کاش به دَه نمیرسید ۱
فاطمه زهرا اکرامی
@fatemehzahraekrami
+18
خانهی ما انتهای کوچهی صادقیه بود. حیاط بزرگی داشت و آفتابِ صبح، از بین برگهای درخت خرما میگذشت و مستقیم به پنجرهی اتاقها میتابید.
مرآت همیشه روی پتوی قرمز اتاق سمت راستی میخوابید. پنجره را باز میکرد و میگذاشت نسیم صبحگاهی با پرده بازی کند و آن را برقصاند. در این میان گاهی آفتاب به داخل آن چهاردیواری سرک میکشید.
من اتاق سمت چپ را انتخاب کرده بودم؛ روبهروی اتاق مرآت. قرارمان این بود که هر کسی زودتر بیدار شد، سه بار پشت هم در اتاق روبهرویی را بکوبد و با مکثی کوتاه، یک لگد محکم به آن بزند.
بین خواب و بیداری بودم که با کوبشِ محکم در، از جا پریدم. شک داشتم که قبل از لگد زدن، سه بار آرام آن را کوبیده باشد. دوباره صدای تکه چوب و پشت بندش غرغر مرآت به گوش رسید.
-اَه! پاشو دیگه مرصاد.
داد زدم تا دست از سر در بیچاره بردارد.
-دارم میام.
بلند شدم و دستگیره را پایین کشیدم که مرآت درون چهارچوب ظاهر شد.
-ساعت خواب!
اتاقهایمان با حیاط فاصلهای نداشت و همین باعث شد صحبت به گوش مادر برسد. اما او دلواپس و بیحواستر از آن بود که واکنشی به اشتباه گفتن کلمهی “ساحت” نشان بدهد.
هر وقت دلهرهی چیزی را داشت، به جان حیاط میافتاد و دو_سه باری آن را میشست. از روزی که خبر حملهی عراقیها رسید، آنقدر آب و جارو کرد که شمارش از دستش در رفت. شاید هم نگرانی بخاطر بابا قلبش را وادار به تند زدن و قرار نداشتن کرده بود.
رو به مرآت کردم و گفتم:
-خو میشکونی در رو دیگه. تعارف داشتی با ما؟
دست به سینه ایستاد و سعی کرد بدون جا انداختن کلمهای، حرف مادر را بازگو کند.
-کتاب … کتاب اسحاق رو جا نذاری یه وقت؟ ببر مدرسه بده بهش. منتظر یه اشارهست تا … تا باهات دعوا کنه.
باشهی بلندبالایی گفتم و راه حیاط را در پیش گرفتم. دمپایی پوشیدم و بعد از سلام دادن و نشنیدن جواب، روبهروی خاتون ایستادم. این اسمش نبود. آنقدر پدر، مامان زهرا را اینگونه صدا کرد که ما هم عادت کردیم. نام خودش خوب بود؛ اما به قول بابا خاتون ابهت و مهربانی را کنار هم داشت.
سرش را بالا گرفت و گفت:
-برو دست و صورتت رو بشور. سماور جوشید.
خیره به آشوب چشمانش، سرم را تکان دادم و سمت دستشویی حیاط رفتم و چند دقیقه بعد کنار سفره جا گرفتم. به جای خالی پدر چشم دوختم. بیشتر از یک ماه بود که خانه عطر حضورش را حس نکرده درحالی که قلب زبان نفهم ما سپری شدن چندین سال را گمان میکرد. زمانی که با خبر شروع جنگ دل ایرانیان فرو ریخت، بابا احمد یک دست لباس پوشید و بعد از بوسیدن پیشانیمان رفت. نه زنگی، نه خبری، نه آمدنی، هیچ چیزی از طرف او نداشتیم.
وقتی مرآت روبهرو، جای پشتیبانم نشست، قطار افکارم ریلش را تغییر داد. مگر نه که وقتی بابا خانه نباشد، پسر بزرگتر مرد خانه میشود و تمثالی از پدر؟ پس چرا چهرهاش را چشم و لب و دهان مرآت منعکس میکرد؟
مادر میدانست که چند روز یا چند ماه بالاجبار باید دلتنگی نبودن همسرش را از صورت پسر کوچکش رفع کند که اسمش را آینه گذاشت؟
اگر ریش و سبیل داشت و جای چند خال سیاه روی سرش خالی بود، دیگر با او مو نمیزد. چشمها همان گردوهای درشت خاکستری و صورت همان چهرهی کشیده و زیبا بود؛ برعکس صورت من که پوست تیرهای داشت و چشمهای بادومی قهوهای.
وقتی مادر کنار میز کوچکِ سماور _که میز تحریر قدیمی بود_ نشست، از افکارم دست برداشتم.
رادیو روشن بود و صدای مرد میان قلقل سماور به گوش میرسید. اصرار مرآت برای نخوردن نان و نوشیدن تنها یک استکان چای داشت کمکم حوصلهام را سر میبرد که رینگ رینگ تلفن، به جدال صداها افزود. خواستم از جا بلند شوم که مادر مانع شد و بعد از گفتن تو صبحانهات را بخور، سمت تلفن رفت.
انگار مردی پشت خط بود. به امید اینکه پدر باشد از جا پریدیم و کنار مادر جا گرفتیم. صدای دایی مثل پتک تو سرمان کوبیده شد.
– زهرا بار و بندیلتون رو جمع کنید باید از خرمشهر بریم. منم میآم سمت خونهتون. شما سمت بیمارستان بیاین بالاخره یه جا به هم میرسیم.
مادر سراسیمه گفت:
– خو یه طوری حرف بزن منم بفهمم چی میگی.
– خواهر من بحث نکن. خرمشهر داره اشغال میشه.
سد مقاوت اشکهایش شکسته شد و همراه با اولین قطره زیر لب گفت:
– یا جدهی سادات!
□□□
صورت چروکیده و چند تار موی سفید دایی را ورانداز میکنم و بعد، از آینهی ماشین نگاهی به مرآت ساکت میاندازم.
صدای بمش بخاطر سن بلوغ را نشنیدهام. فقط در سکوت با خدا حرف میزند. شاید حتی برای رساندن پیغامهایش به پدر و مادر، خدا را واسطه کند. شاید با آنها هم مثل من قهر باشد. دوا نیست. درمان بیفایدهست. مرهمش قرص و دارو نیست. او ضماد دیدارشان را میخواهد و درد من با آوای او تسکین پیدا میکند.
دایی دست سمت کمربندش میبرد و میگوید:
– همینجا وایسا یه استراحتی بکنیم.
بعد از راهنما زدن روبهروی سوپرمارکت میایستم و سمت مرآت بر میگردم.
– چیزی میخوای برات بگیرم؟
تنها نیم نگاهی حوالهام میکند و سر بالا میاندازد.
از دایی هم همان سوال را میپرسم و همان جواب را میگیرم. کلافه از ماشین پیاده میشوم و به سمت مغازه میروم. منتظر تمام شدن خریدهای مشتری دیگر میمانم و نگاهم به داخل ماشین است که از تکان خوردن لبهای دایی میفهمم باز هم سعی دارد روزهی سکوت برادرم را بشکند. با صدای مرد چشم از آن دو بر میدارم.
– فقط همینه؟
به بطری آبمیوه و کیکها اشاره میکند.
سر تکان میدهم و بعد از حساب کردن تشکری میکنم و بیرون می آیم. دایی را جلوی ماشین میبینم. سمتش قدم بر میدارم و کنارش به کاپوت تکیه میدهم. نایلون خوراکی را جلویش میگیرم.
– بفرمایید.
نفسی تازه میکند و بیتوجه به من و پلاستیک میگوید:
– بعد از اون همه گفتار درمانی فکر میکنی این کار جواب بده؟
نایلون را پایین میآورم و دستم را درون جیب فرو میبرم.
– آخرین راهه. چارهی دیگهای هم دارم مگه؟
تنها دستش را به صورتش میکشد.
– اگه خدایی نکرده بدتر شد چی؟ کاش با دکترش مشورت میکردی.
تکیهام را بر میدارم و سمت ماشین میروم.
– کردم. دکترش گفت ممکنه جواب بده ممکنه هم نده. نگفت بدتر میشه.
دایی هم میآید. هردو جلوی در ماشین روبه روی هم میایستیم. دایی برعکس من سعی میکند صدایش را پایین بیاورد.
– من دل ندارم پامو تو اون خونه بذارم. تو از این بچه چه انتظاری داری؟
– شما چه انتظاری از من دارید؟ برادرم حرف نمیزنه. نمیتونم دست رو دست بذارم فقط نگاش کنم که. دوازده سال گذشته. باید یه کاری کنم یا نه؟
بلافاصله در را باز میکنم و مینشینم. دایی بعد از مکث کوتاهی کنارم جای میگیرد. با پشیمانی و خیره به چشمان بستهی مرآت لب میزنم:
– ببخشید دایی! عصبانی شدم.
“عیبی ندارد” را زمزمه میکند و کمربندش را میبندد.
□□□
صدای لحظهای بمب و خمپاره و نارنجک، مقابل هیاهوی مردم خرمشهر سر خم کرده بود. چیزی جز یک ساک بر نداشتیم. مادر میگفت تا وقتی به دایی برسیم بردن همین هم اضافی است. یک دستش لباسهایمان بود و دیگری دور مچ مرآت مشت شده بود.
من هم پا به پای آنها میدویدم. مردم سراسیمه بودند. گریه میکردند و دل میکندند. بعضیها پیاده میرفتند و گروهی با ماشین و وانت و هرچه پیدا میشد. کسی جا برای ما نداشت. حتی این شهر، خرمشهر! کاش پدر و مادرم هیچ وقت پایشان را از تهران بیرون نمیگذاشتند. حتی بخاطر کار پدر و تنها باقیماندهی خانوادهی مادر؛ دایی.
هرچه خیابانها را متر میکردیم به او نمیرسیدیم. به مادر گفتم شاید از راه دیگری رفته باشد اما سخنم را تکذیب کرد و گفت:
– گفت راه بیمارستان. حتما میآد.
و ذکر زیر لبش شد جملهی” حتما میآد”. چیزی تا ابتدای جادهی اهواز نمانده بود که صدای انفجار نزدیکتر از هر لحظهای به گوش رسید. مادر میان جیغمان، داد زد و ما را سمت خود و زیر چادرش کشید:
– بخوابید روی زمین.
زانویم به زمین کشیده شد و فریاد بمب در گوش خرمشهر سوت کشید. جای زخم میسوخت و چادر و سر و پاها خاکی شده بود.
چند برابر تعداد سربازهای دشمن قطرهقطره اشک ریختیم و درد کشیدیم. دستی برای نوازش زخمها و پارچهای برای خشک کردن گونههای خیسمان نداشتیم. حتی مادر هم دستش بند مشتهای گره کردهی ما بود و چادر دور پایش پیچیده.
مچهایمان را رها کرد و کف دست روی زمین خاکی گذاشت و بلند شد. دوباره بالهایمان را چسبید و ما را از زمین کند. خیره به روبهرو بود و چشمانش ناباور روی عراقیها و مردم بیچارهی آبادان میچرخید. با چند ماشین نظامی راه را بسته بودند و با تفنگهایشان پیرزن و زن و بچهها را نشانه میرفتند. پیرمردها را زیر پاهایشان لگد مال میکردند و روانهی اسارت.
خاتون از روی درماندگی چند قدم به عقب برداشت. دست و پایش میلرزید و اشک چشمانش خشک شده بود. با صدای تیر و کشته شدن یک زن جلوی چشمانمان، مادر به خود آمد. دستمان را محکم تر از قبل گرفت و سمت خانه دوید؛ بدون ساک لباسها.
همان راهی که آمدیم را برگشتیم. این بار با ترس بیشتر و قلب لرزانتر؛ بدون امید دیدن دایی از همان خیابانها گذشتیم.
ما را به درون خانه هل داد. در را بست و از داخل قفل کرد. دوباره بازوی نحیفمان را گرفت و یک راست سمت اتاق مرآت رفت. رختخوابها را از کمد دیواری بیرون آورد و سعی کرد منظم روی هم بچیند. پارچهی بزرگی روی آنها انداخت.
اول مرآت را داخل کمد نشاند و بعد دست پشت کمرم گذاشت و مرا به درونش هدایت کرد. کنار برادر عزیز کردهام نشستم و لباسهای آویزان را از روی صورتش کنار زدم. چهار زانو نشسته بود و نگاهش هراسان بین من و مادر رد و بدل می شد. خاتون دست راستش را روی سر و صورت مرآت کشید و با دست چپش مرا نوازش کرد.
میخواست حرف بزند؛ نصیحت کند و بگوید مراقب برادرت باش.دهان خشک شدهاش باز و بسته شد. حروف و کلمات کنار هم قرار گرفتند؛ جمله ساخته شد اما حنجره یاری نکرد. صدایش را ترسِ میان چشمهای پسرانش کشته بود. شاید هم وحشت، درون شانههای لرزان خودش چمبره زده بود و میخواست تلقین کند که از چیزی نمیهراسد؛ نه از صدای کلاش و چرخ تانک و نه از سربازهای پشت در خانه.
نگرانی برای ما و غصهی لانه کرده در قلبش، صحبتهایش را ذوب و با قطرهی اشکی، از میان چشمان سرمه کشیدهاش بازگو کرد.
دوباره لب از لب باز کرد و دهان گشود تا چیزی بگوید که این بار صدای کوبش محکمِ در مانع شد. آنقدر سریع سرش را به پشت چرخاند که چادر از سر به روی شانههایش افتاد و صدای مهرههای گردنش پشت کوبش دوبارهی آهن، محو شد. چشمانش وحشت زده، درشت و بغض اندازهی نارنجک شد و با ترکیدنش، لغزیدن اشک روی گونهها سرعت گرفت.
خودم را سمت مرآت کشیدم و جمع شدم. صدایم از ته چاه بلند شد.
-توهم بیا.
فکر میکردم آنقدر آرام گفتم که نشنیده. اما وقتی به سمتم برگشت، افکارم دود شد.
خیره به چشمهایم اشکها را از گونهام کنار زد و همانطور که یقهی پیرهنم را درست میکرد، باصدای متزلزل و لرزان گفت:
-دستاتون رو بذارید روی گوشاتون. هر صدایی شنیدین بیرون نمیاین تا خودم بیام دنبالتون. خب؟
و منتظر تایید فرزند ارشدش ماند.
صدای هقهق مرآت وصلهی چشمهایمان را برید. زانوهایش را بغل کرده بود و با هر هقی که میزد، سینهاش بالا میپرید و سرش تکان میخورد.
مادر خود را جلوتر کشید و او را در آغوش گرفت. صورتش را بوسه زد و زیر لب گفت:
-پسری که مدرسه میره مرد شده و گریه هم مال بچه کوچولوهاست. پسر من یاد گرفته تا ده بنویسه. کف دست داداش بنویس، اگه دیدی تا ده نوشتی و من نیومدم دوباره بنویس. خب؟
سرش را کج کرد و با هقهق باشهی ریزی گفت.
خواستم اصرار کنم کنار ما بیاید تا باهم قایم شویم و منتظر دایی باشیم که فریاد مکرر تیر وقتی به در خانه خورد، صدایم را در گلو کشت.
مرآت خواست جیغ بکشد که مادر روی دهانمان را پوشاند و با گریه گفت:
-هیس!
و آوای پسر پشت دست مادر خفه شد.
دو طرف چادرش را گرفت و آن را تا روی سرش بالا کشید. بلند شد. مجالی نبود. اگر میدانستم باید اندازهی عمرم نگاهش را ذخیره کنم؛ اگر کسی به من میگفت که عطر تنش را در بالا و پایینِ کوهها و تپههای گراس* حتی نمیفروشند؛ اگر در فالم نوشته بود که حسرتِ نوازشهایش ابدی روی قلبم میماند؛ اگر مرآت گوشزد میکرد که خاتون نباشد، دل از همه دنیا میبرد؛ هرگز نمیگذاشتم آن در بسته شود و صورت گندمگون و چشمان مشکیاش پنهان شوند.
صدای وسایلی که پشت در میگذاشت به گوش میرسید. فرصت دیگری باقی نمانده بود. قفل در با تیر شکسته و خانه میزبان مهمان ناخوانده بود.
دست روی زانوی مرآت گذاشتم و حرکت دادم تا در تاریکی کمد و بختمان، حضورم را فراموش نکند. سخن سه حرف داشت و نوازش من هزاران کلمهی پوشالی را نه به گوشهایش، به استخوانش میرساند.
-نترس!
-اتفاقی نمیافته.
-من هستم.
-جامون امنه.
-مامان میآد.
-مامان میآد.
-مامان…
مرآت رشتهی افکارم را قطع کرد. دستم را برگرداند و انگشت اشاره ی سردش را کف آن کشید. سرم را برگرداندم. چشمانم به تاریکی عادت کرده بود ولی نه آنقدر که مردمکهای خاکستریاش را ببینم. فقط میدانستم نگاهش به انگشتش بود؛ با اینکه نمیدید. یاد حرف مادر افتادم و نوشتن عدد سه را روی دستم حس کردم. لبخندی زدم تلختر از اشکی که کف دستم چکید.
حالا نوبت چهار بود که صدای مرتعش مادر، بلندتر از همیشه به گوش رسید.
-هین!
انگشتش از حرکت باز ماند و سرش را بالا گرفت. دستم را از روی زانویش برداشتم و کمی لای در را باز کردم. بخاطر چمدانهای قدیمی چیدهشده، فقط اندازهی یک چشم باز شد. مادر میان چهارچوب در بود و با دستانش چادر را مشت کرده، با کوچکترین گامهایش به عقب میآمد. نوک تفنگ که بیرحمانه سینهی مادر را نشانه گرفته بود، در درگاه نمایان شد. لرزیدم. عرق کردم. اشک ریختم و توجهی به مرآت نداشتم. کودک بیمناکی که زیر پایم نشسته و گوی خاکستریاش را از لای در به پناهش و سرباز دوخته بود.
مردی با انیفرم نظامی با لبخندی زشت زیر لب چیزی گفت. بیهوا پوتینش را پایین چادر خاکی مادر گذاشت که تلو خورد و سعی کرد تعادلش را حفظ کند. چادر عربی روی شانهاش افتاد و هزارمین قطرهی اشک روی گونهاش.
با لولهی تفنگ به خاتون من ضربهای نه چندان آرام زد که تکان محکمی خورد و یک قدم به عقب رفت. این بار چادر بینوا زیر پاهای خودش کشیده شد و او را از پشت مهمان زمین کرد.
سکسکهی مرآت حواسم را معطوف خودش کرد. شکر کردم که قهقههی مرد گوشهایش را کر کرده بود که صدای سکسکه را نشنید. دستانم را مثل پیچکی دور بازوهای نحیفش پیچیدم و عراقی طنابِ درد را دور قلب من محکمتر کرد؛ زمانی که کلاش را بالای سرش برد و با آهنگ عربیای که زیر لب میخواند، دور خودش چرخید و سلاحش را تکان داد.
آنلحظه شاید دیدن رقص کفتارِ بیوجود، از هنرنمایی اشک میان چشمهای برادرم دردناکتر بود. من قطرات روی صورتش را میشمردم و او قدمهایی که به مادر نزدیک میشد. دست روی گونهی چپش گذاشتم و سعی کردم نگاهش را به پیرهن خاکیام تحمیل کنم. سمجتر از همیشه، سرش را میلی متری تکان نداد. مرد قمقمهاش را لمس کرد و خواست آن را بیرون بکشد.
چهار زانو نشستم و کامل در آغوشش گرفتم. دست راستم را روی رانش گذاشتم. دست لرزان او را میان مشت چپم پنهان کردم. قمقمه گیر کرده بود و بیریختِ بدقواره کمی بیحال شد و از درنیامدن بطریِ پر، خندید. انگشتانش را یک به یک لمس کردم و صدای گذشته در جمجهی توخالیام پیچید.
□□□
جلوی در مدرسه منتظرم مانده بود و همین تعجبم را بر میانگیخت. از دوستانم خداحافظی کردم و سمتش دویدم. دستش را گرفتم و همانطور که راه خانه را میرفتیم پرسیدم:
-همیشه با جواد میرفتی. حالا چیشده که امروز منتظر من موندی؟
چشم در حدقه دور داد.
-روزای دیگه میخوام با تو برگردم ولی نه جواد میذاره نه شیطون.
آرام به پس سرش ضربه زدم و گفتم:
-آره جون خودت.
بحث را عوض کرد.
-این ها رو بیخیال شو. میدونی این چیه؟
دستش را بالا آورد.
مثل وقتی که بابا در واکنش حرفهای بیربطش نگاهش میکرد، به او زل زدم.
-گیر آوردی ما رو؟
-عه بگو دیگه.
کلافه گفتم:
-دسته دیگه.
لبخندی زد و گفت:
-نخیر! دست نیست. خانوادهست.
شعر را خواند:
– “مانند دست است هر خانواده …”
□□□
از کوچک ترین انگشتش شروع کردم. همین که خمش کردم، حرف مرآت را یادآور شد.
-این منم. تهتغاری خانواده. این کلمه خیلی باحاله. امروز انقدر تو مدرسه تکرارش کردیم معلم عاصی شد.
مرد بیخیالِ قمقمهاش شد و دوباره رقصیدن را آغاز کرد. سراغ بعدی رفتم. هرانگشتی که پایین میخوابید، مثل صدای ضبط شده در نوار کاست میخواند.
-کاش منم یه خواهر داشتم. یه رازی رو بهت بگم به مامان نمیگی؟ میگن بعضی از خواهرها آشپزیشون از مادرها بهتره.
نوبت به وسطی رسید و کم کم داشت صدای گریهی من هم در می آمد.
– این تویی. من شنیدم اونایی که با برادرشون دعوا میکنن بیشتر همدیگر رو دوست دارن. تو رو نمیدونم ولی من … آره!
هیچ چیز توان خواباندن و خم کردن انگشت بعدی را نداشت. حتی اسلحهی مرد و زور بازویش.
-میمیرم واسه این تیکهی شعر.
“انگشت دیگر
یعنی نشانه
او مادر ماست
خانم خانه”
هق زدم و بدون خم کردن سبابه، انگشت شست را لمس کردم. تنها چیزی که در نبودش میتوانستم داشته باشم؛ نمادی از پدر.
-میگن بابا کوهه. من قبول ندارم. آره کوه محکمه مثل بابای من؛ ولی وقتی حرکت نمیکنه چه فایده؟ به نظرم بابا باباست. خود خودشه.
دستش را گرفتم و عدد یک را خودم نوشتم تا میان حک شدن دردِ مادر و ترسِ از دست دادن بین شیارهای مغزش، حرف او را فراموش نکند.
وقتی ادامهی نوشتن را خودش انجام داد، دست چپم را روی چشمانش گذاشتم و نخواستم تلاش دوبارهی سرباز برای بیرون کشیدن بطری را ببیند. غافل از چشم تیزبینی که از لای انگشتانم میدید.
سه را نوشت. بازهم حرکات آن احمق بیهوده بود. این بار عصبانی شد. اسلحه را گوشهای انداخت و دو دستی به جان قمقمه افتاد.
چهار! مردمک مادر دودو میزد و بین حواس پرتیِ سرباز و کلاشی که پایین پنجره افتاده بود جابهجا میشد.
پنج! روی دستانش بلند شد. بازهم دیدهی لرزانش را به مرد دوخت و اینبار وظیفهی تحمل وزنش را به دست چپش سپرد.
شش! خود را سمت اسلحه کشید. دیگر به قیافهی کریهش و قمقمهی شل شده نگاه نکرد. با انگشتانش قنداق کلاش را لمس کرد که …
هفت! قمقمه از کمریاش جدا و همانطور که کنار تفنگ پرت میشد، چشم کفتار را سمت خود و بیپناهِ من کشید.
هشت! دید. آتشفشان شد. فوران کرد و آتشش لگد محکمی بود که پهلوی خاتون را سوزاند. فریاد دردناکش به هوا خاست و من مرآت را بیشتر فشردم و سعی کردم گوشهایش را پنهان کنم تا نشنود و نشکند.
نُه! کلاش را با پا هل داد. قمقمه را گرفت و باز کرد. دوباره قهقهه زد. آن قدر طولانی که فاصلهی بین نوشتن دو عدد را پر کرد.
یک! کمی از مایع درون بطری نوشید و سرخوش خندید. جلوتر رفت و باز خندید.
دو! قمقمه را بالای سر مادر ترسیده و درد کشیدهام گرفت و آرام خم کرد. او که نگاهش به بالا بود، با ریختن مایع رنگی در چشمش آنها را بست و دست را جلوی صورتش گرفت.
اگر همان لحظه میگفت که لیوانی برای خوردن آن مایع میخواهد، به جان تک برادرم در کمد را باز میکردم، به آشپزخانه میرفتم و چیزی میآوردم که شغال پیر آن زهرماری را کوفت کند؛ ولی هرگز نمیگذاشتم برای نوشیدن، دست و صورت مادرم را جام زرینش کند.
تمام حواسم شده بود بینایی. فقط میدیدم و جان میدادم. با جیغ مادر زنده میشدم و دوباره میمردم.
نوشتن مرآت را نمیفهمیدم. اعدادی که مثل ربات مینوشت و آن روز آن قدر گیج و پر از خلا درونی بودم که روح آزردهاش را نمیدیدم.
آن زمان که روسریاش را از سرش کند، سردترین آب جهان به رویم پاشیده شد. وقتی پارچه را با دست کشید و نصف کرد، بند نازک دلم پاره شد و قلبم چهل تکه.
مرآت هم کم از من نداشت. من چه میدانستم هم میدید و هم میشنید؟ خشک شده بود. اشک نمیریخت. نمیلرزید. فقط دستش حرکت میکرد و مینوشت.
سرباز کلاش را گرفت. وقتی دستان مادر را بالای سرش برد به خودم قول داده بودم دستانش را غسل دهم تا از نجسی لمس عراقی پاک شود. خیالهای خامم یکی دوتا نبود.
دستان خاتون را با روسری به کلاش بست و تقلای مادر برای آزادی فایدهای نداشت.
دست برای پاره کردن لباسهای دیگرش برد اما آن قدر زهرماری نوشیده که توانش تحلیل رفته بود. دست از تلاش برداشت. بلند شد و نگاهش را جایجای اتاق چرخاند. قدمهایش را سمت کمد برداشت که بالاخره خواهش و التماسهای مادر به گوش رسید.
-تو رو خدا! یا امام هشتم! یا حسین!
منتظر معجزه ماندم. به خدا بیشتر از خودم اعتماد و اعتقاد داشتم. گامهایش را خوب به یاد دارم. نگاهش پی چیزی میگشت و چشم من به صورت منفورش بود که هیچ گاه چهرهاش را از یاد نبرم. وقتی پایش به چرخ خیاطی خورد ایستاد. به چرخ که در پارچهی بزرگی بسته شده بود نگاه کرد. لگد محکمی زد و خم شد. گره پارچه را باز کرد که میان نخ های رنگی ، قیچی خیاطی بیرون افتاد.
قیچی را گرفت و بلند شد. باز آواز خواند و قدم هایش را سمت مادر هراسانم برد. چشمم قیچی درون دست مرد را و مغزم شهریور را می دید. گوشم اما تنها یک چیز می شنید.
-خش… خش…خش
ذوق و شوق مرآت برای مدرسه را یادم آمد. زمانی که به مادر اصرار کرده بود برایش لباس نو بدوزد تا فقط برای مدرسه اش باشد. پارچهی قهوهای را برش داد.
صدای خشخش تمام شد. دوخت و تنش کرد. خندهی آن روزش با گریه و نالههای دردناکش درهم شد. تمام تنش ضرب دست کفتار بود. نایی نداشت. حتی نمیتوانست جلوی مرد مست را بگیرد. التماس نکرد. رهایی نخواست. آخر جانی نداشت. روح نبود. فقط جسم خیانت کارش نفس میکشید؛ تند و دردناک. گریهی مرآت شدت گرفته؛ او هم به نفس نفس افتاده بود. آنقدر که دم و بازدمش با خاتون رنج دیدهام هماهنگ شد.
جیغهای مادر، صدای سهمگینِ بمب و موشک را در خود حل کرده بود. شب نشد. روز بود و روز ماند. نمیدانستم زمان برای من طولانیتر گذشت یا کسی که هستیاش را کشته بودند. هزاران سال برای توصیف طویل بودن آنلحظه کم بود. درد جسم کبود و خونآلودش مقابل سایش خاموش روحش سر خم کرد.
مچهای قرمز شده اش را از بند پارچه و اسلحه آزاد کرد که بیرمق دو طرف بدنش افتاد. راستی! گفته بودم آستین داشت؟
مرآت هشت را میان هشتادمین التماسِ خاموشِ مادر نوشت و نُه را بین سکسکه و هقهقش.
یکِ ده را حس کردم و صفرش کامل نشده بود که صدای کریه تیر، ققنوس را روی شاخهی خشکیدهی قلبم آتش زد و خون از لای در کمد به صورتمان پاشیده شد. با اشکهایمان راه گرفت و به جای مادر نوازشمان کرد. خاتون نمایندهاش را فرستاده بود تا به چهرهی پسرانش بوسه بزند.
“جنگ برایمان گران تمام شد
دیگر نوازشهایش ارزان نبود.
بازدمش را نفس میکشیدیم
بریده شد نفسِ پاسبان
دیگر هوا درون ریهاش رقصان نبود.
کشتیِ دلم را ساربانی میکرد
فغان که دیگر کشتیبان نبود.”
با صدای دوبارهی تیر تکان محکمی خوردم و از ته دل جیغ کشیدم.
□□□
داخل همان خیابان پا میگذارم و قدم محکم خاطرات را روی قلب و مغزم حس میکنم. سریال پر درد و غم زندگیام روی پردهی چشمانم اکران میشود و با ضربهی محکمی که به شانهام میخورد، آپارات تصاویر گذشته نابود میشود.
مرآت سمت انتهای خیابان میدود و دایی لنگلنگان پشت سرش. قدمهایم را تند میکنم و زیر بازوی دایی را میگیرم. دستش را آزاد میکند و میگوید:
– تو برو دنبالش من خودم میآم.
با تردید تنهایش میگذارم و میدوم. تا به در فلزی رنگ و رو رفته میرسم. تک برادرم ماتِ خاطراتش مانده و فیلم کودکیاش طوری جلوی چشمانش است که جا برای اشک ها نمیگذارد و قطرات روی گونهاش میچکد و من هم پابهپایش گریه میکنم.
دست در جیب فرو میبرم و تک کلید را بیرون میآورم. وقتی در را باز میکنم که دایی هم به ما رسیده است. کنار میروم که اول مرآت و دایی داخل شوند. تنها خانهای که هیچگاه اجازهی بازسازیاش صادر نشد. خواستیم همانطور بماند. ما هیچ وقت قرار نبود به آن شهر برگردیم.
از حیاط و درخت هنوز پا برجا میگذریم. پاهای آسیب دیدهی دایی سستتر میشود و میخواهد روی زمین بیفتد که دست زیر بازوهایش میگذارم و او را بالا میکشم. از در حیاط عبور میکنیم و به در اتاقها میرسیم، دایی خود را کنار در اتاق مرآت میکشد و همانجا به دیوار تکیه میدهد و مینشیند.
– من همینجا هستم.
و لب زیرینش را گاز میگیرد تا جلوی من و مرآت نشکند. دست پشت کمرش میگذارم و به داخل هدایتش میکنم و همهی گذشته یک جا بر سرم آوار میشود.
□□□
میان فریادهایم در باز شد و تنها چند ثانیه گذشت تا در آغوش مردانهی دایی جای گرفتیم. چشمانمان جسم زیر چادر را نگاه می کرد. دستش بیرون افتاده بود و انگشتر خونینش دیگر برق نمیزد. هدیهی تولد سی و شش سالگیاش، خوشحالی و سفیدبختی آن روزها را شهادت میداد و لحظهی جان دادن مادر را شاهد بود.
نگاه سمت شیطان صفت برگرداندم. هزاران حیوان بیرحم و درنده جلوی چشمانم از آن موجود رذل ارزشمندتر بودند.
□□□
زمین میزبان زانوهای ناتوان برادرم میشود که به خود میآیم و کنارش مینشینم. در آغوشش میکشم و او دست سمت پارچهی تکه تکه شده میبرد. بو میکشد و اشک میریزد.
اتاق همان اتاق است. چرخ خیاطی میان تکه پارچهها است و دیگر برای وصله زدن آنها به یکدیگر به کار نمیآید.
خونها پاک شده است تا دیگر هیچ ردی از مادر در آن خانه یادآور او نباشد. پتک حقیقت قلب و ذهن را نمیشکند؛ له میکند. مثل شیشهی شکستهی ماشین، ریز ریز میکند اما کنار هم نگه میدارد تا زجر برساند، درد بدهد و در سیاهچالهی غم فرو ببرد.
با فریاد بلند مرآت به خود میآیم و میخ و مسخ میشوم. پارچهها را به سینه میچسباند و فریاد میزند. لب از لب باز میکند، اشک میریزد و فریاد میزند.
_خ… خ… خ… خا…
گراس: شهری در فرانسه، پایتخت عطرجهان
پایان

بدون دیدگاه