سر دار
میخواهم روی زانوهایم خم بشوم و تا ابد همانطور بمانم؛ اما باید آغوشم را باز کنم تا او را از حلقهی بازوهایم بیرون بکشند. تنش هنوز گرم است. صدای نفسها و ضربان قلبش در تارهای بدنم میپیچد و نفرت و انزجارم را از خود بیشتر میکند. از همان نگاه اول فهمیدم که بین من و او کشمکشی سخت خواهد بود. جوان و پر انرژی بود با چشمانی قهوهای و نگاهی نافذ که عمق وجودت را میکاویید. برخلاف تمام محکومین به اعدام، با گامهایی بلند و گردنی کشیده به سویم آمد. با تمام رعب و وحشتی که همیشه در دل طعمههایم میانداختم، اینبار خود از دیدن چنین اقتداری به لرزه افتادم. اما میدانستم این تندیس ابهت فقط دقایقی تاب و تحمل فشارم را خواهد داشت و بزودی مهرههای گردنش شکسته و در اثر گرفتگی شاهرگش، جانش را تسلیم من خواهد کرد. پلهها را بالا آمد و گردش تخم چشمانش روی من توقف کرد. در برق چشمانش بدنبال ترسی همراه با پشیمانی میگشتم اما بجز آرامشی غرور آفرین چیزی ندیدم. نگاهی که هر چند صدسال یکبار میتوان آن را در چشمان محکومی پای چوبهی دار دید.
در تاریکی صبح چهارشنبه گروه اجرای حکم اعدام در اطرافم حلقه میزنند. مامور اعدام برای اطمینان پنجههای بزرگش را به گرههای نقطهی اتصالم به تیرک آهنی میکشد. من اما مثل همیشه قرص و محکم ایستادهام؛ در گوشهی حیاط زندانی با دیوارهای بتونی خاکستری و تاجی از سیمهای خاردار تا برای برقراری عدالت، راحتترین قانون بشر در برابر طغیان، یعنی حکم مرگ را اجرا کنم.
دکتر پیر و خواب آلود گروه اعدام همراه سرفهای کوتاه عینکش را بر روی دماغ پهنش جابجا میکند و از متهم میپرسد: «اسمت چیست» ؟
ِ- رهام.
– میدانی به چه جرمی اینجا هستی؟
– میدانم.
-چرا اینجایی؟
– شما بگویید اغتشاش…
حرفش را نیمه تمام میگذارد و میگوید: آقای دکتر، کاملا هشیارم.
مردی کوتاه قد با شکمی بر آمده، با قدمهایی کوتاه نزدیکش میشود. لباسش سرتا پا سیاه است اما ریشهایش سفید و اصلاح شده است. سرش را نزدیک گوشهای محکوم میبرد و با لحنی پدرانه میگوید: بگو اشهدو ان لااله اله الله … او اما انگار نمیشنود.
مامور اعدام، دستهایش را بدون هیچ مقاومتی از پشت سفت میبندد. مرد کوتاه قد پشت سر هم اشهد… میخواند و انگشتان باریک و سفیدش با گفتن هر کلمه مهرهای را از ریسهی تسبیح جدا و به پایین سر میدهد. صدای اذان صبح همراه با روشنایی کم سوی شیری رنگ در فلق شنیده مّیشود. آدمهای اطرافم به جنب و جوش میافتند. باید قبل از اقامهی نماز صبح و طلوع خورشید کارشان را تمام کنند.
سرپرست گروه اعدام نزدیکم میشود و به اعدامی میگوید: میتوانی آخرین خواستهات را از ما بخواهی.
سفیدی چشمانش مات و کدر شده و تارهای صوتیاش میلرزد. به من اشاره میکند و میگوید: پای چوبهی دار؟ من حرف زدم که اکنون سر به دارم.
باد میوزد. مثل آونگ ساعت، آویزان از تیرک آهنی بین کف بتونی و هوای مرطوب معلقام و به سی ثانیهای فکر میکنم که عاقبتاش سکوتی ابدی برای او خواهد بود. در برابر شکوه و آرامشش باز هم میلرزم و بیقراریم در برابر وزش باد صبحگاهی بیشتر میشود. او را به زیر پایم میکشانند با دستانی قفل شده از پشت و چشم بندی سیاه بر چشم که نتوانست مانع بستن آن به چشمهایش شود.
مامور حکم مرا به دورگردنش میاندازد. جریان خون گرم را در شاهرگهایش حس میکنم. نبضش به شدت میزند و باعث میشود نازکترین رشتههای وجودم در برابر تلاطم قطره قطرهی خونش به لرزه بیفتد. خودم را به دور گردنش میچسبانم و با خروش خون در رگها و بوی تنش سیمایی از یک خانواده را می بینم. آپارتمانی کوچک و تمیز با میزی وسط هال که روی آن دوتا خرس عروسکی که همدیگر را بغل کردهاند و زنی جوان با موهای پرپشت خرمایی رنگ و اندامی باریک. زن جوان آشفته است. با بغض میگوید: رهام نرو. خیابانها شلوغه. میترسم.
صدای همهمهی جمعیتی را میشنوم. صدای بوق اتومبیل و آژیر آمبولانس به همراه صدای شلیک تیر شهر را به آشوب کشانده است.
کودک را از آغوش مادر میگیرد. پیشانیاش را میبوسد. با دست دیگر زن جوان را به آغوش میکشد و میگوید: چیزی نیست عزیزم. زود بر میگردم. جعبهی کمکهای اولیه را بر میدارد و بیرون میرود.
دود خیابانها و کوچه ها را تاریکتر کرده بود. سطلهای زباله و تلی از لاستیکها در همه جای خیابان شعله ور بودند. خودش را در داخل سیل جمعیتی میاندازد که خشمگین فریاد میزدند. او هم فریاد میزند. همزمان با صدای تیر، مردی روی شانههایش میافتد و او را به زمین میاندازد. جمعیت پراکنده میشوند. خودش را از زیر مرد زخمی بیرون میکشد و کف دستش را به پهلوی مرد، روی فوارهی خون فشار میدهد. ناگهان ضربهای سنگین به پشت سرش وارد میشود و روی زمین میافتد.
لمس دستهای مامور حکم با من، باعث قطع ارتباطم با آن شب پرماجرا میشود.
لحظهی اجرای حکم فرا رسیده است. شانههای تنومند مامور حکم زیر پایم است که این پا و آن پا میکند.
قاضی گروه حکم مرگ را قرائت و دستور صادر میشود. مامور نقاب پوش بیدرنگ چهارپایهی زیر پایش را میکشد و او را در حلقهی بازوهایم رها میکند.
مثل افعی دور گردنش مینشینم. ده ثانیه. بیست، سیثانیه. فشارم را بیشتر می کنم.
با شدت فشارم بر گلویش، باز هم تصویر گذشتهاش برایم مجسم میشود. راهروی تنگ و تاریکی میبینم که متعفن و پرسرو صدا است. بوی خون و چرک هیچوقت تا این حد برایم نفرت انگیز و غیرقابل تحمل نبود. صدای ناله و فحشهای رکیک از در و دیوار میریزد. سلولهای تنگ و نمور پر از کله هایی است که صورتشان را با خشم به میلهها چسباندهاند و انگار در اضطراب انتخاب برای قربانی شدن لحظه شماری میکنند.
در هر ثانیهای که میگذرد فشارم بر گردنش را بیشتر میکنم تا بتوانم بهتر به خاطراتش نفوذ کنم.
میبینم زانو به بغل داخل سلول انفرادی روی زمین نشسته و به سپیده دمی فکر میکند که بزودی فرا میرسد و مرگ و نابودی را برایش به همراه میآورد. به زن جوان موخرمایی و کودکی که هیچ خاطرهای از پدرش نخواهد داشت. قطرههای اشک را از روی گونههایش پاک میکند. تصور دیدن اشکهای پدر و مادرش در افکارش، و در سختترین وضعیت هم برایش از هر شکنجهای دردناکتر است.
هر ثانیهای که میگذرد، چشمانش از حدقه بیشتر بیرون میزند و به همان نسبت تصاویر بین تارپودم محو و تاریکتر میشود. آخرین تکانهایش باعث میشود، پایههایم مثل ریشهی یک درخت خشکیده در هجوم گردباد ، زیر خاک خشخش کند.
پاها و دستهای بستهاش در تقلایی بینتیجه برای لحظهای نفس کشیدن هستند. سینههای پهنش به شدت بالا و پایین میرود، اما سرش در بازوی من استوار و ثابت است و فقط صدای خرخر خفیفی شنیده میشود. بین مهرههای گردنش فاصله میافتد و گردنش کش میآید و بالاخره صدایش خاموش و تنش بیحرکت میماند.
دکتر پیر گروه نزدیکش میشود. گوشی را به سینهی او میچسباند و بعد فکش را به نشانه تایید مرگ اعدامی چندبار بالا و پایین میکند. ماموران اجرای حکم دور من و جسد آویزان حلقه زدهاند. صدای الله اکبر از حاضران شنیده میشود.
احساس میکنم تا کمر در زمینی سست و پوک فرو رفتهام. دیگر تحمل اینهمه سنگینی را ندارم. خودم را به زحمت سرپا نگه داشتهام و هر لحظه ممکن است زمین بیفتم و عظمت و قدرت چندین هزار سالهام با خاک یکسان شود. خورشید از طلوع کردن پشیمان شده است. آسمان را ابرهای سیاه پوشاندهاند و فقط منتظر صاعقه ای هستند تا ببارند. به جز دو مامور مسلح بقیهی گروه اجرای حکم برای خواندن نماز صبح، به سمت نمازخانهی زندان میروند. باد در اطرافم میچرخد و تکه کاغذهای لابلای خار و خس را، بعد از چرخاندن در هوا، به دست پنجههای آهنی روی دیوار زندان میسپارد. در آغوش من مردی بین زمین و آسمان چون آونگ ساعت از کار افتاده، در پیچو تاب است.
نعیمه میرزاعلی


بدون دیدگاه