زهرا جباری – وداع در غربت



وداع در غربت
رده سنی:۱۲+
زهرا جباری

سارا پشت تلفن یک ریز حرف می‌زد و قربان صدقه‌ی پدر می‌رفت. پیرمرد روی لبه‌ی تخت نشسته و در حال گوش دادن به حرف‌های دخترش بود. لحظه‌‌ای اخم و ناراحتی او با چرب‌زبانی سارا از چهره‌اش رخت بربست و چین‌های گوشه‌ی چشمانش برجسته‌تر شد.  جواب پدر برای تمام گفته‌ها‌ و خواسته‌های او فقط یک کلمه بود. <<گوزوم اوسته.¹>> بعد از حدود نیم ساعت سارا به تماس پایان داد. اوستا²حسین تلفن را روی میز گذاشت و آلبوم را که از چند روز پیش آنجا مانده بود، برداشت. در حالی که زیر لب با بغض تکرار می‌کرد: <<هر چیزی!>> شروع به ورق زدن آلبوم کرد.
روی هر عکس لحظه‌ای ماتِ تماشا می‌شد و با اندوه می‌گذشت. بعد از ورق خوردن چند صفحه از آلبوم، نگاه او روی عکسی که چهل سالگی‌اش را ثبت کرده بود، ثابت ماند. یک مداد مشکی کوتاه پشت گوش و تکه‌ چوبی در دست داشت. نیشش تا بناگوش باز بود و دندان‌های زردش دیده می‌شد. دقیقا به یاد نمی‌آورد چه چیزی باعث خنده‌ی او شده بود اما عکاس آن لحظه را خوب به خاطر داشت. طلعت با دوربین عکاسی که از برادرش گرفته یک راست سراغ او به نجاری رفته بود. <<ببین! این دوربینِ برادرمه. خودش بهم داد و گفت: “نمی‌خوامش، ببر از اوستا و بچه‌هات عکس بگیر.”>>
تجربه‌ و مهارت طلعت در کار با دوربین چندان زیاد نبود. بعد از ور رفتن با آن و گرفتن عکس‌های اتفاقی از در و دیوار نجاری، قلق کار دستش آمد. دوربین را جلوی چشمان درشت خود گرفت و روی چهره‌ی همسرش که در حال حالت دادن به موهای مشکی‌ ِ پرپشتش به طرف عقب بود، تنظیم کرد و دکمه شاتر را فشار داد.
پیرمرد آن زمان کار نجاری را تازه شروع کرده بود. قبل از راه‌اندازی کارگاه نجاری به بنایی که شغل آبا و اجدادی‌شان به شمار می‌رفت، مشغول بود. اهالی روستا به واسطه‌ی همان بنایی او را اوستا حسین صدا می‌زدند و همچنان کار بنایی خانه‌هایشان را به او می‌سپردند. در نتیجه با دو شغل هم‌زمان و کار کشاورزی فرصت سر خاراندن نداشت. معماری اکثر خانه‌های روستا هنر دست او بود و از لحاظ طرح و نقش به هم شباهت داشتند.
یک ایوان، با پله‌هایی که به حیاط راه داشت و چند اتاق در پشت ایوان با پنجره‌های بزرگ امضای کارش بود. دستشویی هم در گوشه‌ی حیاط ساخته می‌شد چراکه برای مردم روستا قباحت داشت کنار اتاق‌ها باشد. در یکی از شب‌نشینی‌های روستا مردی تعریف می‌کرد، یک بار به خاطر برف، راه‌بندان شده بود و نتوانست به روستا برگردد پس به ناچار خانه‌ی یکی از اقوام در شهر ماند. بعد با آب و تاب ادامه داد: <<چشمتون روز بد نبینه! فکر کنین اونجا چی دیدم؟ دستشویی داخل خانه دقیقا وسط پذیرایی بود. مرد و زن هم نداشت، همه‌شون اونجا می‌رفتن. وَلله که من جای اونا از خجالت آب شدم.>>
پیرمرد نگاهش را از عکس گرفت. دستی به موهای تنک سفیدش کشید و روی طاسی سر خواباند. آهِ سردی از سینه‌ی پر درد برآورد و به طلعت که از پشت قاب شیشه‌ایِ روی دیوار او را نگاه می‌کرد، خیره شد. <<طلعت خانوم! باورت می‌شه! دارم می‌رم شهر؛ جایی که حتی تا نصف روز نمی‌تونستم، بمونم. حالا می‌رم که شبامو اونجا صبح کنم. سارا گفت: “هر چیزی بخوای می‌تونی با خودت بیاری.” هر چیزی! به نظرت توی یه چمدون چقد چیز جا می‌شه؟!>> لب‌هایش را محکم روی هم فشار داد و چانه‌اش لرزید. پلک زد و پرده‌ی اشکِ نشسته روی چشمان ریزش به آرامی پایین خزید. با دست‌های لرزان، صفحه‌ی دیگری از آلبوم را ورق زد.
نگاه او روی عکسی که طلعت در آن با چشمان میشی رنگش داشت به دوربین نگاه می‌کرد، خیره ماند.
یادداشت‌ بالای عکس را خواند؛ انگور چینیِ باغ داش‌دیبی³
انگشتان درشت و استخوانی‌اش را روی گونه‌های برآمده‌ی او که زیر نور آفتاب می‌درخشید، کشید. خیالش به آن زمان پرواز کرد. لحظه‌ای که رضا دوربین به دست رسید و از طلعت خواست به او نگاه کند. طلعت روی زیراندازِ حصیری کنار سبد انگورها نشسته و درحال آماده کردن میلاخلیخ⁴ بود. خوشه‌‌های بزرگ و سالم انگورها را جدا و با نخ‌های مخصوصی به هم وصل می‌کرد. دست از کار کشید و موهای فر و شانه نخورده‌اش که بی‌هوا روی پیشانی‌‌اش ریخته بود را به زور زیر روسری چپاند. رضا با لحن اعتراض‌آمیزی گفت: <<مامان! اصلا می‌خوای حجاب بگیر! موهات که اونجوری خوشگل بودن.>>
قبل از فوت طلعت هر زمان که مشغول ورق زدن آلبوم می‌شدند، وقتی به این عکس می‌رسیدند، طلعت عکس را از آلبوم بر‌می‌داشت و روی سینه‌اش فشار می‌داد. با صدای لرزان می‌گفت: <<آقا! یادته، این عکس رو رضا گرفت. کاش زمان همونجا وایمیستاد.>>
مرور خاطرات آلبوم با رسیدن به این عکس خاتمه می‌یافت. طلعت خودش را مشغول کاری می‌کرد و زیر لب برای رضا لالایی می‌خواند:
<<قیزیل گول اوْلمایایــدی
سارالیب سوْلمایایـدی
بیر آیریلێیق بیر اؤلـــوم
هئچ بیری اوْلمایایــد>>⁵
هیچ عکسی از رضا نداشتند.


تنها دلخوشی‌شان خاطراتی بود که هر شب سراغشان می‌آمد و آن‌ها را تا نزدیک صبح بیدار نگه می‌داشت.
آن زمان رسم روستا این بود که وقتی جوانی ناکام چشم از دنیا فرو می‌بست، چند نفر از زن‌های فامیل، دور از چشم اهالی خانه تمام عکس‌ها، وسایل و حتی لباس‌های شخص فوت شده را جمع می‌کردند و داخل گونی می‌ریختند. یکی از آنها که پر دل و جرات‌تر بود، گونیِ وسایل متوفی را به جایی دور از روستا می‌برد و آنها را به آتش می‌کشید. معتقد بودند جسم و روح او متعلق به این دنیا نبوده است.
سارا همیشه این رسم روستا را نفرین می‌کرد و می‌گفت: <<کاش فقط یه عکس نگه می‌داشتن. آرزو به دل موندم عکس داداشم رو ببینم.>>
وقتی رضا فوت کرد، سارا شش سالش بود. تنها چیزی که از آن روزها در خاطرش مانده، ضجه و مویه‌ی مادرش و زوزه‌ی باد در قبرستان بود که گون خشکی را همراه با گرد و خاک در هوا می‌رقصاند و به سنگ قبرها می‌‌کوباند.
صدای کوبیده شدن درِ حیاط، پیرمرد را از خاطرات بیرون کشید. در حالی که پشتِ سر هم سرفه‌های کوتاهی می‌کرد، آلبوم را بست. لنگ‌لنگان و عصا به دست از پله‌های ایوان پایین رفت. کسی که پشت در بود، با صدای کشیده شدن کفش‌ها روی زمین متوجه آمدن صاحب‌خانه شد و دست از کوبه‌ی آهنی برداشت. اوستا حسین در را باز کرد. مردی کوتاه قد با موهای کم پشتِ جو گندمی و چهره‌ای آفتاب سوخته به همراه الاغش جلوی در ایستاده بود؛ مرد میانسالی که از خویشاوندان دور پیرمرد به شمار می‌رفت و هم‌دیگر را پسرعمو صدا می‌زدند. از دو طرف الاغ سبدهای حصیری بزرگ پر از خوشه‌های انگور آویزان بود. مرد درحالی که از میان انگورهای داخل سبد دنبال خوشه‌ای بزرگ و سالم می‌گشت، سرش را بلند کرد و گفت: <<پسرعمو! گفتم از اینجا رد می‌شم، چند خوشه‌ انگور تازه بهتون بدم. درسته به پای انگورای باغ شما نمی‌رسه!>>
بالاخره خوشه‌ای بزرگ با دانه‌های درشت و طلایی از سبد بیرون آورد و به سمت پیرمرد گرفت و ادامه داد: <<راستیتش امروز یه سری هم به باغ شما زدم. باغ به اون بزرگی که زمانی تا دو هفته انگور می‌چیدین، حالا به یه خرابه‌ای تبدیل شده که نگو! اینقدر علف‌های هرز زیاد شدن که آدم نمی‌تونه پاشو تو باغ بذاره. قصدم از گفتن این حرفا ناراحت کردن شما نیست‌ ها! شنیدم می‌خواین، برین شهر. خواستم بگم نگران نباشین! من حاضرم شراکتی، کارای باغ رو انجام بدم. آبادش می‌کنم، درست مثل روزی که خودتون بالای سرش بودین.>>
اوستاحسین او را با یک نگاه عاقل اندر سفیه برانداز کرد و ابروهای سفید و پرپشتش را درهم کشید و گفت: << تو اگه بیل زنی برو باغچه‌ی خودتو بیل بزن. لازم نیست برای من تعیین تکلیف کنی. من اگه به شهرم برم برای مداوا می‌رم، نه برای همیشه. اینو به بقیه‌ی فامیل هم بگو؛ کسی برای اموال من دندون تیز نکنه.>>
مرد با اخم نگاهی به او که با شانه‌هایی آویزان و چشمانی مات روبه‌رویش ایستاده بود، انداخت. بدون اینکه خداحافظی کند به طرف الاغش رفت و زمزمه‌گونه طوری که پیرمرد نشنود، گفت: <<با اون بیماری که تو گرفتی، مگه اینکه تو خواب یه بار دیگه به اینجا برگردی. پیرِخرفت!>> الاغش را هین کرد و راه افتاد.
پیرمرد تا زمانی که پسرعمو و الاغش خم کوچه را پشت سر گذاشتند، آنها را دیده گذراند.
سبدهایی که از دو طرف الاغ آویزان بودند، هم‌زمان با حرکت الاغ بالا و پایین می‌شدند. پیرمرد در حالی که در یکی از دست‌هایش عصا و در دیگری خوشه‌ی انگور داشت، ادای بالا و پایین شدنِ سبدها را در آورد و زیر لب با دهان کجی گفت: <<اِشحین، بیری اشح!⁶>> بعد در را بست و به خانه برگشت.
با چند قدم راه رفتن، نفسش بند می‌آمد و به سرفه می‌افتاد. سرفه‌های پی‌درپی که با خلط خونی خاتمه می‌یافت. جانی برای بالا رفتن از پله‌ها نداشت. روی اولین پله‌ی ایوان نشست.
اوایل پاییز بود. آفتاب هم مثل او از رمق افتاده و دیگر توانی برای مقابله با ابرهای خاکستری که در مقابلش قد علم کرده بودند، نداشت. مردم روستا در تکاپوی برداشت محصول بین باغ و مزارع و خانه‌هایشان در رفت و آمد بودند.
پیرمرد از پشت دیوار به صدای پاهای بی‌قرار مردم، سُمِ الاغ‌ها و صدای‌ ناخراش تراکتور گوش سپرد و به دور دست‌ها اندیشد.
زمانی را از خاطر گذراند که زندگی هنوز آن روی شوم خود را نشان نداده و او را پشت دیوارهای حیاط، خانه‌نشین نکرده بود. روزگاری که نه برای راه رفتن به عصا نیاز داشت و نه برای طی کردنِ دو قدم راه نفس کم می‌آورد. مصرانه آجر روی آجر می‌گذاشت و دیوار زندگی را بلند می‌کرد اما حالا خواسته یا ناخواسته به توقفگاه زندگی رسیده بود. دردِ سینه‌ای که گاهی به سراغ او می‌آمد، روز به روز بدتر می‌شد. برای التیام درد، دست روی سینه‌ گذاشت و محکم فشارش داد.
تک و توکی از برگ‌های درخت کوچک مو و سیبِ داخل باغچه رنگ زرد و نارنجی به خود گرفته و برای زیر پا افتادن، منتظر شلاق باد بودند.


پیرمرد در میان درد و ناله، چشمش به گیاه پیچنده‌ی نیلوفر⁷ که دور تا دور دیوار حیاط را به محاصره‌ی خود درآورده بود، افتاد. گیاه نیلوفری که در آن زمان از روز گل‌های شیپوریِ رنگا‌رنگش پژمرده و رنجور به نظر می‌رسیدند. زمانی که طلعت زنده بود هر مشکلی در زندگی‌ به وجود می‌آمد و یا گرهی در کارشان می‌افتاد، همیشه انگشت اتهام او به سوی این گل‌ها نشانه می‌رفت و می‌گفت: <<این گلا شومن. تو هر خونه‌ای بیفتن اهل اونجا رو بدبخت می‌کنن. هر چی بیشتر پیچ بخورن به اون اندازه مشکلاتم پیچیده‌تر می‌شن.>> مهلت رشد کردن به آن‌ها نمی‌داد. قیچی می‌آورد و شاخه‌های‌شان را می‌چید. حالا دور از چشم طلعت گل‌‌ نیلوفر در همه‌ جای باغچه ریشه دوانده و فرصت عرض‌اندام پیدا کرده بود. پیرمرد کف دستش را روی کاشیِ سرد پله گذاشت، بلند شد و پله‌های‌ ایوان را یکی‌یکی بالا رفت.
ماجرای بیماری و به شهر رفتن اوستا‌حسین که حالا بین مردمِ روستا دهان به دهان می‌چرخید، از دو هفته قبل شروع شد. زمانی که سارا بالاخره پدرش را راضی کرد تا برای درمان سرفه و سینه‌ درد، دست از سر انواع جوشانده‌های عمه‌ صغری بردارد و برای یک‌بار هم که شده برای معالجه همراه او به شهر و پیش پزشک متخصص برود.
پیرمرد اعتقادی به دارو و دکتر نداشت و می‌گفت: <<شرط می‌بندم اگه یه آدم سالم رو پیش دکتر ببری و بگی فلان جاش درد می‌کنه، یه گونی دارو که بهش می‌ده هیچ، هزار تا مرض دیگه هم جور می‌کنه.>> اما سرانجام به خاطر دخترش راضی شد، دست از لجبازی بردارد.
فردای آن روز سارا پدرش را که غرغرکنان به جان دکتر‌ها افتاده بود، از این مطب‌ به آن مطب برد. پزشک متخصص ریه مدتی در سکوت به جواب برگه‌های آزمایش و سی‌تی‌اسکن زل زد و اخم‌هایش توی هم رفت. از بالای عینک نگاهی به سارا و بعد پیرمرد انداخت و گفت: <<پدرجان! باید از خلط شما نمونه برداری بشه. بهتره که ناشتا باشین.>>
سارا پدرش را به زور راضی کرد، شب را در شهر و خانه‌ی او بماند تا فردا صبح زود به آزمایشگاه بروند. اوستاحسین از شهر نفرت داشت؛ جایی که رضا را از او گرفته بود. می‌گفت: <<از در و دیوارش نکبت می‌باره. اگه آدمای اینجا بویی از انسانیت برده بودن، جوان معصوم مردم رو با ماشین نمی‌زدن و فرار نمی‌کردن.>>
در برگه‌ای که آزمایشگاه به همراه دفترچه‌ی بیمه به آنها داد، تاریخ جواب‌دهی ده روز بعد تعیین شده بود.
سارا همان‌طور که به پدر قول داده بود بعد از گرفتن نمونه‌ی خلط، او را به خانه‌اش در روستا برگرداند. از عمه صغری که همسایه‌ی دیوار به دیوارِشان بود، خواست در این مدت حواسش به او باشد. در حالی که چانه‌اش می‌لرزید، بریده بریده گفت: <<عمه جون! خودت که اخلاق آقاجون رو می‌شناسی. من هرچی اصرار و خواهش کردم، پیش ما نموند. دکتر گفت به احتمال خیلی زیاد بیماریش از نوع خطرناکه. لطفا این چند روز تنهاش نزارین. اگه جواب آزمایش مثبت شد، باید برای مدتی ببرمش شهر.>>
همان زمان عمه صغری از بیماری تنها برادرش آگاه شد و بعد از آن روز از این روضه به آن روضه دوره افتاد و برای شفای او دست به دامان مداحان شد. او سواد خواندن و نوشتن نداشت و شمارش روزها زود از خاطرش می‌رفت. هرشب که سر به روی بالش می‌گذاشت، فکر می‌کرد فردا همان روزی است که جواب آزمایشِ برادرش می‌آید.
صبح زود به سارا زنگ می‌زد و می‌گفت: <<دخترم جواب رو گرفتی؟ شب تا صبح از نگرانی چشم رو هم نذاشتم.>>
بعد از چهار روز زنگ زدنِ پی‌درپی سارا متوجه فراموشکاری عمه شد و پشت تلفن از او خواست تسبیح‌اش را بیاورد و روی آن علامت بگذارد: <<عمه جون! شش دونه از تسبیح رو جدا کن و با نخ سبز ببند. از فردا، هر روز که برای نماز صبح بیدار می‌شی، یکی از اون دونه‌ها رو کم کن و دوباره نخ رو ببند. وقتی به آخرین دونه رسیدی، اون روز زنگ بزن.>>
روز دهم عمه صغری به آخرین دانه‌ی تسبیح رسید. روزی که سارا کیلومترها دورتر از روستا در حالی که نفس در سینه‌ حبس شده و هر دم و بازدم حکم دعایی خاموش را برایش داشت، پای صحبت‌های دکتر نشسته بود. هر کلمه‌ای که از زبان دکتر جاری می‌شد، مثل پتکی بر سرش فرود می‌آمد و حقیقت تلخی را در مورد بیماری پدرش آشکار می‌کرد.
در تمام طول مسیر حرف‌های دکتر را در ذهنش مرور می‌کرد. <<متاسفانه از نوع بدخیمه..‌.
اما خبر خوب اینکه در مراحل اولیه‌ی بیماریه. باید خیلی زود شیمی درمانی رو شروع کنیم. با توجه به اینکه بیماری زمینه‌ای هم نداره، بدنش خیلی زود به داروها جواب می‌ده. نگران نباشین.>> با حالت گیج و منگ خود را به خانه رساند. ساعت‌ها، بی صدا گوشه‌ی اتاق کز کرد و زانوهایش را بغل گرفت. هزاران سوال بی‌جواب مثل پروانه‌های بی‌قرار دور سرش می‌چرخیدند. <<یعنی قراره چه اتفاقی بیفته؟! اگه خوب نشه چی؟>> همه‌ی این لحظه‌ها و زانوی غم بغل کردن‌ها برایش آشنا بود. مگر از زمان بیماری و فوت مادرش چقدر می‌گذشت؟!


این حرف‌های امیدبخش را قبلا سر بیماری او هم شنیده و به خوب شدنش دل بسته بود. سارا، وقتی به خود آمد و سراغ گوشی رفت چندین تماس بی‌پاسخ از طرف عمه‌ صغری و همسرش داشت. انگشتش را روی عکس عمه‌ صغری که روی صفحه‌ی تماس منتظر او نشسته بود، گذاشت.
تلفن را به گوشش چسباند. نفس عمیقی کشید و بغضش را فرو خورد.
بعد از چند بار بوق خوردن، صدای گرفته‌ای از پشت تلفن جواب داد: <<سارا خودتی؟ از صبح چند بار به عروسم گفتم که بهت زنگ بزنه ولی جواب ندادی.>> از پشت گوشی بغضش ترکید و تمام حرف‌های دکتر را عینا برای عمه صغری تکرار کرد و گفت: <<فعلا چیزی به آقا جون نگو. خودم بهش زنگ می‌زنم. کارامو که اینجا راست و ریست کردم، میام دنبالش.>>
فردای آن روز سارا به کمک همسرش یکی از اتاق‌ها را خالی و تخت یک نفره‌ای تهیه کرد.
در تماس تلفنی با پدرش که تقریبا نیم ساعت طول کشید، رضایت او را برای آمدن به شهر و شروع شیمی درمانی جلب کرد و گفت: <<آقا جون! پس وسایلتو جمع کن. فردا میام دنبالت. هر چیزیم که دوست داری می‌تونی با خودت بیاری. فقط چند ماه طول می‌کشه. بعد از اون سورو مورو گنده برمی‌گردی روستا، سر باغ و نجاری.>>
آن روز عمه صغری به خانه‌ی برادرش رفت و به او کمک کرد تا وسایل مورد نیاز را جمع کند.
یک پیراهن یقه‌دارِ آبی، دو شلوار پارچه‌ای رنگ و رو رفته، زیر پیراهن نخ‌کش شده، پیژامه‌ی راه‌راه، ریش‌تراش، کیسه‌ی کوچک دارو‌ها و قاب عکسی که از روی دیوار کند، تمام آن چیزی بود که داخل چمدان جا شد. عمه صغری شب را خانه‌ی برادش ماند و تا دیروقت به پای حرف‌ها و درد و دل‌های او نشست. <<خواهر! فکر می‌کنی آخرش چی‌می‌‌شه؟ شصت سال تو این روستا زندگی کردم. تو کوچه پس کوچه‌هاش زمین خوردم و بزرگ شدم. عزیزام رو اینجا به خاک سپردم. می‌ترسم برم و دیگه نتونم برگردم. سارا گفت: “الان مثل قدیم نیست، هر بیماری دارویی داره. دکترا معجزه می‌کنن.” می‌گم خواهر! پس چرا نتونستن برای طلعت کاری کنن؟! اگه به خاطر سارا نبود، قبول نمی‌کردم.>> عمه صغری در حالی ‌که تسبیح می‌چرخاند، دستانش را به سوی آسمان گرفت. زیر لب دعایی خواند و با صدای بلند آمین گفت.
بالاخره روز موعود فرا رسید. سارا، ساعت دو ظهر جلوی در خانه‌ی پدر ترمز دستی ماشین را کشید و پیاده شد. کلید را به آهستگی داخل قفل چرخاند. تقه‌ای زد و در با جیغ لولایِ زنگ زده باز شد.
گربه‌ای روی تیغه‌ی دیوار در کمین گنجشک چاق و چله‌ای نشسته بود که داشت خوشه‌ی انگورِ رها شده در گوشه‌ی حیاط را می‌خورد.
صدای پای سارا زحمت گربه را نقش بر آب کرد و در چشم‌ بر هم زدنی گنجشک پر کشید و رفت. گربه با نا‌امیدی دمش را تکان داد و از روی تیغه‌ی دیوار به حیاط همسایه پرید. سارا از کنار حوض ِبی‌آب که کاشی‌های آبی‌ِ آن به خاکستری تغییر رنگ داده بودند، گذشت و به سمت پله‌های ایوان رفت. تازه روی اولین پله‌ پا گذاشته بود که چشمش به پدر افتاد؛ کت و شلوار سرمه‌ایِ راه‌راه به تن کرده و پشت درگاه در مثل قاب عکسی بی‌حرکت ایستاده بود. در یک دست عصا داشت و در دیگری دستگیره‌ی چمدان.
سارا لبخندی زد و خود را به آغوش او رساند. یک ساعت بعد راه افتادند. کارگاه نجاری در میدان روستا قرار داشت. وقتی از آنجا رد می‌شدند، پیرمرد از سارا خواست ماشین را نگه دارد تا سری به نجاری بزنند. گفت: <<می‌خوام مطمئن شم، در و پنجره خوب قفل شده‌‌ باشه.>> هر دو از ماشین پیاده شدند. اوستاحسین از جیب کتش یک دسته کلید بیرون آورد و قفل آویز در چوبی را باز کرد. کارگاه در سکوت سنگینی فرو رفته و پرده‌ای از خاک‌اره و گرد و غبار سطح همه چیز را پوشانده بود. نور باریکی به زحمت از پشت پنجره‌ی کوچکِ کثیف خود را به داخل می‌رساند. دستگاه اره و رنده بی سر و صدا به همراه برش‌های چوبی، گوشه‌ای کز کرده بودند. سارا از پوشال‌های کف نجاری مشتی برداشت و به یاد دوران کودکی با انگشتانش به بازی گرفت. در زمان کودکی وقتی به نجاری می‌آمد، داخل خانه‌ی چوبیِ کوچک که پدر برایش ساخته بود، می‌نشست. از پوشال‌های پیچ‌‌پیچی برای خود و عروسکش گوشواره و دستبند درست می‌کرد. پیرمرد با دست گرد و غبار نشسته روی صندلی نیمه‌‌کاره‌ای‌ که هنوز یکی از پایه‌هایش وصل نشده بود را گرفت و با بغض گفت: <<این صندلی رو می‌خواستم برای مامانت درست کنم. میخ کم آوردم و نیمه‌کاره موند.>>
سارا دست پدرش را به گرمی فشار داد و گفت: <<آقا جون! خودتو ناراحت نکن. تو برای مامان سنگ تموم گذاشتی. اون همیشه ازت تعریف می‌کرد و می‌گفت تا حالا هیچ وقت از آقات نرنجیدم.>>
سارا در میان صحبت نگاهی گذرا به ساعت روی دیوار انداخت و ادامه داد: <<دیگه باید راه بیفتیم. می‌دونی که رانندگیم توی شب اصلا خوب نیست! بهتره تا هوا تاریک نشده به خونه برسیم.>>سر ظهر میدان روستا خلوت بود. فقط چرچی⁸ کنار دیوار کاهگلیِ نجاری، بساطش را پهن کرده و چند زن با لباس‌های رنگارنگ دورش را گرفته بودند. چرچی داد می‌زد و می‌گفت: <<هر چی بخوای اینجا پیدا می‌شه. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد. تازه لازم هم نیست پول بدین. هر چی تو خونه دارین بیارین، می‌خرم. از گردو گرفته تا لپه، نخود، آرد…>>
زن‌ها دور از چشم مردهایشان که در باغ‌ها و مزارع مشغول کار بودند؛ کیلو کیلو پنیر، گردو، بادام و خیلی چیزهای دیگر برای چرچی می‌آوردند و به جایش پارچه‌، لباس، مجسمه‌های گچیِ عروس و داماد، بشقاب‌هایِ چینی با نقش گل رز و… می‌خریدند.
پیرمرد تا زمانی که نجاری و دیوار کاهگلی‌اش، چرچی و بساطش، روستا و میدانش از آینه‌ی بغل ماشین دیده می‌شد، چشم از آن‌ها بر نداشت. آفتاب غروب کرده و هنوز هوا تاریک نشده بود که به شهر رسیدند. به خاطر بیماریِ پدر، سارا از کارش استعفا داد. بعد از انجام آزمایش‌های مختلف، شیمی‌درمانی را شروع کردند. دکتر یک دوره‌ی شش ماهه در نظر گرفت که فاصله‌‌ی جلسات سه هفته یک‌بار بود. جلسه‌‌ی اول تا سوم بدن پیرمرد خوب مقاومت کرد اما رفته رفته که دوز داروها را بالا بردند، سیستم ایمنی‌اش ضعیف‌تر شد. در این مدت اوستاحسین حسابی وزن کم کرده و جای‌جای بدنش کبود و دهانش زخم شده بود. سارا دکتر پدرش را عوض کرد و دست به دامان پزشک دیگری شد که روش درمانش فرق می‌کرد؛ او شیمی‌درمانی را قطع و درمان دیگری را جایگزین کرد. بعد از گذشت چند مدت تغییری در وضعیت پیرمرد ایجاد نشد. به خاطر عفونت و آب‌ آوردن ریه در بیمارستان، بخش مراقبت‌های ویژه بستری شد. فردای آن روزی که پیرمرد را در بیمارستان بستری کردند، عمه صغری سراسیمه از خواب پرید. درحالی که بغض مثل حناق جلوی گلویش را گرفته، خوابی که دیده بود را تعریف کرد: <<خوابِ مادرمو دیدم. اومده بود سراغ حسین. از سارا خیلی دلگیر بود و بهش می‌گفت: “چرا راحتش نمی‌ذاری.”>>
عروس عمه صغری کاسه‌ای آب آورد و گفت: <<مامان جون! خوابت رو به آب تعریف کن. تعبیرش خوب درمیاد. می‌گن آب هر چی بدیه می‌شوره، می‌بره.>> کاری که عروسش از او خواسته بود را انجام داد و با خیال آسوده مشغول خوردن صبحانه شد. پسرِعمه صغری با لُپ‌های باد کرده لقمه‌ی گُنده‌ای را می‌جوید و هم‌زمان با قاشق کوچک به جان تکه نبات داخل چایی افتاده بود. در این هنگام تلفنش زنگ خورد.
قاشق چای‌خوری را به دست چپ داد و تلفن را به گوش چسباند. تماس طولانی و صدای جیرینگ‌جیرینگ هم‌زدن چای‌نبات متوقف شد. بعد از قطع تلفن زیر چشمی نگاهی به مادرش که در حال بالا انداختن قرص فشار بود، انداخت. به بهانه‌ی صدای کوبیده شدن درِ حیاط از اتاق بیرون رفت و با اشاره به زنش فهماند که دنبال او برود. پچ‌پچ و زیر گوشی چیزی به همسرش گفت و با عجله خانه را ترک کرد و یک راست سراغ متولی مسجد رفت. بعد از حدود نیم ساعت بلندگوهای مسجد روشن شد. صدای مردی که آیه‌ی<<انا لله و انا الیه راجعون.⁹>> را می‌خواند، داخل روستا پیچید. وقتی کسی فوت می‌کرد متولی مسجد و یا فردی که صدای رسا و واضحی داشت، پشت بلندگو می‌رفت. آیه‌ای از قرآن می‌خواند و فوت شخص را به اطلاع اهالی روستا می‌رساند. مکان و زمان تشییع جنازه را هم اعلام می‌کرد. وقتی نه زمان اذان بود و نه نماز، صدای خش‌خش بلندگوها که در داخل روستا می‌پیچید، همه صدای رادیو و تلویزیون را کم و پنجره‌ها را باز می‌کردند. مردم در حالی که فکرشان هزار جا می‌رفت، در سکوت منتظر شنیدن خبری ناخوشایند، می‌ماندند. مردی که آن روز پشت بلندگو ایستاده بود بعد از خواندن سوره‌ای از قران این‌گونه به صحبت‌هایش ادامه داد: <<اهالی محترم! همون‌طور که می‌دونین جناب اوستاحسین از مدت‌ها پیش در بستر بیماری افتاده بودن. متاسفانه با خبر شدیم، دیشب فوت کردن. تشییع جنازه و خاکسپاری اون مرحوم بعد از ظهر امروز در قبرستان روستا برگزار می‌شه. از شما مردم شریف می‌خوام برای بدرقه‌ی عزیز سفر کرده‌مون، ساعت ۴ در قبرستان جمع شین. از جوونای عزیز هم خواهش‌مندم زودتر برای کندن و آماده کردن قبر به قبرستان برن. رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات.>>¹⁰
بعد از قطع شدن صدای بلندگو سکوت روستا با کوبیده شدن در خانه‌ها و به دنبال آن صدای پای مردهایی که بیل و کلنگ به دست راهی قبرستان می‌شدند، شکسته شد. زن‌ها از خانه‌ها بیرون آمدند و جلوی در خانه‌ی پیرمرد جمع شدند.

پاورقی:
¹_روی چشم.

²_استاد

³_منطقه‌ای در روستا که در دامنه کوه کم ارتفاعی قرار داشت و آب و هوایش از بقیه جاهای روستا بهتر بود.


⁴_در آذربایجان روشی برای نگهداری انگور برای استفاده در زمستان است در این روش ، انگورهای مرغوب یا همان “میلاخلیخ” ( قیزیل و کیشمیش اوزوم ) را سَوا کرده و با وسواس تمام ، دانه های خراب و مشکل دار را از خوشه جدا کرده و خوشه ها را با فاصله از هم ، به نخ می کنند تا خوشه ها و دانه ها در حد ممکن با هم برخورد نداشته باشند. اصولا چهار یا پنج خوشه در یک نخ می بندند. سپس خوشه های به نخ بسته شده را با فاصله سه انگشت ( برای عبور جریان هوا ) ، از سقف سردترین و خنک ترین جای منزل که عموماً زیر زمین یا سرداب می باشد آویزان می کنند و انگورها به این شیوه تا زمستان حفظ می شوند و در زمستان برای پذیرایی در دور همی ها و به ویژه در چیلله گجه سی به عنوان تنقلات استفاده می کنند.

⁵_کاش گل سرخ وجود نداشت.
زرد و پژمرده نمی شد !
جدایی و مرگ !
هیچیک وجود نداشت !!!

6_خر تمام!

⁷_این گیاه دارای گونه‌های همیشه سبز، درختچه‌ای، دائمی، یکساله، پیچنده و بالارونده است. گل‌های شیپوری آن در رنگ‌های گوناگون در نیمه دوم تابستان و نیمه نخست پاییز نمایان می‌شوند.

*⁸_فروشنده‌ی دوره‌گرد

*⁹_«همانا ما از آن خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم.» عبارتی‌ است که مسلمانان هنگام آگاه شدن از مرگ کسی به زبان می‌آورند.

*¹⁰_رحمت خداوند بر کسی باد که سوره حمد (فاتحه الکتاب) را همراه با صلوات بر محمد و آل محمد می خواند.

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید