رسول عابد – کاخ کاغذی


کاخ کاغذی

سکوت‌ها تبدیل شده بودند به فریادی سوزناک در پشت حنجره. چشم‌ها در برابر گریه مقاومت می‌کردند، بغض همچون تیغه‌‌ای در گلویش گیر کرده بود و دیگر نای حرف زدن نداشت. از درون می‌سوخت اما به دنیای بیرون لبخند می‌زد. تنها همدم دلش کاغذهای سپیدی بودند که جوهر آن از خون دل چکه می‌کرد. پس از هر دلنوشته‌ای که می‌نوشت برای اینکه کسی نبیند، کاغذ را مچاله می‌کرد و داخل سطل آشغال می‌انداخت؛ گاهی پاره‌شان می‌کرد و گاهی می‌سوزاند و خاکسترها را با نفس‌هایش می‌پراکند. در اعماق وجودش، زندانی از مرگ برای احساسات خود ساخته و کلید آن را به دست قلمش سپرده بود. وقتی سخنی از آن بیرون می‌ریخت، بلافاصله تمام مدارک را نابود می‌کرد تا مبادا کسی بخواند، ببیند یا بشنود. از تمام دردها، ناله‌ها و ضعف‌هایش با کاغذها سخن می‌گفت و تنها ترس او این بود که مبادا اسرارش فاش شود و نقاب از چهره‌اش بیفتد‌. نگاهی به سطل آشغال اتاق انداخت؛ پر از کاغذهای مچاله. احساس کرد کمی دلش سبک و آرام شده. به سمت تخت رفت تا بخوابد که ناگهان با صدایی آشنا سرش را چرخاند. «تو حق نداری این کارو با ما بکنی!» صدای خودش بود اما شک نداشت که لبانش تکان نخورده.
قلبش به تب و تاب افتاد. نگاهی به ساعت انداخت و فهمید چند ساعتی از وقت خوابش گذشته. با خود گفت حتما از بی‌خوابی دچار خیال شده و راهش را سمت تخت ادامه داد.

کورسویی از نور مهتاب که از پنجره سرک می‌کشید، او را به فکر فرو برد. با سنگینی افکارش، احساس کرد فضای اتاق هم تاریک‌تر شده.
دوباره تنهایی، دوباره ترس …
افکار بیگانه همچون مهمان ناخوانده‌ای، سرزده وارد کلبه کوچک سرش شدند. مهی غلیظ آرام آرام فضای اتاق را تاریک کرد. سایه‌ای شبیه ابر تیره اطرافش حصار کشید. انگار دریایی از غم‌ها می‌خواستند او را در خود غرق کنند. چشم‌هایش سنگین شد اما ذهنش درگیر بود. ناگهان تاریکی همه چیز را بلعید. سایه، قربانی‌اش را مثل مرگ در آغوش گرفت و در سرزمینی تاریک رها کرد.
ایماژ که هنوز در شوک عظیمی به سر می‌برد با تعجب به اطراف خود نگاه کرد. داخل گورستانی متروک در دل شب، صدای ضجه و ناله‌های کودکی به گوش می‌رسید. کودکی که می‌گریست، تنها صدای دهشتناک آن خاکستان نبود؛ آوای جغدها، کرکس‌ها و کلاغ‌ها هم او را در این سمفونی خوفناک طبیعت همراهی می‌کردند.
با وجود ترس، آرام و محتاط سمت صدا گام برداشت. بالاخره او را دید. کودکی در گوشه‌ی قبر نشسته و زانوی غم بغل گرفته بود.
– «آهای پسرجون، این وقت شب، اینجا چکار می‌کنی؟!»
ناگهان سایه‌ای از پشت درختان پدیدار شد. دست او را گرفت و هردو در آسمان به پرواز درآمدند. ترس در تک‌تک سلول‌های ایماژ جریان گرفت انگار با فرشته مرگ ملاقات کرده باشد. سایه با سرعتی سرسام‌آور او را به مقصدی نامعلوم می‌کشاند و سپس در جای غریبی رهایش کرد: سفیدی مطلق.
ایماژ بلند شد و با اضطراب به اطراف نگاه کرد. خودکاری مشکی روی زمین افتاده بود و هیچ نشانی از موجودی زنده دیده نمی‌شد. با گیجی و منگی دنبال راه خروج می‌گشت. بی‌رمق و ناامید، سمت جلو حرکت کرد. خودکار هنوز همان‌جا بود، بی‌حرکت.

توجهش را جلب کرد. خم شد و خودکار را برداشت. ستاره‌ای روی زمین کاغذی کشید و خواست دوباره راهش را ادامه دهد اما در کمال تعجب دوباره همان‌جا ایستاده بود انگار روی تردمیل حرکت کرده باشد.
در آن لحظه، ذهنش تهی بود از واژه، از راه، از امید. قلم را برداشت تا احساساتش را بر تن کاغذ بکوبد و نوشت:
“در دنیایی که دستمان از آرزوهایمان کوتاه است بی‌شک مرگ هم آرزوست.”
اما این کلمات، نتوانستند حالش را خوب کنند. همیشه بعد از ریختن دردهایش روی کاغذ، نوبت می‌رسید به دلداری دادنِ خودش. از رویاها و روشنایی‌های آینده می‌نوشت، از امیدی که روزی بر تاریکی غلبه خواهد کرد.
چند قدم به عقب رفت و دوباره نوشت.
“کاش در زندگی یک بار فرصت این را داشتیم که به آینده سفر کنیم و به مشکلات امروزمان بخندیم و برگردیم.”
اما آن کلمات هم نتوانستند آرامَش کنند. دوباره نوک قلم بوسه‌ای بر کاغذ زد.
“آدم‌های بزرگ، کوله باری از زخم‌های بزرگ را بر دوش می‌کشند.
زمین می‌خورند، زمین‌گیر نمی‌شوند
شکست می‌خورند، تسلیم نمی‌شوند
تنهایی را تنها به دوش می‌گیرند
هر وقت بارشان سنگین‌تر شد می‌بخشند تا از سنگینی آن کاسته شده و به بزرگیشان افزوده گردد.
هاله‌ای از دردها دورشان حصار می‌کشد و با صبر و شکیبایی از درون همان پیله‌ی درد، مردان زاده می‌شوند.”

 احساس کرد تاریکی روشنایی اتاق را می‌بلعد. سرش را چرخاند و یکباره سایه وارد بدنش شد. مثل صاعقه‌ای که به تنش برخورد کرده باشد، تمام وجودش به لرزه درآمد. وقتی چشمانش را باز کرد، روی تخت دراز کشیده بود. نفس زنان سمت بطری آب رفت تا کابوسی که هنوز در بغض گلویش گیر کرده بود، قورت دهد. این نمی‌توانست فقط یک کابوس باشد. تمام وجودش درد می‌کرد، دردی که پس از برخورد با سایه شکل گرفته بود. درحالی که دستانش می‌لرزید، بطری آب را سر کشید و از شدت درد بی‌هوش شد و بر زمین افتاد.

***

چند روزی از آن رویداد می‌گذشت. مثل همیشه جرأت نکرده بود موضوع را با کسی در میان بگذارد.
از موقعی که افکار منفی، افسار ذهنش را به دست گرفته بود، احساس می‌کرد سایه‌ای سیاه مدام در اطرافش می‌پلکد. وقتی چشمانش را می‌بست، حضورش را بیشتر احساس می‌کرد و موقعی که افکارش سنگین‌تر می‌شد، وجود سایه هم پررنگ‌تر دیده می‌شد.
گاهی صداهایی می‌شنید که واقعیت نداشتند ولی باز هیچ راهکاری به ذهنش خطور نمی‌کرد. انگار تنهایی دروازه‌ی جنون را به رویش گشوده باشد. وقتی در اتاق تنها می‌نشست، یک‌باره همه جا رنگ می‌باخت. تاریکی همه جا را در آغوش می‌گرفت و افکار او را همراهش می‌برد. سایه روح او را می‌دزدید و در جای غریب رها می‌کرد.
دوباره شروع شد. آن شب دل آسمان هم ابری بود انگار با احوال پریشان ایماژ همدلی می‌کرد. دلتنگی قطرات باران، بی‌قرار خود را به پای پنجره می‌کوبید. همان موقع بود که چهار دیواری اتاق، لباسی از سایه به تن کرد. کم‌کم فضای اتاق کوچک و کوچک‌تر ‌شد. در یک آن موجودی خوفناک به سمتش حمله کرد؛ شبحی تاریک و ترسناک با چشمانی سرخ.
در یک چشم به هم زدن، دوباره همان‌جا، همان نقطه و همان صدای گریه‌ی آشنا؛ همان گریه‌ای که در کابوس‌هایش تکرار و تکرار می‌شد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد به ترس خود غلبه کند. طرف صدا حرکت کرد. از دور مقبره‌ای را دید که مهی خاکستری از داخلش بیرون می‌خزید. صدا از همان نقطه می‌آمد.
-« آهای پسرجون، نترس. میام دنبالت. »
آسمان شروع به غریدن کرد و صاعقه‌ای داخل حفره اصابت نمود. ایماژ با دیدن صحنه رنگ باخت و همان لحظه سایه، روبرویش ظاهر شد. دست او را گرفت و هردو در آسمان به پرواز درآمدند.
ایماژ در جای تاریکی ظاهر شد. در میان تاریکی، تنها دری با علامت سوال دیده می‌شد و صدای اغواگری او را سمتش می‌کشید.
پاهایش بی‌اختیار، رد نگاهش را دنبال می‌کرد. در را باز کرد، نوری از داخل آن ساطع می‌شد. وقتی با دست لمسش کرد، خود را در دنیای جدیدی یافت؛ جایی میان کلمات. کلمات سرگردان، بی‌قرار روی کاغذ می‌رقصیدند و او را به جلو هل می‌دادند. همان سمتی که دفتری به دیوار تکیه داده بود. دفتر فانتزی با طرح شازده کوچولو که روی اخترک نشسته و به ستاره‌ها نگاه می‌کرد. هر جا می‌دید می‌شناختش. دفتر باز شد و کلمات همچون سیاهچالی او را به داخل مکیدند. ایماژ داخل صفحات دفترش سُر می‌خورد. دستخط دلنشینش جای خود را به خاطرات تلخ گذشته داد و او در مردابی از کلمات دست و پا می‌زد، بی‌آنکه راهی برای نجات بیابد.
تمام زخم‌های گذشته مثل هیولایی ترسناک دهان باز کرده و آماده بلعیدنش بودند. واژگان، تبدیل شده بودند به سایه‌ای خوفناک. با هجوم سایه، ایماژ معلق در هوا و چند متری به عقب پرتاب شد. هیچ دردی در جسمش احساس نمی‌کرد اما درد شدید‌تر از یک خراش سطحی بود انگار گازی از احساساتش زده باشند. پوست گندمی ایماژ تیره‌تر شد و رگ‌های دستش متورم شدند. درد در دردناک‌ترین هیبت خود، او را به لبه پرتگاه کشاند، بی‌آنکه اجازه‌ی سقوط بدهد. ایماژ لحظه‌ای آرزوی مرگ کرد.
هر صفحه از دفتر خاطرات همچون پتکی بر سر ایماژ فرود می‌آمد. در نیمه‌های دفتر، واژه‌ها گرد هم آمدند و طوفانی به پا کردند. کلمات دهان باز کرده و آماده بلعیدنش بودند و یکباره ایماژ در جهنمی از کلمات چشم گشود. داخل گودالی عظیم، کلمات آتشین دیوانه‌وار به او هجوم آوردند و ایماژ از ترس فریاد کشید. دیدن آن صحنه طوری ترسناک بود که ترجیح داد چشمانش را ببندد و ناخودآگاه اشک از گوشه چشمانش بیرون خزید. وقتی چشمانش را باز کرد خود را داخل اتاق یافت در حالی که سرش را از کاغذ بیرون آورده بود. کاغذها از اشک، خیسِ خیس بودند و نوشته‌ای جدید روی کاغذ دیده می‌شد.

« مرگ … مرگ … مرگ
ای رفیق و همدم ابدی من به استقبالم بیا
خستگی سلول به سلولم را اسیر کرده
بیا که تلخی تو از شیرینی زندگی برایم شیرین‌تر است.
گم شده‌ام در صفحه زندگی …
هر جوهره زندگی‌ام سرشار از توست
هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه مرا تا مرز جنون میبری و باز‌می‌گردانی‌ام. بیا و تمام کن این بازی مسخره را. با بی‌اعتنایی‌ات آتش به هستی‌ام نزن. بیا و ورق بزن. این بار عشق را تو از نگاهم بخوان. بیا که هر کلمه از کاغذ پاره‌های وجودم، نام تو را فریاد می‌زند.»
ایماژ احساس می‌کرد نوشتن او را دچار توهم می‌کند و تصمیم گرفت مدتی از نوشتن فاصله بگیرد. همیشه چند هفته قبل و بعد از تولدش افسردگی به اوج خود می‌رسید. کابوس‌ها همچون ارواحی سرگردان در سرش خانه کرده بودند.
در روز تولد شمعی با آرزوی روزهای بهتر فوت کرد. همان موقع بود که دلتنگی عادت گذشته را به یاد آورد. میل به نوشتن همچون دردِ ترک افیونی، گاهی تا مغز استخوانش نفوذ می‌کرد. یاد آن بلاهایی افتاد که با نوشتن تجربه کرده بود. سراغ قفسه کتاب‌هایش رفت. تمام دفترها و کاغذهایی که تا آن‌ روز نوشته بود، برداشت. نگاهی به داخل صفحات کتاب‌ها انداخت تا هیچ نوشته‌ای جا نماند. همه نوشته‌هایش را داخل سطل آشغال فلزی انداخت و در حال تماشای شعله‌ی خاطراتش به فکر فرو رفت. یک باره بوی کاغذهای سوخته در دل بوی متعفنی گم شد و ایماژ نزدیک بود بالا بیاورد. سایه‌ای تاریک از داخل دفتر بیرون جست و بلافاصله وارد جسم ایماژ شد.
دل دردی سنگین همراه با حالت تهوع همراه داشت. با شتاب سایه، مشعل سطل زباله هم خاموش شد و دودی خاکستری که از داخل ظرف آهنی بیرون می‌آمد، او را همراه خود بُرد.

چشم‌هایش سنگین شد و ناگهان خود را در فضایی غریبه یافت. با تعجب اطراف را از نظر گذراند. در فضای مه‌آلودی از کاغذهای مچاله، ایماژ با گام‌هایی لرزان وارد تالار محاکمه شد. پشت سرش حروف الفبا همچون سربازانی خاموش، صف کشیده بودند گویا تمام گله‌هایی که از کاغذ‌ها داشت او را به دادگاه کشانده باشند و روبرو میزی از چندین کتاب ضخیم قرار داشت که پشت آن خودکارهای رنگی، هرکدام با جوهری از خاطره، درد یا آرزو بر صندلی‌های قضاوت نشسته بودند و در صدر مجلس کسی نبود جز قاضی شهر واژگان.
قاضی، روان‌نویسی مشکی با بدنه‌ای براق نگاهش را از میان لنزهای جوهری عبور داد، نیم نگاهی به ساعت کاغذی روی دیوار انداخت و گفت: «دادگاه واژه‌ها آغاز شده، متهم: ایماژ، به جرم خاموشیِ قلم و سوزاندن خاطرات احضار شده. شاکی اصلی رو به جایگاهش فرا بخوانید.»
ناگهان دیوار کاغذی پاره شده و دفتری فانتزی با طرح شازده کوچولو وارد شد و در جایگاه شاکی ایستاد. «عذر می‌خوام قربان.»
قاضی با اشاره‌ای از دفتر خاطرات خواست تا ادامه دهد.
دفتر خاطرات سرفه‌ای کرد و گفت: «سرکوب احساسات نویسنده یعنی مرگِ آن نویسنده. نویسنده‌ای که به نوشته‌هاش بها نمیده محکومه. محکوم به فراموشی.»
ایماژ که هنوز اتفاقات را هضم نکرده بود با ترس و لکنت گفت: «کُدوووم نویسَسنده؟! را … راجع به کییی حرف می‌زَننید؟! اینجا کُججاسست؟! بِذذاارید بِرَرم.»
قاضی بی‌آنکه پلک بزند پاسخ داد: «هر واژه حق داره از نویسنده‌اش بازخواست کنه!
فرار از واژه‌ها، مثل فرار از خودته، این سرنوشت همه ماست، دیر یا زود باید با خودمون روبرو بشیم.»
ایماژ گفت: «مَنن اَصللاً نِممی‌دونم اینجااا کُج … کججاسسس! چرا منو اینجا کشوندین؟!»
قاضی لبخند معناداری زد و گفت: «اینجا من سوال می‌پرسم.»
دفتر خاطرات گفت: «تموم کاغذهای مچاله از بی‌احترامی و تموم اون کلمات ناموزون از بی‌تفاوتی نویسنده‌شون شکایت دارَن. منم همینطور.»
حروف الفبا در سکوتی سنگین، بر دیوار کاغذی نقش بستند: «گنآهکار»

ایماژ با بغض گفت: «من بی‌گناهم …
اولین بار یه سا …سایه منو آورد اینجا، یه شششَ … شَبح.»
قاضی با نگاهی سرد گفت: « شاید اون شبح، همون واژه‌ای بود که سال‌ها درونت زندانی‌اش کرده بودی!
طبق قوانین کاخ کاغذی با یه اشاره می‌تونم بفرستمت به زندان کلمات؛ جایی که هزاران کلمه سردرگم انتظار می‌کشند، گوشت نویسنده‌اش رو زنده زنده بجوند اما همه حق دارن که اصلاح بشن نه تباه.»
دفتر خاطرات آرام زمزمه کرد: «نگران نباش، اینجا قضاوت قاضی، شبیه داوری تاریخه، نه هیاهوی زمانه. قانون از دل عدالت زاده میشه، نه عدالت از سایه قانون.»
و سپس قاضی با صدایی که چون مُهر پایان بر کاغذی کوبیده شد، گفت: « حکم صادر شد: تبعید به زندان کلمات، مگر آنکه واژه‌ای از جنس حقیقت، تو را نجات دهد.»

لحظه‌ای همه‌جا در چشم ایماژ تاریک شد و وقتی چشمانش را باز کرد خود را در زندان کلمات یافت. اطرافش صدها خودکار در چهار سویش همچون میله‌های زندان به دور او حصار کشیده و بیرون از سلول، سپیدی بی‌انتها او را یاد کاغذهای سفیدی انداخت که منتظر بودند تا قلمی رویشان سُر بخورد.
سکوت دیوانه‌واری در فضا حاکم بود. با ناله و فریاد، گریه می‌کرد. «اینجا کجاست؟! ولم کنید برم» وقتی ناله‌های او تمام شد سر خود را بالا برد و از دور دفتر خاطرات را دید که معلق در هوا به او نزدیک می‌شد.

– «بدون من نمی‌تونی سایه رو شکست بدی!
خودت می‌دونی باید چکار کنی! همون کاری که دوست نداری بکنی.»
ایماژ با آشفتگی پرسید: «اگه نوشتن درد داره چرا باید ادامه بدم؟!»
دفتر خاطرات پاسخ داد: «چون بعضی دردها با واژه‌ها خونریزی می‌کنن تا زخمشون بسته شه.»

با اشاره دفتر فانتزی خودکارها خود را کنار کشیدند، دری مقابل آن‌ها ظاهر شد و وارد آنجا شدند. ایماژ دوباره احساس کرد چشمانش سنگین شده و در فضایی مخروبه چشم گشود.
« پس معلومه روح قلَمِت ازت ناراحته!»
ایماژ گفت: «روح قلم؟!»
– « وقتی یه نویسنده بر خلاف میل خود، نوشتن رو می‌ذاره کنار این اتفاق میفته.»

آسمان سرخ نزدیک بود خون بالا بیاورد. در اطراف، خودکارهای شکسته و خُردشده را می‌دید و روی زمین غلیانی از جوهر و مرکب به چشم می‌خورد. دفتر خاطرات از دور خودکاری را نشان داد که در گوشه‌ای نشسته و از چشمانش خون می‌گریست سپس گفت: «تو روحِ قلمت رو شکستی!» ایماژ با بغض و عذاب وجدان به اثر هنری خود نگاه می‌کرد. دوباره دست او را گرفت و داخل اتاقکی پر از کاغذهای مچاله پیاده کرد.
کاغذهای پاره، خاطرات او را زنده کردند و شروع کرد به خواندن نوشته‌های گذشته.
«سوار بر قایق خیال، روی امواج لطیف گیسوانت سرگردان بودم که طره ای بازیگوش بی‌هوا مرا کشاند میان اقیانوس چشمانت.
نگاهمان که تلاقی کرد غرق شدم…
غرق شدم در آبی بی‌کران انتظار…
غرق شدم

آخ
امان از خیال بوسیدن لبانت …
امان از امواج گیسوانت …
که هربار از یادم می‌برند؛ نگاهم را به موقع از چشمانت بدزدم.»
با خواندن متن چشمانش خیس شد و نگاهی به دفتر خاطرات انداخت که در جواب با لبخند پیروزی از او استقبال می‌کرد. دفتر خاطرات یکباره ناپدید شد و او را در اتاقی پر از کاغذ تنها گذاشت.
افسردگی از خیلی وقت پیش، در درونش ریشه دوانده و از موقعی که نوشتن را کنار گذاشته بود، کلمات مدفون داخل سینه‌ آمیخته با بغض گلویش را می‌فشرد تا جایی که افکار منفی او را به لبه پرتگاه کشانده بودند. در آن حالت روحی چاره‌ای جز نوشتن به ذهنش نرسید. می‌خواست با دلنوشته‌ای جدید قلب شکسته‌اش را ترمیم بخشد. کاغذ و قلمی برداشت تا بنویسد:
“افسار گسسته …
در این کائنات حقایقی وجود دارد که قابل انکار نیستند. درست است همه چیز با نظم و نظام خاصی به وجود آمده ولی افسوس … گاهی طبیعت بر وفق مراد ما پیش نمی‌رود. آخر ما حق انتخاب داریم! مگر نه؟
ما انتخاب می‌کنیم قوی باشیم یا همین‌طور ضعیف بمانیم.
آیا دنیا با همین پستی و بلندی‌هایش زیبا نیست؟!
قطعا خدا به طبیعتی که آفریده و قانونی که در وجودش دمیده خیلی می‌بالد چون هرکسی را دوست دارد چنان به زمینش می‌کوبد و وَرزَش می‌دهد که هیچ وقت طعم دردناک و شیرین پختگی را فراموش نکند.”
درحالی که داخل اتاقک کلمات را به ترتیب کنار هم می‌چید یکباره دیواره‌های کاغذی اتاقک فرو ریخت و از دور دفتر خاطرات را دید که سمت او می‌آمد و کنارش چند کاغذ مچاله، مثل توپ گردی حرکت می‌کردند. دفتر خاطرات با صدای بلند گفت: «همگی به گوش؛ خَبَر… داررر …» کاغذها در حالت ایستاده کنار هم قرار گرفتند. سپس گفت: «همه در جای خود؛ ملحق شووو … » کاغذهای مچاله باهم ترکیب شده و متن زیبایی را تشکیل دادند. ایماژ با تعجب دید که متن ناقصش تبدیل به داستان شده. او با حیرت به داستان زیبای خود روی کاغذ نگاه کرد که بالای صفحه نوشته شده بود: «افسار گسسته»
دفتر جلو آمد، کاغذ را تا کرد و آن‌را به دست ایماژ داد و گفت: «نظرت چیه؟! می‌خوام غافلگیرت کنم!» ایماژ دوباره با نگاهی پرمعنا نوشته‌هایی را که قبلاً بی‌ارزش می‌پنداشت، ورانداز کرد. دفتر، دست او را گرفت. ناگهان دیوارها محو شدند و خود را میان صفحات مجله‌ای دیدند. هردو، در صفحه‌ای میان واژه‌ها گم شدند.
ـ«قراره این متن یه جایی، داخل همین مجله چاپ بشه.»
ـ «اینجا کجاست منو آوردی؟! من اصلاً نمی‌خوام چاپ بشه! اگه کسی بخونه، شاید دیگه جرأت نکنم چیزی بنویسم … شاید دوباره اون سایه برگرده …»
دفتر خاطرات لبخندی زد و گفت: « شاید تنها راه شکست سایه همون چیزی باشه که ازش فرار می‌کنی …»
سکوت کشداری بینشان حاکم شد. کلمات روی مجله از مهمانان ناخوانده ناراحت بودند و هردو را به این سو و آن سو هُل می‌دادند.
عکس نویسنده‌ای صفحه اول سر تیتر مجله به چشم می‌خورد. مردی با موهای جوگندمی، ته ریش ساده و لباسی آراسته.
نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و با خشم فریاد زد: «فورا از متنم برید بیرون! هارمونی رو بهم می‌زنید‌.»
دفتر خاطرات، بدون توجه به حرف او کاغذ تا شده را از جیب پسرک بیرون کشید و باز کرد و حالا متن ایماژ در صفحه اول مجله می‌درخشید.

یکباره ایماژ خود را میان حضار یافت. اطرافش پر از خودکارهای زیبایی بودند که با لبخند از او پذیرایی می‌کردند. حس عجیبی در میان جمع بر دلش نشست. انگار خیلی وقت پیش آن خودکارهای خوش‌رو را می‌شناخت اما به یاد نیاورد کی و کجا با آن‌ها ملاقات کرده.

دوباره دفتر خاطرات دستش را گرفت و بی‌خداحافظی ایماژ را کشاند میان فضایی سفید. با اشاره‌، دری را به او نشان داد و گفت: «این در تنها راه برگشت به خونه‌ست، متاسفم! نمی‌تونم همراهت بیام، این مسیر، سفر توئه؛ خودت باید با ترس‌هات روبرو بشی.»
ایماژ با تردید گفت: یعنی باید دوباره بنویسم؟! واقعا نوشتن همیشه جواب میده؟!
دفتر خاطرات با تبسمی تلخ پاسخ داد:
«گاهی زخم‌ها از واژه‌ها عمیق‌ترن و واژه‌ها خسته‌تر از اونن که این بار سنگین رو به دوش بکشن. اون وقت باید فقط خودت باشی؛ نه بنویسی، نه تحلیل کنی، نه دفاع کنی … فقط با تموم آنچه که هستی خودتو بپذیری. بودن خودش یه عمل شجاعانه است و نوشتن مثل شعله‌ی کوچکیه برای روشن نگه داشتن تاریکی اما در نهایت این تو هستی که راه درخشش در تاریکی رو پیدا می‌کنه.»
ایماژ با صدایی لرزان گفت: «باز هم می‌تونیم همدیگه رو ملاقات کنیم؟» دفتر خاطرات بی‌آنکه جوابی بدهد لبخند زد و سپس آرام آرام ذراتش در هوا متلاشی شد مثل کاغذ پاره‌هایی که با خاکسترش در دل خاطرات محو می‌شد. ایماژ با تردید از داخلِ در جادویی که روی آن علامت سوال وجود داشت عبور کرد.
وقتی وارد آنجا شد گویی به درون خود سقوط کرده باشد. همه جا پر بود از آیینه‌های شکسته؛ تکه تکه‌هایی از تصویری که زمانی کامل بود. تصویر خود را به شکل کج و معوج مشاهده می‌کرد مثل خاطراتی که در گذر زمان پیچ خورده‌اند. نوری که از لابلای شکستگی‌ها می‌تابید، درونش را می‌خراشید تا حدی که به مغز استخوانش نفوذ می‌کرد. صدای گریه‌ای نازک و گم‌شده در فضا پیچید. تصویر پسرکی در آیینه‌ها دیده می‌شد اما هیچ‌کدام مکان دقیقش را نشان نمی‌دادند. انگار آیینه‌ها می‌خواستند او را گمراه کنند. تصمیم گرفت بیشتر روی صدا تمرکز کند. با تردید اما مصمم به سمت صدا رفت. گام‌هایش آرام بودند مثل کسی که از خواب بیدار شده و هنوز نمی‌داند خواب تمام شده یا نه. جلوتر همان پسرک را دید که در گوشه‌ای کز کرده. سمت او گام برداشت؛ آرام و شمرده. پسرک زانوهایش را بغل گرفته و اشک‌ها بی‌صدا بر گونه‌اش می‌لغزیدند.
ایماژ خم شد، صدایش لرز داشت: «کوچولو … من اینجام. چرا گریه می‌کنی؟!»
پسرک سر بلند کرد. چشمانش همان چشمان ایماژ بودند اما بی‌پناه‌تر. با تعجب به او خیره شد و نتوانست مقاومت کند. اشک‌هایش بی‌اجازه و بی‌وقفه جاری شدند. بلافاصله او را در آغوش کشید؛ نه برای تسلی بلکه برای بازگشت، برای آشتی با بخشی از خود که سال‌ها فراموش کرده بود. لحظه‌ای بعد زمینِ زیر پایشان، پُر از پَرهای سفید شد. پَرها در مقابلش به پرواز درآمدند. پسرک ذره ذره در مقابل چشمانش پر کشید اما سبکی‌اش باقی ماند. سایه‌ای از میانشان، درست روبروی او به زانو درآمد؛ سایه‌ای که هماهنگ با حرکت ایماژ می‌جنبید. با حرکت متقارنش لبخندی بر لب نشاند. دلش مثل کاغذی که بعد از مچاله شدن، باز شده باشد، آرام گرفت. اطراف را از نگاه گذراند. تصویر خود را در آیینه می‌توانست به وضوح ببیند. تمام آیینه‌های شکسته ترمیم یافته بودند. نوری از میانشان راه خروج را نشان می‌داد‌. دنبال نور رفت و ناگهان داخل اتاقکی سفید چشم گشود. روی زمین، خودکاری مشکی با نشان کاخ کاغذی افتاده بود. وسوسه شد دوباره بنویسد.
روی زمین کاغذی دراز کشید و قلم به دست شروع کرد به نوشتن.
« برخی زخم‌ها حافظه دارند، گاهی حتی اگر خوب هم بشوند فراموش نمی‌شوند و شاید این نقطه سرآغاز تحول ما باشد. سایه‌ها جدا از ما نیستند.»
پس از آن نوشته پلک‌هایش سنگین شد و چشمانش را درحالی باز کرد که در کف آشپزخانه دراز کشیده بود. از احساس خوش‌آیندی که در تمام وجودش شعله‌ور شده بود لبخندی بر لب نشاند. انگار تمام ترس‌ها در دریای وجودش ته‌ نشین شده باشند.
دوباره آن اعتیاد قدیمی در خونش جریان گرفت؛ رغبت به نوشتن. دلش می‌خواست فقط بنویسد. بی‌درنگ کاغذ سفیدی برداشت و با خط خوش نوشت: «کاخ کاغذی …
کاش می‌شد حقیقت را تا زد، پنهانش کرد داخل جیب و فقط وقتی لازم بود بازش کرد اما حقیقت همیشه خود را نشان می‌دهد حتی اگر در کاخی از خیال پنهان شده باشد.»
چشمانش را در فضای سفیدی باز کرد. در میان سپیدی، کاخی بزرگ پدیدار شد. دیوارهایی آغشته به نور و زر؛ گویی واژه‌ها خودشان معماری کرده باشند. آرام به سوی آن قدم برداشت. بر سر کاخ عبارتی زرین می‌درخشید.
«هنر سرزمینی‌ست بی‌حدومرز.
شهر نویسنده‌ها، محله داستان‌نویس‌ها
شهر شعرا، محله غزل‌سراها
پایتخت این سرزمین، تخیل است؛ در این شهر برای همه جا هست و همه کنار هم در صلح و آرامش و با زبانی به نام هنر زندگی می‌کنند.»
در را باز کرد. نوری لطیف از لابلای در بیرون خزید، مثل واژه‌ای که از دل سکوت بیرون می‌جهد. قدم اول را که گذاشت انگار پا روی کاغذی گذاشته باشد که سال‌ها منتظر امضای حضورش بوده. شهر نویسنده‌ها با دیوارهایی از استعاره و کوچه‌هایی از خیال او را در آغوش گرفت. باد بوی جوهر تازه را با خود می‌آورد و صدای واژه‌ها از پنجره‌ها به گوش می‌رسید. برای خوش‌آمدگویی چند کلمه از متن‌ها بیرون خزیدند و کنار هم ایستادند:
«در این شهر واژه‌ها نه تنها حرف می‌زنند بلکه زندگی می‌کنند.»
سپس کلمات از هم جدا شدند و همچون پرنده‌ای در آسمان به پرواز درآمدند.
در همان لحظه مهی غلیظ، واژه‌ها را از چشم پنهان کرد اما نتوانست ایماژ را بترساند. سایه‌ای تاریک و غول‌پیکر از آسمان فرود می‌آمد. متوجه شد که سایه‌اش دیگر در کنارش نیست. ایستاد، گوش سپرد به واژه‌هایی که هنوز در باد می‌رقصیدند. از دل مه، دفتری به او نزدیک می‌شد. ایماژ لبخند زد. پرید و دفتر را که در هوا معلق بود، گرفت؛ دفتری با طرح شازده کوچولو. آهسته ورق زد، صفحه‌ای سفید در مقابلش بود، آماده برای آغاز.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید