چشم‌ و‌ گوش‌‌بسته – لیلا نوروزی


 من که بیدار شدم. انگاری صبح شده بود، شاید هم نه. حتمی باربی هم چشمش را باز کرده بود، آن‌ هم یواشکی. من که چشم باز نکردم. پشت چشم‌بندم همه جا سیاه بود. فقطِ فقط دستم را کشیدم روی چشم‌بند تک‌شاخی‌ام. بعدش غلتی خوردم آن‌سمتی. انگشت‌هایم را چند بار روی میز کشیدم. «پس ساعتم کو؟ آهان این‌وره.» ساعت را برداشتم. گوش دادم به تیک‌تیکش. دوست دارم این‌طوری. «راستی راستی عقربه‌ت رو چنده حالا؟» اجازه نداشتم، ولی مامانی را صدایش زدم. «مامانی من بیدار شدم اجازه دارم چشم و گوشامو باز کنم؟» ساعت را گذاشتم سر جایش. از دوباره صدایش زدم. «مامانی با توأم؟» دستم را کشیدم روی تخت، این سمت بالش اسب‌اسبی، زیر پتو. از باربی خبری نبود که. سرجایش نبود اصلاً. حتمی افتاده بود پایین از آن طرف تخت. همه‌اش گیجی‌ویجی می‌افتد. سرش پیلی‌پیلی می‌شود، مثل من. آخر هر دوی ما دوا خوردیم شب. باربی فقط یک‌ ذره دوا خورد. گریه هم کرد آن‌وقت. من که گریه نکردم. صدایش زدم. «باربی، باربی جونم؟» مامانی را باربی صدایش زد آن‌ روز. «هی با توأم باربی.» مامانی سرِشب آمد توی اتاقم. تازه در را هم پشت سرش بست. یواشکی حرف زد. پرسیدم. «مگه چی‌ شده؟» چیزی نگفت که. فقط شیشه‌ی دوا را تکان داد. بعدش ریخت توی قاشق بابا اسفنجی. «تلخه. نمی‌خورم. من که مریض نیستم.» لبم را محکم گاز گرفتم. دستم را سفت گذاشتم روی دهانم. تندی دویدم آن سمتی. بعدش قایم شدم پشت پرده گُل‌گلی. مامانی قاشق توی دستش آمد دنبالم. پرده را گرفت. از آن پشت کشیدم بیرون یک‌هو. گریه هم نکردم، فقط یک‌ ذره. «باید دوا بخوری. باید بخوابی سارا جونم.» «من که مریض نیستم.» «عوضش می‌خوابی. تخت می‌خوابی.» «هر روز می‌خوابم دیگه.» «نباید بیدار شی.» «قول می‌دم بیدار نشم.» اولش گریه نکردم اما بعدش اشکم راه افتاد. آی گریه کردم، آی گریه کردم، زیاد. مامانی هم که سرش را گذاشت لبه‌ی تخت اولش. بعدش از کله‌ام ماچ کرد. توی گوشم گفت: «ببخشید.» «مگه کار بدی کردی هی می‌گی ببخشید؟» اما مامانی جواب نداد که. یک‌کاره هِی ماچم کرد از این‌جای سرم، این‌جای لپم، موهای قشنگم. منم که گفتم: «باشه، اگه باربی بخوره منم می‌خورم.» باربی دوا خورد. بعدش خندید. دوا خوردم بعدش گریه کردم، مامانی هم. ساعت چند بود یعنی؟ زیاد خوابیدم. از مامانی خبری نبود که. مامانی ساعت اولِ 6 قفل در اتاق را باز می‌کند. 6 نه 9. همان که دُمش رو به پایین است. خودش با انگشتش نشان داد توی ساعت. آن هم شب. آن‌وقت چشم‌بندم را بیاید باز کند زود. خودش باید باز کند. من هم پتو صورتی‌ام را پرت کنم آن‌طرفی. بپرم توی بغلش. خودش قول عروسک خوشگله را داد. می‌خرد حتمی، می‌دانم. مامانی قولش قول است. امروز می‌خرد، زیر قولش نمی‌زند که، هیچ‌وقت. پشت ویترین بود. « باربی! نباید چشاتو وا کنی ها. حتی اگه حوصله‌ت سر رفت. می‌شنوی چی می‌گم؟» بزرگ‌تر از باربی بود، این هوا. «اگه اون بیاد، مامانت می‌شه باربی.» توی مغازه دکمه‌ی شکمش را زدم سرش تکان خورد، این‌جوری. اولش ترسیدم. ترس نداشت که. فقط دست‌هایش را این‌طوری برد بالا. زل زد توی چشمم. بعدش رقصید. دینگ، دینگ صدا داد و چین دامنش را کشید بالا. کفش پاشنه‌دارش را محکم کوبید زمین و هی دور خودش چرخ زد و خارجکی خواند. هی چرخ زد و سرش گیج نرفت که. آخرش هم خندید. پیراهنش قرمز توری بود. اسمش را می‌گذارم بِیبی. مامان را بیبی صدایش زد آن‌روز. خودم شنیدم. «هِی بیبی با توأم، پس کجا موندی؟» گفتم: «این‌جات اوخ شده مامانی؟» دستش را کشید روی گلویش. جای ناخن هیولا بود انگاری. گفت: «خوردم زمین.» بعد گلوی مامانی را ماچ کردم. امروز حتمی می‌رویم بازار. باربی را هم با خودم می‌برم. فقط باربی را. شاید هم نبردم که. «باز کنم چشامو مامانی؟ خسته شدم بیام پایین.» آمدم پایین. دستم را کشیدم روی زمین. باربی افتاده بود کجا یعنی؟ داشت گریه می‌‌کرد. خودم شنیدم. گلویش اوخ بود حتمی. «هی باربی بیا کور‌بازی کنیم، کور می‌دونی چیه؟ یعنی چش نداریم کوریم. خوابت میاد تو هم؟» باربی هی خوابش نمی‌آید مثل من. هی مامانش دوا نمی‌دهد به او. از آن دواهای تلخ که فقط خواب بپرد بیاید توی چشمش. خوابم می‌آید، آن‌هم زیاد. ملافه‌ی سفید را می‌دهم بالا. خودم را می‌کشم زیر تخت. نباید از تختم می‌آمدم پایین که. عوضش دست به چشم‌بندم نمی‌زنم. «من اومدم پایین مامانی، می‌شنوی؟» سرم را گذاشتم روی زمین. آخ که چشمم پیلی پیلی می‌رود باز. «مامانی… بیدار… مامانی …» صدایش کردم، گوشش با من نبود که. صبح شده بود شاید هم نه. زود بیدار شده‌ام انگاری. باید بیشتر می‌خوابیدم حتمی. شاید هم شب بود، از کجا معلوم! نباید می‌آمدم پایین. آخر همه‌اش باربی می‌افتد زمین. می‌‌رود زیر تخت و همه‌اش مامانش را صدا می‌زند. به حرف مامانش گوش نمی‌دهد که. چشم و گوشش را باز می‌کند. من که به حرف مامانی گوش می‌دهم. گفتم: «مامان بِیبی.» دعوا کرد. یک‌هویی آمد و گفت: «دیگه بهم نگو، بیبی.» دستم را محکم گرفت و تکان‌تکان داد: «فهمیدی؟» «فهمیدم مامانی.» دستم را کشیدم این جای لپش. «مامانی، بازم افتادی؟» هیچ‌چی نگفت که. روی لپش را ماچ کردم. بعدش پرسیدم: «خوب شدی؟» بغلم کرد. باربی را محکم بغل کردم. «باربی تو که افتادی این جای لپت اوخ نشد؟» اصلاً باربی را هم می‌برم با خودم. شاید هم نبردم. دوست دارد آن باربی بزرگه را ببیند. «بیدار شدین خوابالوها؟» حتمی صبح شده بود دیگر. نکند زود بیدار شدیم یک‌وقت. از توی تختم آمدم پایین. یک‌دفعه‌ای نباید غصه بخورم. امروز‌ هم مامانی، ما را می‌برد بیرون. «پری کوچولو، داتی، لوطی، اِمیلو، لیسی، هانا چشمک‌زنه با شمام. بیدار شدین؟ چشاتونو باز نکنین یهو. همین‌جا زیر تخت بمونین.» زیر تخت می‌مانم. برای خودم یک عالمه عروسک می‌خرم، خیلی هم زیاد. هر بار که مامانی از آن دواها می‌دهد، بعدش یک‌ عروسک می‌پرد می‌آید پیش این‌ها. پریدم بغلش. گفتم: « عروسک، عروسک، بازم عروسک، زیاد عروسک می‌خری برام؟» «یه دختر بیشتر که ندارم.» «مامانی موهات کو؟ قیچی کردی همه‌رو؟ چرا ریختی رو زمین؟» اولش جواب نداد که. منم نشستم بغلش. همه‌اش چشم دوخته بود به اتاقش. آخر سری به حرف افتاد. « موهامو باد برد.» من که موهایم بلند است این‌هوا. از دوباره خوابیدم روی تخت. دست کشید توی موهای قشنگم. دستش را ماچ کردم و گفتم. «بازم؟» «افتادم زمین مامانی، این روزا زیاد می‌افتم.» «حواست نیست؟» از زیر تختم غلتی خوردم بیرون. دختر کوچولو‌ها را صدا زدم. «کی گشنه‌س، داره گریه می‌کنه؟» من که گریه نکردم. دیدم مامانی هم گریه نکرد. هیچ وقت پیش من گریه نمی‌کند. همه‌اش می‌خندد. فقط شب‌ها توی اتاق خودش گریه می‌کند. بعضی وقت‌ها هم جیغ می‌زند. یک‌بار خیلی جیغ زد. منم که ترسیدم جیغ زدم. در خانه را بست فوری قفلش کرد. «مامانی کی بود!» «برو تو اتاقت میام حالا.» صدای عروسک‌ها را نمی‌شنوم که! باید یکی‌یکی بغلشان کنم با خودم ببرم، اتاق را دوست ندارند، زیر تخت را هم. نمی‌شود که پارک ببرم. بیرون ببرم نمی‌شود که. باربی به حرفم گوش داد ولی. من هم که بغلش کردم. لپش را کشیدم. موهای طلایی‌اش را به هم ریختم. خیلی کِیف دارد این‌طوری. «دوست داری این‌طوری باربی؟» راستکی گفتم. «باربی واسه چی ناراحتی؟ گشنه‌ای؟ منم گشنه‌م.» مامانی گفت: «بچه‌های توپولی زود به زود گشنه‌شون می‌شه، تو که توپولی نیستی.» باز داد زدم. « مامانی، صبح شده‌ها. نمی‌خوای دَرو واز کنی؟ من گشنمه.» حتمی نشنید. حتمی هم توی گوش‌هایش از این پنبه‌ها بود، عینهو ما. «باربی تو هم صداش کن. دوتایی با هم. این‌طوری بلند. مامانی!» باز که نشنید. «پری کوچولو، داتی، لوطی، امیلو، لیسی، هانا چشمک‌زنه همه صداش بزنین. این‌طوری بلند. مامانی!» به باربی آفرین گفتم. چشم‌بندم را آوردم پایین یواشکی. به مامانی گفتم: « چشم بندمو سفت نبندی ها کله‌م دردش میاد. آخيش، صبح شده واقعنی.» باربی دست به چشم بندش نزده بود اصلاً. چشمش را باز کردم. مامانی خودش برای همه‌ی عروسک‌هایم چشم‌بند دوخت. ساعت از 9 رد شده بود خیلی. داشت می‌رسید به دوتا 1. «باربی تو هم بلند شو. دَرو محکم بزنیم.» رفتیم و دوتایی در زدیم. «آفرین باربی در بزن. محکم. مثل من.» دوتا بالش انداختم کنار در، فوری رفتم روی آن. از توی سوراخ کلید معلوم بود آن‌طرفی. کلید هم آن سمت در بود که. درِ اتاق مامانی هنوز بسته بود. نکند باز هم اوخ شده بود. انگشت‌هایش را کشید روی دستش و گفت: « چیزی نیس، بیا بازی.» بعد که دید آن‌طوری نگاهش می‌کنم. گفت: «ماتیک بنفش زدم.» بعد ماتیک را آورد. کشید روی انگشتش. روی انگشت من هم. «دیدی درد نداره! دست بزن!» اصلاً عروسک هم نمی‌خرم. حتمی نمی‌خرد مامانی. «من عروسک نمی‌خوام دَرو باز کن.» رفتم کنار تخت نشستم، سرم را بردم آن زیر. پری کوچولو خوابیده بود هنوز. داتی، لوطی، امیلو، لیسی، هانا چشمک‌زنه هم هنوز چشم‌بندش را داشت. «دخترهای خوبم دارین خواب می‌بینین؟» من هم دختر خوب بودم که. قشنگ بودم که. دختر خوب که باشم مامانی برایم پیتزا می‌خرد، بستنی، عروسک، همه چیز. پس چرا دیر کرد؟ باید همه محکم تر در بزنیم. غریبه که رفت؛ مامانی بشنود. بیاید قفل در را باز کند.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید