نام اثر: مروارید آبهای آزاد
رده سنی: +۱۶
کسی سمت آن حوض نمیرفت. آن روز صبح هم مثل اغلب اوقات زودتر از اهالی شهر بیدار شده و جارو به دست، ریزش موهای زرد و نارنجی درختان پارک را رو به سمتی مخفی میکردم. از نظر من موهایشان زیباتر از آن است که انسانها آنها را ببینند و رویشان پا بگذارند.
خیابانهای زیادی را گز کردهام و غبارهای رها شده و گیسوان برباد رفتهی بسیاری را پنهان ساختهام؛ اما هیچیک از پارکها و خیابانها اینقدر درختان غمگین ندارد جز همین پارک ممنوعه.
هر روز قبل از طلوع خورشید اول به آنجا میروم. با درختانش احوالپرسی دارم و با آنها جداگانه به صحبت میپردازم، مثل یک صبحانهی سبز.
بعضیشان زردرو تر شدهاند اما امید سبزشدن دارند و بعضی، خم شده و به اواسط پاییز نرسیده یک برگ هم ندارند. بعد از صبحانهی سبزم بر لبهی حوض مینشینم و از شما چه پنهان، اینبار دردهای خودم را برای حوض تعریف میکنم.
بله! همان حوضی که طلسم شده و شوم میگویندش؛ حوضی است رنگپریده با چهرهای خاکستری که به خاطر ترس خودشان هم شده از چهرهی شهر گذشتهاند و تخریبش نکردند، حالا خانهی سهچهار یا حتی سی ماهی هم خراب شود!
کنار حوض نشستم و کمی از نانخُردههای دیروز در آب ریختم. ماهیهای سرخ که با نور مهتابیها نارنجی میشدند و پوست براقشان آب را نقرهفام میساخت؛ با بازیگوشی بالا و پایین میپریدند و نانها را با قدردانی از کسی که نمیدانم برای چند ثانیه یادشان میماند، میخوردند.
آنها هر کدام قصهی غمناکی برای تعریف داشتند. به من گفتهاند که روزی این پارک، شلوغترین پارک شهر بوده و این حوض فیروزهای کاشیکاری شده، نهتنها محل قرارهای عاشقانه بوده بلکه به عنوان نماد آزادی از غم هم نام گرفته بود. زمانی در این شهر هر کس که غمی داشت، ماهی کوچکی در دست میگرفت و اگر روزی آن غمش رفع میشد، ماهی را در همین حوض رها میکرد.
هنوز هم نمیدانم دقیقا چرا آنقدر ناگهانی حوض را ترد کرده و پارک را متروک نمودهاند ولی طبق چیزهایی که شنیدهام، روزی دختری کنار این حوض نشسته و روز بعد جز جسدی شناور خبری از او نبوده!
دقایقی تا طلوع کامل آفتاب، کنار ماهیها میماندم و میتوانم ادعا کنم تکتک آنها را از خصایصشان میشناسم. اما یک ماهی با باقیشان فرق دارد. طلایی است و وقتی نور بر جسم نزارش میتابد، پولکهای رقصانش به مانند لباسی برازنده برتنش خودنمایی میکنند و هالهای بنفش در اطراف بالههایش به خود میگیرد. زیباییاش از کلمات من خارج است؛ گویی در آن واحد لباس عوض میکند و همانگونه که سحرآمیز آب را میشکافد، بسیار باوقار جلوه میکند. در حرکاتش طمانینهی خاصی نهفته و چشمانش به اعماق انسان نگاه میکنند.
از سخن گفتن برای او به نسبت باقیشان بیشتر آرام میشوم. بهخصوص آن روز… با دلی گرفته به سمت آب خم شده که با چشمان بلورین آن ماهی افسون گشتم و مدتی در همان حالت، استخوانهایم به لبهی حوض گویی متصل شده بودند.
در آنی آب در نظرم، گواراتر و زلالتر مینمود و نهتنها گلویم بلکه تمام ذرات تنم را سخت تشنه ساخته بود. احساسی غریب در دلم میجوشید و مرز بین من و آب مانند مرزی بین دو دنیا، مقابل چشمانم ترَک برمیداشت و میشکست.
لذت عجین با غم فراوانی در من مثل ماهی کوچکی شنا میکرد و نقش گلهای ارغوان کاشیها، عطری دلآویز داشتند. صورتم را بیشتر و بیشتر به آب نزدیک ساختم و بعد از تماس خنکای آب دیگر چیزی به خاطر ندارم.
چشمهایم که باز شدند دنیایی در مقابل دیدگانم شروع به زیستن نمود. تلالو ماه سوار بر قایق به همراه فانوسهای کوچکی از نورهای مصنوعی، راهنمای موجهای سرگشته میشد. آسمان روبهرویم، وسیع و پر از وهمشیرین مینمود.
ناگهان گویی ماه، چهره بر خود گرفت و الههای آسمانی صورتش را به قایقهایی که حال، باز هم حیران این طرف و آنطرف میرفتند، نزدیک میکرد. چشمانش طوفانی بود و من در آن لحظه احساس کردم اگر او خدای من باشد میتوانم تا ابد مرجان کوچکی کف اقیانوس باشم.
دست مرا که انگار در ساحل آن دنیای شِکرین پهلو گرفته بودم با تور صیادیاش یا شاید دستانش گرفت و با قدرت به بالا کشید. در چشمبهمزدنی خواب شیرین من به حقیقت پیوست و گویی در واقعیتی حقیقیتر از واقعیت چشم گشودم.
فورا از آب حوض تن سنگینم را جدا کردم و در حالی که به موش آبکشیدهی بینوایی میمانستم، مات و مبهوت به دیدگان برابرم خیره شدم… چه چشمانی داشت! مثل دو حوض کوچک موج میزد و ردی جامانده از شنای ماهیهای قرمز در آن هویدا بود.
صدایش که آرام آرام مثل بیداری با یک لالایی مادرانه بود جان گرفت و تازه لبهایش را دیدم… و چه صدایی داشت!
– حالتون خوبه؟
یک جمله گفت و گویی خط پرواز مرغهای دریایی عاشق را رسم میکرد یا مانند یک نسیم، چرخش پروانه را مجسم میساخت.
گلویم سرفهای کرد و دستپاچه گفتم:
– ب… بله!
لبخند نزد اما قسم میخورم به ناگاه کل اجزای صورتش و در پی آن، کل محیط اطرافمان به من لبخند میزدند حتی آن تیرچراغ برق زنگار بسته… و چه چشمانی داشت! چه حالت خندان و پژمردهای در آن میدوید و بهسان یک پلک، رنگ عوض میکرد!
با آنکه در آن موقعیت مانند خالی کردن یک دریا با سطلی کوچک به نظر میآمد، دستمالی تعارف کرد.
– بفرمایید!
اول آن را به شبنم مژگانم کشیدم تا او را بارانی نبینم؛ اما… عجب عطری داشت! بوی میخک و نوتهای نارنج!
انگار از قبل، احوالات آن دختر را در دنیایی موازی شاهد بودم؛ ناخودآگاه میدانستم باید چنین باشد. پرسیدم:
– برای چی گریه میکردید؟
و بعد خودم هم از این لحن صادقانه جا خوردم؛ ولی او چنین به نظر نمیآمد که تعجبی کرده باشد. آهسته بر لبهی حوض نشست و من تور طلایی را دیدم که روی آب شناور بود.
– نمیدانم! یعنی… دیگر نمیدانم.
و بعد، طوری به تکههای ماه روی آب که سعی میکردند همدیگر را پیدا کنند نگاه میکرد که گویی از دیدن آن خسته شده. و با خود گفتم، در آن لحظه چقدر نوای درونیم با جوابش همگام مینوازد؛ من هم هر آنچه میدیدم نمیدانستم.
از تابلوهای دو مغازه از دور، فقط نوری قرمز و زرد خودنمایی میکرد و در سوی دیگر خیابان، آن طرف درختهای بلند صدای همهمه و جریان زندگی با بوق ماشینها ادغام میشد. چه حال آرامی میان انبوه مخاطرات انسانی داشتیم… ناگهان فکر میکردم دنیا، عجیب غم زیبایی است درست مثل آن دختر.
میخواستم، اما نمیتوانستم کنارش بنشینم؛ شاید میل به ترساند اولین زنی که سعی کرده چیزی به من بگوید، آن هم در این وقت شب نداشتم!
– میتوانید با من در میان بگذارید…
اینبار با چشمانی که هالهای از بیاعتمادی کوچکی آنها را تیره میساخت، وراندازم نمود.
– شما… یکهو سبز شدید!
منمنکنان گفتم:
– در… درست میگین. اما اگر از من بپرسین هم نمیدونم دقیقا چطور سر از اینجا درآوردم… فقط صدای اشکهای شما برای من آشنا بود؛ مثل یه رویای تکراری که هر شب اون رو ببینی و سحر فقط احساسی مبهم، جزئی از حافظهت بشه. فکر میکنم شما پریشون هستین و من به شما قول میدم اگر خودتون رو از بند این افکار رها کنین، جز به برگها راز شما رو نگم…
بیش از حد ادیبانه سخن رانده بودم و ترجیح دادم به امید نشستن کلماتم در دلش، لحظاتی را سکوت کنم. در چشمان دختر، چیزی موج نمیزد. مثل دو حوض آرام در گوشهی پارکی دنج، خاطر مرا به شوق تلاطم، سخت میآزرد.
– هر بار که بیدار میشم، همین شبه. فرقی نداره چقدر بخوابم یا اصلا به خونه برم یا نه! هر ثانیه، هر دقیقه از بیداریم به این شب منتهی میشه. هر روز یازده آذره و این طالع نحس…
بغضی صدای ضعیفش را به بند لبهایش کشید و با حرکاتی متشنج جوری خود را جمع میکرد و از لباس خود معذب میشد که از شرم، چشم از پولکهای طلایی آن میدزدیدم.
- خودم هم نمیدونم چرا با شما همصحبت شدم اما نمیدونین چه حسی داره، وقتی هیچکس دیگه صدات رو نشنوه. چندباری سعی کردم سر حرف رو با مردم اونطرف خیابون باز کنم اما هر بار که به خودم میومدم باز توی این پارک بودم، لب همین حوض. انگار که برای همیشه توی این پارک نشستم.
اما من او را درک میکردم… قلبم بیشتر از قبل در سینه بیقراری میکرد و با هر جملهی او، گویی خزانم زودتر از موعد فرا میرسید. چنین مینمود که غم او مدتهای زیادی در هر بغض من نهفته و در قطرات اشکم جاری میشود. دلم میخواست دلیلی به او بدهم. میخواستم به او بگویم حرف زدن با من برای او بیهوده نخواهد بود.
گفتم:
– من حرفهای شما رو باور میکنم… لطفا با من حرف بزنین! اصلا… گریه کنین اما نذارین این چرخه ادامه پیدا کنه…
سرانجام برخاست و با من همقدم شد. در مسیری که هر روز گام مینهادم و تکتک برگهای آن را میشمردم، مستقیم میرفتیم و میآمدیم؛ اما تفاوتی با همیشه وجود داشت، اینبار برگها بودند که مرا میشمردند. منی که هر لحظه و با هر پژواک غمناک او، به من جدیدی تبدیل میشد؛ منی عاشقتر، منی آشفتهتر…
نسیم از هر فصل سال، مهربانتر میوزید گویی او هم نمیخواست دختر را برنجاند. حتی نور قرمز چراغها هم از دوردست، حال با ملاحظهتر میتابیدند.
بیتاب و با صدایی که فقط ردی از بغض بر آن پیدا بود، شانه به شانهام راه میآمد و لب میزد، آنقدر آهنگین که بهمانند صفیر باد میان سبزها میمانست؛ صفیری که از دردها و رنجهای سفرش در گوش آنها نجوا میکند و من همچون سبزهای در پیچ و تاب بودم.
– خدا میدونه آقای شنونده… ایستادن روبهروی اون مرد هوسران و نشستن به عقد با اون، برام از مرگ هم ناخوشتره. اما میدونین… باید با اون ازدوج کنم! پدرم که اینطور میگه…
به چشمهایش که ابر بزرگی از تردید در آن سایه میافکند، خیره ماندم.
– پس فرار کردین!
چهرهاش بلافاصله در هم رفت و ابراز انزجار از خود نمود.
– نه… یعنی… ظاهرا که اینطوره.
– چه شجاعتی!
– چه شجاعتی؟ این بند تمام وجودم رو تنیده. گاهی انگار از تار و پودی بیشتر ساخته نشدم. مهم نیست فرار کنم یا بمانم؛ این زندان، لباسهای منه، شاید هم بدنم…
– به نظر من… شما آزادین هر کجا که دوست دارین برین! مثلا کنار اون درخت پیر که از خط مسیرمون خارجه یا شاید اون طرف خیابون…
خندهاش گرفت! و یک چیز میان صحبتهایمان برایم آشکار شد: تمام منها خندهی او را میخواستند.
– چی میگین! به هر حال که شب ادامه داره.
– مادربزرگم همیشه میگفت یه ماهی رو وقتی توی تُنگ میندازی، چیزی نمیگذره که شروع میکنه به چرخیدن دور خودش؛ چون اون هر چند ثانیه یادش میره از دریا جداش کردن.
– راست میگین… حالا که فکرش رو میکنم، من هم یه چیزایی تو مایههای دریا داشتم.
با چشمهایم به او لبخند زدم.
– مایلی این اطراف رو بهت نشون بدم؟
– مثل اینکه گفتم اینجا رو گز کردم!
به سمت دوستانم رفتم که جوانتر به نظر میرسیدند.
– ببین، این بیدکه… وقتی گوشت رو بهش نزدیک میکنی میتونی بشنوی! هر درخت اسم خودش رو داره…
در پس چشمان تیرهاش رنگینکمانی دیده شد. با ذوقی مانند یک بچهی خردسال بین حرفم دوید:
– چرا بیدک؟
– به نظر میاد هر جسم پیری به یه کودک وصل شده… یا هر چیز سختی به یه اسم ظریف نیاز داره؛ هر موجودی گاهی دوست داره لطیف صدا بشه!
خم شد و میوهی کاجی برداشت، انگار که برای اولین بار در آنجا قدم گذاشته.
– اسم این چیه؟ فکر نمیکنم کاج باشه!
– اون میوهست. رویایی داره. هنوز هم دلباختهها اونو میبرن و روی طاقچشون میذارن؛ با اینکه تقدیرش مثل میوههای دیگه نبوده، خودش دست بردار نیست. معنی تازهای برای خودش دست و پا کرده.
دختر جوان… نه! آن چهرهی تابان که دیگر کمتر از قرص ماه نبود، دستش را بر پوستهی زبر تنهی درختی گذاشت و گفت:
– تو فکر میکنی واقعا حرف میزنن؟
– مطمئنا…
– کی بهت یاد داده؟
– زبانشون رو؟ جارو!
یکه خورد و من تازه متوجه شدم لباس شبتاب کار تنم نیست.
– رفتگرم… جارو قصههای زیادی برای گفتن داره.
من همچنان داستان میگفتم و آن چشمها سمت سرسرهها و تابهایی بود که دیگر صدای بچهها در میان زنگارشان جیرجیر میکرد.
– اونا هم داستانهایی دارن.
در پی حرفش، رد نگاهش را به سمت سرسرهی موجیشکلی گرفتم. ادامه داد:
– با خواهرم به اینجا میومدیم. قبل از اینکه سرشو ماشین کنن عاشق سرسره بازی بود. با اینکه پنج سال از من بزرگتر بود، مثل دوقلوها لباس میپوشیدیم.
خندهای تلخ روی لبهایش نشست.
– مادرمو مجبور میکردم از همون لباسا برای منم بخره. بعدش که نوجوان شدم، بعد از خواهرم…
طوری نگاهش را به سمت درختی میبرد که گویی خود کودکیاش آن اطراف میدوید و بهطرف آن درخت روانه میشد.
– زیر اون درخت مینشستم… مینشستم و…
چهرهاش به وجد آمد و در شگفت از چیزهایی که به یادآورده گفت:
– دستبندهای مرواریدی درست میکردم…
جرئت کردم و دستش را گرفتم. خدای من! یخزده بود! به گرمی آنها را فشردم و نگاهش کردم.
– تو چی؟
– من؟ خب… داستانم خیلی وقت نیست شروع شده احتمالا چند صفحه بیشتر نمیشه. داستانی تکراری شبیه به باقی فقیرنشینها البته با یه تفاوت…
ابروان کنجکاوش بالا رفتند و برای دزدیدن نگاهم از او، باز به راه افتادم. میدانستم با بندبند سلولهایش میپرسید: چه تفاوتی؟
اما نخواستم جواب او را بدهم. میترسیدم اگر به او بگویم بمان، زودتر برود.
با هم به خیابان اصلی رفتیم. آنجا پر بود از بیگانگانی که حال، با لبخندی درخشان از من پذیرایی میکردند. دیگر خبری از تنهایی نبود! تمام آنها گویی با یک نگاه، با من دوست میشدند. حتی مغازهداری که در اولین برخورد اینگونه مینمود که برای مچگیری دم دُکانش ایستاده، با صورتی بشاش با چند پیرمرد سلام و احوالپرسی میکرد.
چه شبی داشتم… ستارهها هم پرنور از سایر اوقات در آسمان میدرخشیدند و چندین ماه کوچک بر برکههای ایجاد شده در پیادهرو، چشمک میزدند. بستنیهای شاد میخوردیم و من به او یادآوری میشدم، میشود با دهان پر هم خندید حتی به بهانههای کوچک.
اولش اینگونه به نظر میرسید که دلیل آمدن من، یادآوری چیزهایی به او است اما کمکم میفهمیدم این من هستم که یادم نمیآید مردم کِی لبخند زدهاند! چه وقت با کسی احوالپرسی کردهاند یا چه زمان بستنی خوردهام، آن هم در میدان دستفروشان!دیگر هوا گرگ و میش شده بود و خیابانها فقط صدای زمزمهی ما را میشنیدند.
– مطمئنم تا الان رفتن خونههاشون…
خیالش آسوده به نظر میرسید و صدایش رساتر شده بود.
– خواب هفتپادشاه هم دیدن!
– رابطهی کاری به درک!
– آره ولی باید بیشتر روی لحنت کار کنی…
هر دو خندیدیم و من در دلم لعنتی بر کاری فرستادم که بخواهد پدری را اینگونه احمق سازد.
ایستادیم. آنجا که بودیم احساس امنی داشت؛ گویی در حیاط خانهمان هستیم. به اطراف که نگاهی انداختیم، کنار همان حوض بودیم، با همان کاشیهای فیروزهای لعابکاری شده.
خورشید از پشت پیشخوان سنگیاش سر برمیآورد و از شرقیترین قسمت که خاکستری رنگ بود میدوید و آنها را به رنگ زرینی زینت میبخشید.
سکوت جاری شد. از همان سکوتهای دم خداحافظی که گریبانگیر شوق سخن میشود و سرش را به طاق میکوباند.
کمی این پا و آن پا کرد و در حالی که چشمانش به فیروزهی کاشیها میمانست، به من چشم دوخت.
– صبح شد!
خواستم بگویم ای کاش نمیشد! ای کاش صبح نمیشد جانکم. کاش با تو، همین شبها تکرار میشد. اما بعد متوجه حرفش شدم.
– بالاخره خورشید طلوع کرد…
لبخند نزدم و آن وقت بود که فهمیدم چقدر خودخواه هستم. حتی به خورشید هم حسادت میکردم! باید آنقدر زود میرفت؟
دستم را به گرمی گرفت و من میخواستم در رشتهرشتهی وجود او چنگ بزنم؛ مثل یک عنکبوت که عاشق پروانهای شده باشد. آیا اشتباه بود؟
آنطور زیر دریای نور، درخشان شده بود و میخندید که دلم نمیآمد بگویم اشتباهی رخ داده و دستانم ناخودآگاه تو را رها میکردند.
یکجا خوانده بودم: آنقدر آن گل زیبا بود که رهایش کرد. و الان آن جمله را میفهمیدم. فاصلهی بینمان بیشتر میشد. نخواستم آخرین کلمهام سکوت باشد اما کلماتی که باید، شجاعت فرار از دهانم را نداشتند.
– تقصیر تو نیست!
مژگانش درخشیدند و در آن لحظه تمام اطراف، حتی آن تیر چراغ برق نیمهروشن از من تشکر میکردند.
و او همراه نور خورشید، به قسمت تاریک شهر جاری شد.
دیگر چیزی به یاد ندارم تا آنکه غرق در اشک چشمانم را باز کردم. با سرعتی فرتوت در جایم نشستم و بعد… خشکم زد.
در حوض با کاشیکاری سنتی که آبی در آن نبود نشسته بودم و در سرتاپایم هیچ اثری از وجود نَمی هم دیده نمیشد.
دست مشت شدهام را باز کردم و به تک مرواریدی که انگار از دستبندی پیدا شده بود، نگاه کردم. دختری کوچک کنار حوض ایستاده بود با انتظار رو به من لب زد:
– ممنونم عمو!
یادم رفته بود؛ بچهها را… تشکر را…
متین زنگیشهای


بدون دیدگاه