خاطره صیادی – هوشیار


هوشیار

رده‌ی سنی ۱۶+

گونی‌های نان خشک و جو را یکی یکی کنار می‌زنم. سنگین‌اند. مثل این که توی هرکدامشان یک آدم بزرگ باشد. یک آدم با لباس‌های خیس که افتاده باشد توی رودخانه.
تا پایم را این‌جا می‌گذارم، سرم پر از صدا می‌شود. صدای آب، صدای جیغ، صدای خش‌خش گونی و قیژ‌قیژ چرخ فرغون، صدای خراشیده شدن تنِ کاغذ‌ها به دست خودکاری که نفس‌های آخرش را می‌کشد. خودکار سیاهی که جوهرش را ذره ذره در جاده‌ی یک طرفه‌ی کاغذ‌ها ریخته و حرف‌هایی را ثبت کرده که به آدمیزاد جماعت نمی‌توان گفت. 
اصلا مگر می‌شود کسی را به یک‌رنگی کاغذ پیدا کرد؟ سراسر گوش شود بدون هیچ دهانی که بی‌وقفه وراجی کند. مگر آنکه مرده باشد!
گونی آخر را که برمی‌دارم، پیدایش می‌شود. خوب نمی‌بینمش. سعی می‌کنم با دست‌هایم تاریکی را از روی صورت و لای موهایش کنار بزنم. 
از دیشب که پیشش بودم تا حالا دارد همان نقطه را نگاه می‌کند. رد نگاهش را که می‌گیرم می‌رسم به تیرک‌های چوبی سقف. شاید دلش می‌خواهد روستا را از پشت بام طویله که بلندترین نقطه‌ی روستاست، ببیند! به هرحال کافی است لب تر کند تا ببرمش. من عاشق یک‌رنگی‌اش هستم!
می‌نشینم کف طویله که با کاه و جو و نان خشک‌های ریخته شده از گونی‌ها، فرش شده. 
این‌جا را دوست دارم. خنده‌ام می‌گیرد وقتی همه دنبالم می‌گردند، چندبار به این‌جا سر می‌زنند اما پیدایم نمی‌کنند. آن‌ها می‌گردند و من دهانم را در دست‌هایم پنهان می‌کنم و یواشکی، جوری که صدایم را نشنوند می‌خندم.
شاید حق با مادرم باشد و من واقعاً از وقتی به آن شهر کوفتی رفته‌ام، شیرین‌عقل شده باشم. شاید هم بابا درست می‌گوید، و من از بچگی خُل بوده‌ام. به هرحال حرفشان برایم هیچ ارزشی ندارد چون زیاد اشتباه می‌کنند! 
حق دارم حتی اگر کم‌عقل هم باشم، نخواهم هوشی مشنگ صدایم کنند. “صد بار بهشون گفتم که اسمم هوشیاره”. 
صدایش در سرم می‌پیچد: “به منم می‌گن سما! خودتو ناراحت نکن. از دوس داشتنشونه”
او با همه فرق دارد. از روز اول که دیدمش این را فهمیدم. همان روزی که خاک لباس‌هایم را تکاند، دست کشید به موهای‌ بورم، زل زد توی چشم‌هایم و گفت: “بهشون اهمیت نده، اونا نمی‌دونن تو چقد خوبی. اونا آسمونو تو چشای آبی تو ندیدن!” 
همه چیز را به او گفته‌ام می‌داند آرزویم این است که مثل پدرم باشم. بچه‌های زیادی دور و برم را بگیرند و بلد باشم خوب تربیتشان کنم.
به وقتش برایشان از شهر، آب‌نبات و اسباب‌بازی و مداد رنگی بیاورم و به وقتش موش بیندازم در لباسشان و توی همین طویله آن‌ها را زندانی کنم تا مادرشان را اذیت نکنند.
بفرستمشان مدرسه تا برای خودشان کسی شوند‌ و مرا هم سربلند کنند. اگر نخواستند مدرسه بروند، قاشق داغ را بچسبانم پشت دستشان و با داد و بیدادشان کیفور شوم! یا اگر صبح‌های زمستان برای مدرسه بیدار نشدند بغلشان کنم و بیندازمشان توی برف‌های حیاط و وسط برف‌ها که از خواب پریدند، قاه‌قاه بخندم.  
چه فایده؟! کسی که به من زن نمی‌دهد. همه می‌دانند که توی خوابگاه، مغزم تاب برداشته. همان شبی که با کارد افتادم به جان تاتوی خورشیدِ روی بازوی راستم. این که اسمش دیوانگی نیست! شاید یک نفر دوست نداشته باشد چیز اضافی روی پوستش باشد آن هم یک خورشید وسط شب!
حتی هوشنگ هم که چهار سال، کلاس اول ماند، به من می‌گوید هوشی بی‌مخ. وقتی این را می‌گوید از اینکه لب‌هایش زیر آن همه سبیل، دوبار پشت سر‌هم غنچه می‌شود خنده‌ام می‌گیرد. بعد او از خنده‌ی من ذوق می‌کند و دوتایی با‌هم می‌خندیم.
این‌ها اصلاً نمی‌خواهند برای من زن بگیرند‌. فکر می‌کنند محتاجشان هستم. اما کور خوانده‌اند. من خودم از پسش بر‌می‌آیم. خنده‌ام می‌گیرد از سادگیشان. نمی‌دانند که هیچ پسری نه توی این روستا نه توی آن شهر بزرگ به اندازه‌ی من از پس زن و زندگی بر‌نمی‌آید. 
زن‌ها محبت می‌خواهند. نباید بزنیشان. اگر بزنی مثل مادرم می‌شوند. جارو می‌کشند، گریه می‌کنند. شیر می‌دوشند، گریه می‌کنند. میوه می‌چینند، گریه می‌کنند.
تقصیر بچه‌هاست که مردها زن‌شان را می‌زنند، اگر بچه نداشته باشی، برای زنت بهترین مرد می‌شوی. 
صدایشان دارد از دور می‌آید. خانم معلم گم شده. دارند دنبالش می‌گردند. مگر آدمِ به آن بزرگی هم گم می‌شود؟ ابراهیم خنده‌ای نخودی می‌کند، فوراً انگشتم را جلوی دهانم می‌گیرم و هیس کشداری به او که کنارم نشسته می‌گویم. هیچ‌کس حق ندارد به خانم معلم بخندد. او تنها آدمی است که واقعاً می‌داند من کی هستم! 
خنده روی لب‌هایش می‌خشکد. دلم برایش می‌سوزد. دستی به موهای بورش می‌کشم و با صدای یواش می‌گویم: “ببخشید! نخند دیگه.”
طویله‌ی کا‌ه‌ها خیلی جای خوبی برای زندگی کردن است. هم ساکت است، هم خنک است و هم تاریک. اما بوی تعفنش دارد آزاردهنده می‌شود. از این بو عصبانی می‌شوم. سعی می‌کنم بیرونش کنم اما تکان نمی‌خورد. پاهایم را توی دلم جمع می‌کنم. صورتم داغ می‌شود و اشک‌هایم شره می‌کند روی گونه‌‌هایم.

مزه‌ی تلخ، توی دهانم می‌پاشد. سرم را هی می‌کوبم به دیوار طویله.
احساس می‌کنم هوا برای نفس کشیدن کم آمده.
می‌دوم بیرون. روشنی ظهر چشمم را می‌زند. یادم می‌افتد که نباید قوز کنم. هوشنگ می‌گوید از آنجایی که خیلی قد بلند هستیم اصلاً به ما نمی‌آید که قوز کنیم، شبیه عصای بابا می‌شویم. هرچند مردم می‌گویند قد و بالای من را وقتی خواب بودم، گربه‌های شهر آمدند، خوردند و رفتند. 
دستم را سایبان می‌کنم و مردم را می‌بینم که مثل مور و ملخ ریخته‌اند توی تپه‌های روبرو و باغ‌های پایین روستا.
با خودم فکر می‌کنم خانم معلم را گرازها تا حالا خورده‌اند. شاید هم سرنوشت بهتری نصیبش شده باشد. از تصورش خنده‌ام می‌گیرد.
به سرعت از راه باریک شیب‌داری که خانه‌ی ما را به جاده‌ی وسط روستا وصل می‌کند پایین می‌روم و خودم را به کانکس مدرسه می‌رسانم. دست‌هایم را مثل دوربین جلوی چشمم می‌گیرم و از پنجره، داخل را نگاه می‌کنم.
مثل روز‌های تعطیل شده‌. نه از بچه‌ها خبری است نه از خانم معلم. همیشه از اینکه مدرسه خالی بود ناراحت می‌شدم، اما الان نمی‌دانم چرا خنده‌ام گرفته.
دستی به پراید سفید خانم معلم که کنار کانکس، پارک شده می‌کشم و از جاده رد می‌شوم.
ساختمان نیمه کاره‌ی مدرسه را پشت سر می‌گذارم. عمو سلیم را می‌بینم. “ها هوشی! تو دنبال خانم معلم نمی‌گردی؟ تورو خیلی دوس داشت.”
یکباره یادم می‌آید که دو روز پیش، گرگ و میش غروب، کنار رودخانه او را دیده‌ام. “کنار رودخونه نبود؟” 
“نه پسر جون. خدا می‌دونه کجاس بیچاره. گم و گور شده.” 
از غنچه شدن لب‌هایش دوبار پشت سر هم خنده‌ام می‌گیرد، اما نباید بخندم چون او ناراحت می‌شود. 
صدای مادرم را از پشت سر می‌شنوم. “سلیم، خانم معلم پیدا نشد؟” 
ابراهیم هم با او آمده. سلیم اول دستی به موهای جوگندمی کوتاهش می‌کشد و بعد با همان دست، عرق‌های صورتش را می‌برد سمت گردنش. “نه والا!” 
مادرم سری تکان می‌دهد و می‌گوید: “بنده خدا!” 
ابراهیم دست‌های کوچکش را توی جیب شلوارش گذاشته و با چشم‌های آبی‌اش به من خیره شده. خیلی عاقل است. شاید چون دانشگاه نرفته، عقلش سرجایش مانده. 
با اشاره‌ی دست و چشم به او می‌فهمانم که نباید از طویله بیرون می‌آمد و تنهایش می‌‌گذاشت. تا حالا حتماً ترسیده. فوراً می‌فهمد و می‌دود سمت طویله. خیلی خوب است که لازم نیست حرف بزنیم، او آن‌قدر باهوش است که اشارات من را هم می‌فهمد.
سلیم می‌رود. مادرم دستم را می‌گیرد که به خانه برویم. از دستش خوشم نمی‌آید؛ زبر است. خشک است و سرد. دستم را پس می‌گیرم. “می‌خوام برم کنار رودخونه‌. حتماً اونجاس.” 
صورتش را طوری می‌کند که انگار چیز کثیفی دیده باشد. “اونجارو تا حالا هزار بار گشتن.”
“خوب نگشتن. وگرنه پیداش کرده بودن!” 
یاد کاغذها می‌افتم که از دستش به آسمان پرت شدند و همان‌طور که می‌رقصیدند یکی یکی تنشان را به آب زدند و من به این فکر کردم که آب، همه‌ی دردِ دل‌هایش را در خودش شست و برد. خیلی بد شد. اگر کاغذها را آن‌طور وحشیانه، رودخانه مال خودش نمی‌کرد، حالا می‌شد فهمید او کجاست. 
مادرم رویش را برمی‌گرداند. دستش را در هوا تکان می‌دهد و می‌گوید: “خودت می‌دونی.” 
صدای نامفهومِ حرف‌های آخرش را در گوشم، با صدای خوردن دمپایی‌هایش به آسفالت کف جاده جایگزین می‌کنم. این کار را تازه یاد گرفته‌ام. خیلی خنده‌دار است.
به رودخانه می‌رسم. سنگی که رویش نشسته بود و داشت با کاغذهایش ور می‌رفت را می‌بینم.
محتاطانه جلو می‌روم. 
یک لحظه می‌ترسم. احساس می‌کنم کسی دارد نگاهم می‌کند. بر می‌گردم و می‌بینم ابراهیم پشت سرم ایستاده. چهره‌اش مثل سنگ شده و چشم‌هایش انگار یخ کرده‌اند. دوست ندارم آن‌طوری نگاهم کند.
صدای پر از مهر خانم معلم را می‌شنوم: “هوشیار خوبی؟ اومدی برای گاوت علف ببری؟”
فوراً برمی‌گردم اما از او خبری نیست. از ترس گریه‌ام می‌گیرد. یاد روزی می‌افتم که بابا توی صحرا تنها ولم کرده بود و پشت تخته سنگی قایم شده بود. مثل مرغ سر کنده از ترس این طرف و آن طرف می‌دویدم و او یواشکی می‌خندید! 
ابراهیم دست‌هایش را از پشت به هم قلاب می‌کند و سلانه سلانه می‌رود می‌نشیند روی سنگ. گونی بزرگ علف‌ها، کنار پایش است. 
از او می‌خواهم که اذیت نکند. اما برای اولین بار بعد از این همه سال دوستی، ذهنم را نمی‌خواند. مجبور می‌شوم داد بزنم. “از اونجا پاشو! بچه‌ی بد!”
ابراهیم دیگر بچه نیست. ریش و سبیل در آورده. صورتش مثل خودم پر از چروک شده.
صدای جیغ زدن‌های پشت سرهم از دور به گوشم می‌رسد. مادرم است. شبیه وقت‌هایی که بابا عصای چوپانی‌اش را هزار بار روی تن مچاله شده‌اش فرود می‌آورد، جیغ می‌زند. صدای همهمه‌ی مردم می‌آید.

نگاه ابراهیم پر از مهربانی می‌شود. می‌گوید: “پیدا شد.” 
گوشه‌ی ابروهایش پایین می‌افتد. “نمی‌خوای ببینی توی اون کاغذا چی نوشته؟”
“خودش بهم گفته!” برای اینکه بداند ما چقدر به هم نزدیکیم اضافه می‌کنم: “تازه اسم کوچیکشم بهم گفته. سمانه! اسم کوچیکش سمانه‌اس!” 
سرش را به علامت نفی چندبار تکان می‌دهد. “نه. آدما چیزایی که تو کاغذ می‌نویسنو به کسی نمی‌گن!” 
به رودخانه نگاه می‌کنم. باید بروم و تمام آن کلمه‌ها و جمله‌ها را از توی آب جمع کنم. از تخته سنگ‌ها بالا می‌روم و از آن بالا به آب خروشان رودخانه چشم می‌دوزم. 
ابراهیم که دوباره بچه شده، دستم را می‌گیرد. نگاهش می‌کنم. احساس عمیقی از خوشبختی در رگ‌هایم می‌دود. با خودم فکر می‌کنم من خیلی پدر خوبی می‌شوم.

خاطره صیادی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید