گندم – فاطمه زهرا اکرامی


موهایش را پشت سرش می‌بندد؛ مثل همیشه دم‌اسبی. آرمان صد‌بار گفته‌بود:《 بازش بگذار!》 اما کو گوش شنوا؟

کسی ندیده لحظه‌ی آب‌شدن قند موهای لخت و عسلی رنگش در دل را؛ وقتی بادِ پنکه توی پنبه‌هایش نفس می‌کشد و نفس آرمان را می‌بُرَد. یا زمانی که تصویر سپید‌روی زیبایش را پس زمینه‌یِ طلایی، به نمایش می‌گذارد.
پسر با بالا آوردن دستش نخ‌ها را می‌بافد و با بی‌حواسی، زیر لب حرف‌های سوگل را با خودش تکرار می‌کند:《 نخ چپ رو می‌آری روی وسطی؛ بعد راست رو می‌آری روی وسطی که الان همون نخی هست که از چپ آوردی روی وسطی.》
برخلاف اولین باری که این را از زبان سوگل شنیده‌بود و تعجب، قیافه‌ی خنده‌داری از او ساخته‌بود، این بار خنده‌اش می‌گیرد.
بارها و بارها می‌بافد و حرف سوگل نقل دهانش می‌شود. گاهی حتی چپ و راستش را قاطی می‌کند و یادش می‌رود آخرین‌بار کدام نخ را آورده‌است. دوباره نخ‌ها را از آغوش یکدیگر جدا می‌کند و بازهم دستشان را در دست یکدیگر می‌گذارد.
_چپ رو می‌آری روی وسطی حالا راست رو می‌آری روی وسطی؛ حالا… .
چگونه بگوید حرف دلش را؟ نمی‌داند. شاید یک گل رز، بیشتر تحت تاثیر قرارش دهد؛ شاید حلقه بگیرد بهتر باشد به هر حال قصدش جدی است؛ ولی نه! شاید درست نباشد همین اول کار از حلقه شروع کند. اگر اسیر صندلی و چرخ های بزرگش نبود، لحظه ای صبر نمی‌کرد؛ اما می‌خواهد تا دوباره سرپاشدنش تحمل کند.
وقتی به خود می‌آید که نخ به آخر رسیده.
صدای در اتاق او را از فکر هایش می‌کَنَد و نگاهش را از گیس.
سوگل با دیدن هنرِ دستش، دوباره شیرین‌زبانی‌اش گل می‌کند و با لحن خنده‌داری می‌گوید:《وای! از هر انگشتت یه هنر می‌چکه. عروسم می‌شی؟》
همراهش می‌خندد. ادامه می‌دهد:《 مامان گفت صدات کنم؛ شام حاضره عاشق‌جان!》 متوجه هیچ‌چیز نیست؛ نه می‌فهمد کی شب شده و نه کی سوگل در را می‌بندد و می‌رود.
چرخ صندلی‌اش را هُل می‌دهد و سمت میز می‌رود.
گیسِ رنگارنگِ کاموایی را گوشه‌ای می‌گذارد و نگاهش روی دوربین عکاسی‌اش خشک می‌شود. هیچ‌گاه نشده‌بود بدون اجازه از کسی یا چیزی عکس بگیرد.
_ می تونم ازتون عکس بگیرم؟
هنر‌پیشه‌هایش بیشتر ماه و ستاره است و تصویر بزرگ ماه روی سقف خانه خوابیده. اما هنرپیشه‌ی ماهری که دلش را برده، جوابی به خواهشش نداده.
_زیبا مو! زیبا رو! خانم! می‌تونم ازتون عکس بگیرم؟
نفس عمیقش، آرام خودش را از سینه‌ی پر‌دردش رها می‌کند. پسر سمت پنجره می‌رود و نگاهش را به پرده‌های صورتی می‌دوزد. برقِ روشن نشان می‌دهد که داخل اتاقش است. روزها به هوای اینکه کسی نمی‌بیند پرده را کنار می‌زند و شب‌ها پلک پنجره را می‌بندد. غافل از اینکه پسرکِ خانه‌نشینِ ویلچری، کنار سر و صدای بچه‌ها و غیبت‌های زنان و خستگی مردان، او را از درون دخمه‌ی لعنتی‌اش می‌پرستد.
چند سالی است که اسباب و اثاثیه و خانواده در این خانه نشسته‌اند و هیچ‌کدام قصد بلندشدن ندارند. آن روزها که نوجوان هفده‌ساله بود، هرروز به این خانه و آدم‌هایش غر می‌زد و نبود لحظه‌ای که پرده‌ی ضخیم را بردارد و اجازه دهد نیمچه نوری در اتاقش پا بگذارد. دور تا دور ساختمان است و بین هم آغوشی دیوارها نورگیری جا خوش کرده. مگر بارانی بیاید و سر بزند؛ خبری از خورشید نیست که نیست. آرمان می‌گفت:《فقط برای آدم‌های فضولِ مجتمع خوبه که ظرف تخمه پر کنند و به بهانه‌ی آفتاب گرفتن، سریال ببینند.》
انگار ورق برگشته‌است و خودش هم یکی از آن آدم‌های فضول مجتمع شده که وقت‌وبی‌وقت کنار پنجره است و منتظر برای دیدن شاعرانه‌ترین سریال جهان.
کاش آن‌قدر جراتش را داشته‌باشد که داد بزند و همه را خبر کند و بگوید چقدر دوستش دارد. آن‌قدر بلند که صدایش به روح پدر از دست‌رفته‌اش برسد. آن‌قدر رسا که پسرک گاری به دست، میان جیغ و داد چرخ گاری‌اش، بشنود. آن‌قدر گیرا که اگر دل سنگ نلرزید، دل او برایش بلرزد.
با فکری که به سرش می زند، دست از “کاش”‌های پرورش‌داده‌ی ذهن برمی‌دارد و سمت میز می‌رود. یادش می‌آید زمانی که پدر دست روی موهای مشکی‌اش کشیده و تلاش آرمان کوچولو برای درست‌کردن اسباب بازی دستی را نگاه کرده، موشک درست‌کردن را به او یاد داده‌بود؛ اولین قدم برای ساخت موشک و حالا شاید ساختن زندگی‌اش.
خودنویس آبی رنگ را می‌گیرد. همان‌که مخصوص شعر‌های شاملوست. می‌نویسد:
《 ستاره‌ی شب‌های تاریک!
عکاسم.
بی‌اجازه از کسی عکس نمی‌گیرم.
اگر اجازه می‌دی، بیا این سمت.
من اینجام! کمی بالاتر از اتاقت.》
توریِ پنجره را کنار می‌کشد و موشک را پرت می‌کند. به دیوار روبه رو می‌خورَد و بعد از مچاله شدنِ نوکِ کاغذی‌اش کنار نان‌خاکه‌ها می‌افتد. یکی دیگر برمی‌دارد.

《ستاره‌ی شب‌های تاریک! …》
خلبانیِ تکه کاغذ را به باد می‌دهد. آن‌قدر این کار را تکرار می‌کند که فضای خالی بین دیوار ساختمان‌ها را فرش کاغذی پر کرده‌است. آرنج روی طاقچه‌ی کنار پنجره می‌گذارد و کف دست روی چانه و با لب و لوچه‌ی آویزان آخرین امیدِ نا امیدش را پَر می‌دهد که در کمال ناباوری، به توری می‌خورَد و روی سیمان بیرون زده‌ی جلوی چهارچوب پنجره می‌نشیند.
خندان صندلی‌اش را حرکت می‌دهد و سراغ مرحله‌ی دوم می‌رود. می‌داند که خوردنِ کاغذ به پنجره، صدایش را در نمی‌آورد. پاک‌کن سیاه را می‌اندازد تا کنار کاغذ خط‌دار، بختش را سفید کند. سیاهی به پنجره می‌خورَد؛ “تَق” صدا می‌دهد و نخاله‌ای وسط فرش سفید می‌شود.
دختر کتابش را می‌بندد و با ترس و هیجان پرده را کنار می‌زند. موشک کاغذی دستش را به توری بند کرده. پنجره را باز می‌کند و دور و بر را از نظر می‌گذراند. حواسش به بالا و نگاه خیره نیست که سمت کشوی میزش می‌رود و بعد از پیداکردن قیچی و قفل‌کردن در، توری چسبیده به آهنِ پنجره را می‌بُرد و موشک را می‌گیرد.
تایِ کاغذ را باز می‌کند و می‌خواند. دیده‌اش بالا می‌آید و همه‌ی پنجره‌ها را از نظر می‌گذراند و قهوه‌ی روشن چشم‌هایش توی یک جفت مرداب سیاه غرق می‌شود. همان اندازه که سیاه‌چالِ نگاه آرمان لطافت و عشق را هجی می‌کند، از چشم‌های او سکوتِ ناخوانا را می‌توان خواند.
دوباره سمت میزش می‌رود و باز قندِ آب شده‌ی دل آرمان یخ می‌بندد و این بار مکثش طولانی می‌شود. افکار و احساساتش را سامان می‌دهد و شوق و شور و هیجان نوجوانی، تعللش را می‌خواباند و ماژیک وایت‌بردش را می‌گیرد. برای پنجمین‌بار این راه را طی می‌کند و روی پنجره می نویسد:《من دیلا هستم.》

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید