اعظم حسینی – آبجی فالی



رده سنی: ۱۶+

آبجی فالی*

با ترس و احتیاط از مطبخ دودزده‌ و سردی که با خواهران و پدرش شب را به صبح رسانده بودند، خارج شد. هنوز روستا در خواب بود. در گرگ‌ومیش هوای اول صبح نُقل و سکه‌های طلایی مبارکباد روی زمین گل‌آلود حیاط مثل ستاره‌ها در شب می‌درخشیدند.
بوی علف و پِهِن خیس از آغل به مشامش خورد. سگ تنبلِ سیاه‌ و سفید که یک چشمش را باز کرده بود به بدنش کش‌وقوسی داد و سر و ته شد، همان یک چشم را هم بست و دوباره خوابید.
چندباری روی گِل سُرخورد، نوک انگشتان پایش به گِل آغشته شد. دستش را به دیوارهای خشتی آغل گرفت و پیش رفت.
خودش را به تنها اتاق آبرومند خانه در انتهای حیاط رساند و گوشش را به در چسباند؛ سکوت اتاق به او جرات داد.
در را آرام هُل داد. لنگه‌ی فلزی و نیمه زنگ‌زده‌ی در که از رطوبت باران شب قبل سنگین شده بود ناله‌ای کرد و به کُندی باز شد.
لحظاتی پشت پرده‌ی گل‌دار و ضخیم ایستاد تا مطمئن شود که کسی بیدار نیست. هنوز دمپایی‌های گِلی و پاره به پایش بود.
سرشانه‌ی لباس تا حوالی آرنج رسیده و سرآستین‌های ژاکت کاموایی دست‌ها را پنهان کرده بود. سر کچلِ با نمره‌ی صفر ماشین شده‌‌اش را از زیر پرده گذراند و با زبان بیرون آمده از دهان، اوضاع اتاق را وارسی کرد.
بوی بد و خاصی توی ذوقش زد؛ انگار درِ مرغدانی را باز‌ کرده باشد آن‌ هم ظهر تابستان! همه‌ چیز در تاریکی اول صبح ابری فرو رفته بود. در را پشت سرش با احتیاط بست.
آبجی کنار بخاری قوز کرده و به خواب رفته بود. هیکل درشت داماد از زیر لحاف ترمه‌ی سبزی که از خاله امانت گرفته بودند، دیده می‌شد.
با شگفتی دریافت که اتاق هم به سردی حیاط است اما اعتنایی نکرد و از زیر پرده‌ی گُل‌گُلی بین دو اتاق، داخل پستو خزید. مدتی طول کشید تا چشمش به تاریکی عادت کند.
وسایل عروس آنجا بود. خیلی دوست داشت که ببیند و به آن‌ها دست بزند؛ می‌خواست رازشان را بفهمد. چه چیزی داشتند که آبجی را راضی کرد عروس شود و بخواهد از روستا برود و آن‌ها را تنها بگذارد؟

تور بلند و سفید را از گوشه‌ی پستو برداشت و روی سرش کشید همه‌جا مه‌آلود شد. ردیف مرواریدهای دوخته شده بر لبه‌ی تور را با دستان ترک‌خورده از سرما و خشکی لمس کرد. چشمانش از شوق درخشید.
پاهای چرک و کبره بسته‌اش را داخل کفش‌های پاشنه بلند و سفید آبجی برد و شروع به راه رفتن کرد. با دومین قدم، مچ پایش پیچ خورد و افتاد روی جعبه‌ها.
چند ثانیه‌ای بی‌حرکت ماند، ترسیده بود؛ صدایی نیامد. در حال مالش دادن آرنج دردناکش جعبه‌ی آرایش را باز کرد و از دیدن آن همه رنگ ذوق کرد. یکی‌یکی وسایل را برداشت و باز کرد، همه را هم روی صورتش مالید؛ البته مطمئن نبود که هر کدام برای کجای صورت است. در سایه‌روشن دم صبح خودش را که در آینه‌ی میان شمعدان‌ها دید خنده‌اش گرفت، خنده‌ای از ته دل اما خاموش. چهره‌اش برای خودش هم ترسناک‌تر از قبل، خنده‌دار و عجیب بود.
از ظرف بلوری جلوی آینه یک مشت نقل ریز رنگی برداشت و داخل دهانش ریخت. لباس سفید عروس روی لحاف‌های چیده شده‌ی ته پستو بود. پایین لباس را کشید سروصدای زیادی راه انداخت، لباس سفید روی سرش افتاد.
فقط از بیدار شدن داماد می‌ترسید. داماد مرد بزرگی بود؛ پیرتر از پدر و هم‌قد و اندازه‌ی کامیونش. حتی فربه و زمخت‌تر از حاج فضل‌الله که گاهی وسط روستا معرکه می‌گرفت و زنجیر پاره می‌کرد. داماد تا حالا حتی یک کلمه هم با او یا خواهرانش حرف نزده حتی به آن‌ها نگاه هم نکرده بود. بمانعلی خود را از زیر سنگینی لباس آزاد کرد و مُشتی نقل دیگر در دهانش ریخت.
خروس خانه‌ی هاجر شروع کرد به خواندن، بعد صدای خروس خودشان درآمد، بعدش خروس خاله‌ زهرا این‌ها و همین‌طور رفت تا آن سرِ ده.
شیرینی نقل گلویش را زد و آن‌را به سوزش انداخت.
مثل مار داخل لباس عروس آبجی خزید. از پایین دامن وارد شد و سرش را از یقه‌ی باز لباس بیرون آورد. سخت توانست سرپا بایستد. پایین دامن را با دو دست نوچش گرفت و شروع کرد به چرخیدن. چرخید و چرخید. وقتی هم که ایستاد همچنان اتاق می‌چرخید.
به محض ایستادن نقل‌ها‌ی نیم‌جویده از داخل معده‌اش به بیرون هجوم آورد و دامن عروس را پوشاند. تعادلش را از دست داد و اتاق در هاله‌ای سفید فرو رفت.

▪︎▪︎▪︎

یک هفته قبل بود که مرد بزرگ برای اولین بار سوار تراکتور کربلایی‌حسین به روستا آمد. کربلایی رفته بود از تلمبه تانکرش را پُر آب کند که کامیون خراب مرد را دیده و او را با خود به قهوه‌خانه‌ی روستا آورده بود.
مرد بزرگ روی تختی که پدر بمانعلی لمیده بود، نشست. همه‌ی مردان قهوه‌خانه می‌دانستند به‌ محض اینکه مرد به سمت پدر نگاهی بیندازد پدر این جمله ها را خواهد گفت:
«حکمت خدا رو نمی‌دونم، بعد از چهار تا دختر پسردار شدم؛ بمونعلی. اسمش و گذاشتیم بمونعلی که نَمیره ولی چه موندنی، لب بالاییش تا برسه به دماغش شکاف داره. لب شکریه، شده دلیل ترس بچه‌های ده. مردم میخوان بچه‌هاشونو بترسونن میگن بمونعلی میاد میخوردتون. چند بار بردم شهر دکتر، میگن چند میلیونی میشه خرج عملش.»

و بعد پدر دوباره خاموش می‌شد و به قول همسایه‌ها می‌شد همان کلوخ چشم‌دار همیشگی که فقط نگاه می‌کرد و حرف نمی‌زد.
بمانعلی که به دنیا آمد، مادر از دیدن او ترسید. خیلی هم ترسید. ولی بیشترین ترسش از پدر بود. نتوانست به بچه شیر بدهد. وقتی که زیر مشت‌ولگد پدر، پستان در شکاف دهان نوزاد گذاشت هم نتوانست نگاهش کند. نوزاد هم که به‌ جای گریه صداهای عجیبی در می آورد نتوانست سینه‌ی مادرش را بگیرد و شیر بخورد. از غصه بود یا از شدت مشت‌ و لگد‌های پدر که مادر چند شب بعد مُرد.
خواهر بزرگتر یعنی آبجی‌ فالی با قاشق آن‌قدر شیر در دهان بمانعلی ریخت و ریخت که زنده ماند و پنج ساله شد.
کلوخ چشم دار ده هم انگار هیچ غصه ای جز شکاف صورت پسرش نداشت. نه بی‌لباسی و گرسنگی بچه‌ها، نه سوراخ و سنبه‌های دوروبر خانه‌شان که در تابستان مار و عقرب و در زمستان سرما را به داخل راه می‌داد. تنها افتخارش این بود که وقتی نوبت گازکشی روستای آن‌ها شده انگشتر مادر را فروخته و خانه‌ که نه، همان آلونک را گازکشی کرده بود.
طی این پنج سال آبجی‌ فالی هرجا که می‌رفت بمانعلی، در حالی‌که پایین دامن او را در دست داشت به دنبالش راهی بود. اگر می‌رفت که شیر چند تا بزی که داشتند بدوشد، به باغ می‌رفت که علف بیاورد، یا داخل مطبخ که روی ساج نان بپزد.
وقتی شب‌های طولانی زمستان آبجی سفیدآب درست می‌کرد، یا زمان ریسیدن پشم گوسفندان سرش را روی پای او می‌گذاشت و به خواب می‌رفت. حتی موقع خوردن قاتق هم، هم‌کاسه و شریک بودند.

▪︎▪︎▪︎

مرد بزرگ چند روزی در ده آمد و رفت تا کامیونش درست بشود، تا دو شب قبل که دوباره پیدایش شد. این بار مستقیم به خانه‌ی پدر بمانعلی آمد. روی نیم دایره سیمانی جلوی در اتاق که رسید، کفش‌های گلی‌اش را تمیز کرد و جعبه‌ها را در دست پدر گذاشت و گفت چهارشنبه آبجی را می‌برد.

کبری بندانداز آمد. اولین بار بود که به بمانعلی گفتند دامن آبجی را رها کند. پشت در اتاق روی زمین نشست و منتظر ماند.
همان شب تنها اتاق خانه پر از پیرمرد و پیرزنان روستا شد و آبجی زیر تور سفید با صورت سرخ از گریه گوشه‌ای کز کرد. بمانعلی سرش را روی دامن بلند عروس گذاشت و خوابید.
دم دمای صبح داخل مطبخ، از سرما که بیدار شد آبجی کنارش نبود، بلند شد و خودش را به اتاق ته حیاط رساند. زیر نور ماه، سفیدی نقل های له شده و برق سکه‌های ریز پلاستیکی دیده می‌شد.
آرام و با احتیاط در اتاق را باز کرد.

▪︎▪︎▪︎

بعد از آن‌که مرد چک میلیونی را به آبجی نشان داد، تصاحبش کرد و خوابید آبجی شیلنگ گاز بخاری را در آورده بود.
داماد هزینه‌ی جراحی لب شکافته‌ی بمانعلی را پرداخت، آبجی عروس شد و حالا هم هر سه، با مرگ سفید رفته‌ بودند.

*در کرمان فاطمه را فالی صدا می‌زدند.

اعظم حسینی

 

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید