Zahra J:
زیر درخت سیب
زهرا جباری
۱۶+
نهساله بودم که پدرم کشته شد. البته این حقیقت تلخ را فقط من فهمیدم؛ رازی که مادرم چون باری سنگین، تا آخرین نفس بر دوش کشید، بیآنکه حتی کلمهای بر زبان بیاورد. گاهی آن روزها مانند فیلم سیاهوسفیدی از خاطرم میگذرند. بعضی وقتها دچار تردید میشوم و با خود زمزمه میکنم شاید همهی آنچه که در آن شب خونین دیدم، هذیانهایی برخاسته از دل تبهای کودکی بوده است.
چند روزی میشد که مادرم مشغول کندن چاله کنار درخت سیب باغچهی حیاط بود. وقتی من نزدیک او میرفتم و سؤالپیچش میکردم، تنها با یک جواب روبهرو میشدم: «دارم سروسامونی به باغچه میدم.» به کیسهی کوچک بذر ریحان کنار باغچه اشاره میکرد و ادامه میداد: «میخوام ریحون بکارم.» بعد با بهانهای من را از آنجا دور میکرد و به اصطلاح دنبال نخود سیاه میفرستاد. با تمام بچگی میدانستم که برای کاشتن ریحان، گودالی به آن عمیقی نیاز نیست.
پدرم شبها دیروقت مثل سایهای خسته به خانه میآمد. روزها هم بیشتر اوقات خواب بود و از آنچه در خانه میگذشت غافل و بیخبر.
یک شب، قاروقور شکم از خواب بیدارم کرد. مثل همیشه سراغ پارچ آبی که کنارِ لبهی پنجره جا خوش کرده بود رفتم تا بلکه با نوشیدن آب، خشم معدهی گرسنهام را فرو بنشانم. از پشت پنجره چشمم به پدر افتاد؛ در دل تاریکی شب، نقطهی کوچک و روشنِ سیگار بین لبهایش چون ستارهای تنها شعله میکشید. ناگهان مادرم را دیدم که مثل شبحی از قلب تاریکی بیرون جهید. بیلی که زیر نور مهتاب چون شمشیری نقرهای برق میزد، در دستش بود. در یک حرکت برقآسا، بیل را بر فرق سر پدرم کوبید و او را نقش زمین کرد. بالشی را از روی پلهی ایوان برداشت و به جانِ نیمهجان پدرم افتاد.
چشمانم را بسته و باز کردم، مبادا در دام کابوسی وحشتناک گرفتار آمده باشم. اما آنچه جلوی چشمانم رخ میداد، واقعیتر از حقیقت به نظر میرسید و هیچ شباهتی به خواب و رؤیا نداشت. قلبم مثل طبل جنگی دیوانهوار میکوبید و دستانم بیاختیار میلرزیدند. پارچ آب از میان انگشتانم سر خورد و روی لبهی پنجره افتاد. صدایم در گلو خفه شد. سراسیمه به زیر لحاف پناه بردم.
انگار قطعهای از سمفونی مردگان نواخته میشد؛ صدای هر ضربهی بیل که به خاک میخورد، با لرزش دندانهایم و هقهق خفهی مادرم در هم میپیچید. من میلرزیدم و خاک مثل لحافی ضخیم صورت پدرم را میپوشاند. نمیدانم چه زمانی خواب، همچون مهی سنگین، من را در برگرفت.
وقتی بیدار شدم، آفتاب خود را از پنجره به اتاق رسانده و به گلهای قرمز قالی جان تازه بخشیده بود. لحاف را با عجله کنار زدم و سروقت باغچه رفتم. خبری از چاله نبود و شکوفههای سفید سیب مثل کفنی روی باغچه را پوشانده بود. بعد از آن روز، دیگر هیچ وقت پدرم را ندیدم. او کس و کاری نداشت که سراغش را بگیرد. راستش برای من هم مهم نبود؛ حتی از اینکه دیگر سر مادرم داد نمیزد، با کمربند به جانش نمیافتاد و پولهایش را به زور نمیگرفت، خوشحال بودم. همان روزها پدربزرگم عازم سفر حج شد و این بهترین بهانه برای مادرم بود تا از خانه دور شویم. چهار هفته تمام در روستا، پیش مادربزرگ ماندیم. وقتی برگشتیم، باغچه پر شده بود از بوتههای ریحان و نعنا.
مادرم این خانه را با باغچهی سیب و خاطرات رازآلودش برای من به ارث گذاشت و رفت. من هم تا مدتها، مثل او، بهار که میرسید بذر ریحان میخریدم و در خاک نرم باغچه میپاشیدم؛ خاکی که آن روزها هنوز دهانش بسته بود.
اما بعد از رفتن آرمان، لایههای فشردهی خاطرات کودکی ترک برداشتند و دستی نامرئی بیل را به سوی گوشهی باغچه کشاند، جایی که درخت سیب ایستاده بود. با هر ضربه، دهان باغچه بیشتر باز میشد و راه برای حس شیرین انتقام هموارتر.
هر بار که خستگی دستهایم را سست میکرد، صدای مادر توی گوشم میپیچید: «هرکسی لیاقت زندگی کردن نداره. اگه میخوای به آرامش برسی، باید هرچی عذابت میده رو چال کنی.»
نمیدانم مادر، وقتی چاله را میکند، به چه چیزی فکر میکرد. من، بعضی وقتها دست از کندن میکشم و بغضم میترکد و با خود میگویم:. «حتی اگه فرصت هم پیش بیاد، من آدم این کار نیستم؛ نمیتونم زندگی کسی را بگیرم.» اما چیزی از ژرفای وجودم، همچون آتش زیر خاکستر، زبانه میکشد و حکم قصاص را صادر میکند. از روزی که آرمان رفت، نه یکبار، که هر روز هزارانبار مردهام و زنده شدهام. کشتن همیشه به معنای مرگِ جسم نیست. کسی که زندگی را از من گرفت، باید با زندگی خودش تاوان بدهد.
آرمان، تنها فرزند دایی و زنداییام، پسری بود خوشقدوقامت که دخترهای فامیل از سر شوخی و شیفتگی، لقب «کراشالعالمین» را برایش ساخته بودند. نگاهش که با نگاهت گره میخورد یا چند دقیقهای پای صحبتش مینشستی، حواست از دست میرفت.
اگر در حال پختن غذا بودی، بوی سوختگی بلند میشد؛ اگر پشت چرخ خیاطی مینشستی، پارچهٔ مشتری بیچاره از دست میرفت. خلاصه، روبهرو شدن با آرمان، معاملهای بود که همیشه باید برایش تاوان پس میدادی. جایگاهی که من داشتم، حسرت بقیهی دخترهای فامیل بود.
بعد از فوت مادربزرگ، پدربزرگم با انبوهی از بیماریها تنها ماند و حاضر هم نشد برای مراقبت به خانهٔ ما یا دایی بیاید. برای همین، بیشتر روزها در خانهٔ او میماندیم. دایی که خودش گرفتار کار بود، کمتر سر میزد و آرمان میشد دستیار همیشگی مادرم. من هم از خدا خواسته، عاشق روزهایی بودم که خانهی پدربزرگ میماندیم.
لاشی بودن هیچوقت به قیافهٔ آرمان نمیآمد؛ خوشصحبت و تودلبرو بود. هر وقت مادرم کاری از او میخواست با شیطنت دستش را محکم به چشم میکوبید و میگفت: «رو چشام، عمهجون!» بعد چشمکی به من میزد و سراغ کار خواستهشده میرفت. من هم با همان چشمک، تا مدتها قند توی دلم آب میشد و بهقول معروف، حسابی خر میشدم.
آرمان دو سال از من بزرگتر بود و در خیالهای خام جوانیام، این فاصلهٔ سنی منطقی به نظر میرسید؛ نه کم، نه زیاد—دقیقاً همان نسبتی که در همهجای دنیا مناسب یک زن و شوهر خوشبخت میتوانست باشد. برایم واضح بود که اتفاقها و رفتارها، مثل قطعات پازل، بیدلیل کنار هم نیفتادهاند؛ همهچیز دستبهدست هم داده بود که ما به هم برسیم. حتی مرگ مادربزرگ در چشمم تصادفی نبود؛ گمان میکردم خدا خودش صحنه را طوری چیده تا ما را بیبهانه کنار هم بنشاند. یک سال از فوت مادربزرگ گذشته بود که بیماری پدربزرگم دوباره شدت گرفت و بیشتر روزها خانهی او میماندیم. در همین رفتوآمدها و ماندنهای پیدرپی، حسهایی گنگ و شیرین میان من و آرمان شکل گرفت. نگاههایمان طولانیتر و عمیقتر از قبل شده بود و هر دو میدانستیم چیزی درونمان در حال تغییر است؛ عشقی سرکش، بیآنکه از ما اجازه بگیرد، در دلهایمان جان میگرفت.
با آنکه پدربزرگم در بستر بیماری افتاده بود، اما نگاهش هنوز همان تیزبینی سالهای گذشته را داشت. عصرگاه یک روز شیرین بهاری با صدایی آهسته من و آرمان را صدا زد. دستهای سرد و لرزانش را دور انگشتانمان حلقه کرد و گفت: «هر وقت به شما دوتا نگاه میکنم، انگار دلم دوباره جون میگیره. شما تنها نوهها و میراثدار منین. اگه این نگاها و حسایی که به هم دارین واقعیه، زود دستبهکار شین که منم شاهد عقدتون باشم. اونوقت از من هدیهی بسیار باارزش میگیرین.»
پدربزرگ، انگار که مجوز ازدواج ما را صادر کرده باشد، با حرفهایش خنده و شادمانی را بر دلهای اهالی خانه نهاد. صدای هلهلهی زندایی در اتاق پیچید. مادرم سر به پایین انداخت و بعد از مدتها، چینهای گوشهی چشمانش برجستهتر شد. من هم از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، توی پوست خودم نمیگنجیدم. آرمان هم، به قول دایی «تو لباساش عروسی بود.» همان شب، عاقد را به خانه آوردند و عقدِ من و آرمان خوانده شد. پدربزرگ سند یک زمین هزارمتری را که سالها پیش در شهر خریده و به چشم سرمایه به همهی مشتریها جواب رد داده بود، به نام ما دو نفر زد. هیچوقت آرمان را مثل آن لحظه خوشحال ندیده بودم.
پدربزرگ آنقدر زنده نماند که مراسم عروسی من و آرمان را ببیند. سه سال با هم بودنمان مثل قند و نبات شیرین گذشت؛ در تمام مدت زندگی با او، حتی ذرهای از آرمان نرنجیدم. شاید هم عشق، چشم و دل مرا کور کرده بود و همهی رفتارش در نظرم شیرین جلوه میکرد، حتی وقتی گفت:
«یه وکالتِ تمامکار به من بده تا بتونم زمینی رو که بابابزرگ به اسممون زده، بفروشم و زندگی رویاییمون رو شروع کنیم.»
با دفتردار آشنا بود و همهی کارهای اداری را یکساعته انجام دادند. بدون حتی یک سؤال یا جواب اضافه، وکالت آماده شد و من هم با کمال میل امضایم را پایش گذاشتم.
دقیق یادم هست، از پلههای دفترخانه که پایین میآمدیم، آرمان دستم را گرفته بود و با خوشحالی مدام میبوسید و میگفت:
«بریم که آیندمون رو بسازیم.»
چه شبهایی که تا صبح بیدار ماندیم و برای آینده نقشه کشیدیم.
اما ورق زندگی ما زمانی برگشت که آرمان زمین را فروخت و پول هنگفتی بهدست آورد. کاش آن وکالت لعنتی را نداده بودم؛ چون نهتنها زمین، بلکه خود آرمان را هم از چنگم درآورد و او را بیخبر راهی سفر دور و دراز به آن سوی مرزها کرد.
تا مدتها بعد از رفتنش، مقصر را نه او که جادو و جنبل آدمهای حسود اطرافم میدانستم. خیال میکردم روزی برمیگردد و به پایم میافتد. همیشه با خود میگفتم:
«الان پشیمونه. اون بدون من نمیتونه زندگی کنه. تا زندگی رو نباخته، برمیگرده.»
تا اینکه یک روز، صفحهی اینستاگرامش را پیدا کردم و با یک اسم مستعار، درخواست دنبالکردن فرستادم. بعد از یک هفته، حریم خصوصی زندگیاش به رویم باز شد؛ همان روزی که برای همیشه نابود شدم.
هیچ نشانی از من و گذشتهمان نبود؛ یک زندگی پر زرقوبرق با آدمهای تازه. در همهی عکسها، دختری کنارش بود با لبخندی ظریف و اطمینانی در نگاهش. لباسهای برند بر تن داشت و جواهراتی اصل بر گردن. چندین روز و شب، مدام صفحهاش را بالا و پایین کردم؛ آنقدر که همهی پستها، یادداشتها و پیامها را نقطهبهنقطه از بر شده بودم.
آرمان، تنها فرزند و آخرین شعلهی امیدِ دایی و زنداییِ پیرم بود. از همان روزی که رفت، هر بار و به هر مناسبتی با آنها روبهرو شدم، سرشان چون شاخههای بیدِ بارانخورده، سنگین از شرمِ گناهنکرده، خم بود.
هرگز رفتوآمدم را با آنها قطع نکردم؛ نه فقط بهخاطر بیگناهی و بیتقصیریشان، بیشتر برای آنکه از آرمان بیخبر نمانم. آنها آدمهای خوبی هستند و در روزهای سخت، تنهایم نگذاشتند. بعد از فوت مادرم تنها کسانی بودند که از حالم خبر میگرفتند.
اما کاری از دست من برنمیآمد. این کائنات بودند که شرایط را فراهم کردند. هیچچیزی در این جهان اتفاقی نیست.
از روزی که میان دوراهی انتقام و بخشش، انتقام را انتخاب کردم، برای آمدنش به ایران روزها را شمردهام.
استوری چند روز پیش او حال مرا چنان برآشفت که شب را تا صبح، کنار چالهی داخل باغچه، همان چالهای که از مدتها پیش به شوق انتقام از او شروع به کندن کرده بودم، بیدار نگهم داشت. عکس از بلیط رفت و برگشتی با تاریخ مشخص گذاشته و نوشته بود:
«دارم برمیگردم ایران.»
همیشه آرزو میکردم کاش وقتی برمیگردد، فصل بهار نباشد. اگر بهار بود، دستکم زمان کاشت ریحان گذشته باشد. اما او حالا میخواست بیاید و فصل، فصلِ بهار بود و زمان، زمانِ کاشت ریحان. اینکه آرمان درست در این فصل از سال میخواست برگردد، یعنی شرط را باخته بود.
انگار قرار است پس از سالها، صحنهای که مادرم جلوی چشمانم رقم زده بود، بازسازی شود و کابوسهای شبانهام جلوی چشمانم جان بگیرد.
امروز زندایی زنگ زد و من را برای شام دعوت کرد؛ خیال میکرد از آمدن آرمان خبر ندارم. میخواهند در یک مهمانی، به گمان خودشان تصادفی من را روبهروی آرمان بنشانند و کدورتها را رفع کنند. دوست دارند آرمان را ببخشم، تا هیچ دِینی روی دوش پسرشان باقی نماند و بیدغدغه برود و به زندگیاش در فرنگ برسد.
«سلام، پریسای خوشگلم. برای فردا شام مختصری تدارک دیدم. من و داییت دوست داریم تو هم کنارمون باشی.»
وقتی از پشت گوشی، صدای گرم و مهربانش را شنیدم، لحظهای دستودلم لرزید و با خود گفتم:
«نه… این بیانصافیه. اونا به جز آرمان، کس دیگهای رو ندارن.»
اما من دوست داشتم به مهمانی خانهی دایی بروم. بهترین لباسم را بپوشم، تنم را آراسته کنم. مستقیم به چشمانش خیره شوم. لبهایم را به لبهایش برسانم و حتی اگر برای ساعتی هم که شده، عقلش را با نقطهضعف مردانهاش به غارت ببرم. میدانستم آنوقت، کار تمام است و میتوانم قول یک شام آخر، کنار باغچهی سیب را از او بگیرم.
با پاهایی که در اختیار خودم نبودند راه خانهی دایی را در پیش گرفتم.
یک ساعت بعد از رسیدن من، آرمان آمد؛ مثل رویای همان مردی که قرار بود با اسب سفید در باران بیاید. وقتی از در وارد شد، من کنارش نبودم؛ چیزی که جزو قرارمان نبود. وقتی من را دید، جا خورد. دستش لرزید. زبان هر دویمان بند آمد. انگار دلش به حالم سوخت؛ در آغوشم کشید. لحظهای فرنگ و زنِ بورش را فراموش کرد.
من هم تهی شدم از حس انتقام. خر شدم. با خود گفتم اگر بماند، میبخشمش. هیچ سؤالی نپرسیدم.
بعد از شام، دایی و زندایی تنهایمان گذاشتند. رفتیم حیاط. تا نیمههای شب بیدار ماندیم، خیره به نقطهای، فقط تعارفات معمول بینمان رد و بدل شد.
گفت: «چقدر زیبا شدی.»
به ستارهای درخشان در آسمان اشاره کرد و ادامه داد: «باهاش مو نمیزنی.»
لبخندی زدم، چشمانم پر شد. جلوتر آمد، کنارم نشست، دستش را دور گردنم انداخت و دوباره شروع به دروغ گفتن کرد: «خیلی دوسِت دارم.»
چیزی نگفتم. به روح مادر قسم خورده بودم که خودم و نقشههایم را نبازم. هنوز خوشسروزبانیاش را حفظ کرده بود. ادامه داد: «نمیخوای حرف بزنی؟ خودم به مامان گفته بودم تو رو هم دعوت کنه. اصلاً به خاطر تو اومدم ایران. میخوام منو ببخشی. تو رو هم با خودم میبرم. جبران میکنم، قول میدم.»
آرمان عوض نشده بود؛ یک دروغگو و زبانباز قهار.
کجا میخواست من را ببرد؟ من بیشتر از او در جریان زندگیاش بودم. زنش پابهماه بود، آنطرف دنیا نشسته و برای آمدن دخترش و همسر پولدار ایرانیاش لحظهشماری میکرد.
دوست داشتم تمام پتهاش را روی آب بریزم، توی دهانش بزنم و رسوای عالم کنم، اما به مادرم قول داده بودم دستِ پُر برگردم.
بالاخره دل به دریا زدم و زبانم چرخید: «مامان خیلی دوست داشت ببینتت. تا آخرین لحظه منتظرت بود. حتی میگفت صدات رو هم بشنوه براش کافیه. یه صندوقچهی کوچک برات به یادگار گذاشته. تا حالا بازش نکردم. گفت به خودت بدم.»
با حرفهایم آهی از دلتنگی کشید و با ناراحتی گفت: «آخ! نگو از عمهجونم. دلم خونه. نمیدونی اونطرف چه بلاهایی سرم اومد. خیلی زودتر از اینا میخواستم برگردم. حیف شد عمه رو ندیدم. همیشه حسرتش رو دلم میمونه.»
دندانهایم را به هم فشردم، اما آنچه روی لبم نشست، لبخند بود. تا حالا با این روی چهرهام و اینهمه خویشتنداری روبهرو نشده بودم. بدون اینکه چیزی بپرسم، دوباره ادامه داد: «نمیخوای بپرسی چرا رفتم؟»
با لبهای لرزان گفتم: «نه! مهم اینه که الان اینجایی. من روزها برای آومدنت لحظهشماری کردم. از خدا میخواستم فقط یه بار دیگه هم ببینمت. همین لحظه برای من کافیه.»
با حرفهایم بغض کرد و به چشمانم خیره شد: «من همیشه شرمندم. تو باید با من برگردی آلمان. بگو که میای؟!»
در حالی که با شکوفهی سیب پوست دستم را قلقلک میدادم، پرسیدم: «چند روز میمونی؟»
بدون مکث جواب داد: «هنوز معلوم نیست. احتمالاً یک هفته.»
انگار داشت سکانسی از فیلمی را بازی میکرد. طوری در نقشش فرو رفته بود که لحظهای خواستم باورش کنم. اما او حتی استوری بلیطهایش را هم گذاشته بود؛ چیزی که عکس نشان میداد، بلیطها رفتوبرگشت بود و تاریخ برگشت سه روز بعد.
آرمان لبهایش را به لبهایم نزدیکتر کرد. گرمی نفسش به صورتم خورد. بیاختیار سرم را عقب کشیدم. اخمی پنهان در نگاهش نشست و گفت: «حق داری، متاسفم. من اومدم تا همهچیز رو بهت توضیح بدم.»
نفس عمیقی کشیدم. نباید خودم را لو میدادم. با بغض برگشتم و آرام گفتم: «آشتی ما بمونه برای قراری که من میزبانش باشم.»
لبخندی سرخوشانه زد.
«قبوله، قبوله. هر وقت و هر کجا تو بگی با کله میام.»
بوسهای بر پیشانیام نشاند و منتظر جواب ماند.
گفتم: «پسفردا، خونهی من. همون خونهی مامان، میشناسی که.»
مکث کرد. انگار لحظهای چیزی را در ذهنش حساب کرد. پرسید:
«ساعت چند؟»
جواب دادم: «شام دیگه. هر ساعتی که راحتی. راستی داشت یادم میرفت، لطفا در مورد این قرارمون به کسی چیزی نگو مخصوصا دایی و زندایی. سورپرایز دارم برات.»
میدانستم پروازش ساعت دوازده شب است. لحظهای در ذهنش زمان پرواز و شام را سبکسنگین کرد تا تداخلی نباشد. وقتی مطمئن شد، با کمال میل پذیرفت.
بشکن دل من همانجا زده شد. بوسهاش را با بوسهای عجولانه روی لبش جواب دادم و خداحافظی کردم.
بالاخره شب موعود فرا رسید. یک ربع مانده به هفت، زنگ در به صدا درآمد. آهنگ زنگ و تپش قلبم همصدا شده بودند؛ انگار چیزی از درونم بیرون میریخت. آرمان هر دفعه که دکمهی زنگ را فشار میداد، همزمان خط بطلانی به تکتکِ داشتههای زندگیش میکشید.
دکمهی کلید آیفون را فشار دادم. در باز شد. از پشت پنجره، چشم به در دوختم. اول سایهاش وارد شد و بعد قامت کشیدهاش قاب در را پر کرد. پشت سرش، شب مثل ردایی سیاه روی شانههایش افتاده بود.
بیآنکه نگاهش به باغچهی سیب بیفتد، از کنارش گذشت. چالهی وسط باغچه برایش دهنکجی کرد. مستقیم به سمت درِ اتاق آمد. خانه برایش آشنا بود.
به استقبالش رفتم. با دیدن من لحظهای مکث کرد. خط باریک لبخندش بالا رفت، با همان اطمینان همیشگی، اما گوشههایش لرزش کوچکی داشت. بدون آنکه منتظر تعارفم بماند به داخل خانه قدم گذاشت.
گفت: «دیر که نکردم؟»
گفتم: «نه! درست بهموقع. به قول شما خارجیها، آنتایم.»
چشمکی زد و جلو آمد، آنقدر که صدای نفسش را روی شقیقهام شنیدم. عقب نرفتم. در را با پشت پایم بستم. بازی همینجا شروع شد.
سر میز روبهروی هم نشستیم. دستهایش را روی میز گذاشت؛ با همان قدرت و جذبهای که پشت فرمان مرسدس، کنار دوستدخترش نشسته بود. نگاهی به سوسوی شمعها و فتیلهای که میسوخت انداخت: «بهبه! چه شب شاعرانهای ساختی.»
گفتم: «چه خوب که اومدی.»
با لبخندی جواب داد: «خوبه که خواستی بیام.»
اولین پیک به سلامتی اولین عشق بالا رفت. من هم با او نوشیدم. خوردیم و نوشیدیم. اگر کسی از دور به تماشای ما مینشست، محال بود از پشت خندههای آرمان به دروغهایش و از پشت چهرهی مظلوم من به نقشههایم پی ببرد.
بعد از شام، از آرمان خواستم به حیاط برویم و آنجا قدم بزنیم. از قبل کنار باغچه، میز و صندلی چیده و با انواع میوهها و دسرها تزئین کرده بودم. عقربههای ساعت، بیخبر از همهچیز خودشان را به نه شب رسانده بودند.
آرمان خیالش راحت بود. هنوز تا زمان پرواز سه ساعت وقت داشت. هیچ استرس و عجلهای در چهرهاش مشهود نبود.
دهانهی چاله را پوشانده بودم، چیزی پیدا نبود. چاله درست پشت صندلی آرمان قرار داشت. اگر صندلی کج میشد یا لیز میخورد، با کله درون چاله میافتاد.
من مثل مادرم دستهای قدرتمندی نداشتم که با یک ضربهی بیل کارش را بسازم. آرمان هم مثل پدرم لاغر و نحیف نبود. مطمئناً در جنگ تنبهتن او پیروز میشد.
دسر مخصوصی که برای او درست کرده بودم و با آبوتاب تعریفش را میکردم، آغشته به سم آرسنیک بود. آرمان مثل سالهای جوانی من خوشباور شده بود. طوری به من اعتماد داشت که حتی لحظهای هم شک نکرد و با ولع خورد.
پرسیدم: «آرمان، چرا منو ترک کردی؟»
دستش را لای موهایش فرو برد و با نگاهی خیره به من آخرین قاشق دسر را قورت داد. منومنی کرد و گفت: «تو که گفتی هیچی مهم نیست. گذشتهها گذشته.»
دستم را محکم روی میز کوبیدم. میوهها از سبد قل خوردند و روی میز افتادند. آرمان شوکه شد. انتظار همچین رفتاری نداشت. صندلیاش را عقب کشید تا بلند شود. سرش گیج رفت. نیشخندی زدم و با تمسخر گفتم: «چی شد؟ نمیتونی بلند شی؟»
چشمانش کجومعوج شد و روی زمین کنار باغچه افتاد. بالای سرش ایستادم و جانکندنش را، تقلایش را، چنگزدن به شکمش را تماشا کردم. بهزور میشد حرفهای او را فهمید. کلمهها بریدهبریده از دهانش خارج میشد: «تو رو… خدا… کمکم کن… من دارم… پدر میشم.»
این حرفش آب روی آتش نشد که هیچ، مثل بادِ خفته آتش درونم را شعلهور کرد. بیل تکیهداده به درخت سیب را برداشتم و مثل مادرم به جان نیمهجانش افتادم. ندیدم چشمانش را چهزمانی بست، اما وقتی از نفس افتاد، پلکهایش بسته بود.
با همان بیل، او را داخل چاله هل دادم. اندازهی اندازه بود. گوشیاش را با اثر انگشتش باز کردم و رمز ورود جدید گذاشتم. تمام خاکهایی را که از کندن چاله داخل گونیهای مختلف داخل انباری گذاشته بودم، کشانکشان کنار باغچه آوردم و یکییکی داخل گودال خالی کردم.
تقریباً ساعت ۱۰ شب از خانه بیرون زدم و تا یک خیابان آنطرفتر پیاده رفتم. ماشین دربست به مقصد فرودگاه امامخمینی گرفتم. از ماشین پیاده نشدم. وقتی به فرودگاه رسیدم، با گوشی آرمان در صفحهٔ اینستاگرامش، لوکیشن فرودگاه را همراه عکس بلیط برگشت که توی گالری بود، به اشتراک گذاشتم و نوشتم: «خداحافظ تهران زیبا»
پیامی با مضمون خداحافظی به گوشی زندایی فرستادم و نوشتم: «تو ترافیک موندم و دیر رسیدم فرودگاه. میخوام سوار هواپیما شم. گوشی رو خاموش میکنم. خیلی دوستون دارم. مواظب خودتون باشین”
با یک تماس ساختگی وانمود کردم، مدارکم جا مانده است و از راننده خواستم مسیر را دوباره برگردد. سر خیابان پیاده شدم و راه خانه را در پیش گرفتم. خاک باغچه هنوز نرم بود. جایی برای گوشی و کیفش باز کردم و آنها را هم کنار صاحبش به خاک سپردم.
تخمهای ریحان را که از مدتها پیش برای چنین روزی آماده کرده بودم، روی سطح خاک پاشیدم. به داخل خانه رفتم. اتاق پر بود از بوی عطرش. خانه دیگر جای ماندن نبود. صبح زود، آفتابنزده، چمدانم را بستم و راهی سفر شدم.


بدون دیدگاه