اعظم حسینی – جهان خاکستری


رده‌ی سنی: ۱۶+

جهان خاکستری

مستقیم به آسمانِ نیلی چشم دوخت و گفت: 《متاسفم، اما لازمه که بدونی…》
دلواپس و نگران، با صدای لرزان و زمزمه‌وار کلامش را بریدم:
《دارم کور میشم؟》
نگاه موقر و ملایمِ چشم‌های سال‌خورده‌اش را بر چهره‌‌ی من لغزاند و روی چانه‌ی لرزانم متوقف شد و گفت:
《نه اما عن‌قریبه که دنیات رنگ ببازه.》
به‌واسطه‌ی بدگمانی ذاتی‌ از ناگواریِ خبر اطمینان داشتم اما این‌که زهرِ آگاهی از حقیقت تا چه حد زندگی و کامم را تلخ کند در مخیله‌ام نمی‌گنجید.
منه طراحِ فرش با رنگ‌ها زندگی می‌کردم. تمام هستی‌ِ من با گره‌های رنگین قالی معنا می‌یافت. فرش برای من بیشتر از ماهی درهم*، لچک و ترنج* و افشان* ؛ دوغی*، دارچینی و لاکی بود.
جد اندر جد با فرش زیسته بودیم؛ رنگرز، نقشه‌خوان، بافنده.
گذشتگانِ رنگرزم، با روناس، زردچوبه و پوست درخت بلوط آن‌قدر رشته‌های پنبه، پشم و ابریشم را رنگین کردند که دست‌هایشان تا آرنج کبود شده و این تیرگی را با خود به گور بردند. در طول سالیان با همان دست‌های تیره به روزگار مردمانِ دارا رنگ و زیبایی افزوده بودند.
بافنده‌هایمان نیز سویِ چشمانشان را به گره‌‌ها و رج‌های قالی پیوند زده و با پوست‌های بی‌رنگِ محروم از نور آفتاب و استخوان‌های دردناک بافتند، ساختند و فروختند تا زنده بمانند.
اجداد نقشه‌خوانم این‌گونه می‌خواندند :
《سه دانه یخی پشتِ لاکی، دارچینی و توکارش نخودی تا بشه سه تا فیروزه‌ای…》
خلاصه هرچه کردند و به هر طریق که گذراندند همیشه رعایایی ماندند در اهتمام برای جلب خشنودی ارباب؛ خواندند، رنگ زدند و بافتند. آن‌ها در کاشانه‌های محقر و کم‌رونقِ کاهگلی خود از هنر انگشتان دردناک و کمرهای تاشده نصیبی نداشتند. خانه‌‌هایی که تنها به گاه ناخوشی جان‌پناهشان می‌شد. نه میانه‌ی سیاهِ زمستان گرما به خود می‌دید و نه چله‌ی تابستان خنکی داشت؛ سرپناه بود.
از خروس‌خوان تا شغال‌خوان داخل زیرزمین یا پستویی کم‌نور و بی هوا چله‌کشی کردند، پود کشیدند و گره زدند. در میانه‌ی کویر با گره فارسی* و یا گاه تُرکی* بسته به سلیقه‌ی ارباب نقش حیات زدند. سرسبزی باغ‌های معهود، طراوت گلستان‌های نادیده، رویای بودن با یار در باغ بهشت و آرمیدن زیر سایه‌‌سارِ مجنون‌های خمیده صرفاً با همان نگاره‌ها ممکن بود.
کودکانمان هم که به دنیا آمدند بین کرک و نخ و ریس غلتیدند. غبار را نفس کشیدند و از آلودگی‌ها به سیاه‌زخم، سل و تب مالت مبتلا شده و جان دادند. ناگزیر طفل را که به خاک سپردند شتابان پشت دار قالی برگشتند. مویه و اشک‌ها را لابه‌لای رج‌ها دفن کردند.
از بچه‌های قالیباف‌خانه آن‌هایی هم که دوام اوردند و ماندند محروم از نور خورشید، روی تخته‌های سرد قد کشیدند و هر یک زخمی به سر، صورت و بدن؛ از قیچی، کاردک و دفتین* داشتند.
بالاخره از نسل‌ها و روزگاران ارباب‌ورعیتیِ دیرین عبور کردیم و رسیدیم به استثمار دنیای مدرن.
امیر دیبا؛ پدری که دیگر رعیت نه، که حاجی بازاری و فرش فروشی سرشناس بود مرا که دختر دُردانه و نور چشمی‌‌اش بودم روانه‌ی دانشگاه کرد تا طراحی فرش را اصولی و آکادمیک بیاموزم و من گلناز قصه در آستانه‌ی سی سالگی باخبر شدم به‌دلیلی نامعلوم و ناشناخته برای علمِ پزشکی خیلی زود دچار کوررنگی خواهم شد.
آن هنگام خود را بتهوونی دیدم در حال فرو رفتن میان باتلاقِ سکوت و خاموشی حالا نه به عظمت او تنها به جهت محروم شدن از رنگ و آفرینش.
در خلال این‌که پزشکِ خیره به آسمانِ کبود کوچ رنگ‌ها از جهانم را به اطلاعم رساند و علی‌رغم این‌که خودم را برای نیستی آماده می‌کردم باز هم به دنبال روزنه‌ای از امید بودم؛ دستاویزی برای ماندن. سوال کردم:
《تا کی؟ شانس برگشتی هست؟》
دکتر نگاه کردن به تابلوی هیس‌ِ معروف مطب را به چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی من ترجیح داد و گفت:
《حتی نمی‌تونم بهت بگم از کی، چه برسه به تا کی؟!》
عقربه‌های نقره‌ای و عجول بر صفحه‌ی سیاه ساعتم به سرعت یک‌دیگر را دنبال می‌کردند چهار و چهل دقیقه، دلِ آسمانِ وسطِ زمستان که تا ده دقیقه‌ی قبل نیلی بود را آفتاب با پرتوهای زرفامش شکافت.
از مطب دکتر خارج شدم. هنگام بستنِ در، دستم که به دستگیره‌ی مسی رنگ خورد از سردی‌اش شگفت‌زده شدم. تا لحظه‌ای قبل‌ مس برایم مانند آتش گرم و سوزان بود ولی پس‌از آن دیگر هر زمان که حرفی از رنگ مسی بشنوم بی‌شک سرما و یأس برایم تداعی خواهد شد.
روی سرامیک خاکستری کف راهرو ‌در کنار خطِ بنفشِ راهنمای خروج از بیمارستان قدم برداشتم.
با خود گفتم:
《بنفش: رهایی یا شاید گُریز.》
به ذهنم خطور کرد باید معادل‌‌سازی کنم؛ معادل‌های محسوس. اگر می‌خواستم بمانم و ادامه دهم نیاز داشتم که با هر رنگ، خاطره‌ای از طعم و عطر بسازم.
در فکر معادل‌سازی برای رنگ بنفش بودم که بی‌هوا پایم به سطل حاوی مواد ضدعفونی کننده خورد و بوی تند و نامطبوع مواد شیمیایی درونش که مشامم را انباشت، شد رنگ بنفش.
《چه حیف! همیشهبنفش را دوست داشتم.》
برای سفره‌ی عقدمان سبدی از زنبقِ بنفش با رز سفید خواستم. اما بعداز متارکه دیگر سمت زنبق نرفتم. زنبق گلی بود که محمد دوست داشت، البته در همنشینی با رز سفید گل موردعلاقه‌ی خود من نیز بود.
از ذهنم گذشت:
《بنفش، متارکه، ماده‌ی ضدعفونی》
داخل اتومبیل سردتر از بیرون بود. سوار شدم اما استارت نزدم. آگاهانه سرما را برگزیدم. سرِ سنگین از فکر و خسته‌ از بی‌خوابی را به پشتی صندلی تکیه دادم. دلم تکیه‌گاهی خواست همچون سرم؛ اما امن و ماندنی.
《با کی حرف بزنم؟ بار بدحالیامو رو دوش و دل کی بذارم؟》
نیاز داشتم سنگینی این غم، سوگ یا حسرت را با شخصی شریک شوم.
حال و احوالم مثل روزی بود که ترنج را از دست دادم. آن‌ موقع زمستان نبود ولی به‌ علت خونریزی شدید و اضطراب بدنم سرد و لرزان بود. از شدت لرزش دندان‌هایم به هم می‌خورد. حال پریشان و ناآرامی وجودم را تنها حضور محمد تسکین می‌داد. او اما نیامد؛ نبود که بیاید، اصلا نمی‌توانست که باشد؛ ماموریت بود، بوشهر.
مسمومیت بارداری* جانم را تهدید می‌کرد. پس ترنج را به دنیا آوردند، خیلی زودتر از موعد. دخترم گریه هم کرد صدایش را هنوز در کابوس‌هایم می‌شنیدم اما ناگهان ساکت شد. گفتند:
《دچار استرس تنفسی شده.》
سکوتش ابدی شد. محمد را نبخشیدم برای گناه نکرده. با جدایی انتقام نبودنش و تنهایی‌ام را از او گرفتم منتها در حقیقت با دوری از او داشتم خودم را شکنجه می‌کردم؛ خود را در مرگ ترنج مقصر دانسته و سرزنش می‌کردم.
عاقبت که انگشتانم از سرما کرخت و سست شد سمت کارگاه به راه افتادم. اما دلم با من همراهی نکرد. دور زدم و بی‌هدف راندم. در حالتی از خلسه و سکون غوطه‌ور بودم.
《چند ساعت، چند روز یا ماه با کوررنگی فاصله داشتم؟》
نشسته در کنار قبرِ گردوغبار گرفته‌ی مادربزرگ به خود آمدم. مرمر سفیدی که سال‌ها محافظ تن فرسوده‌اش بود را لمس کردم. سطح صیقلی‌ سنگ، حس لطافت و سپیدیِ دست‌های مادربزرگ را به خاطرم آورد، عاری از گرمای وجودش.
سلطان بیگم متولد ۱۳۰۳ که در سال ۱۳۸۴ درگذشت. او هم بینایی‌اش را سال‌ها قبل از مرگ از دست داده بود.
《کاش می‌شد همون‌جا کنارش دراز بکشم و فراموش شم.》
اولین قطره‌ی باران که روی پلکم افتاد سرم را بالا گرفته و به آسمان خاکستری چشم دوختم.
《پس آسمونِ وسط زمستون می‌تونست این رنگی هم باشه!》
آسمانِ متغیرِ مُلَوَّن! چه کسی گفته آسمان همه‌جا همین رنگ است؟
با بدرقه‌ی عطرِ خاکِ باران‌خورده راهی شدم و آسمان قطره‌‌قطره آب پشت سرم ریخت.
《به گمونم مادربزرگ واسه عاقبت بخیریم دعا کرده.》
وارد منزل که شدم عطر قورمه‌سبزی مستم کرد.
《یعنی قورمه‌سبزی برای همیشه سبزِ تیره می‌مونه؟》
برای کمک به مادر سالاد شیرازی را ریزِ ریز درست کردم. همیشه معتقد بودم مواد سالاد باید آن‌قدر ریز باشد که داخل هر قاشق گوجه‌فرنگی، خیار و پیاز وجود داشته و بتواند در دهان، انفجاری از مزه‌ها بر پا کند. از ذهنم گذشت:
《طعم سالادی که با پیاز سفید درست بشه با پیاز نارنجی و بنفش حتما فرق داره.》
از ساعت چهار و چهل دقیقه تا هشت و ده دقیقه‌ی آن روز دانستم که رنگ‌ها عطر دارند و طعم. مطلبی که سال‌ها قبل در کتاب‌های کنکور هنر خوانده و بعدها به دست فراموشی سپرده بودم.
شام به اتمام نرسیده مادر مشغول جمع‌آوری میز شد. او هنوز نمی‌دانست تماشای دانه‌های زعفرانی برنج و سرخی تربچه‌نقلی‌های میان سبد سبزی‌خوردن چه جذابیتی داشت، پیش‌تر من هم نمی‌دانستم.
گفتم:
《مامان! دقت کردی دیگه از سفیدی ماست هم نمی‌شه مطمئن بود؟ ماست‌ولبو، ماست‌وخیار، ماست با بادمجون کبابی. دیگه چی؟》
مادر که ظرف مخصوص نگهداری غذا را دستم داد تا باقیمانده‌ی قورمه‌سبزی را داخلش بریزم، گفت:
《راست می‌گی‌ها! مثلا بورانی.》
با به خاطر آوردن خاطره‌ای قدیمی به خنده افتادم:
《مامان! یادته همش ظرف‌های یخچالیت گم می‌شد؟》
مادر با اطوار خاصی پاسخ داد:
《بله!》
گفتم:
《می‌خوام یه اعترافی بکنم.》
خندان گفت:
《لازم نکرده خودم می‌دونم.》
چشم‌های سبز بادامی‌ام از تحیّر به گردوهایی سبز مبدّل شد:
《جدی؟!》
مادر چای تازه‌دَم را داخل استکان‌های کمر باریک ریخت و از سماور جوشان، آبِ جوش اضافه کرد:
《همون بار اولی که بعد از عقدتون محمد رو برای ناهار دعوت کردیم…》
عطر هل و میخک فضای میانمان را انباشت.
بی‌صبرانه گفتم:
《خب؟》
با خوش‌رویی و مهر مادرانه نگاهم کرد:
《وقتی بعد از غذا گفت ‌که فسنجونتون مثل همیشه عالی بود و البته قورمه‌سبزیتون بی‌نظیره، دلیل گم شدن ظرف‌هام رو فهمیدم.》
خجول 《مامان》 کشداری گفتم.
مادر پشت به من در حین خروج از آشپزخانه گفت:
《هزارسال هم بگذره هیچ مردی برات محمد نمی‌شه.》
همیشه حق با مادر بود.
از نخستین روزهای دانشگاه درگیرش شدم. کم‌کم چشم به راهش بودن عادتم شد و تا به خودم بیایم مبتلایم کرد.

قدبلند بود و خوش‌پوش. با نگاهی که غرقت می‌کرد در خوش‌ترین خیالات عاشقانه. گرمای آفتاب جنوب را هم با خودش آورده بود.
داخل اتاق روبه‌روی آینه دنباله‌ی خط چشمم را بیشتر از معمول ادامه دادم، چشمم بادامی شد؛ بادامی سبز با رگه‌های طلایی. اضافه‌های رژ را از اطراف لبم با دستمال کاغذی تمیز کرده و بلند شدم. دستی نامرئی مرا روی صندلی برگرداند.
《چرا اِن‌قدر پرشتاب و با عجله؟》
باز به خودم در آینه نگاه کردم. لب‌هایم کالباسی رنگ بود. با نوک زبان لبم را لمس کرده و طعم رژ را چشیدم.
《همه‌ی رژهای کالباسی همین طعم رو دارند؟》
جلوی آینه ایستادم. یقه‌ی هفتی لباس را مرتب کردم. همیشه سعی کرد‌ه‌ام قد نسبتا کوتاهم را بلندتر جلوه دهم. موهای لَخت و بلندِ بلوندم را بالای سر جمع کرده و از اتاق خارج شدم.
پدر و مادر مشغول تماشای تلویزیون بودند. اخبار جنگ از همه سوی عالم به گوش می‌رسید، همه‌ی دنیا درگیر انواع متفاوتی از جنگ بود؛ جنگ قدرت، جنگ داخلی، جنگ تسلیحاتی، جنگ خارجی، جنگ نرم، جنگ اقتصادی.
《جنگ چه رنگی داره؟》
بدون تمرکز به صفحه‌ی تلویزیون زل زدم. انسان‌ها، جنگل‌ها و دریاها میان دود و انفجار محو می‌شدند. انگار که از اول نبودند. عطر پرتقالی که پدر برایم پوست کند و سمتم گرفت با بوی باروتِ درون ذهنم در هم آمیخت. پرتقالِ توسرخ بود.
با خود گفتم:
《باروت، سرب، پرتقال، نارنجی》
با بی‌رحمانه‌ترین شکل مسواک را بر دندان‌هایم کشیدم. سال‌ها بود که دیگر به سفید شدن دندان‌هایم فکر نمی‌کردم، پذیرفته بودم زردی موروثیِ آن‌ها با هیچ شدتی از مسواک زدن از بین نخواهد رفت اما باز هم ادامه می‌دادم. در فکر اصلاح ژن‌هایم بودم.
برای بار اول بود که دقت می‌کردم خمیردندان با خط‌های قرمز طعم متفاوتی از خمیردندان با خط‌های سبز داشت؛ توت‌فرنگی و نعناع.
《تفاوتی به این عظمت را چطوری تا حالا متوجه نشده بودم؟!》
خیلی زودتر از هر شب لامپ اتاق را خاموش کرده و روی تخت‌خواب دراز کشیدم. در نگاهم آن شب نور زردِ تیر چراغ‌برق که از پنجره‌‌ی کوچه به داخل می‌تابید اثاثیه‌ی اندک اتاق را بیمار و رنگ‌پریده کرده بود.
《زرد، پنجره‌ی رنجور، کتاب‌های مریض، گلدان‌های ناخوش، پرده‌ی بدحال》
مخاطبان گوشی را یکی‌یکی از نظر گذراندم. هر کدام را به دلیلی رد کردم. یا آن‌قدر به قلبم نزدیک بودند که تحمل رنجشان را نداشتم یا آن‌قدر فاصله داشتند که غم من برایشان تفاوتی نداشت و بازگو کردنش تسکینم نمی‌داد. به حرف (میم) که رسیدم صفحه‌ی گوشی را خاموش کردم.
پهلوبه‌پهلو شده و بین ملحفه‌ها گره خوردم. 《فردا قبل از کارگاه برم گل‌فروشی یا میوه‌فروشی؟ کاش تابستون بود اون‌وقتِ سال همه‌جا پر می‌شه از رنگ‌های تند و گرم و درخشان.》
سردرگم بلند شدم و بلافاصله باز در جایم نشستم.
《آیا عطر رز آبی و قرمز با هم فرق داره؟》
با آن‌که همیشه خودم را آدم ریزبین و دقیقی می‌دانستم آن شب فهمیدم چقدر چیزها که نادیده گرفته بودم.
دوباره دراز کشیدم. گوشی را باز کردم. اسم محمد جلوی چشمم آمد. حواسم را به گل‌های رز برگرداندم.
《اگر گل رزی با رنگ جدید پرورش بِدن و من هیچ‌وقت نبینمش چی؟》
بغضم ترکید. بالاخره بعد از ساعت‌ها با فکر ندیدن رز‌هایی به رنگ تازه بود یا محرومیت و دل‌تنگی برای قهوه‌ایِ عمیقِ چشمانِ محمد که اشک‌هایم را فرو ریخت. میان برهوت سرد ناامیدی سر گذاشتن به سینه‌ی مردانه‌ی محمد و پناه بردن به امنیت شانه‌های او مرهم جانِ من بود. در نبرد با قضاوقدر دیگر تحمل انتقام و شکنجه‌‌ی خودخواسته را نداشتم. دلم در سینه پرپر زد تا شماره گرفتم. خط آزاد بود و بوق پشت بوق ضربان قلبم را تندتر می‌کرد.
《محمد! یعنی باز ماموریتی؟》
نگاهی به ساعت گوشی انداختم، ده و سه دقیقه، صدای گرم و نگرانش در گوشم پیچید:
《جون‌ دلم گلناز؟》
ترنمِ صدای عاشقش یک دنیا رنگ روی سیاهی شب زمستانی‌ام پاشید. مطمئناً یکی از همین روزها دوباره زنبق را در هم‌نشینی رز خواهم دید؛ احتمالاً که خاکستری، خاکستری‌های تیره و روشن.
کاش آن روز آن‌قدری زود برسد که لااقل هنوز توانِ دیدنِ رگه‌های بنفشِ زنبق را میان گلبرگ‌های خاکستری داشته باشم.

*ماهی درهم و افشان: از قدیمی‌ترین و رایج‌ترین طرح‌های فرش ایرانی هستند.
.

*لچک و ترنج: لچک در لغت به معنی گوشه، که جایگاه قرارگیری آن در قسمت گوشه‌ی زمینه‌ی فرش است. اگر این لچک‌ها توام با ترنج باشند طرح را لچک و ترنج می‌نامند. لچک و ترنج نماد حوض در باغ‌های ایرانی هستند.
*دفتین: دفتین وسیله‌ای است برای کوبیدن گره‌های فرش پس از بافتن یک رج، و نیز خواباندن پودهای ضخیم و نازک قالی مورد استفاده واقع می‌شود.
*دوغی: نام یک رنگ است. این نام بیش‌تر در صنعت قالیبافی یزد برای گونه‌ای آبی کمرنگ به کار می‌رود.
*گره فارسی و گره ترکی: گره فرش انواع مختلفی دارند اما در مجموع دو روش بسیار محبوب‌تر از روش‌های دیگر هستند. گره فارسی، که به گره نامتقارن و سنه نیز معروف است؛ و گره ترکی که با نام گره متقارن نیز شناخته می‌شود. مناطق مختلف در ایران و خارج از ایران بسته به سنت‌شان از روش‌های فوق برای گره فرش استفاده می‌نمایندود که هم باعث بر جای‌گیری گره‌ها و هم باعث ظرافت و صافی و یکنواختی در پشت فرش می‌شود.
*مسمومیت بارداری: مسمومیت حاملگی یا پره اکلامپسی یکی از عوارض جدی دوران بارداری است که با فشارخون بالا، ورم و دفع پروتئین تظاهر می‌کند.

اعظم حسینی

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید