زیارت
مریم فرزانه
صدای درْ مارال را که روی بالکن به خواب رفته بود بیدار کرد. دستش را بالش زیر سر کرده و نور خورشید مثل لحافی گرم، تن رنجورش را پوشانده بود. خواب نیمروزی زیر آفتاب یکی از عادات لذتبخشش بود. نه اینکه سر پیری قصد برنزه کردن پوست چروکیدهاش را داشته باشد، حتی در گرمای تابستان هم تنش از سرما میلرزید. گذشتِ هر سال به سنش افزوده و سرمای بیشتری بر جانش مینشاند. زمستان را کنار بخاری سر میکرد و تابستان به گرمای خورشید پناه میبرد. گردن کشید و با صدایی گرفته داد زد: «کیه؟»
بلند شد و در جایش روی زیلو نشست. خوابآلود اطراف را نگاه کرد. با عصبانیت مرغی را که دوروبرش میپلکید و نگذاشته بود از خواب نیمروزیاش لذت ببرد با حرکت دست و «کیش» بلندی از خود راند. مرغ بالبالزنان خود را به در و دیوار کوبید و با سقوط آزاد از بالکن که چهار پله با سطح حیاط فاصله داشت، پا به فرار گذاشت.
بار دیگر صدایی بلندتر از اعماق گلویش بالا آمد: «گفتم کیه؟»
عادله سرش را از لای در حیاط آورد داخل تا مارال خوابآلود را دید، دستش را روی گونهاش زد: «ای وای بیدارت کردم. ببخشید تو رو خدا.» مارال با گیجی گفت: « نه بابا مرغا نذاشتن که. بیا تو چرا دم در واسّادی؟» عادله دستش را روی سینه گذاشت: «قربونت برم. دیره؛ ساکت رو میخوام. اون قهوهایه. دارم میرم کربلا.» با فاصلهای که از مارال داشت، صدایش به سختی شنیده شد.
مارال خواب از سرش پرید و قبراق بلند شد: « راست میگی؟ الان برات میارم فدات شم.»
زمزمه کنان داخل اتاق شد: «ای خدا قسمت من هم بکن.»
به ساک قهوهای که بالای کمد از بین وسایل دیگر سرک میکشید نگاهی انداخت. دستپاچه اطراف را از نظر گذراند. رفت و از حمام چهارپایه را آورد. احد نگاهش را از تلویزیون گرفت و متعجبانه حرکات فرز پیرزن را دنبال کرد: «چی شده؟»
شتابزده جواب داد: «عادلهس، ساکم رو میخواد. از بس صدای تلویزیون بلنده هیچی نمیشنوی.»
احد تسبیحش را ایندست و آندست کرد: «خوب چرا انقد هولی حالا؟»
مارال جوابی نداد و سعی کرد از چهارپایه بالا برود. احد با تمسخر گفت: «بپا قلهی سبلان رو فتح نکنی.»
بعد که جدیت زنش را در این کار دید فریاد زد: « دِهَ چکار میکنی؟»
مارال به زحمت تنش را بالا کشید و صدای ترق و توروق استخوانهایش درآمد. افتاد به جان ساک پر از لباس تا آن را از بین وسایل دیگر بیرون بکشد. با ساک سنگین کلنجار میرفت که دستش لیز خورد و از آن رها شد. بدنش به عقب سنگینی کرد و تعادلش به هم خورد. در کمد را گرفت؛ در از درگاهی جدا و مارال همراه آن با سر و صدا روی زمین ولو شدند. چند لحظه سکوت اتاق را در برگرفت. احد نیمخیز ماند و بدون حرف نگاه نگرانش را دوخت به تن لرزان پیرزن. خندهی مارال را که دید، عصبانی شد و شروع به بدوبیراه گفتن کرد: «درد بیدرمون. آخه از سن و سالت خجالت نمیکشی زن؟ دست و پات میشکست چی؟ عین میمون آویزون شدی… .»
مارال خودش را جمعوجور کرد و درحالیکه بلند میشد گفت: « قربون کرم امام حسین برم. بیا اینم معجزهش. امام خودش نگهدار همه نوکراشه.» از آنجا که امیدی به کمک احد نداشت بار دیگر تلاش کرد و توانست ساک را بیرون بکشد. عشق میان احد و مارال زبانزد اهالی روستا بود! لباسهای درون آن را با عجله از ساک بیرون آورد و روی زمین پخشوپلا کرد. احد از این که زن خوابزدهاش در زمان کوتاهی مثل بمب اتاق را منفجر و بهم ریخته بود کلافه شد و مارال را به توپ فحش بست. از عجلهای که مارال داشت جلوی در اتاق، دمپاییهای پلاستیکی زیر پاهای او جفت و جور نشدند. بیخیال آنها شد. در را بست و احد و فریادهایش را پشت آن جا گذاشت. پا برهنه به سمت در حیاط دوید و کم مانده بود مرغی را زیر پا له کند. با وجود پا درد خود را سریع به کوچه رساند. عادله پشت در اینپاوآنپا میکرد. با مهربانی جلو رفت و عادله را در آغوش گرفت: «دورت بگردم بیا بغلم. به خدا خوابشو دیده بودم. میدونستم همین روزا میری سفر. اونم چه سفری، خوش به سعادتت.» دستش را روی صورت عادله کشید و ادامه داد: «وضو دارم. الهم صل علی… .»
چشمان عادله از تعجب گرد شد: «مگه خواب نبودی؟!»
مارال بدون توجه به حرف عادله نم اشک گوشهی چشمش را پاک کرد و بغضآلود ادامه داد: «چه بیخبر؟ کی عازمین ایشالا؟»
عادله ساک را گرفت ورانداز کرد: «نیم ساعت دیگه.»
بعد سرش را بلند کرد و در چشمان مارال نگاه کرد: «میای؟ جا داریما، زود حاضر شو بریم. پسرم یهو گفت پاشیم بریم وگرنه زودتر بهت خبر میدادم.»
مارال ابروانش را بالا داد و قوسی به لبانش داد: «همهی کاراتو یواشکی کردی الان به من میگی؟ من همینجوری نمیرم که، کلی برنامه دارم. باید پسرام بیان مجلس بگیریم؛ مناجاتخون بیاریم. از همه حلالیت بطلبم، بعد راهیم کنن.»
لحظهای مکث کرد: « لیست مهمونای بعد برگشت… لیست سوغاتایی که باید بخرم… اوووووه… هزارتا کاره.»
عادله خندید و گفت: «مگه میخوای بری سفر مکه؟»
مارال توجهی نکرد و با خنده حرفش را ادامه داد: «قسمتو میبینی. قسمت خودم که نشد اما حداقل قسمت ساکم که شد.»
نیشش باز و برق دو دندان طلا نمایان شد بعد انگار که موضوع مهمی را به خاطر آورده باشد رو به عادله با جدیت گفت: « نری ساک رو پر سوغاتی کنیا، فقط خیلی دعام کن. واسه بهارعلیِ منم دعا کن پسردار بشه. دعا کن قسمتم بشه منم برم پابوس.»
چشمهای عادله گرد شد و با سوالی که از هر طرف صورتش بیرون میزد پرسید: « وا! مگه اینجا هم حاجت میده؟»
مارال برافروخته شد و روی دستش زد: «ساکت شو! چه حرفی بود زدی؟ خدا قهرش میگیره. پس دیگه کجا میخوای دعا کنی و حاجت بگیری بهتر از اینجا؟»
عادله چشمانش از حدقه بیرون زد: «راس میگی؟! من نمیدونستم. آهان پس این زکیه انقدر رفت و اومد که واسه شوهرش شفا گرفت.»
مارال دستش را جلوی دهانش لوله کرد: «واقعا؟! اونم چند بار؟ چرا همه قایمکی میرن؟ من اصلا متوجه نشدم.»
عادله لحظهای هاج و واج نگاهش کرد و متفکرانه گفت: «پس اونجا زیارتگاه شده. امامزاده هم ساختن؟»
مارال خشکش زد: «عادله تو پاک خل شدی؛ منم گیج کردی. الان کجا داری میری؟ داری چکار میکنی؟»
عادله مثل شاگردی مقابل معلمش شروع به جواب پس دادن کرد: «با پسرم و نوههام میریم سردابا* واسه آبتنی. تا شبم برمیگردیم. ساکت رو هم واسه حوله و سنگپا و کیسه میخوام. نمیدونستم تو سردابا امامزاده پیدا شده.»
خطوط اخم روی صورت مارال عمیقتر شد: «مگه نگفتی میری کربلا؟» عادله خندهاش گرفت: «کربلا؟! کربلا کجا بود؟ من گفتم میرم سردابا.»
ذوقی که از رفتن عادله به زیارت دل مارال را گرم کرده بود خاموش شد و خشم جای آن را گرفت. دست انداخت به ساک و با حرص آن را از بغل عادله بیرون کشید: «برو بابا! مسخره… پاک عقلتو از دست دادی. منم فکر کردم داری میری کربلا. ساک منو واسه این آت آشغالات میخوای؟ خُب وسایلت رو بریز تو یه مشمبا»
عادله یکهای خورد و تازه فهمید چه اتفاقی افتاده. مارال داشت در را میبست که برگشت و سرش را از لای آن بیرون برد: «از گردشت هم که برگشتی به پسرت بگو بیاد در کمدمونو درست کنه. به خاطر آبتنی خانوم در کمد ما شکست. کم مونده بود دست و پامم بشکنه»
چرخید و در را محکم به روی عادله که مات و مبهوت مانده بود به هم کوبید.
———————–
سردابا: سردابه، آبگرم طبیعی اطراف اردبیل که در گویش محلی به آن سردابا گفته میشود.


بدون دیدگاه