لیلی نوروزی – میم مثل مریم، مثل مرتضی


میم مثل مریم، مثل مرتضی
لیلا نوروزی 

م…م…ممم.
باز صدایم می‌زنی. خودم را می‌رسانم بالا سرت. پیراهن سفیدت را می‌اندازم روی تخت. دست خیسم را می‌کشم به صورتت، کنار ماسک. بند ماسک را سفت می‌کنم.
«می‌خوای صِدام کنی مریم؟ وضو بگیری؟ پرده رو بکشم تا ته؟»
پرده را کنار می‌زنم. آسمان یک‌دست خاکستری‌ست. از همان سرِ صبح نه باران می‌بارد، نه آفتاب در‌آمده. بی‌تابی آمده سراغت، چند روز یک‌بار می‌آید ناغافل. اسمش را گذاشته‌ام زلزله. رعشه تنت را می‌گیرد مثل زلزله‌‌ی آن شب، چند دقیقه‌ای جولان می‌دهد. بعدش تا چند روز خوبِ خوبی عینهو آوار، خاموش، خسته، لاجون. این‌طور وقت‌ها نمی‌دانم خاک کجا را به سر بریزم. هیچ‌ کاری از دستم بر‌نمی‌آید، فقط باید بنشینم و نگاهت کنم. سخت‌ترین کار دنیا. مثل ماهی که از آب افتاده باشی بیرون پیچ‌وتاب می‌خوری. هی خودت را می‌کوبی به این تخت و سرت را تند می‌چرخانی، دستت را می‌کوبی و صدایم می‌کنی.
م…م…ممم.
دستت را می‌بوسم مثل همیشه! می‌نشینم کنارت.
«بفرما تحویل بگیر آقا فرهاد، همین میمِ مریمت مونده واسم.»
کبکت که خروس می‌خوانْد می‌گفتی: «مریم گُلی.»

وقتی دست‌ِ پُر می‌آمدی، صدایم می‌کردی: « مریم خانوم.»

پیشانی‌ات که گره می‌خورد می‌گفتی: «مریم، داشتیم؟»

سقف را نگاه می‌کنی. لب‌هایت ریز می‌لرزد. مردمک چشم‌هایت تند می‌چرخد و یک‌جا ثابت می‌ماند. خدا کند لرزه‌هایت همین‌طور کوچک باشد، ویران نکند. به هوای خنده‌ات می‌خندم. تو نمی‌خندی. گونه‌ات را با انگشت می‌کشم، ماسک تکان می‌خورد اما چال نمی‌افتد روی صورتت. نگاهم می‌افتد به آینه که از زیر بالش زده است بیرون. نورِ نیم‌دايره‌اش افتاده آن بالا روی سقف. می‌نشینم و سرم را می‌گذارم لبه‌ی تخت. خودم را می‌کشم سمتت. آینه را برمی‌دارم. طوری می‌گیرم بالا که صورت هر دویمان را قاب کند. ماسکِ سبزِ پلاستیکی‌ات را برای چند لحظه کنار می‌زنم.
«بفرما تحویل بگیر آقا فرهاد، موهای سفید تو ریشت دویده.»
جای ترکش روی گونه‌‌ات را طوری نگاه می‌کنی که انگار به ترک‌های سقف. دست می‌کشم به چروک‌های صورتم، به طاسی جلوی موهایت. لبخند می‌زنم. تو اما روی صورتت چال نمی‌افتد. باز همان‌طور مردمک چشم‌هایت می‌چرخد. تند‌ تند. سرِ چند ثانیه نفس‌نفس می‌زنی، انگار تیشه به کوه بیستون زده‌ای آقا فرهاد. دست می‌کشم به رد قرمز ماسک روی تیغه‌ی دماغت. بندش را بیشتر سفت می‌کنم و ماسک را می‌گذارم سر جایش. دکترها می‌گویند:
«اکسیژن. باید باشه، تا آخرِ آخرش.»
انگشت‌هایم را می‌کشم به پیشانی‌ات. کمی آرام شده‌ای، انگاری زلزله‌ات نیامده راه را برگشته. پیش‌لرزه نباشد خوب است. باید لباست را عوض کنم.
« ناسلامتی دامادِت واسه دست‌بوسی می‌آد، شامم می‌خوریم با هم. همین‌جا بغل‌دستِ تو.»
بلند می‌شوم از کنارت.
«سارا»
می‌بینی؟ چند بار باید صدایش کنم تا بیاید. حتمی اگر حرف می‌زدی می‌گفتی:
«جوونه دیگه، سخت‌ نگیر.»
آن‌وقت من هم یک بفرما تحویلم بگیرِ حسابی نوش جانت می‌کردم. حیف که افتاده‌ای روی تخت.
«جوونه؟ مگه تو جوون نبودی؟»
برای یک لحظه نگاهم می‌کنی، شبیه همان نگاه‌هایی که پشت‌بندش می‌گفتی:
« بی‌خیال، سخت‌ نگیر.»
«اون‌طور نیگام نکن آقا فرهاد، تو نمی‌فهمی. منم نفهمیدم، اصلاً هیشکی رو نمی‌فهمم جز تو.»
می‌دانی؛ تا به خودم آمدم دیدم سارا چمدانش را بسته. انگار نه انگار بچه بزرگ کنی بشود عصای پیری. این روزهای آخرش یا با تلفن حرف می‌زند، یا می‌روند بيرون همگی. من هم نمی‌بینمش زیاد. حتمی از در و دیوار خانه فیلم می‌گیرد برای یادگاری. همیشه‌ی خدا هم سرش توی آن ماسماسک کوفتی‌ است. یکی نیست این گوشی‌ها را تحویل بگیرد.
«کجا رفتی تو دختر؟ آی سارا.»
همه‌اش اخبار می‌بیند دخترت. می‌خواهند بروند. امتحان زبانش را داده، خارجکی حرف می‌زند بیا و ببین. زبانش را نمی‌فهمم دیگر، انگاری من غریبه‌ام با دخترت آقا فرهاد.
«می‌فهمی؟ نمی‌فهمی که!»
اصلاً باورت می‌شود؟ باید از نوه‌ی بهمن بشنوم دارند می‌روند. نوه‌ی بهمن، پسرِ حاجی سماوات، بچه‌ی ساجده همه دارند می‌روند. دختر فاطی قدبلند هم رفته. هِی عکس از کوچه خیابان و آدم‌های آن‌وری فرستاد و دخترت را هوایی کرد. ندیدی، چطور صاف توی چشمم نگاه کرد و گفت: «همه می‌رن منم یکیش.»

همه می‌روند آقا فرهاد، همه، افتاده‌ای روی تخت، خبر نداری. یکی هم نیست این‌ها را تحویل بگیرد.
«آی سارا.»
حتمی با تلفن حرف می‌زند حالا. یواشکی حرف می‌زند دخترت. آنقدر یواش که باید سرت را خم کنی توی خشتکش حرف‌هایش را بشنوی. حتی یواشتر از من. یادت هست؟ من از خجالتم بود، دخترت ماشاالله. این یکی آستینت را تا کتف تا می‌زنم. آن یکی دستت را فرو می‌کنم توی آستین چپ.
«آی سارا، با توأم.»
بوی عطرش زودتر از خودش می‌آید تو.«نگفتم عطر حالشو بد می‌کنه؟»
«اِی بابا تو هم.»
حواسم باشد این هفته زودتر حمام کنی آقا فرهاد. برایت صابونِ جدید خریدم، بی‌بو. باید آخر هفته‌ها خوش‌تیپ باشی. نامزدش می‌آید. گفته‌ام هربار باید از دستت ببوسد. سپرده‌ام سفره شام را بچینیم همین‌جا، همین اتاق، پای این تختی که تو خوابیدی.
می‌بینی؟ سارا رنگ شال و لب‌هایش را یکی کرده. قرمز. بالای سرت ایستاده، نگاهت می‌کند. بزرگ شده، عوض شده، قشنگ‌ شده دخترمان، نه آقا فرهاد؟ آینه‌ی مخصوص دوتایی‌مان را برداشته از لای بالش و حالا لب‌هایش را به هم می‌مالد. گفته‌ام از رنگ قرمز بدت می‌آید، هزار بار گفته‌ام نمی‌فهمد که. می‌روند بیرون، برای شام حتمی برمی‌گردند پیش خودت. پسر خوبی‌‌ست. دیروز هم آمد پیشت. به سارا سپرده بودم حتمی از دستت ببوسد. از صورتت بوسید. انگار من الاغم. چند بار گفته بودم حتمی از دستت ببوسد. بعدش آمد جلوتر، دستت را گرفت، محکم. توی چشم‌هایت زل زد و گفت:
«سلام پدرجان.»
با سلام پدرجانش کِیف کردی؟ من هم. راستش با خودم عهد بستم نه به موهایش بگویم دُمِ خر، نه به شلوار پاره‌پوره‌اش بگویم چندمن سوسول؟ می‌بینی؟ سارا عکسش را زد‌ه است آن‌طرف. کنار عکس تو و مرتضی. آن سمتی. پسر خوبی‌‌ست فقط موهایش را از پشت می‌بندد. توی عکس معلوم نیست. سارا چقدر قشنگ سرش را گذاشته روی شانه‌اش! اولش رضا ندادم. شیرم را حرام کردم افاقه نکرد. یک‌دندگی‌اش ژنتیکی است این دختر. راست می‌گفتی آقا فرهاد این بچه به خودم رفته.
«این چه سر و وضعیه مگه نگفتم پیش بابات قرمز نپوش؟»
سارا دستش را روی لب‌های قرمزش می‌گذارد.
«خوبه؟ حالا دیگه معلوم نیست. مامان زیر خورشتو کم کردم، منتظرمه زود باش تمومش کن، می‌خوام بِرَم.»
تندی لبه‌ی ملافه را مچاله می‌کند کنارت. می‌آیم روی تخت. زانوهایم را می‌گذارم دو طرف پایت. خم می‌شوم سمتت. دست‌هایم را دور کمرت حلقه می‌کنم. سنگینی‌ات را می‌آورم بالا. با یک دست و پا کمتر سبک شده‌ای آقا فرهاد. کمرم تیر می‌کشد و تا گردنم بالا می‌آید. سارا ملافه را تندی از زیرت می‌کشد بیرون. با این یکی عوضش می‌کند. پیراهن سفیدت را از زیر تنت رد می‌کند این سمتی.
سرت را روی بالش می‌گذاریم. خیره نگاهم می‌کنی. دست به کمر، همان‌طور خاموش می‌مانم.
«چی شد مامان؟»
سرم را تکان می‌دهم.
«هیچی.»
دستم را می‌گیرد. می‌نشینیم کنارت. دستت را  می‌کشم به ملافه‌ی سفید. سارا خم می‌شود و دکمه‌های پیراهنت را می‌بندد، یکی در میان. بعد لب‌هایش را برایت غنچه می‌کند. مثل وقتی که خودش را برایت لوس می‌کرد از کولت ببری بالا و دستش برسد به لامپ، به سقف، بالای در. با لحن بچگانه می‌گوید:
«بابای خودم. بابای خودم.»
دستت را می‌گیرد و می‌بوسد. بلند می‌شود، آواز می‌خواند و خمیده برایت می‌رقصد. انگشت‌هایتان گره می‌خورد در هم. او همان‌طور خمیده دور خود می‌چرخد و باز بوسه می‌زند به دستت.
«راضی شدی؟ به عالم و آدم گیر می‌دی دستشو ببوس.»
جای رژ لبش جابه‌جا روی دستت مانده. می‌خندم و با خودم می‌گویم:
« آره راضی شدم، شاید از آخرین بوسه‌هاش باشه.»
هر دو‌ می‌خندیم، تو نمی‌خندی. باز مردمک چشم‌هایت تند می‌چرخد. بعد به لب‌های قرمز سارا خیره می‌مانی. یک‌هو دستش را چنگ می‌زنی، محکم. قلبم می‌ریزد. سارا جیغ می‌زند. داد می‌زنم:
«چته؟»
سارا داد می‌زند:
«ولم کن.»
دستت را می‌گیرم. انگشت‌هایت دور مچ سارا قفل شده. زلزله آمده سراغت با ریشترِ بالا. پایت به رعشه افتاده، تنت می‌لرزد. دستت محکم تکان می‌خورد و دخترت را سفت چسبانده‌ای به خودت. رو به سارا تشر می‌زنم.
«قرمز حالشو بد می‌کنه، حالشو بد می‌کنه قرمز.»
محکم‌تر چنگ می‌زنی به گوشتِ تنش.
سارا بلندتر جیغ می‌زند.
«ولم کن بابا، یه کاری کن مامان.»
می‌خواهد دستش را بکشد بیرون از دستت. خودش را عقب می‌کشد. روی تخت سُر می‌خوری. پایه‌های تخت به تکان‌تکان می‌افتد. سارا می‌زند زیر گریه.
«لعنتی. لعنتی.»
خاک کجا را بریزم به سرم؟ فقط نگاهت می‌کنم. سخت‌ترین کار دنیا.
«داره استخونمو می‌شکنه.»
شالش افتاده، موهایش آشفته ریخته روی صورتت. آن یکی دستش را محکم می‌کوبد روی سینه‌ات. چند بار. مشتم را می‌کوبم به سینه.
«آقا فرهاد!»
«ولم کن، بابا.»
صدایم می‌زنی.
م… م… ممم.
«نیگام کن.»
چشمم می‌افتد به عکس مرتضی. به آنی از روی دیوار می‌قاپم. جلوی چشم‌هایت می‌گیرم.
«این دست دخترته. دست مرتضی نیست.»
ولش نمی‌کنی، خودت را محکم به تخت می‌کوبی. 
سارا با غیظ به ماسک اکسیژنت زل می‌زند.آب و کف از دهانت راه افتاده، توی ماسک جمع شده.
تندی ماسک را می‌قاپد. چند ثانیه بعد به نفس‌نفس می‌افتی. دستت مثل تکه گوشتی می‌افتد کنارت. آوار می‌شوی، خاموش، خسته، لاجون. سارا دستش را می‌گیرد بالا. از جای چنگت خون چکه می‌کند روی پیراهنت. ردِ خونِ انگشتت روی سفیدی ملافه می‌افتد. دستت را می‌گیرم. پوست و خونِ سارا لای ناخن‌هایت جا مانده. سارا مچ دستش را می‌گیرد طرفت.
لحن من را می‌گیرد وقت‌هایی که انبارِ باروتم.
«بفرما، تحویل بگیر.»
بعد با هق‌هق می‌دود بیرون از اتاقت. به نفس‌نفس می‌افتی. ماسک را می‌گذارم روی صورتت، سر جای همیشگی‌اش. رد بوسه‌ی سارا روی دستت جا مانده. رو به قابِ خالیِ در داد می‌زنم.
«تو حق نداشتی دست به ماسکش بزنی، نباس اون‌طور مشت می‌زدی. فهمیدی؟»
هنوز گریه می‌کند. داد می‌زند.
«شام منتظرم نباش، از این خراب شده می‌رم، فهمیدی؟»
در را محکم می‌کوبد.
اشک می‌آید توی چشمم، محو می‌شوی. می‌گویم:
«بفرما، تحویل بگیر!»
می‌گفتی:
«این مدل بفرما تحویل بگیرت از صد تا فحش بد‌تره.»
فحش نمی‌دهم، راستی‌راستی بفرما تحویل بگیر آقا فرهاد.
«داشتیم؟»
پیشانی‌ات را می‌بوسم. قطره اشکم روی ماسکت می‌افتد.
دوباره قاب عکس را می‌گیرم بالا سرت. عکسی که تو و مرتضی دست انداختید به شانه‌ی هم. هر دو می‌خندید. روی گونه‌ات جای ترکش نیست. چال داری، چالی که سال‌ها‌ست روی صورتت نیفتاده. سیاهی چشم‌هایت می‌چرخد. می‌چرخد و روی صورتِ مرتضی خیره می‌ماند. می‌گویم:
«دستِ بی‌تَنِش رو نمی‌تونستن از دستت بکشند بیرون.»
با صدا نفس می‌کشی. به عکس نگاه می‌کنی، به مرتضی، خودت، سقف، دیوار، پنجره. خون دویده به چشم‌هایت. مردمک چشمت باز می‌چرخد و رو به آسمان ثابت می‌ماند. برقی کج‌ و کوله می‌درخشد، آسمان به غرنبه می‌افتد. چشمت را دوخته‌ای به باران که حالا تند می‌کوبد به شیشه‌ی پنجره. به صدای باران گوش می‌دهی. با خُرخُر نفس می‌کشی. صدایم می‌کنی مریم.
م…م…ممم
این یکی میمِ مریم نیست آقا فرهاد. سَرِ میمِ مرتضی این‌طور می‌ایستی، بلند و کش‌دار می‌گویی.
م…م…ممم.

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید