زهرا بویری – ذبیح


ذبیح

زهرا بویری
سرگیجه. سرگیجه‌های مفرط. سرگیجه‌های نشئه‌دار، از همان‌هایی که وقتی آخرین جرعه از پیک را بالا می‌بری، دل پایین اوردن آن را نداری و در اخرین پیک، گیج گیج گیج می‌شوی.
ذبیح بدجور نگاه می‌کرد. البته ذبیح همیشه بدجور نگاه می‌کرد. با چفیه‌ی قرمز غروب کرده‌اش، عرق را از صورت سیاه و استخوانی‌اش پاک می‌کرد و بعد توبیخ چشم‌ها شروع می‌شد.
یک ابرویش را بالا می‌برد یکی را تا روی پلک‌های چروک شده‌اش پایین می‌کشید. چشم‌هایش را ریز می‌کرد. نوک دماغش کمی تیز می‌شد و بعد از ان تو فکر می‌کردی که ذبیح مرده است، چون نفسش را آنقدر نگه می‌داشت که رنگش سفید می‌شد. ذبیح خوب نفسش را نگه می‌داشت. ولی از اب می‌ترسید که اگر نمی‌ترسید غریق نجات خوبی می‌شد.
خالو حسن می‌گفت ذبیح از اب کینه دارد. می‌گفت باید خودش را به خلیج بزند تا کینه‌اش شسته شود. شاید برای همین بود که ذبیح همیشه بوی زهرماری می‌داد.
می‌خورد که نفرتش از خلیج کم نشود که یادش بماند خلیج با او چه کرد .
دستم را از روی سرم برداشتم، شاید زهر نگاه تلخ ذبیح کمتر شود.
نمی‌دانم چطور شنید یا چه وقت؟
ولی این را خوب می‌دانم نمی‌خواستم اینجور بشنود. نه من چیزی گفتم نه او حرفی زد، هر چند می‌دانم نیاز به گفتن او و شنیدن من نبود . ما سالیان سال بود که رنگ نگاه هم را می‌شناختیم.
به قول ذبیح “راز نگفته توی این چشای سگ مصب نخونده نمی مونه.”
بوی باد گیج‌ترم کرد. سرم را برگرداندم. باد از سمت خلیج می‌آمد. نمک در هوا گلویم را سوزاند.
ذبیح پلک نمی‌زد. می‌خواستم چشم‌هایم را ببندم.
اما نمی‌شد. چشم‌های ذبیح سنگ‌ بودند.
سگِ نگهبانِ سگ مصب چشمان ذبیح، پاچه‌ام را گرفت و رهایم نکرد. پا به پا نشد. پا به پا نشدم. فقط نگاه کرد و من ترسیدم نگاهم را از چشمانش بردارم.
خالو حسن می‌گفت:
” روزی که ذبیح در آب مانده بود، آب را قسم داد. دست التماسش را به سمت موج‌ها دراز کرد، اما موج‌ها چون آوار بر سرش شکستند. از همان روز دیگر آب را نبخشید.”
من اما فکر می‌کردم ذبیح خودش را نمی‌بخشد. خلیج فقط آینه‌ای بود که نفرتِ خودش را در آن می‌دید. ذبیح حس می‌کرد یک جایی، چیزی را از قلم انداخته بود که موجها آنگونه بر سرش آوار شدند.
باد از سمت خلیج وزید و دوباره بوی نمک را به هوا پاشید. گلوی من از تلخی آن سوخت، اما ذبیح پلک نزد. همان‌طور خشک و بی‌حرکت نگاه می‌کرد. انگار بخواهد با چشم‌های باریک و سردش همه‌ی چیزی را که درونم پنهان کرده بودم، بیرون بکشد.
من با همین نگاه باریک و بی‌رحم بزرگ شده بودم اما خالو حسن می‌گفت: چشمان ذبیح زمانی دریای مهربانی بود، تا آن شب منحوس.
از همان روز شکل نگاهش عوض شد. تند و گزنده!
مانند خنجری که هم به دیگران می‌خورد، هم به خودش.
شب خلیج سیاه‌تر از همیشه بود. موج‌ها دندان می‌سایدند.
بوی خلیج، بوی نفت، بوی زهرماری، بوی زندگی را گرفته بود.
ذبیح می‌خندید. خنده‌اش مثل صدای قوطی حلبی که در باد قل می‌خورد، پوچ و زنگ‌زده بود.
خالو حسن می‌گفت: “ذبیح اگر یک بار دیگر به آب بزند،
یا کینه‌اش شسته می‌شود، یا خودش.”
من اما می‌دانستم، ذبیح هیچ‌وقت به آب برنمی‌گردد. ترسش
بزرگ‌تر از کینه‌اش بود.
موج‌ها با دندان‌های کف‌آلودشان به صخره‌ها می‌کوبیدند، و بوی نفت و نمک در هم می‌پیچید. ذبیح باز هم خندید.
نور زرد فانوس لرزان، که بر صورت ذبیح افتاد، داستان شروع شد.
چروک‌ها مثل شیارهای زمینِ خشک، هر کدام داستانی تلخ برای گفتن داشتند.
سرم سنگین بود. زمین زیر پایم می‌چرخید. موجی در جمجمه‌ام می‌کوبید؛ نمی‌دانستم صدای خلیج است یا ضربان خون در گوش‌هایم.
تنها چیزی که مطمئن بودم، نگاه ذبیح بود که رهایم نمی‌کرد. چشم‌های سیاه‌تر از شبش، مانند حفره‌ای بود که هیچ نوری را پس نمی‌‌داد.
نمی‌دانستم. گیج بودم و ذبیح هنوز نگاه می‌کرد، با همان چشمان سگ مصبش.
چشم‌هایش تیره‌تر از شب خلیج بودند. خواستم فریاد بزنم، اما صدا در گلویم مرد.
خالو حسن می‌گفت:
“کینه‌ی کهنه‌، محکم‌تر از صخره‌ست که با موج‌ها شکسته نمیشه.”
پایم روی سنگ نم‌کشیده‌ی اسکله لغزید. سرگیجه دوباره به جانم افتاد و دنیا دور سرم چرخید. اما ذبیح حتی تکان نخورد. مثل مجسمه‌ای سخت و سرد، همان‌طور نگاهم کرد. چشم‌هایش ثابت و بی‌رحم، بیش از هر ضربه‌ای توان فرسودنم را داشت.
موج‌ها یکی پس از دیگری به سنگ‌ها می‌خوردند. صدای ترک خوردنشان در گوشم پیچید، اما سنگ‌ها نشکستند؛ فقط خراش برداشتند و نمک تازه‌ای روی زخم‌هایشان نشست. انگار سرنوشت ذبیح هم همین بود: زخمی، نمک‌پاشیده، اما نشکسته.
دست‌هایم لرزید. فانوس تاب خورد و سایه‌ی ذبیح روی سطح آب افتاد. سایه‌ای بزرگ‌تر از خودش؛ انگار که هیولایی خشمگین از دل تاریکی زاده شده باشد.
فهمیدم باید بروم به سمت کسی که غرق شد، به سایه‌ی او، به چیزی که هنوز زنده بود. به جایی خیلی دور در هزارتویی بن‌بست.
هر قدم که نزدیک‌تر شدم، نفس‌هایم سنگین‌تر شد. و هر نگاه ذبیح، حاوی حرفی گفته نشده بود؛ حرفی که شاید روزی همه چیز را روشن می‌کرد، اما نه آن روز!
باد نرم می‌وزید. اما قلبم آرام نمی‌گرفت.
ذبیح به من نگاه کرد. مردمک چشمانش فرار می‌کردند و عاقبت در گرگ و میش اعتراف، دست از فرار برداشتند.
چیزی میان پنهان و آشکار در نگاهش بود که رنگی شبیه التماس داشت.
دستم روی بطری شراب لغزید.
صدای شکستن شیشه، صداهایی را در خاطرم طنین‌انداز کرد.
چیزی گفت. نه با کلمات، با چشم‌هایش:
“آن شب… آن‌ها… خانوادهٔ تو…”
سرگیجه شدید شد. خلیج و شراب همه با هم چرخیدند.
و من دانستم، راز خلیج و راز ذبیح با خانواده‌ام گره خورده بود.
صدای موج‌ها، حالا شبیه زمزمه‌ای بود که نام‌ها را بر زبان می‌آورد. نه یک‌بار، نه دو بار. هر بار و هر بار با موج‌ها فریاد می‌زدند. آوایی پنهان، بین شراب و شیشه و کف آب.
ذبیح یک بطری دیگر آورد. به آرامی روی زمین گذاشت.
یک حرکت کوچک، انگار می‌خواست چیزی را نشان دهد،
اما باز هم نه با کلمات، فقط با سکوت و سایه.
دستم را به شیشه زدم و ناگهان چیزی روی کف دستم نقش بست.
حرف‌ها و نشانه‌ها به یادم آوردند. آن شب، آن خلیج، خانواده‌ام غرق شدند.
اما هنوز کامل نمی‌دانستم. قطعات پازل هنوز پخش بودند. فقط این را می‌دانستم که رازی بزرگ، سرد و سنگین، بین من و ذبیح و خلیج ایستاده بود.
سرگیجه، حالا مثل دریای خشمگینی درون سرم می‌غلتید. مغزم دیگر مرز میان واقعیت و هذیان‌های ذبیح را نمی‌شناخت.
چشم‌هایم سنگین شده بودند، اما می‌ دیدم.
خلیج را، سایه‌ها را، چهره‌های آشنا که غرق شدند و به من نگاه می‌کردند، خیره، بی‌صدا.
ذبیح ایستاده بود، نزدیک‌، اما فرسنگ‌ها دورتر.
چشم‌هایش دریچه‌ای نیمه باز رو به شب بودند به سرنخی که هنوز نمی‌دانستم چیست.
صدای شراب، صدای شکسته شدن شیشه، صدای خنده‌‌های خاموش در مغزم طغیان کرده بودند.
همه با هم درهم ریختند و من در میان موج‌ها به آن شب که خانواده‌ام غرق شد، رفتم و خلیجی که هنوز نفس‌هایش مهربان بود.
روی آب لغزیدم یا شاید روی سنگ‌های خیس.
چهره‌ها و سایه‌ها، همه در هم پیچیدند.
مادرم را دیدم، اما نمی‌توانستم لمسش کنم.
او خیره‌ بود. بی‌صدا، سرد، و گاه از من دور. ولی هنوز مادر بود.
ذبیح نزدیک شد. برای نجات، برای امید.
زورش به موج‌ها نرسید. نگاه کرد، و التماس از نگاهش بارید.
نگاهش، هزار قطعه‌ی پازل را پخش کرد.
صدای شراب، صدای شکستن شیشه، صدای خنده های خاموش،صدای خالو حسن.
تکرار و تکرار و تکرار..
همه‌ تکه‌تکه در ذهنم می‌چرخیدند و من فهمیدم هر قطره، هر سایه، هر نگاه، راه را به حقیقت نزدیک‌تر می‌کرد.
ولی هنوز همه چیز پوشیده بود و خلیجِ آن شب، هنوز نفس می‌کشید.
یک موج، بزرگ و سنگین، سرم را به عقب زد.
صداهایی در گوشم می‌پیچید، نام‌ها، فریادها.
ذبیح دستش را در آب برد، آرام و معنادار.
فهمیدم راز خلیج را.
قطره‌ای روی شیشه‌ی شکسته فریاد شد:
“آنها، خانوادهٔ تو…
راهی به خلیج باز شد که هیچ‌کس نمی‌دانست.”
سرگیجه دوباره آمد. اما حالا بین هذیان و حقیقت، چیزی روشن شد. ذبیح سکوت کرد اما نگاهش، خلیج و شراب، همه با هم یک سرنخ دادند:
حادثه، حادثه نبود و نقش او هنوز نیمه‌پنهان و نیمه‌آشکار در میان سایه‌ها بود.
آب پیچید.
نور فانوس مثل تیغ، روی موج‌ها لغزید.
ذبیح نزدیک شد، اما نه با کلمات، فقط با نگاه.
هر نگاه، قطعه‌ای از حقیقت را نشان می‌داد، اما تمامش را نه.
و من به دست اوردم راز شب چشمان ذبیح را و از دست دادم پناه تمام شب‌های بی‌کسی‌ام را.
نه تصادف نه خلیج. یک تصمیم، یک حرکت کوچک بود
که همه چیز را تغییر داد.
و ذبیح میان سایه‌ها، نقش خودش را پنهان کرده بود.
خانواده‌ام غرق شدند، اما چرا؟
قطره‌ای شراب روی زمین لغزید و انگار که به من گفته باشد: “نگاه کن.”
و من نگاه کردم در هذیان و سرگیجه و حقیقت به آهستگی و دردناک، خود را نشانم داد.
راه می‌روم و پشت سرم را نگاه نمی‌کنم.
هر قدم، فاصله‌ای است با گذشته، با سایه‌ها، با خلیج.
ذبیح تنهاست. نگاهش، سنگین و خاموش، مرا می‌پاید،
اما حرفی نمی‌زند.
خلیج خودش را محکم به ساحل می‌کوبد.
مثل کسی که می‌خواهد از سینهٔ ذبیح بیرون بزند.
آب، شراب، سایه‌ها، سرگیجه، همه با هم می‌چرخند، می‌ریزند، می‌خوانند.
و من می‌روم بی‌آنکه برگردم. اما صدای خلیج هنوز در گوشم می‌پیچد:
یک یادآوری، یک هذیان، یک راز که هنوز زنده است.
راه می‌روم، اما هر قدمم با صدای خلیج پر می‌شود.
یاد حرف خالو حسن افتادم که می‌گفت:”هیچ‌کس از نگاه ذبیح زنده بیرون نیومده، نه ماهی، نه آدم.”
صدای خلیج می آمد. نه موجی! نه بادی! فقط صدای خلیج در گوشم پخش می‌شد. مثل ناله‌ای قدیمی و دور.
ذبیح بدون پلک زدن به شب خیره شده بود. شاید ذبیح هیچ وقت پلک نمی‌زد. نمیدانم!
فقط این را میدانستم، چیزی اورا در خودش می‌کشت. با هر نفس یکبار کشته میشد و با دیدن من هزار بار.
خالو حسن گفته بود: “یه شب خلیج… همیشه به اینجا که می‌رسید بغض می‌کرد و جمله‌ی نیمه کاره‌اش رها می‌شد.
و در اخر با اصرار زیاد من جمله‌اش اینگونه تمام شد:
” یه شب خلیج، یه نفر رو بلعید. ذبیح تنها و نصف و نیمه برگشت.”
شاید برای همین نگاهش چیزی شبیه غرق شدن بود.
هر بار که به چشم‌هایش خیره می‌شدی، صدای التماس و هق‌هقی خفته می‌شنیدی.
نور فانوس که لرزید. من هم لرزیدم و برای اولین بار فکر کردم، شاید سرگیجه از شراب نیست. شاید سرگیجه، سایه‌ی آن شبِ خلیج بود که هنوز در چشم‌های ذبیح سوگواری می‌کرد.
باد پیچید.
نور فانوس روی آب افتاد. آب لرزید. انگار صورت کسی آن زیر بود. ذبیح خندید. نه خنده‌ی کامل. صدای شکستگی‌ نفس‌هایش بود.
صدای شیشه‌ی نمناک چشمانش بلند تر شد.
خواستم چیزی بپرسم. لب باز کردم. اما ذبیح سرش را تکان داد و من حرف نزده سکوت کردم.
خالو حسن می‌گفت:
“اون شب، صدای فریاد می‌اومد. اما تا رسیدم، همه‌چی ساکت شد.”
سرگیجه شدت گرفت. زمین چرخید. آب چرخید.
چشم‌های ذبیح هم.
می‌دانستم یک اسم، یک نامِ ممنوع، بین ما بود.
همه چیز با همان نام شروع شد. همان نامی که تمام ذبیح را با خود به اعماق دریا برد.
چشم‌هایم را به سطح آب دوختم. چیزی یا کسی، در زیر اب حرکت کرد. نه موجی آمد و نه نسیم رقص بی موقعش را آغاز کرد و نه ماهی هوس طعمه شدن داشت. یک سایه‌ی باریک و سنگین، خودش را در زیر آب رها کرده بود.
ذبیح دستش را آرام بلند کرد. انگار می‌خواست چیزی را نشان دهد. یک علامت! یک اشاره!
خالو حسن بارها گفته بود:
“اون شب، جز صدای فریاد خلیج چیزی نشنیدم. ماندم تا ارام گرفت و از همان روز ذبیح دیگر نفس کشیدن را فراموش کرد.”
سرگیجه‌ام محکم می‌زد و من فهمیدم: گره همان جا بود،
در همان سایه، در همان نگاه و نفسی که همان شب مرد.
یک نفر غرق شد، اما نامش هنوز نفس می‌کشید، در چشم ذبیح، در بزرگ شدن من، در خلیج.
شب‌ها که طولانی‌تر شدند. خلیج پرهیاهو، پر از سکوت شد.
ذبیح دیگر به لنج نزدیک نشد. پاها و نگاهش، دورتر از آب به دنبال راه فرار گشتند.
فرارش به خوشه‌های انگور و چنگ زدن انها رسید. آتش و شیشه‌های کوچک زندگی او شدند.
بوها، بخارها، رنگ‌ها و بد مستی‌ها.
هر بطری، مثل یک داستان مخفی خود را به سینه‌ای عطشناکی می‌رساند و پس از ان دنیای بی خیالی، مهمان شب‌های خلیج می‌شد.
هر جرعه، قسمتی از آن شبِ خلیج را دوباره زنده می‌کرد.
هر شب نگاهش می‌کردم و می‌فهمیدم که گره هنوز در چشم‌هایش جا داشت. اما او دیگر راه فراری نداشت.
نفس بلندی کشیدم. بوی نمک گلویم را سوزاند و سرگیجه‌ام را بیشتر کرد.
او مسیرش را عوض کرد. با شراب و با سکوت از گذشته فاصله گرفت و من مسیرم را به راه او تغییر دادم و به آن شب نزدیکتر شدم. با سرگیجه های متوالی و بدمستی‌های کال.
بار اول که دستم به بطری‌ خورد. و لبهایم طعم ناآشنایش را مزمزه کرد، نگاهش به من افتاد. نه نگاه تهدیدوار و نه نگاهی سرد. چیزی بین هشدار و اعتراف بود.
گفتم: “چیه”
چیزی شبیه لبخند مرده روی لب‌هایش نشست.
حرفی نزد. فقط نقش خلیج در مردمک چشم هایش نشست. خلیجی طوفانی با نامی ممنوعه و تازه در آن لحظه فهمیدم، گره فقط در چشم‌های او نیست. گره در دست‌هایش، در شرابش و در سکوتش بود و من بی‌آنکه بخواهم، وارد آن راز شدم.
سرگیجه دوباره خود را به شقیقه‌هایم رساند. اما این بار فرق داشت. نه از شراب بود نه از خلیج.
سرگیجه از نگاه ذبیح بود، از سایه‌ی آن شب، از چیزی که هنوز ندیده بودم.
بطری از دستم افتاد و شیشه روی زمین پاشید.
ذبیح خم شد، و همان‌طور که کف دستش پر از شراب و شیشه بود، چیزی گفت. نه با صدا و چشم‌ها.
با حرکتی کوچک که تمام گذشته را فاش کرد.
در همان لحظه فهمیدم، گره من هم هست.
در من، در سرگیجه‌ام، در نگاه ذبیح، در همان شبِ خلیج که هنوز نفس می‌کشید و هنوز یک نفر در آن، زنده یا مرده، پنهان مانده بود.
صبح شد.
نور کم‌سوی خورشید روی آب برق می‌زد، اما سایه‌ها هنوز سر جای خود بودند.
ذبیح چیزی گفت. نه با صدا. با اشاره‌ای آرام به آن شب،
به بطری شراب، به خلیج.
قدمی به عقب برداشتم. قلبم تند زد. پایم روی شیشه های شکسته ناله کرد.
خلیج می‌کوبد، می‌غرد، نفس می‌کشد و هر ضربه‌اش انگار بخشی از حقیقت را بیرون می‌کشد.
ذبیح همچنان تنهاست اما سایه‌اش با آب و شراب درهم می‌ریزد.
می‌فهمم نقشی که او داشت، نقشی که باعث شد خانواده‌ام در خلیج گم شوند، همان چیزی است که هنوز در نگاهش سنگینی می‌کند.
قطره‌ای از شراب روی زمین می‌افتد و در آن می‌بینم،
سایه‌ها، صدای خنده‌های خاموش، سرگیجه، و خلیج،
که همه با هم فریاد می‌زنند:
“تو باید بدانی، تو باید بفهمی.”
اما من می‌روم و نمی‌دانم آیا حقیقت را کامل می‌بینم،
یا فقط هذیانش را.
خلیج می‌کوبد، می‌غرد، نفس می‌کشد و فریادش را با نمک‌های پخش شده در هوا، به چشمانم می‌رساند.
و من فریاد خلیج را معنا می‌کنم، این دیگر آب نیست، این ترس فروخورده‌ی ذبیح است.
ترسی که سال‌ها در سینه‌اش جا خوش کرده و اگر آن را نشکند، مرا از دست می‌دهد.
راه می‌روم و پشت سرم را نگاه نمی‌کنم،
اما صدای خلیج، مثل قلبی که نمی‌خواهد بمیرد با هر ضربه، به او می‌گوید:
“ذبیح… بشکن… یا او را از دست بده…”
شراب، شیشه، سایه‌ها… و ماهیان شاهد در اعماق خلیج؛ همه با هم فریاد می‌زنند.
و من می‌دانم، حقیقت فقط وقتی آشکار می‌شود که ذبیح با ترسش روبه‌رو شود.
ضربه‌ای بلند و ناگهانی باید او را از شوک آن شب بیرون بکشد.
خلیج می‌شکند، می‌ریزد، فرو می‌افتد و ذبیح هم.
ترس فروخورده ذبیح، مثل شعله‌ای خاموش که دوباره زنده شده، شکسته می‌شود.
ذبیح پایش را در خلیج می‌گذارد. نفسش بیرون می‌آید و نگاهش برای اولین بار روشن می‌شود.
شراب، شیشه، سایه‌ها و سرگیجه همه آرام‌ می‌شوند اما هنوز سکوتی سنگین هست، چیزی که باید گفته شود، هنوز کامل آشکار نیست.
و من در هذیان و سرگیجه می‌بینم، یک پرده‌ی کوچک از حقیقت خانواده که در میان آب و سایه‌ها، نمایان می‌شود.
ذبیح به آب زده است. فریاد می‌زند. عاشق مادرت بودم می‌خواست برود، نمی‌خواستم برود. تو فریاد می‌زدی.
هوا طوفانی بود. خلیج طعمه می‌خواست. مادرت مهاجرت.
جلویش را گرفتم. خالو حسن فریاد می‌کشید باید برگردیم. مادرت نمی‌خواست.
خودش را به دریا انداخت. فقط توانستم تو را از اب بیرون بکشم.
مادرت طعمه خلیج شد و بعد از ان خلیج ارام گرفت.
حرف رفتن از من بود و دنبالش را گرفتن، از مادرت. پشیمان شدم، دل رفتن نداشتم اما مادرت دیگر دل ماندن نداشت.
می‌خواست همه صدایش را بشنوند. خوب می‌خواند.
ذبیح ساکت می‌شود و پازل به ریخته سر جای خودش می‌نشیند. صدای زیبای مادرم دوباره در گوشم می‌نشیند و تصاویر به هم ریخته‌ی کابوس این سالها، روشن‌تر خودش را نشان می‌دهد.
صدای ذبیح بلند و دور می‌شود.
” نمی‌توانم تو را به خلیج بسپارم. مادرت را گرفت و حالا میخواهد تو را….”
صدا قطع شد. روی زانوهایم فرود آمدم. حالا دلیل رد اشنای صورت خودم در صورت گره خورده ذبیح را می‌فهمیدم.
چشمانم را باز کردم. سرگیجه کمتر شده بود. نمک در هوا گلویم را سوزاند و دیگر خبری از ذبیح نبود.
ذبیح خلیج را بخشید و از ترس رها شد. ولی خلیج هنوز به دنبال سایه‌ای می‌دوید که در دهانش ناتمام مانده بود.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید