#آغوشهایی_چراغانی
مرد جوان پک محکمی به سیگار زد و برای آخرین بار محتویات داخل جعبه را از نظر گذراند. سیگار را در زیرسیگاری له کرد. بیاختیار دستش را پیش برد و دو جفت گوشواره ظریف طلا را برداشت. چشمانش را بست. طنین نرم صدایی در دهلیزهای زنگار بسته ذهنش پیچید: «مهران! ببین! اون گوشواره پروانهای برای سپیده چقدر قشنگه، همینطور اون ستارهای.»
لبخند بیرمقی بر لبهایش ماسید. هنوز هم چشمهای سبز زن، در پسِ خیالش همچون دو گوی جادویی درخشان، سوسو میزد.
گوشوارهها را روی عکسهای قدیمی و ترک خورده داخل جعبه گذاشت و به ملایمت درِ کشویی جعبه را بست. کمی این پا و آن پا کرد. نگاهش دورتادور اتاق به گردش درآمد. همه چیز مثل روز اولی که خانه را از صاحبخانه تحویل گرفته بود، سر جای خود قرار داشت. پنکه سقفی زهواردررفته، یار و همدم روزها و شبهای گرم و دم کرده، میز تحریر قدیمی و صندلی لهستانی با پایهای کوتاهتر از سه پایه دیگر. با دیدن گلدان بزرگ شمعدانی روی طاقچه پنجره، با عجله به سمت پارچ پلاستیکی قرمز روی میز رفت. باقی مانده آب را پای گلدان ریخت. پنجره بسته بود. پرده توری چرک و مندرس با دهنکجی نگاهش میکرد. سرش را پایین انداخت. موکت سبز ساییده شده، هنوز هم بوی ناخوشایند کهنگی و رطوبت روز اول را با خود داشت. قبل از آنکه اتاق را ترک کند، نگاهش به آینه دیواری افتاد. مردی با صورت آفتاب سوخته و چشمانی سیاه به وسعت آسمان تاریک و گرفته شب نگاهش میکرد. دستی بر موهای آشفته سیاه و مجعدش کشید.
جعبه را زیر بغل زد و چراغ اتاق نمور را خاموش کرد. بیرون، پشت در ورودی پاکت قبضهای پرداخت شده و اجاره ماه آخر را به همراه کلید خانه روی جاکفشی فلزی فکسنی گذاشت و با قدمهایی بلند از پلهها روان شد.
در میان سایههای شبانه، آرام به راه افتاد. تا روستای «منوچهرآباد» راه زیادی نبود. مرد جوان همانطور که دستهایش را در جیب اورکت آمریکایی فرو کرده بود، غرق در افکار خود، آرام و سبک در دل تاریکی پیش میرفت.
کمکمک آواز «قرهسو» را میشنید. باد سردی بر صورتش میوزید و بوی رودخانه مشامش را میانباشت.
روی پل ایستاد. درست جایی که زیر پاهایش دهلیزها و پشتبندهای مدور قرار داشت. سرش را رو به آسمان بلند کرد. نگاهش به دنبال ماه، سینه آسمان را میجست، اما آن شب اثری از سکه نقرهای نبود. بیدرنگ خم شد و جعبه چوبی را بر زمین گذاشت.
شتابزده قلوه سنگهای نسبتا درشت و سنگین را برمیداشت و جیبهای اورکتش را با آنها پر میکرد. کمی بعد، جعبه را در دست گرفت و از جا برخاست. نفس بلندی کشید. سنگینی سنگها اجاره نمیداد به راحتی کمرش را صاف کند. نگاهی به رودخانه انداخت. آب با سرعت زیاد در زیر پاهایش در گذر بود. همانطور که جعبه را در میان آغوش میفشرد، خود را به لبه پل نزدیک کرد. زیپ اورکتش را پایین کشید و جعبه را میان کت قرار داد. چشمانش را بر هم گذاشت و با یک حرکت، خود را به درون رودخانه انداخت.
صدای افتادن جسم سنگینی میان آب، خلوت شبانه بیشهها را در هم شکست و بعد از آن تنها سکوت بود آوای شبانه قرهسو.
***
زن جوان گوجهفرنگیها را داخل قابلمه ریخت. با دیدن رنگ قرمز و چربی روی آبگوشت، لبخند رضایتمندانهای بر لبانش نشست. نمک غذا را چشید و در قابلمه را گذاشت. خسته بود. تازگیها نفس کم میآورد. عرق پیشانیاش را با پشت دست خشک کرد. قلبش تندتند در سینه میتپید. نمیدانست چطور «مهران» را از آمدن «مهمان کوچک» باخبر کند؟
زن دستش را روی شکم صافش گذاشت و سرش را تکان داد. کش را از موهای بلند خرمایی رنگش باز کرد و آنها را از نو محکم بست. در دل خدا را شکر کرد که هنوز دل به هم خوردگیها و حس تنفر از بوی غذا به سراغش نیامده. نگاهی به دور و بر انداخت. آشپزخانه کوچک، چون همیشه مرتب مینمود. صندلی را کنار کشید و پشت میزِ کوچکِ کنارِ پنجره نشست. سبزه عدس، سرخوش از آفتاب پشت پنجره، بلند و پرپشت به «سیما» لبخند میزد. تا نوروز تنها سه روز باقی بود. زن همانطور که ساقه پیازچهها را میگرفت، بیاختیار لبخندی زد و لبش را به دندان گزید. از صبح چندینبار لحظه نشان دادن نتیجه خونش را به مهران مرور کرده و هربار با تصور آنکه او چقدر خوشحال و ذوقزده خواهد شد، تمام وجودش از خوشی لبریز گشته بود.
آهی از سر شوق کشید و نگاهی به ساعت مچیاش انداخت؛ یک و ده دقیقه بعدازظهر. میدانست تا آمدن مهران زمان زیادی باقی نمانده. مهران آن روز برای کارهای مالی باقی مانده آخر سال به بانک رفته بود و سر راه نیز میبایست کمی خرید میکرد.
در همین هنگام «سپیده»، دخترک پنجساله جست و خیز کنان در حالیکه شادمانه شعری را زمزمه میکرد، به آشپزخانه آمد.
– مامان! امروزم میریم پناهگاه؟
زن با مهربانی نگاهی به دختربچه کرد و گفت: «سپیده جان! اگه باز صدای آژیر بلند بشه، میریم پناهگاه.»
دختر جلو آمد و یک پیازچه از داخل سبد
پلاستیکی برداشت و دستی به ریشههای سپیدش کشید. لبهایش را جمع کرد و با اوقات تلخی گفت: «من نمیخوام موشک بیفته روی سرمون.»
زن بوسهای بر موهای سیاه و نرم دخترک نشاند. دختر با چشمان درشت و سیاهش که آینه چشمان پدر بود، به مادر خیره شد.
– عزیزکم! خدا نکنه موشک روی سر کسی بیفته.
دختر سرش را تکان داد.
– گرسنه شدی مادر جون؟
– اوهوم.
– یه کوچولو که صبر کنی، بابا مهران میرسه. اونوقت هر سه تایی با هم ناهار میخوریم.
دختر بدون آنکه چیزی بگوید، از آشپزخانه بیرون رفت. سیما از جا برخاست و مشغول شستن دستهایش شد. ناگهان صدای آژیر خطر در خانه پیچید. سپیده دواندوان به آشپزخانه برگشت.
– مامان! من میترسم…
و بلافاصله زیر گریه زد. زن با عجله اجاق را خاموش کرد. چادر سیاه و کیف دستیاش را از جارختی برداشت. دست دختربچه را محکم گرفت و از خانه بیرون رفت. خوشبختانه تا پارک شیرین و پناهگاهی که در آن ساخته بودند، راه زیادی نبود. خیل جمعیت ترسان، به سمت پناهگاه در حرکت بود. در میان همهمه و جیغ و گریه کودکان، سیما و سپیده خود را به پناهگاه رساندند و کنار خانوادهای پرجمعیت، روی زمین که با موکت مندرسی مفروش شده بود، نشستند. سیما دخترک را در آغوش فشرد. نگاهش به سقف منحنی پناهگاه افتاد. ردیف لامپهای یک در میان روشن، روزها و شبهایِ ملالآورِ ترس و وحشت از موشکهای دشمن را مصرانه در خاطرش زنده میکرد.
– مامان! مامان! محکم بغلم کن، من میترسم…
– نترس مادر جون، اینجا امن و امانه.
سپیده هقهق کنان خود را در آغوش مادر فشرد. سیما نگران مهران، نگاهی به ساعتش کرد. تا ساعت دو، چیزی باقی نمانده بود. چشمانش را بست و خود و خانوادهاش را به دست خدا سپرد. یک آن صدای وحشتناکی در میان پناهگاه پیچید. سیما هراسان چشمانش را باز کرد. دود و غبار، سرتاسر بنای بتونی را فرا گرفته بود. در میان جیغ و فریاد جمعیت، نور سرخی از انتهای دالان چشمانش را پر کرد. زن سر سپیده را تنگ در میان سینه گرفت و بیاختیار فریاد زد: «یا فاطمه زهرا!»
ساعت از یک بعدازظهر گذشته بود. مرد جوان، خوشحال از طلا فروشی کوچک بیرون آمد. جعبه مقوایی طلا را در دست فشرد و بلافاصله آن را در جیب مخفی اورکتش پنهان کرد. «تاریکه بازار» در واپسین روزهای سال، شلوغ و پرازدحام مینمود. مردم در تکاپوی خریدهای سال نو، شادمانه در جنب و جوش بودند؛ گویی هرگز تاریکی و ترسِ جنگ و حملات هوایی بر زندگی مردم شهر، سایه نیفکنده بود.
مهران سی و شش ساله، معلم دبستان، در میان خیالش چهره شادمان همسر و دختر کوچکش را میدید که با خوشحالی گوشوارههای طلا را در گوش میاندازند. لبخند رضایتی بر لبانش نقش بست. پس از خرید مقداری میوه و شیرینی با خوشحالی راهی خانهاش حوالی پارک شیرین شد. کمی جلوتر، مقابل نانوایی درنگ کرد. بوی نان تازه وسوسهانگیز بود. بیکباره صدای آژیر گوشهایش را پر کرد. میدانست سیما و سپیده به محض شنیدن آژیر، به پناهگاه پارک میروند. ناگهان صدای انفجار مهیبی زمین را لرزاند. دواندوان خود را به خیابان رساند. با دیدن دود غلیظی که به سمت آسمان میرفت، پاهایش لرزید. صدای آژیر آمبولانسها که با سرعت به سمت پارک در حرکت بودند، چونان موسیقی متن فیلمی ترسناک گوشهایش را پر کرد. ماشینهای آتشنشانی بوقزنان به انتهای خیابان میرفتند. لحظه به لحظه دود غلیظتر و همهمه بیشتر میشد.
با نگرانی خود را به انتهای خیابان، حوالی ورودی پارک رساند. سرخی زبانههای آتش دیدگان نگرانش را تیره و تار کرد. پاکت میوه و جعبه شیرینی از دستانش بر زمین افتاد. آنچه میسوخت، تنها پیکره بتونی پناهگاه نبود؛ جانهایی بود که در سایه دیوارهای خاکستری به پوچی واژه «امنیت» میگریستند.
و چه معصومانه واژه «مادر» در پیکره زن معنا شد؛ آغوشی تنگ، مادر، دخترک و مسافر کوچکی بینام.
از سپیده تنها سری در آغوش مادر باقی ماند. سری که میلگرد آن را به سینه سیما دوخته بود.
***
سحرگاهان، صیادان قرهسو هنگامی که تور خود را از دل رود بالا میکشیدند، پیکر به گل نشسته و سنگین مهران را پیدا کردند.
پایان.
توضیحات:
بمباران پناهگاه پارک شیرین کرمانشاه یکی از جنایات جنگی عراق در جنگ علیه ایران است که در ۲۶ اسفند ۱۳۶۶ روی داد. در جریان این رویداد این پناهگاه مورد اصابت موشک قرار گرفت که حدود یکصد کشته و ۳۰۰ مجروح بجا گذاشت. موشک از داخل هواکش وارد پناهگاه شد و منجر به افزایش شدید تلفات گردید. اغلب قربانیان زن و کودک بودند. کرمانشاه در دوران جنگ عراق علیه ایران هزاران بار بمباران و موشکباران شد.
قرهسو: رودخانهای که از شهر کرمانشاه میگذرد.
منوچهرآباد: روستایی از توابع کرمانشاه که پل کهنه قرهسو در آن واقع شده.
تاریکه بازار: بازاری تاریخی در شهر کرمانشاه.
#بهاره_منفرد

بدون دیدگاه