دیر وقت است. همهی اهل خانه خوابیدهاند و من خوابم نمیبرد. با اینکه سر شب قرصهایم را خوردهام ولی هر چه تلاش میکنم خوابم ببرد، بیفایده است.
روانداز چهارخانهی قرمز را از روی پاهایم کنار میزنم و آرام از جایم برمیخیزم.
پاورچین پاورچین سمت میزِ کامپیوتر میروم و روی صندلی چرخدار مینشینم. صندلی تَلَقتَلَق کنان قلنجش را میشکاند.
در خیابان موتورسواری با گاز دادن بیجا، سکوت شب را در هم میشکند. صدا چند ثانیه ادامه دارد و با دور شدن موتور صدا هم آرام آرام محو میشود. درست مانند زمانی که سَرَت را در آب استخر فرو میبری.
همانطور که روی صندلی نشستهام پرده را کنار میزنم. باریکه نورِ مهتاب بر روی دستم قدم زنان وارد اتاق میشود و دقیقا روی صورت علی مینشیند. مژههای بلند و ابروی کمانش زیر نور مهتاب زیباتر جلوه میدهد.
همسرم با دهان نیمه باز خواب است و گاهی اوقات انگشتان دستش که بیرون از پتوی قرمز، روی شکمش گذاشته تکان میخورد.
لپتاپ را روشن میکنم. چراغ قرمزِ اخطار شارژ روشن میشود.
امان از دست بچهها! گوشی و لپتاپ هیچ وقت شارژ ندارد.
در کشوی میز به دنبال شارژر میگردم. شارژر هم جای همیشگیاش نیست!
پس از کمی کاوش پیدایش میکنم و دوشاخه آن را به پریز برق و سر دیگرش را به رایانه وصل میکنم. چند لحظه صبر میکنم تا لپتاپ روشن شود.
درایو E را باز میکنم وارد پوشهی عکسهای خانوادگی میشوم.
روی اولین عکس کلیک میکنم و مشغول مرور آنها میشوم. عکس نوزادی بچهها، سفر به تخت جمشید و…
عکسی از یک آبشار روی صفحه نمایان میشود. مثل عکسهای قبلی آن را هم رد میکنم و بعد چیزی در ذهنم زنگ میزند. بر میگردم روی عکس آبشار و به آن خیره میشوم.
تصویر آشناست و زیر آن مشخصات گوشی من ثبت شده!
عکس برای چه زمانیست؟ یادم نمیآید!
چشمانم را میبندم و با انگشت سبابه شقیقههایم را میمالم.
صدای جیرجیرکهایِ پارکِ پشت ساختمان، مرا به خاطراتی مبهم میکشاند.
دو دستِ در هم تنیده، قدمهای آرام، صدای خنده!
بیشتر تلاش میکنم. چیز زیادی به خاطر نمیآورم.
چشمهایم را باز میکنم و دوباره به عکس خیره میشوم.
پاندول ساعت کوچک روی میز به چپ و راست تاب میخورد و عقربههای آن ساعت دو و بیست دقیقه را نشان میدهند.
صدای قهقههی زنی به گوش میرسد. با سینهی دستم چشمانم را میمالم. انگار برف پاککنِ ذهنم را روشن کرده باشم ولی بارشِ خاطرات مبهم بهقدری شدید است که برف پاککن جوابگو نیست. ذهنم را به آرامش دعوت میکنم و روی عکس متمرکز میشوم شاید چیزی دستگیرم شود.
تصویر مثل صاعقهای در آسمان، جلوی چشمم سفید میشود. دوباره دستهای گره کرده را میبینم. دست چپِ زنانه، با یک دستبند زنجیریِ ظریف و دست راست متعلق به یک مرد است قویبال و پرمو.
صدای آبشار و بادی که لابهلای برگ درختان میلولد به گوشم میرسد. صدای جیرجیرکها هم. گاهی اوقات قهقههی بلند.
زنی را زیر آبشار با موهای بلندِ مشکی و باز، بالاپوشِ کرم رنگ و دامنی که لبههایش در آب فرو رفته و قدش پیدا نیست میبینم.
دوباره صدایی میشنوم، آرام است اما قابل فهم.
صدای خندهی زن، و مردی که خیلی موقر به او میگوید… یعنی به نظرم میآید که به او میگوید چون کس دیگری آنجا نیست.
″مگر میشود تو را داشت، تورا دید، با تو حرف زد و بهشت را روی زمین احساس نکرد.″
قلبم اکلیلی میشود.
صدا واضحتر از قبل به گوش میرسد.
“بهشت همین جاست. همین نقطهای که من هستم، همین جا که تو میخندی…”
و زن بلندتر میخندند.
سرم درد میکند، گویی با پُتک به جمجمهام کوبیده باشند.
چقدر این جملات برایم آشناست. انگار جایی از زمان جا ماندهام، یخ زدهام یا خشک شدهام.
نمیدانم. شاید اصلا خاطرات متعلق به من نباشد.
خیلی وقت است که قرص میخورم شاید عوارض آنها باشد.
خوابم نامنظم، پریشان و مشوش است.
ترگل هم هیچچیزی سرش نمیشود. ترگل اسم تراپیستم است خلاف اسم دلربایش، چهرهای جادوگرانه دارد.
احتمالا مثل همهی همصنفهایش من را به چشم یک دیوانه میبیند. البته مهم هم نیست چون در نظر من هم او یک ساحره است.
هر بار کلی قرص اعصاب برایم تجویز میکند.
بارها شده که علی قرص را با لیوانی آب برایم میآورد و من آن را زیر زبانم مخفی میکنم و آب را سر میکشم. وقتی علی رفت قرص را در گلدان کنار مبل تف میکنم. اما گاهی اوقات هم آنها را میخورم و بیخیال عالم و آدم آرام میگیرم.
نور مانیتور علی را اذیت میکند و او به پهلوی چپ میچرخد ولی بیدار نمیشود.
موهای بلندش نامرتب شده و مسخره به نظر میرسد.
نور صفحه را کم میکنم و یک جرعه آب، از قمقمهی روی میز مینوشم.
دئیز!
اسم آبشار را به یاد میآورم. بله، درست است! آبشار دئیز. در منطقهی رَزِکه، واقع در محور هراز.
ولی عکس و خاطرات…
دوباره به عکس نگاه میکنم.
آبشار انتهای یک غارِ تنگ با دیوارهای بلند است.
عکس از پایین گرفته شده، سقف تنگه باز است و آبشار از بالا به داخل غار میریزد. زنِ داخل عکس موهای مشکی، دماغ کشیده و لبهای گوشتی، گونههای برجسته با گودی لُپ دارد و موهایش را پشت گوش انداخته. از گوش چپ، سه گوشوارهی حلقهای در سایزهای مختلف آویزان است و به گوش راست یکی. چقدر شبیه من است! خودم هستم! من زیر آبشار ایستادهام! آب سرد است. به حدی سرد که چانهام میلرزد و دندانهایم به هم برخورد میکند.
صدایی مرا فرا میخواند.
_مَها، مَها…
صدا آرام و لطیف است انگار خدا تارهای صوتیاش را با دقت بیشتری تنیده و نوای بهشتی به آن افزوده است!
بر میگردم. درست پشت سرم بعد از تنگه، روی رودخانه درختی به صورت افقی افتاده و پُلی ساخته است.
انوار بُرِش خورده خورشید، از لابهلای شاخ و برگ درختان قطور و نحیف، بلند و کوتاه، روی کولهپشتیِ قرمزرنگِ کنار پل میتابد و با دست گرمش شانههای نه چندان پهنِ مردی که پشت به تنگه، روی پل نشسته را نوازش میکند.
مرد از قمقمهی استیل و مسافرتی کوچکش دو لیوان آب جوش میریزد و میگوید: ″بیا عشقم، بیا اینجا بشین و یه نسکافه بخور تا گرم شی.″
این را میگوید و حولهی کوچکی از کولهاش در میآورد و روی شانههایم میگذارد.
بدن لاغر و ورزیدهای دارد، موهای جوگندمی کوتاه ولی پرپشت، ناخنهای مربعیِ دستش بطور عجیبی مرتب است انگار به تازگی مانیکور کرده باشد.
تلاش میکنم صورتش را ببینم ولی بخار یا مه، شاید هم تکه ابری کوچک رُخش را پوشانده.
فقط صدای گرم و کلفتش را میشنوم. این مرد هرکسی هست مطمئنم علی نیست.
بعد از خوردن نسکافه کولهاش را جمع میکند و از جایش بر میخیزد. دست من را هم میگیرد و بلندم میکند. دستانش گرم و نرم است. دستم را میفشارد و آرام و موقر قدم میزنیم. ساکت است. من هم حرفی نمیزنم.
از مسیر جنگلی و صدای پرندگان لذت میبریم.
سمت راست جاده تمشک وحشی روئیده است. برایم از بالاترین بوتهی تمشک، رسیده و آبدارترینها را میچیند و در دهانم میگذارد. تبر تیز کوچکی را برای دفاع، مقابل خطرات احتمالی در دست چپش دارد. هوا خیلی گرم است و او کاملا عرق کرده.
من کنارش حس خوبی دارم، حسی که تا بهحال تجربه نکردهام پس نمیتوانم تمثیلی برایش بیاورم.
کمی جلوتر بوتههای گل شیپوری نظر من را بهخود جلب میکند و چند گل شیپوری میچینم و از شهد شیرین زیرش میخورم. او میخندد و میگوید: ″نخور دیوونه، میمیری و میمونی رو دستم بچه.″
ابرو بالا میاندازم و به حرفش گوش نمیدهم. من بارها و بارها در کودکی از شهد این گل خورده و هیچ وقت نمُرده بودم.
یکی از گلها را میدهم تا او هم امتحان کند بدون مخالفت گل را از دستم میگیرد و بجای مِک زدنِ تهِ گل آن را گاز میزند. با خنده میگویم: ″به من میگی دیوونه! خودت که دیوونهتری.″
گل را روی گوش راستم میگذارد و من به صورتش نگاه میکنم. چشمان سیاه و بادامیاش را از پشت تکه ابر میبینم. کمی خجالت میکشم و سرخ میشوم.
به مسیر ادامه میدهیم. صدای کلاغی، آوای روح بخش بلبلها را قطع میکند.
اسمش را نمیدانم یا بهگمانم بهخاطر نمیآورم!
با دستانی زنجیر شده در حال پیمایش جنگل هستیم. با دست راستم بازوی چپ مرد را میگیرم و به غوغای طبیعت چشم میدوزم.
تلفن همراهم را از او میخواهم تا از عقابی که روی درخت بالایِ تپه نشسته است، عکس بگیرم. لباسم جیب ندارد و تلفنم را داخل کولهی او گذاشتهام.
به آسمان نگاه و زیر لب چیزی زمزمه میکند. رو به من میگوید: ″عکس نه. به خاطر امنیت خودت! هیچ اثری از امروز نباید به جا بمونه جز تو ذهنمون.″
مکثی میکند و ادامه میدهد: ″امروز روز خوبیه و فرصت باهم بودنمون خیلی محدوده″
آهِ بلندی از عمق سینهاش بیرون میدهد و با لحنی آرامتر از قبل ادامه میدهد: ″اولین باره تو زندگیم اینقدر خوشحالم و نامحدود دوسِت دارم.″
کمی رو به من میچرخد و میگوید: ″دیوانهوار عاشقتم بچه.″
هر بار من را به اسم بچه صدا میزند. راستش را بخواهید من هم خوشم میآید.
مسیر سرسبز است و صدای پرندگان وحشی، سنجابها و کوبیدن دارکوب به درخت منظرهای رویایی به ارمغان آورده.
نیم ساعتی از پیادهرویمان میگذرد.
آسمان صاف چند دقیقه پیش، میغرّد. جدال و زورآزمایی بین ابرها عرق بر پیشانیشان نشانده و روی زمین میچکد.مرد به قطرات باران نگاه و دستهایش را به عرض شانه باز میکند. میخندد و رو به من میگوید: ″مگه میشه من از خدا چیزی بخوام و بهم نده!؟ اول تو، بعد بارون.
اولین قرارمون و قدم زدن باتو مثل یک رویای شیرینه که نمیخوام هیچ وقت ازش بیرون بیام. بنظرم حوا کار خوبی کرده و لذت خوردن سیب ممنوعه نوش جونش. اصلا بدست آوردن اینجوری دلچسبتره.″
کمی مکث میکند و میگوید: ″نمیدونم خوابم یا بیدار.″
من هم، نمیدانم خواب هستم یا بیدار!
همهی کائنات برای دور از باور بودن آن لحظه بسیج شده بودند.
تیشرت سورمهای مرد زیر باران به رنگ مشکی جلوه میداد و پوست روشن دستش بیشتر خودنمایی میکرد.
من را در آغوش کشید و گفت: ″بچه جون، دوسِت دارم و چون دوستت دارم همیشه راهی پیدا میکنم تا نور زندگیت باشم، حتی اگه تو تاریکترین و دلگیرترین حالِ خودم باشم.″ آغوشش گرم بود و آرام، لذتبخش و بیبدیل، مانند شکم مادر برای جنین. همانقدر امن.
باران ابرِ روی صورتش را میشست. ابروهای کوتاه، هشتی و مشکی با پیشانی بلند و چند خط افقی.
میباید تقریبا سی و هشت_نه ساله باشد.
هنوز اسمش را به خاطر نمیآورم و کاملا صورتش واضح نشده که صدای زنگ ساعت شماطهدار روی میز من را به خودم میآورد.
دستم زیر سرم مانده و گِزگِز میکند. آب دهانم گوشهی لبم خشکیده و صفحهی مانیتور هنوز روشن است.
دیگر سرم درد نمیکند ولی گیجم. گیجِ گیج.
به اطراف نگاه میکنم. کسی نیست و در اتاق تنهایم. چند لحظه بعد علی از دستشویی بیرون میآید. “باز جلوی لپتاپ خوابت برده بود. بیا سر جات بخواب.”
موس را تکان میدهم و عکسها را عقب و جلو میبرم. خبری از عکس دئیز نیست…

بدون دیدگاه