دام نگاهش نه در پی ماهیان، که از برای تور کردن رویایش به امواج بیانتها چنگ میانداخت.
قلاب ماهیگیری دست ساز پسرک، پل معلّقی بود که او را به دنیای آرزو پیوند میداد. دنیایی که گاه در جَزری ظالمانه، خواستههایش را دور و گاه در مَدّی سخاوتمندانه، او را خوشبختترین پسر دنیا میکرد.
مردم دهکدهی ساحلی و صیادان بومی، داستان پسرک طلا شده را شنیده بودند. داستان پسرکی که هرروز همراه ماما شوکای خود، به اسکله میآمد و چشمانی که گویی شورهزارِ به دریا رسیده بودند را به بدرقهی شاه ماهی آرزو رهسپار میکرد.
صیّاد پیر، همانطور که برلب زمزمهی غریبی داشت به اسکله نزدیک شد.
_”این همه اون دستاتو بالا و پایین نکن!
♬♫♪ لب بچه ماهی رو با قلاب خونین نکن ♬♫♪
♬♫♪! ماهیگیر! ماهیگیر ♬♫♪
♬♫♪ اشک این بچه ماهی توی آبها ناپیداست ♬♫♪
فریاد اون توی آب یه فریاد بیصداست”
زنی سیاهپوش را دید که کنار سطلی کوچک و یک قلاب دست ساز ماهیگیری ایستاده و میخکوبِ تلاطم دریا شده است. چشمانش غمی محبوس را عیان میکرد که در کشاکش خشم و هیاهو به تنهایی او نیشتر میزد. انتظار میکشید تا هر لحظه مروارید غرق شدهاش را پس بگیرد. صیاد، او را میشناخت؛ مادر اشفعیل بود.
تلاطم وجود مادر آن هنگام که آخرین روز حضور اشفعیل روی اسکله را برای خود تداعی میکرد، طعنه به دریا میزد. آخرین روزی که نگاهی به رنگ غم از سوی پسرش، بر چهرهی او نقشی از تشویش ترسیم کرد.
اشفعیل در حالیکه عصبانیت فروخوردهاش را میان انگشتان کوچک خود میفشرد و در حال ترک کردن خانه به سمت اسکله بود، با لحنی دلخور گفت: “منتظر نباش مامان. قرار نیست ماماشوکا برگرده. قرارِ من برم پیشش و شما هم به جای من، یه اشفعیل طلایی داشته باشید.”
اشفعیل روی اسکله نشسته بود. پاهایش را از لبهی اسکله آویزان کرده و چشم به امواج بیکران دوخت. تیغهای ریز و درشت بُغض در گلویِ چون برگِ گُلش جا خوش کردند.
دو تیلهی آبی چشمانش به قعر غم نشست؛ لب برچید و گفت: “ماما شوکا! میدونم که اینجایی. میشه بازم قصهی هیزمشکن رو برام تعریف کنی!؟ همونی که تبر آهنی به آب انداخت، ماهی آرزوها براش تبر طلایی پَس آوُرد؟!” اشکهایش چنان جاری شدند که دریا با شرمساری، موجهایش را پابوس حضور اشفعیل کرد. “اشفعیل کوچولوی من!
برای اینکه باهم حرف بزنیم لازم نیست یک کیلومتر راه رو، هرروز و هرروز از خونه تا اینجا بیای. میبینم مادرت نگران توئه و داره به دنبالت میاد. میای و به قصد صید ماهی آرزو، لب اسکله میشینی.
مگه همیشه بهت نگفتم، ستارهها روزا هم هستند؟! فقط آدما نمیبینن شون.”
اشفعیل با تداعی صدای مادر بزرگِ محبوب خود، آرام شد. شروع به زمزمه کردن شعری کرد که از رفیق صیادش آموخته بود.
” این همه اون دستاتو بالا و پایین نکن!
♬♫♪ لب بچه ماهی رو با قلاب خونین نکن ♬♫♪
♬♫♪! ماهیگیر! ماهیگیر ♬♫♪
♬♫♪ اشک این بچه ماهی توی آبها ناپیداست ♬♫♪
فریاد اون توی آب یه فریاد بیصداست!”
همانطور که در دورهمی دونفره شان، اشکها و لبخند ها؛ واقعیت و خیال؛ با یکدیگر درآمیخته بودند، قایق کوچک آشنایی را دید که داشت به اسکله نزدیک میشد.
از سر ذوق فریاد کشید: «سلاااااام! سلام عمو!»
صیاد پیر سیه چُرده ای، پاروی سمت راست قایق را رها کرد و دستش را به نشانه درود بالا آورد. هنگامی که نزدیک اشفعیل شد، گفت: «سلام پسرک! امروز هم مهمونت اومده؟! از دور دیدمت. هی سرت رو اینور و اونور میکردی. چشمات هم ک خیسِ. انگار داشتی با یکی حرف میزدی. گفتم حتمآ بازم ماما شوکاست!»
«همینطوره عمو! اگر روزا اینجا نیام، دلم میپوکه. میخوام یه کاری کنم که برای همیشه اینجا موندگار بشم.»
شیطنت چشمانش را از نگاه صیاد دزدید و پرسید: «عمو! امروز چه خوب صید کردی. این همه ماهی رو با چه قلابی گرفتی؟! من میتونم با قلاب چوبی خودم شاه ماهی صید کنم؟!»
صیاد به اسکله رسید. از قایق پیاده شد و همانطور که مشغول رتق و فتق نتیجه صیدش بود، جواب داد: «چوب ماهیگیریت باید از جنس صبر باشه. نه هیچ چیز دیگه. ما از دریا طلبی نداریم. اما شاه ماهی آرزویی که تو منتظرش هستی، باید خیلی قشنگ باشه. خیلی هم بزرگ.»
اشفعیل، که انعکاس نور خورشید بر پهنهی دریاچه، خود را وام دار برق نگاه او میدانست، گفت: «زیبا به اندازهی کافی معنی رو نمیرسونه. باید بگم… هوووووم! … باید بگم شگفت انگیز. آره»
صیاد بیهیچ کلام اضافه، ماهی پیشکشی را طبق روال هرروز داخل سطل متعلق به پسرک قرار داد و رفت.
اشفعیل برای چند لحظه، با نگاهش صیّاد را بدرقه کرد. نفس حسرت اندودی کشید و گفت :”ماما شوکا! خونه رو بدون تو دوست ندارم. چون اهالی خونه هم شبیه تو، منو دوست ندارن. بیست و یک روزِ که دیگه تو خونهی ما بو و صدای تو نیست. وقتی مامان بابا دعوا میکنن، نیستی که بغلت پناهِ من بشه. کاش لااقل، دست و بغل گرمت رو هم جا میذاشتی. مثل عینکت، عصات و دندون مصنوعیت…
به من گفتند تو رفتی پیش ستاره ها، ولی دروغ میگن. من بیشتر از اونچه که با اونا حرف بزنم، با تو حرف میزنم. من چون کوچولوام، همیشه میخندم؛ اما حالم خوش نیست. فریادهای مامان و بابا، به تُنگِ روحم ترک میندازه. هربار انگشت اشارهشونو به سمت من میگیرن که «اگر این بچه نبود، ما تو این جهنم نمیموندیم.» قلب منو مثل یه تیکه کاغذ مچاله میکنن. تصمیم گرفتم اگر منو به خاطر خودم نمیخوان، لااقل…” حرفش را نصفه و نیمه رها کرد. دندانهایش را با عصبانیت به هم سایید.
مادربزرگ در حسرت به آغوش کشیدن تنهایی نوهاش میسوخت. لیکن، زلف به زلف آسمان گره زد و آغوشی به وسعت بیکران بادهای شمالی که میوزید، به روی نوهی خود گشود.
“اشفعیل! هشت سال پیش، وقتی به دنیا اومدی، اونقدر جثهات ریز بود که هیچکس فکرشو نمیکرد زنده بمونی.
وقتی دیدم زال هستی، اون لحظه به خودم گفتم «خدارو چه دیدی!؟ شاید این پسر کوچولو تقدیر زرینی رو با خودش به ودیعه آورده!»
ناگهان پسرک با فریادی از سر ذوق حرف مادر بزرگ را قطع کرد. با گردنی کشیده و چشمانی گشاد کرده، گفت: «ماما شوکا! ماما شوکا! داره میاد. داره میاد… بزرگترین کپور دریاچه… میبینی ش؟! فک کنم وقتش رسیده… میخوام یه معامله کنم!».
قلاب را کنار سطل ماهیگیریاش روی اسکله گذاشت، کلاه لبهدار خود را روی سر محکم کرد و ایستاد.
«ماما شوکا! در تمام این بیست و یک روز اینجا اومدم و درکل مسیر، داستان شاه ماهی و هیزمشکن رو برای خودم تعریف کردم. آخرین بار، اولین روز تابستون امسال بود که همین جا روی این اسکله برام قصه ش رو گفتی. وقتی اینجا میام و سوزش آفتاب رو روی تنم حس میکنم؛ وقتی تو هم هستی، انگار تمام غم و رنجَم میره پیش ابرها.»
چشمانش را بست و دستانش را صلیب وار رو به دریاچه گشود.
ناگهان قلاب فریاد مادر، افکار پسرک را از گردآب خیال به دنیای واقعی کشاند.
مادر که طی کردن مسافت طولانی از خانه تا اسکله، او را به نفس نفس انداخته بود، طلبکارانه: «باز که اومدی اینجا! کو اون دوستت که میگی باهاش قرار دارم و هیچ وقت نشده که ببینمش!؟ زود باش سطلت رو بردار تا بریم.»
مادر قدم به قدم نزدیک اشفعیل شد. دست روی شانههای او گذاشت. با لحنی شرمگین گفت: «پسرکم! میدونم دلتنگ ماما شوکا هستی. اما اومدنت اینجا، اونو به ما بر نمیگردونه.»
اشفعیل آب دهانش را قورت داد. نفس عمیقی کشید و گفت: «دوست من سر قرار اومده. متاسفم برات که نمیتونی اونو ببینی، چون ستارهها روزا پیدا نیستند.»
دست مادر را از روی شانهاش پس زد و همانطور که چشم به دریا دوخته بود ادامه داد: «من یه روزی بالاخره پشت شاهی ماهی سوار میشم و وقتی برگردم طلا شدم.»
این روزها میعادگاه اشفعیل و ماما شوکا، به کلبهی احزان مادر بدل شده است.
سبک نویسندگی: جیران خاقانی در این داستان از سبک نوشتاری رئالیسم جادویی استفاده میکند، که در آن عناصر فراواقعی به صورت طبیعی و بخشی از جهان واقعی توصیف میشوند. این سبک به خاقانی امکان میدهد تا زیباییهای زندگی روزمره و تجربیات عادی را با افسانهها و اسطورهها در هم آمیزد.
مضامین اصلی: داستانهای خاقانی غالباً به مضامینی مانند دلتنگی، امید، رویارویی با مرگ، و اهمیت حفظ پیوندهای خانوادگی و نسلی میپردازند. داستان “پسرک طلا شده” نیز با نشان دادن چگونگی ارتباط عمیق بین اشفعیل و مادربزرگش، بر این مضامین تأکید دارد.
تأثیر بر خواننده: نویسندگی خاقانی با استفاده از زبان شاعرانه و تصویرسازیهای قوی، خواننده را به درک عمیقتری از احساسات و تجربیات شخصیتها دعوت میکند. این داستان نیز با توصیف لحظات احساسی و استفاده از طبیعت به عنوان بازتابی از حالات درونی شخصیتها، مخاطب را تحت تأثیر قرار میدهد.
استفاده از نمادها و متافورها: خاقانی در این داستان از دریا و ماهی به عنوان نمادهایی برای ناشناختهها و امکانات بیپایان استفاده میکند، و همچنین به عنوان تصویری از آرزوها و خواستههای دستنیافتنی.
این تحلیلها به شناخت بهتر سبک و اهداف نویسندگی جیران خاقانی کمک میکنند و میتوانند در درک عمیقتر داستان و تجربهی خوانندگی آن مؤثر باشند.


بدون دیدگاه