سوفیا قدسی – زندگی خصوصی مامان


زندگی خصوصی مامان:
سوفیا
7+
بهار بود و آسمان هم برای همدردی با او چشمانش آماده‌ی باریدن. مثل همیشه پنجره‌ی آشپزخانه باز بود، از پشت حصار فلزی نگاهی به ابرهای سیاه‌پوش انداخت، نفس عمیقی کشید. چهل روزِ گذشته را مانند سایه‌ای در خانه‌ی کودکیش بالا و پایین رفته بود. دستش روی قفل پنجره مردد ماند. بوی نم باران او را از بستن آن منصرف کرد. برگشت و روی صندلی همیشگی‌اش نشست، دستها را روی میز و سرش را روی آنها گذاشت، خودش را رها کرد.
…………………………………………………………………………………..
_ ” سلام، امروز چطوری؟ “
نفس عمیقی می‌کشد و با همان شادی همیشگی در صدایش می‌گوید: ” مثل همیشه.”
_ ” خسته نشدی هر روز از این پنجره به منظره‌ی تکراری نگاه می‌کنی؟”
_ ” این فصل که تکراری نمی‌شه، نه منظره، نه بو، نه صدا.”
نانها را تکه تکه می‌کند و دسته دسته داخل پلاستیک می‌گذارد و به طرف فریزر می‌رود: ” آره راست میگی! امروز وحشیانه بارون میاد. ببین‌، لیچ آب شدم.”
_ ” وحشیانه؟ این چه کلمه‌ایه؟ چطور به این زیبایی، میگی وحشیانه؟ در ضمن چرا چترو همراه خودت نبردی؟ “
تکه‌ای از سوخته‌ی نان را در دهان می‌گذارد و با دستمال روی میز را تمیز می‌کند، شانه‌اش را بالا می‌اندازد: ” نمی‌دونم، فکر نمی‌کردم اینقدر شدید بباره. یادت رفته دختر خودتم! زیر باران باید رفت و از این حرفا! میگم وحشیانه چون مغزم داشت سوراخ می‍‌شد.”
دستش را به کمرش می‌گیرد و دست دیگرش را به میز تکیه می‌دهد: ” کاش اون پنجره رو ببندی، نصف آشپزخونه رو آب برداشت. نیگا کن، جلو دامنت هم خیس شده. سرما می‌خوری ها؟”
_ ” برو لباساتو عوض کن، چای دم کردم، تا تو بیای میزو هم میچینم!”
……………………………………………………………………………………
مامان سیمین عاشق هوای ابری و نم بارون و رایحه‌ی خاک خیس خورده بود. وقتی تو پارک می‌نشست، علفای کنارشو میکَند و عمیق بو می‌کرد، بعدش هم می‌گفت: ” آخی، ریه‌هام جون گرفتن!”
همیشه اوایل پاییز و بهار می‌رفتیم شمال! بیشتر از مقصد، مسیر واسش دلنشین بود. گاهی آسمونو به صدای حبیب مهمون می‌کرد و گاهی هم هایده! شمالو نه به خاطر دریا، بیشتر برای جنگل و بوی تلخ و مرطوبش دوست داشت. منظره‌ی هر دوتامون یکی بود، اما توصیفات مامان رو کسی درک نمی‌کرد. چیزی رو که اون می‌دید، هیچکس نمی‌دید. از اینکه همیشه آخر حرفاش گیج و منگ بهش زُل میزدم خندش می‌گرفت بعد دستشو میذاشت روی قلبمو می‌گفت: ” با این ببین!” اما افسوس که دیر چشم قلبمو باز کردم.
……………………………………………………………………………….
_ ” مامان میگما، کاش همیشه بارون بباره! دقت که می‌کنم هر وقت بارون میاد، صبحونمونم مفصله!”
_ ” دستت درد نکنه، من کِی واسه‌ی تو صبحونه‌ی بد گذاشتم؟!”
نگاهش را با قهری همراه ناز به پنجره می‌دوزد، لبخندش را دوباره تکرار می‌کند: ” بوی بارون اشتهای آدمو باز می‌کنه! صداش هم که نگم، یه تراپیه!”
_ ” از سر صبحی چقدرم دلش گرفته!؟ ول کن هم نیست.”
_ ” لیوانتو بده چای بریزم! آسمون بهار که هیچ‌وقت دلش نمی‌گیره! واسه فخر فروشیه! واسه به رخ کشیدن زیبایی فصلشه!”
لیوان پر شده از چای را جلویش می‌گذارد و روی صندلی مینشیند: ” گوش کن، صدای بارون با صدای چکاوک، چه ریتمی گرفته! این نوا واسه خود بهشته!”
کمی مربای توت فرنگی روی نان و کره‌اش میمالد ودر دهان میگذارد: ” آره خیلی قشنگه! کاش هیچ‌وقت ماشین از این کوچه رَد نشه!”
خورده نانهای ریخته شده روی میز را با دستانش جمع می‌کند و همین‌طور به بیرون خیره می‌شود: ” فکر کنم آروم شد! باید عجله کنم وگرنه دیر میرسم مدرسه.”
_ ” تو برو، من خودم میزو جمع می‌کنم. نونهای دستتو هم بریز پای پنجره.”
ظرفها را داخل سینک ظرفشویی می‌گذارد. آهنگ مبایلش را روشن و دستکش ساق بلند زرد رنگ را دستش می‌کند و با شروع آهنگ، قِرِ ریزی به کمرش می‌دهد. تکانهای موزونش گلهای دامن سه وجبی‌اش را به رقص وا می‌دارد و رانهای خوش تراشش را به نمایش می‌گذارد. صدای نرم باران و آواز چکاوک با نوای آهنگهایش و بهم خوردن ظرفها آرامشی وصف ناشدنی در او بوجود می‌آورد.
مقنعه‌ی سورمه‌ای رنگ را سرش می‌کند، روی پاشنه‌ی پا چرخی می‌زند و دستش را به چهارچوب در آشپزخانه می‌گیرد: ” اُاُاُ سیمین بانو، باز بهارو، بارانو، چکاوکو، البته که صدای خوش بانوعهدیه!!!، جمع همه خوبان!!!”
خنده‌ی بلندی سر می‌دهد: ” امروز واسه بچه‌ها از بارون بگو، از ترانه، از همه‌ی چیزهایی که به زندگی رنگ میپاشه!”
پاهایش را محکم به هم می‌کوبد وسلام نظامی میدهد: ” چشم قربان، امروز درس و مشق و کتاب تعطیل، امروز درس زندگی! هر چند این آخر سالی درسامون شده درس زندگی!!”_ ” این درس، از تو کتابا در نمیاد. این بچه‌ها بزرگ میشن اونوقت معنی حرفای تو رو می‌فهمن !معلم کلاس اول شدن، هم سخته هم خیلی مهم.”
…………………………………………………………………………………….
حرفهای مامان سیمین همیشه یه چیز خاصی واسه شنیدن داشت. منظره‌ی روبروی پنجره که دید هر روزه‌ی ما بود با توصیفات متفاوت مامان سیمین هر بار جذابتر و دیدنی‌تر می‌شد . پارک کوچک مثلثی شکل با درختان چنار پیر و چند نیمکت دفورمه شده توسط چند نوجوان و زمینی با چمنهای تُنُک، دیوار زیبایی بود که دید خانه‌ی همسایه را محدود می‌کرد. کلاغهایی که پاییز روی درختان پارک صدایشان را هر چه بلندتر به رخ یکدیگر می‌کشیدند و گوش رهگذران و همسایه‌ها را می‌خراشید، برای گوش مامان آهنگین و موزون بود .
……………………………………………………………………………………
سرش را بالا آورد، چقدر منتظر این تنهایی بود تا آن طور که می‌خواهد با مادر خلوت کند. اشکهایش بدون اجازه‌ی او راه باز کرده و آستینهایش سَدّی برای جاری شدن آنها بودند. دلش می‌خواست مانند گذشته گوشه‌ای بنشیند و او را زیر نظر بگیرد، از حرکاتش حالات روحیش را بفهمد. تلفنش همان محل همیشگی روی کابینت کنار نزدیکترین پریز برق بود، بی‌اختیار از روی صندلی بلند شد، آن را برداشت و روشن کرد؛ همان طور که انتظارش را داشت، صفحه‌ی آن روی برنامه‌ی موسیقی بود. صدای ویگن در آشپزخانه پیچید. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.
……………………………………………………………………………..
_ ” باز که معجزه کردی، سیمین بانو! باز که تموم هنر و عشقتو ریختی تو این، که نمی‌دونم غذا بگم؟ معجون بگم؟ اثر هنری؟ البته فکر کنم استاد ویگن هم بی‌تأثیر نبوده!؟ همراهیت کرده!”
_ ” مگه بدون آهنگ و آواز میشه کار کرد؟”
لبخند، به پهنای صورتش گشوده و ردیف دندانهای سفید، اما ناموزونش نمایان می‌شود: ” بخور تا سرد نشده.”
نگاهی به غذا انداخت، چشمانش را بست و با ولع بوی آن را به درونش کشید: ” خیلی وقته این غذا رو نپخته بودی؟!”
_ ” آره، یادم رفته بود این غذاهم وجود داره، وتو خیلی دوسش داری!”
لبخندی زد:” آره، بابا هم این غذا رو خیلی دوست …”
لبخند روی لبانش خشک می‌شود، نگاهش به غذا خیره می‌ماند، قاشق بین انگشتانش سنگینی می‌کند و روی بشقاب می‌افتد.
به سرعت از پشت میز بلند می‌شود و جلوی پای مامان سیمین روی زمین می‌نشیند، سرش را روی زانوهایش می‌گذارد: ” معذرت میخوام، معذرت می‌خوام، نمی‌خواستم ناراحتت…”
موهایش را نوازش می‌کند، بغض مانند قفلی آهنین دهانش را بسته بود. آب دهانش را به سختی فرو می‌دهد: ” اینکه بگم فراموش کردم، دروغ گفتم. این زخمیه که همیشه گوشه‌ی قلبم تازه باقی می‌مونه. برای خیلی از زنها این مورد ویا بدتر از این اتفاق افتاده، و خیلی از اونها گذشتن، بخشیدن ویا جدا شدن. خیلی ساله که گذشته اما من نه قدرت گذشتن دارم، نه توان بخشیدن. این درد با من پیر شد. فقط سعی می‌کنم فکر نکنم.”
آب بینی‌اش را بالا می‌کشد و خنده‌ای از روی اجبار می‌زند: ” پاشو بخور تا سرد نشده.”
نگاهی دوباره به دخترش می‌اندازد، با همان لبخند و بغض در صدایش آرام و شمرده می‌گوید: “
جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند
چه باک زان همه دشمن چو دوست‌دار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
……………………………………………………………………………….
از کودکی همیشه دوست داشتم گوشه‌ای از خونه رو واسه بازی انتخاب کنم که مامان جلو چشمم باشه، واسه همین تمام حالات مامان رو می‌فهمیدم. از وقتی به یاد دارم صبح‌ها با صدای موسیقی بیدار می‌شدم و بعدش هم صبحانه‌های رنگارنگ مامان.
هیچ وقت از حالت چهره‌ی مامان حال درونشو نمی‌شد فهمید. از مدرسه که برمی‌گشتم، لباسهای شسته شده روی بند رخت و گیره‌های همرنگ با اونها نشان از شروع روز خوش مامان بود و من خدا خدا می‌کردم که هیچ چیزی این حال خوش مامانو بهم نزنه. بوی غذاهاش همیشه از سر کوچه دماغمو قلقلک می‌داد و قدمهامو تندتر می‌کرد.مامان شاید همسر دلخواه بابا نبود اما مادر فوق‌العاده‌ای بود، بعد از خیانت بابا چشمهای مامان دیگه اون نور همیشه رو نداشت، چند روزی بود که دیگه با صدای آهنگهای مامان بیدار نمی‌شدم. چند روزی بود که دیگه دامنهای گلدار کوتاهشو نمی‌پوشید، دیگه رنگ گیره‌ها با لباسها هماهنگ نبود، دیگه غذاهاش بوی قبل رو نمی‌داد، صبحانه‌های رنگی، دیگه رنگ نداشت، دیگه لبخندهای کشدار نمی‌زد و من مطمئن بودم که با رفتن من به مدرسه، مامان یک دل سیر با درختها، آسمون و کلاغها درد و دل می‌کنه. بابا بی هیچ توضیحی رفت، مامان هیچ وقت جلو بابا گریه نکرد، هیچ وقت التماس نکرد و با سکوتش اونو بدرقه کرد. اون روز تنها روزی بود که من دیدم مامان بعد از پنج ماهو سه روز بی‌صدا شکست، اما من صدای آوار شدنشوشنیدم، فرو ریختنش رو دیدم، و در خلوت به خودم پیچیدم. شمردن شبها و روزهایی که بی بابا طی شد، از دستم خارج و تقریبن تبدیل به خاطره شدند. چند ماه کذایی که مامان با قیافه‌ی به ظاهر خوشبختش سعی در عادی جلوه دادن زندگیش می‌کرد گذشت غافل از اینکه من تمام حرکات اونو از حفظ بودم و ازکوچکترین تغییر، حتی در راه رفتنش، حال درونیش رو متوجه می‌شدم. شده بودم یار غار مامان، تلاش می‌کردم که به روزهای عادیش برگرده، طول کشید، اما برگشت.
روزی که دوباره با صدای بانو هایده چشم باز کردم، دنیا از نو مال من شد. اون روز صبح مامان پیراهن زرشکی ساده‌ای پوشیده بود، تا چشمش به من افتاد با ناز به طرفم اومد و دستم رو گرفت و با هم شروع به رقصیدن کردیم. من اون دختر بچه‌ی درون مامان رو که نزدیک یکسال گوشه‌ای چُمباتمه زده بود رو اینبار مست و سرخوش می‌دیدم. زندگی مامان ناخواسته به دو بخش تقسیم شد، قبل خیانت و بعد خیانت.
………………………………………………………………………………….
چشمانش را باز کرد، نفس عمیقی کشید. با آستینش اشک چشمانش را پاک کرد. کشان کشان خودش را به مبل داخل هال رساند، جسم سنگینش را روی آن رها کرد. پاهایش را آرام بالا آورد و آنها را در آغوش گرفت. آنقدر به گوشه‌ی مبل و جای همیشگی مادر چشم دوخت تا پلکهایش سنگین شد.
…………………………………………………………………………………
_ ” چی داری نگاه می‌کنی؟”
_ ” ادامه‌ی سریالم، تازه داستانش داره جون می‌گیره.”
_ ” سریالای ترکی مگه جون هم می‌گیرن؟!”
روی مبل دراز می‌کشد و سرش را روی پاهای مامان سیمین می‌گذارد و زیر چشمی او را می‌پاید. از لبخندهای گاه و بیگاهش، از برق اشکهای جمع شده در چشمش و از دزدیدن نگاهش و سرخ شدنش تا بنا گوش، صحنه‌های فیلم را میشد حدس زد.
پشت لبخندهایش، هزاران آه نهفته بود که با دیدن هر صحنه‌ی خنده‌دار، جنون‌آمیز به بیرون پرتاب می‌شد. با هر قطره اشکش خاطره‌ای مذموم و نفرت انگیز جاری می‌شد و با هر سرخ شدنش، به دنبال همراه ایده‌آلش در هر صحنه می‌گشت.
فیلمها و سریالها بهترین راه فرار مامان از خاطرات، از زندگی و حتی از خودش بود. برای شناخت مامان، ساعتها تماشای اون از کودکی برایش کافی بود.
_ ” خیره شدن تو چشم آدما هیچ خوب نیست، حتمن اینو می‌دونی دیگه؟!”
سرش را از روی پاهای مامان برداشت و با شیطنت دخترانه‌اش نگاهی به او انداخت: ” شما هم می‌دونی که راه ورود به درون هر انسانی چشمهای اونه؟!”
_ ” حالا تو می‌خوای به درون من راه پیدا کنی که چی بشه دختر؟”
_ ” اوهووووو، من خیلی وقته که راه پیدا کردم! حتی اونجا زندگی می‌کنم!”
_ ” چه ترسناک، پاشو زیر اون زودپزو خاموش کن الان صداش محله رو برمی‌داره.”
………………………………………………………………………………….
صدای زودپز با بلندگوی ماشین بازیافت یکی شد و او را از خواب پراند. دستش را جلوی صورتش گرفت. چقدر روزهای با مادر بودن برایش خاطره‌انگیز بود، حتی بعد از مرگش هم دوست نداشت آنها را تمام شده بداند، درست مانند مادر که با تعریف خاطرات کودکیش گویی فیلمی را بازسازی می‌کند.
چشمهایش روی دیوار خاطرات به چرخش درآمد، دیواری که باعث غرور مادر بود.عکسهای سیاه و سفید، مادربزرگ و پدربزرگ که در آنها می‌خندیدند، عکسهایی که چهره‌ی خاله‌ها و داییها در آنها خیلی مشخص نبود و مادر با تعاریفش به آنها جان می‌داد. از جایی به بعد عکسها رنگ گرفته بودند، مادر پیچیده شده در قنداقی سفید در آغوش مادربزرگ کنار بخاری زغالی، مادر، کودکی یکساله که روی اسبی سفید نشسته و دستی او را نگاه داشته بود.
………………………………………………………………………………..
_ ” مامان! قضیه‌ی این عکسو تعریف می‌کنی؟!”
لبخندی می‌زند و کنارش می‌نشیند:” دیوار خاطرات تموم شد، نوبت به آلبوم رسید؟ یه پیشنهاد دارم، روزی یه عکسو واست تعریف کنم! اینطوری سرمون هم گرم میشه!”
_ ” فکر خوبیه! از همین الان شروع کنیم!”_ ” یه سقف با تیرهای چوبی با یه دیوار به رنگ آبی، که هر سال وظیفه‌ی یکی از دایی‌هام بود که رنگش کنن، روی این دیوار بزرگ چهارده تا گیره که هر کدوم واسه‌ی یکی از اونها بود، هر وقت که همه با هم میرفتیم خونه‌ی مادربزرگم جا واسه‌ی بقیه نبود، یه اتاقی بود به اسم صندوق‌خونه، که با یه در چوبی همراه شیشه‌های بزرگ از هال جدا می‌شد و بقیه لباسامونو اونجا می‌ذاشتیم. این پنجره رو میبینی گوشه‌ی عکس؟ این یه پنجره‌ی بزرگ سرتاسری روی یه طاقچه‌ی کوتاه بود که مادربزرگم هر روز سحر چه هوا گرم بود، چه سرد اونو باز می‌کرد و به گفته‌ی خودش هوای بهشت رو به خونه دعوت می‌کرد.
هفت تا درخت سپیدار درست وسط حیاط با دیوارهای کاهگلی وخیلی بزرگ، که شبها با وزش کوچکترین نسیم صدای زنگوله‌وار برگهاش، لالایی اهل خانه بود و روزها پای اونها محل امنی برای خاله بازی خاله‌ها و وسیله‌ی قدرت‌نمایی داییها.
اون خونه، اون حیاط، اون محله، برای ما بچه‌ها که عضو کوچیکی از اون خانواده بودیم و بیشتر اوقات دور مادربزرگ جمع می‌شدیم، تعریف بهشتو داشت. از انواع درختهای میوه، تا بوته‌های گل یاس بنفش و محمدی. فقط جوی عسل رو کم داشت.
حوض بزرگی که شبیه گل پنج پر بود و داخلش به رنگ آبی‌زنگاری! تابستونا داییها اونو پر می‌کردن و یکی‌یکی همو هل می‌دادن داخلش! هر کی زیر آب می‌تونست بیشتر دووم بیاره حس غریق نجاتو داشت. سعی می‌کرد از شنای بقیه ایراد بگیره.”
……………………………………………………………………………………..
عاشق خنده‌ها و ریسه رفتن‌های مامان سیمین بعد از تعریف خاطرات محبوبش بودم. عکسی با دوازده پسر قدونیم‌قد که هرکدوم به نسبت روحیه و اخلاق، ژستی متفاوت داشتند و چهار دختری که از خجالت روی هم کج شده و با گونه‌های سرخ شده گوشه‌ی روسریشونو به دندون گرفته بودند، از آلبوم خارج شد و روی دیوار خاطره‌ها جا گرفت. پدربزرگ و مادربزرگ مامان، خاله‌ها و داییها، خواهر و برادر و البته من! با اینها قسمتی از دیوار خونه رو رنگ کرده بود. تمام کسانی که واسه مامان گذشته رو ساخته بودند و با بعضی از اونها در حال، هنوز هم زندگی می‌کرد و برای ساختن آینده‌ای که به خاطر من، از خیلی چیزها دست کشیده بود.
جای عکسهای عروسیش و دونفره‌هاش با بابا، هنوز خالی بود. هیچ وقت به خودم اجازه ندادم از مامان واسه جای خالی اونها سوالی بکنم و هنوز نفهمیدم چرا هیچ جایگزینی پیدا نشد.
…………………………………………………………………………………..
اتاق خواب مادر همیشه تمیز بود و بوی عطرش همه جای آن نشسته بود. به سمت تخت می‌رود، کنار آن می‌نشیند، رویه‌ی نرم بالش را نوازشی می‌کند و رایحه‌ی مادر را با تمام وجود به درون می‌کشد. نگاهی به اتاق می‌اندازد، برخلاف او، محدوده‌ی مادر رنگارنگ بود. از دیوار آبی گرفته، تا ملحفه‌های صورتی ساتن و پرده‌های نیلی و کمدی لبالب از لباسهای گونه‌گون. از زمانی که به یاد داشت دنیای مادر را رنگی دیده بود. تنها نزدیک یک سال بعد از رفتن پدر با وجود آبشار رنگها، همه چیز برای هردویشان خاکستری بود. هر چند مادر ظاهرش را حفظ می‌کرد اما چشمانش گویای احوال درونش بود. تازه می‌فهمید مادر به ظاهر خودش را جمع و جور کرده بود. لباسهای رنگی، عوض کردن رویه‌ی مبلها، تعویض تخت و ملحفه‌ها، رنگ کردن اتاق.
…………………………………………………………………………………..
_ ” مامان چه رنگی رو دوست داری؟”
_ ” من؟ … نمی‌دونم، بستگی داره، واسه‌ی چی و کجا باشه؟”
_ ” یه رنگ بگو دیگه، اونی که از همه بیشتر دوست داری! واسه هر چی!”
_ ” همه‌ی رنگا رو دوست دارم. نمی‌تونم بینشون انتخابی داشته باشم آخه. ببین، من صورتی رو دوست دارم، سبزو دوست دارم، بنفش، زرد، سفید، نارنجی و و و و و همه‌ی رنگها! می‌خوای یه دستی هم به اتاق تو بکشم؟!”
خنده‌اش به هوا پرتاب شد: ” نه مامان جان! با اتاق من کار نداشته باش! هر کس محدوده‌ی استحفاظی خودشو دست بگیره. کل خونه رو رنگین کمون کردی دیگه!!”
……………………………………………………………………………………..
پچ‌پچ‌های اطرافیان بعد از رفتن بابا خیلی آزارم می‌داد. یک عده مامانو مقصر می‌دونستن، یک عده بابا رو. من هیچ وقت دوست نداشتم بین اونها یکی رو انتخاب کنم، اما بابا رفت و دیگه خبری از ما نگرفت. منو مامان سیمین موندیم واسه هم. مامان نمی‌خواست کسی بفهمه که از ترجیح بابا عذاب می‌کشه و اینو با لباسها و ظاهر زیباش به همه نشون می‌داد، اما فقط من می‌دونستم که درون مامان چی می‌گذره. من عاشق بهارِ صورتی، تابستانِ سبز، پاییز زرد و نارنجی و زمستانِ سفیدِ مامان بودم. من عاشق پیراهنهای کوتاه و رنگی، کفشهای کتانی و انرژی هر روزه‌ی مامان بعد از کلاسهای ورزش و پیاده‌روی صبحگاهیش بودم.من یار غارش بودم یا اون سنگ صبور من، نفهمیدم؟
………………………………………………………………………………………………………..
آهی سنگین از نهادش خارج می‌شود، در کمد لباسهای مادر را می‌بندد. آینه‌ی قدیِ رویِ آن حقیقت را مثل همیشه محکم به گوشش می‌زند. اندامش را در آینه ورانداز می‌کند و دستی به کمرش می‌کشد. مدتی بود که حس می‌کرد جاذبه‌ی زمین با لجبازی بیشتری موها، چشمها، گونه‌ها و هر چه که درونش بود را به سمت خودش می‌کشد. به آیینه نزدیکتر می‌شود. رنگ و رویش به زردی می‌زد، ابروهایش او را دختر نوجوانی نشان می‌داد که در دهه‌های گذشته می‌زیسته. به یاد داشت که مادر برای کوچکترین بی‌نظمی او را مواخذه می‌کرد، از بهم ریختگی اتاقش گرفته تا سرو صورت و لباسش. از داخل آینه به میز آرایش مادر نگاهی می‌اندازد، لبخند تلخی می‌زند و به سمتش می‌رود. رژ گلبهی که خودش به مناسبت روز مادر برای او خریده بود را به لبانش می‌مالد و دستی به سرو رویش می‌کشد. یکی از مانتوهای او را می‌پوشد، شالی به سر می‌کند و به طرف مزارش به راه می‌افتد.
سنگ مزار مادر را تازه گذاشته بودند، سنگی از جنس مرمر با رگه‌های صورتی. لبخندی می‌زند و کنارش می‌نشیند. با کمی آب صورت سنگ را می‌شوید و گلهای رنگی را روی آن پخش می‌کند.
_ ” سلام مامان سیمین! امروز چطوری؟!”
سرش را به سمت آسمان می‌گیرد: ” ببین امروز همون هواییه که دوست داری! فکر کنم باز می‌خواد وحشیانه بارون بباره؟”
چشمانش را می‌بندد و دستش را روی قلبش می‌گذارد.
_ ” این چه کلمه‌ایه؟ بارون بهار که وحشی نمی‌شه! باز هم که یادت رفت چترو برداری!”
سوفیا

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید