مریم فرزانه – رفیق


رده‌ی سنی: +۳
روی صخره‌ی کنار ساحل بر سر لاشه‌ی پوسیده‌ی مارتین فرود آمدم. با قدم‌هایی لرزان دور او چرخیدم. بااندوه تمامی اجزای تنش را از نظر گذراندم، کالبدی که روز به روز خشک‌تر و زوایای آن در هم تنیده می‌شدند. سرش به عقب برگشته و پاها زیر شکمی که تقریبا از بین رفته، جمع شده‌ بود. در باور کسی نمی‌گنجید که این چنگال‌های مچاله‌شده و نحیف، چه فرازهایی داشته و چه شکارهایی را اسیر خود کرده‌اند. نگاهم را دوختم به منقارش که طوری باز مانده انگار از خنده ریسه رفته‌ باشد. منقار را گذاشتم به حال خود بماند. این خنده‌ها شالوده‌ی وجودش بود، باید همین‌طور دست‌نخورده می‌ماند. خواستم سر او را جابه‌جا کنم تا گردنش تحت فشار نباشد اما دیگر دیر شده و مثل چوبی خشک، انعطافی نداشت. تمام آن عضلات و بال‌های قوی تحلیل رفته‌ بودند. هر روز ساعاتی را با پیکر بی‌جان مارتین می‌گذراندم؛ اشک می‌ریختم و با او حرف می‌زدم. ” پاشو رفیق! این رسمش نبود تنهام بذاری.” نسیمی از سمت ساحل وزیدن گرفت، دست باد پرهای سمج باقی‌مانده بر روی لاشه را کنار زد، امعا و احشاء نمایان شدند. شکم اولین جایی از بدن هر مُرداری است که شروع به از هم پاشیدن می‌کند. قسمت زیادی از بدن او تجزیه شده و تکه‌های ریز و درشت رنگارنگ پلاستیکی، مانند آذوقه‌ای درون کوله‌بار دلش شروع به درخشیدن کرد؛ توشه‌ای که مرگ مارتین را رقم زده بود. همه‌ی آنچه که در زندگی با او گذرانده بودم لحظه‌ای از مقابل چشمانم عبور کردند.
با عده‌ای از همسفرانم روی فانوس دریایی زیر آفتاب گرم و دلچسب تابستان نشسته‌ و از گرمای آن لذت می‌بردیم. دلم نمی‌خواست تکانی به خودم بدهم. دوست داشتم دستان مهربان خورشید شانه‌هایم را نوازش کند. بعد از یک سفر طولانی و مهاجرت از قطب شمال به منطقه‌ی گرمسیر، هیچ چیز مثل یک استراحت طولانی نمی‌توانست حالم را جا بیاورد. عده‌ای از دوستان در حال پرواز بر پهنه‌ی دریا و یافتن غذایی برای سیر کردن شکمشان بودند. گستره‌ی آبی اقیانوس، نور خورشید را درون چشمانم منعکس می‌کرد. پلکها را بستم و خمار چرت می‌زدم که صدای جیغ مارتین به گوشم رسید. نگاهم را سمت صدا چرخاندم، با منقاری که بیش از حد باز مانده بود، تقلا کنان به سمت ساحل می‌رفت. در حال پرواز به خود می‌پیچید و خودش را شتابان انداخت روی شن‌های نرم ساحل. فرودش ناشیانه و شتاب‌زده بود و بیشتر به سقوط می‌مانست. نگران و دلواپس به طرف او پرواز کردم. برق‌آسا آسمان را شکافتم. جریان هوا از دو طرف صورتم به سرعت رد می‌شد و پرهایم را محکم به پوستم چسبانده بود. با خود فکر کردم، نکند باز شیطنت‌ و دیوانه‌بازی‌اش گل کرده باشد. کنار او فرود آمدم. خرخر می‌کرد و به سختی نفس می‌کشید. موضوع جدی بود. منقار به حدی باز شده بود که هر لحظه احتمال شنیدن صدای خرد شدن آرواره‌اش می‌رفت، گردنش را پیچ و تاب می‌داد. از او خواستم که آرام باشد. یک شی‌ء پلاستیکی نارنجی‌ رنگ در حلق او گیر کرده بود. چیزی مثل در بطری. شتاب‌زده شیء مزاحم را چونان جراحی زبردست با نوک منقار گرفتم و به زحمت بیرون کشیدم. نفس‌های پر سر و صدای عمیقی کشید و روی زمین، سست و آسوده ولو شد. نفسش که کمی جا آمد با خنده گفت: ” مرده بودما رفیق.” عاشق این رفیق گفتن‌هایش بودم. از رفاقتمان سه سالی می‌گذشت؛ چه لحظه‌هایی که باهم خوش گذراندیم، سفر کردیم و باهم با ناملایمات طبیعت جنگیدیم.
بلند شد و بدنش را تکان داد؛ از آن تکان‌های محکم که عادت داشت. قطرات ریز و درشت آب شتک زد به اطراف و داخل چشم و چال من. بالم را سپر صورت کردم. ” یواش بابا! چکار می‌کنی؟ ما رو باش اومدیم اینو نجات بدیم.” باز خندید. در هر شرایطی موضوعی برای خندیدن داشت. بار دیگر جان سالم به در برده‌ بودیم. طبیعت و انسان هر روز داستان تازه‌ای برایمان داشتند. ما مرغان دریایی عاجزیم از وفق دادن خودمان با این سرعت از تغییرات.
بر روی صخره، جوجه‌ای در حال نوک زدن به صدفی بود ، امواج خیال من را برد به گذشته‌های دورتر.
من و مارتین در یک کُلُنی در قطب شمال به دنیا آمده بودیم که مرغان دریایی در آن به صورت دسته‌جمعی زندگی و زادوولد می‌کردند. جوجه‌های زیادی متولد شده و شبیه یکدیگر بودند. همگی چشمان سیاه، کرک‌های سفید و کله‌‌های خاکستری داشتند. پدرم برای یافتن غذا لانه را ترک کرده و مادر با آن منقار بلند زرد رنگش گردن من را نوازش می‌داد. این کار او حسی پر از آرامش و رضایت برایم به همراه داشت. سرش را بلند کرد و با گردنی کشیده اطراف را نگریست. پلک‌ها را تا نیمه بست و نگاهی پر از نگرانی‌‌ از دریچه‌ی تنگ چشمانش تا عمق وجودم رخنه کرد. پدرم هنوز از شکار بازنگشته بود که مادر نیز بال‌ها را گشود. اوج گرفت و اندک‌اندک از نظر گم شد. من در آشیانه تنها ماندم. صحبتشان را شنیده بودم که وقت تنها ماندنم در لانه رسیده. با نگرانی کلنی را از نظر گذراندم. اکثر جوجه‌ها تنها بودند.

مارتین هم با فاصله‌ی کمی از من در لانه تنها بود. باد از صبح شروع به وزیدن کرده‌ و سرعت آن لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. کرک‌های سبک بدنم در دست باد به این‌سو و آن‌سو کشیده می‌شد. باد خشمگین‌تر یورش می‌آورد و سر سازش نداشت. باید خودم را به دیوار لانه می‌چسباندم تا باد من را از آن بیرون نیندازد. از لانه که به اقیانوس مشرف بود، تلاطم آب را می‌دیدم. باد با بلند کردن آب، امواج زیبا و در عین حال ترسناکی می‌ساخت و آنها را به صخره می‌کوباند. امواج بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدند. شکوه و ابهتشان وحشتی به دل می‌انداخت. اولین تجربه‌ی تنهایی من با طوفان هم‌زمان شده بود. شلاق برگ‌های نواری‌شکل گیاهان اطراف لانه به سر و صورتم، کرک‌های نرم را چونان قاصدکانی در هوا پراکنده می‌کرد. تن نحیف من توان مقابله با نیروی باد را نداشت. پایم را به کف لانه فشار دادم اما بی‌فایده بود. ناگهان همه‌ی دستاویزها رها شدند و ملق‌زنان پرت شدم بین خاک و گیاهان خودرو. درد شدیدی در یکی از بال‌هایم پیچید. لکه‌های گِل روی بدن سفید، خال‌های سیاه به وجود آورده و شکل جدیدی برایم ساخته‌‌ بود. به پشت افتاده و مانند لاک‌پشتی لنگ در هوا، برای برگشتن دست و پا می‌زدم. اما عضلات بی‌جان و کوچک من که تا به حال کاری از آنها نکشیده‌ بودم، توانی نداشتند. ساق پاهایم را در هوا تکان محکمی دادم و با کمک بالی که سالم بود غلت زدم و روی پاها ایستادم. پشت گیاهان نزدیک لانه پناه گرفتم تا باد تمام زورش را زد و از نفس افتاد. پدر و مادرم به آشیانه برگشتند. خودم را نزدیک لانه کشاندم. چند جوجه در لانه‌هایشان تلف شده‌ و با گردنی آویزان از کناره‌ی لانه، بی‌حرکت مانده‌ بودند؛ مانند سربازی تیر خورده بر پشته‌ی سنگر. طوفان تابلویی غم‌انگیز از شکست در جنگ با طبیعت به تصویر کشیده‌ بود. والدینم توجهی به من نکردند. مرغان دریایی جوجه‌هایشان را در صورتی می‌شناسند که در لانه‌ باشند. دیدن، بوییدن و … بی‌فایده‌ است. آنها توجهی به من نکردند. مثل اینکه شیئی اضافه را باد به آنجا برده باشد. باید نهایت تلاشم را می‌کردم و خود را به لانه می‌رساندم. مارتین از آن‌ طرف من را تشویق می‌کرد. او موفق به ماندن در لانه شده و حالش خوب بود. منقار را بر لبه‌‌ی آشیانه و پایم را روی دیواره آن گذاشتم تا خودم را بالا بکشم اما لیز خوردم و پایین افتادم. درد استخوان کتفم را در بر گرفت. جنس لانه گلی بود و شکل کاسه‌ای‌اش بالا رفتن از آن را سخت می‌کرد. به شناگری خسته می‌ماندم که می‌کوشد سوار قایقش بشود. تشویق‌های مارتین به من روحیه می‌داد تا شکست را قبول نکنم و ادامه بدهم. باد تمام انرژی‌ام را گرفته و توانی برای من نگذاشته بود. باز و باز نهایت تلاشم را به کار بردم. تا جایی که توانستم یک پایم را بالا ببرم و آن را روی لبه‌ی آشیانه بگذارم و با تتمه‌ی قدرتم خودم را با یک حرکت بیندازم داخل لانه. مارتین با هیجان‌ بال زد و فریادی از سر شادی سر داد. به محض رسیدن، مادرم من را زیر بال و پرش گرفت و گرمم کرد. نفسم از آن همه تلاش و هیجان تندتر در رفت و آمد بود. شیرینی پیروزی توام با امنیت تمام وجودم را فرا‌ گرفت. از زیر انبوه پر و بال مادرم که من را در بر گرفته‌ بود، مارتین را دیدم که می‌خندید.
پ.ن: سالانه میلیون‌ها پرنده در اثر خوردن زباله‌های پلاستیکی و طوفان‌های ناشی از افزایش دمای هوا تلف می شوند.
کلنی: اجتماع بزرگی از چند گونه پرنده که در یک مکان خاص آشیانه می‌سازند.
مریم فرزانه

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید