هاجر آفتابی – عشق در حلقه‌ی آلزایمر



عشق در حلقه‌ی آلزایمر

هاجر آفتابی

رده سنی: ۱۲+

به تک درخت تنومند گوشه حیاط تکیه داد و نگاهش رفت سمت پیچک‌هایی که با برگ‌های سبز و تازه دیوار سنگی را سخت در آغوش گرفته بودند. عطر گل‌های یاس که در هوا پیچیده بود، شامه سارا را نوازش کرد. برای بوییدن گلی خم شد. در میان قطرات شبنم روی گلبرگ‌ها که هزاران خورشید در خود منعکس کرده بودند، خودش را دید. چشمان آبی رنگش خاطرات مادربزرگ و دایی فرخ را در ذهنش تدائی کرد. فصل که تازه می‌شد، همگی خانه پدربزرگ دورهم جمع می‌شدند. آن روز‌ها به‌نظرش، مادربزرگ زیباترین موجود خلق شده پروردگار بود که آغوشش حتی از بغل مادر هم گرم‌تر و داغی بوسه‌هایش خاص‌تر بود. روز‌های اول سال نو که همه بچه‌ها و نوه‌ها کنارش جمع می‌شدند، دلرباتر از همیشه به نظر می‌آمد. چشمانش درخشان‌تر و گونه‌های رنگ پریده‌اش، سرخی انار تَرک خورده را به خود می‌گرفت. دایی فرهاد و خانواده‌اش همیشه دیر می‌رسیدند. وقتی مادرش می‌گفت: «فرهاد اینا تو راه هستند. » بدون هیچ معطلی بدو بدو سمت در می‌رفت و به انتهای کوچه چشم می‌دوخت. کنار درب خانه پدربزرگ، زیر آفتاب داغ دستان کوچکش را سایبان چشمانش می‌کرد و برای دیدنشان لحظه شماری می‌کرد. از همان بچگی، علیرضا برایش باهمه بچه‌ها فرق داشت، چرا که مدل حرف زدنش، رفتارش و حتی بازی کردنش طور دیگری بود.
از خجالت کنار در می‌ماند و جلوتر نمی‌رفت. دایی و زندایی بغلش می‌کردند، دایی با کشیدن لپ‌هایی که مثل لبو قرمز شده بودند، با مهربانی می‌گفت: «دختر گل خودمی. » وارد حیاط که می‌شدند، یواشکی از پشت سر، علیرضا را صدا می‌کرد: «میای بازی؟ » زن دایی که همیشه گوش‌هایش تیز بود، می‌گفت: «ساراجون صبر کن، لباسش رو عوض می‌کنه میاد. » دم در هال منتظر می‌ماند. علیرضا آماده که می‌شد، دست در دست هم، می‌رفتند سرکوچه و تا تنگ غروب با بچه‌ها بازی می‌کردند. از بازی کردن سیر نمی‌شدند. خورشید که آرام آرام کوله بارش را جمع می‌کرد و تاریکی گیسوان مشکی خود را افشان می‌کرد، کوچه پر می‌شد از گوسفند‌های سفید، سیاه و قهوه‌ای. بره‌ها قشنگ‌تر و جذاب‌تر بودند. با دیدن سیل گوسفند‌ها گوشه‌ای به تماشا می‌ایستادند. برای علیرضا دیدن این صحنه جذاب بود، گوسفند‌ها را با علاقه خاصی نگاه می‌کرد و هر از گاهی لبخندی حواله‌شان می‌کرد. موقع شام از دستان و پیراهن مادربزرگ بوی نان تازه از تنور در آمده بلند می‌شد و در سفره می‌پیچید. روز‌ها، ماه‌ها و سال‌ها از پی هم گذشت. بزرگ و بزرگ‌تر شدند. دیگر مانند روز‌های قشنگ کودکی زیاد خانه پدربزرگ جمع نمی‌شدند اما عشقی که در همان خانه جوانه‌زده بود، حالا قد کشیده بود و دلبسته‌تر از روز‌های کودکی برای دیدن هم لحظه شماری می‌کردند. همان طور که بزرگتر شدند، در چهره پدر بزرگ و مادربزرگ رنگ‌ها جابه‌جا شدند، گونه‌هایشان به زردی گرایید و مو‌هایشان از سیاهی به سفیدی رنگ باخت. خط‌هایی نامنظمی روی صورت‌شان نقش بست و دیگر مثل قبل سرحال و قبراق نبودند. سارا از اینکه آن‌ها پیرتر می‌شدند، نگران بود. هنوز مثل روز‌های کودکی خودش را برای مادربزرگ لوس می‌کرد، مو‌های بافته شده‌اش را باز می‌کرد تا با دستان گرمش دوباره مو‌هایش را ببافد. با هر نوازش، بوی خوش زندگی را از دستانش استشمام می‌کرد. مادر بزرگ می‌گفت: «سارا جان تو را کمی بیشتر از بقیه نوه‌ها دوست دارم، رنگ چشمانت مانند چشم‌های فرخ همرنگ دریاست. » فرخ دایی بزرگش بود که بخاطر وارد شدن به حزب و جناح‌های سیاسی، غیرقانونی از کشور خارج شده بود و سال‌های متمادی حسرت دیدارش در دل مادربزرگ سنگینی می‌کرد. دوباره تکرار کرد: «رنگ چشمانت مانند چشمان فرخ همرنگ دریاست. » چند ماهی بود که جملات را چندین بار تکرار می‌کرد. خاله پری برایش نوبت دکتر گرفت. نتیجه نوار مغز نشان داد، مغزش کوچک شده است. با وجود مصرف دارو‌ها بازهم خیلی چیز‌ها از یادش می‌رفت و دچار توهم‌های زود گذر می‌شد. تنها چیزی را که از یاد نمی‌برد دایی فرخ بود، انگار هر جای مغزش که ازبین می‌رفت، جای خالی‌اش یاد و نام فرخ نقش می‌بست و حکاکی می‌شد و هرروز بر وزن دلتنگی‌هایش اضافه می‌شد. چندین بار در روز قاب عکس فرخ را از روی طاقچه برمی‌داشت، با گوشه روسری گلدارش مروارید‌هایی که روی عکس می‌غلتیدند را پاک می‌کرد. با پاک شدن اشک‌ها پروانه‌های گوشه‌ی روسری‌اش خیس می‌شدند. بعد از کلی حرف زدن با بوسیدنش قاب را سر جایش می‌گذاشت.
کم کم علاوه بر تکرار جملات، رفتارش هم دست‌خوش تغییرات عجیب شد. وسایل خانه را پنهان می‌کرد. صدا‌هایی را می‌شنید که وجود نداشتند. ذهنش نسبت به همه بچه‌هایش ناامن شده بود و دیگر حتی به پدربزرگ اعتماد نداشت. با تغییر رفتارش بین خودش و بچه‌هایش فاصله زیادی افتاد.

سارا به شدت نگران مادربزرگ بود ولی کاری از دستش بر نمی‌آمد. با اینکه تمام وقتش صرف خواندن درس‌ها شده بود و خودش را برای آزمون کنکور آماده می‌کرد تا در دانشگاهی که علیرضا درس می‌خواند، قبول شود ولی همه فکرش پیش مادربزرگ بود.
حالا علیرضا بیست و یکسالش بود و در کنار درس خواندن با دایی جواد در مغازه ابزار فروشی کار می‌کرد. با قدی بلند، مو‌های سیاه و چشمان سبز شبیه پدربزرگ شده بود. مادرش وقتی تلفنی صحبت می‌کرد، صدای حرف زدنش تا اتاق می‌آمد، خاله پری پشت خط بود. صدای مادرش را می‌شنید: «پری خیلی نگران مامان هستم، چند روز پیش که رفتم بش سر بزنم، همه کاسه‌ها و قابلمه‌ها رو وسط پذیرایی در یک ردیف با نظم خاصی چیده بود. دنبال قاشق و چنگال‌ها خونه رو زیرورو کردم. آخرسر در دستمالی پیچیده زیر بالشت روی تختش پیدا کردم. کنارش نشستم، ‌یه عالمه حرف تو دلش سنگینی می‌کرد، یک بند از خاطرات بچگی مون حرف میزد، لابلای همه حرفاش هم از فرخ می‌گفت. از همسایه‌ها شنیدم که مامان می‌گه فرخ هرشب بش سرمیزنه و براش چای تازه دم میزاره. » با لرزش صدای مادر چشمان سارا‌تر شد، نگرانی چادرسیاهی شد و سرتاپایش را در خود فروبرد. کتابش را بست، کمی به فکر فرورفت. از پشت صندلی میزش بلند شد، سمت پذیرایی آمد. مادر غمگین روی مبل ساکت و خاموش به گل‌های قالی چشم دوخته بود. کنارش نشست، دستان گرمش را در دستش گرفت. با ناراحتی پرسید: «مادربزرگ خوب میشه، مگه نه؟ » فریبا بغضش را فروخورد و گفت: « دایی فرهاد مامانو برده دکترو و گفته تا می‌تونید تنهاش نزارید و دورو برش شلوغ باشه، واسه همین می‌خوام جمعه شب قرار‌یه دورهمی بزارم. » با حرف مادرش چشمانش برقی زد، دلش برای پدر بزرگ و مادربزرگ تنگ شده بود و هم فرصتی برای دیدن علیرضا پیش آمده بود. آن شب دوباره مثل روز‌های کودکی خانه پدربزرگ دور هم جمع شدند.
بعد از شام زن دایی مادرش را کنار کشید و حرف‌هایی را آرام در گوشش گفت. دل تو دلش نبود که بداند در مورد چه چیزی باهم یواشکی صحبت کردند. به خانه که برگشتند، در اولین فرصت از مادرش پرسید که زن دایی چه گفته؟
مادرش لبخندی زد و گفت: «قرار خواستگاری گذاشت. » باشنیدن این خبر، از خوشحالی در پوستش نمی‌گنجید. چرا که یک قدم به یکی شدن‌شان نزدیک‌تر شده بودند. درشب خواستگاری، سارا و علیرضا فارغ از قرار بزرگ تر‌ها برای مراسم عقد و عروسی، دست در دست هم با جشنی که در قلب‌هایشان بر پا کرده بودند، اولین قدم‌های یکی شدن‌شان را روی سنگفرش حیاط برداشتند. با اینکه سال‌ها به هم دل داده بودند ولی‌امشب حال و هوای دلشان جور دیگری بود. صدای تپش قلب، دستان لرزان و اشک شوق چشمان‌شان، ماه را می‌همان حوض فیروزه‌ای کرده بود. در حال نگاه کردن به ماه، با صدای باز و بسته شدن در، مادربزرگ را دیدند که چادر گل گلی‌اش را سرکرده و کورمال کورمال در حال رفتن به سمت درب خانه است. سارا جلو رفت و پرسید: « مادرجون کجا داری میری؟ » مادر بزرگ پیشانی‌اش را بوسید و گفت: «دارم میرم به فرخ‌یه سری بزنم و برگردم. » اشک در چشمان سارا حلقه بست و بغلش کرد و گفت: « مادر جون دایی فرخ که خیلی دوره، مگه همین جوری می‌تونی بری ببینیش، بدون بلیط هواپیما که نمی‌شه. » علیرضا به سارا اشاره کرد که چیزی نگه و جلوتر آمد و گفت: « الان دیروقته، فردا خودم با ماشین می‌ام دنبالت و می‌برمت. » سارا دست مادر بزرگ را گرفت و از پله‌ها به ایوان و داخل پذیرایی رفتند. آرام به مادرش گفت: « بیشتر باید مراقبش باشیم، داشت می‌رفت بیرون به‌امید دیدن دایی فرخ. » مادر قطره اشکی را که بی‌صدا از گوشه چشمان سارا روی گونه‌اش پخش شد را پاک کرد. از آن شب نگرانی سارا برای مادربزرگ بیشتر شد. جشن عقدشان به شکل سنتی و در منزل پدربزرگ برگزار شد. روستا نسبت به سال‌های کودکی‌شان، تغییرات چشمگیری کرده بود. بیشتر اهالی، خانه‌های گلی خود را آوار و خانه‌هایی از سنگ و آجر بنا کرده بودند؛ ولی پدربزرگ و مادربزرگ دوست نداشتند خانه خود را که خاطرات تلخ و شیرین‌شان بر در و دیوارش حک شده بود ویران کنند و از نو بسازند. این خانه برای سارا رنگ زندگی داشت چرا که قصه عاشقی‌شان از همان جا پا گرفته بود. حالا در اتاق کاه‌گلی با مرور خاطرات شیرین روز‌های کودکی و عاشقی‌شان، پای سفره عقد نشسته بودند. قلبش تندتند میزد و دلهره عجیبی داشت. تا خواست شمع‌ها را روشن کند، در آینه چشمان خود را دید. یاد حرف مادربزرگ و چشمان دایی فرخ افتاد. قرآن را از جلوی آینه برداشت و بازکرد. از دیدن عکس دایی لابلای کتاب جا خورد. نگاهش را به دور و بر چرخاند، مادربزرگ را ندید، از مادرش پرسید: « مادربزرگ کو؟ » خاله پری جواب داد: «تو اتاق سجاده‌اش را بازکرده و می‌گه می‌خوام برای سارا دعا کنم.»

یادش آمد، چند روز پیش خاله پری وقتی مو‌هایش را حنا گذاشت، چند انگشت حنا را برداشت و به ناخن‌های دست و پایش کشید و با لبخند زیبایش گفت: «بلاخره نمردم و عروسی نوه هام رو دیدم. » سارا با اینکه میدانست آلزایمر درمانی ندارد، موقع روشن کردن شمع‌ها آرزو کرد، کاش معجزه‌ای رخ دهد و سایه فراموشی از وجود نازنین مادربزرگ آرام و بی‌صدا رخت بر بندد.
بزرگ ترهای‌فامیل همه دور تا دور اتاق جمع شده بودند. مادرش پیراهن ابریشمی زیبایی بر تن داشت. آرایش ملایم و مو‌های سیاه لخت روی‌شانه‌هایش زیبایی روز‌های جوانی‌اش را به رخ می‌کشید و با ذوق و شوق خاصی در حال پذیرایی بود. رنگ چشمان پدربزرگ با پیراهن سبزش، زیبایی دو چندانی داشت. با یک دست دانه‌های تسبیح را یکی یکی میانداخت و با دست دیگرش عرق پیشانی‌اش را با دستمال کاغذی پاک می‌کرد. هوای اتاق به طرز عجیبی گرم و بوی اسپند و عود در فضای اتاق پیچیده بود. عاقد با قد بلندش، خودش را کمی خم کرد و از در با قیافه جدی وارد شد. بعد از نشستن، دستیارش دفتر بزرگی را باز کرد و شروع به نوشتن کرد. همه دور هم جمع شده بودند و تمام توجه‌ها به سارا و علیرضا و عاقد بود. همین که خطبه عقد جاری شد، پدرش گفت: «اجازه بدید بابای دوماد هم بیاد. »زن دایی رفت دنبال دایی، همه منتظر فرهاد بودند. که ناگهان دایی جواد هراسان وارد اتاق شد و گفت: «مادر نیست و فرهاد رفت پیداش کنه. » پدربزرگ با شنیدن این حرف سریع از جایش بلند شد و به دنبالش همه سمت در رفتند، سارا دلشوره عجیبی گرفت. غمگین و دلسرد به علیرضا نگاه کرد. علیرضا گفت: « خداکنه برای مادربزرگ اتفاقی نیفتاده باشه. چند روز پیش قاب عکس دایی فرخ رو از طاقچه برداشته بود، می‌بوسید و می‌گفت: «دیشب فرخ با‌یه بغل شقایق اومد کنارم، ‌یه عالمه باهم حرف زدیم. ازش گله کردم که چرا بهم سر نمی‌زنی، دلتنگت هستم. بهم گفت: هروقت دلت تنگ شد، از رودخونه ته جنگل عبور کن. آخر رودخونه منتظرت هستم. » علیرضا با یادآوری حرف مادربزرگ انگار فکر بدی در سرش خطور کرده باشد، دستش را ر‌ها کرد و بی‌هوا پیشانی‌اش را بوسید و رفت. سارا با چهره‌ای غمگین، از لای در چوبی فیروزه‌ای رفتنش را نظاره کرد. پژمرده و پریشان از درب حیاط به سمت کوچه رفت. دو طرف کوچه یاس‌ها گل داده بودند، از بی‌قراری هرچه یاس سر راهش بود را با بی‌رحمی کند. کوچه پرشده بود از بوی گل‌های پرپر شده؛ ولی عطر یاس دیگر مثل گذشته مستش نمی‌کرد.
اشک‌هایش بی‌مهابا روی گونه‌هایش سر خوردند. به اتاق برگشت. نگاهی به سفره عقد انداخت. خودش را همراه شمع‌ها در حال سوختن دید. مقابل سفره عقد نشست و ساعت‌ها به خاطرات مادر بزرگ فکر می‌کرد. چشم‌هایش یادش آمد، به قدری قشنگ بودند که انگار سرمه می‌کشید. با بازشدن در، سرش را چرخاند. پدر بزرگ با گل‌های خیس روسری مادربزرگ لای در‌ایستاده بود.

 

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید