زهرا جباری – شاباش مرگ



+۱۴
شاباش مرگ
سردشت_ تیرماه ۱۳۶۶
پاخسو* بیگودی‌های ریز و درشتِ داخل کیفش را بیرون ریخت و از خواهرم خواست، موهایش را مرطوب کند و روی صندلی بنشیند. مادر آب گرم آورد و با اشاره‌ی چشم و ابرو به ژینا فهماند که باید حرف پاخسو را گوش کند. پاخسو زنی خشک و بداخلاق از طرف خانواده‌ی داماد آمده بود تا ژینا را برای مراسم حنابندانِ شب آماده کند. اولین بار او را که <<میمگ‌‌*پروین>> صدایش می‌کردند در مراسم خواستگاریِ ژینا دیدم با اینکه دو سال از آن زمان می‌گذرد اما هنوز زبان تلخش که در هر چیزی دخالت می‌کرد را به خاطر دارم. البته اخلاق پاخسو در این دو سال هیچ تغییری نکرده است. همین دیروز که خنچه‌ی عروس را آورده بودند، کنار بقچه‌ی لباس نشست و سنجاق قفلی طلایی رنگ آن را باز کرد. لبه‌های بقچه را کنار زد و مشغول نشان دادن لباس و بقیه‌ی وسایلِ عروس به دیگران شد؛ یک به یک لباس‌ها را با دست بالا می‌برد و با صدای بلند در میانِ کف و هورای زن‌ها و دختربچه‌ها آنها را به بقیه نشان می‌داد. ژینا وقتی‌ فهمید که فیس* نخریدند، صورتش از خشم قرمز شد و من را صدا زد و زیر گوشم گفت: <<به مامان بگو سر این یکی کوتاه نمی‌آم. کی دیده عروس بدون فیس باشه. همین امروز باید برن بخرن.>> وقتی جریان را به مادرم گفتم اول توجهی به حرف‌هایم نشان نداد و خواست ابهت مادرانه‌اش را به رخ بکشد، گفت: <<نخریدن که نخریدن! دختره‌ی چشم سفید!>> اما وقتی نگاهش به صورت ژینا افتاد که با خشم ما را می‌پایید و چهره‌اش برای انجام هر کاری مصمم بود، زود نظرش را عوض کرد و گفت: <<بهش بگو خودم به پاخسو می‌گم. نگران نباشه! اگه اونا هم نخرن، خودمون می‌خریم.>> پاخسو کار نشان دادن وسایل عروس به بقیه را تمام کرد. بقچه‌ را بست و به سمت مادر هل داد. مادرم در حالی که استکان چایی را جلوی پاخسو می‌گذاشت، آرام گفت: <<میمگ پروین! انگار که فیس یادتون رفته بخرین؟ ژینا از این موضوع خیلی ناراحته!>> پاخسو با چای گلوی خشک خود را تر کرد و در حالی که ابروهای گره‌زده‌اش بیشتر از هر چیزی در چهره‌‌ی او نمایان بود با صدای بلند و گرفته‌‌ای جواب داد: <<تو این شرایط جنگ مراسم عروسی هم زیادیه، چه برسه به اینکه فلان چیز رو خریدن یا نخریدن؟! همین که برن سر خونه و زندگیشون کافیه!>> مادر دیگر چیزی نگفت و با شرمساری سرش را پایین انداخت. ژینا که از شدت خشم مثل اسپند روی آتش بی‌قراری می‌کرد را با وعده‌ی خرید فیس مورد علاقه‌اش آرام کردم. در کل پاخسو آدم نچسبی بود و ژینا هم هیچ دل‌‌ِخوشی از او نداشت، مخصوصا حالا که آرایش سر و صورتش را نیز به او سپرده بودند. اگر لب گزیدن و هشدارهای مادر نبود، خیلی زودتر از این‌ها جوابش را می‌داد اما هر بار مادرم با نگاهش او را به سکوت و خویشتن‌داری دعوت می‌کرد. ژینا هم خشمش را فرو می‌خورد و این خشم‌های فروخورده مثل لقمه نانی نم‌نکشیده سر راهِ حلقش گیر می‌کرد و او را به سرفه می‌انداخت. پدر در ایوان روی گلیمِ دست‌بافتِ مادرم نشسته و هاله‌ای از دود سیگار دور سرش در طواف بود. پیچ رادیو را با انگشتان باریک و استخوانی‌اش می‌پیچاند و هر از گاهی از میان خش‌خشِ پارازیت‌ها صدای زن یا مردی و یا آژیرِ هشداری به گوش می‌رسید و زود محو می‌شد. پیچ می‌چرخید و از ایستگاهی به ایستگاه دیگر سرک می‌‌کشید. صدای خش‌خش که از درِ بازِ ایوان به داخل اتاق راه‌ می‌یافت، سوهان روح پاخسو شده بود. در حالی که غر می‌زد، گفت: <<آخه مرد حسابی! از این شهر به اون شهر می‌پری که چی بشه؟ دنبال چی می‌گردی؟ اینکه بفهمی کدوم شهر رو زدن، چه فرقی به حالِ تو می‌‌کنه؟!>> در میانِ کار و صحبت نیم‌نگاهی هم به مادرم انداخت و ادامه داد: << خدا صبرتون بده! اگه آخر سر به دست صدام هم کشته نشین با این خش‌خش رادیو دیوونه می‌شین. >> مادر چیزی برای گفتن نداشت. البته این اخلاق مادرم بود؛ زنی کم حرف و آرام که تا به حال به یاد نداشت در زندگی شصت ساله‌اش به چیزی اعتراض کرده و یا حتی صدایش را بالا برده باشد. پاخسو وقتی دید، مادر هم‌صحبت خوبی برایش نیست پوفی کرد و مشغول ور رفتن با موهای ژینا شد؛ به طرز ناشیانه‌ای موها را دور بیگودی می‌پیچید و هر بار که آن‌ها را سفت می‌بست، برحسب عادت لب‌هایش را محکم روی هم فشار می‌داد. ژینا علاقه‌ای به این کار نداشت و معتقد بود که موهای لَخت بیشتر به چهره‌اش می‌آید اما نظر و خواستِ او برای پاخسو اهمیتی نداشت و کاری را که بلد بود انجام می‌داد. سینی چای را مقابلِ مادرم روی زمین گذاشتم. کار پیچیدن مو داخل بیگودی‌ها در حالِ تمام شدن بود.
فقط چند تکه موی دست‌نخورده مقابل چشمان ژینا آویزان بودند که جلوی دیدش را می‌گرفت. پاخسو به خاطر سرپا ایستادنِ طولانی پاهایش خسته شده بودند و برای التیام درد آنها مدام سنگینی تنش را از این پا روی آن پا می‌انداخت.


در حالی که با انگشتانم موهای جلوی پیشانی ژینا را به بازی گرفته بودم، سرم را به سمت پاخسو چرخاندم و گفتم: <<اجازه بدین تا شما گلویی تر می‌کنین، بقیه رو من انجام بدم؟>> اما او با اخم دستم را کنار زد و گفت: <<به دل نگیری‌ها! تو اجاقت کوره و دستت سنگینه. ممکنه بدبیاری داشته باشه. خودم تمومش می‌‌کنم.>> دستم را که انگار به جسم داغی خورده باشد، زود عقب کشیدم و با نگاهی بغض‌آلود به مادرم خیره شدم. چیزی برای گفتن نداشت. شاید او هم در دل کار پاخسو را تایید می‌کرد و خیالش راحت‌تر بود اگر دستِ دختر مطلقه‌اش که به خاطر بچه‌دار نشدن بعد از پنج سال روانه‌ی خانه‌ی پدر کرده بودند به موهای تازه عروس نخورد. پاخسو کش و قوسی به کمرش داد و آخرین تکه‌‌های مو را هم دور بیگودی پیچید. چشمان درشتِ میشی رنگ ژینا نمایان شد. نگاهی به او انداختم؛ هیجان و دلهره از سر و رویش می‌بارید و در عمق نگاهش درخششی از لبخند و نگرانی چون آبی که در چاهی عمیق به دام افتاده باشد به چشم می‌خورد. من سه سال از او بزرگ‌تر بودم. زمانی که هر دو دختربچه بودیم، روزها پشت دار قالی می‌نشستیم و آرزو‌ها و خیالاتمان را در قالب گره‌های رنگین کوچک، میان تار و پودهای قالی پنهان می‌کردیم. شب‌ هم که از راه می‌رسید، رخت‌خواب‌هایمان را کنار هم در ایوان، روبه‌رویِ خانه‌ی همسایه پهن می‌کردیم. هردو بی‌خبر از هم‌دیگر عشق پسر همسایه را در دل می‌پروراندیم. صورتمان در تب‌ و تاب آن عشق دزدکی گل‌ می‌انداخت و با امیدِ تحقق رویای شیرینمان به خواب می‌رفتیم. اما حالا هر دو خیلی زود بزرگ شده‌ بودیم. رشته افکارم با صدای آژیر هشدار که از میان موج‌های رادیو بلند شد از هم گسست. پدر با صدای بلندی داد زد: <<بیستوتانه! بیشرفانه، توریزیان له داوه!>>* مادرم گفت: <<از سر صبح معلوم بود امروز یه خبرایی هست. هی جنگنده‌ها از بالای سرمون رد شدن. خدا به‌خیر کنه. >> ژینا از روی صندلی بلند شد و با نگرانی پرسید: << اگه اینجا رو بزنن چی‌؟>> پاخسو با نگاهی سرزنش‌گرانه در حالی که چایی‌اش را هورت می‌کشید، گفت: <<دختر جون! بشین سرِجات. موهات باز می‌شه‌ها! زحمت منو هدر نده. >> تقریبا نزدیکی‌های ظهر کارِ آرایش سر و صورت ژینا تمام شد. پاخسو در حالی که باد به غبغب انداخته بود، تحسین‌آمیز او را نگاه می‌کرد و در دل به خودش آفرین می‌گفت. آینه‌ی بزرگِ مستطیل شکل را از روی طاقچه برداشت و روبه‌روی ژینا گرفت و گفت: <<یه نگاهی بنداز، ببین خودتو می‌شناسی؟!>> از حق نگذریم، چهره‌ی ژینا به کلی تغییر کرده بود؛ با نازک‌تر شدن ابروها و اصلاح صورت، چشمان او درشت‌تر به نظر می‌رسیدند و موهای فرِ حناشده‌ به صورت گرد و سپیدش بیشتر می‌آمد. اخم و خستگی که از صبح بر چهره‌‌ی ژینا نشسته بود با دیدن خود در آینه از صورتش رخت بربست. لبخند ملیحی زد و دو چال قشنگ روی گونه‌هایش نشست. پاخسو قبل از رفتن برای آخرین بار به ژینا تاکید کرد: <<دخترجون! دیگه سفارش نمی‌کنم‌‌ها! با موهات زیاد ور نرو!>> بعد از بدرقه‌ی پاخسو به سراغ ژینا رفتم و او را در آغوش گرفتم. صدای تپش قلبش من را یاد شیطنت‌های بچگی‌مان انداخت که دور از چشم مادر انجام می‌دادیم. چشمانش از هیجان و بغض اشک‌آلود شده بود و به خاطر حرفی که یواشکی درون گوش او زمزمه کردم با شیطنت گوشه‌ی لبش را گزید و دوباره به آینه خیره شد. همان‌طور که به او قول داده بودم برای خرید فیس مورد علاقه‌اش آماده‌ی رفتن به بازار شدم. مادرم نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و گفت: <<کاش کمی صبر می‌کردی. الان این وقتِ روز هم هوا گرمه و هم احتمال داره مغازه‌ها بسته باشن!>> در حالی که شالم را جلوی آینه مرتب می‌کردم، جواب دادم: <<حالا شانسمو امتحان می‌کنم. برای بعد از ظهر کلی کار دارم. به مریم خانوم گفتم بعد از ناهار یه سری به اینجا بزنه و دستی به سر و صورتمون بکشه. مامان تو آینه یه نگاهی به خودت بنداز، سبیلات از مال بابا بیشتره! >> مادر بدون اینکه حرفی بزند با دست موهای نازک پشت لبش را لمس کرد و راهی آشپزخانه شد. ظرف غذا را که با پارچه‌ای محکم بسته بود به سمتم گرفت و گفت: <<ژاله جون! پس سر راهت یه سری هم به خونه‌ی عمه خانوم بزن. ببین داداشت و زنش چیزی لازم ندارن؟‌ این غذا رو هم برای اونا آماده کردم با خودت ببر.>> به خاطر کوچکیِ خانه‌ی ما که جواب‌گوی همه‌ی مهمان‌ها نبود، مراسم حنابندان در خانه‌ی عمه خانم که دو کوچه بالاتر از خانه‌ی ما بود، برگزار می‌شد و به همین خاطر برادرم و همسرش مشغول آماده کردن آنجا برای مراسم شب بودند. نور و گرمای سوزانِ ظهر تیرماه حتی پدرِ گرماییم را از ایوان به داخل خانه کشانده بود.


وقتی آفتاب خود را به نیمه‌ی ایوان نشان داد، پدر رادیو و زیر سیگاری‌اش را برداشت و بدون توجه به خواهرم که آخرین روزهای زندگی‌اش را در خانه‌ی پدری می‌گذراند، لنگ‌لنگان به سمت اتاق پشتی رفت. تنها چیزی که برای او اهمیت داشت، رادیو و سیگارش بود. همیشه برای تنها شدن و غمگین بودن، دنبال بهانه می‌گشت. همین چند سال پیش، زمانی که هنوز بازنشسته نشده و راننده‌ی کامیون بود، حتی با شایعاتی که بین مردم پخش می‌شد و معلوم نبود واقعیت دارد یا نه! روزگار ما را سیاه می‌کرد.
با شرایط جنگ و بدبختی، دیگر فاتحه‌ی دل‌خوشیِ خانه‌ی ما خوانده‌ شده بود. سر راه به خانه‌ی عمه خانم سر زدم. سردرِ خانه را چراغانی و کوچه را آب و جارو کرده بودند. بچه‌ها توی کوچه قهقهه‌زنان همدیگر رادنبال می‌کردند. عثمان، برادرزاده‌ام با دیدن من از بچه‌ها جدا شد و با شوق به طرفم دوید و گفت: <<عمه جون! تو هم اومدی؟ ببین کوچه‌ رو چه خوشگل کردیم. بیا بریم تو خونه بابا و مامانم هم اونجان.>> دستِ چپم را که خالی بود، گرفت و کشا‌ن‌کشان به سمتِ خانه‌ی عمه خانم برد. حیاط خانه‌ شلوغ و پر سروصدا بود. زن‌های فامیل و همسایه هم برای کمک آمده بودند. هر کسی را مشغول کاری دیدم. گوشه‌ی حیاط گلیمی پهن کرده و زن‌‌ها هم‌زمان با سبزی پاک کردن، پچ‌پچ حرف می‌زدند و هر از گاهی هم صدای خنده‌شان بلند می‌شد. میوه‌های شسته شده را به زیبایی داخل سبدهای حصیری چیده و روی لبه‌ی حوضِ پر از آب گذاشته بودند. برادرم هندوانه‌ها را یکی پس از دیگری داخل آب می‌انداخت و آب لب‌پر می‌زد و هندوانه‌ها در موج کوتاه خود غوطه‌ور می‌شدند. ظرف غذا را که مادرم فرستاده بود به عمه خانم دادم و گفتم: <<مامانم گفت اگه غذا کافی نبود، داداشم رو بفرستین که از خونه بیاد ببره.>> وقتی برادرم از میان صحبت‌هایم با عمه خانم متوجه رفتنم به بازار شد، دست از کار کشید و گفت: <<خودم می‌رسونمت. تا اینا ناهارشون رو می‌خورن، ما هم زود می‌خریم و بر می‌گردیم.>> خواست به سمت موتورش که بیرون کنار در پارک کرده بود، برود اما عمه خانم دست برادرم را گرفت و با مهربانی به چشمانش زل زد و گفت: <<جانِ عمه! ناهار بخوریم، بعد برین. تو هم حتما الان گشنه‌تِ.>> تسلیم خواسته‌‌ی عمه خانم شدیم. با اینکه اصلا میلی به غذا نداشتم اما همسو با بقیه سر سفره نشستم. بعد از ناهار برادرم موتورش را روشن کرد و من هم سوار بر ترک آن، راه افتادیم. بیشتر مغازه‌ها به خاطر گرما یا ناهار بسته بودند. تقریبا نیم ساعت پشت ویترین مغازه‌ای که فیس مد نظرم را داشت، منتظر ماندیم اما خبری از صاحب مغازه نشد تا اینکه برادرم گفت: <<هر کدوم از اینا رو می‌خوای نشون بده. عصر که باز شد خودم میام می‌خرم.>> از پشت شیشه زیباترین و پر زرق‌ و برق‌ترین را انتخاب کردم و گفتم: <<داداش! تو رو خدا یادت نره ها! من به ژینا قول دادم.>> برادرم با دست آرام به شانه‌ام زد و گفت: <<خیالت راحت باشه. تو خریده فرض کن. بریم که کلی کار ریخته سرمون.>> در راه برگشت به خانه بودیم که صدای غرش هواپیماهای جنگی در آسمان شهر بلند شد. مردم فکر کردند مثل دفعات قبل فقط از اینجا که یک شهر مرزی با عراق است، رد می‌شوند اما به ناگه ارتفاع جنگنده‌ها کم شد و همه شاهد جدا شدن بمب از هواپیما‌ها و فرود آن به سطح شهر شدند. ترس و دلهره وجودمان را فرا گرفت. انگار برای لحظه‌ای زمان ایستاد. صدای مهیب برخورد بمب‌ها با سطح زمین بندِ دلمان را پاره کرد. خانه‌ی ما در فاصله‌ی نزدیکی با منطقه‌ی نیزه‌رو جایی که یکی از بمب‌ها در آنجا فرود آمده بود، قرار داشت. شهر را بوی علف‌ و سیر گندیده فرا گرفت. هر چه‌قدر به خانه نزدیک‌تر می‌‌شدیم، نفس کشیدن سخت‌تر و سوزش چشمانمان بیشتر می‌شد. برای در امان ماندن از گزند بوی وحشتناکی که در شهر راه‌ افتاده بود، برادرم با چفیه‌ی دورِ گردنش جلوی بینی و دهانش را پوشاند، من هم با شالم. صورت برادرم را نمی‌دیدم اما صدای لرزانش را می‌شنیدم که فریاد می‌زد: <<ای هاوار! مال ویران بوینه.*>> از میان مردمی که وحشت زده به این طرف و آن‌طرف می‌رفتند، گذشتیم و به خانه رسیدیم. برادرم موتور را جلوی خانه‌ی عمه‌خانم که پر از جمعیت بود خاموش کرد و زود پیاده‌ شدیم. ریسه‌ی لامپ‌های رنگی که بر سر درِ خانه آویزان بود، بی‌خبر از همه‌جا در انتظار مراسم حنابندانِ شب که هیچ‌وقت برگزار نشد، همچنان چشمک می‌زدند. مردم دور حوض جمع شده و آب به سر و صورت خود می‌زدند تا بلکه سوزش پوست و چشمانشان را التیام بخشند. سبد‌های میوه از لبه‌ی حوض افتاده و میوه‌ها روی زمین زیر پای مردم له شده بودند. بچه‌ها با جیغ و فریاد از دردِ سوزشِ چشم و پوستشان این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند.


برادرم که عثمان را روی دستان خود گرفته و به سمت ونِ بهداری می‌برد، صورتش را به طرف من گرفت و با فریاد گفت: <<ژاله! هوای مامان و ژینا رو داشته باش. افتادن اون گوشه‌.>> هراسان به سمت کنج حیاط رفتم. با دیدن آنها غم عالم روی دلم نشست؛ از درد به خود می‌پیچیدند و سرفه‌های پی‌در پی امانشان را بریده بود. ژینا هیچ شباهتی به چند ساعت قبلش نداشت. اشک، گَرد سرمه‌اش را تا زیر گونه‌هایش پایین آورده و با جای گذاشتن ردی سیاه، سرخیِ لپ‌‌ها و زیبایی‌اش را به غارت برده بود. مادرم در میان سرفه‌هایش، بریده‌بریده گفت: <<ژینا! بابات رفت زیرِ زمینِ خونه پناه گرفت و با ما نیومد. برو سراغِ اون.>> خیلی از مردم مثل پدرم که با ماهیت بمب شیمیایی* آشنایی نداشتند، برای در امان ماندن به پناهگاه‌ها و یا زیر زمین خانه‌هایشان پناه برده بودند. گلویم رفته‌رفته بیشتر می‌سوخت و حالت تهوع داشتم. نفس‌نفس‌زنان و سکندری خوران به همراهِ امدادگر سراغ پدرم رفتیم. او را در حالی پیدا کردیم که خود را سینه‌خیز روی زمین می‌کشید و از دهانش کف بیرون می‌آمد. من، همان‌جا از حال رفتم و دیگر نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد. نمی‌دانم چند روز بی‌هوش و بی‌کس گوشه‌ی تخت بیمارستان افتاده بودم. مثل خواب و بیداری هر از گاهی به خود می‌آمدم و سراغ تک تک اعضای خانواده‌ام را می‌گرفتم اما هیچ کس خبری از آنها نداشت. من به دور از خانواده‌ام در بیمارستان ۲۹ تبریز بستری شده بودم.
بعد از چند مدت بی‌خبری یک روز برادرم به دیدارم آمد. بالشت پشتم گذاشت و کمک کرد تا بنشینم. خوب نگاهش کردم؛ زیر چشمانش گود افتاده و سیاه شده بود. ریش‌های بلند و نامرتبش که با چهره‌ی او غریبه بود، خبر از اتفاق ناگواری می‌داد.
با بغض پرسیدم: <<چرا تو این مدت سراغی ازم نگرفتین؟! توی شهر غریب ولم کردین به امون خدا!>> برادرم دستم را گرفت و گفت: <<حالا اینجام و دیگه از پیشت نمی‌رم!>> سراغ بقیه را گرفتم از حالِ پدر و مادرم و از عثمان و مادرش و همچنین ژینا پرسیدم. چانه‌اش لرزید و لب‌هایش را محکم روی هم فشار داد. اشک از گونه‌هایش سرازیر شد و گفت: <<جانِ برادر! خوب شد نبودی و ندیدی که عثمان به خاطر تاول‌های گلوش حتی نفس کشیدن، براش سخت و زجر آور شده بود. وقتی به خاک سپردمش، مادری نبود که براش ضجه بزنه و صورتش رو بخراشه. جانِ دلم! ندیدی چطور مادر و پدرمون رو در یه روز کنار هم دفن کردم. ضجه‌های تازه دامادو ندیدی اون لحظه که به جای ژینا سنگِ قبرش رو به آغوش کشیده بود.>>  برادرم اشک‌هایم را که بی اختیار روی گونه‌هایم سرازیر می‌شدند، پاک کرد و گفت: <<گریه نکن! دردت به جونم. حالا فقط من موندم و تو.>> نگاهم به گوشه‌ی دیوار خیره ماند و آرزو کردم، کاش آن روز ما هم به بازار نرفته‌ بودیم.

پاورقی
*پاخسو: پاخسو در واقع یک پیرزن از بستگان پسر است که وظیفه دارد تمام خریدهای داماد برای عروس و عروسی را به منزل عروس ببرد. حمام، آرایش و کمک به آماده سازی عروس برای رفتن به منزل داماد، نیز بر عهده پاخسو می باشد.
*میمگ: در زبان کردی به عمه و خاله میمگ می‌گویند.
*فیس: یک کلاه پارچه‌ای است که اطراف آن با سکه های ناصرالدین شاهی و احمدشاهی پوشیده شده است.
تر جمه از کردی به فارسی
*<<بیستوتانه! بیشرفانه، توریزیان له داوه>>(شنیدین! لا مصبا تبریزو زدن.)
*ای هاوار! مال ویران بوینه.( وای بر ما! خونه خراب شدیم خواهر)

*بمب شیمیایی: بمباران شیمیایی سردشت بمبارانی بود که نیروی هوایی عراق از ۷ تیر۱۳۶۶ با استفاده از بمب‌های شیمیایی در چهار نقطه پرازدحام شهر سردشت (از توابع استان آذربایجان غربی) انجام شد. در این حمله ۱۱۰ نفر از ساکنان غیرنظامی شهر کشته و ۸۰۰۰ تن دیگر نیز در معرض گازهای سمی قرار گرفتند و مسموم شدند. بمب شیمیایی استفاده شده در سردشت گاز خردل بود.

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید