🗯فصل اول: (خداحافظی با آخرین یادگاری)
نگاه ناامیدانه پراگ بر شانههای ناراس سنگینی میکرد؛ شهر بیروحی که زمانی به سرزمین آرزوها شهرت داشت. اکنون، ناراس چیزی جز جنگلی از آسمانخراشهای غولپیکر و مجسمههای فولادی برای نمایش نداشت. ماشینهای پرندهای که زمانی در ایستگاههای شهر صف میکشیدند، دیگر اثری از آنها نبود. کازینوها، کارخانه ربات سازی و استادیوم فضایی چنان در خاموشی فرو رفته بودند که انگار زمان در آنجا متوقف شده باشد. حتی شهربازی که زمانی صدای خنده کودکان در آن طنین انداز بود حالا چیزی به جز سکوتی مرگبار در آن حکم فرما نبود.
در آن نیمهشب تاریک، چراغهای شهر بازی همچنان روشن بودند اما هیچکس بیرون نبود تا از آن نور بهره ببرد. پس از آخرین انفجار در شهر نُتراک، جمعیت جهان به کمتر از پنج میلیون نفر کاهش یافته و سازمان امنیت برای بقای بشریت تصمیم گرفت که دو میلیون انسان زیر ۳۰ سال را به خواب قرنطینه بفرستد؛ خوابی که شاید بیداریاش هیچگاه فرا نمیرسید.
پراگ در حالی که قدمزنان به چرخفلک معلق نزدیک میشد، زیر لب گفت: «همهچیز مرده… حتی خاطرات.»
ایستاد و با صدای بلند دستور داد:
«گوست ریم، سیستم تشخیص صدا رو فعال کن؛ کاپیتان پراگ هستم.»
ناگهان، چرخفلک شروع به چرخیدن کرد. با روشن شدن چراغهای رنگی چرخفلک، همزمان تمام چراغهای شهر خاموش شدند.
زیر چرخفلک، اتاقکی کوچک و تاریک وجود داشت. پراگ وارد اتاقک شد و چشم رباتیک چپش را به کار انداخت. نور سبزرنگی دیوارهای اتاقک را روشن کرد. اعداد صفر و یک با سرعتی سرسامآور روی دیوارها به نمایش درآمدند. او به آرامی گفت:
«خب، ریم! اون کدی که نوشته بودی رو روی سیستم مادر فعال کردم. تونستی نفوذ کنی؟»
سیستم هوشمند، با صدای زنانه و آرامی پاسخ داد:
«متاسفم کاپیتان. اطلاعاتی که به دست آوردم ناقصه. حتی خود سازمان هم نمیدونه پروژه بِتامورگ چیه. ولی بذار یه چیزیو بهت نشون بدم.»
پراگ چند قدم به عقب رفت و خیره به اعداد متحرک روی دیوارها، با خشم مشتهایش را گره کرد.
کاپیتان چشمانش را ریز کرد و گفت:
«ریم، داری وقت رو تلف میکنی. من اطلاعات دقیق میخوام از پروژه بتامورگ، از فرانک»
سیستم هوشمند مکثی کرد «نتونستم اطلاعاتی از فرانک و ماهیتش پیدا کنم انگار اینو فقط خود پروفسور مورگ میدونه ولی بذار یه چیز مهمی رو بهت نشون بدم.» و لحظهای بعد نور سبزرنگ داخل اتاقک ناگهان پررنگتر شد. تصویری روی یکی از دیوارها ظاهر شد؛ پراگ کنار مردی مسن ایستاده بود. ریم گفت:
«این عکس تو و پروفسور هنکسه بعد از اینکه سازمان پروفسور رو حبس خانگی کرد. آخرین بار که باهاش ملاقات کردی این عکس رو گرفتن، انگار به وفاداری تو هم شک دارَن.»
پراگ به دیوار نزدیک شد. چهره او سرد و بیاحساس بود، اما تُن صدایش خشم درونی را فاش میکرد:
«اون آدم لعنتی که هنکس رو کشت، تاوان میده. بعد از همه کارهایی که برای سازمان کردم؟! »
ریم حرف او را قطع کرد:
«کاپیتان، آروم باش. این مأموریت، آخرین همکاری تو با سازمانه. بعد از این، میتونیم راهمون رو از اونا جدا کنیم.»
پراگ با لحنی سرد و محکم گفت:
«آنا چی؟ چیزی راجع بهش فهمیدی؟»
ریم پاسخ داد:
«بله، ولی چیزی که فهمیدم، اوضاع رو پیچیدهتر میکنه. آنا تنها کسیه که میتونه به اطلاعات پروژه بِتامورگ دسترسی داشته باشه. ذهنش به روشی کدگذاری شده که کسی نتونه رمز اون رو بشکنه. یک فایل صوتی از ایرتاچ شخصی پروفسور مورگ پیدا کردم که راجع به کدگذاری ذهنی آنا صحبت میکرد. ظاهراً اون کلید این پروژه ست.»
پراگ با خشم مشت محکمی به دیوار کوبید. اتاقک لرزید. او فریاد زد:
«مورگ به هیچکس رحم نکرد، حتی به پدرش. ولی آنا؟ چرا سازمان چیزی راجع بهش نمیدونه؟»
ریم گفت:
«انگار سیستم مادر هنوز درباره اینکه اون چقدر با ارزشه نمیدونه به همین دلیل باید هرچه سریعتر پیداش کنیم قبل از اینکه اونا متوجه بشن.
صدای هشدار داخل اتاقک پیچید. دمای اتاق بالا رفت و نورها چشمکزن شدند. ریم گفت:
«کاپیتان، ردیابیمون کردن. احتمالا سیستم مادر متوجه حضور ما شده. باید همین الان اینجا رو ترک کنی. کمتر از یک دقیقه وقت داری!»
پراگ، بدون هیچ تردیدی، پاهای فولادیاش را برای پرواز فعال کرد و به سرعت از اتاق بیرون پرید. هنوز به فاصله امن نرسیده بود که صدای انفجار مهیبی سکوت شهر را در هم شکست. چرخ و فلک و اتاقک در یک لحظه به تلی از خاکستر تبدیل شدند.
او در حالی که در آسمان پرواز میکرد، زیر لب زمزمه کرد:
«آخرین یادگارت همین یه سیستم بود، هنکس. به اون هم نتونستم وفادار بمونم.» کاپیتان سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت: «سایانورا، پروفسور، سایانورا.»
سایانورا: خداحافظ
۱
🗯فصل دوم: (آنا در جستوجوی جواب)
آنا سیستم را ریاستارت کرد تا به حالت امنیتی بازگردد. سیستم تهویه هوای داخل از کار افتاده بود و آزمایشگاه زیرزمینی که تقریبا ششصد متر از سطح زمین فاصله داشت حتی با وجود گاز اکسیژن هم نفس کشیدن را برایش سخت میکرد. از روی صندلی بلند شد و طرف تابوت شیشهای حرکت کرد. یادداشت پرفسور مورگ که به شیشه تابوت چسبانده بود به چشم میخورد. «دخترم! ماموریت شبیه ساز تو مرگه. خودت میدونی باید چکار کنی … » به شبیهساز خودش که داخل آن دراز کشیده بود خیره شد. موهای مجعدی که چهره زیبایش را پوشانده بود کنار زد. پریشانحال طوری در آن چهره معصوم دنبال جواب میگشت که گویی به تصویر خود روی آیینه خیره شده باشد. دو انگشتش را روی قسمت شاهرگ گردن ربات گذاشت و فشار داد. شبیهساز چشمان سبز رنگش را باز کرد. آنا همچنان در جستوجوی جواب بود و آن جمله گوست ریم در ذهنش طنین میانداخت. زیر لب زمزمه کرد«کدگذاری ذهنی دیگه چیه؟!»
رباتِ آنا گفت: «چی؟ اینجا کجاست؟ تو کی هستی؟ چرا اینقدر شبیه منی؟» سپس آنا را به عقب هل داد، از جایش بلند شد، با دستش سر خود را فشار داد و گفت: «اوه خدای من! سرم داره میترکه!»
آنا گفت: «آروم باش! تو شبیهساز منی. واسه ماموریتی ساخته شدی. یکمی آروم باشی، سیستم عملکرد مغزت به کار میفته.»
ربات انگشت اشاره خود را گاز گرفت و به فکر فرو رفت. آنا از رفتار او که دقیقا شبیه رفتار خودش بود خندهاش گرفت. شبیهساز گفت: «مرگ! تو میخوای منو به دام مرگ بفرستی مگه نه؟!»
آنا دستش را روی شانه او گذاشت و گفت: «چاره دیگهای ندارم! مجبورم. تو چی فکر میکنی؟ به نظرت راه دیگهای هم دارم؟ حالا راه بیفت بریم.»
آنا همراه با ربات از میانبرهایی که میشناخت مخفیانه وارد شهر تاران شدند. ناراس و تاران تنها شهرهایی بودند که امنیت داشتند. پس از آخرین سانحه حمله رباتها و انفجار شهر نُتراک این دو شهر را قرنطینه سایبری کرده بودند تا کسی نتواند بیرون از شهر به سیستمهای کامپیوتری نفوذ کند و بعد از آن اقدام تقریبا همه سیستمهای خارج از شهر منهدم و غیرفعال شدند.
دیگر به سکوت شهر عادت کرده بود. میدانست با وجود محافظ امنیتی نزدیک شدن به قلعه سازمان حماقت است برای همین ابتدا کارخانه پدرش را برای چیدن نقشه انتخاب کرد. وارد کارخانه ماشینسازی شدند. آنا گفت: «اینجا بمون منتظرم باش! وقتی صدای گلوله شنیدی به بازوی چپت شلیک کن.» شبیهساز با حرکت سر حرف او را تأیید کرد و پشتش را به نشانه قهر برگرداند. آنا یاد رفتار خود با پدرش افتاد و تبسمی بر لب نشاند. اسلحه را روی دستگاه گذاشت و به سمت قلعه امنیتی حرکت کرد. شبیهساز همهجا را ورانداز میکرد. نگاهی به ماشینهای پرنده انداخت. تابلوی پرفسور هنکس درست روبری او قرار داشت. عکس پیرمرد با آن نگاه پرمعنا و ابروانی که بالا انداخته بود او را یاد تکیهکلامش انداخت. «من همیشه حواسم به دختر کوچولوم هست» به طرف دستگاه ماشینساز رفت تا اسلحه را بردارد. لمس اسلحه خاطرهای از گذشته را برایش تداعی کرد؛ خاطرهای که مربوط به گذشته آنا بود. او داخل سطل آشغال قایم شده و دزدکی به حرفهای پدرش گوش میداد. پرفسور مورگ برنامههای آینده را برای همکارانش شرح میداد. «دوستان میدونید که این جلسه سری راجع به یه ایده هست! ایده دنیای جدیدی که پدرم همیشه آرزوش رو داشت. با ساخت دنیای ماتریکسی رویاهای هممون به واقعیت تبدیل میشه. هممون باید فکرمونو روی هم بذاریم تا همچین سیستمی طراحی کنیم. میدونید که همیشه چند مغز بهتر از یه مغز عمل میکنه حتی اگه اون یه مغز، مغز پرفسور باشه!» با این حرف صدای خندهها فضا را پر کرد. آنا سرش را از سطل آشغال بیرون آورد تا نگاهی بیندازد. با دیدن حضار شگفتزده شد و سطل آشغال به زمین افتاد. پرفسور متوجه حضور دخترش شد. به سمت او رفت و دختر کوچکش را در بغل گرفت و گفت: «آنا تو اینجا چکار میکنی؟ نباید به اینجا میومدی! مادرت کجاست پس؟ آماندا… آماندا… آماندا… .»
آنا درحالی که در آغوش پدرش از پلهها بالا میرفت با تعجب به چهره ۱۰ مردی مینگریست که دقیقا شبیه پدرش بودند.
آنا با احتیاط داشت به قلعه نزدیک میشد. سه بمب از داخل کیف بیرون آورد و در اطراف ساختمان کار گذاشت. یکی از مامورها متوجه موضوع شد و فوراً گزارش داد.
– «قربان یکی میخواد بمب ضد شبکه راه بندازه!»
– «سریع جلوشو بگیرید! هرکی هست میخواد شبکه مادر رو از کار بندازه»
با دستور سر گروهبان مامور محافظ به طرف آنا شلیک کرد. آنا جاخالی داد. با اشارهای اسلاید پرنده* که همچون لباسی به تنش چسبیده بود درست در مقابل او فعال شد. با پرشی بلند سوار آن شده و با سرعت ارتفاع گرفت. ماموران همچنان به طرف او شلیک میکردند. آنا با زیرکی بازوی چپش را مورد اصابت گلوله قرار داد.
– «قربان؛ تیر خورده!»
۲
– «احمقا من زنده میخوامش، گلولهها سَمّیاند. فوراً از گلوله بیهوش کننده استفاده کنید. دنبالش بیفتید، منم خودمو میرسونم. زود باشید ۲۰ دقیقه قبل اینکه بمیره فرصت داریم.
مامورها سوار اسلاید پرنده شدند و پشت سر آنا او را تعقیب میکردند. آنا پشت ساختمانها با اسلاید پرنده مانور میداد و از درد به خود میپیچید. پشت بلندترین آسمانخراش شهر سنگر گرفت. با سایهای که از ساختمان الکترون روی او افتاده بود، استتار کرد.
فوراً گلوله را از بازویش درآورد و داخل جیبش گذاشت. پادزهر را به زخمش زد و اندکی از آن نوشید. وقتی ماموران او را دیدند با سرعت به سمت کارخانه شتافت. از پنجره وارد شده و زیر پلهها قایم شد. کاپیتان پراگ با عجله خودش را به آنجا رساند و با چهرهای غضبناک جسد بیجان آنا را از نگاه گذراند. پراگ با عصبانیت گفت: «جسد رو به آزمایشگاه ببرید.»
کاپیتان درحالی که از خشم دندانهایش را به هم میفشرد زیرلب گفت: «لعنتی! حالا از کجا بدونیم پروژه بتامورگ چی بوده؟»
اسلاید پرنده: ابزار و وسیله نقلیه شبیه هاوربرد و اسکیتبرد با قابلیت جابجایی در هوا با سرعت ۶۰ الی ۷۰ کیلومتر بر ساعت و ارتفاع ۲۰۰ متر
(زاده تخیل نویسنده)
۳
🗯فصل سوم: ( بازجویی پرفسور)
پرفسور بعد از آن شکنجهها آرزوی مرگ میکرد. او در سلول مکعبی، بیحرکت در گوشهای کز کرده بود. ۲۱ قربانی بیگناه همراه با پرفسور در سانحه انفجار، مجرم شناخته شده بودند. پرتوی نور آبیرنگ داخل سلول از گردن به پایین همه زندانیان را بیحس میکرد. کلاه آهنی به تمام زندانیان پوشانده بودند که با کنترل از راه دور، درد را از دروازههای جهنم به جمجمهشان میکشید.
اتاق بازجویی حاوی سیستمهایی بود که مستقیما با سلولها ارتباط داشت. ژنرال تام با دلشوره از مانیتور به چهره پیرمردی مینگریست که هرگز قصد اعتراف نداشت. هر بار که پرفسور به هوش میآمد بازرس جاش سوالهای تکراری را دوباره به زبان میآورد.
«پروژه بِتامورگ چی بوده؟ چرا همکاراتو به قتل رسوندی؟ میدونی اون شش نفر چقدر برامون باارزش بودن؟ مورگِ لعنتی جواب بِده! ما میدونیم بمبگذاری شهر نُتراک کار تو بوده. برای آخرین بار ازت میپرسم!»
پرفسور به سختی کرکره پلکهایش را بالا کشید و برای صدمین بار همان جواب را تکرار کرد. «منو بُکشید … !»
ژنرال با ریشخندی پاسخ داد: «قرار نیست بمیری! قراره تا ابد آرزوی مَرگ کنی.»
ژنرال و جاش چنان مشغول بازجویی بودند که متوجه آمدن کاپیتان پراگ نشدند. با صدای احترامِ سربازها هردو سرشان را به عقب چرخاندند. ژنرال با اضطراب زیر لب گفت: «کار نباید به اینجا میکشید» سپس بلند شد، ادای احترام کرد و گفت: «قربان همونطور که دستور داده بودید آخرین درجه از فشار درد رو بهش تحمیل کردیم ولی به هیچ وجه حاضر نیست اعتراف کنه.» چهره کاپیتان پراگ با آن رد چاقو و بخیهها به تنهایی ترسناک بود و در حالت عصبانیت هیچ کسی جرات نداشت در چشمانش نگاه کند. پراگ با عصبانیت غرید: «احمقا از پس یه کار ساده نتونستین بربیاین. اینم باید خودم دست به کار شَم؟» جاش که در صندلی به فکر فرو رفته بود تکانی خورد، زود بلند شد و ادای احترام کرد و گفت: «قربان بذارین کَلَکِشو بِکَنیم.» کاپیتان نگاهی پر از خشم به او انداخت و با چشم هوشمند خود، لیزری به سمت او نشانه گرفت. همان دست جاش که برای ادای احترام بلند شده بود از آرنج قطع شد و به زمین افتاد. ضجهای دردناک اتاق را پر کرد. حضار از دیدن صحنه رنگ باخته بودند. پراگ با ریشخندی گفت: «دستی که دیر برای احترام بلند شه بهتره از بیخ قطع بشه ولی اونقدرا هم بیرحم نیستم یه دست رباتیک بیشتر بهت میاد.»
کاپیتان پراگ ساعت مچی خود را لمس کرد. اِیرتاچ* فعال شد و صفحه نمایش معلق در هوا، تصاویری از مدارک موجود را نشان میداد. پراگ گفت: «همونطور که میبینید اون شش متخصص در واقع خود پرفسور بودن، همه دیانایها متعلق به پرفسور مورگِ با ۲۴ کروموزوم.»
ژنرال تام که نگاهش را به بازوی قطع شده جاش دوخته بود پرسید: «یعنی قربان همشون شبیهساز پرفسور بودند؟»
پراگ نگاهی به اندام او انداخت و گفت: «بهت یاد ندادن وسط حرف مافوقت نپری؟»
جنرال با وجود عضلات برجسته که نزدیک بود یونیفرم یشمی ارتشی را پاره کند، از ترس، چهره سیاهش رنگ باخت و با ادای احترام نظامی تلاش کرد خیال خود را از مجازات آسوده کند.
پراگ گفت: «دیانای پرفسور رو بررسی کردید؟»
ژنرال تام با تردید پاسخ داد: «بله قربان! ما صد در صد مطمئنیم اون دیانای نمیتونه متعلق به یه ربات شبیهساز باشه. ۲۳ کروموزم داره» با انفجار بمب در بیرون از اتاق بازجویی، آژیر هشدار به صدا درآمد و بلافاصله سیستمهای الکتریکی از کار افتادند. مامورین با وجود ترس و استرس سعی کردند احساسات خود را از کاپیتان مخفی کنند. ژنرال تام با تملق گفت: «قربان شما فقط دستور بفرمایید» پراگ با تکبر دندانهای سفیدش را به نمایش گذاشت؛ تنها عضوی که به چهره ترسناک او نمیآمد. تام به افرادش دستور داد: «خودتونو به زحمت نندازین! مطمئنم سیستم اضطراری هم از کار افتاده، دنبال صدا برید.»
**
پرفسور اطراف را با نگاهش کاوید. سلولهای روشن مکعبی که ۲۱ اسیر را در خود گرفتار کرده بودند. لحظهای تاریکی همه جا را در بر گرفت. در آن تاریکی، نور کمرنگ بُرش لیزری روی دیوار فولادی همه نگاهها را به خود معطوف کرد. آنا وارد اتاق شد، کیف ابزار را زمین انداخت و فورا خود را به آغوش گرم پدرانه رساند. اشکهای آنا شانههای پدرش را خیس کرد. پرفسور رمقی برای تکان خوردن نداشت. با گلویی خشک و صدایی که به سختی از میان لبان ترک خوردهاش خارج میشد، گفت: « دخترم چرا خودتو به دردسر انداختی؟»
*اِیرتاچ: (air touch) ساعت مچی لمسی که کاربردی شبیه گوشی موبایل دارد با این تفاوت که بسیار پیشرفتهتر است و توانایی این را دارد که صفحه نمایشی معلق به نمایش بگذارد. (زاده تخیل)
۴
آنا کیف را باز کرد و جواب داد: «پاپا همین الانشم تو دردسرم، همه فکر میکنن منم تو اون ماجراها دست داشتم؛ فقط بهم بگو جریان چیه؟» پرفسور هنوز نمیتوانست هیچ عضوی را حس کند کمی تکان خورد و گفت: «دخترم یه لطفی بهم بکن! منو بُکُش… خواهش میکنم… این واسه هردومون خوبه.» آنا نگاه معصومانهای به پدرش انداخت و گفت: «این چه حرفیه پرفسور! شجاع بودنو تو بهم یاد دادی، یادت رفته؟» سپس نگاهی به ساعت مچیاش انداخت و گفت: «نهایتا ۲۰ دقیقه فرصت داریم، بعدش میتونن بمب رو خنثی کنن!»
**
پیدا کردن بمب برای گروه ژنرال تام کار سختی نبود. نور آبی رنگی که از آن ساطع میشد، در تاریکی هم از دور نمایان بود. دو تن از گروه عملیات لباس مخصوصی به تن کرده بودند اما تلاششان برای خنثی کردن بمب بیثمر به نظر میرسید. انرژی که از بمب رادیو اکتیوی ساطع میشد لمس کردن آن را غیرممکن میساخت. یکی از مامورین گفت: «قربان این یه بمب ضد برق ویژه هست، امواج رادیویی که به طور مداوم در فضا پخش میشه جریان الکترون برق رو منحل میکنه. باید کدشو پیدا کنیم اما واسه این کار هم دسترسی به برق و شبکه نداریم.» ژنرال گفت: « میدونم، این لعنتی حداقل برق شعاع ۱۰ کیلومتری رو از کار میندازه، اینو پرفسور واسه نابودی رباتها ساخته بود موفق هم بوده.»
کاپیتان جلو آمد و گفت: «این بمبها یه باگ اساسی دارن. از رمزِ بیش از چهار رقم، پشتیبانی نمیکنن؛ کدافکن شبکه نمیخواد. فقط ۱۵ الی ۲۰ دقیقه زمان میبره. کدافکن رو بیارید. عجله نکنید، وقت داریم.»
**
آنا در حالی که با چابکی بمبها را به شیشه سلولها میچسباند گفت: «پاپا بگو دیگه! حالا به دخترت هم اعتماد نداری؟ ما حتما باید اون اطلاعات رو هر چی که هست نابود کنیم.»
پرفسور که هنوز گیج بود پاسخ داد: «آنا باور کن خودم هم بیش از این نمیتونم این راز رو نگه دارم ولی نمیخوام با گفتنش تو رو توی دردسر بندازم.»
آنا بمب ششم را به سلول چسباند، فعال کرد و جواب داد: «دَدی من تو دردسر هستم، مرگم حتمیه باز تو دلیلی واسه زنده بودنت هست، آلیس بهم میگفت تو منحصر به فردی، تو متفاوتی. نمیخوای برام توضیح بدی؟!»
یکی از بمبها از دست آنا به زمین افتاد و بهتزده به پرفسور نگاه کرد که کمکم میخواست از جایش بلند شود. عرق پیشانیاش را پاک کرد و به ساعتش نگاه کرد و گفت: «فوقش ۷ دقیقه دیگه میرسن! نمیخوای راجع به اون پروژه توضیح بدی؟»
پرفسور چشمانش را گِرد کرد و گفت: «چی گفتی؟!» سپس روی پای خود ایستاده و دستش را روی شیشه تکیه داد.
آنا که همزمان تمرکزش به فعال کردن بمبها بود گفت: «همونی که همه دنبالشن! پروژه چیچی بود اسمش … آها بتامورگ.»
سپس با صدای بلند گفت: «آهای بچهها ما وقت کم داریم بعد اینکه گاز بمبها فعال شد اثر بیحسی از بین میره. با همون بمبهایی که به شیشههاتون چسبوندم، با اون لعنتیا مقابله کنید.» نگاهی به پرفسور انداخت و گفت: «خب داشتی میگفتی!»
او دکمه فعال سازی را فشار داد. گاز سبز رنگ، اتاق را پر کرد و زندانیان کم کم دست و پای خود را تکان دادند. چند نفر از آنها خودشان را کشانکشان به بیرون از سلول رساندند. پرفسور آرام آرام از پلههای سلول پایین آمد و رشته کلام را به دست گرفت. «دخترم! اون ویلای قدیمی تو صحرای پِن هارُل رو یادت میاد؟!
آنا که مشغول بستن آخرین بمب بود، سرش را بالا آورد و گفت: «آره، چطور مگه؟!» پرفسور پاسخ داد: «توی خونه، تابلوی روی دیوار، داخل عکس مادرت یه مموری هست! همه چیو داخلش توضیح دادم.» همه چراغها روشن شده و سلولها دوباره فعال شدند. در ورودی اتوماتیک باز شد. آنا با صدای بلند گفت: «همتون بمبهارو بردارید. زود باشید …!» به طرف پرفسور برگشت و گفت: «این بمبها میتونن برامون فرصت کمی برای فرار ایجاد کُنن.» سپس با یک بمب دیوار جانبی را خراب کرد، نگاهی به زندانیان انداخت و گفت: «بچهها آماده باشید، همین کارو بکنید! وقتی مامورها برسن، قراره حسابی غافلگیرشون کنیم.» آنا دست پرفسور مورگ را گرفت و به آرامی فشرد. «پدرجان اگه اطلاعات رو از بین ببرم، مشکل حل میشه؟!»
پرفسور: «تقریبا؛ فقط نباید اون مموری دست کسی بیفته.»
۵
وقتی نور آبیرنگ سلولها فضا را روشن کرد، همه چشمها سمت در خروجی قفل شد. مامورین، سراسیمه وارد اتاق شدند. زندانیان بمبهایی که در دست داشتند به طرف مامورین پرتاب کردند و بمبها پس از برخورد با مامورین بدون هیچ اثری به زمین افتادند. پرفسور طوری نگاهش را به پراگ دوخته بود انگار با دشمن قدیمی دیدار کرده باشد. مامورین طبق دستور در یک چشم به هم زدن همه را به گلوله بستند و تنها دو نفر مقابلشان ایستاده بودند.
کاپیتان پراگ با تبسمی به آنا گفت: «آفرین کارِت حرف نداشت.» پرفسور را با تمسخر ورانداز کرد و گفت: «پیشنهاد خودم بود که بعد مرگ دخترت اطلاعاتشو با دی ان ای اش به یه ربات نما منتقل کنن؛ مو نمیزنه! مگه نه؟»
آنا گفت: «عجله کنید میریم خونه پرفسور.»
ژنرال تام با اسلحه به طرف پرفسور نشانه گرفت و کاپیتان با نیشخندی اسلحه او را پایین آورد و گفت: «دیگه تمومه، هیچ کاری از دستش برنمیاد.»
ناگهان پرفسور با چابکی اسلحه را از دست آنا گرفت و به سر خود شلیک کرد. میکروبات* از داخل سر پرفسور بیرون پَرید و دور از نگاهها داخل کیف شبیهساز آنا پنهان شد. جسد بیجان پروفسور روی زمین افتاد و همه جا در سکوت فرو رفت.
میکروبات: رباتی به اندازه ۱ الی ۱.۵ میکرون که با چشم قابل رویت نیست.
۶
🗯فصل چهارم: (آنا و کُدشِکنی ذهنی )
آنا با شتاب خود را به مخفیگاه رساند و بدون لحظهای درنگ دست به کار شد. ابررایانه را روشن کرد، کلاه اسکنر را روی سر گذاشت و اجازه داد دستگاه، فعالیت مغزیاش را تحلیل کند. نتیجه جز تفاوتی اندک در الگوی دیانای، هیچ چیز غیرعادی را نشان نمیداد. درست مثل رباتها ۲۴ کروموزوم داشت ولی او مطمئن بود که یک انسان است. چیزی در ذهنش، چیزی فراتر از منطق سادهی ماشینی، او را از دیگران متمایز میکرد. تسلط بر ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه، توانایی ذخیره و بازیابی جزئیترین خاطرات و ترکیب پیچیدهترین دادههای ذهنی.
پرفسور مورگ همیشه از دخترش محافظت میکرد اما این محافظت در قالب رازهایی، پنهان شده بود. آنا چشمانش را بست و سعی کرد از ذهن خود کمک بگیرد. او میتوانست همه چیز را به خاطر بیاورد حتی ریزترین جزئیات. ناگهان متوجه یک نقص عجیب شد. قادر بود تمام کلمات را تلفظ کند اما ۸۲ واژهی خاص را هرگز به درستی ادا نمیکرد.
کلمات را روی کاغذ نوشت، مدتی به آنها خیره شد و با خود گفت:
«این باید یه کد باشه که هیشکی جز من نمیتونه رمزگشاییش کنه اما سیستم هم چیزی نشون نمیده، پس این نمیتونه صرفاً یه کد صفر و یک ساده باشه… باید یه عملیات ذهنی باشه.»
نفس عمیقی کشید و روی ذهنش متمرکز شد، مثل مرورگر کامپیوتری که در میان دادهها به جستوجو میپردازد. سعی کرد یکی از آن کلمات را تلفظ کند:
«پ…د…ر…»
اما هرگز قادر به گفتن آن نبود.
ضربان قلبش تند شد. این تغییر از کِی شروع شده بود؟ ذهنش را کاوید و لحظهای خاطرهای از گذشته به یاد آورد:
«بعد از آن هدیهی تولد… بعد از آن بازی ذهنی… »
با دست، موهایش را چنگ زد.
«همیشه یه کلکی تو کارای دَدی هست… پس این یه کدگذاری نورونیه!»
چشمانش روی نوشتهها قفل شد. ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد.
«این یه جمله است!»
لبهایش لرزیدند و آرام گفت: «کوهسار آتشفشان لُندِرا.»
به محض ادا کردن جمله، چشمانش سیاهی رفت و عدد ۴ در برابرش ظاهر شد. چرا اینبار توانست بدون مشکل آن را تلفظ کند؟
با دقت بیشتری جملهای دیگر را از میان واژههای رمزآلود انتخاب کرد:
«پدرها عاشق دخترهاشونن.»
یکباره عدد ۱ جلوی چشمانش شکل گرفت. لبخند محوی بر لبانش نشست اما قبل از آنکه فرصتی برای تحلیل آن داشته باشد، پلکهایش سنگین شدند و به خواب فرو رفت.
در دنیای رویا، خود را به اندازه یک نورون کوچک یافت، در فضایی ناشناخته که صدایی آشنا، کنترل ذهنش را در دست داشت:
《پرفسور مورگ… 》
ضمیر ناخودآگاه، روایت را برای او تصویرسازی میکرد. فضای نورانی اطراف کمکم جای خود را به چهره پدرش داد؛ چهرهای که همیشه پُر از محبت بود، این بار آشکارا نگران و آشفته به نظر میرسید.
«آنا… اگه حس کردی کسی سعی داره ازت اطلاعات بکشه با یک نفس عمیق بیدار شو!»
آنا با دقت به کلمات گوش سپرد. پدر ادامه داد:
«اولین چیزی که باید بدونی اینه که در فرآیند شبیهسازی، اطلاعات بهطور کامل به رباتها منتقل نمیشه. هیچ کپی، برابر با اصل نیست. دیانای بهطور صددرصدی بازسازی نمیشه و مهمتر از همه، شبیهسازها خلاقیت ندارن. پس از این بابت نگران نباش.»
تصویرها در ذهن آنا به حرکت درآمدند، مثل پردهای از خاطرات محو که به تدریج واضحتر میشدند.
«و دومین اصل؛ باید کنترل نورونها رو یاد بگیری. توی حافظهات یه بخش مخفی وجود داره که میتونه اطلاعات رو پنهان کنه. حالا انتخاب با خودته… میخوای این اطلاعات رو در بخش خودآگاهت نگه داری یا به ناخودآگاهت منتقلش کنی؟»
ضربان قلب آنا بالا رفت. با وحشت از خواب پرید، انگار کابوسی دیده باشد. بیدرنگ جملههایی را که بدون لکنت میتوانست به زبان بیاورد، شمارهگذاری کرد و با تردید جمله بعدی را خواند:
«حقیقتِ پروژه بِتامورگ.»
چشمانش سنگین شد و دوباره به خواب فرو رفت.
صدای پدر، در ذهنش میپیچید. تاریکی اطرافش را فرا گرفت، اما رفتهرفته تصاویر مبهم جان گرفتند. خاطراتی از گذشته، از زندگیای که هرگز نمیشناخت، یکی پس از دیگری آشکار شدند.
پسری جوان در کتابخانهای قدیمی، دزدکی به دختری زیبا با چشمان سبز و اشکآلود نگاه میکرد.
نفس عمیقی کشید، قدمی پیش گذاشت و با لحنی ملایم گفت:
«آماندا… مهم نیست دکترا چی میگن! فقط یه بار بهم اعتماد کن. من با پدرم در مورد این موضوع حرف زدم. خواهش میکنم! حالا وقتشه با هم بریم یه جایی.»
آماندا لبخند غمانگیزی زد، اشکهایش را با پشت دست پاک کرد و نجوا کرد:
«مورگ، میدونم میخوای سوپرایزم کنی… ولی میدونی چیه؟ من از تولدها متنفرم. هر سال تولدم یادم میندازه که پدرم بدون خداحافظی رفت… و همون بیماری رو هم برام به جا گذاشت. یه بیماری ژنتیکی نادر که…»
۷
مکث کرد، اما لبخندش را نگه داشت.
«باید از آخرین سال عمرم نهایت استفاده رو ببرم، نه؟! شاید سال دیگه، تو تنهایی شمعها رو فوت کنی و کیک تولدمو هم خودت بخوری.»
مورگ با خشم دستانش را مشت کرد.
«دیگه حق نداری از مرگ حرف بزنی! بلند شو، میریم پیش پدرم. بعدش… هرچی تو بگی، قبول.»
تصاویر محو شدند و صدای پرفسور مورگ، بار دیگر ذهن آنا را در برگرفت.
«پدرم… با مادر آماندا صحبت کرد.»
آنا ناگهان خود را در بیمارستانی ناشناخته یافت. پرفسور هنکس مقابل زنی نگران ایستاده بود و با لحنی جدی گفت:
«خانم مریل، بیماری آماندا هر روز داره بدتر میشه. دردش غیرقابل تحمله. ما چارهای نداریم جز پیوند اعضای رباتیک.»
چهره مادر آماندا از ناامیدی درهم رفت. نگاهش را به زمین دوخت و با صدایی شکسته گفت:
«پدرش هم… به خاطر همین بیماری از دنیا رفت.»
سپس درحالیکه اشکهایش بیاختیار جاری میشد، زمزمه کرد:
«تمام اعضای بدنش یکییکی از کار افتادن… دکترا گفتن امکان نداره بشه صد درصد اعضا رو با نسخهی رباتیک جایگزین کرد.»
ناگهان تصویر پرفسور مورگ مقابل چشمان آنا ظاهر شد. چهرهاش درهم شکسته بود. با اندوهی سنگین گفت:
«آماندا نتونست به قولش عمل کنه… نتونست با اون احساس کنار بیاد… و در نهایت…»
آنا آن لحظهی تلخ را با تمام وجود حس کرد. آماندا در آغوش مورگ به خواب ابدی رفته بود. حلقهای از دانشجویان دورشان را گرفته بودند. صدای شیونهای مورگ در فضای کتابخانه پیچیده بود، صدایی که قلب هر شنوندهای را در هم میشکست. آنا نه تنها صحنه را میدید، بلکه درد پدرش را نیز با تمام وجود لمس میکرد.
یکی از دانشجوها دستش را به سمت مدیر دراز کرد و گفت:
«استاد، اینو زیر میز آماندا پیدا کردیم.»
مدیر نگاهی به آن انداخت. روی بسته قرص نوشته شده بود: «Death X مرگ حتمی در کمتر از یک دقیقه.» زیر لب زمزمه کرد:
«پس این همون چیزیه که…»
ناگهان پرفسور هنکس از میان جمعیت جلو آمد، به سرعت نبض آماندا را بررسی کرد و با لحن جدی گفت:
«فوراً بیارینش تو ماشین، میبرمش آزمایشگاه.»
آنا لحظهای احساس کرد که در جسم دیگری چشم باز کرده اما نمیتوانست دلیل اشکهایی که بیوقفه از چشمانش سرازیر میشد را درک کند. دستی روی شانهاش حس کرد. پرفسور هنکس با لحن سنگینی گفت:
«پسرم، وقتشه که تو رو با دنیای هنکس آشنا کنم. ۲۰ ساله روی این پروژه کار میکنم. اولین تست رو روی آماندا انجام میدیم.»
آنا از چشمان پدرش تلخترین خاطرات گذشتهی او را دنبال کرد. دری مخفی داخل آزمایشگاه باز شد و راهرویی به آزمایشگاهی بزرگتر آشکار گردید. دیدن جسم بیجان آماندا که درون محفظهای شیشهای، شناور در محلولی شفاف بود، قلب آنا را به درد آورد. انگار همهی وجودش زیر بار غمی بیانتها فرو رفت.
وقتی لبانش بیاختیار شروع به حرکت کرد، فهمید که هیچ کنترلی بر جسم پدر ندارد. مورگ با صدایی لرزان اما خشمگین پرسید:
«میدونستم آماندا مُرده، چون خودم نبضش رو چک کردم، اما… اما تو که گفتی زنده است؟!»
هنکس با خونسردی پاسخ داد:
«آروم باش، پسرم. اون آماندایی که تو میشناختی خودکشی کرد. ولی من یه طرح دارم که هیچکس نباید ازش خبردار بشه. شش ساعت زمان برد تا جسمش رو سلول به سلول کپی کنم. یه بدن جدید براش ساختم.»
هنکس به محفظهی شیشهای اشاره کرد و ادامه داد:
«هیچ فرقی نمیکنه، مگه نه؟ دیانای اش رو کپی کردم، خاطراتش رو هم منتقل کردم، اما تکمیل این فرآیند سه ماه زمان میبره. تو باید کمکم کنی.»
خشم، مثل آتشی مهارناپذیر درون آنا زبانه کشید. مورگ، با چشمانی سرخ از خشم، فریاد زد:
«فکر کردی بچهام که برام عروسک خیمهشببازی درست کنی؟! تو قول داده بودی که نجاتش میدی!»
سپس قطعهای فلزی از روی میز برداشت و با تمام قدرت به سمت محفظه پرتاب کرد. شیشه خرد شد، مایع شفافی روی زمین جاری شد و جسم بیجان آماندا با صدای خفهای بر زمین افتاد. آنا حتی متوجه شیشههای شکسته روی زمین نشد. تنها قلب شکستهی پدرش را که تکهتکه روی زمین پخش شده بود، حس کرد.
ذهن آنا هنوز بهطور کامل تحت کنترل خود نبود. صدای مورگ دوباره درون سرش طنین انداخت، و ناخودآگاهش دوباره دست به کار شد تا پرده از اسرار بیشتری بردارد. تصاویر بههمریختهای از ذهنش عبور میکردند اما ناگهان احساس کرد که در فضای بیکرانی شناور است. جاذبهای نامرئی، او را به سمت زمین کشید. میلیونها تصویر سیاه و سفید از پرفسور مورگ مانند نوار فیلم، دور او چرخیدند.
مورگ که گویی برای تنها مخاطبش سخنرانی میکرد، گفت:
«رسانهها به شدت دنبال این ماجرا بودن ولی پدرم همیشه از پاسخ دادن طفره میرفت. همهی دنیا، چهارچشمی منتظر معجزهی پرفسور هنکس بود. نمیدونستیم به مادرش حقیقت رو بگیم یا دروغ… کنار اومدن با هر دو موضوع براش غیرممکن بود هم با مرگ، هم با کپی شدن.»
۸
تصاویر مورگ، کنار هم جمع شده و در یکدیگر ادغام شدند سپس جای خود را به تصویری رنگی و بزرگتر از پرفسور هنکس دادند. هنکس درحالیکه در یک کنفرانس علمی سخنرانی میکرد، گفت:
«آماندا زنده است و در قرنطینه به سر میبره. بعد از عملیات نوسازی سلولی، کوچکترین میکروبی میتونه عفونت ایجاد کنه.»
بار دیگر، تصویر هنکس با تصویر پسرش جایگزین شد و مورگ ادامه داد:
«پدرم فیلمی از آماندا رو منتشر کرد. مادرش از شدت خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. همه فکر میکردن که یه معجزهی دیگه توسط پدرم رقم خورده اما این بار، علم حقیقت رو پشت لباسی دروغین پنهان کرده بود تا نذاره دل یه مادر از مرگ دخترش تکهتکه بشه. این رازی بود بین من و پدرم، رازی که هیچوقت نباید فاش میشد.»
ذهن آنا چنان خسته شده بود که دیگر نمیتوانست ادامه دهد. یاد حرفهای پدرش افتاد. «اگه حس کردی میخوان ازت اطلاعات بکشن، با یه نفس عمیق بیدار شو!» و فوراً نفس عمیقی کشید. چشمانش را باز کرد، اما احساس میکرد بمبی درون سرش منفجر شده. حتی توان فکر کردن هم نداشت. با بیحالی از زمین بلند شد و خود را روی تخت انداخت.
وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، متوجه شد که هفده ساعت به خواب رفته درحالیکه همیشه عادت داشت فقط چهار ساعت بخوابد. گردنش را ماساژ داد و به سمت آینه قدم برداشت. چشمان سبزش حالا به سرخی گراییده بودند.
همیشه در ذهنش تجسم میکرد که آن روز در خانه چه بر سر مادرش آمده اما هرگز پاسخ روشنی نیافته بود. حالا یقین داشت که در ادامهی این کدشکنی، پرده از آن راز نیز برداشته خواهد شد.
دوباره روی تخت دراز کشید، چشمانش را بست و کلمات را تکرار کرد:
《حقیقت پروژه بِتامورگ.》
آنا در جسم آماندا چشم گشود، درحالیکه صدای پرفسور مورگ در اتاق طنین میانداخت. آماندا گیج و سرگردان به او خیره شده بود و مورگ، انگار مسحور زمرد یشمی چشمانش شده باشد، بیحرکت ایستاده بود. با این که لبهایش تکان نمیخوردند اما صدایش در فضا جاری بود.
«نمیتونستم بپذیرم که آماندا مُرده. هضم دروغ برام راحتتر از پذیرش حقیقت بود. وقتی برای اولین بار پدرم نسخهی رباتیک آماندا رو نشونم داد… همون احساسات، همون ترسها، همون عواطف، اما داخل یه بدن سالم دیگه! برای من انگار همون آدم بود، هیچ تفاوتی نداشت. پدرم دیانای آماندا رو کپی کرده بود، تمام خاطراتش رو به تراشهی مغزی منتقل کرده بود. حتی خود ربات هم نمیدونست که کیه، چون مطمئن بود که کسی جز آماندا نیست با تمام عادتها، رفتارها، و ویژگیهای خاص خودش.»
آنا در وجود مادرش تمام آن ترسهای مدفون را احساس کرد و بیاختیار اشک ریخت. اما درک نمیکرد که در سر او چه میگذرد. اضطرابِ بیپایان، همچون دریایی خروشان، آماندا را در بر گرفته بود. خاطرهی آن روز وحشتناک، لحظهی خودکشی، مدام در ذهنش تکرار میشد.
مورگ جلوتر آمد، دست او را گرفت، زانو زد، و جعبهای را باز کرد. انگشتری با نگینی به رنگ چشمانش را بالا گرفت و با هیجانی خاموش گفت:
«در مقابل زیبایی تو، این انگشتر هیچ حرفی برای گفتن نداره… آماندا، دوست داری ادامهی زندگیمون رو کنار هم باشیم؟»
آماندا، با گریهای بیاختیار، دستش را عقب کشید و تلاش کرد از آنجا فرار کند. مورگ، آشفته و سرگشته تا خانه همراهیاش کرد. تمام مسیر را در سکوتی سنگین سپری کردند. وقتی به خانه رسیدند، مورگ برای مادر آماندا، خانم مریل پیام فرستاد که دخترش میخواهد به خانه بازگردد.
خانم مریل بیصبرانه در انتظارش بود. لحظهای که آماندا وارد خانه شد در آغوش مادرانهاش غرق شد. اما مورگ در راه بازگشت حس میکرد دوباره آماندا را از دست داده.
آنا متوجه شد که افکار پدرش با ذهن او درآمیخته. با تمام قدرت سعی کرد از این زندان ذهنی رها شود. موفق شد! اکنون، خارج از جسم، میتوانست بهعنوان ناظری نامرئی به همهچیز بیوقفه نگاه کند.
پرفسور هنکس از اینکه پسرش بدون هماهنگی آماندا را به خانهی مادرش فرستاده بود، خشمگین شد. نگرانی اصلی، رسانههای سمجی بودند که در کمین چنین داستانهایی مینشستند. اما برخلاف ترسهای هنکس، آماندا در خانهی مادرش بهآرامی خودش را بازیافت. او موفق شد بر افسردگی غلبه کند.
یک سال گذشت. مورگ با عشقی که همچون آتشفشانی خاموشنشدنی در درونش زبانه میکشید، تصمیم گرفت دوباره به آماندا نزدیک شود. خیال داشت در شهربازی پدرش، بهترین مکان برای بازگرداندن خاطرات خوش، عشقش را ابراز کند. شاید آنجا، در میان هیاهوی رنگارنگ چرخوفلک، فرصتی برای آشتی با کودک درونش پیدا میکرد.
۹
دست در دست هم سوار چرخوفلک شدند. مورگ در حالی که مسحور لبخند آماندا بود، زمزمه کرد:
«چقدر لبخند بهت میاد.»
آماندا لبخندی دیگر زد، و همین جسارت را به مورگ داد تا حرف دلش را بزند:
«آماندا، با من ازدواج میکنی؟»
آماندا مکثی کرد و با تردید گفت:
«فکر نمیکنی یکم زوده واسه این حرفا؟»
مورگ با شور و شوق پاسخ داد:
«زود…؟! یادمه یکی میخواست تموم یه عمر رو تو یه سال جا بده! من میخوام تا آخر عمر کنارم باشی.»
خاطرات شیرین زندگی پرفسور مورگ مثل پردهی سینما از جلوی چشمان آنا میگذشت. اما این فیلم شاعرانه، پس از دو سال زندگی مشترک، ناگهان متوقف شد در لحظهای که آماندا آرزوی داشتن فرزندی را مطرح کرد.
آماندا خوب میدانست که اعضای رباتیک نمیتوانند تولیدمثل کنند اما مگر نه اینکه زنده ماندنش هم معجزهی علم بود؟ شاید این یکی هم غیرممکنی بود که میشد ممکن کرد.
مورگ تصمیم گرفت این مسئله را با پدرش در میان بگذارد اما پاسخ پرفسور هنکس مثل ضربهای سنگین بر پسرش فرود آمد:
«منو اسباب حل مشکلات زناشوییت نکن. وقتشه خودت مسئولیت کارهاتو بر عهده بگیری!»
مورگ چند روزی از خانه دور شد تا با ذهنی آشفته به دنبال پاسخی بگردد. اما امید به داشتن فرزندی از آماندا او را دوباره به دنیای علم کشاند.
دو سال تمام، او و تیم تحقیقاتی پدرش روی پروژهی بِتا کار کردند.
پرفسور هنکس هر روز گزارش عملکرد را بررسی میکرد اما کمکم از وضعیت جسمانی پسرش نگران شد. بیخوابی، کار شبانهروزی، و خستگی مفرط، مورگ را به مردهای متحرک تبدیل کرده بود.
سرانجام، تحقیقات به نتیجهای عجیب و سرنوشتساز رسید. مورگ موفق شد کروموزومهایی را طراحی کند که میتوانستند عملکرد سایر کروموزومها را کنترل و هدایت کنند. نام آنها را گذاشت فراکروموزوم.
هنکس، درحالیکه به اسناد تحقیقاتی خیره شده بود، زیر لب زمزمه کرد:
«نبوغ… اما نبوغی که شاید از بمب اتم هم خطرناکتر باشه.»
«مورگ! پسرم… این پروژه باید همینجا متوقف بشه. همین الان.»
مورگ با خشم پاسخ داد:
«الان اینو میگی؟! خودت دیدی که چقدر برای این کار زحمت کشیدم! حاضرم بمیرم ولی ازم نخواه که تسلیم بشم.»
هنکس دندانهایش را از عصبانیت روی هم فشرد اما سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. صدایش را بالا برد:
«تو اصلاً متوجه نیستی داری چه کار میکنی! این تکنولوژی حتی میتونه رباتها رو هم باردار کنه. نهفقط رباتها، با این روش از یه تکه سنگ هم میشه بچه به دنیا آورد! میفهمی اگه این اطلاعات به دست یه سازمان سودجو بیفته، ممکنه چه فاجعهای رخ بده؟ فکر اینو کردی؟ اصلاً میدونی اون بچهای که به دنیا میاد، چی از آب درمیاد؟»
هنکس نفس عمیقی کشید، بغض گلویش را میفشرد. صدایش را پایین آورد و آرامتر گفت:
«ممکنه این اختراع، پایان ما انسانها باشه.»
کلمات پدر مثل پتک بر سر مورگ فرود آمد. برای لحظهای سکوت کرد. شاید برای اولین بار خطر جدی اختراعش را درک میکرد. با لحنی آرامتر پرسید:
«خب، پدر… حالا پیشنهادت چیه؟»
هنکس آهی کشید و گفت:
«میدونم که انصاف نیست این همه تلاشت به هدر بره. هر کاری هم کنم، آخرش باز راه خودت رو میری. پس گوش کن… میخوام با آلیس آشنات کنم! اون همکار منه، یه فرد قابل اعتماده. باید باهاش ازدواج کنی.»
مورگ با حیرت نگاهش کرد. «اما پدر…»
هنکس محکم ادامه داد:
«یه ازدواج سوری ترتیب میدیم تا رسانهها دست از سرمون بردارن. بعد بچهای که به دنیا آوردی میگیم از آلیسه. اینجوری کسی دنبال ماجرا رو نمیگیره.»
مورگ به نشانه موافقت سر تکان داد. مطمئن بود آماندا هم مخالفتی نخواهد کرد. با وجود همه نصیحتهای پدرانه، جملهای در ذهنش تکرار میشد، مثل پژواکی که دست از سرش برنمیداشت:
«با این روش حتی میشه رباتها رو هم باردار کرد… حتی میشه رباتها رو هم باردار کرد…! حتی رباتها…»
در ذهنش جرقهای زد. این هم خودش پروژهای جدید بود، چالشی تازه که ارزش تحقیق و آزمایش را داشت.
مدتی نگذشت که رسانهها با دیدن مورگ و آلیس در کنار هم، داستان ازدواجشان را به سراسر دنیا مخابره کردند. اما این حاشیهسازی برای مورگ مهم نبود. تمام فکر و ذکرش به چیزی دیگر مشغول بود: فرزندی که از آماندا انتظار داشت.
شوق دیدار فرزند، زودتر از تصور به واقعیت پیوست. هنوز چهار ماه از بارداری نگذشته بود که آماندا دختری به دنیا آورد. اسمش را آنا گذاشتند.
چشمان آنا، تصویری بود که مورگ سالها پیش در نگاه آماندا دیده بود. همان درخشش، همان عمق.
اما با رشد آنا، نگرانیهای مورگ هم بیشتر شد. او تصمیم گرفت برای محافظت از دخترش شایعهای پخش کند. در رسانهها اعلام شد که دختر مورگ ناتوانی ذهنی دارد و پدرش نمیخواهد کسی پیگیر این ماجرا باشد.
۱۰
آنا در میان خاطرات پدرش شناور بود تا لحظهای که همیشه در کابوسهایش میدید؛ همان لحظه که سرنوشتش را تغییر داد.
آماندا با چشمانی جنونآمیز به دخترش خیره شد و از پلهها بالا رفت. مورگ به دنبالش دوید.
«عزیزم، یه لحظه صبر کن…»
آنا، در جسم کودکیاش، قدمهایش را آرام و مردد روی پلهها میگذاشت. قلبش میتپید. از در نیمهباز اتاق، صحنهای را دید که هرگز از ذهنش پاک نمیشد.
مورگ با صدایی لرزان گفت:
«عزیزم، آروم باش! من میتونم همه چیزو برات توضیح بدم.»
آماندا، اسلحه را به سمت او نشانه گرفت.
«نزدیکتر نیا! توضیح؟! چی رو توضیح بدی؟ اینکه من یه رباتم؟! تو چی فکر کردی؟ من کی هستم، مورگ؟! چرا با من بازی کردی؟!»
مورگ ملتمسانه گفت:
«تو ربات نیستی، تو زندگی منی. تو آماندای منی… مادر دخترمون. خواهش میکنم، اسلحه رو بذار زمین… آنا اون پایینه.»
چشمان آماندا پر از خشم بود.
«لعنت به هر دوی شما…»
و قبل از آنکه مورگ بتواند تکان بخورد، آماندا ماشه را کشید.
مورگ برای دومین بار، آماندا را از دست داد.
وقتی به خود آمد، با وحشت دوید تا آنا را از آن صحنه دور کند. اما دخترک، مبهوت، همانجا ایستاده بود. چنان شوکه شده بود که حتی متوجه نشد پدرش از میان بدن شفافش عبور کرد.
مورگ از پلهها پایین رفت. اشکهای دخترش را پاک کرد و او را در آغوش کشید.
اما آنا هنوز در جای خود ایستاده بود. در را باز کرد و بدون توجه به جسد متلاشیشده، کنار مادرش نشست. دستهایش را دور او حلقه کرد و دیوانهوار اشک ریخت.
وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، روی تخت دراز کشیده بود اما اشکهایش هنوز جاری بودند.
نفس عمیقی کشید. دستش را دراز کرد، کاغذی را از روی میز برداشت و با صدایی آرام جملهای را زیر لب زمزمه کرد.
۱۱
فصل پنجم: (دام پرفسور مورگ)
پس از انتقال جسد شبیهساز آنا به آزمایشگاه، اطلاعات و DNA او را کپیبرداری کردند. سپس شبیهساز را برای یک مأموریت ویژه برنامهریزی کردند—جاسوسی از مورگ. ربات آنا تنها موجودی بود که مختصات خانهی پرفسور را در حافظه داشت؛ خانهای که در میان بیابانی وسیع گُم شده بود، در هزارتویی از آینههایی که آن را از چشمان ناظرین پنهان میکرد.
آنا گروه مأموران ویژه را سمت در ورودی هدایت کرد. در سالن پذیرایی، تابلویی بزرگ روی دیوار خودنمایی میکرد. تصویری از آماندا، زنی با چهرهای دلنشین که با لبخند رازآلودی به میهمانان نگاه میکرد. کاپیتان پراگ و ژنرال تام پشت سر آنا حرکت میکردند، درحالیکه تیم دهنفرهی مأمورین ویژه در انتظار فرمان بودند.
آنا بیدرنگ به سمت عکس مادرش رفت. آن را از دیوار برداشت و حافظهی مخفیشده در قاب را بیرون کشید. قصد داشت آن را در ایرتاچ روی دستش قرار دهد که کاپیتان جلویش را گرفت.
«نه! ممکنه یه ویروس ویرانکننده توش باشه که کل اطلاعات دلتا رو نابود کنه.»
بعد از بررسی، پراگ شخصاً حافظه را در ایرتاچ ساعتی خود قرار داد. درون آن، تنها یک پوشه بود، با نوشتهای روی آن:
«پرفسور همه جا هست.»
پراگ پوشه را باز کرد. ناگهان، بلوتوث مموری فعال شد. سیگنالی نامرئی از میان فضا عبور کرد و در کسری از ثانیه، کد آیپی میکروبات شناسایی شد. میکروبات طبق برنامهریزیاش منفجر شد. اما این انفجار چیزی بیش از یک تخریب ساده بود—نورون ماتریکسی آن سوار بر امواج الکترومغناطیسی به حافظهی مموری نفوذ کرد و از طریق ایرتاچ به مغز کاپیتان پراگ منتقل شد.
در همان لحظه، صدای پرفسور در خانه طنین انداخت.
«گوش کن، دخترم… متأسفم که پدر خوبی نبودم… بله، درسته! من آدم خوبی نبودم. باعث تمام این اتفاقات، من هستم—مرگ پدرم، نابودی جهان، از هم پاشیدن خانوادهام. اما تنها یک کار از دستم برمیومد… شبیهسازهای من میخواستن نسل انسان رو منقرض کنن و من نمیتونستم بهتنهایی متوقفشون کنم. همهشون از طریق قلاب ذهنی به من متصل بودن، با درد من درد میکشیدن. فقط یک راه باقی مونده بود؛ با مرگ من، حیات تمام شبیهسازها به پایان میرسه…»
صدایی در سر پراگ پیچید:
«زود باش، برو بیرون! اینجا هر لحظه ممکنه منفجر بشه!»
پراگ بهتزده ایستاد. «کی هستی تو؟ چی میگی؟» اما صدای درون سرش دیگر پاسخی نداد. با سرعت به سمت در خروجی دوید اما لحظهای ایستاد و فریاد زد:
«سیستم موجیاب رو فعال کنید! من مطمئنم که اینجا یه مخفیگاه داره.»
ژنرال تام به سمت دیواری که تابلو آماندا روی آن آویخته شده بود رفت. انگشتانش را روی سطح کشید. ناگهان، با لگدی محکم، دیوار نازک فرو ریخت و راهی پنهان آشکار شد.
در انتهای راهرو، کپیای از پرفسور مورگ روی صندلی نشسته بود؛ غیرفعال، همچون عروسکی بیجان اما چیزی اشتباه به نظر میرسید.
هشداری سهثانیهای در فضا پیچید.
لحظهای بعد، انفجار …
موج آتشین خانهی چوبی پرفسور را به تابوتی سوزان بدل کرد. ژنرال تام و نیروهایش در کسری از ثانیه خاکستر شدند. اما پراگ…
پراگ زنده ماند.
قدرت پاهای فولادی او را از مرکز انفجار پرتاب کرد و در فاصلهای دور، میان شنهای بیابان فرود آورد.
دیگر خبری از پوستی که جسم فلزیاش را میپوشاند، نبود. سلاحی مرگبار از تیتانیوم، بریلیوم و فولاد که زمانی پرفسور هنکس به شاهکار خود میبالید اکنون روی تلماسه دراز کشیده بود. ضربهی شدید، ذهنش را به گذشتههای دور پرتاب کرد…
خاطرهای از خاکستر.
مدرسهی ابتدایی نُتراک در آتش میسوخت. شعلهها دیوارها را میبلعیدند. پراگ، رهبر تیم آتشنشانی، همراه با همکارانش به داخل جهنم دوید. با فداکاری، سی و دو کودک را از میان شعلهها نجات دادند. اما خودش…
وقتی چشمانش را باز کرد، در بیمارستان بود. نمیتوانست هیچ عضوی را تکان دهد. پوستش از سوختگی دردناک تیر کشید. از شدت درد، نفس کشیدن هم عذابآور شده بود. تلویزیون، گزارش حادثه را پخش میکرد:
“چهل روز از آن سانحهی وحشتناک میگذرد، اما هنوز خبری از بهبودی آقای پراگ وینگسون در دست نیست.”
صدایی آشنا او را به خود آورد. پرفسور هنکس بالای سرش ایستاده بود. تلویزیون را خاموش کرد و با لحنی آرام اما مصمم گفت:
“تو قهرمانی، پراگ! وظیفت رو بهعنوان یه انسان بهخوبی انجام دادی. حالا نوبت منه. من از تو یه ماشین شکستناپذیر میسازم!”
پراگ خواست فریاد بزند، اما توانش را نداشت. درد درونش، سنگینتر از زخمهای تنش بود. لحظهای بعد، تاریکی او را در بر گرفت.
۱۲
با شنیدن صدای درون سرش بیدار شد.
«فقط یه ربات میتونست از اون انفجار جون سالم به در ببره… درسته، پراگ؟»
پراگ مشت محکمی به سر فولادیاش کوبید و نعره زد: «کی هستی؟!»
«اول بذار ببینم چی تو سرت میگذره… اوه… پس تو معتمدترین رفیق پدرم بودی؟»
پراگ با ناباوری ایستاد. «پدرت؟!»
بیابان، در سکوتی مرگبار فرو رفته بود. تنها خاکستر و باد باقی مانده بودند. اما در میان خرابهها، چیزی عجیب به نظر میرسید—یک درِ مخفی روی زمین.
پراگ با تردید آن را باز کرد. پلکانی طولانی، به سمت اعماق زمین میرفت.
در پایین، آزمایشگاه مخفی پرفسور مورگ انتظارش را میکشید.
چشمش به صدها نسخهی کپی از مورگ افتاد. هزاران بدن یکسان، ایستاده در سکوت، در انتظار بیدار شدن.
باز هم آن صدا در سرش طنین انداخت. «میدونی اگه اینا فعال بشن، فرانک چه بلایی سرمون میاره؟»
پراگ با چشمانی گشاد زمزمه کرد: «مورگ…»
«بهت تبریک میگم، پراگ! راهی واسه زنده موندن نداشتم، مجبور شدم خودمو داخل ماتریکس زندانی کنم. باید به این صدا عادت کنی!»
پراگ با خشم سرش را به دیوار کوبید. «من میکشمت! تو باعث مرگ هنکس شدی!»
مورگ با آرامشی غیرمنتظره گفت: «پراگ! یادت رفته مأموریت پدرم چی بود؟ ما یه هدف مشترک داریم. بدون تو، این مأموریت غیرممکنه.»
پراگ دندانهایش را به هم فشرد. «من از تو دستور نمیگیرم!»
مورگ لبخند زد و گفت:
«میدونم! این دستور پدرم بود…بازگشت به سال ۲۱۵۲ و کشف اهداف سیستم مادر. مطمئنم یه ارتباطی بین فرانک و سیستم مادر وجود داره. این فقط اول ماجراست، پراگ…
حالا باید آنا رو پیدا کنیم. مطمئنم که زندهست.»
💬 پروژه بِتامورگ
✍️ رسول عابد
۱۳


بدون دیدگاه