سمانه حسینی – قایق طوفان‌زده


قایق طوفان‌زده

رده‌ی سنی: ۱۶+

روز سختی داشتم و چشم‌هایم مست خواب بود ولی کرکره‌ی پلک پایین نمی‌آمد.

بی‌خواب شده بودم. مثل خیلی از شب‌ها. بارش باران، به دوز بی‌خوابی‌ام می‌افزود. هوا سرد بود. خیلی سرد. شاید هم من سردم بود. ولی نه، زمستان در اولین روزهای ورودش پرقدرت و چهارنعل می‌تاخت. قطرات، بی‌رحمانه بر پنجره مشت می‌کوبیدند و بخار، روی تن گرم شیشه‌ لمیده بود. سایه‌ی شاخ و برگ درخت پرتقال روی دیوار اتاق می‌رقصید و صدای شرشر ناودان و هوهوی باد که قطرات سردرگم باران را به هر سو می‌تاباند به گوش می‌رسید. همهمه‌ای در سرم برپا بود آنقدر بلند که هر چه زیر لحاف سنگین پنبه‌ای‌ام پناه می‌گرفتم آرام نمی‌شد.

پاهایم را جمع کردم و روی تخت به خودم پیچیدم، صداها با قدرت بیشتری هجوم می‌آوردند. هرازچندگاهی غرش رعد، غالب بر تمام صداها می‌شد و نورِ برق آسمان، تاریکی اتاقم را در هم می‌شکست.

روانداز را کنار زدم و لبه‌ی تخت نشستم. موهای رو پیشانی را با تِل بالای سرم کشیدم، هدفون را به بلوتوث گوشی وصل کردم و آهنگ مورد علاق‍ه…

 نه. من آهنگ مورد علاقه‌ای ندارم. فقط گاهی اوقات نیمه‌های شب که خوابم نمی‌بَرد به موزیک گوش می‌دهم.

خواستم برق را روشن کنم ولی می‌دانستم فایده‌ای ندارد.

دیر زمانی می‌گذشت که همه چیز تاریک بود، حتی زیر اشعه‌ی تابنده‌ی خورشید تابستان. کورسویی سفید مانند رشته‌ای ابریشم، از پنجره‌ی بخار گرفته، به تاریکی اتاقم دست‌درازی می‌کرد و مستقیم روی عکس کودکی‌ام می‌تابید. با نوک پیکانش موهای سیم‌تلفنیِ بلندِ درون قاب را نوازش می‌کرد. چشم‌های فندوقی و لب‌ صورتی، زیر نورش می‌درخشیدند.

 بعد از آن عکس دیگر به یاد ندارم که موهایم بلند بوده باشد. تقریبا سیزده‌ سالی می‌شود که اصلاحشان می‌کنم، ای کاش می‌شد بعضی از خاطرات را هم اصلاح کرد، در کیسه‌ی زباله ریخت و سرش را محکم گره زد. دور انداخت.

به دنبال رشته‌ی ابریشم از جا برخواستم، کنار پنجره ایستادم و قسمتی از بخار روی شیشه را پاک کردم. باران همه جا را شسته بود. تمام خانه‌ها در خاموشی و سکوت به‌سر می‌بردند. جز من و اتاقم. نه. جز من و سرم. هیچ وقت سرم آرام نمی‌شد حتی در پر هیاهوترین قسمت شهر، باز هم سر‌وصدای مغزم غالب بر همه‌ی آن‌ها بود. پرتو‌ از انبار انتهای حیاط با یک نوار مستقیم، مثل رد لیزر فقط به اتاق من می‌تابید.

همان مکانی که پر از *قاقالی‌‌لی و لواشک‌های خوشمزه بود. خوشمزه! دیگر طعم‌ها را هم از یاد برده‌ام. تمام ترس‌ها و شب ادراری‌هایم از همانجا شروع شد. حتی تنفرم از شب و باران‌.

نگاه کردن به انباری که سال‌ها با قفل بزرگی مهروموم شده بود، تنم را می‌لرزاند. آنی نفس در سینه‌ام حبس شد. انگار بال پروازش شکست یا جادوگری پیر و بدجنس با چوب جادویَش گردی به طرفم پاشیده باشد. دردی عمیق قلبم را فشرد. شقیقه‌هایم نبض می‌زد و درون چشمم نقطه‌ای سفید می‌چرخید. فضای حیاط دور سرم در حال گردش بود. پشت به پنجره، سمت دیواری که قاب‌عکس آویزان بود برگشتم.

نور خاموش و روشن می‌شد. قطع و وصل. انگار کسی دستش را روی کلید گذاشته و بازی‌اش گرفته باشد یا اینکه اشعه با سر انگشت به تاریکی اتاقم می‌زد و منتظر جواب می‌ماند، وقتی جوابی نمی‌شنید دوباره در می‌زد.

رشته‌ی ابریشمی که دور تا دورش ذرات معلق نور به رنگ‌های آبی و صورتیِ ملایم در هوا می‌چرخیدند، مرا فرا می‌خواند. نیرویی مجابم می‌کرد تا رشته را دنبال کنم و مرکز نگاهم را پیِ خود می‌کشاند.

باید می‌رفتم.

شال سه گوشِ بافت و لبه‌ریش‌ دارم را روی شانه‌ انداختم، دور پیکر نحیفم پیچیدم و برای مقابله با ترس، مشت‌ها و دندان‌هایم را به هم فشردم. تصمیم را گرفته بودم. باید می‌رفتم.

ولی پاها همراهی‌ام نمی‌کردند. خشک شده بودند. میخکوب به زمین. چندبار هوای خفه و سنگین داخل اتاق را محکم به ریه‌هایم کشیدم و پس زدم. کمی هم بوی عود.

با پاهایم صحبت کردم: «تا کی می‌خوای بلرزی؟ امشب باهام میای، هر جا که من بخوام نه جایی که تو ببری.»

با دست چند ضربه‌ی محکم به پاهای بی‌حس شده‌ام زدم. گزگز می‌کردند. نمی‌خواستند همراهی‌ام کنند ولی به‌ناچار و مستاصل، قدم برداشتند. آرام و بی‌صدا طوری که اهل خانه بیدار نشوند، راهی حیاط شدم. دستگیره‌ی فلزی در اتاق سرد نبود! شاید هم دست‌هایم سردتر از آن بود و من حسش نمی‌کردم. با باز شدن روزنه‌ای کوچک باد به داخل خانه هجوم آورد. قدرت باد و فشار دستم باهم در ستیز بودند، نهایتاً زور من بر فشار باد چربید و در به رویم باز شد. تلألو نور از ته حیاط مثل ریلی به پنجره‌ی اتاقم متصل شده بود. روی ایوان، کنار نرده‌ی فلزی ایستادم.

بوی خاک باران خورده و عطر پرتقال در فضا پیچیده بود. قطرات باران زیر نور چراغ کوچه می‌درخشیدند و بعد از درخشش با شتاب به زمین و روی دیوار و برگ‌های سبز فرود می‌آمدند. باد لای شاخه‌ی درخت‌ها می‌لولید، دور طنابی که بین دو درخت وصل بود می‌چرخید و آسمان می‌غرید. گربه‌ی نارنجی، یکه و تنها کنار جاکفشی لم داده بود و دستش را می‌لیسید. با دیدن من کش و قوسی به خود داد و روی ایوان غلت خورد. صدای قلبم را واضح‌تر از همه‌ی صداها می‌شنیدم، انگار به‌جای سینه در گوشم لانه کرده باشد. پوشیدن دمپایی خیس و یخ زده، شوکی به پاهای ناسورم وارد کرد. به خودم آمدم و رد نور را گرفتم، آرام آرام تا پشت در انبار جلو رفتم. در همان چند قدم، قطرات بی‌تاب، تمام تنم را شستند و از سر و گردنم راهی یقه‌ی لباس و کمرم شدند.

قفل در باز و شیشه‌ی کوچک شکسته بود. چگونه‌اش را نمی‌دانم.

شیشه‌ی قرمزی که هر وقت در بازی قایم‌باشک، در انباری پناه می‌گرفتم‌ و از گوشه‌اش نگاه می‌کردم تا عمو پیدایم نکند.

 عمو که می‌گویم برادرِ پدرم نبود. راننده‌ی او و اکثر اوقات در خانه‌ی ما پلاس بود.

درِ آهنی زنگ زده و کهنه را به داخل هل دادم. صدای قیژ دلخراشش، با نعره‌ی آسمان درهم آمیخت.

 از آن شب کزایی دیگر سراغ انبار نرفته بودم، شبی که…

 نور سفید و کم‌سو در تاریکی فضا، مثل یاقوتی که ته چاه افتاده باشد می‌درخشید، سوسو می‌زد و مرا فرا می‌خواند.

 ورودی انبار شش پله‌ی رو به پایین داشت. همین‌که پای راستم را روی پله‌ی سوم گذاشتم، موجودی نرم و کوچک رویش حس کردم. ترسیده بودم. عرق سرد روی پیشانی خیسم نشست. خواستم جیغ بکشم و برگردم که او زودتر از من پا به فرار گذاشت و از پله‌ها بالا رفت. دستم را روی سینه گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم. در انبار با صدای مهیبی بسته شد. صدای میوی بلند گربه‌ی نارنجی و جیغ ضعیف موش، خبر از طمعه‌ شدن می‌داد. طعمه‌ی کوچک و لذیذ. طعمه‌ها همیشه در شب به دام می‌افتادند. مخصوصا آن‌هایی که ترسیده بودند.

روی دیوار دنبال پریز برق گشتم. دکمه را زدم ولی لامپ روشن نشد. احتمالاً موش‌ها سیمش را جوییده بودند. فندک جیبی‌ام را که همیشه همراه داشتم، روشن کردم. وجود نور بی‌رمقش بهتر از تاریکی مطلق بود. سایه‌ی خرت‌وپرت‌های بلااستفاده مانند شبحی ترسناک و عظیم‌والجثه‌، روی در و دیوار به چشم می‌خورد. فندک را جلوتر گرفتم، چشم‌های زن درونِ تابلوی زهواردر رفته‌ی گوشه‌ی انبار، مثل چشم گربه در تاریکی، نور را منعکس می‌کرد. سه پله‌ی دیگر را یکی یکی پایین رفتم. بوی نم، کپک و سرکه‌ی ترشیده به سر دردم می‌افزود. وسط انبار کنار ستون چوبی، خمره‌ی سفالی بزرگِ سیرترشی که یقیناً خالی بود نظرم را به خود جلب کرد. همان خمره‌ای که هر وقت برای شام ماهی‌کباب داشتیم، من مسئول جدا کردن سیرهای رسیده‌ و بردنشان سرسفره بودم. آنقدرها که در کودکی گنده به‌نظر می‌رسید و دستم تا آرنج داخلش می‌رفت، بزرگ نبود. سه‌چرخه‌ی کهنه‌، که روزی صد بار عرض کوچه‌ را با آن می‌پیمودم، کنارش روی زمین افتاده بود. ریش‌های طلاییِ دسته‌اش دیگر رنگ نداشت و شبرنگ‌های سبزِ روی بدنه هم، اصلا معلوم نبود. احتمالاً بخاطر وجود گرد و خاک از زرق و برق افتاده بودند.

هنوز به میخِ روی ستون بندهایی از جنس کاه آویزان بود که برای خشک کردن انگور و انجیر استفاده می‌شد. چه خوراکی‌هایی که یواشکی و دور از چشم مادر در انبار نخورده بودم مخصوصا لیمو امانی و اسپرین بچه‌های سفید و صورتی. طعم ترش‌شان چشم‌های کوچکم را می‌چلاند.

غرق ایام کودکی و ساعاتی که آنجا سپری می‌شد بودم که سر انگشت شستم احساس سوزش عمیقی کردم. سوزش و درد من را از دنیای روشن کودکی به فضای تاریک انبار بازگرداند. شعله‌ی فندک نوک انگشتم را سوزانده بود، انگشت سوخته را در دهانم گذاشته بودم و اشک گوشه‌ی چشم راستم سر می‌خورد که دوباره نور تابید.  کورسویی که دیگر خاموش و روشن نمی‌شد.

سمتش چرخیدم. دختری تقریباً هفت ساله با موهای فرِ خرمایی بلند، بلوز و شلوار کاموایی که از دانه‌های درشتِ بافتش می‌شد فهمید با میل بافته شده است _از همان‌هایی که مادربزرگ برای من می‌بافت_ کاسه‌ی پلاستیکی قرمز به‌دست داشت و مثل موش آب‌کشیده‌، به دیوار تکیه داده بود. برق زننده‌ای، مستقیم به چشمانم تابید. دستم را بالای ابرو حائل کردم تا از شدتش کم کنم. یک قدم به جلو برداشتم.

پاهایم دوباره بی‌حس شده بود و زق‌زق می‌کرد. دختر با چشم‌های براق عسلی و لب‌های کوچک غنچه‌ای بی‌حرکت ایستاده بود و از طره‌ی موی روی پیشانی‌اش قطره‌ای آب روی صورتش می‌چکید.  ملتمسانه به من نگاه می‌کرد. سرم تیر کشید: «این دختر کوچولو این‌جا چیکار می‌کنه؟ اونم این موقع شب!»

با خودم گفتم: «خیالاتی شدی.»

چشم‌هایم را بستم و با کف دست چند بار پلکم را ماساژ دادم: «حتما دیونه شدی دختر! بی‌خوابی به مغزت فشار آورده.»

ولی وقتی چشمم را باز کردم دختر همان‌جا در تاریکی انبار ایستاده بود و شیئی در دست چپش می‌تابید. این‌بار نور با شدت بیشتری پخش شد، طوری که در یک لحظه کل انبار روشن و در عرض چند صدم ثانیه خاموش شد. سیاهی همه جا را فرا گرفت. صدای باران و باد، رعد و شرشر ناودان همچنان ادامه داشت.

فندک را روشن کردم و خواستم سمت دخترک بروم که جسمی بین من و او قرار گرفت.

سایه‌ی عظیمش روی دختر خیمه زده بود. حسابی ترسیده بودم، نه تنها پاها بلکه کل بدنم می‌لرزید و سست شده بود.

 کمی دستم را سمت سد بین خودمان بردم تا چهره‌اش را ببینم ولی پشت به من، رو به دخترک ایستاده بود و تلاشم بی‌نتیجه ماند. اما می‌شد تشخیص داد که انسان است، یک مرد قوی جثه.

چشم‌های دختر عاجزانه صدایم می‌زدند. لب‌هایش به هم چسبیده بود و لرزش دستانش را می‌دیدم. مرد یک قدم جلوتر رفت. قد دختر به‌زور تا کمربند شلوارش می‌رسید، سرش را پایین انداخت. نور ابریشمی هرچند کم‌رمق، بین انگشتان ظریفش می‌تابید. در آن لحظه متوجه شدم تکهْ کریستال چند ضلعی است، از آن‌هایی که به لوستر بلوری آویزان می‌کردند. از همان‌هایی که من در کودکی عاشقش بودم و وقتی موقع گردگیری یکی‌شان می‌افتاد انگار که بهترین اسباب‌بازی‌های دنیا را به من داده باشند، در پوست خود نمی‌گنجیدم و تمام مدت در دست نگهَ‌ش می‌داشتم‌. حتی موقع خواب.

هر دو دست پَت‌وپهن مرد، روی شانه‌ی ضعیف دختر نشست. صدای دو رگه و کلفتش را می‌شنیدم: «هیس. صدات در نیاد، باهات کاری ندارم.» جلوی دختر زانو زد. خرمن موهایش را در چنگ گرفت و وحشیانه بو کشید.

کاسه از دست دخترک افتاد و سمت پای من قل خورد، کریستال را در دست دیگرش محکم چسبیده بود. صدای تازیانه‌ی آسمان در فضای کوچک انبار پیچید. ترسیده بودم. صدای جیغم را قورت دادم، چشم‌هایم را بستم و دستم را روی گوشم گذاشتم که بوی سیگار کهنه و عرق تندش در دماغم پیچید. از شدت بوی تهوع‌آور احساس خفگی می‌کردم و جرأت باز کردن چشم‌هایم را نداشتم، پلک‌ها را محکم‌تر روی هم فشردم و گرمای نفس‌های داغش را نزدیک صورتم حس کردم. قلبم تند می‌زد و خود را به در و دیوار سینه می‌کوباند.

این‌بار صدا رو به من و نزدیک گوشم می‌گفت: «یه بازیه، نترس. ما با هم دوستیم.»

ولی من ترسیده بودم. خیلی هم زیاد. شلوارم خیس و پاهایم سرد شده بود.

یک دست زمخت و پشمالویش دور کمرم حلقه شد و پنجه‌ی دست دیگرش لای موهایم آرام گرفت. دست‌هایش به قدری بزرگ بود که تمام بدنم را می‌پوشاند. لبش را به گوشم نزدیک کرد، با نفس‌های به‌هم ریخته و عمیق مثل حیوان وحشی که خودش را برای حمله به طعمه آماده کرده باشد، ادامه داد: «قول می‌دم فردا ببرمت پارک.»

 صدا را شناختم. راننده‌ی پدر بود. همانق مرد چاق و قد بلند که وقتی پدر و مادر سرکار بودند، مسئولیت خرید خانه و پارک بردن من بر عهده‌ی او بود. هفته‌ای یکی دوبار قایم‌باشک بازی می‌کردیم و موقع رانندگی من را روی پایش می‌نشاند و با دست‌های بزرگش زیر بغلم را غلغلک می‌داد. موقع تاب دادن عطر موهایم را استنشاق می‌کرد و وقتی عرق کرده بودم گردنم را نوازش و فوت می‌کرد تا خنک شوم. عمو!

نفس کشیدن برایم سخت شده بود و دلم می‌خواست فریاد بزنم ولی راه صدا قفل شده بود مثل در انبار. حس می‌کردم دیوارهای سرد و بی‌روح انبار به هم نزدیک می‌شوند و من را در خود می‌بلعند.

من مثل یک قایق کوچکِ بدون بادبان در دریای وحشی آغوشش غرق شده بودم.

صدای خش‌خش لباسش را می‌شنیدم. راه گریز نبود. زبان خیسش را روی لب‌های خشکم کشید و بعد گرما و لَزِجی‌اش را در دهانم حس کردم. لب‌های کوچکم در جنگ با دریای طوفان‌زده، محاصره شده بود و بدنم بین حصار دست‌های بزرگش در اسارت به سر می‌برد. جنگی که قانون نداشت و پیروز میدان، دریای وحشی بود بر قایق بی‌پناه. شاید هم شکارچی بر شکار.

با نعره‌های آسمان چهارستون انبار لرزید. کریستال از دست دختر افتاد و هزار تکه شد. همه جا آرام گرفت. صدای گیر کرده در گلو آزاد و چشم‌هایم باز شد. همه جا تاریک بود. تاریکِ تاریک. نه دختری بود نه مرد، نه نور نه کریستال. ترسیدم. مثل همیشه. غرش آسمان ساکت شده بود و هم‌پای من می‌گریست. پا به فرار گذاشتم و به آغوش تختم پناه بردم.

 جنگجوها همیشه در جنگ با دروغ پیروز می‌شوند و من تمام عمر به خودم دروغ گفتم. آن شب من شکست خورده بودم. ساعت از چهار صبح گذشته، من آرامم ولی آسمان می‌گرید. باز هم دروغ می‌گویم. سال‌هاست که طعم آرامش را نچشیده‌ام. سال‌هاست که از شب‌های بارانی متنفرم. از شب هم. صدای باران برایم خشن‌ترین موسیقی جهان به شمار می‌رود و سیاهی گیسوی آسمان حالم را به‌هم می‌زند. حتی شب‌هایی که آسمان نمی‌بارد من با ذره‌ذره‌ی وجودم حسش می‌کنم. روی پوست و روحم.

*قاقالی‌لی: شیرینی کودکانه

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید