داستان: ققنوس
نویسنده: فرزانه علیدوست
رده سنی: +16
تهران سال ۱۹۴۵ ( ۱۳۲۴ خورشیدی)
به دقایق پایانی کلاس نزدیک میشدیم. با اشتیاقی که شاگردانم برای یادگیری زبان خارجه از خود نشان میدادند، ناخودآگاه انرژی مضاعفی برای آموزش پیدا میکردم. پیوستن چند زن به جمع کلاس چیزی بود که نه من و نه اولیای آموزشگاه، هیچکدام انتظار نداشتیم. مدیر آموزشگاه، آقای مایسکی عقیده داشت از زمان ورود مهاجران لهستانی به ایران و مشارکت زنانشان در امور اجتماعی، روحی تازه در کالبد زندگی سنتی پسند مردم این کشور دمیده شده است. البته به نظر من جناب مدیر کمی اغراق میکرد.
با وجود بافت مذهبی، سنتی و فرهنگ مردسالارانه ایران، رسوخ بینش بیگانه بین مردم دشوار به نظر میرسید. اما در میان مردم کم نبودند کسانی که برای شبیه شدن به فرهنگ غرب، پوست انداخته بودند.
بعد از تعطیلی کلاس، کیف ورنی مشکی را از روی میز برداشتم و با گذشتن از راهرو پا درون محوطهی آموزشگاه گذاشتم. دلبری خورشید وسط آسمان چشم هر بینندهای را کور میکرد. درون محوطه یاد یادداشتی افتادم که باید به دست آقای مایسکی میرساندم. همانجا ایستادم و مشغول زیر و رو کردن کیفم شدم؛ اما با شنیدن صدای داریوش از جلوی درب آموزشگاه از این کار صرف نظر کردم. دست خودم نبود. به محض دیدنش همه چیز بیاهمیت میشد. به طرفش که رفتم با دیدن جدیتی که روی چهره نشانده بود قدمهایم سست شد. نگران شدم.
_ چی شده؟ اینجا چه کاری داری؟
_ خبرهای امروز رو شنیدی؟
سری به نفی تکان دادم و در سکوت منتظر ادامهی حرفش شدم. دستم را گرفت و مرا با خود چند قدم آنطرفتر از آموزشگاه، پای درخت کاج برد. هنوز نگاهم روی صورتش دودو میزد.
_ امروز رادیو اعلام کرد جنگ تموم شده.
بعد گمان کنم برای تأکید بود که دوباره تکرار کرد:
_ کاترینا! جنگ جهانی بالاخره تموم شد.
حس کردم برای لحظهای قلبم از تپش ایستاد. قلبم را لمس کردم. نه، ظاهراً هنوز قدرت تحمل شنیدن اخبار ناگهانی را داشت. ناباور پرسیدم:
_ از کی شنیدی؟
_ گفتم که، رادیو. همین الان اعلام کرد.
خوب به چشمانش خیره شدم. برق چشمهای شرقیاش به صحت حرفهای او شهادت میداد. دستم را روی سرم گذاشتم. نمیدانم چشمانم به دنبال چه چیزی به تنهی درخت زل زده بود. بند کیف را در مشت فشردم. گیج شده بودم. حال خود را نمیفهمیدم. به خود تکانی داده و نگاه از تنه گرفتم. باید به خانه میرفتم.
_ باید بروم.
_ کجا؟
_ خونه. باید خبری به مادر برسونی. الان برای رفتن به… آها، به سفارت، دیر هست، درسته؟
نگاهش روی لبهایم نشست و لبخند محزونی روی لبهای خودش. میدانستم به چه چیز فکر میکند. در هر موقعیت دیگری بود از لحن فارسی دست و پا شکستهام ریسه میرفت. گمانم از همان لحظه بود که شروع به پر کردن خورجین حسرتها کردیم.
به راه افتادم.
_ کاترینا! صبر کن منم باهات میام.
صدای داریوش را از پشت سر شنیدم. نشد منتظرش بمانم. سرم از هجوم افکار گوناگون به دوران افتاده بود.
_ حالا که جنگ تموم شده حتما باید برگردیم؟ اگه برگردیم، داریوش چی میشه؟ اصلا شهرمون چه شکلی شده، میشه اونجا زندگی کرد؟ آخه حالا چرا؟
از داریوش سپاسگزار بودم که با درک موقعیت در سکوت من را همراهی میکرد.
همیشه موقع قدم زدن در خیابان لالهزار، حداقل به دو سه مغازه سر میزدم، اما آن روز انگار هیچ چیز نمیدیدم؛ نه مسیر، نه خیابانها و نه مغازهها را. نفهمیدم به کسی تنه زدم یا نه؟ فقط گاهی صدای متاسف داریوش را میشنیدم که از کسی عذرخواهی میکرد.
تنم به عرق نشسته بود. نسیم که از تار و پود بلوز نخیام میگذشت، لرز به بدن نحیفم مینشاند. موهای طلایی و مواجم از عرق خیس شده بود و به گردنم میچسبید. متنفر بودم از اینکه صدای پاشنهی کفشم در فضا بپیچد، اما قیلوقال مغز را نشنیده گرفتم.
به کوچه که پا گذاشتم، شانهام افتاد، بند کیف هم از روی شانه. نگاهم را روی در و دیوار کوچه و آجرهای زرد چرکش چرخاندم. روی درخت موی آویخته از دیوار همسایه، حتی به سیمان خاکآلود کف کوچه. دلتنگی زوتر از حد تصور به سراغم آمده بود. با گذر زمان گاهی بیارزشترین تصاویر پس زمینهی ذهنت بدل به حسرت میشوند.
_ کاترینا!
نگاهش کردم. با همان موهای مشکی همیشه مرتب، قد بلند و پاکی و مهر چشمان سیاه نافذش مرا پا بند عشق خود کرده بود.
_ میخوای بری؟
و نازک دلیاش. لبخند زدم.
_ نمیدانم. باید مادر نظرش بگه.
_ بهش که فکر کردی؟ ها؟
نمیتوانستم به او دروغ بگویم. هیچوقت.
_ بله، ولی تصمیم قطعی نداشت… زمان بده، باشه؟
چیزی نگفت. نگاه گرفت. دلم ریخت. اشکهای لعنتی مزاحم. چهرهاش تار شد. رو گرداندم. هر طور بود پاها را حرکت دادم. چند متر جلوتر، جلوی در چوبی قدیمی خانهای که همیشه یک لنگهی آن از صبح تا شب به روی غریبه و آشنا باز بود ایستادم. به رسم ادب کلون را به صدا در آوردم. به کوچه که نگاه کردم از حضور داریوش خالی شده بود.
۱نفسم را به سختی بیرون فرستادم و وارد خانه شدم. صفیه خاتون میان صدای شالاپشلوپ پیچیده در حیاط، درون حوض گرد و فیروزهای سبزی میشست. با شنیدن صدای پا سر بلند کرد و حضورم را با لبخند هک شده روی صورتش خوشآمد گفت:
_ سلام عروسکم.
این تعبیری بود که از عروسکهای فرنگی پشت ویترین مغازهها وام گرفته بود. میگفت:
_ عین همید.
با دیدنش طاقتم لبریز شد. اشک امانم نداد. صدای هقهقم که به هوا برخاست، ابروان خاتون به هم گره خورد. به طرفش دویدم و در آغوش پرمهرش جا گرفتم.
_ چی شده مادر! کسی چیزی بهت گفته؟
بعد من را از آغوش خود جدا کرد و رو به اتاقِ ما داد زد:
_ ترزا خانوم، ترزا خانوووم. بیا ببین دخترت چشه؟
مادر سراسیمه جلوی در اتاق ظاهر شد. آفتاب که به تارهای سپید لابهلای گیسوان بلوندش میتابید، رنگ موهایش را روشنتر از واقعیت نشان میداد. پنجاه سال بیشتر نداشت، اما دست روزگار او را پیر و تکیده کرده بود.
من و مادر دقیقا دو سال بود که میهمان خانهی دُوری ساده و باصفای صفیه خاتون بودیم. از پنج اتاق خانه، سه تای آن در ضلع شمالی حیاط قرار داشت و روی سقف زیرزمین و مطبخ ساخته شده و دو تای دیگر در ضلع جنوبی ساختمان بود . من و مادر، اتاقهای جنوبی را در اختیار داشتیم. دو باغچهی نسبتا بزرگ مستطیلی شکل کنار دیوارهای غربی و شرقی قرار گرفته و حوض فیروزهای را مثل نگین در میان داشتند. چهار درخت میوه و گلهای جورواجور به حیاط رنگ و لعاب میبخشید. دو ستون بزرگ کندهکاری شدهی روی ایوان، به نمای حیاط ابهت میداد. خانه به زیبایی اشعار فارسی، زیبا و پر از استعاره بود.
چشمهای نگران مادر روی صورت گریانم دودو میزد. همانطور که با کشکش دمپایی به طرفم میامد، به زبان مادری علت گریه را جویا شد. پیرزن در حال رفتن سمت حوض، با همان شوخ طبعی همیشگی گفت:
_ سبزیام بگنده تقصیر شما دوتاس. اگه حرفی دارید برید تو اتاقتون، منم به کارم برسم.
مادر شرمنده شد.
_ میبخشید صفیه خانم، تا حالش رو دیدم رسم ادب فراموشم شد، زبانم چرخید.
وقتی صفیه خانم میخندید، گونههایش برجسته و پوستش سرخ میشد.
_ کار درست رو انجام دادی دخترم. شاید حرف کتایون به من مربوط نباشه. معذب نباش.
زبانش به کاترینا نمیچرخید. حلاوت بیانش مرا میخنداند، اما آن لحظه سعی کردم صدایش را در ذهنم ضبط کنم.
به محض پا گذاشتن درون اتاق، خبر را برای مادر بازگو کردم. حس کردم چینی به خطوط چهرهاش اضافه و آسمان فیروزهای چشمانش ابری شد. با رفتن موافق بود، اما اینکه سکوت کرد، کنج اتاق نشست، زانو بغل گرفت و به گوشهای چشم دوخت را نفهمیدم. فکر میکردم از شادی روی پا بند نشود. شاید طاقت او هم تمام شده و مثل من با سر ناسازگار دنیا به مشکل برخورده بود.
شب، قبل از خواب سعی کردم فکرم را متمرکز کنم و خوب تمام زوایا را بسنجم. زندگی من و مادر در ایران بد نبود. درآمد و سرپناهی داشتیم. کنار مردمی زندگی میکردیم که در نظرم اسطورهی محبت و از خود گذشتگی بودند و داریوش… .
چه کسی دوست نداشت در وطنش زندگی کند؟ اما من میترسیدم. تحمل دیدن لهستان ویران را نداشتم. گمانم ندانسته احساس خوشبختی کرده بودم که دوباره خدا مرا در تیررس نگاهش قرار داد.
آخ… اگر هزاران انسان مصیبت زده را در طول اسارت به چشم ندیده بودم، به خاطر پنج سال تحمل رنج و سختی به عدل خدا کافر شده و همه چیز را انکار میکردم. ادامه دادم چون همیشه به خود یادآور میشدم:
_ این رنج برای همهست؛ پس تحمل کن.
با دیدن انسانهای دردمند، اگر کمی حس شفقت در وجودت مانده باشد، غم خود را فراموش میکنی.
گاهی که زبان به گلایه باز میکردم، مادر دلخور میشد و فقط یک چیز میگفت:
_ کفر نگو دختر. در هر حالتی ما باید شاکر باشیم، خدا قهر میکنه.
و بعد یک صلیب روی سینه میکشید و برای دعا انگشتها را در هم چفت میکرد.
انگار مادر در طول عمرش هیچ ترسی جز کافر شدن من نداشت. دلجویی کردن خاتون همیشه با دلیل و منطق بود، اما مادر به من سکوت و اطاعت در برابر مشیت الهی را تفهیم میکرد.
من کافر و ناسپاس نبودم. پرسشم برای پیدا کردن دلیل وقایعی بود که بطور غیر منتظره تمام زندگی فرد را دچار دگرگونی میکرد. ناگهان در سکوت و بیخبری موجی از سونامی بر سر زندگی انسان فرود میآید و تمام هست و نیستش را نابود میکند. بنده حق ندارد به آسمان نگاه کند و بپرسد چرا؟
روزگاری مردم من فارغ از حوادث دنیا ذهنشان به دنبال دغدغههای خود بود. مهم نبود چرا مرام طرفداران حزب کارگر با دیکتاتوری پادشاهی انگلستان یکیست؟ زنان خانهدار به امور خانه میرسیدند. مردان و زنان شاغل به دنبال کسب درآمد و بچهها در مدرسه مشغول تحصیل بودند. ناگهان طبع برتری طلب آدمی از گوشهای سر به عصیان برداشت و در پی هوس خود جهان را به آتش کشید. در پی آن پدرخواندههای مدعی صلح جهانی، به بهانهی خونخواهی فرزندانشان به پا خاستند و…
۲
به مقابله با متخاصم پرداختند. نتیجهاش شد میلیونها کشته، اسیر و مفقود. مسئول اینهمه نابسامانی در دنیا کیست؟ جبر زندگی یا اختیار انسان؟
لهستان، شهر لودز¹ (۹ سپتامبر ۱۹۳۹)
با قاشق ته ماندهی مواد پنکیک سیبزمینی را درون ماهیتابه ریختم. صدای جلز وولز و بخار از ماهیتابه بلند شد و مثل پارازیت روی آواز خواننده که از رادیو در حال پخش بود، خش انداخت. آن روزها لابهلای اطلاعیههایی که مدام از رادیو پخش میشد، شنیدن گاهبهگاه یک ترانه برای دقایقی مخاطبان بیخیالی مثل من را از اخبار رنجآور جنگ دور میکرد. یکی از لذتهای دوران جوانیام آشپزی با چاشنی رقص و همخوانی با خواننده بود که باعث میشد متوجه گذر زمان نشوم. از رقصیدن خوشم میامد؛ مخصوصا وقتی پیراهن نخی به تن داشتم در حین چرخش دامن مثل چتر باز میشد و زیبایی و لوندی رقص را چند برابر میکرد.
پنکیک سیبزمینی برشته را با کفگیر از داخل ماهیتابه بیرون آوردم. انداختن پنکیکْ، درون بشقاب کنار اجاق همزمان شد با کوبیده شدن لنگههای در ساختمان به هم. با تعجب و کفگیر به دست از آشپزخانه بیرون رفتم. همانطور که انتظار داشتم مادر بود. لبخند گشادی روی صورتم نشست. رو به مجسمهی مسیح مصلوب آویخته به دیوار ایستاده و با کشیدن صلیب روی سینه به سرعت درحال زمزمهی دعا بود. مثل اینکه با ناتوانی مطلق از خدا برآورده شدن تمام آرزوهای عمرش را طلب میکرد.
_ چیکار میکنی مامان! مگه کلیسا نبودی!؟
دست مادر از حرکت ایستاد و مثل شیر زخمی آمادهی حمله به طرفم برگشت. تعجب کردم. تأثیر کلیسا برای مادر حکم مستی بعد از بار را داشت. سر کِیفش میاورد و تا چند ساعت میگفت و میخندید.
_ امروز کشیش سراغت رو گرفت. گفت داره ریخت تو رو یادش میره.
دست خودم نبود. ناخودآگاه صدای خندهی بیقیدم در فضای اتاق پیچید. گره ابروی مادر کورتر و لبهای باریکش به هم چفت شد. با خندهای غیر قابل کنترل گفتم:
_ فکر میکردم مردای خدا غیر از عبادت به چیز دیگهای فکر نمیکنن. ظاهراً کشیش وقت فراغت زیاد داره.
مادر با شنیدن حرفم مأیوستر از قبل نفس عمیقی کشید و جواب داد.
_ این چه حرفیه میزنی؟ اونم مثل من نگرانته. میدونی چند ماهه پا تو کلیسا نذاشتی؟ کلا خدا رو فراموش کردی.
کمکم خنده از چهرهام پاک شد و جای آن را دلخوری گرفت.
_ ببینم، تو و کشیش از کجا میدونید من خدا رو فراموش کردم؟ چون کلیسا نمیام؟ قبل از مرتد خوندنم فکر نکردید شاید دلیلی برای نیومدنم دارم؟
_ یه مسیحی معتقد برای دعا حتما باید به کلیسا بره.
_ اگه اینطوریه پس شما ارتباط با خدا رو فقط مختص روز یکشنبه و تو کلیسا میدونی؟ بقیه روزا نمیشه با خدا حرف زد؟
مادر کلافه از حاضر جوابیام دستی در هوا تکان داد. کلاه آفتابی محبوبش را از لبهی کنسول برداشت و برای تعویض لباس به طبقهی بالا رفت.
نفسم را فوت کردم و با بالا انداختن شانه، برای اتمام کار راهی آشپزخانه شدم، اما با به صدا درآمدن زنگولهی در، مسیر رفته را برگشتم. برای رسیدن به در خانه باید از اتاق نشیمن و راهرو باریک کنار راه پله میگذشتم. در را که باز کردم، پستچی بدون هیچ حرفی یک پاکتنامه با مهری ناآشنا را به طرفم گرفت. با حیرت پاکت را گرفتم و پرسیدم:
_ از طرف کیه!؟
پسرک به محض دادن نامه، همانطور که به طرف خانهی همسایه میدوید داد کشید:
_ تلگرافه، بیچاره شدیم، بیچاره… .
دلشورهای مرموز به جانم افتاد. با نگاه خیره به پاکت در را بستم و به اتاق برگشتم. همزمان با پایین آمدن مادر از پلهها روی کاناپه نشستم.
_ کی بود؟
_ پستچی.
زن بیچاره با شنیدن اسم پستچی هیجانزده فریاد زد:
_ نامه از طرف پدرته؟
سری به نفی تکان دادم و با لحنی نگران گفتم:
نه، نمیدونم.
لبهی کناری پاکت را با احتیاط پاره کردم. تلگرافی حاوی یک درخواست درون پاکت بود:
_ هر چه زودتر برای بررسی امکانات مهاجرت به آلمان، به کمیسیون مخصوص مراجعت کنید.
کاغذ را پشت و رو کردم. غیر از این چیزی روی برگه تایپ نشده بود.
مادر با قدمهایی لرزان به طرفم آمد و بدن سستش را روی کاناپه انداخت.
_ پس لهستان بالاخره سقوط کرد؟
_ نه نه. یعنی… رادیو که چیزی اعلام نکرده. آخه به این راحتیا که نیست.
بعد با فکری که به ذهنم رسید یکدفعه به طرف مادر چرخیدم و پرسیدم:
_ تو کلیسا کسی حرفی نزد؟ کشیش چیزی در این مورد نگفت؟
مادر سری بالا انداخت و مأیوسانه جواب داد:
_ نه… فقط برای سلامتی سربازا دعا کرد، همین.
بعد نگاه ملتمسش را به چشمانم دوخت.
_ پدرت حالش خوبه، نه؟ چرا این چند روز هیچ خبری ازش نشده؟
لبخند به لب دستان مادر را در دست گرفتم و با لحنی امیدوار که خودم هم به حقیقت آن شک داشتم گفتم:
_ حتما حالش خوبه مامان، نگران نباش.
مثل اینکه منتظر شنیدن همین جواب بود که نفس راحتی کشید. از روی کاناپه برخاستم. گیج و مبهوت در طول و عرض اتاق قدم زدم.
۳
هزار و یک فکر در سرم جولان میداد. سختترین کار تصمیمگیری بود. خبرهای رسیده از شهرهای تحت اشغال نازیها آنقدر وحشتناک بود که ذهنم سمت تسلیم شدن کشیده نشود. با این اخطار حتما آلمانها از پیشروی خود مطمئن بودند. فرار؟ اما به کجا؟ ناگهان با فکری جلوی پای مادر زانو زدم.
_ ببین مامان. اگه بخوایم به چیزی که تو تلگراف نوشته عمل کنیم یعنی خودمون، خودمون رو دو دستی تسلیم آلمانها کردیم. بعد معلوم نیست چه بلایی سرمون بیارن.
مادر انگار منتظر شنیدن همین حرف بود که بلافاصله پرسید:
_ خب اگه نریم چی میشه؟ اصلا از کجا میخوان بدونن ما اینجاییم؟
تلاشم برای حفظ روحیه و انتقالش به مادر بینتیجه بود.
_ ما مجبوریم فرار کنیم. حتما اینقدر از پیشروی خودشون اطمینان داشتن که همچین تلگرافی برای همه فرستادن. بیچاره پستچی خیلی ترسیده بود.
لحظهای مکث کردم. پیشانی را به زانوی مادر تکیه دادم. انگار منِ بیقید چند دقیقه پیش مرده و روحی دیگر در جسمم حلول کرده بود. سر را که بلند کردم ادامه دادم:
_ ما باید خودمون رو قبل از رسیدن نیروهای آلمان، به ورشو برسونیم.
مادر نومیدانه پرسید:
_ آخه چطوری؟
نمیتوانستم به خود بقبولانم که یک تلگراف ناچیز، چنین کابوس هولناکی را گریبانگیر زندگیمان کرده است. حتی کلماتی که پشت سر هم به زبان میاوردم برایم قابل باور نبود.
_ باید آماده بشیم. از اینجا میریم؛ اما مجبوریم برای دیده نشدن شبانه حرکت کنیم.
_ شبانه؟!
_ معلوم نیست تو مسیر با چه خطری روبهرو بشیم. شب برای پنهان شدن پوشش خوبیه. شب از اینجا میریم.
همیشه از زود بزرگ شدن متنفر بودم. از اینکه میدیدم در خانوادهای، فرزند نقش حمایتی برای والدین خود ایفا میکند قلبم به درد میامد؛ اما چاره چه بود؟ گاهی زندگی قوانین خودش را هم زیر پا میگذارد.
میدانستم چه چیزی تمرکز مادرم را از بین برده که اجازهی تسلط بر اوضاع را به او نمیدهد. نگرانی مادر بهخاطر پدر بود. اگر پدر از میدان جنگ به خانه باز میگشت و کسی را منتظر خود نمیدید… ؟
سعی کردیم تا غروب کمی وسیلهی ضروری تهیه کنیم؛ اما وقتی برای بازبینی نهایی وسایل را وسط اتاق نشیمن کنار هم چیدیم، همهی آنها بلااستفاده به نظر رسید. مهمترین مسئله برای من و مادر حفظ نیرو بود، بنابراین درون چمدان چرمی قهوهای کوچک را از مقداری نان، کلوچه، کمی میوه و گوشت نمکسود به اضافهی دارو و باند برای پانسمان پر کردیم.
وقتی زمین و زمان پشت پردهی شب چهره پنهان کرد، مادر پول پسانداز شدهی درون ظرف شکلات را که پشت ظرفهای بوفه پنهان کرده بود برداشت و درون جیب چمدان جا داد. با اینکه هر دو در ظاهر آمادهی ترک خانه بودیم، اما دودلی مادر پاهایش را وادار به نافرمانی میکرد. حال او را میفهمیدم؛ اما برای مدیریت اوضاع مجبور به نشاندن نقاب آرامش بر چهره شدم. مادر از آشوب درونی من به خاطر پدر خبر نداشت و این ظاهر خونسرد، او را میرنجاند. هر دو نگران بودیم، اما با روش خود. مادر همیشه رو بود. هیچوقت رازی در دل نگه نمیداشت، اما از ذهنیات من فقط خودم خبر داشتم. او همیشه انتظار داشت مثل خودش افکارم را فریاد بزنم و این برای من ممکن نبود.
بالاخره با تلاش بسیار مادر را متقاعد کردم که عاقلانهترین کار رفتن است.
ما با ترک محیط امن خانه پا در مسیری میگذاشتیم که از خطرات احتمالی آن نه خبر داشتیم و نه حاضر به تصور آن در مخیلهی خود بودیم. ناگهان احساس کردیم تنهاترین و وحشتزدهترین انسان روی زمین هستیم. با خود فکر میکردم، چرا باید هر لحظه از زندگی توام با دوگانگیهایی باشد که وجود یکی آرامش دیگری را از ما سلب میکند؟ برای وقوع پیوستهی آنها هیچ مرز و خط شروعی قابل تصور نیست. هجوم ناگهانی غم در پس یک شادی زودگذر، تشویش در پس آرامش، ناامنی و ترس به دنبال احساس امنیت ظاهری. ظهر در اتاق نشیمن فارغ از دنیا به حرفهای کشیش میخندیدم. ناگهان حس خوشایند شادی با یک تلگراف، جایش را به ترس و احساس ناامنی داد. آه… هیچ مرزی میان این تبادلات ناجوانمردانه وجود ندارد تا خود را برای حضور نامیمونش آماده کنیم.
خیابانهای خلوت لودز را پشت سر گذاشتیم. سعی کردیم مسیر تاریک و مبهم جنگل را برای فرار انتخاب کنیم. جنگل به نظر امنتر از جادههایی میرسید که احتمال تردد ارتش آلمان در آن میرفت.
فرار… به فرار که فکر میکردم، تمام ذهنم پر میشد از تصورات عذابآور. ما از زادگاه خود و از چنگال دشمنی که خاک کشورمان را تصاحب کرده بود به ناکجا فرار میکردیم. روح انسان چه فرآیندی را طی میکند تا به نقطهای برسد که به خود اجازهی سلب حقوق طبیعی دیگران را بدهد؟
تاریکی جنگل با صداهایی که از غرش حیوانات وحشی در دور دستها به گوش میرسید بسیار هولناک بود. در شهر لودز همه از وجود سیاهگوشهایی که شبانه بین درختان کاج جنگل کامپینوسکا² پرسه میزدند خبر داشتند.
۴
هر صدای خشخشی که از پس و پیش خود میشنیدیم، ترس به دل مان میانداخت و قدمهایمان را سست میکرد.
کمی در راه میماندیم و با قوت قلب دادن به هم، دوباره به مسیر ادامه میدادیم. غذا را جیره بندی کرده بودیم تا مجبور نشویم مدام برای تهیهی آن به روستا یا شهرهای بین راه سر بزنیم. روزها در پناه بیشهای دنج پناه میگرفتیم و شبها حرکت میکردیم. خطوط سپید رنگ مهتاب که خود را از حصار شاخ و برگ درختان رها کرده و به کف جنگل میرساند، کمک میکرد تا مسیر را بهتر ببینیم. با وجود فغان شاخ و برگهای خشکیده زیر گامهامان، در سکوت حرکت کردن معنی نداشت.
چند روز به همین ترتیب گذشت. دیگر هیچ توان و آذوقهای برای ما باقی نمانده بود. نه میدانستیم کجا هستیم و نه اینکه چقدر راه سپری کردهایم. فقط احتمال میدادیم که از محدودهی پیشروی آلمانها دور شده باشیم.
با همین تصور از سایهی امن جنگل بیرون رفتیم و خود به جادهای رساندیم تا با راه رفتن در امتداد آن، روستا یا شهری پیدا کنیم.
بالاخره بعد از طی مسافتی به باور مادر، خدا به روی ما لبخند زد. برای من اهمیت نداشت منظرهای که پیش چشم داشتیم به چه اعجازی آنجا قرار گرفته بود، خدا یا بخت و اقبال؟ مهم تصویر محو روستایی بود که از فاصلهی چند صد متری به روی ما لبخند میزد.
با وجود سوزش تاولهای پا تلاش کردیم لنگلنگان هم که شده کمی به قدمهای خود سرعت بدهیم. اما با رسیدن به روستا نور چشممان مثل چراغهای خاموش خانهها بیفروغ شد. انگار گرد مرگ روی کوچه و خیابانها پاشیده بودند. نسیم تنها موجود زندهای بود که به ما خوشآمد گفت و پارس چند سگ، تنها صدایی که به خاطر حضور دو غریبه به صدا درآمد.
آنقدر از دیدن روستا خوشحال شدیم که ظاهر رمزآلودش شک به دلمان نینداخت. سوت و کور بودن خیابان اصلی روستا ما را وادار به احتیاط کرد. فکر میکردیم اگر اهل روستا خواب هم باشند، حداقل یکی دو نفری هست که در کوچهها پرسه بزند. به ناچار درون کوچهی بنبست باریک و تاریکی خزیدیم که پردهی سفید رنگ مهتاب از لبهی پشت بامش پایینتر نرسیده بود. من و مادر لحظهای نگاهمان را به هم گره زدیم. هیچکدام راضی به ابراز ترس خود نبودیم، اما نگاهمان در یک چیز توافق داشت. ماندن به صلاح نبود.
آماده بودیم دوباره به مسیر نامعلوم خود برگردیم که شنیدن پارس بیموقع دو سگ عصبانی از ته کوچه و صدای دویدن دو چکمهپوش از خیابان، ما را سر جای خود میخکوب کرد. هر دو با بهت به هم خیره شدیم. پیشروی ارتش آلمان تا قلب لهستان برای ما قابل باور نبود… امکان نداشت. اما به یک چیز باور داشتیم، نباید اسیر میشدیم.
دستهای مادر را در دست گرفتم و به چشمانش خیره شدم.
_ مامان، میتونی بدویی؟
مادر همانطور ساکت نگاهم میکرد.
_ باید فرار کنیم.
با تکان سر مخالفتش را اعلام کرد. حرفی برای متقاعد کردنش به ذهنم نرسید، جز اینکه مشفقانه دستش را بفشارم و بعد آهسته فقط نجوا کنم.
_ مامان، به هیچ چیز فکر نکن، فقط بدو.
هر دو تا جایی که توان داشتیم با سرعت شروع به دویدن کردیم. اما به محض بیرون رفتن از کوچه با شنیدن صدای کشیده شدن گلنگدن و در پی آن شلیک یک تیر هوایی، دیگر نتوانستیم قدم از قدم برداریم.
اشغال نیمهی شرقی لهستان به دست ارتش سرخ شوروی خبری بود که به دلیل حرکت در دل جنگل از آن بیخبر مانده بودیم.
هر دو تن لرزانمان را به طرف دو سربازی چرخاندیم که کلماتی را با فریاد و به زبان بیگانه به سوی ما پرتاب میکردند. سربازها لولهی سرد کلاشینکف را سمت ما نشانه گرفته بودند و با پوزخند کریهی به ما نزدیک میشدند. آن لحظه بود که معنای واقعی ته خط و سقوط را درک کردم.
خوشیهای ناپایدار، خوشیهای لحظهای و زودگذر که انگار فریب شیطان است برای کشاندن انسان به تلهی بدبختی، به قعر جهنم.
به زور اسلحه وادار به حرکت شدیم. از دو سه کوچه که گذشتیم، ما را سوار جیپی کردند که رانندهای در آن مشغول چرت زدن بود. شنیدن صدای پا چرتش را پاره کرد و با سوار شدن ما ماشین را به راه انداخت. نگاهم را به آسمان دوختم. دوست داشتم بدانم خدا در سکوت خود و با دیدن ما در آن وضعیت به چه چیز فکر میکند؟
دو روز بعد من، مادر و چند زن و کودک اسیر دیگر را وادار کردند سوار کامیونهای گاز روسی شویم. جیغ و فریاد و مقاومت نتیجهای جز لمس ضربات قنداق تفنگ نداشت. مقصد، ایستگاه راهآهن شهری در نزدیکی روستا بود. ایستگاه مملو از زنان، مردان و کودکان اسیری بود که به گناه داشتن ملیت لهستانی مجبور به جلای وطن میشدند. من و مادر مانند تکه چوبی بیجان و ناباور از اشغال همه جانبهی کشور، بدون هیچ اعتراضی سوار بر جریان موج در حرکت بودیم. تصاویر و اتفاقاتی که از مقابل دیدگانمان میگذشت، قابل باور و درک نبود. خیل عظیمی از زنان و کودکان اسیر، مقابل قطار حمل احشام ایستاده بودند و با فریاد سربازان و…
۵
زور اسلحه سوار واگنها میشدند. مادر دستم را محکم در دست گرفته بود تا دخترش را میان تلاطم جمعیت گم نکند. از زمانی که از ترس گم کردن فرزند تا این حد احتیاط کرده بود، سالها میگذشت. روزگاری که کاترینای کوچک را به بازار هفتگی شهر میبرد و مراقب بود دستش را میان جمعیتی که با شتاب به هر طرف میرفتند، رها نکند.
_ قراره یه سری از اسرا رو به سیبری ببرن. خدا بهشون رحم کنه. اونجا با اینکه اوایل پاییزه، ولی شنیدم مثل قطب سرده. هوففف، ما وضعمون بهتره، میبرنمون قفقاز.
این جملات را زنی با فریاد میگفت که میان فشار جمعیت با ما به طرف واگن کشیده میشد. هیاهو زیاد بود که من هم با فریاد پرسیدم:
_ قفقاز چطور جاییه؟
_ نمیدونم، نمیدونم. ولی حتما از سیبری بهتره.
طوری زن خدا را برای نرفتن به سیبری سپاس میگفت که انگار حکم آزادی را برای او مهر کرده و به دستش داده بود؛ اما کمی بعد متوجه شدیم برای داشتن نگاه خوشبینانه هنوز زود است.
وضعیت ما در واگن دست کمی از کابوس قفقاز نداشت. روسها به چشم انسان به اسرا نگاه نمیکردند. حتی اگر ارزش ما در چشمشان به اندازهی احشام هم بود، اوضاع تا این حد رقتانگیز نمیشد. ما درون یک چهار دیواری کثیف و آلوده محبوس بودیم. تنها آذوقهی ما جیرهی آبی بود که هر سه روز یکبار نصیبمان میشد. وجود فقط چند شیار باریک روی در واگن، راه تبادل هوا را سخت و تنفس را برای ما دشوار میکرد. نبود جایی برای ادرار فضای واگن را آلوده کرده بود و به همین دلیل تا قبل از رسیدن به مقصد، افرادی که بنیهی ضعیفی داشتند بیمار شده و جان خود را از دست میدادند.
از ایستگاه قطار که به گولاگ³ منتقل شدیم اوضاع را از قبل وخیمتر دیدیم. به محض رسیدن، زنان و مردان را از هم جدا کردند و به کمپهای جداگانه فرستادند. اگر کودکی با مادرش به کمپ آورده میشد کنار هم روزهای سخت اسارت را سپری میکردند، اما اگر سرپرستی نداشت، مقصد نهاییاش یتیم خانه بود.
اقبال با من یار بود که میتوانستم مادرم را کنارم داشته باشم. این کنار هم بودن قوت قلبی شد تا تحمل شرایط سخت برایم کمی آسانتر شود. هر جا ضعف نشان میدادم، مادر پشت و پناهم بود و هر بار مادر آسیب میدید، پرستارش میشدم. دشمن اسرای گولاگ ضعف و خستگی نبود؛ چیزی که ما را از پا میانداخت، یأس و ناامیدی بود.
میان زنانی که به جرم لهستانی بودن به اردوگاه آورده شده بودند به جز خانهدار، نویسنده، معلم، شاعر و پرستار هم دیده میشد. در آنجا حتی اعضای خانوادهی افرادی که سالها قبل به جرم مبارزه با کمونیسم اعدام شده بودند حضور داشتند. شبها بیدار میماندند تا با هم خاطراتشان را مرور کنند. شعر میسرودند و آنها را برای روزهای بعد از اسارت حفظ میکردند.
اگر کار نمیکردیم جیرهی یک کاسه سوپ رقیقِ هر روزه هم از ما دریغ میشد. ضعف بدنی و نبود بهداشت، هر روز از اسرا جان میگرفت. تیفوس و مالاریا مثل موریانه ذرهذره تاب و توان اسرا را میجوید و آنها را از بین میبرد. روزی نبود که تعدادی جسد از درون خوابگاهها بیرون نبرند.
فشار سختیها روی عواطف انسانی تأثیر میگذاشت، طوری که اکثرا حاضر بودند برای زنده ماندن دیگران را زیر پا له کنند. محیط سرد اردوگاه گرمای مهر و عطوفت را در بدن هر فرد تبدیل به قندیلهای یخی میکرد که با تحمل هر سختی و ناملایمتی خرد میشد و از بین میرفت.
روزها و ماهها به دنبال هم و با همین شرایط دشوار میگذشت. اکثرا امیدی به نجات نداشتند. یا تسلیم مرگ میشدند یا فقط برای بقا تلاش میکردند.
بالاخره با گذشت سه سال از لحظهی اسارت مان با شنیدن یک خبر غیرمنتظره همه در بهت و ناباوری فرو رفتند. خبری که برای همه مخصوصا روسها غیر قابل تصور بود و آنها را در شوک فرو برد، حمله و خیانت آلمان به شوروی بود.
با شنیدن این خبر ولولهای در اردوگاه برپا شد. هیچکس قادر به پیشبینی وقایع آینده نبود. حتی باور این که ارتش شوروی تصمیم داشت اسرا را آزاد کند برای ما غیرممکن بنظر میرسید. شنیدن خبر رهایی آن هم بعد از سه سال تحمل سختی و مشقت، مثل رویایی شیرین و دست نیافتنی بود که هر لحظه ترس بیدار شدن از آن را داشتیم.
بالاخره روز آزادی از راه رسید. اسرا را در گروههای چند صد نفره به بندر میفرستادند. آنها را سوار کشتی باربری میکردند و از راه دریای خزر، به بندر پهلوی⁴ در ایران میفرستادند.
سال ۱۹۴۱ (۱۳۱۹ تا ۱۳۲۰ خورشیدی)
با ورود به ایران وضعیت ما بهتر شد. در کمپ از نظر لباس و غذا به ما میرسیدند تا جایی که عدهای در اثر خوردن زیاد جان خود را از دست دادند. علت پزشکی داشت یا نه را نمیدانم. هر چه بود فهمیدم غذا هم میتواند تبدیل به کابوس شود. وضعیت زندگی در ایران با شوروی تفاوت زیادی داشت، اما با یادآوری برچسب جدیدی که روی ما گذاشته بودند، خوشیهای گاهبه گاه هم دوامی نداشت. اسم ما از اسیر به آواره تغییر کرده بود.
۶
مدتی را در کمپی که برای ما آماده کرده بودند گذراندیم. تا اینکه خبر رسید، با تقسیمبندی آوارگان آنها را به شهرهای دیگری خواهند فرستاد. بچههای یتیم به اصفهان و کسانی که برای جنگیدن آمادگی داشتند به اهواز و همدان فرستاده میشدند. بقیه هم باید خود را برای رفتن به تهران آماده میکردند. اگر قرار بود در خانه نباشیم تفاوتی نداشت کجا، فقط گذراندن روزها مهم بود و زنده ماندن.
دوباره ما را سوار کامیونهای گاز کردند. دوباره آوارگی، جاده و مقصدی که هیچ شناختی از آن نداشتیم. همه حیران و سرگردان میان برهوت افکار خود، با تکانهای کامیون به چپ و راست کشیده میشدیم. انگار بدنمان بیحس شده بود؛ دیگر از چیزی واهمه نداشتیم تا برای نمایش آن تکانی به خود بدهیم.
بالاخره با اصابت اجسامی که به سر و تنمان میخورد از هپروت خارج شدیم. با ترس گردن و مردمکها را برای دیدن اجسام پرتاب شده حرکت دادیم. شهر قزوین در مسیر ما به تهران قرار داشت. میوه و نان، مائدههای آسمانی بودند که از خیابانهای این شهر به سوی ما پرتاب میشدند. از حیرت زبان به کاممان چسبیده بود. بالاخره به خود آمدیم و بدون توجه به اخطارهای سه سرباز روس که به عنوان مراقب در قسمت انتهایی بار نشسته بودند، برای دیدن صاحبان دستهای بخشنده از جا برخاستیم. اگر به جای غذا سنگ و طعنه نصیبمان میشد جای تعجب و گله نداشت. مردم رنج کشیدهی ایران از سفرههای خالی خود انسانیت و جوانمردی ایثار میکردند.
وقتی همه سر جای خود نشستیم، سنگینی وزنهای را روی قلب خود احساس میکردیم. قدرت تکلم از ما گرفته و موجی از حسهای گوناگون به قلبمان سرازیر شده بود. میوه یا نانهای مرهمتی را که درون دهان میگذاشتیم، هجوم طعمها با چاشنی شفقّت قلبمان را رقیق، چشمها را لبریز از اشک و روحمان را سرشار از احساس قدردانی میکرد.
اگر این صحنهها هزار بار دیگر تکرار میشد، باز برای ما تازگی داشت. بعد از ورود به بندر پهلوی⁴ و رفتن به کمپی که برای ما آماده کرده بودند، مردم بدون توجه به هشدارها به دیدن ما میآمدند. سوغات ما برای آنها گرسنگی، تحریم و بیماری بود، اما آنها با غذا و لباس به استقبال میآمدند. نوع برخورد مردم برای ما رنج کشیدگان در غربت، موهبتی با ارزش بود؛ آنقدر که شاید حتی اهالی بندر هم قادر به درک قیمت آن نبودند.
مردم ایران آیینهی تمام نمای ما بودند. آنها هم رنج تاولی را بر تن سرزمینشان تحمل میکردند که سه سال قبل، عفونت زخم ناسورش لهستان را به خاک انداخته بود.
چشم به آسمان دوختم؛ ولی اینبار با قلبی امیدوار و مطمئن. آسمانِ همه جا یک رنگ نیست. شوروی برای ما فقط درد و رنج داشت. از آخرین باری که با لبخند چشم به آسمان دوخته بودم چیزی در خاطرم نمانده بود. مگر اهمیت داشت؟ بر فراز چرخ نامهربان هستی خدایی به نظاره نشسته است که هیچگاه چشم از بندگان خود برنمیدارد، حتی اگر بندهاش با بیمهری رشتهی ارتباطش را با او پاره کرده باشد.
چند روز بعد ما در اردوگاه دوشانتپه تهران اسکان یافته بودیم. بعد از مدتها میتوانستیم از آزادی نسبی خود لذت ببریم. بچهها دوباره بازی را تجربه میکردند. طرح خنده روی لبها نقش بسته بود. با چادرهای سپیدی که آوارگان در اختیار داشتند، میشد داشتن زندگی مستقل را تجربه کرد. کاستی وجود داشت، اما زندگی مفهومی عمیقتر برای ما پیدا کرده بود.
به مرور سعی کردیم به وضعیت خود سر و سامان دهیم. ما یک بیمارستان در اختیار داشتیم. معلمینی که در میان آوارگان بودند، برای تدریس به کودکان اعلام آمادگی کردند. نویسندهها خاطرات دوران اسارت را مینوشتند و مادران در سالنی بزرگ، مشغول دوختن لباس برای سربازان شدند. لهستان دوباره جان گرفته بود، مثل ققنوس از دل خاکستر.
کسانی که برای رفتن به میادین جنگ آمادگی داشتند، به اهواز یا همدان فرستاده میشدند. دفتر روزنامهای برای چاپ روزنامه و انتشار خبر به همت و برای لهستانیها شروع به کار کرد. اما در کنار این همه تکاپو و سازندگی، هر روز عدهای خسته از بیماری و رنج دنیا، سکوت گورستان را برای آرامش خود بر میگزیدند.
من به همراه تعدادی از زنان و دختران لهستانی برای کمک به بیماران و مجروحان، داوطلبانه به بیمارستان رفتیم. روزی نبود که تعدادی جسد از بیمارستان روانهی قبرستان دولاب نشود. این تصاویر با روح آزردهی من سازگار نبود، اما نمیتوانستم بیخیال شوم. دکتر سلیکویچ همیشه به من هشدار میداد که پرستاری مناسب روحیهی من نیست تا اینکه یک روز هنگام کار از حال رفتم. وقتی چشم باز کردم، چهرهی عصبانی دکتر را روبهروی خود دیدم. دکتر فقط با گفتن یک جمله از اتاق بیرون رفت:
_ از فردا دیگه حق نداری پات رو اینجا بذاری.
در را که پشت سر خود بست، به پرستار هنریتا نگاه کردم و پرسیدم:
_ یعنی چی؟
هنریتا با لبخند شانه بالا انداخت و گفت:
۷
_ با این روح لطیفی که تو داری، اینجا موندن به صلاحت نیست.
با ناراحتی گفتم:
_ من به کار احتیاج دارم. اینجا تنها جایی بود که میشناختم. حالا چیکار کنم؟
هنریتا نبضم را گرفت:
_ تو اردوگاه که از نظر غذا مشکلی نداری؟ کار برای چیه؟
از کارش تعجب کردم. من فقط کمی ضعیف شده بودم. دستم را عقب کشیدم.
_ این اداها چیه! من که چیزیم نیست.
بعد در حالی که سعی میکردم در جای خود بنشینم گفتم:
_ معلوم نیست تا کی ما رو تو اردوگاه نگه میدارن. غیر از غذا هزینههای دیگه هم هست. پرستار کمی فکر کرد. بعد با هیجان گفت برای حل مشکلم با دکتر سلیکویچ که سالهاست در ایران مشغول طبابت است و حتما دوستانی در اینجا دارد صحبت میکند.
از روز بعد چون اجازه نداشتم دیگر به بیمارستان نرفتم و از طرفی، خیاطی بلد نبودم در سالن خیاط خانه مشغول کارهای جانبی مثل اتو یا تا کردن لباس شدم.
دو سه روزی گذشت. هنریتا با دو یادداشت از طرف دکتر به دیدنم آمد و آن را به من داد.
_ بیا این آدرس آموزشگاه زبانیه که باید به اونجا بری.
با تعجب نگاهش کردم.
_ آموزشگاه زبان!
هنریتا سری به تأیید تکان داد:
_درسته. ببین، با اینهمه خارجی که پا تو ایران گذاشتن، مردم دوست دارن باهاشون در ارتباط باشن. در ضمن، تاجرها یا دانشجوها هم برای تجارت با خارجیا یا رفتن به کالج در خارج از کشور مجبورن زبان یاد بگیرن. خب، ما هم کمکشون میکنیم. یعنی بهشون زبون خودمون یا هر زبون دیگهای که بلدیم رو یاد میدیم.
_ متوجه شدم.
هنریتا را دوست داشتم. دختر پر شر و شوری بود. خوشبختانه بعد از انتقال به کمپ، توانسته بود روحیهی خود را ترمیم کند. او چند چادر آنطرفتر از ما زندگی میکرد. کاغذ دوم را هم درون دستم گذاشت و با زل زدن در چشمانم ادامه داد:
_ این هم معرفینامهست که دکتر برای آقای مایسکی نوشته. وقتی رفتی بگو دکتر سکیلویچ تو رو معرفی کرده.
دوباره به برگههای درون دستم نگاه کردم. دلم روشن شد. این روزها آسمانم رنگ خدا گرفته بود.
فردای آن روز به آموزشگاه رفتم و به کمک معرفینامهی دکتر، استخدام و مشغول تدریس شدم. درآمد آنچنانی نداشت. برای همین به کار ترجمهی کتاب پرداختم تا از اوقات بیکاری هم استفاده کرده باشم. در آن دوران زنان و مردان لهستانی برای گذران زندگی در تهران هر کاری که در توانشان بود انجام میدادند. اشتغال زنان لهستانی برای جامعهی سنتی ایران امری عجیب به نظر میرسید. اینکه میدیدند زنان ما افرادی اهل مطالعه هستند و برای امرار معاش کار میکنند، برای فرهنگ سنتی ایران عجیب و غیرقابل قبول بود؛ اما تأثیر خود را بر روی افرادی که خود را زیاد در قید و بند سنتها نمیدانستند، میگذاشت. آن روزها تبادلات و تأثیرات فرهنگی یک جانبه نبود. ما جذب نوع دوستی، محبت و ایثار مردم ایران شده بودیم و آنها جذب آزادی پوشش و نوع فعالیتهای ما.
روزها و ماهها به تندی در حال سپری شدن بود. کمکم به زندگی در ایران خو میگرفتیم و به آن عادت میکردیم. اما هر لحظه برای ما میتوانست غافلگیری جدیدی به همراه داشته باشد.
روزی برای اهالی کمپ خبر آوردند، کسانی که تمایل دارند از ایران بروند، اعلام آمادگی کنند. قرار بود لهستانیها را به کشورهایی که دور از جنگ هستند منتقل کنند. کمپ دوباره در شوک فرو رفت. همه مستأصل به هم خیره شده بودند. یک مهاجرت دیگر در راه بود، ولی نه به وطن. ساکنان کمپ برای فکر کردن فرصت خواستند.
شب درون چادر از مادر نظرش را پرسیدم:
_ نمیدونم عزیزم. ما تازه اینجا جا افتادیم. مردم اینجا مهربونن. بهمون پناه دادن. نمیدونم جایی که میخوان ما رو بفرستن کدوم کشور یا چجور جاییه؟
_ خب مامان، اینو که بهمون میگن.
مادر شانهای بالا انداخت و با حالتی پکر از من پرسید:
_ نظر خودت چیه؟
کج خندی زدم و گفتم:
_ هر چی تو بخوای. برای من رضایت تو مهمه.
مادر لبخند زد و گفت:
_ من نظر تو رو پرسیدم.
بعد چهرهاش مغموم شد:
_ کاش از پدرت یه خبر بهمون میرسید، اونوقت میدونستیم چیکار باید بکنیم.
نفس درون سینهام سنگینی کرد. سالها پشت سر هم، بدون اینکه خبری از پدر به ما برسد سپری شده بود. تمام رفت و آمدم به سفارت هم هیچ نتیجهای عایدمان نکرده بود. سری به تأیید حرفش تکان دادم و گفتم:
_ همونطور که گفتی ما تازه اینجا جا افتادیم. شاغل هستم و دوستایی پیدا کردم که هوامو دارن. نمیدونم سرزمین جدید چی به سرمون میاد.
مادر دستم را گرفت. مثل همیشه با اطمینان به من نگاه کرد و گفت:
_ پس ایران میمونیم. فعلا. تا آزاد شدن کشور و تموم شدن جنگ.
جواب من فقط لبخند بود.
افرادی که برای مهاجرت اعلام آمادگی کرده بودند، برای راهی شدن کار زیادی نداشتند. فقط بستن یک ساک یا چمدان لباس بود. دو روز بعد اکثر آنها برای رفتن به سرزمین جدید راهی اهواز و بعد بندر شاهپور⁵ شدند.
حال خود را نمیفهمیدم. نه خوشحال بودم، نه غمگین.
۸
انگار از احساس تهی شده بودم. قرار بود سری جدید اسرا به کمپ آورده شوند. ظاهراً آوارگی لهستانیها تمامی نداشت. آوارگان مغزشان پر بود از خاطراتی تلخ که به دنبال گوش مفتی برای بازگو کردنشان میگشتند. انگار سوهان میشدند و روحت را میخراشیدند. تصمیمی جدید گرفتم.
در مسیر آموزشگاه، تابلوی مغازهها را نگاه کردم شاید بنگاهی بیابم. کسی را نمیشناختم که برای پیدا کردن خانه کمکم کند. در آموزشگاه هم با کسی آنقدر صمیمی نبودم تا با او موضوع را مطرح کنم. در خیابان هر کسی من را میدید، فکر میکرد گم شدهام و میخواست کمک کند، اما نمیشد اعتماد کرد.
بالاخره بدون گرفتن نتیجه به آموزشگاه رسیدم. با فکر مغشوش وارد کلاس و مشغول تدریس شدم. تمرکز نداشتم. گمانم شاگردان هم متوجه حالم شدند که کسی به پرت و پلا گفتنم اعتراض نکرد. بعد از تعطیلی کلاس پشت میز نشستم. دستم را زیر چانه تکیهگاه کردم و به روبهرو خیره شدم.
_ خانم میکیویچ، میتونم کمکتون کنم؟ به نظر میرسه حالتون بده.
سرم را به طرف صدا گرداندم. پسری قد بلند با هیکلی معمولی، چشم و ابرو مشکی و نگاهی گیرا در چهارچوب در ایستاده بود. ظاهرا با دیدن حال نزارم نتوانسته بود بیخیال بگذرد.
_ فکری کلافم کرده. باید جایی را برای زندگی پیدا کنم، ولی نمیدانم از کجا یا چجوری؟
با گفتن این حرف سرم را میان دستانم حبس کردم. خودم هم نمیدانستم چرا مشکلم را به او گفتم. داریوش آن موقع فقط زبان آموز کلاس فرانسه بود که برای یک تاجر فرش کار میکرد. تاجر بهخاطر تبادلات تجاری با فرنگ، معاون خود داریوش را به آموزشگاه فرستاده بود تا ضمن یادگیری زبان فرانسه از او برای برقراری ارتباط با تاجران فرانسوی استفاده کند. دلیلی نداشت این حرفها را به او بگویم، اما ناخداگاه سر درد دل را باز کردم. دو سه دقیقهای در سکوت سپری شد. گمان کردم رفته، ولی صدایش را شنیدم که گفت:
_ اگه عجله ندارید در این مورد با یکی از بستگان صحبت کنم و فردا خبرشو بهتون بدم.
با تعجب سرم را بلند کردم و به او خیره شدم. یعنی درست شد؟ مثل مسخ شدهها بدون حرکتی به او زُل زدم. تا به خود آمدم و خواستم حرفی بزنم، لبخند گشادی زد و با یک خداحافظی از کلاس بیرون رفت.
وقتی به کمپ برگشتم قضیهی خانه و رفتن از کمپ را برای مادر تعریف کردم. ظاهراً دو دل بود. نمیتوانست تصور کند زندگی کردن در شهری غریب، آنهم میان مردمی که آشنایی و قرابت فرهنگی با آنها نداشت چطور میتوانست باشد، اما به او اطمینان دادم اگر به او سخت گذشت حتما او را به کمپ باز خواهم گرداند.
فردای آن روز در حالی پا به کلاس گذاشتم که کمی روحیهام بازگشته بود. با این حال، هنوز ته دلم به قول ایرانیها بهخاطر جواب نامعلوم داریوش رخت میشستند. کلاس که تمام شد همانجا منتظر ماندم. چند دقیقه بعد با اتمام کلاس فرانسه سر و کلهی داریوش پیدا شد. نگران از جا برخاستم. چشمانم روی خطوط چهرهاش دودو میزد. بالاخره با زدن لبخند، لب از لب باز کرد.
_ آماده بشید بریم خونه رو ببینیم.
یک ساعت بعد هر دو جلوی در باز خانهای ایستاده بودیم.
_ بفرمایید.
متعجب به او نگاه کردم. مثل یک جنتلمن تعارف کرد تا اول من وارد خانه شوم، اما گمان کنم با این پا و آن پا کردنم متوجه دو دلی من شد که قبل از من پا درون خانه گذاشت. کمی بعد پیرزنی با چهرهای مهربان و جثهای تپل در چهارچوب در ظاهر شد. پیرزن که بعدها متوجه شدم نامش صفیه خاتون است با خوشرویی از من خواست تا برای دیدن اتاق وارد خانه شوم. کمی خیالم راحت شد و از طرفی به خاطر حجابش آنهم درون خانه معذب شدم. بعدها داریوش تعریف کرد:
_ همینکه به خاطر من حاضر نشدی بری تو خونه، خاتون گفت کاترینا دختر نجیبیه. نمیشه از ظاهر آدما پی به طینتشون برد.
به نظر خودم که احتیاط کرده بودم.
دو اتاق دوازده متری برای من و مادرم کافی بود. فرش و کمی وسیلهی راحتی هم درون اتاق وجود داشت.
همان روز با کمک داریوش به خانهی آنها نقل مکان کردیم. زندگی ما رنگ و بوی تازهای گرفته بود. به سفارش خاتون، داریوش هر روز مرا تا آموزشگاه همراهی میکرد. خیابانها، مغازهها و جاهای دیدنی تهران را به من نشان میداد و این شد شروع آشنایی من و داریوش.
تهران سال ۱۹۴۵ میلادی ( ۱۳۲۴ خورشیدی)
لب حوض نشستم و به عکسم در آب نگاه کردم. دعا کردم کاش کسی مرا با این حال آشفته نبیند. چشمهایم در اثر بیخوابی شب قبل ورم کرده و موهایم ژولیده بود. دستی در آب تکان دادم. موجهای کوچک در ردیفهای نیم دایرهای، پشت سر هم و رو به جلو حرکت کردند. مثل جریان سیال زندگی در طول راه، بزرگ و بزرگتر شدند و عاقبت با برخورد به لب حوض، عمرشان سر آمد. آهی کشیدم. مشتی آب برداشتم و به صورت زدم. لرزی خوشایند به جانم نشست. فاختهای که روی دیوار نشسته بود شروع به خواندن کرد. ایستادم. فاخته ترسید و پر کشید.
۹
تا محو شدن پرنده از افق دید، با نگاه تعقیبش کردم. نمیدانم برای پرندهها وطن معنی دارد یا نه؟ پرنده روی یک درخت لانه میسازد. اما اگر خطر تهدیدش کرد، سریع آنجا را ترک میکند. پرندهای ندیدم دوباره به خانه برگردد، مگر مهاجر باشد… مگر مثل من باشد.
در اتاق داریوش باز شد. تا پا درون ایوان گذاشت و من را دید از پلههای مشرف به حیاط پایین آمد. خجالت کشیدم که با چنین سر و وضع نامرتبی روبهروی او ایستاده بودم. راهم را سمت اتاق کج کردم:
_ کاترینا!
به طرفش برگشتم.
_ بالاخره میخوای چیکار کنی؟ تصمیمتون چی شد؟
نگاهم را به طرف انگشتان پایم که از دمپایی بیرون زده بود سرازیر کردم.
_ بر میگردیم. اینجا نشد خبر از پدر بگیرم. باید برویم. شاید خانه منتظر است.
_ اگه نبود؟
سرم را بلند کردم و با اخم به داریوش خیره شدم. جا خورد. انگار تازه فهمیده باشد چه گفته، چهرهاش رنگ باخت.
_ بب، ببخشید. منظور بدی نداشتم. خب، خب… .
نمیخواستم بیشتر از این معذب شود.
_ تا نَرَم نمفهمم اوضاع چطور هست. بعد تصمیم میگیرم.
شانههایش افتاد. طاقت من هم تمام شد. راهم را به طرف اتاق کج کردم تا پناهگاه دلتنگیام شود. دیگر فرار کردن از داشتهها به سمت دلهرههای در انتظار، جزیی از زندگیام شده بود.
تا چند روز کارم این شده بود که برای مهیا کردن شرایط سفر به سفارت بروم. مسیر بازگشت به لهستان از راه شوروی امکان نداشت. باید این بار راه دریا را در پیش میگرفتیم. مقصد ابتدایی ما اهواز و بعد بندر شاهپور بود. در بندر سوار کشتی میشدیم تا از مسیر آبی به یکی از کشورهای بی طرف جنگ سفر کنیم و از آنجا به وطن.
روز موعود از راه رسید. من و مادر با تمام داراییمان که فقط یک چمدان بود از اتاق خارج شدیم. تنها دارایی ما در تمام سالهای آوارگی. مادر دلیلی برای سفر داشت، من دلیلی برای ماندن. هر دو به دنبال عشق، اما کدام منطق مرا دور میکرد تا دیگری را به مقصود برساند؟ بدترین دوراهی عمرم بود.
داریوش و صفیه خانم به قصد بدرقه کنار باغچه ایستاده بودند. خاتون یک سینی مسی گرد در دست داشت که درون آن یک قرآن و کاسهی چینی گل قرمزی پر از آب و گلبرگهای محمدی قرار داده بود. زندگی این مردم با شعر آمیختهست.
با قدمهایی آرام به طرفشان رفتیم. صفیه خاتون با برداشتن قرآن، سینی را به دست داریوش سپرد. پیرزن را در آغوش گرفتم. قبل از جدا شدن در گوشم نجوا کرد.
_ دخترم، نذار جداییتون طولانی بشه. اگه دیدی تو شهرتون گذروندن زندگی سخته، برگرد. اینجا خونهی خودته.
چشم به صورت داریوش دوختم که در سکوت ما را تماشا میکرد. از آغوش پیرزن که بیرون آمدم، با گفتن «باشه» لبخند بر لبش نشاندم. بعد نوبت مادرم شد که خداحافظی کند. صفیه به او هم سفارش کرد:
_ اگه به خاطر شوهرت نبود، اصلا نمیذاشتم برید. چه اشکال داره؟ به امید خدا پیداش کردید با هم برگردید پیشمون.
به طرف داریوش رفتم. تا خواستم حرفی بزنم، او زودتر گفت:
_ برام نامه بنویس. منو از حال خودتون بیخبر نذار.
سرم را به تأیید تکان دادم. از زیر قرآن که رد شدم، زود از خانه بیرون رفتم. دیگر طاقت ماندن نداشتم. پاها قدرت ایستادن نداشتند. با برداشتن چند قدم صدای ریخته شدن آب را از پشت سر شنیدم. دل من هم ریخت. به محض بیرون رفتن از کوچه انگار پردهای از خاطره جلوی محله و ساکنانش کشیده باشند، همه چیز گنگ و دور و محو به نظر میرسید.
در ایستگاه قطار عدهی زیادی از لهستانیها دوباره آمادهی سفر بودند. اینبار مقصد وطنی بود که سالها از آن دور افتاده بودیم و هیچ تصویری از وضعیتش در ذهن نداشتیم. صدای صوت قطار که بلند شد، چرخها به حرکت درآمدند. ما میرفتیم تا دوباره از میان خاکستر زاده شویم، درست مثل ققنوس افسانهای ایران. ما از سرزمین خود تبعید شده بودیم، اما مردم ایران در کشور خود محکوم به حبس ابد بودند… اسیرانی آزاد. کاش روزی برای ایران هم، رویای برخاستن ققنوس از دل خاکستر به حقیقت بپیوندد.
پایان
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
با گذشت دو سال از شروع جنگ جهانی دوم، ارتش آلمان با خیانت به شوروی که در آن زمان هم پیمان آلمان بود، به خاک شوروی حمله کرد. ارتش شوروی که با حملهی آلمان غافلگیر شده بود، دیگر قادر به نگه داشتن اسرای لهستانی که در طی اشغال این کشور به اردوگاههای کار اجباری سیبری و قزاقستان فرستاده و در بدترین شرایط از آنها نگهداری میکرد، نبود. به ناچار اسرای لهستانی را به کشورهای بیطرف میفرستاد.
ایران در زمان جنگ جهانی دوم، در اثر اشغال دولتهای متفق دچار قحطی شده بود، با این وجود این از اسرا تا زمان بازگشت به کشور خود با رویی باز استقبال و پذیرایی کرد. به این ترتیب برگ درخشان دیگری در تاریخ پر شکوه ایران ورق خورد. مردم لهستان با گذشت سالیان طولانی از آن تاریخ هنوز از مردم ایران به نیکی یاد میکنند.
۱۰
1_ شهر لودز: یکی از شهرهای بزرگ لهستان است که در فاصلهی ۱۲۵ کیلومتری ورشو پایتخت این کشور قرار دارد.
2_ کامپینوسکا: مجموعهی جنگلی بزرگی، واقع در استان ماسوویان و غرب شهر ورشو در کشور لهستان.
3_ گولاگ: اردوگاههای کار اجباری شوروی سابق
4_ بندر پهلوی (سابق): بندر انزلی
5_ بندر شاهپور (سابق): بندر امام


بدون دیدگاه