تینا آقا محمدی – آیلان


آیلان

چشم‌هایش را که باز کرد، خود را روی شن‌های ساحل دید. موج‌های آرام دریا به پاهایش می‌خوردند و از زیر انگشتان دستش عبور می‌کردند و تا نزدیکی موهایش پیش می‌رفتند. گیج و منگ بود. به سختی چیزی به یاد می‌آورد. دیگر دردی احساس نمی‌کرد.

شب گذشته درد شدیدی را تجربه کرده بود. انگشتانش را آرام روی شن‌های ساحل کشید و اطراف را جستجو کرد. چیزی گم کرده بود: آیلان.

آغوشش هنوز بوی او را می‌داد. به سرعت از زمین برخاست. هوا گرگ و میش بود و نمی‌توانست اطراف را خوب ببیند. صدای زنجیروار امواج دریا دلش را به هم می‌ریخت. مثل کودکی که موج عروسکش را ربوده باشد، با بغضی در گلو، به افق خیره شد. ابتدا آهسته صدا زد و سپس فریادهایش بلندتر و قدم‌هایش تندتر شد. سرش را به هر سو می‌چرخاند، به دنبال آیلان می‌گشت. ناگهان پایش به چیزی سفت برخورد کرد. انگشتانش در خرابه‌های یک قلعه‌ی شنی فرو رفته بود. کنار آن زانو زد و دستها را آرام بر ویرانه‌های عمارت خرابه‌ای گذاشت که روز قبل کودک زیبایی بنا کرده بود.


چشم‌هایش را بست و خود را در شهری پر از دود و آتش یافت، کنار آوار خانه‌ای که با همسرش خشت‌به‌خشت آن را ساخته بودند. دلش برای او تنگ شد. نمی‌فهمید چرا در این شرایط آن‌ها را تنها گذاشته.
اشکی از گوشه‌ی چشم لغزید و موج دریا آن را با خود برد. دوباره بلند شد و سراسیمه به دنبال آیلان گشت. خورشید به آرامی بالا می‌آمد و تلخی شب را می‌گرفت اما دلشوره‌اش فروکش نمی‌کرد.

فکرهای وحشتناکی از ذهنش می‌گذشت. نکند کسی دردانه‌اش را ربوده باشد؟ اما هیچ‌کس در ساحل نبود. نکند در چاهی یا چاله‌ای افتاده باشد؟ کاش صدای گریه‌های آیلان را می‌شنید… اما نمی‌توانست حتی فکر کند که دریا او را ربوده باشد. آیلان همیشه از دریا می‌ترسید؛ ممکن نبود به آن نزدیک شده باشد.

به دریا خیره شد. لحظه‌ای را به یاد آورد که موج بزرگی آمد و قایق کوچک‌شان را مثل تکه کاغذ مچاله شده‌ای به سمت دیگری پرتاب کرد اما خوب به خاطر داشت که در آن لحظه آیلان هنوز در آغوشش بود.

زمان و مکان دیگر برایش معنایی نداشت، اما به یاد داشت که در میان هیاهوی مردان و زنان و کودکانی که وحشت در چشمانشان موج می‌زد، سوار قایق‌هایی شده بودند. آن قایق‌ها قرار بود آن‌ها را به کشور ساحلی همسایه ببرند؛ جایی که امیدی دور اما دست‌یافتنی به نظر می‌رسید.

موج‌ها بی‌وقفه به سمتشان می‌آمدند و هر موج بزرگتر از قبلی، بر سرشان فرو می‌ریخت. صدای جیغ و فریاد همراهان‌ در گوشش پیچید و ناگهان سکوت مرگباری همه‌جا را فرا گرفت.

حالا صدای مرغان دریایی را می‌شنید که به نظرش می‌خندیدند. چند ساعتی می‌شد که همه‌ی ساحل را زیر پا گذاشته و با صورتی خیس از اشک و عرق، بی‌وقفه آیلان را صدا می‌زد. جای خالی همسرش را بیش از پیش احساس می‌کرد و از او دلگیر بود که همراه گام‌های خسته و اندام درهم تنیده‌اش دنبال آیلان نمی‌گشت. نمی‌فهمید چرا در این لحظات باید تنها باشد. تا جایی که یادش می‌آمد، همسرش تا آخرین ثانیه‌ها کنار دستش در آن قایق بود.

صدای هق‌هق گریه‌های خود را می‌شنید.

ناگهان چند نفر را در گوشه‌ی دیگری از ساحل دید. نور امیدی در دلش درخشید. گام‌هایش را تندتر کرد. شاید آن‌ها خبری از آیلان داشتند. با آشفته‌حالی به سمتشان رفت و سراغ آیلان را گرفت:
“آقا، شما کودک سه ساله‌ای با بلوز قرمز و شلوارک سورمه‌ای ندیده‌اید؟”
اما جوابی نشنید. انگار اصلاً او را نمی‌دیدند. بلندتر حرفش را تکرار کرد، فریاد زد، اما هیچ عکس‌العملی ندید.

ناامید و خسته، بی‌هدف روی شن‌های ساحل دوید. از دور لکه‌ی قرمز کوچکی به چشمش خورد. آرام‌آرام نزدیک شد. آیلان روی ساحل، خود را در آغوش شن‌ها جا کرده بود؛ بی‌هیچ ترس و اندوهی.
دریا با آیلان آشتی کرده و او را در آغوش گرفته بود. آب، همچون پتویی گرم، تن سرد آیلان را در لباسی از مهر پیچیده و جای خالی مادر را پر کرده بود. مادر شتابان به سوی آیلان دوید و او را در آغوش کشید. آیلان چشم‌هایش را باز کرد و دنیا برایش همان‌جا میان آغوش مادر پایان یافت.

صدای مرغان دریایی در فضا طنین انداخت. مادر، آیلان را در آغوش گرفته بود و پشت به مردمانی که نه آن‌قدر بی‌وفا بودند که هراس‌های او را نبینند و نه آن‌قدر فراموشکار که چشم بر سیاهی‌ها ببندند، به سمت دریا رفت. فارغ از همه‌ی دردها و تلخی‌ها، مسرور از این‌که دست‌های کودک بی‌پناهش را در دست دارد، در هم‌همه‌ی مرغان دریایی گم شد.

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید