ثنا ابراهیمیان _ فلسفه عشق تو… (شعر)


هفت! نَه ده ریشتر است قدرت ویرانی‌ات
 برف که نه،  بهمن است سوز  زمستانی‌ات

آمده‌ای، مانده‌ای، با همه‌ی لشکرت
له شده‌ام بی‌صدا، زیر فراوانی‌ات

زخمیِ آن حادثه،  بودم و تنهاترین
نارونِ خم شده،  در شب طوفانی‌ات

در پس کولاک و باد، منتظرم بگذرد
خشم فرو خورده از، منظر بارانی‌ات

مشتعل از رعد تو، مشعل خاموش من
صاعقه‌ای خفته در دیده‌ی کیهانی‌‌ات

موج همان اوج بود در کف دریای ژرف
در صدفم دُر نهاد، ساحل مرجانی‌ات

با تو پُر از  بودنم، با تو پُر از زندگی
حل شده‌ام در تو و منبع نورانی‌ات

از عطش بوسه‌ات تا  لبِ دهلیز گور
چوب فلک می‌خورد بنده‌ی  قربانی‌ات

مکتبِ‌ تعلیم تو، جوهر من را  کشید
از (الف) و (واو)  و (نون) تا رج پایانی‌ات

عَینِ الفبا نشست اول مشق و چشید
 فلسفه‌ی عشق را،  یار دبستانی‌ات

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید