رده سنی: +۱۲
مرضیه نودهی
نجواهای بی صدا
نگاهش را دور تا دور اتاق چرخاند و رسید به جسمِ روی تخت که ملحفهای سفید تا روی سینهاش کشیده شده بود. صدای نجوایی آرام، دل او را لرزاند و نگاه جستجوگرش را کشاند کنار تخت؛ معصومه روی صندلی نشسته و خم شده بود روی جسم سفیدپوشِ خوابیده بر تخت. دلش میخواست سرش را بلند کند تا او سراسر چشم شود و به تماشایش بنشیند. آرام لب زد:
«معصومه! معصومهی عزیزم!»
چقدر این مدل صدا زدن را دوست داشت و دلش میخواست برای یکبار هم که شده معصومهاش را با این لحن صدا کند. آرزوی بر باد رفتهاش را در هوا جاری کرد:
«معصومه! معصومهی عزیزم!
آخ که چقدر دوست داشتم من هم مثل غلامحسین ساعدی صفحات دفتری را پر کنم از نام دلنشین تو.
اما آنوقت که میتوانستم بنویسم انقدر عاشق نبودم و بعد که عشق تو در تنم ریشه دواند، دستانم یارای نوشتن نداشت.»
غلامحسین ساعدی را نمیشناخت اما سپیده بزرگترین نوهی آنها یکبار در نبودِ معصومه، از او و از نامههایی که به طاهرهاش با همین شروع نوشته، گفته بود. آنروز چقدر ذوق کرده بود از اینکه سپیده، او را دلدادهی معصومه میدانست و با شرم و حیایِ ذاتیاش به مادربزرگ خود غبطه میخورد که مردَش اِبایی از جار زدن عشق او ندارد. مخصوصا وقتی گفت دوست دارد مرد زندگیاش مثل پدربزرگش باشد که حتی با آمدن نام معصومه چشمهای گویای او به جای زبانِ قاصرش دهان باز کرده و دوست داشتن را فریاد میکند، خوشحالیاش صد چندان شد.
لبخند بر لب دوباره تکرار کرد:
«معصومه! معصومهی عزیزم! سالها حسرت خیلی چیزها تو دل من و تو موند؛ حسرت یک دلِ سیر حرف زدن، حسرت قدمزدنهای دو نفره، حسرت قفل شدن دستهامون تو هم.»
نزدیکتر رفت و جسمِ آرام گرفتهی خود را روی تخت از نظر گذراند. هنوز لولهی تغذیه داخلِ بینیاش جا خوش کرده بود. حدود یک سالی میشد تغذیهاش به وسیلهی همان لوله و یک سرنگ انجام میگرفت و هر بار وقت تعویض آن، چروکی تازه بر صورت معصومه مینشست. نزدیکتر رفت و روبهروی چشمان او که از پشت ویترین عینک هم جلوهگری میکرد دردهایش را بیرون ریخت.
«آخر هم نتونستم ازت بخوام حلالم کنی؛ حلالم کنی برای همهی لحظههایی که تنهایی بار زندگی رو به دوش کشیدی، برای همهی آرزوهای ریز و درشتی که حسرت شد تو دلت. برای حرفها و نگاههای ترحمبرانگیزی که دیدی و به روی خودت نیوردی، برای نوازشهایی که نشدی.»
نگاه نوازشگر معصومه روی موهای یکدست سفیدِ او نشست و او، در حالیکه نگاه معصومه را دنبال میکرد ادامه داد:
«شنیدی میگن آدم از عشق زمینی به عشق آسمونی میرسه؟ من اما از عشق آسمونی به عشق زمینیم رسیدم. اینکه کفر نیست معصومه، هست؟ من از خدا به تو رسیدم، خودشم میدونه. چی میگم من! اصلا تو امتداد عشق خودشی. اونه که قطره قطره از عشق و صبرش رو تو وجودت تزریق کرده که بیدریغ نثار میکنی.»
صدای لرزان معصومه دردِ دلش را ناتمام گذاشت.
«بالاخره آروم گرفتی آقا. رفتی پیش همونایی که قبلنا فکر و ذکرت بودن و دم به دقیقه ازشون تعریف میکردی.»
نگاهش را رساند به عکسهای روی دیوار. «میبینی؟ دارن با لبخند نگام میکنن. میگم نکنه خیال میکنن حسودیم میشه؟! تو که میدونی من حسود نیستم محمدرضا جان! ولی خب دلتنگ چرا؛ دلتنگ هستم. خیلی وقته دلتنگ یه دلِ سیر نشستن کنارتم، یه دلِ سیر حرف زدن باهات. وقتی هنوز صدای مهربونت رو، اون یادگاریِ کوچولوی جنگ، ازمون نگرفته بود، یا تو خونه نبودی یا من انقدر کار داشتم که خیلی فرصت همصحبتی پیدا نمیکردیم، بعدم که بچهها بزرگتر شدن و کمکْ حال، دیگه از شنیدن صدات محروم شدیم.»
دوباره سرش را چرخاند سمت چپِ دیوار و به عکس دستهجمعی دیگری از همرزمان محمدرضا که همگی شهید شده بودند چشم دوخت و خطاب به آنها زمزمه کرد:
«با همهی این حرفا دلم خوش بود از همین هوایی نفس میکشه که من نفس میکشم، که میتونم تا جون دارم پرستاریشو کنم ولی خب بالاخره آرزوش برآورده شد و اومد پیشتون. خوبیش اینه لااقل درداش آروم گرفته. دیگه…»
نگاهش را چرخاند به طرف لولهی تغذیهای که منتظر بود یکی آن را بیرون بیاورد.
«دیگه عذاب این دم و دستگاهها رو هم به جون نمیخره.»
ملحفه را روی تنِ بیجان او جابهجا کرد و ادامه داد:
«اما میدونین شما که غریبه نیستین از همین الان دلم تنگشه، عشق اینجوریه دیگه؛ حاضری فقط باشه؛ حتی اگه همهش یه جا بیحرکت باشه اما باشه، نتونه اشکاتو پاک کنه اما باشه، حرف نزنه اما باشه، فقط باشه، کنارت باشه و نفس بکشه، نفس بکشه، نفس بکشه.»
گریه امانش را برید، دماغش را بالا کشید.
«ولی دیگه وقت رفتن و رها شدنش رسیده، خیلی داشت اذیت میشد، اینم عشقه دیگه؛ وقتی خیرش تو رفتنه بذاری بره، دیگه چارهای نیست. بیقراریِ من، دلِ اون رو بدتر خون میکنه و دلش میمونه پیِ دلِ من. باید بذارم با خیال راحت بره.»قطرههای اشک یکی بعد از دیگری مسیر چشم تا چانهی او را میگذراندند و در گرهی روسریاش گم میشدند.
با شنیدن صدای ضربههای باران به شیشه، سر بلند کرد و رو به پنجره چرخید. مقصد نگاه او محمدرضا را برد به سالها پیش؛ یک شبِ پاییزیِ بارانی.
باران نمنمَک به پنجره ضربه میزد و مادر عین خیالش نبود، جلوی آینهی لبِ طاقچه، روسری کرم رنگش را مرتب میکرد؛ از دو_ سه روزِ قبل قرارِ خواستگاری با همسایهی چند خانه آنطرفتر را گذاشته بود و با وجود بارش باران حاضر به لغو قرار مدارشان نبود. بعد از سر کردنِ چادر و تکرار سفارشها به دختر و پسر نوجوانش، اشارهای به محمدرضا و پدر کرد و به اتفاق خاله گلی و عمه زیور که قبل از شروع باران رسیده بودند، راه افتادند طرف خانهی همسایه. هراَزگاهی صدای نُچ گفتن و لاالهالاالله پدر که با مادر زیر یک چتر بودند بلند میشد. عمه زیور و خاله گلی زیر چتری دیگر کنار هم تند تند به طرف خانهی آقای محبی قدم بر میداشتند. محمدرضا یقهی کتش را تا روی سر بالا کشیده بود شاید از بارش بیوقفه، کمی در امان بماند با این حال باران، شیارهای جدیدی روی کت و شلوار راهراهِ قهوهایاش ایجاد کرده و جلوی موهای مجعد او را چسبانده بود روی پیشانیِ بلندش. آب از موهای روی پیشانی راه گرفته و از نوکِ بینیِ عقابی او چکه میکرد.
زودتر از همه به خانهی آقای محبی رسید. زیر قسمت پوشیدهی جلوی در پناه گرفت و با دست، آب موها و صورت خود را چلاند. بقیه که رسیدند به احترام بزرگترها کنار ایستاد. پدر چند بار محکم با دست به در کوبید. صدای پا از داخل به گوش رسید، در روی پاشنه چرخید و آقای محبی چتر به دست بفرماییدی گفت و خود را برای ورود مهمانان کنار کشید.
«بفرمایید تا بیشتر از این خیس نشدین. بفرمایید داخل، خیلی خوش آمدین.»
پدر با صدای بلند یا اللهی گفت و رفت داخل.
محمدرضا پشت سر همه وارد شد. آقای محبی چتر را روی سر خودش و او گرفت، دستی به پشت او زد و همانطور که قامت بلندبالایش را از نظر میگذراند گفت:
«بفرما جوون.»
و شانه به شانهی هم وارد خانه شدند. ناصر، برادر کوچک معصومه که محمدرضا بارها بعدازظهرها وقتی میرفت کامیون را بار بزند و راهی جاده شود او را مشغول گل کوچک یا تیلهبازی با پسرهای دیگر دیده بود با دیدن سر و روی آبچکان او پقی زیر خنده زد. خانم محبی نیشگون ریزی از پهلوی او گرفت که از چشمان محمدرضا دور نماند و با لبخندی شرمگین گفت:
«سلام خانم محبی، کاریش نداشته باشین.»
بعد هم خم شد به طرف پسرک.
«سلام آقا! خوبی شما؟»
لبخندی چاشنی حرف خود کرد و ادامه داد:
«میبینی؟ مثل موش آب کشیده شدم.»
خنده به لبهای پسر برگشت، با پچپچِ مادر زیر گوشش به طرف اتاق دوید و پس از برگشتن، حولهی تمیزی را به دست محمدرضا داد. خانم محبی بعد از گرفتن حوله، کت او را آویزان کرد و به طرف مهمانخانه راهنماییاش کرد. شعلهی آبی چراغِ والوورِ سبز رنگِ وسط اتاق، گرمایی مطبوع را به تن نمخوردهی او میبخشید. بوی فتیلهی نو و نفت، همراهِ بوی اسفند فضا را پر کرده بود.
مردها مجلس را در دست گرفته بودند و از هر دری صحبت میکردند به جز امری که برای آن دور هم جمع شده بودند. خاله زیور بیطاقت گفت:
«ای بابا اینجا هم دست از سیاست بر نمیدارین؟ مجلس خواستگاریه مثلا!»
عمه گلی پیِ حرف خاله را گرفت و گفت:
«آره والا، چه بارونی هم میاد ماشاءالله الان فقط چایی میچسبه و…» نگاهی به محمدرضا کرده، ابروهایش را بالا و پایین انداخت و ادامه داد:
«دیدنِ رویِ ماهِ عروسمون.»
محمدرضا دلش پر کشید برای دیدن روی ماهِ دلبرش، مجلس را در همان شبِ پاییزی سالها پیش به حال خود رها کرد و به اتاقشان برگشت؛ همانجایی که چندین سالِ تمام دلبرکش برای او چای آورد، حرف زد و پرستاری کرد. سرِ معصومه باز روی تخت خم بود و هیچ توجهی به اطراف نداشت.
نزدیکتر رفت و زمزمه کرد:
«معصومه جان! بارون اون شب رو یادِت میاد؟ نشونه بود، نشونهی رحمتی که داشت وارد زندگی من میشد، همونجا باید میفهمیدم که تو رحمت خدایی مثل همون قطرههای بارون؛ به همون اندازه زلال و لطیف.»
معصومه کمی جابهجا شد، سر خود را بالا گرفت و چشمان سرخشدهاش را در حدقه چرخاند. احساس میکرد صدایی شنیده اما بعد از دیدن اتاق خالی مطمئن شد خیالات بَرَش داشته.
از روی صندلی بلند شد و پشت پنجره ایستاد. پردهی رنگارنگ را کنار زد و نگاهش را به قطرههای باران دوخت که بیقرار خود را به شیشه میکوبیدند. برگهای گل شمعدانی زیرِ ریزش باران بالا و پایین میپریدند.
طرح لبخندِ روی لب و سرخی چشمانش بیتی بود سرشار از آرایههای ادبی؛ هم تضاد داشت و هم کنایه. قطرهها یکی پس از دیگری روی تن شیشه مینشستند.
قطرهها یکی پس از دیگری روی تنِ شیشه مینشستند. از پشت شیشهی مات شده مهمانها را میدید کهبا راهنمایی پدر وارد خانه میشدند. چشمان خود را در تاریکی هوا چرخاند و با دیدن پسر همسایه که آب از سر و رویش میچکید زیر خنده زد.
مادر گونهاش را خراشید، مچِ دست او را گرفت و همانطور که غرغر میکرد به اتاق نشیمن هدایتش کرد.
«خجالتم خوب چیزیه والا، به جای اینکه از شرم بری خودت رو از چِشم همه پنهون کنی اومدی از پشت پنجره نگاه نگاه میکنی؟! هر چی هم صدات میکنم جواب نمیدی که هیچ، میخندی؟! میخندی گیس بریده؟!»
به اتاق نشیمن رسیدند که مادر او را آرام به داخل هل داده، با یک دست روی دست دیگرش زد و مشت خود را جلوی دهان گرفت و گفت:
«اِ اِ اِ میبینی تو رو خدا دخترهی چشم سفید رو! هی به این مرد گفتم درس به چه دردش میخوره ها، یه کم بمونه وردستِ خودم خانوم بودن یاد بگیره فردا روزی به دردش میخوره. کیه که گوش کنه؟ اینم نتیجهش. دخترهی خیره سر.»
با چشمغرهی مادر سرش را پایین انداخت و خود را با استکانهای کمر باریکِ چیده شدهی داخل سینی سرگرم کرد. بوی هِل همراه بخار، از لولهی قوری در فضا پیچیده و مشام را پر میکرد. صدای مادر با صدای قلقلِ آرامِ آبِ جوش آمدهی سماور یکی شد و به گوش او رسید:
«صدات که کردیم چایی میریزی، خیلی سنگین میای خوشآمد میگی و چاییها رو تعارف میکنی و بر میگردی همینجا. مگه بابات بگه بمونی که بعید میدونم.» سرش را به علامت تایید تکان داد. مادر بفرما گویان از اتاق خارج شد.
محسنِ دوازده ساله فارغ از اتفاقات اطرافش گوشهی اتاق مشغول انجام تکالیف خود بود. بعد از نیم ساعت صدای پا حواس معصومه را جمع خودش کرد؛ ناصر بود که خبر از آمدن مادر میداد. مشغول ریختن چایی شد که مادر در را باز کرد.
«بجنب مادر دیگه، گلوی مهمونا خشک شد.»
مشغول درست کردن چادرش شد که مادر سینی چای را برداشت و همانطور که توصیهها را از سر میگرفت بیرون رفت.
«از در اومدی تو سلام میکنی، چایی رو از بیبی شروع کن، بعدم ببر جلوی خونوادهی دوماد، آخر سر هم خودش. باهاش چشم تو چشم نشیها. حواست به چادرتم باشه زیرِ پات نیاد.»
پشت درِ اتاق، سینی را به طرف او گرفت، بوسهای به پیشانی او نشاند و گفت:
«بگیر سینی رو مادر، پشت سر من بیا داخل.»
قلبش در دهان میکوبید، بخار چای نشست روی پیشانی و موهای عرق کردهی پشتِ لبش. با قدمهایی لرزان وارد مهمانخانه شد.
با ماشاءالله ماشاءالله گفتن مهمانان ضربان قلب او تندتر و پر صداتر میزد. صدای سلام گفتنش به گوش خودش هم نرسید. آرام سر را بالا گرفت و نگاه لرزان خود را در اطراف چرخاند. بیبی بالای مجلس بین دو خانم که محکم با چادر مشکی روی خود را گرفته بودند به پشتی تکیه زده و با لذت به او نگاه میکرد. قوت قلب گرفت و با قدمهایی کوتاه به سمت او حرکت کرد. طبق سفارش مادر چاییِ آخر را به داماد تعارف کرد. با گفتن متشکرمِ او، سرش را بالا برد و چشمان سیاهش پیراهن سفیدِ نمدارِ مرد جوان را نشانه رفت.
نوش جانی زیر لب گفت و راه خروج را در پیش گرفت. داخل اتاق نشیمن، سینی خالی را روی زمین رها و برای کم کردن گُر گرفتگی خود پنجره را باز کرد و چند نفس عمیق کشید. با اینکه بین دختران فامیل و آشنا تنها دختری بود که پایش به تحصیلات تکمیلی باز شد اما خیلی در جمع راحت نبود. شاید هم دلیلش آن بود که تا آن شب تمام خواستگاریها در خلوت پدر و مادر ختم شده و جدی گرفته نمیشد. پدر تا همین چند وقت پیش هم رضایت نمیداد کسی حرف ازدواج دختر یکییکدانهاش را بزند، میگفت:
«هر کار برای دو تا پسرم بخوام بکنم برای یه دونه دخترمم میکنم. کی گفته دختر باید زود شوهر کنه و بره دنبال بختش. دختر من دوست داره پرستار بشه و میشه. منم پشتشم.»
اما انگار قضیهی خانوادهی خوشخو و پسر بزرگ آنها فرق میکرد که بعد از یکبار آمدنِ مادر و مادربزرگهایش، آن شب رسمیتر آمده بودند. صدای رادیو که محسن آن را روشن کرده بود حواس او را کشاند به ترانهای که پخش میشد:
«آه، ای الههی ناز! با دلِ من بساز…»
فکرها را دور ریخت و به بیرون چشم دوخت، باران نرم نرم میبارید.
باران نرم نرم میبارید. معصومه با یادآوری وضعیتی که در آن بود لبخند روی لبهایش ماسید. برگشت و نزدیکِ تخت، کفِ زمین دراز کشید.
محمدرضا که غرق در لبخند او بود با جمع شدن خندهاش، غمگین در دریای تاریک و مواج چشمان او غرق شد.
معصومه چادر نماز گلگلی خود را دور تنِ ضعیف و ظریفش پیچید و به سقف خیره شد. محمدرضا مسیر نگاه او را دنبال کرد و رسید به سقفی که سالهای گذشته خیلی وقتها تنها زاویهی دیدِ او بود. دلش از این همه احساسات رقیقِ معصومه فشرده شد. قبلا هم چندبار وقتی چشمانش را میبست و اهالی منزل فکر میکردند خوابیده، شنیده بود که بچهها از معصومه میپرسیدند:
«مامان چرا انقدر به سقف نگاه میکنی؟»
و او هر بار پاسخ میداد:
«میخوام ببینم پدرتون اکثر اوقات چی میبینه.»
رفت کنار معصومه روی زمین دراز کشیدو نگاه خود را به سقف دوخت. کمی زاویهی دیدش را تغییر داد و رسید به تلویزیون کوچکی که در فاصلهی کمی از سقف، کنج دیوارِ روبهرو آرام گرفته بود.
خوب به خاطر داشت یک روز گرم تابستانی که بچهها داخل اتاق دیگر مشغول دیدن برنامهی کودک بودند. معصومه وارد اتاق شد و وقتی او را تنها و خیره به سقف دید، اول با کمک اهرم، تکیهگاه تخت را کمی بالا برد و بعد هم تلویزیون را به اتاق او منتقل کرد.
به پهلو چرخید و معصومه را زیر نظر گرفت که همچنان در سقف بالای سر سِیر میکرد. تابستان گذشته تازه اتاق را گچ کرده بودند و سقف سفید سفید بود بدون هیچ لکهای، درست مثل لباس فرم پرستاری معصومه؛ سفیدِ سفید بدون هیچ لکهای.
یاد روز عقدشان افتاد. بالای اتاقِ مهمانخانهی آقای محبی، با فاصله کنار معصومه و روی تشکچه نشسته بود. از شب بارانیِ خواستگاری دو ماهی میگذشت. صدای پچپچِ زنها و سر و صدای بچهها بلند بود. پدر او و عموی معصومه به دنبال عاقد رفته بودند. سوزِ سرمای زمستانِ در راه، از لایِ درِ بازمانده به داخل سَرَک میکشید. صدای ظریف معصومه لابهلای صداهای مختلف مانند نسیم بهاری گوش او را نوازش کرد.
«آقا محمدرضا!»
آب دهان در گلویش پرید. بعد از نوشِ جانی که شب خواستگاری خطاب به خود از زبان او شنید تا همان لحظه دیگر حرفی نزده بود. حتی در خرید هم طرف صحبتش معمولا مادرهایشان میشد.
در بیست و سه سال عمرش؛ مخصوصا دو_ سه سالی که راننده جاده شده بود پیش میآمد که با زن یا حتی دختری همکلام بشود. اما آن صدا که از میان لبهای دخترکِ دردانه و نوزده سالهی همسایه در آن شب بیرون میآمد، چیز دیگری بود.
خودش را جمع و جور نکرده بود که «جانمی» از دهانش بیرون پرید و از پسِ حجاب چادر گذشت و به جان معصومه نشست.
مکث طولانی او که خبر از دگرگون شدنِ حالش میداد، لبهای محمدرضا را به دو طرف کشاند. برای جمع کردن خندهاش، انگشت اشاره و شست را روی سبیلِ خرمایی رنگ خود گذاشت، آنها را رو به پایین سُراند و سعی کرد به خود مسلط باشد. نشستنش را از حالت دو زانو به چهار زانو تغییر داد، یقهی پیراهن سفید خود را زیر کت، مرتب کرده کمی به طرف معصومه خم شد و آرام لب زد:
«معصومه خانم! اگه حرفی دارین تا عاقد نیومده بگین. به محض اومدن عاقد همه ساکت میشن و دیگه نمیشه حرفی زد.»
معصومه چادر سفید پُر شکوفهاش را که به باغچهای در اول بهار میمانست روی سر جابهجا کرد و آنرا تا نوک بینیِ گوشتی خود بالا برد. صدای مخملین او از بین صداهای اطراف راه خود را پیدا کرد و در گوش محمدرضا نشست.
«یه حرفیه بیخ گلوم مونده، چندباری هم خواستم بگم اما نشد. مادرم گفته مِن بعد اختیاردارم شمایین، بگین بمیر باید بمیرم…»
خدا نکنهای که بر زبان پسرِ جوان جاری شد رشتهی کلام دختر را پاره کرد. با سرفهی کوتاهی ادامهی صحبتهایش را از سر گرفت.
«لابد میدونین که بابای من بر خلاف خیلی مردای دیگه دوست داره دخترش درس بخونه و سری تو سرا در بیاره، منم که عاشق پرستاریام. میخوام بهم قول بدین بذارین درسمو تموم کنم و پرستار بشم.»
محمدرضا تنهاش را به سوی او کشید و پچ زد:
«پرستار منم میشی؟»
معصومه دل به دلش داد و بیدرنگ و با سرخوشی توأم با شرم و همان تنِ صدا گفت:
«تا آخر عمرم.»
غنچههای باغچهی چادر معصومه گل داد و صدای کِل کشیدن زنها محله را پر کرد.
اتاق خالی شد و چادر از سر دختر کنار رفت. نیمرخ مهتابی او دلش را روشن کرد. به موهای لخت و مشکی او که دورِ شانهها پریشان بود خیره ماند. دست جلو برد، موهای روی پیشانی صاف او را کنار زد. چشمان نیمه بستهی معصومه باز شد و نگاه عسلی او را اسیر شب خیس و قیراندود چشمان خود کرد.
با یادِ شب چشمان او در آن شبِ دور برگشت و نگاه خود را سُر داد سمتش؛
چشمانِ خسته و گود افتادهی معصومه خیسِ خیس بود. رد پای روزگار روی پیشانیِ مهتابیاش جا مانده بود. چشم از او گرفت و به سقف دوخت.
«میبینی معصومه جان. به این قولمم نتونستم عمل کنم. بازم تو بودی که خوشقول موندی و تا آخر پرستاری من رو کردی.»
هر چه کرد بغضش اشک نشد تا دلِ گرفتهاش را خالی کند. لبخندی زد و صورت مهتابی معصومه را از نظر گذراند. چیزی از طراوت و تازگی آن نمانده بود، خطها بر جای جای صورتش هر کدام نشان از درد و تجربه و خاطرهای داشت که بیشترشان حاصل چند سال اخیر بود.
اما سفیدی موهایش حاصل همان شبِ تابستان بود؛ شبی که معصومه بارِ درد هر دو عشقش را تا خودِ صبح تنهایی به دوش کشید؛ آن روز غروب بعد از اتمام شیفتش در بیمارستان به محض رسیدن به خانه، محمود که داخل اتاق با رادیوی قدیمی وَر میرفت و حواسش بود اگر کاری پیش آمد در غیاب مادر و بقیه برای پدرش انجام بدهد، سراسیمه و مامان مامان گویان به استقبال او رفت.لبخند خستهی معصومه در نیمهراه خشکید و پرسید:
«چی شده مامان جان؟»
قطرههای اشک که یکی پس از دیگری صورت پسر تازه جوانش را پوشاند چادر را انداخت روی نردههای بالکن، کفشها را در آورده_ نیاورده پا تند کرد به طرف اتاق و مستقیم رفت سرِ تخت محمدرضا. بوی ادرار بینیاش را پر کرد. نگاه خیسِ مردِ مستاصلش که روزگاری برای خودش یلی بود _و آن روزها بعد از حدود پانزده سالی که از مجروحیتش میگذشت دیگر نشانی از آن هیکل تنومند نمانده بود_ دلش را لرزاند. برگشت طرف محمود و سوالی سر تکان داد.
محمود خجالتزده سر پایین انداخت و گفت:
«متوجه نمیشم بابا چی میخواد، اما…»
تنِ صدایش را پایین برد و ادامه داد:
«اما بویِ…»
معصومه با چشم به پدر اشاره کرد، لب پایین خود را زیر دندان برد و در حالیکه بغضش را میخورد پسر را به بیرون هدایت کرد و برگشت طرف تخت.
«جانم آقا! جانم، الان درستش میکنم.»
محمدرضا با چشم به پایینتنهی خود اشاره کرد و صداهایی نامفهوم از دهانش بیرون ریخت. شرمگین چشمها را بست و ساکت ماند. معصومه بیرون رفت، محمود را که پشت در ایستاده بود به آغوش کشید و شانهی او را بوسید.
نایلون به دست برگشت و لباسهای محمدرضا را عوض کرد، دو تا چایی ریخت، تخت را به حالت نشسته در آورد و روی صندلی کنار او نشست و همانطور که از روزی که گذرانده بود تعریف میکرد چاییاش را خنک کرد و جرعه جرعه به او نوشاند.
صبحِ همان شب بود که وقتی معصومه برای نماز صبح خاک تیمم او را برد، دید که سفیدی موهایش چند برابرِ دیروز شده. و وقت رفتن به بیمارستان که بوسهی خداحافظی را بر پیشانیاش میکاشت اضافه شدن خطهای روی پیشانیِ معصومه، آتش به دلِ بیتاب او انداخت. آن روز زودتر و خستهتر از هر وقت دیگری به خانه برگشت. محمود حمام بود و مریم در اتاق برای پدر کتاب میخواند.
لباسهایش را بیرون آورد و با جعبهی شیرینی به اتاق رفت. لبخندی عریض روی لبها کاشت و رو به محمدرضا گفت:
«از امروز تا ابد فقط و فقط پرستار خودتم. به قول خودت دربست در خدمتم سرور.»
چشمهای گرد شدهی محمدرضا و مریم شلیک خندهی او را چکاند.
«چیه؟! چرا شکل علامت تعجب شده قیافههاتون؟ خسته شدم خب، حوصلهی بیمارستان رو ندارم دیگه؛ هر روز یه داستان جدید. دیگه باید راه رو باز کنیم برای جوونترا. مگه نه آقا؟»
پشت به آنها کرد و به بهانهی باز کردن جعبهی شیرینی با دست صورتش را خشک کرد. صدای محمود از راهرو پیچید داخل اتاق:
«مامان! سلام، زود اومدی امروز؟!» معصومه صدایش را بلند کرد و همانطور که شیرینی را روی تخت میگذاشت رو به محمود گفت:
«عافیت باشه مامان جان، برو پیشدستی بیار خواهرتم چند تا چایی بریزه بیاره دور هم با شیرینی بخوریم. جشن بازنشستگی مامانه، بدو گلپسرم بدو مامان جان.»
محمود بهتزده پرسید:
«بازنشستگی؟! مگه چند سالته شما؟ پنجاهم نشدی هنوز! چند سال مونده تا بازنشستگی، استعفا دادی مامان؟! شما که عاشق کارِت بودی!»
دست روی شانهی او که لباس پوشیده در چهارچوب در ایستاده بود گذاشت و همانطور که رو به محمدرضا لبخند میزد و از اتاق خارج میشد زمزمه کرد:
«بیشتر از کارم عاشق باباتم.»
با مرور آن روز دست خود را جلو برد و روی موهای فرقْ باز شدهی معصومه که از زیر روسری بیرون زده بود، کشید. معصومه چشم از سقف گرفت و به او دوخت. لبهای گُلبهی رنگ خود را از هم فاصله داد و گفت:
«میدونم اینجایی آقا محمدرضا، یاد چی افتادی که میخوای حضورت رو به من بفهمونی؟ الان که دیگه میتونی حرف بزنی، یه چیزی بگو بذار قبل از رفتن صدات رو بشنوم. سه ساله که فقط با نگاه باهام صحبت کردی، سه ساله که آرزوی شنیدن صدات رو ذکرِ قبلِ خوابم کردم و هر شب از خدا خواستم حداقل تو خواب صدات رو بشنوم. باز جای شکرش باقیه که دست رد به سینهم نزد؛ خیلی شبها وقتی از خستگی بیهوش میشدم تو خواب برام اون آهنگی رو میخوندی که هر بار از جاده بر میگشتی خونه برام میخوندی؛ الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی!
چقدر بهت میگفتم آقا! من همینطوری هم دورت میگردم نمیخواد تب کنی و پرستارت بشم. دیدی؟ دیدی آخرش همون شد. تب که چه عرض کنم، یه طوری شد فقط شدم پرستار خودت.»
محمدرضا دستهای گرم و چروکیدهی او را در دستهای سرد خود گرفت و بوسهای بر آنها کاشت. خنکای بوسهی او، از دلِ آتش گرفتهی معصومه گذشت و آهی شد که از تهِ دلش بیرون ریخت. با صدایی که از زور گریه گرفته بود ادامه داد:
«کاش بشه صدات رو باز بشنوم و مثل چندباری که تو خواب صدام میزدی بگی:« معصومه! معصومهی عزیزم!» و من بال در بیارم از خوشی.
نمیدونی چقدر حظ میکردم اینطوری صدام میکردی، جواب نمیدادم تا باز تکرارش کنی. میدونم همهش خواب و خیاله اما برای من غنیمتی بود؛ مثل همهی این چهل و پنج سالی که باهات زندگی کردم.میدونی یاد کِی افتادم؟ سال شصت و یک وقتی داشتم وسایلا رو جمع میکردم تا با بچهها برم پیش خونوادهم برای تعطیلات عید. اون موقع هم چند وقتی میشد صدات رو نشنیده بودم، البته نه سه سال. آمادهی رفتن بودیم که تلفن زنگ خورد و خبر مجروح شدنت رو دادن و گفتن تو بیمارستان اصفهان بستری شدی. چه روزی بود.
فقط تونستم زنگ بزنم ناصر داداشم بیاد محبوبه و مهدی رو با خودش ببره خونهی مادرم. منم با محمود و مریم راه افتادم سمت اصفهان. خیلیها میخواستن همرام بیان اما دم عید بود و بلیط گیر نمیومد. وقتی رسیدیم بیمارستانِ دکتر چمران، قیامت بود. میگفتن تازه عملیات بوده و کلی مجروح آوردن. پرستارا فرصت سر خاروندنم نداشتن چه برسه به اینکه بخوان نشونی اتاق و تخت مجروح رو بدن. چادرم رو به کمرم بستم، محمود چهار ساله رو زدم زیر بغلم و با یه دست، ساک کوچیکِ وسایل رو برداشتم و با دست دیگه مریم شش ساله رو اتاق به اتاق و تخت به تخت دنبال خودم کشیدم تا رسیدم به اتاقی که تو و شاگردت کنار هم دراز کشیده بودین. باز اوضاع و احوال تو بهتر بود؛ میگفتن دو سه تا ترکش تو سرته که باید در بیارن. اما اون بیچاره شکمش تیکه پاره شده بود. یادمه بعد از اومدن من بردنش اتاق عمل و دیگه هیچوقت ازش خبردار نشدیم.»
صدای گریه و زاری از بیرون اتاق گوش معصومه را پر کرد. دستش را به پایهی صندلی گرفت و به سختی از جا بلند شد. روسری و چادرش را روی سر مرتب کرد و رفت طرف در اتاق.
بیقراری مریم و محبوبه دلش را ریش میکرد. صدای خش گرفته و بغضآلودِ محمود و مهدی که سعی داشتند خواهرانشان را آرام کنند چشمهی آرام چشمانش را مواج کرد. دستش را جلو برد و دستگیرهی در را چرخاند. آرام صدا کرد:
«مهدی جان! مهدی! با خواهرا وبرادرت بیاین داخل. فقط خودتون چهارتا.»
صدای گریهی دخترها به اوج رسید.
مهدی آخر از همه وارد اتاق شد و
در را پشت سر خودش بست و چشم چرخاند؛ مریم و محبوبه خودشان را انداخته بودند روی جسم زیر ملحفه، محمود مادر را در آغوش گرفته و شانههای مردانهاش میلرزید. دو ساعتِ گذشته آنقدر بغضش را قورت داده بود که داشت غمباد میگرفت به مادر و برادرش نزدیک شد و آنها را در آغوش گرفت. بغضش شکست و اشکش چادر معصومه را خیس کرد.
محمدرضا به منظرهی پیش رو نگاه میکرد. غمِ عزیزانش دل او را به درد میآورد اما خوب میدانست تنها دردی که چاره ندارد مرگ است.
یاد آخرین روزهای اسفندِ سال شصت و یک افتاد که معصومه به همراه محمود و مریم سیزده روز تمام در انباری بیمارستانِ چمرانِ اصفهان روزگار گذراندند تا وضعیت جسمی او برای انتقال مهیا شود. بعد از آن هم که به بیمارستان شرکت نفت تهران منتقل شد باز همه پا به پای او درد کشیدند. معصومه که پرستار همان بیمارستان بود آنجا بیشتر احساس آرامش داشت. یک ماه و چند روز از لحظهای که روی تانکر آب، ترکش به او و شاگردش اصابت کرد میگذشت که با بهتر شدن وضعیت جسمیاش، مرخص شد و به خانه برگشتند. دکترها گفته بودند تا چند وقت نمیتواند به جبهه برگردد و آن چند وقت شده بود چیزی نزدیک به سی سال.
صدای گریهی محبوبه دلش را میفشرد. نگاه غمگین خود را حوالهی جسم مچالهی دختر بزرگش کرد که مادر سه فرزند بود. دلش میخواست عزیزانش را در آغوش بکشد اما تواناییاش را نداشت. مهدی بار دیگر جمع شدن مردم و احتمال رسیدن آمبولانس را یادآوری کرد. معصومه با پَرِ چادر صورت و محاسن جوگندمیِ خیس او را خشک کرد و گفت:
«یه کم دیگه با باباتون حرف دارم، اگه اجازه بدین یه ربع، بیست دقیقه دیگه میام بیرون. تا اونوقت احتمالا آمبولانسم رسیده. قبلِ رفتن از خونه بگو عمه و عموت و بچهها هم بیان و پدرتون رو ببینن. حالام یه کم دیگه ما رو تنها بذارین.»
دخترها را در آغوش گرفت و به طرف در هدایت کرد.
بعد از بسته شدن در، معصومه روی صندلی کنار تخت نشست، چشمها را دور تا دور اتاق چرخاند و روی پنجره متوقف شد. باران قطع شده بود انگار چشمهی اشک آسمان هم خشکیده باشد. دست به تخت گرفت و بلند شد.
«محمدرضا! یادته چقدر دل دلِ رفتن دوباره به جبهه رو داشتی؟ بمیرم برات که موند تو دلت. حسرت خیلی چیزا موند رو دلت.» نگاهش نشست روی شعری از حافظ که بعد از ترخیص از بیمارستان، وقتی هنوز دستان محمدرضایش جان داشت با خطی خوش روی مقوا نوشته و روز تولدش تقدیم او کرده بود:
«هزار دشمنم ار کنند قصد هلاک
گَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک»
اوایل ازدواج همیشه برای معصومه جای سوال بود که پسر همیشه فراری از درسِ همسایه که عاقبت هم تا سیکل بیشتر نخوانده بود چطور دستخط به این زیبایی داشت، اما وقتی بساط قلم و مرکب را در اتاق نشیمن خانهی پدری او دید متوجه شد که این هنر زیبا موروثی است که البته فقط به محمدرضای او رسیده بود.محمدرضا که نگاه معصومه را نشسته بر شعر حافظ دید، خیالش پر کشید به فردای شب تولد؛ وقتیکه سردرد امان او را برید و آن روز شد آغاز قصهای تازه که حالا در شبی پاییزی به فصل پایانش رسیده بودند. فردای تولد معصومه سردرد طوری او را به هم پیچاند که خودش پیشنهاد رفتن به بیمارستان را داد.
طی چند ماه به دکترهای مختلفی مراجعه کردند و حرفها یکی بود؛ سکتهی مغزی.
کمکم همه متقاعد میشدند که دکتری تازه کار دستور عکس رنگی داد و بعد از دیدن عکس گفت که تمام آن سالها را سرِ او پذیرای مهمان کوچکی از عملیات بیتالمقدس بوده؛ ترکشی کوچک که جایی میان سر او نشسته بود و دیگر انگار که از ایستایی خسته شده باشد شروع به حرکت کرده و با هر تکانش، عصبی آسیب میدید و قسمتی از فعالیت بدن را مختل میکرد. بهتی سنگین معصومه و مهدی بیست ساله را لال کرده بود. بعد از شنیدن صحبتهای دکتر گیج و منگ از اتاق خارج شدند. محمدرضا که همراه محبوبه روی صندلی نشسته بود از جا بلند شد و همانطور که سمت چپ بدنش را به دنبال میکشید جلو رفت و پرسید:
«چچی گگففت دککتر؟»
مهدی هقی زد که معصومه پایش را به علامت سکوت روی پنجهی پای او گذاشت. محبوبه دست مهدیِ درمانده را گرفت و رفتند به طرف حیاط.
همانطور که با نگاه، بچهها را دنبال میکرد و در دل اشک میریخت، آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت:
«چیز جدیدی نیست، خسته شدی بریم خونه حرف میزنیم.»
دوست داشت ساعتهای طولانی بنشیند و محمدرضا برای او حرف بزند تا صدایش را برای روزهای سخت بعد ذخیره کند. دکتر گفته بود هر چه بگذرد وضعیت جسمی او رو به روز بدتر میشود تا جاییکه نیاز به مراقبت بیست و چهار ساعته پیدا میکند. کمکم قدرت حرکت و تکلم را به طور کلی از دست میدهد. حتی احتمال از دست رفتن قدرت بلع هم میرود.
شنیدن و هضم این حرفها برای معصومهی پرستاری که سابقهی حضور و خدمت در بیمارستان در طول جنگ را هم داشت و موارد مشابهی را دیده، سخت و طاقت فرسا بود چه برسد به بچهها.
از آنروز به بعد بود که رفته رفته تکلمش از بین رفت و هر بار تلاشی برای حرف زدن میکرد به جز آواهای نامفهومی که با قطرههای اشک قاب گرفته میشد چیزی به گوش نمیرسید. کم کم کار به جایی رسید که کسی به جز معصومه متوجه منظور او از آواهایش نمیشد؛ درست مثل مادری که فقط خودش درد نوزادش را میفهمد.
صدای همهمهی پشت در که با صدا زدن های مهدی همراه شد نظر هر دو را به طرف در جلب کرد. محمود و مهدی وارد شدند و معصومه را در آغوش کشیدند. کم کم بقیه هم وارد شدند و دورِ جسم او که حالا ملحفهی سفید کاملا از رویش کنار رفته بود جمع شدند. محمدرضا از آنها فاصله گرفت و حسرت زده نفر به نفر آنها را از نظر گذراند. چشمانش روی جسم معصومه که در آغوش پسرها حل شده بود متوقف شد که صدای مهدی نگاه او را به سمت خود کشاند.
«مادرجان! مردم جمع شدن برای سر سلامتی. اگه اجازه بدین بیان که بعدش باید چند نفرمون بریم یه سری کارهای فردا رو انجام بدیم. آمبولانسم نزدیکه. بریم بیرون؟»
صدای آمبولانس محمدرضا ومعصومه را به سمت پنجره کشاند. درِ بازِ حیاط و جمعیتی که دور آمبولانس جمع بودند خبر از رسیدن لحظات وداع میداد.
هر دو بیتوجه به ولولهی دور تخت، پشت به پنجره و رو به داخل ایستادند. نگاههایشان اتاق را پشت سر میگذاشت. عکسهایی که روی دیوار بود، قرآن وسجادهی روی طاقچه، تخت و صندلیِ کنار آن. فرش زمینه لاکی که یادگار مادر محمدرضا بود. تلویزیونی که چند سال همدم آنها شده بود. همه و همه شاهد خیلی چیزها بودند. شاهد رفت و آمدها، شاهد تنهاییها، شاهد دورهمیها، شاهد شادیها و غمها، شاهد اشکها و لبخندهای دو نفرهای که هیچکس از آن مطلع نشد، شاهد نجواهای عاشقانهی بیصدا. صدای یاالله یا اللهی که از بیرون به گوش میرسید خبر از آخرین لحظهها میداد، مهدی اتاق را برای آمدن پرسنل آمبولانس خالی کرد.
معصومه به حرف آمد.
«آقا محمدرضا! میبینی؟ همهی این آدمها اینجا جمع شدن برای بدرقهی تو. وقت وداع رسیده. همیشه از این لحظه میترسیدم. میدونم اینجایی؛ بودنت رو احساس میکنم. میدونمم که حالت خوبه که داری میری، خیلی وقتها میدیدم زیرِ لب با خدا حرف میزنی. ازت میخوام یه بار قبل از خداحافظی یه چیزی بگی صدات رو بشنوم. دلم برای صدات خیلی تنگ شده.»
محمدرضا چشم به نیمرخ او دوخت، از سیاهی چشمهایش گذشت و نگاه خود را به مقوای روی دیوار چسباند، آرام زیر گوش او زمزمه کرد:
«هزار دشمنم ار کنند قصد هلاک
گَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک»


بدون دیدگاه