“سایه روشن”
زهرا سلیمیان
+۱۶
کم مانده بود صورتم به در شیشهای بخش رادیولوژی کوبیده شود. چِشمی در درست کار نمیکرد و اصلاً خیال باز شدن نداشت. مردی که لباس نیروی خدماتی به تن داشت دستش را بالا آورد، تکانی داد و در همان لحظه باز شد. زیر لب گفت:
《اینم وقتی خسته میشه، رد میده.》
نفس عمیقی کشیدم. قدم بیرون گذاشتم و هوای سرد حیاط بیمارستان را بلعیدم. آسمان گرفته و خورشید پشت ابرهای ضخیم پنهان شده بود و باد سردی در میان حیاط میپیچید. انگار نه انگار که همین یک ساعت پیش خورشید میان آن خودنمایی میکرد. هوای اسفندماه مثل همیشه بلاتکلیف بود. سوز سرما و آفتاب گرم، دو دشمن قدیمی کنار هم، درست مثل آدمهایی که همیشه در مرز ایستادهاند؛ نه ماندن بلدند، نه رفتن، آدمهایی که زندگیشان معلق است؛ لنگ در هوا.
شالم را مرتب کردم و قدمهایم را تندتر برداشتم. باید خودم را به ایستگاه میرساندم. فکر پیادهروی تا ایستگاه و شلوغی اتوبوس و ادامهی مسیر تا خانه از همان لحظه کلافهام کرده بود؛ مخصوصاً این روزها که از همهچیز و همهکس عقم میگیرد.
از همهچیز عق میزنم. انگار تصاویر بوی خودشان را دارند. بویی که در مشام میماند و تا تهِ معدهام را بالا نیاورم، دست از سرم برنمیدارد.
با دیدن مردهای ریشدار، زنهای باردار، بچههای نامرتب، پیرمرد و پیرزنهای خمیده، خانمهایی که هفت قلم آرایش دارند از همهچیز حالم به هم میخورد. هر زمان نگرانی دلم را چنگ میزند در ذهنم آشوب این درد قدیمی خودنمایی میکند.
چقدر غر میزنم… آن هم در مغزم.
باد لبهی شالم را پس میزند. توریِ شال به ناخن شکستهام گیر میکند، نخکش میشود. برای همان هم غر میزنم. بلند و بیهوا میگویم:
《لعنتی.》
این روزها حتی پول ترمیم ناخنهایم را هم ندارم. به ناخنم خیره میشوم، آدم گدا و این همه ادا؟
پاکت بزرگ ماموگرافی در دستم با باد میرقصد. صحبت تکنسین رادیولوژی مثل خوره افتاده به جانم.
《روزی که برای سونو تشریف بیارید، خانم دکتر راهنماییتون میکنند.》
حال کسی را دارم که حکم اعدامش را گذاشتهاند کف دستش اما روز اجرای حکم مشخص نیست.
نزدیک ایستگاه شدم. اولین قطرات باران آرام روی صورتم افتاد. بوی خاک نمخورده در هوا پیچید، درست همان لحظه، گره بغض آسمان باز شد و در گلوی من نشست. کاش میشد همه چیز را پنهان کرد؛ درد، نگرانی، خستگی، این ترس لعنتی از فردا.
چند روز دیگر؟چند روز دیگر ممکن است بفهمم دردی بیصدا در سینهام رشد کرده که زندگیام را از ریشه خواهد کند یا اینکه هنوز هم میشود به آن امید داشت. باران شدت گرفت. چند دقیقه گذشت و اتوبوس در میان پردهی باران از دور نمایان شد. هر لحظه بزرگتر و نزدیکتر، تا جایی که درست مقابلم ایستاد.
در باز شد و سیل مسافرانِ خسته بیرون ریختند. خودم را میان شانههای خمیده و بیحوصلهشان جا دادم و سوار شدم. هوا سنگین بود، مثل ذهن من.
لباس باران خوردهی مسافران مقابل چشمانم پررنگ میشود و ترکیبی از نم، عطر مانده، عرق پیچید توی دماغم و من عق زدم. آب از لبهی شیشه حرکت کرد، قطرههای باران راه باز کردند به ذهنم. همانطور که جمعیت در اتوبوس موج میزد، من هم با افکارم به سرعت نور اینطرف و آنطرف کشیده میشدم.
صندلیها پر بود. کنج در را گرفتم و دستی به شالم کشیدم؛ خیسیاش روی سرم سنگینی میکرد مانند ترسی که از شنیدن جواب سونوگرافی به ذهنم چنگ انداخته بود.
چشمم به دستهایم افتاد. ناخن شکسته، پوست خشکشدهی اطرافش، همان دستهایی که قرار است برای آرزوهای بزرگ، برای زندگی، برای ساختن، بجنگد… حالا فقط پاکتی از جنس کاغذ و سکوت را محکم چسبیده بود.
صدای بوق، صدای موتور، صدای باران، همه درهم شدند.
زن جوانی که کنارم ایستاده بود تلفنش را برداشت و زیرلب غر زد:
《دنیا رو آب برده، اینم اومده وسطش وایساده شماره میده!》
صدایش دور شد، مثل همهی صداهای دنیا، مثل خودِ زندگی. همه چیز زیر این باران داشت پاک میشد، جز آن حس سنگین و آشنای بینام.
اتوبوس حرکت کرد. باران با شیشه مسابقه گذاشت. آدمها از پشت شیشهها مثل سایههایی بیرنگ رد میشدند، مثل خاطرات، مثل رویاهایی که هرگز جدی گرفته نشدند.
سرم را به شیشه تکیه دادم؛ سردیاش پوست صورتم را سوزاند، دردش واقعیتر از هرچیزی بود که این روزها حس میکردم. صدای موتور اتوبوس که برای حرکت جان میکند، بوی خیس لباسها و خیابانهایی که پشت پنجره عقب میرفتند، همه مثل یک خواب سنگین و بیرحم، روی شانههایم نشسته بودند.
به مسیر خیره ماندم. خانه دور بود ولی انگار چیزی درونم از خانه هم دورتر شده بود؛ چیزی که دیگر پیدا نمیشد حتی اگر باران بند بیاید و به ایستگاه آخر برسم.
امید، بیصدا از گوشهی وجودم رخت بسته بود؛ خودم را میان سیاهیهای بیپایان رها شده یافتم.
دلم میخواست عق بزنم، تمام لحظههایی را که در جانم تهنشین شده بودند و حالا مثل دردی کهنه از درون وجودم را میخوردند.
در هجوم بارانی که بیوقفه میبارید و سکوت فکرهایی که مثل باران در ذهنم میچکیدند، همراه شده بودم.
گوشی توی جیبم لرزید. بدون نگاه کردن، حدس زدم ریماست. تماس را وصل کردم.
《جانم ریما!》
《مامان…》
صدایش مثل همیشه نبود؛ یکجور بغض پنهان که انگار تا ته گلویش بالا آمده ولی هنوز راهش را به اشک پیدا نکرده.
《کارنامهها رو امروز دادن…》
ساکت شد. چند ثانیهای صدای باران توی خط کشدار پخش شد.
《بقیه گرفتن، فقط من… خانوم پارسا گفت قسط مدرسه هنوز مونده، پول که پرداخت بشه بعدش کارنامه رو میدن.》
حرفش ناتمام ماند، حس کردم دنیا یک دور کامل دور سرم چرخید. هیچچیز نگفتم.
《مامان؟》 صدایش لرزید.
نفس عمیق کشیدم اما هوا انگار تا ته ریهام نمیرسید.
《میدونی… وقتی بقیه از مدرسه با هم میرفتن، من یه گوشه وایساده بودم، بهشون گفتم منتظر مامانم هستم، دروغ گفتم. فقط نمیخواستم بفهمن…》
صدایش مانند اژدهای کوچکی که تلاش دارد نفسهای تازه گرم شدهاش را به آتش هراسناک پیوند بدهد شبیه بود، خشمگین اما آغشته به ناز دخترانهاش ادامه داد:
《مامان، تو خسته نمیشی؟ من که خسته شدم… از این همه منتظر موندن از این همه فرق داشتن.》
گوشی توی دستم سنگین شد. لبهایم باز ماند اما کلمهای بیرون نیامد. تمام توانم را جمع کردم، تنها کلامی که از دهانم با تقلا خارج شد یک جملهی ساده بود، دروغی که خودم هم باورش نکردم:
《خیلی زود همه چیز درست میشه عزیزم.》
گوشی هنوز در دستم بود اما صدای ریما دیگر در گوشم نمیپیچید؛ فقط سکوت، سکوتی که با صدای منظم بر خورد باران به شیشهی بخارگرفتهی اتوبوس در هم آمیخته بود.
اتوبوس به ایستگاه رسید. باران با همان بیرحمی هنوز روی خیابان چنگ میانداخت. پیاده شدم. خودم را حس نمیکردم انگار بدنم از پاهایم جا مانده باشد. دلم میخواست به همان اندازهای که قدمهایم کند بود زمان هم عقب برود؛ به روزهایی که خیال میکردم یک نگاه کافیست برای شروعی شبیه نجات.
سرم را پایین انداخته بودم و به مسیر روبهرو نگاه نمیکردم. حس کردم همانجا ایستاده، زیر سایهبان ایستگاه، خیس و بیحرف. نه سلام، نه قدمی به جلو، فقط همان نگاه ناتمام.
دنیا برای چند لحظه لال شد؛ حتی باران هم سکوت کرد. نگاهم از میان ردیف شیشههای بخارگرفته و بارانخوردهی خودروها حالا روی چشمهایش جا مانده بود. چشمهایی که قبلاً از پشت پیشخوان شهرکتاب، تمامِ تنهاییام را بلد بود.
این بار اما هیچ لبخندی و کلامی نبود فقط همان لحظهی کوتاه، بین ما حبابی کوچک شکل گرفت، چیزی شبیه به درکِ تلخِ “تمامشدن”.
نگاهم را کندم و به راهم ادامه دادم بیآنکه حتی به عقب نگاه کنم.
چترها یکییکی باز میشدند، بعضیها شتابزده از زیر باران میگریختند و بعضی مثل من دیگر فرقی نداشت خیس شوند.
عرض خیابان فرعی را طی کردم و وارد کوچه شدم. صدای قفلِ برقی پارکینگ از پشت دیوار سیمانی شنیده شد. سر بلند نکردم اما بوی آشنای یک عطر، زودتر از هر نگاه و سلامی، خودش را رسانده بود. خورشید پشت ابرهای خاکستری آخرین تیغههایش را در قلب آسمان فرو کرده و آسمان زودتر از معمول به غروب رسیده بود.
ماشین آهسته وارد کوچه شد و در همان لحظه، چراغهایش، آسفالت خیس را مثل یک عکس قدیمی، روشن کرد؛ درست مانند همان عکسهای قابشده و غبارگرفتهی خانهی مادرم، این صحنه هم تکراری بود.
حاجی، مردِ دو خانه آن طرفتر، پشت فرمان نشسته بود؛ دستش، آرام فرمان را چرخاند و ماشین را در دل کوچه جا داد. نگاهش، درست از پشت شیشهی بارانخورده، تا من سر خورد.
بیآنکه مکث کنم به راهم ادامه دادم؛ انگار همین خیسی، همین سُریدنِ قطرهها از شیشهی خانهها، جوابِ تمام انتخابهای بیسرانجامم بود.
کلید را چرخاندم. در باز شد و هوای نیمهگرم خانه، مثل جسم بیجان، روبرویم ایستاد. چراغها خاموش بود؛ تنها نوری که به چشم آمد، نور کمرنگی بود که از لای در نیمهباز اتاق ریما بیرون میزد.
صدای موزیکی آرام، مبهم و خفه از پشت در اتاقش شنیده میشد؛ انگار با همان آهنگ، دلخوریاش را مرور میکرد.
کفشهایم را درآوردم، کیفم را بیحال روی مبل انداختم.
نزدیک در اتاقش رفتم؛ در را کامل نبسته بود. کمی مکث کردم، حرفی به زبانم نیامد.
ریما را ندیدم اما حضورش پشت در نیمهباز مثل یک دیوار ضخیم، حس میشد؛ دیواری که حرفهای ناتمامش را در خودش نگه داشته بود.
چند دقیقهای پشت در ماندم، دنبال جملهای میگشتم که نه دروغ باشد نه تکراری با صدایی آرام گفتم:
ـ ریما… من اومدم.
چند ثانیه سکوت، بعد صدایش آرام، پشت در پیچید، خنثی و بیحس:
ـ خب.
نفس عمیقی کشیدم، خواستم کلامی بگویم شاید این فاصله را کوتاه کند اما چیزی پیدا نکردم. گفتم:
ـ شام چی میخوری؟
ـ چیزی نمیخوام.
صدایش کمی لرز داشت از همان لرزهایی که در دل مادر جا خوش میکند و تا صبح دست از فکر کردن برنمیدارد.
چند قدم دور شدم، ایستادم کنار پنجره، قطرهای آرام از شیشه سُر خورد و روی قاب چوبی ایستاد. انگار زندگی ما هم همینطور بود؛ تا لب پرتگاه میرفت ولی هیچوقت نمیافتاد، فقط ته دل آدم را خالی میکرد.
اگر از من میپرسیدند سختترین کار دنیا چیست، بدون لحظهای مکث میگفتم: 《مادر بودن.》 نه آن مادر بودنی که در کتابها مینویسند، با لبخندهای دائمی و آغوشهای گرم؛ که آن یکی را همه بلدند. سختیاش جاییست که باید بلد باشی در تندبادهای زندگی، خودت را جمعوجور کنی، بعد دست بچهات را بگیری و طوری وانمود کنی که انگار هیچ طوفانی نیست اما من وا دادم.
ایستاده بودم وسط آشپزخانه، بهتزده، خسته با قلبی که مثل زخم کهنه، دوباره سر باز کرده بود. نگاهم ماند روی عکسی که با مگنت، کج روی در یخچال آویزان بود؛ ریما در آغوشم، لپهایش گل انداخته، لبهایش تا بناگوش خندیده. صدایش انگار از همان عکس بیرون آمد، دور از این لحظه، دور از این خانهی ساکت: 《دوسِت دارم مامان.》
حالا چند وقت است این جمله را نشنیدهام؟ شاید ماهها!
مادر بودن شبیه غرق شدن است؛ دستوپا میزنی برای نجات کسی که در آغوشت بوده اما حالا پشت دیواری نشسته که نه میبینیاش، نه صدایش را داری. فقط هر شب با هزار جملهی ناتمام با اشکهایی که جرأت جاری شدن ندارند، خودت را مرور میکنی و از اعماق قلبت میخواهی شاید فردا، فقط یک بار دیگر بگوید: 《دوسِت دارم مامان.》
زیر کتری را روشن کردم. شعله اجاق مثل نقطهی سرخ کوچکی در دل تاریکی آشپزخانه چشمک میزد. مانتو و شال را درآوردم و روی صندلی انداختم. دستم بیهدف روی سینهام لغزید؛ انگار دنبال چیزی میگشت، چیزی که مدتها بود از زیر پوست و استخوانم کوچ کرده بود. یک بستهی کوچک نسکافه را از قوطی درآوردم و درون لیوان ریختم. بخار آب که بالا زد، حس کردم همهی این خستگیها دارند با همان بخار از تنم بیرون میروند؛ دروغ بود، خستگی همیشه جا خوش میکند همانجایی که باید، همانجایی که نمیشود از شرش خلاص شد.
لیوان را روی میز گذاشتم و خودم را روی مبل انداختم. پشتم را به دستهاش تکیه دادم، پاهایم را جمع کردم و چشمم را دوختم به سقف.
《واقعاً فرقش چیه؟ عشق؟ پول؟ امنیت؟
فرقی نمیکنه، هر بار تهش همینه؛ یه زن، یه سقف، یه مشت صورت حساب، یه مشت نگاه که میپرسن: با کی؟ چرا؟ تا کی؟》
لیوان که حالا دیگر بخاری روی لبهاش خوش رقصی نمیکرد برداشتم و نسکافه را سرکشیدم.
لیوان را کمی کج کردم، نسکافه سرد تهش، مثل تهماندهی امید ته دل من بود؛ قهوهای، تلخ، بیفایده.
《اصلاً شاید حق با همهشون بود. شاید زن بودن، یعنی همین…
یه اسم، یه شناسنامه، و یه نفر که انتخابت کنه؛ یا برای خودش یا برای نیازهاش یا برای ترحم.》
سرم را به پشتی مبل تکیه دادم. سقف، سفید و صاف، مثل صفحهی خالی دفترچهای که هیچوقت جرئت نوشتن بر روی آن را پیدا نکردم.
《یه روزی فکر میکردم میتونم فرق کنم؛
حالا فقط دارم حساب میکنم کدوم سقوط درد کمتری داره… 》
گوشی روی میز ویبره خفیفی کرد. بدون عجله دست دراز کردم و صفحه را روشن کردم. خانم زائری! پیام را باز کردم،
《حاجی سراغتو میگرفت…
فکراتو کردی؟》چشم بستم هوا را با غیض به ریههایم کشیدم و پیام بعدی را خواندم.
《شانس که همیشه در نمیزنه، مخصوصاً واسه یه زن تنها…
به خاطر ریما هم که شده منطقی فکر کن.》
لبخندی تلخ نشست گوشهی لبم؛ 《منطقی فکر کن…》 تمام عمر، همه داشتند همین جمله را برایم تکرار میکردند.
سکوت خانه سنگینتر شد. از اتاق ریما صدایی نمیآمد. او هم راه خودش را برای فرار از این همه خستگی پیدا کرده بود.
چند ثانیه فقط خیره ماندم به صفحهی گوشی، کلمات توی پیام خانم زائری، یخ زده بودند و اجازه نمیدادند فکر کنم. بیحوصله، انگشتم را کشیدم روی تنظیمات… گزینهی مسدود کردن شماره را انتخاب کردم و بیهیچ درنگی، اسم خانم زائری را از زندگیام حذف کردم، درست مثل یک تماس بیاهمیت؛ ولی ته دلم میدانستم این حذفها هیچوقت کامل نمیشوند.
برنامههای گوشی را یکییکی بالا و پایین کردم مثل وقتی که آدم بیهدف توی خیابان راه میرود تا فقط فکر نکند. دستم ناخودآگاه به گالری مخفی رسید. رمز را وارد کردم؛ رمز قدیمی که هر بار گفته بودم عوضش کنم و هیچوقت نکرده بودم.
عکسها را یکییکی ورق زدم.
اولین عکس، حسام بود. ایستاده کنار قفسهی کتابها. لبخندش شبیه آفتابی که از پشت شیشهی بخارگرفته بتابد؛ گرم اما با فاصله و همیشه کمی محو.
صورت زاویهدار با تهریشی که نه بینظمی داشت نه وسواس. همیشه همین بود؛ نه خیلی مرتب، نه شلخته.
چشمهایی تیره داشت و نگاهش آنقدر عمیق که کافی بود تا یک لحظه باور کنی فهمیده شدی.
پیراهن سادهی طوسی تنش بود، آستینها تا آرنج تا خورده، دستهای کشیدهاش تکیه داده به لبهی قفسه.
او از آن مردهایی بود که حضورشان آرام است اما وقتی نیستند، سکوت جایشان را داد میزند. با صدای بمش شمرده حرف میزد، دلم میخواست سکوت کنم فقط برای شنیدنش.
سرم را آرام به پشتی مبل تکیه دادم. انگار قلبم جایی در گذشته گیر کرده بود؛ همان روزی که برای آخرین بار، حسام پیشانیام را بوسید.
از همان روز، این شهر بوی تنهایی میداد.
شاید در سرزمین دور، زیر آسمانی دیگر، زندگی رنگ زیباتری داشته باشد؛ شاید آنجا زنها اینقدر ساده معامله نمیشدند.
اشکی که مدتی پشت پلکهایم گیر کرده بود، آرام روی صفحهی گوشی چکید؛ انگشتم را روی گزینهی “انتخاب همه” بردم ولی جرئت دل کندن از آنها را بعد از دوسال نداشتم. آرزو کردم میتوانستم با یک لمس، همهی عکسها را حذف کنم.
یک سکوت سرد روی تمام خاطراتم کشیده شده بود مثل برف روی قبر.
ذهنم اما هنوز داشت مقاومت میکرد مثل اتاقی که هر چقدر هم وسایلش را بیرون بریزی، بوی صاحبش تا مدتها میماند.
عطر حضور او هنوز در ذهنم چرخ میزد با آن صدای آرام و طعنهدارش که همیشه میگفت:
《هر زنی باید یه جای امن واسه خودش داشته باشه. حتی اگه اونجا یه میز کوچیک وسط کتابفروشی باشه.》
اولین بار همانجا دیدمش.
پشت پیشخوان شهرکتاب ایستاده بود، در حال مرتب کردن قفسهها.
کتاب را اشتباهی به او دادم، گفت:
《این مال قفسهی روانشناسیه نه ادبیات. ولی خب گاهی دردها رو باید شاعرانه خوند تا بشه تحملشون کرد.》
لبخندم مثل بچهای که تازه بلد شده راه برود به سختی شکل گرفت.
از آن روز هر بار که کتابی میخریدم، چند جمله بیشتر بینمان رد و بدل میشد و هر جمله مثل پلی بود که فاصلهیمان را کوتاهتر میکرد.
تا آن روز بارانی که از ترس خیس شدن، در مسیر خانه به شهر کتاب پناه بردم و او چند دقیقه بعد با یک فنجان چای به سمتم آمد و گفت:
《دنیا پر از سقفهای خالیه ولی آدمها دنبال سقفیان که در پناهش کسی براشون چای بریزه.》
و من نفهمیدم از کی آن فروشگاه، آن میز و آن صدا شد تنها جایی که دلم برایش تنگ میشد.
بغضی از میان آن عکسها بالا آمد، پشت قفسهی سینهام گیر کرد و از چشمم سر خورد. سرم را روی پشتی مبل رها کردم. پلکهایم، سنگینتر از همیشه، روی هم افتادند.
در سرخی بیپایانی غرق شدم. بوی الکل و نور سفیدی که به قرنیهام میکوبید.
تصویری از خودم جان گرفت. دراز کشیده، دستهایم یخزده، زنی با دستکشهای لاستیکی سفید، چیزی را میان پاهایم جابهجا میکرد. صدای تقتق دستگاه، بعد یک فریاد خفه که انگار از گلوی خودم بیرون نیامد.
کسی اسمم را صدا زد؛ نه با نگرانی، با عجلهای خونسرد و مرموز:
《روشنا… تمومش کن دیگه.》
صدایش آشنا بود.
حسام؟
نه! حسام هیچوقت اسمم را با این لحن نمیگفت. صدا از جنس خودش بود اما سرد، مطمئن و بیحس.
خواستم بلند شوم، خواستم چیزی را نگه دارم… اما خیلی دیر بود. همه چیز مثل گلبرگی پژمرده از میان انگشتانم سر خورد و روی زمین، زیر پایم پخش شد و من، دوباره در سرخی بیپایانی غرق شدم.
با تپشی در شقیقهام از خواب پریدم. هنوز هوا تاریک بود. نفسم بریده، دستهایم خیس عرق، شکمم تیر کشید.
دستم را روی شکمم گذاشتم. چیزی نبود. فقط خلأ. فقط یک رد محو از چیزی که روزی بود…
نگاهم بیهدف دور اتاق چرخید. چرا حالا؟ چرا بعد از اینهمه وقت، دوباره خاطرات آن روز برگشت؟
عق زدم. بوی خون و الکل در مشامم پیچیده بود. خودم را از مبل جدا کردم و به سرویس رفتم. توان ایستادن نداشتم؛ نشستم. تنها چند قطره آب زردِ ته ماندهی معدهام را بالا آوردم. سرم را تکیه دادم به دیوار. اینبار، من به جای آسمان باریدم.
همین که روی تخت دراز کشیدم، خواب، تنِ بیجانم را به کام خود کشید…
با لرزش کمرنگی در پلکهایم بیدار شدم. هوا روشن شده بود. بیآنکه فکر کنم از تخت پایین آمدم تا به حمام بروم، شاید تنم را از کابوس شب پیش بشویم اما پاهایم، پیش از ذهنم، مرا به سمت اتاق ریما بردند.
در نیمهباز بود، هل دادم و آرام وارد شدم. ریما خوابیده بود، آرام و ساکت، مثل دریای بیموج. موهای مشکی بلندش دور صورت گندمگونش پخش شده، شانههای باریک و اندام کشیدهاش زیر ملحفه پنهان بود انگار خودش را در آغوش گرفته بود.پلک زدم.
با هر پلک، تصویری در ذهنم روشن میشد. تصویرهای دفنشده حالا بیرون میزدند.
شب از نیمه گذشته بود که میثم کلید را در چرخاند و در حالی که تعادل نداشت و پاهایش گویی روی یخ سُر میخورد کلمات ترانهای را کشیده میخواند وارد شد.
《بازم که مست برگشتی؟ ریما خوابه آروم باش…》
《خفه شو… باز شروع کردی؟ من پدر این بچهم یا نه؟》
فریاد…شکستن… باز شدن در… صداها در مغزم میپیچد.
ریما کنج دیوار زانوهایش را بغل گرفته، سرش روی پاهای لاغرش، موهای کوتاهشدهاش ریخته دور صورتش، بیصدا میلرزید. با آن چشمهای درشت فقط نگاه میکرد.
نفس در سینهام حبس شد. همانجا، کنار دیوار، چیزی در من فرو ریخت که دیگر هیچوقت سر جایش برنگشت.
بوی الکل، همان بوی آشنا، دوباره پیچید در مشامم. ته دلم شور افتاد. بیدرنگ به سمت حمام دویدم. در را بستم، شیر آب را تا آخر باز کردم با لباس زیر دوش رفتم.
آب سرد، بیرحمانه از سر و گردنم جاری شد. نشستم کف حمام، چانهام را روی زانو گذاشتم، ساکت… خیس… تنها…
خاطرات برگشتند؛
صدای خندهای دور، کافهای نیمهروشن،
چشمهای حسام،
اولین نگاه، چشم در چشم،
حس لذت اولین تماس نزدیک، لبهایی که آرام باز میشد و لمس میکرد.
نه عجلهای، نه جسارتی ناشیانه.
فقط سکوتی که همهچیز را گفت.
همهچیز، مثل یک موسیقی بیکلام، که هیچوقت برای تکرار دوبارهاش زمان نخواهیم داشت.
انگار دعا میخواند، نه عشقبازی.
بدنِ لرزانم امروز زیر دوش، همان بدنی بود که آن شب خواسته شد، با احترام، با طمأنینه.
دستم را روی شکمم گذاشتم، نه برای جنینی که نبود، برای زنی که بیصدا شکست و جایی میان استخوانهایم پنهان شد و دردی که در روحم ماند و تا به اینجا همچون دوستی باوفا دوسال همراهیام کرد.
صدای آب دیگر آرامم نمیکرد. شیر را بستم. بخار روی آینه صورتم را تار کرده بود. با سرانگشت نوشتم: «بسه» و تماشا کردم چطور کلمه قطرهقطره پایین خزید.
حوله را دور تنم پیچیدم، پا برهنه به اتاق برگشتم، موبایلم هنوز کنار تخت بود. پیامی از شمارهای آشنا:
《امشب شهرکتاب خلوتتره. اگه خواستی، بیا.》
نفهمیدم چرا دلم لرزید. شاید چون هنوز تهِ دلم، جایی که منطق و غرور راه نداشت به همان نیملبخند حسام ایمان داشتم.
دیگر آن زنِ عاشقپیشه زیر نور زردِ شهرکتاب نبودم؛ حالا زنی بودم که از کنار خاطراتی عبور میکرد که روزی تمام دنیایش بودند با سری بلند و دلی که بیصدا میگریست.
لباس پوشیدم. رژ قرمز زدم. خودم را در آینه نگاه کردم.
اینبار، اگر میرفتم، برای گرفتن نبود برای پسدادن چیزی بود.
ریما برای صبحانه حلیم دوست داشت. میز را چیدم با نان تازه و حلیم داغ. بوسیدمش. چشمهایش را باز کرد.
گفتم: 《ریمای مامان، پاشو پنجشنبهاس و حلیم و نون داغ منتظرن.》
چشمهایش هنوز بسته بود که لبخند نشست روی لبش.
《ای دخترهی شکمو.》
در آغوش گرفتمش. صورتش را چسباند به گردنم. آهسته زمزمه کرد: «ببخش مامان… دیروز…»
جواب ندادم فقط بوسیدمش. سکوتِ من یعنی بخشیدن. یعنی بگذاریم امروز از نو نوشته شود. آن روز صبح همهچیز نرم و مهربان گذشت. هوای اسفندِ به نیمه رسیده، بهار را نفس میکشید و دل من انگار سبکتر شده بود. ته دلم اما چیزی سنگینی میکرد. شب از راه رسید، مثل ابری که آرامآرام از دور نزدیک میشود.
دلشورهای قدیمی، مثل سایه دنبالم میآمد.
شهر هنوز بیدار بود ولی از آن بیداریهایی که آدم را به سکوت میکشاند. صدای قدمهایم روی موزاییکهای پیادهرو میپیچید. شهرکتاب باز بود، نور گرم و دعوتکنندهای داشت. آدمها میان قفسهها قدم میزدند، حسام… نزدیک ورودی ایستاده بود. بیقرار با دستهایی که مدام از جیب بیرون میآمد و دوباره به جیب برمیگشت. نگاهش هرچند ثانیه یکبار از در به سمت خیابان میدوید شاید نگران آمدنم بود. قدم گذاشتم داخل.
چشمش به من افتاد تا چند لحظه فقط نگاه کرد. شاید باورش نمیشد، آمدهام. نگاهی که انگار میخواست چیزی بپرسد ولی هنوز جسارتش را نداشت.
رفتم نزدیک.
《سلام.》
صدایش آرام بود مثل قبل ولی تهِ لرز داشت.
《سلام.》
چند ثانیه سکوت. نفسش را آهسته بیرون داد.
《فکر نمیکردم بیای.》
«اگه نمیاومدم، تا صبح با خودم کلنجار میرفتم که چرا نرفتی.»
حسام خندید. نه از خوشی از دلشوره.
《بشینیم؟》
سری تکان دادم. رفتیم گوشهای، دور از بقیه، پشت یکی از قفسهها.
خندید. همان خندهی کوتاه و بیصدایی که فقط گوشهی لبش را تکان میداد. آب دهانش را قورت داد سرش را پایین انداخت دل دل میکرد برای حرف زدن. نمیدانم ترس چه چیزی را داشت که برای لب باز کردن انقدر با خودش کلنجار میرفت.
《پیام دادی، اومدم. حالا بگو.》
《دیروز که زیر بارون دیدمت دلم تاب نیورد.》
حرفهایش آشنا بود و غریب. خندهام گرفت نه از سرخوشی که از شدت درد انگار نمک به روی زخمم پاشیده باشد. گفتم:
《روزی که با اون حال زار تنها و با اسنپ راهی خونهم کردی باید دلت تاب نمییورد.》
《فکر اون روزا ولم نکرده.》
نگاهش کردم.
《کدوم روزا؟ اون روزی که گفتی: سقط کنم، چون ترسیدی؟ 》
لبش لرزید.
《روشنا…》
《 بذار بگم.》
نفس عمیقی کشیدم.
《ما هیچوقت ازدواج نکردیم چون تو از قضاوت میترسیدی. فکر میکردم عشقمون کافی باشه ولی وقتی اون بچه اومد انگار همهچی از تو جدا شد.》
《فکر میکردم کار درست همینه…》
《کار درست برای کی؟ برای تو؟ برای ترست؟ برای مردد بودن همیشگیت؟》
اشک در چشمهایم جمع شد اما نریخت.
《اون بچه فقط یک اشتباه نبود یک نشونه بود از چیزی که واقعاً بینمون بود… ولی ما، مخصوصاً تو، طاقتِ نشونهها رو نداشتی.》
حسام سکوت کرد.
و من برای اولینبار حس کردم هیچکس نمیتواند قاضی خوبی برای زخمهایم باشد، جز خودم.
سکوت.
بعد از چند دقیقه صدایم را پیدا کردم از جایی خیلی دور و خیلی عمیق؛
《اون شب… وقتی برگشتم دیگه هیچچیز مثل قبل نشد.》
نگاهش کردم.
《من فقط یه جنین رو از تنم بیرون ننداختم، من یه تکه از خودم رو کندم… یه عشق خام، یه رؤیای نصفهنیمه رو باهاش دفن کردم.》
نفس کشیدم.
《 گفتی سقط کنم، گفتی هنوز زوده… ولی برای من اون بچه یه «هنوز» نبود، یه «همیشه» بود. یه نشونه از اینکه چیزی بین ما واقعاً بوده.》
سنگین نگاهش کردم، میخواستم سنگینی دردم روی شانههایش بنشیند.
《من هنوز هم گاهی تو خواب اسمش رو صدا میزنم. بچهای که نیومد چون ما بلد نبودیم بایستیم پای انتخابمون.
شاید اون، تنها بخش واقعی عشقمون بود… ولی ما ترسیدیم و ترس، همیشه عاشقی رو میکُشه.》
حسام چیزی نگفت. بغضم را خوردم.
وقت گریه نبود شاید فقط وقت این بود که خودم را با همهی آنچه در من سوخته بود، تحویل بگیرم.
حسام دستهایش را به هم گره زد. نگاهش را به چشمهایم دوخت، جدی با صدایی که کمی هراس نشنیدن داشت اما از ته دل میآمد گفت:《اینجا… عطر تو رو کم داره، روشنا.
میخوام که باشی.
میخوام جبران کنم،
میخوام رد شم از ترسی که اون روز اسیرش شدم.
میخوام ببینی که هنوز… هنوز عشقت توی قلبم زندهاس.》
نفسش را بیرون داد، دستش را روی میز گذاشت.
《این شهر… به یه کافه احتیاج داره.
و کی بهتر از تو؟
یادته همیشه آرزوت یه کافهی کوچیک پر از گلدون و کتاب بود؟
بیا و شروعش کن… روشنا… این همون فرصته.》
چند لحظه نگاهش کردم. پلک زدم. صدایم نرم، اما محکم بود:
《آرزوم بود… مثل آرزوهای دیگهم اما دیگه نه در کنار تو.》
سرش پایین افتاد. انگار انتظارش را داشت اما شنیدنش آسان نبود.
با مکثی سنگین گفت:
《باشه… من دور میمونم.
تا هر وقت که تو بگی، تا هر وقت تو بخوای.
فقط… فقط اینو بدون که هنوز برام تموم نشده.》
هیچی نگفتم. نگاهم را از صورتش گرفتم و بلند شدم.
قدمهایم را آرام برداشتم اما قلبم میکوبید.
از کنار حسام رد شدم و از شهر کتاب بیرون آمدم.
پشت سرم صدایی نیامد. این بار نوبت من بود برای انتخاب.
هوای سرد از پوستم نه از روحم رد شد.
حسام…
یک لحظه حس کردم مرد دوسال پیش برگشته است.
ولی من…
من آن زن نیستم.
نفس کشیدم.
لبخند زدم، محو… ولی واقعی.
مثل این بود که چیزی را رها کرده باشم. یک بارِ سنگین قدیمی.
حسام… شاید تغییر کرده و شاید صادق شده باشد.
ولی من؟
من آن زنی نیستم که بخواهد رویاهایش را به مردی پیوند بزند.
اگر قرار بر ساختن باشد از نو…
با دستهای خودم میسازم.
برگشتم یک لحظه به شهر کتاب نگاه کردم.
نورِ پنجرهاش گرم بود. شبیه دعوت، شبیه یادآوری.
راه افتادم…
امشب، قرار است با خودم تنها باشم و برای اولین بار از تنهایی نترسیدم.
روزها گذشت اما صدای حسام هنوز در گوشم میپیچید:
《بیا و شروع کن… روشنا… این همون فرصته.》
حدود یک سال و نیم بود که در یکی از فروشگاههای زنجیرهای مشغول به کار بودم؛ پشت صندوق مینشستم، لبخند میزدم، بارکد میزدم، کارت میکشیدم… و برای ساختن زندگی تلاش میکردم اما این روزها ذهنم، ناخواسته به عقب میدوید.
لحظاتی که حسام کنارم میایستاد و بیدلیل دستم را میگرفت.
وقتی برایم قهوه با عطر دارچین درست میکرد…
و بعد… آن صبح لعنتی. آن جملهی کوتاه:
《سقط کن… هیچ جوره نمیشه…》
انگار همهی دنیا روی سینهام آوار شد.
بین قفسهها میچرخیدم اما ذهنم میان خاطرهها گیر کرده بود.
میخواستم عبور کنم. واقعاً میخواستم اما نمیشد.
خاطرهها گاهی از جاهایی بیرون میزدند که فکرش را هم نمیکنی.
برای شام سیبزمینی خرد میکردم که چاقو دستم را برید و بیاختیار به گذشته پرتاب شدم.
صدای میثم پیچید توی آشپزخانه:
«شست پات نره توی چشمت!»
بلافاصله، تصویر حسام در قاب خاطرهای شیرین جان گرفت؛
وقتی دستم با کاغذ بریده بود و او بیدرنگ دستمالی گذاشت روی زخم و بعد بیهیچ حرف اضافهای، دستم را بوسید.
چقدر آدمها میتوانند فرق داشته باشند… حتی در یک لحظهی ساده.
ذهنم بیوقفه خاک از روزهای گذشته میتکاند و من چون تماشاگری حاذق، مشغول مرور و تکرار بودم.
تصویر شب آخر و درخشش برق حلقهای که در دست چپ حسام جا خوش کرده بود مثل فلش دوربین مرا رساند به شبی که اتفاقی پیام حسام را در گروه کتابخوانی دیدم. ناخودآگاه وارد صفحهاش شدم.
اسم همسرش را زیر پست تبریک تولد خواندم:
《با افتخار، کنار زنی که همیشه هوامو داشت…》
نفس در سینهام حبس شد.
این سهم من بود؟
مردی که در سکوتِ تلخ جدایی، دیگری را «پناه» گفته بود…
و حالا برگشته بود با چشمانی شاید دوباره عاشق… یا شاید پشیمان.
ذهنم آشفته بود. گیج، پر از سؤال، خشم و اندوه.
یک هفته گذشت و روز موعود رسید.
در اتاق نیمهتاریک و خنک سونوگرافی با تنی برهنه روی تخت دراز کشیدم.
رادیولوژیست، زن مسنی بود. آرام و مهربان. ژل اولتراسوند را روی پروب ریخت و روی سینهام حرکت داد.
از گفتوگویش با دستیار جوان فهمیدم که دو کیست در سینهی چپم لانه کردهاند.
اشکم آرام به سمت شقیقهام سر خورد.
《بدون من، ریما باید به چه کسی پناه ببرد؟》
با تردید پرسیدم:
《خانم دکتر… چی توی سینهمه؟》
نگاهم کرد. مکثی کرد و لبخند زد:
《فعلاً چیز نگرانکنندهای نیست. فیبروکیستیکه. خوشخیم به نظر میاد. انشاءالله با تغذیه و کنترل استرس، جای نگرانی نیست. ولی پیگیری لازمه.》
فیبروکیستیک… خوشخیم…
اما من چی؟
خودم رو چطور باید تعریف کنم؟
خوشخیم؟ مزمن؟ یا زخمی که زمان نمیتونه التیامش بده؟
وقتی بیرون آمدم، بدنم دیگر توان نداشت.
دردی نهفقط جسمی که از عمق روحم میآمد.
اسنپ گرفتم. منتظر ایستادم کنار ویترین یک کفشفروشی.
زوج جوانی کفش انتخاب میکردند. مرد چیزی در گوش زن گفت و هر دو خندیدند.
مغزم باز سفر به گذشته را آغاز کرد.
فروشنده کفشی به دستم داد، پا کردم.
حسام، بیهیچ حرفی، جلویم زانو زد، بند کفشم را بست و گفت:
《زن، بار زندگی رو نباید تنهایی به دوش بکشه… باید کسی باشه که همراهیش کنه، نه تماشاش.》
با خودم فکر کردم:
کاش این جمله را زودتر میفهمیدم… شاید آن سالهایی که با میثم گذراندم را زودتر رها میکردم.
سالی که ریما ششساله بود و من باید هم کار میکردم هم مادر بودم، هم بار خماریها و مستیهای میثم را میکشیدم.
مردی که نه پدر بود، نه شوهر… فقط باری روی دوشم.
و حالا؟
نه میثم بود، نه حسام.
فقط من مانده بودم و تصمیمم.
تاکسی آمد، نشستم.
در راه بازگشت، از جلوی شهر کتاب رد شدیم.
همان نورهای گرم، همان پنجرهای که همیشه شبیه آغوش بود.
بیمقدمه گفتم:
《ببخشید، همینجا نگه دارید.》
آهسته قدم زدم، دلم آشفته بود.
رفتم داخل. سالن خالی. صداها خاموش. نور، کم.
نگاهم افتاد به میزی گوشهی سالن.
همانجا… شاید بشود با یک گلدان، چند جلد رمان و بوی قهوه، دوباره رؤیایی ساخت.
حسام؟
او دیگر همهی من نیست.
شاید هیچوقت نبود.
اما سهمی از من در آن سالها با او گره خورد…
و حالا فقط همان سهم را پس گرفتم.
ایستاده میان کتابها، برای اولین بار احساس نکردم که دارم به عقب برمیگردم.
حس کردم دارم از جایی عمیقتر شروع میکنم.
نه برای حسام، نه برای خاطره…
برای خودم.
با صدایی آرام اما مطمئن با خودم گفتم:
《قبولش میکنم.
کافهی کوچیک…
همون گوشهی دلخواهم…
کنار پنجره…
ولی این بار، مال من خواهد بود.》
و شاید،
همین،
سهمِ من از این عشق.
بهار از راه رسید.
باران، بیصدا شیشههای کافه را میشست و درختان روبهرو، لباسی سبز و لطیف به تن کرده بودند.
تابلو را با دستان خودم نصب کردم.
“کافه روشنا”
نه شکوهمند، نه پرزرقوبرق؛ فقط یک گوشهی آرام برای دلهایی که هنوز به رویاها ایمان دارند.
روزهای اول، بوی رنگ تازه و چوب نو در فضا پیچیده بود.
با هر فنجان قهوه، دلم گرمتر میشد.
مشتریها آرام آرام آمدند، لبخندها بیشتر شد، صداها جان گرفت.
اما گاهی…
وقتی کنار پنجره میایستادم، نگاه کسی را حس میکردم.
نه نزدیک، نه مزاحم…
اما دقیق، نگران، آشنا.
حسام بود.
هیچوقت وارد کافه نشد.
فقط گاهبهگاه از آنسوی قفسهها میگذشت،
نگاهی کوتاه، قدمهایی آرام و ناپدید شدن در ازدحام آدمها.
میدانستم که دلش هنوز نگران است.
میدیدم که حضورم برایش بیتفاوت نیست.
اما هیچ حرفی نزد.
شاید چون سهم من دیگر او نبود،
و سهم او شاید… فقط سکوت بود.
و من؟
من هر روز با بوی قهوه و صدای ورق خوردن کتابها، دوباره متولد میشدم.
در دل بهار، جایی میان عطر گلهای یاس و گرمای آفتاب،
من بالاخره انتخاب کرده بودم،
زندگی و خودم را.
روزها میگذشت و کافه که در دل شهرکتاب جان گرفته بود، کمکم جاندارتر میشد.
بین قفسههای کتاب و بوی قهوه، جایی پیدا شده بود برای مکث، برای فکر، برای رویا.
مشتریها بیشتر میشدند، لبخندها ماندگارتر.
چند روزی بود که حسام رفته بود سفر.
کلید شهرکتاب را سپرده بود دستم، با جملهای کوتاه و مطمئن:
《میدونم حواست بهش هست.》
حالا، بعد از چند روز برگشته بود با همان لبخند آشنا، کمی خسته، کمی محتاط…
موقع تعطیل شدن نزدیکم آمد. چیزی نگفت، فقط یک باکس کوچک را روی میز گذاشت و آرام گفت:
《به یادت بودم.》
باکس را باز کردم. یک روسری ترکمن با رنگهای گرم و نقشهای اصیل بین کاغذهای نازک و لطیف خوابیده بود.
چشمانم برق زد. لبخندم بیاراده آمد، درست از جایی که دلتنگی به اشتیاق رسیده بود.
روسری را به سر انداختم. حسام چند قدم جلوتر آمد، دستی آرام به سوی صورتم برد، تار مویی را از کنار صورتم پس زد و گفت:
《چهقدر این رنگها بهت میان… محشر شدی… مثل نقاشی.》
لحظهای مکث کرد.
دستم را گرفت.
گرمای نگاهش، بیکلامترین حرفهای عاشقانه را میان انگشتانم جاری کرد.
**
در خانهام،
مقابل آینه نشستهام و روسری هنوز بر سرم است.
جایی روی گونهام، هنوز رد بوسهی حسام مانده…
انگار حرارتش از پوست گذشته و به درونم نشسته.
گویا زمان در آن لحظه برای چند ثانیه مکث کرده.
فکر میکنم…
من در سایهی همسر حسام هستم یا او در سایهی عشقی که دیگر نمیشد نادیدهاش گرفت؟
پاسخش را نمیدانم.
شاید هیچکس نداند.
اما آنچه میدانم این است:
گاهی عشق، نه در داشتن است، نه در تصاحب.
بلکه در سکوتیست که دو آدم را به هم وصل میکند
و در نگاهی که میان خاطره و حال،
جایی برای زندگی میسازد.
و من با همهی تردیدها، همچنان همان زنم؛
با کافهای کوچک کنار پنجره و عشقی بزرگ…
که هنوز نمیدانم، رهاییست یا اسارت.


بدون دیدگاه