کامبیز سنجری – توپ، تانک و رزایت‌نامه!


امروز سالگرد ورود اسرا به کشور است.
این داستان را تقدیم می‌کنم به همه‌ی آن عزیزانی که رفتند و برنگشتند و یا جانباز برگشتند.

توپ، تانک و رزایت‌نامه!

رفاقت! بعضی کلمات آن‌قدر زیبایند و بار معنایی با خود دارند که به هیچ شکل نمی‌توان توصیف‌شان کرد. رفاقت هم از همان‌هاست. ما زاده‌ی دهه‌ی جنگ و خون بودیم. دهه لوتی‌هایی که عشق‌شان جبهه رفتن بود و جنگیدن. ما یاد گرفته بودیم «ر» رفاقت‌مان رگ گردن باشد و «ت» آن تا ابد پای رفیق ماندمان.
این داستانی است درباره رفاقت یا شاید درباره رضایت‌نامه‌ای که «رزایت‌نامه» نوشته شد. درباره پسری که دیکته‌اش افتضاح بود یا شاید داستان پاهایی که جا ماند…
سعید درسش خیلی بد نبود اما دیکته‌اش افتضاح بود. من یادم نمی‌آید که هیچ دیکته‌ای را بالای ده گرفته باشد. محض رضای خدای حتی شانسی یک کلمه را که ط یا ظ و ذ و ض یا ص و ث داشت درست نمی‌نوشت. او یک قرار با خودش گذاشته بود و همه حروف چندشکل فارسی را به یک صورت می‌نوشت آن هم اولین شکلی که در کتاب فارسی اول دبستان خوانده بود. این‌طوری بود که سابون سعید هیچ‌وقت کف نمی‌کرد و با تنابش نمی‌شد هیچ تابی بست. دبستان که می‌رفتیم بعد هر دیکته باید هزار بار از روی هزار کلمه‌ای که هزار مرتبه قبلش هم اشتباه نوشته بود، می‌نوشت. همه‌ی زنگ‌های تفریح کارش همین بود غیر از زنگ وسطی که قرار بازی داشتیم. بازی «تفنگیو!» زمان، زمان جنگ بود و ما عاشقان جنگیدن. می‌شدیم دو تیم و دست‌هایمان می‌شد تفنگ‌مان. در راهروها و کلاس ها و پشت ستون و حیاط سنگر می‌گرفتیم و هم را می‌کشتیم. سعید اما بد می‌مرد، بازی‌اش خوب بود ولی خوب هم جر می‌زد. اگر کسی جایی گیرش می‌انداخت و تیری به سرش شلیک می‌کرد باز هم او نمی‌مرد. در این وقت‌ها قیافه‌ی حق به جانبی می‌گرفت و می‌گفت: «آیینه! آیینه! تیرت برگشت و خورد به خودت!» سعید هیکل درشت و چهارشانه‌ای داشت که برای یک پسربچه‌ی دبستانی خیلی بزرگ بود. پس همه‌ی ما سعی می‌کردیم تیری به سمت او شلیک نکنیم تا اسیر آینه‌اش نشویم. بعداً که بزرگ‌تر شدیم و رفتیم راهنمایی بی‌آنکه جنگ تمام شود عشق ما ولی تغییر کرد. دیگر بازی «تفنگیو» برای سن ما مناسب نبود. نقشه می‌کشیدیم که چطور برویم جنگ و واقعی بجنگیم. در عالم خیال و گپ و گفت روزانه‌مان می‌شدیم آرنولد و راکی و کماندووار همه‌ی عراقی‌ها را تار و مار می‌کردیم و بعد با افتخار بر می‌گشتیم توی محل و روی دست بچه‌محل‌ها می‌رفتیم جلوی مسجد که برای‌مان جشن افتخار برپا کنند. سوم راهنمایی را خوانده بودیم و سعید پشت لب‌هایش تازه رنگ تیره گرفته بود و تک و توکی موی سیاه روی صورتش دیده می‌شد. سعید یک عشق دیگر هم داشت، او عاشق فوتبال بود، مثل من و مثل همه‌ی بچه‌های محله‌ی خداآفرین. یک توپ پلاستیکی دوپوسته بیست، سی تا بچه قد و نیم‌قد را عصرها سرگرم می‌کرد. روی خوش زندگی برای من سال ۶۵ اتفاق افتاد. تازه رفته بودیم اول دبیرستان و ده پانزده روزی از مهر می‌گذشت و مدرسه‌ها هنوز تق و لق بود که عاموصفر از سفر آمد. من ده ساله بودم که رفته بود برای کارگری کویت و حالا برگشته بود و همه می‌گفتند که: «زندگیش کویته!»
کاری نداشتم که چطور زندگی عاموصفر می‌تواند کویت باشد و اگر مثلا او به جای کویت رفته بود سر چاه‌های قطری‌ها کارگری، الان زندگی‌اش قطر می‌شد یا نه. مهم سوغاتی‌ای بود که عامو برای من آورد، یک توپ چهل‌تکه. من یک شبه بعد برگشت عامو و گرفتن سوغاتی شدم بزرگ محله. اگر تا دیروز در محله کسی من را داخل آدم حساب نمی‌کرد و در یارکشی تیم‌ها باید خدا خدا می‌کردم تا سعید یا زاغو مغز فِنقلی دل‌شان بسوزد و من را جز تیم خودشان بکشند، حالا با رسیدن توپ چهل‌تکه این من بودم که تعیین تکلیف می‌کردم که چه کسی یار بکشد و که را بکشد. قبل توپ چهل‌تکه سلطان بازی ما سعید بود. شماره ۷ علی پروین را می‌پوشید و هیچ‌کس دیگری توی محله حق نداشت آن شماره را بپوشد. دوره سلطان خیلی وقت بود که در پرسپولیس سر آمده بود و علی پروین جدید نشانی از آن سلطان قدیم نداشت. اینجا در محله خداآفرین کیلومترها دورتر از پایتخت هم وقتش رسیده بود تا سلطان جدیدی تاج‌گذاری کند، حتی اگر این تاج‌گذاری غصبی و به زور داشتن یک توپ چهل‌تکه باشد. البته من کمی سیاست داشتم و مستحق عنوان سلطانی بودم. اجازه دادم تا یک هفته‌ای بچه‌ها با توپ جدید بازی کنند و مزه هم‌آغوشی و شوت زدن با توپ جدید برود زیر دندان همه‌شان. بعد از یک هفته آوازه‌ی توپ جدید محله خداآفرین در کل شهر کوچک ما پیچیده بود و غروب‌ها دسته‌دسته پسرها پیاده یا با چرخ یا موتور می‌آمدند به تماشا. می‌دانستم حالا وقتش رسیده که نقشه‌ام را عملی کنم. پیراهن شماره ۷ سرخ‌رنگی را که پدرم از مشهد برایم سوغات آورده بود و مدت‌ها از ترس سعید فقط در خانه پوشیده بودمش به تن کردم و رفتم سر زمین خاکی پشت محله برای بازی. عمداً کمی دیر رفتم تا همه جمع شوند. توپ زیر بغلم بود و پیراهن شماره ۷ به تنم زار می‌زد ولی مگر مهم بود. من قرار بود سلطان جدید باشم و همین کفایت می‌کرد.وقتی رسیدم ده پانزده نفر نوجوان قد و نیم‌قد حلقه زدند دورم: «به‌به پیرن جدید مبارک!»
– چقدر هم بهت میاد.
– ای ول پیرن هفت برازنده صاب توپه.
– الان سعید کفری میشه.
– خب بشه!
من در حالی‌که از شنیدن این حرف‌ها در ماتحتم عروسی به پا بود ولی مثل یک سلطان انگار یک کلمه‌اش را نشنیده‌ام یا برایم مهم باشد رفتم وسط زمین و زاغو را صدا زدم تا یارکشی کنیم. بوی تند الکل قبل خودش رسید به من. زاغو اسمش زاغو نبود، چه بود را نمی‌دانستم. سه چهارسالی از ما بزرگتر بود و سیاه بود و موفرفری بود و دراز. این همه بود گفتم که بگویم زاغو یک قیافه سیاه وحشتناکی داشت که همه‌ی ما بچه‌ها و حتی بزرگتر از ما از او حساب می‌بردند.
قبل‌تر سعید و زاغو دو کاپیتان محله بودند و یار می‌کشیدند. وقتی توپ چهل‌تکه رسید عشق بازی با توپ چرمی باعث شد زاغو وا بدهد و من و سعید یار می‌کشیدیم ولی حالا برنامه عوض شده بود. سعید رفیقم بود، خیلی رفیق. از آن رفیق‌هایی که خیلی با هم عیاق بودیم. اما حالا که قرار بود سلطان شوم باید نزدیک‌ترین رفیقم را قربانی می‌کردم تا حساب کار دست بقیه بیاید. تا بقیه بدانند که غلام با کسی شوخی ندارد، که غلام تا دیروز غلام بوده و از امروز شده سلطان. شاید اولش کمی می‌ترسیدم، ترس نه از سر ترس و بابت دعوا و زد و خورد. آن ترس مال غلام‌هاست. حالا که من قرار بود سلطان باشم ترسم چیز دیگری بود، من از عاقبت رفاقتم با سعید می‌ترسیدم. که بعد این ماجرا، بعد تاج‌گذاری سلطان جدید محل آیا سلطان قبلی پای رفاقتش می‌ماند یا نه. اینها در ذهن من پانزده ساله یک معمای بی‌جواب بود. من غلامی بودم که می‌خواستم سلطان شوم و مزه سلطان بودن رو بچشم. آخرش خودم را قانع کردم که سعید خیلی وقت است پیراهن شماره هفت را پوشیده و بالاخره می‌رسد روزی که کس دیگری جلویش بایستد و او هم لباس پروین را بپوشد. چه بهتر من که یار غارش بودم آن لباس را می‌پوشیدم. شاید می‌شد هر دوی ما شماره هفت باشیم ولی به قول آن مثل معروف کتاب فارسی «دو سلطان در اقلیمی نگنجند…» پس من وقت کشیدن یار پیش‌دستی کردم و گفتم: «اول من… من سعید رو می‌کشم…»
خوب! دیگر کار تمام بود. دو شماره‌ی هفت قرمز، دو علی پروین نمی‌توانستند هم‌زمان در یک تیم بازی کنند. خداآفرین می‌رفت که سلطان جدیدش را انتخاب کند. سعید با طمأنینه از جایش بلند شد و شلوار خاکی‌اش را با دست تکاند و آمد به سمت من. خوب یادم می‌آید عصر سردی بود و آسمان ابری و دلگیر. دروغ نگفته باشم شاید فکر پایان یافتن رفاقت چندین ساله با رفیقی که همه چیزتان با هم بوده باعث سردی هوا و ابریِ آسمان شده بود. هوا سرد بود و من که فقط همان پیراهن نازک روی تنم بود عرق می‌ریختم. از ترس بود شاید، ترس نحوه برخورد سعید یا شاید از شرم. شرم رفیقی که می‌رفت رفاقتش را به یک شماره‌ی ۷ بفروشد. به این چیزها بعداً فکر کردم ولی آن زمان هیچ چیزی برایم مهم نبود. سال‌ها من در سایه‌ی سعید بودم، من شماره دو بودم و حالا این فرصت را یک توپ میکاسای ژاپنی پدید آورده بود تا از سایه بیرون بیایم. نمی‌خواستم این فرصت را از دست بدهم حتی اگر مجبور می‌شدم رفاقتم را پای آن بدهم. سعید سرش را انداخت پایین و آمد سمت ما. مسیر ده دوازده متری کنار زمین تا وسط زمین را آرام طی می‌کرد و من فرصت داشتم تا با خود فکر کنم سعید چه کسی بود. همین دو هفته قبل که تازه از شیراز و خانه‌ی خاله‌اش برگشته بود، آمد در خانه‌مان و گفت: «غُلو! یه چیزی ازت می‌خوام، بین خودمون می‌مونه؟»
راه افتادیم توی کوچه و حرف زدیم. «چیه؟ باز می‌خوای چه آتیشی بسوزونی؟»
رسیدیم جلوی دکان حیدر کر. دست دراز کرد و از یخ‌دان بیرون مغازه دو شیشه‌ی نوشابه کشید بیرون. «سیاه؟»
سری به نشانه تایید تکان دادم. دو شیشه را با یک دست گرفت و بعد با دست دیگر ضربه‌ای زیر شیشه‌ای که پایین‌تر نگه داشته بود زد. تشتک نوشابه به هوا پرید و فِسی صدا کرد. نوشابه‌ی دیگر را به همین روش باز کرد و داد دستم. انگشت شستم را کردم داخل سر شیشه‌ی نوشابه و چرخاندم و بعد قلپی از آن نوشیدم. «می‌خوام برم جبهه!»
نوشابه پرید میان حلقم و با سرفه‌ای که کردم از بینی‌ام ریخت بیرون. چشمانم سرخ شد و به اشک افتاد. «چی کار کنی!؟» بی‌توجه به من جرعه‌ای از نوشابه را نوشید و گفت: «می‌خوام برم جبهه.»
هیچ‌کس بهتر از من او را نمی‌شناخت. رفیق گرمابه و گلستانش بودم ولی باز نزدیک بود شاخ در بیاورم. رفتن جبهه در آن سال‌ها چیز عجیبی نبود. اینکه سعید تصمیم گرفته بود برود هم عجیب نبود ولی اینکه یکهویی این تصمیم را گرفته بود جای سوال داشت. بینی‌ام را با پشت دست پاک کردم و گفتم: «مگه تورو می‌برن؟»انگشت شستش را گرفت سر شیشه و چندبار دستش را تکان داد و بعد آرام انگشت را کنار برد و اجازه داد گاز نوشابه خالی شود. «به کسی نگی. شناسنامه رو دست‌کاری کردم. رضایت‌نامه رو بردم بسیج محل ولی فهمیدن بابام ننوشته انداختنم بیرون!»
خنده‌ام گرفت. همین که گفت رضایت‌نامه فهمیدم چه گندی زده‌ است. از جیب کاپشنش کاغذی بیرون کشید و به دستم داد و خودش هم خندید. کاغذ را باز کردم و خواندم.
«به نام خدا
رزایت نامه
مسول محترم بسیج
سلام
اینجناب ماشااله محلاتی ولی محترم سعید محلاتی رزایت خود را از رفتن پسرم به جنگ الام میکنم.
وسلام»
و زیر کاغذ را انگشت زده بود. «خاک تو سرت با این نوشتنت.»
کاغذ را گذاشتم توی جیبم و گفتم: «این مدرک را نگه می‌دارم برای روز مبادا.»
شیشه خالی نوشابه را گذاشت داخل صندوق و یک اسکناس ده تومانی داد دست حیدر کر. «یه رضایت‌نامه برام بنویس. دمت گرم.» باقیمانده نوشابه را لاجرعه سر کشیدم و آروغی زدم و گفتم: «گیرم رضایت‌نامه نوشتم، بچه‌های بسیج محل می‌شناسنت دیگه.»
دستی خورد روی شانه‌ام و برم گرداند به زمان حال. سعید پشت سرم ایستاده بود. «مبارکت باشه داداش.»
می‌خواستم بگویم خیلی وقت است خریدمش. می‌خواستم بی‌خیال شوم و پیراهن را در بیاورم و بیندازم دور. رفاقت حکم می‌کرد که این کار را بکنم. «مَلو سیا… بکش نوبت توئه.»
صدای زاغو ولی اجازه نداد هیچ‌کدام از این کارها را بکنم. نگاهی به جمع پسرهایی که مشتاقانه نگاهم می‌کردند تا در تیم من بازی کنند انداختم. «رضو پاپتی!»
قبل از اینکه یار بعدی به ما برسد سعید پیراهن شماره ۷ را از تن بیرون آورد، گلوله‌اش کرد و انداختش میان جمعیت مشتاق کنار زمین و با رکابی پاره و پوره‌اش دوباره ایستاد پشت سرم. احساسش می‌کردم، انگار دو چشم در پشت سرم داشته باشم می‌دیدمش. رفیقم، دوستم، سرش پایین بود و غرق فکر. درونم آشوبی برپا بود. می‌خواستم فرار کنم و از میان جمع بیرون بروم. ولی گیر افتاده بودم. «قَمبر!»
نوبت من بود. «رضو تِک تِلو!»
گیر افتاده بودم مثل یاکریمی که چند روز پیش با دوشاخه زدیم و افتاد پایین. هنوز جان داشت ولی نه آن‌قدر که بتواند پر بزند و فرار کند. جانی در بدن نداشتم تا از مهلکه‌ای که باعثش خودم بودم بگریزم. آن روز رضا رفیق دیگرمان آمد جلو و سر یاکریم را کند. دستی خورد روی سرم. «کجایی نوبت توئه. بکش تا شب نشده.»
بازی آن روز بهترین بازی چند وقت اخیر ما بود. من البته در هپروت بودم، سعید ولی بهترین بازی عمرش را کرد. تنهایی سه گل زد و چند گل هم نزد. دو سه بار برای زاغو لایی انداخت و دریبلش کرد و هر بار که این کار را می‌کرد جمعیت کنار زمین فریاد خنده‌شان بلند می‌شد. بعد بازی زاغو را کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد. سعید آمد جلویم ایستاد و دست گذاشت روی شانه‌ام و گفت: «خوشحالم که جای خودتو توی محل پیدا کردی.»
بعد دستش را حلقه کرد دورم و من را در آغوش کشید. مسخ شده بودم و هیچ کاری نکردم. راهش را کشید و رفت و من مات وسط زمین در حالی‌که توپ زیر بغلم بود و شماره ۷ تنم او را نگاه می‌کردم. خورشید داشت غروب می‌کرد و انعکاس اشعه‌اش مثال تاجی زرد رنگ از روی سر سعید می‌گذشت و می‌افتاد میان چشمان به اشک نشسته‌ی من.
سعید رفت و شاید اگر آن لحظه زاغو نیامده بود کنارم و به حرفم نگرفته بود، دنبالش می‌دویدم و با او بر می‌گشتم خانه. «تخم حروم چه بازی‌ای کرد امروز.»
زاغو ایستاده بود کنارم. «خوب کردی که این پیرن رو پوشیدی، یکی باید نسق این سگ پدر را می‌گرفت.»
اگر سعید بود می‌ایستاد که یکی به من یا پدرم توهین کند؟ «شانس آورد امروز هیچی نگفت وگرنه همین‌جا کل صورتش رو با تیزی خط خطی می‌کردم.»
می‌کرد! سابقه‌اش شرارت‌هایش را خوب می‌دانستم. از خط و خطوط جای موکت‌بر و چاقوی روی صورت و بازوهایش می‌شد فهمید چکاره‌ است. «امروز چندبار می‌خواستم جفت پاهاش رو قلم کنم و بشکنم. خیلی شانس آورد.» این را هم راست می‌گفت. شاید من حین بازی منگ بودم ولی می‌دیدم چه تکل‌هایی می‌زد روی پای سعید. تکل می‌زد به قصد مصدوم کردن و یا شاید برای بحث و دعوا درست کردن ولی سعید هم تکل را رد می‌کرد و هم از بحث و مجادله حذر. «فردا می‌دونم چطور از خجالتش در بیام. پسره مادرج…»
من منگ بودم؛ درست! ولی نه این‌قدر که اجازه دهم به رفیقم و به خانواده‌اش توهین شود. حتی اگر توهین کننده زاغو باشد. آرام دست کردم توی جیبم تا چاقوی ضامن‌دار کوچکی که همراه هر پسری در آن زمان بود را بکشم بیرون. نبود! تف به این شانس. شلوار ورزشی پوشیده بودم و چاقو را با خودم نیاورده بودم. زاغو هنوز داشت لُغز می‌خواند و فحش می‌داد. « فردا مادرشو…»دقیق یادم نیست چه اتفاقی افتاد. فقط این را به خاطر دارم که مشت اول را من زدم. «دهنتو آب بکش لَلِ سگ!» چرخیدم و مثل راکی مشت اول را کوبیدم زیر چانه‌اش. توقع داشتم خون فواره بزند بیرون یا حداقل دهانش پر خون شود. فکرم اشتباه بود زاغو دو برابر من هیکل داشت و انگار پشه‌ای نیشش زده باشد با دستش جای ضربه را کمی مالید و با دست دیگرش مشت دیگرم را در هوا گرفت و دستم را پیچاند و هولم داد عقب. «تو خیلی جربزه داری بچه!»
جلو آمد و مشت گره کرده‌اش را روانه شکمم کرد. خودم را جمع کردم و دست‌هایم را سپر شکم تا قدرت ضربه را بگیرم. مشت از جلوی شکمم رد شد ولی مشت دیگرش خورد زیر چانه‌ام. صدای شکستن دندان‌ها، طعم شور خون و افتادنم روی زمین هم‌زمان اتفاق افتاد. ایستاد بالای سرم و گفت: «جربزه کافی نیست. ببینم پوستت هم کلفته یا نه؟»
خودش و نوچه‌هایش به قدری کتکم زدند که دو روز بعد در بیمارستان به هوش آمدم.
ظاهراً وقتی روی زمین افتادم یکی با شوت یا چیز دیگری به سرم ضربه زده و بی‌هوش شدم. کس دیگری جرأت مداخله و درگیری با زاغو و رفقایش را نداشت و این شد که تا جا داشتم تا بی‌هوش شدنم، مثل سگ من را کتک زدند و بعد هم چاقو در شکم توپ کردند و آن را ترکاندند. نامردها حتی به پیراهن پروین هم رحم نکردند و با تیغ آن را روی تنم تکه‌تکه کردند.
اینها را بعداً رضا پسر همسایه بغلی برایم تعریف کرد. وقتی از بیمارستان برگشتم خانه آمد عیادتم. همراه کمپوت گیلاس یک پیراهن هم آورده بود. شماره ۷ سلطان. گفت این پیراهن سعید است که انداخته بود کنار زمین. گفت با خودم گفتم باید بدهمش به تو. گفت تو از همه رفیق‌تری با سعید. پیراهن را برداشتم و نگاهش کردم. «چرا ندادیش به خود سعید؟»
این چند روز منتظر بودم سعید بیاید دیدنم. وقتی نیامد با خودم فکر کردم که از موضوع پیراهن و اتفاق آن روز ناراحت شده که نیامده. رضا گفت: «مگه خبر نداری؟»
سعی کردم کمی روی تشک جا‌به‌جا شوم. جای بخیه و زخم‌هایم می‌سوخت و می‌خارید. «از چی؟»
استکان چایی که جلویش بود را برداشت و هورت کشید. «روز بعد دعوای شما سعید گم میشه.»
قندی در دهان انداخت و با دهان پر ادامه داد: «بعد چند روز که ته و توش رو در آوردن فهمیدن که رفته بسیج محله‌ی چشمه‌علی و همراه بچه‌های اونجا رفته جبهه.»
جرعه‌ای دیگر از چایش نوشید و نفس تازه کرد. «میگن شناسنامه‌ش رو دست‌کاری کرده و رضایت‌نامه‌ش هم جعلی بوده.»
رضا حرف می‌زد ولی من بقیه حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم. می‌دانستم رضایت‌نامه جعلی بوده چون خودم آن رو نوشته بودم. حالا دلیل آن بغل کردن روز آخرش را می‌فهمیدم. قرار بوده که روز بعدش اعزام شود ولی چرا چیزی به من نگفته بود. چند روز بعد که حالم بهتر شد رفتم در خانه‌شان. مادرش گفت که خبری از او ندارند و فقط از طریق بسیج محل خبر گرفته‌اند که با بچه‌های لشکر ثارالله رفته‌اند اهواز. رفتم جلوی مغازه مکانیکی پدرش تا سراغش را از او هم بگیرم. پدرش هم چیز بیشتری نمی‌دانست، گفت که قبلش به گوش من زده بود و وقتی من مخالفت کردم خودش رضایت‌نامه نوشته و رفته. گفت دست خدا به همراهش، حالا که رفته خدا پشت و پناهش باشد. پسر من هم مثل این همه جوان که هر روز می‌روند. گفت و اشک ریخت و اشک ریختم. راه افتادم که بروم و یادم افتاد چیزی را بپرسم. «آق ماشالا چی شد که یهویی تصمیم گرفت بره. این‌طور بی‌خبر.»
– والا منم نمی‌دونم. از سه چهار هفته پیش، دقیقاً وقتی که از شیراز برگشت یهویی رفتارش عوض شد.
دستان سیاهش را کشید زیر چشمش تا اشک را پاک کند و رد سیاهی به سیاهی دور چشمش اضافه شد. «ساکت شد و دیگه از اون شور و شوق قبلی که داشت خبری نبود. بعد یه شب بی‌هوا گفت می‌خوام برم جبهه.»
مکثی کرد و پاکت سیگار مچاله شده‌ای را از جیبش بیرون آورد. نشست روی یک پیت حلبی کج و کوله که کنار چاله‌ی تعمیرگاه بود. سیگار را گیراند و پک عمیقی به آن زد. «نمی‌دونم اون موقع چه فکری کردم. می‌دونستم با اون سن نمی‌برنش. هر چند قیافه‌ش غلط انداز بود و از سنش بیشتر نشون می‌داد.»
با انگشتان، کنار بینی‌اش را خاراند و پک دیگری به سیگار زد. «گفتم نه و بعد که دیگه پیگیر نشد فکر کردم حتما بی‌خیال شده.»
سیگار نیم‌سوخته را پرت کرد روی زمین و با حرص لهش کرد انگار که همه عصبانیت یا پشیمانی یا نمی‌دانم چه حسی را سر سیگار بیچاره خالی کند. راه افتاد و از پله چاله رفت زیر ماشین. «باید همون موقع می‌فهمیدم که پشیمون نمی‌شه.»
بعد خیلی آرام انگاری با خودش حرف بزند گفت: «خدا پشت و پناهش باشه…»
سرم را انداختم پایین و راه افتادم سمت خانه. باید می‌فهمیدم چرا چنین تصمیمی را گرفته بی‌آنکه به من چیزی بگوید.روزها و هفته‌های اول بعد از رفتنش مدرسه که تمام می‌شد یا سر غروب می‌رفتم مغازه پدرش تا خبری از او بگیرم. توپ ترکیده بود، خداآفرین سطان‌هایش را نداشت و زاغو هم فعلاً در زندان بود پس خبری از فوتبال نبود و من کاری برای انجام دادن نداشتم. می‌رفتم کنار آقا ماشااله و گاهی کمکش می‌کردم و آچاری به دستش می‌دادم و خبرهای تازه را می‌گرفتم. عذاب وجدان یقه‌ام را چسبیده بود و ولم نمی‌کرد. می‌خواستم صدایش را خفه کنم، دستش را بکشم و یقه‌ام را و خودم را رها کنم. خودم را گول می‌زدم و با خود می‌گفتم اگر من هم آن رضایت‌نامه را نمی‌نوشتم کس دیگری می‌نوشت. نمی‌دانم آن عذاب وجدان دلیلش رضایت‌نامه بود یا رفتار آن هفته‌ی آخری که توپ را برایم سوغات آورده بودند. وقتی جایی ساکت بود قاضی وجدان من را به محکمه فرا می‌خواند. شب‌ها قبل خواب یا سر کلاس درس من را کت‌بسته به محضر خویش فرا می‌خواند. من در محضر وجدان می‌ایستادم، هم متهم بودم و هم وکیل‌مدافع. خوب که فکر می‌کنم قاضی هم انگار خودم بودم. گاهی بی‌گناه و بیشتر اوقات گناهکار. تاب نیاوردم. من هم یک ماه بعد از سعید دقیقاً با همان شگرد سعید رفتم جبهه. رفتم تا پی‌اش بگردم و بپرسم چرا رفته؟ چرا بی‌خبر از من رفته؟ رفتم که پیدایش کنم و بابت برخورد روز آخر حلالیت بگیرم. تا رفاقت را در حقم تمام کند مثل همیشه و دستی را که حلقه شده بود دور گلویم و داشت خفه‌ام می‌کرد باز کند برایم.
پیدایش نکردم. وقتی رسیدیم ما را برای آموزشی بردند پادگانی در جاده‌ی اهواز خرمشهر. کمی این‌ور و آن‌ور پرس‌وجو کردم و فهمیدم سعید هم آموزشی همین جا بوده و چند روز قبل برگشته‌ شهرستان مرخصی. در دل به خودم لعنت می‌فرستادم که چرا آمده‌ام، که اگر مانده بودم حالا می‌دیدمش و دلیل رفتنش را می‌پرسیدم. به خودم امید می‌دادم این بار پدرش اجازه نمی‌دهد دوباره برگردد و وقتی دوره آموزشی ما هم تمام شود بر می‌گردم و می‌بینمش. برگشتم و ندیدمش. بعد از یک‌ماه آموزش فشرده برگشتم شهرمان. ولی فهمیدم سعید بعد از چند روز دوباره برگشته منطقه. از زمزمه‌هایی که در دوره آموزشی شنیده بودم می‌دانستم عملیات بزرگی در پیش است. همه‌ی نیروها را فراخوان داده بودند و من هم چند روز بعد دوباره شال و کلاه کردم و برگشتم اهواز. دی‌ماه بود و هوا سرد. ما را بردند به پادگانی در اهواز و بعد رفتیم در جنگل‌های اهواز و در گردان ۴۱۹ سازماندهی شدیم که بیشترش بچه‌های جیرفت و کهنوج بودند. چند روزی از عملیات کربلای چهار می‌گذشت که بلافاصله عملیات کربلای پنج شروع شد. من و تعدادی دیگر از بچه‌ها که تازه رفته بودیم برای پشتیبانی عقب ماندیم و بقیه گروهان اعزام شدند جلو. من همه‌جا دنبال سعید می‌گشتم. می‌دانستم او هم جز بچه‌هایی بوده که قبل ما از آب گذشته‌اند. همه فکر و ذکرم شده بود جلو رفتن و رسیدن به مرادی که این همه وقت در پی‌اش بودم و به او نمی‌رسیدم. نمی‌دانم چند روز از عملیات گذشته بود که خبر آوردند حاج‌قاسم جانشین لشکر و علی بینا فرمانده گردان‌مان شهید شده‌اند. در عقبه‌ی لشکر غوغایی به پا شد. غروب همان روز بالاخره به آرزویم رسیدم و قرار شد ما هم شبانه برویم برای محافظت از کانال جاسم که عراقی‌ها خالی‌اش کرده و افتاده بود دست بچه‌های خودی. به دلم برات شده بود که بالاخره بعد از چهار پنج ماه می‌توانم سعید را ببینم. روز بعد که مستقر شدیم، فهمیدم به جای کانال جاسم ما را به منطقه غرب جاده شلمچه برده‌اند، نزدیک نهر دوعیجی. هنوز درست جاگیر نشده بودیم که بارش گلوله‌ها شروع شد. گلوله پشت گلوله می‌آمد و لحظه به لحظه جلوی چشمانم یکی به خاک می‌افتاد و شهید می‌شد. یکی از آن ور داد زد: «کلاه آهنی‌تون را بذارید. کلاه یادتون نره.» کمی پیش رفتیم و ماندیم. تانک‌هایشان می‌کوبیدند و پیش می‌آمدند. یکی از بچه‌ها ایستاد و با آرپی‌جی تانک اولی را زد. راکت قبضه را عوض کرد و بلند شد دومی را بزند که یک گلوله تانک افتاد میان خودش و همراهش و هر دو در جا شهید شدند. سمندری، فرمانده دسته‌مان داد زد: «بسیجهای امام! قد راست کنین. امام حسین همراه شماست.» چند نفر از بچه‌ها بلند شدند و یکی دو تانک دیگر را زدند و بقیه آنها عقب نشستند. کانال به کانال جلو می‌رفتیم. تانک‌ها دوباره برگشتند. دیدم اسلحه فعلاً به کارم نمی‌آید گشتم و یک قبضه آرپی‌جی پیدا کردم. یکی داد زد: «امون‌شون ندین.» از کنار کانال بالا رفتم و شلیک کردم. «پدرتون را می‌سوزونم.» تانک‌ها را فراری دادیم و باز جلو رفتیم. رسیدیم به دسته‌ای که قبل ما در کانال بودند. پسرکی هم‌سن و سال خودم با بیسیم روی شانه پیش آمد و گفت: «خدا خیرتون بده به موقع رسیدین. تانک‌ها داشتند تارومارمان می‌کردن.» یکی از بچه‌های همشهری را زیر گرد و خاکی که به صورتش نشسته بود شناختم. نشستم کنارش و گفتم: «سعید محلاتی با شما نبود؟»نای حرف زدن نداشت. گفت: «آب داری؟» قمقمه آب را باز کردم و به دستش دادم. لب‌هایش داغمه بسته بود.
چند جرعه خورد و گفت: «خدا خیرت بده. گفتی کدوم سعید؟»
– سعید محلاتی!
قمقمه را به دستم داد و گفت: «همین دور و اطراف باید باشه. تانک‌ها که جلو اومدن گلوله‌های آرپی‌جی تموم شد.»
بلند شد و تفنگش را برداشت و راه افتاد سمت کناره‌ی کانال. «با دو سه نفر از بچه‌ها با نارنجک رفتن به جنگ‌شون و تاروندنشون. بگرد پیداش می‌کنی.»
دوباره تانک‌ها برگشتند. این‌بار زیگزاگ می‌رفتند و از دو طرف می‌آمدند. تنها نبودند لشکری از سربازها در پناه تانک‌ها جلو می‌آمد. از آسمان و زمین گلوله می‌بارید. گلوله‌ی تانک و خمپاره. فریاد سمندری دوباره به گوش رسید: «نذارین جلو بیان. می‌خوان قیچی‌مون کنن.»
دویدم و یک گوشه کانال پناه گرفتم. هر گلوله‌ای که می‌خورد توی کانال خاک و خون را می‌پاشاند توی سر و صورت‌مان. اجازه تکان خوردن نمی‌دانند. تا یکی بلند می‌شد که شلیک کند بلافاصله یا با گلوله تانک جایش را می‌زدند و یا وقتی دوباره بلند می‌شد تا شلیک کند سربازان همراه تانک‌ها گلوله‌بارانش می‌کردند. صدای سمندری در میان صدای ناله و فریاد زخمی‌ها گم شده بود. بدتر از آن صدای زنجیر شنی تانک‌ها بود که لحظه به لحظه نزدیک‌تر می‌شد.
یک بار سریع بلند شدم و شلیک کردم ولی چون درست نشانه‌گیری نکرده بودم خطا رفت. نشستم و قبل از اینکه راکت بعدی را از همراهی‌ام بگیرم یک گلوله تانک خورد دو سه متری‌ام و موج انفجار پرتم کرد داخل کانال. سر و صورتم پر خون شد. دست کشیدم به صورتم و تکه‌ای گوشت از روی صورتم کنده شد. درد نداشتم. با تعجب نگاهی به تکه‌ی گوشت در دستم کردم و بعد چشمم افتاد به جنازه‌ی همراهم که آش و لاش افتاده بود کف کانال و خون و گوشتش پاشیده بود به سر و صورت من. گیج و منگ بلند شدم که گلوله بعدی خورد جایی که قبلا بودم. لعنتی‌ها داشتند جایم را می‌کوبیدند. دویدم و گفتم: «مادرتونو به عزا‌تون می‌نشونم.» راکت دیگری پیدا کردم و در قبضه گذاشتم و از جای دیگری از کانال بالا رفتم. یکی از بچه‌ها بلند شد و الله‌اکبری گفت و یکی از تانک‌ها آتش گرفت. بلافاصله گلوله تانکی نشست کنارش و او هم شهید شد. همان همشهری‌مان که آبش داده بودم داشت در کانال می‌دوید و می‌رفت سمت سمندری. من را که دید گفت: «رفیقت یه کم بالاتر توی پیچ کاناله.»
وقت برای خوشحالی رسیدن به سعید نداشتم. گلوله‌های تانک داشت کانال را شخم می‌زد و خودشان هم خرچنگ‌وار پیش می‌آمدند. باران آتش تمامی نداشت. دوباره جایم را عوض کردم. پوتین‌هایم سنگین شده بود. گلی که از خاک و خون درست شده بود چسبیده بود کف پوتین‌ها. رسیدم جایی که آتش کمتر بود. از کناره کانال بالا رفتم و سرک کشیدم. هنوز داشتند پیش می‌آمدند. باید کاری می‌کردم. دوباره ایستادم و نشانه گرفتم و شلیک کردم. تانک دشمن را دیدم که آتش گرفت و بعد صدایی پیچید میان مغزم و دوباره پرت شدم کف کانال. پهلویم به شدت می‌سوخت و هیچ صدایی را نمی‌شنیدم. دست بردم که صورتم را پاک کنم، دستم نمی‌رسید. بچه‌ها می‌دویدند و از کنارم می‌گذشتند. گلوله پشت گلوله می‌نشست میان کانال. چشم‌هایم را بستم و منتظر شدم تا یکی از گلوله‌ها بنشیند کنارم و همه چیز تمام شود.
خاطراتی که بعد از این اتفاق در ذهنم مانده است بریده بریده‌اند. بیمارستان صحرایی، هواپیمای C130 که به جای صندلی داخلش برانکارد گذاشته بودند، بوی خون و تعفن. سه روز بعد کم‌کم به هوش آمدم. در بیمارستان امام رضای مشهد. اولین چیزی که فهمیدم این بود که دیگر دست راست ندارم. دستم را از بالای آرنج قطع کرده بودند. شکمم در چند ناحیه ترکش خورده و جراحی شده بود. هنوز صدای سوت انفجار را در سرم می‌شنیدم و گاهی وقت‌ها موج انفجار از خواب می‌پراندم. دو سه روز بعد پدرم هر طور بود خودش را رساند مشهد. می‌خواست سریع‌تر برم گرداند جیرفت ولی دکترها گفتند نمی شود. نه تا وقتی که جراحاتش بهتر شود و وضعیت مغزی‌اش هم مشخص. سراغ سعید را از او گرفتم ولی خبری نداشت. بابا دو روز ماند و برگشت سر خانه و زندگی‌مان. کشاورز بود و دامدار و فصل، فصل کشت گندم بهاره. باید می‌رفت. دو هفته بعد بالاخره از بیمارستان ترخیص شدم. بلیطی به مقصد کرمان برایم گرفتند و راهی‌ام کردند. وقتی رسیدم به محل‌مان هیچ‌کس نبود که من را روی شانه تا مسجد ببرد. به جای خانه رفتم سمت مغازه‌ی پدر سعید. آقا ماشاالله بعد احوالپرسی گفت: «چی‌کار کردی با خودت؟» اشاره کرد به دستم و اشکش جاری شد. گذاشت اشک روی سیاهی به جا مانده از گریس و روغن روی صورتش جاری شود. شاید خجالت می‌کشید جلوی من دستش را بالا ببرد و اشکش را پا کند. کمی که گذشت پرسید خبری از سعید ندارم؟ من رفته بودم از او خبر بگیرم و حالا او سراغش را از من می‌گرفت. خبری نداشتم. خداحافظی کردم و رفتم سمت مسجد محل تا از بچه های بسیج سراغ سعید را بگیرم.آنجا هم از جواب دادن طفره می‌رفتند ولی بالاخر یکی گفت: «صداش رو در نیار. بچه‌ها دیدن رفته زیر تانک و زخمی شده. نتونستن برش گردوندن عقب. احتمالا شهید شده.» خدایا! چه می شنیدم. اصلا برایم باورکردنی نبود. این چه مسیری بود که پیش پای من گذاشتی؟ راه افتادم سمت خانه. کمی جلوتر چشمم خورد به زاغو و نوچه‌هایش که سر کوچه ایستاده بودند. سرم را انداختم پایین و بی‌توجه از کنارشان گذشتم.
خبری از موهای فرفری‌ روی سرش نبود ولی بوی الکل فضا را پر کرده بود. «هی بچه!» حوصله جروبحث نداشتم. صدای قدم‌هایش را پشت سرم می‌شنیدم. رسید به من و دستش را گذاشت روی شانه‌ام. مکث کردم و برگشتم و زل زدم بهش. خندید و ردیف دندان‌های زرد و کرم‌خورده‌اش را به نمایش گذاشت. نمی‌دانستم باید چه بگویم. « تو خیلی جربزه داری بچه!» سرش را انداخت پایین. با دست راست آرام دو سه بار زد روی شانه‌ام و زیر لب زمزمه کرد: «دمت گرم با مرام! خیلی مردی به مولا!» اشاره‌ای به باندپیچی سر و دستم کرد و گفت: «تو خیلی جربزه داری. ضمناً پوستت هم خیلی کلفته!» برگشت و رفت.
خبرهای بعدی که از وضعیت سعید می‌رسید ضد و نقیض بود. چند وقت بعد سمندری فرمانده گروهان‌مان آمد برای دیدنم. بعد از کمی صحبت وقتی درباره وضعیت آن روز و سعید پرسیدم گفت یک ساعت بعد از اینکه تو را با چند زخمی دیگر عقب فرستادیم خط سقوط کرد و کانال افتاد دست عراقی‌ها. بچه‌ها مردانه ایستادند و خیلی‌هاشان آنجا شهید شدند.
تا جایی‌که من شنیدم سعید محلاتی و چند نفر دیگه یک گلوله تانک افتاده وسط‌شان و همه شهید شدند. البته بعضی‌ها هم دیده بودن که سعید زخمی شده ولی ما اینقدر سریع مجبور شدیم کانال را خالی کنیم که فرصت عقب بردن بقیه زخمی‌ها را پیدا نکردیم. دو سه ماه بعد همان همشهری که آن روز در کانال به او آب داده بودم را دیدم. او هم روایت سمندری را تایید کرد ولی چیز دیگری هم گفت. گفت بچه‌های لشکر دو سه روز بعد پیشروی کردند و این‌بار از جاده شلمچه هم گذشتند. گفت رسیدیم به همان کانال و جنازه بچه‌ها را آوردیم عقب ولی خبری از سعید محلاتی میان جنازه‌ها نبود. این خبر کمی امیدوارم می‌کرد که سعید ممکن است اسیر شده باشد. رادیویی خریدم و غیر از وقت مدرسه همه جا همراهم بود و تنظیم ر‌وی موج رادیو عراق. اسامی اسرا که اعلام می‌شد گوش می‌چسباندم به رادیو شاید صدا یا اسم سعید را بشنوم ولی خبری نشد. کم‌کم از رادیو خسته شدم و گذاشتمش کنار. نام سعید رفت جز هزاران مفقودالاثری که خانواده‌هاشان امید داشتند اسیر باشند. اینکه او اسیر شده یا نه را نمی‌دانستم ولی یک چیز قطعی بود. من قطعاً اسیر بودم، اسیر خاطرات. سعی می‌کردم خیلی تنها نمانم که درگیر خاطرات نشوم. توپ پاره شده، دو پیراهن شماره هفت و یک «رزایت‌نامه» بیشترین تاثیر را روی من می‌گذاشت. بهار آمد، تابستان شد، پاییز گذشت ولی من جایی میان زمستان شصت و پنج جا مانده بودم. یک روز اواخر سال شصت و شش که دیگر از پیدا شدنش ناامید شده بودم همه اینها را به اتفاق رادیو بردم توی زیرزمین خانه و ته صندوقچه خرت و پرت‌های مادرم مخفی‌شان کردم. اشیاء را مخفی کردم ولی با خاطرات باید چه می‌کردم. خاطره‌ها را در کدام صندوق باید پنهان می‌ساختم، چند قفل باید به آنها می‌زدم تا شب‌ها دست از سرم بردارند. سخت‌ترین کار دنیا می‌دانید چیست؟ فکر کردن به خاطراتی که روزی لبخند به لب شما می‌آورد و حالا اشک‌تان را در می‌آورد. و از آن سخت‌تر می‌دانید چیست؟ بی‌خبری و انتظاری که بدانی ته ندارد. روزهایم در بی‌خبری و انتظار می‌گذشت. روز از پی روز. روزها هفته شدند و هفته‌ها ماه و سال.
بالاخره سعید برگشت. برنگشت! حداقل روی پای خودش برنگشت. سی و یک مرداد شصت و نه بود که پدرش آمد در خانه‌مان. می‌دانست که من چقدر پیگیر وضعیت سعیدم. سرپا بند نبود. گفت خبر دادند که سعید جز اسرای آزاد شده است و چند روز دیگر بر می‌گردد خانه. چند روز بعد سعید آمد. سعید آمد و خداآفرین غوغا شد. محله را آذین بستند و وقتی ماشین سپاه رسید سر خیابان‌مان مردم متوقفش کردند و سعید را گذاشتند روی دوش و راه افتادند سمت مسجد. آرزوهای محال همیشه هم محال نیست ولی گاهی برای رسیدن به آن آرزو باید هزینه بدهی. مثلاً دو پایت را. سعید برگشت ولی پاهایش جایی میان کانالی شرق جاده شلمچه جا مانده بود. اینکه آن روز و چند روز بعدش چه گذشت را کار ندارم. گذاشتم کمی دور و برش خلوت شود و خانواده‌اش با وضعیت جدیدش خو بگیرند. عصر یکی از روزهای شهریور پیراهن‌ها و دستخط و توپ را از صندوق در آوردم و رفتم سراغش. وقتش رسیده بود بدانم چه به او گذشته است. چایی که مادرش آورده بود را خوردیم. گفت: «اون شب رفتم سراغ زاغو. از ترس کاری که با تو کرده بود چپیده بود توی سوراخ موش و معلوم نبود…» داشتم خیره به پاهایش نگاه می‌کردم. هنوز به دیدن آنها که از بالای زانو قطع شده بودند عادت نکرده بودم.متوجه نگاهم شد و حرفش را قطع کرد. بعد ادامه داد: «زاغو می‌خواست قلم‌شون کنه.» خندید. «به آرزوش رسید.» گفتم: «چی شد؟» سرش را انداخت زیر و کمی فکر کرد. «پاهام؟»
دست دراز کرد و گوشت نوک پای بریده شده را خاراند. «اون روز که شمام اومدین جلو من و سه نفر دیگه از بچه‌ها با دو قبضه آرپی‌جی جلوشون وایساده بودیم. یکی دوبارم تانک‌هاشون رو عقب روندیم ولی بعد لشکر پیاده‌شون از چپ وارد معبر و کانال ما شدن و تانک‌هام از روبه‌رو شروع کردن پیشروی. پیغام رسید بوده که معبرو هر جوری هست حفظ کنیم ولی تعدادشون خیلی زیاد بود.» حرفش را قطع کرد و از زیر میز کنارش کمپوت گیلاسی بیرون آورد و با کارد شروع کرد به باز کردنش. «همون موقع‌ها یکی از بچه‌ها گفت یکی داره دنبالت می‌گرده. حدس زدم ممکنه تو باشی. دنبال فرصتی بودم بیام سراغت ولی نمی‌شد. یکی دو ساعت بعدش گفتن فرمانده گفته عقب نشینی کنین. خیلی از بچه‌ها زخمی شده و نای جنگیدن نداشتن. خیلیام شهید شده بودن. ما چهار نفر هم جمع کردیم که بیایم عقب و راه افتادیم توی کانال و از گوشه کانال اومدیم بیرون خودمون رو برسونیم به کانال عقب‌تری که یک گلوله تانک افتاد جلومون. دو نفر از بچه‌ها در جا شهید شدن. من هم ترکش خورد توی پهلو و پام.» قوطی کمپوت را گذاشت جلوی من و بفرمایی زد و خودش یک گیلاس برداشت و گذاشت دهانش. پیراهن سفیدی که به تن داشت را کمی بالا زد و جای زخمی که ناشیانه بخیه خورده بود را نشانم داد. «این جاشه.»
خنده‌ای کرد و ادامه داد: «جای زخم پام هم نمونده که نشونت بدم. بگذریم. من افتادم زمین و آن رفیق‌مون که زنده مونده بود آمد کنارم و سعی کرد من رو کول کنه. از همه طرف گلوله می‌بارید، معلوم نبود خودی‌ها می‌زنند یا دشمن. دو سه قدم که رفت زمین‌گیر شد. بخور!» دانه دیگری گیلاس برداشت و در دهان گذاشت. «دیدم این‌جوری اون هم شهید می‌شه راضیش کردم بدون من بره.» مکث کرد؛ یک مکث طولانی. «خب؟!»
– چند قدم از من دور شد که تیربارچی تانک از پشت زدش و شهید شد.
سعی کرد بغضش را بخورد. «تو چرا نمی‌خوری؟»
– پاهات چی شد؟
قوطی را برداشت و قلپی از آبش را سر کشید. «بخور خوشمزه‌اس. پاهام؟ تانک! یه تانک عراقی اومد از روشون رد شد. همون‌طور که افتاده بودم اونجا اومد و از روی پاهام گذشت و رفت.» انگار با یادآوری آن خاطره پاهایش درد گرفته باشد دوباره دست دراز کرد و شروع کردن به خاراندن پایش. «بعدش… بعدش چی شد؟»
– پیاده‌هاشون رسیدن. یکی اومد بالای سرم و تفنگش را گرفت سمتم تا تیر خلاص بزنه بهم. بعد نمی‌دونم چرا دلش برام سوخت و نزد. تا شش ماه توی بیمارستان نظامی بودم. شاید اگه اینور بودم پاهام رو قطع نمی‌کردن.
دوباره قوطی کمپوت را برداشت و سر کشید. «البته هیچ معلوم نیست شاید اینجا هم زاغو بدتر از این به روزم می‌آورد.»
رفتم نزدیک‌تر و دست سالمم را گذاشتم روی پایش. گذاشتم همان‌جایی که تکه‌ای گوشت مچاله‌ی بدشکل باقی مانده بود. خاراندمش. خاراندمش و بعد همین‌طور که اشکم می‌ریخت خم شدم و گوشت مچاله شده را بوسیدم. سرم را بلند کرد. گفتم: «من شرمندتم. بابت همه‌چیز.» از کیسه پلاستیکی مشکی پیراهن شماره ۷ را بیرون آوردم و انداختم روی پاهایش. روی همان گوشت بدشکل. «می‌دونم اون هفته آخری خیلی بد کردم. سرم گرم توپ بود و نفهمیدم تو یه چیزیت شده.» پیراهن را برداشت و گرفت جلوی چشم و سیر نگاهش کرد. بعد دوباره انداختش روی پاهایش. «من رفیق خوبی نبودم سعید. وقتی گفتی رضایت‌نامه بنویس نباید می‌نوشتم.» از جیب چپ شلوارم کاغذ رضایت‌نامه‌ای که خودش نوشته بود را بیرون آوردم و دادم دستش. «اگه من ننوشته بودم…» از نگاهم به پیراهن سلطان بقیه حرفم را فهمید. «به تو ربطی نداشت. تو نمی‌نوشتی یکی دیگه. من باید می‌رفتم.» کاغذ را باز کرد و خواند و خندید. «توی اسارت خیلی دیکته کار کردم. الان دیگه درست می‌نویسم.»
– چی شد؟ چرا یهویی به سرت زد بری.
بی‌هوا پرسیدم و زل زدم به چشمانش تا فرصت نکند بپیچاند و جواب ندهد. «نمی‌خوری؟» چند دانه گیلاس انداخت توی دستش و شروع کرد به خوردن. «داستانش طولانیه.»
– به شیراز ربطی داره؟
شوکه شد. «تو از کجا می‌دونی؟»
یکی از دانه‌های گیلاس را از دستش برداشته و در دهان گذاشتم. «نمی‌دونم ولی حدس می‌زنم.»
– خب آره. همه چیز از اون سفر شیراز شروع شد. یادته که اواسط مرداد با ننه بابام رفتیم شیراز دیدن خاله‌م که مدت‌هاست ساکن اونجا شده.
سرم را به نشانه تایید تکان دادم. «یکی دو هفته بعدش وقتی اونا می‌خواستن برگردن خاله گیر داد که سعید رو بذارین بمونه کنار مختار. اونم تنهاست.»

گفتم: «مختار پسرخالته؟»
– آره یک‌سال از خودمون کوچک‌تره. یه آتاری هم داشت که این مدت ما یکسره کارمون بازی بود. به خاطر همون من از خداخواسته التماس کردم بذارن بمونم. بابام قبول نمی‌کرد چون توی تعمیرگاه دست تنها بود ولی ننه‌م بالاخره راضیش کرد و قرار شد دو هفته بعدش شوهرخاله‌م منو با هواپیما بفرسته بندر و از اونجا هم با ماشین کرایه بیام تا جیرفت. دو هفته شد سه هفته و بالاخره روز بیست و سه شهریور برام بلیت گرفتن که برگردم. ناهار رو خوردیم و با شوهر‌خاله‌م اومدیم فرودگاه تا من رو بفرسته بندر. من تا اون روز هر چه از جنگ می‌دونستم فقط شنیده‌ها بود و اون چیزی که توی اخبار می‌دیدم ولی اون روز جنگ رو به چشم خودم دیدم.
حرفش را قطع کردم. «مگه شیراز هم جنگ بود؟»
کمی فکر کرد و گفت: «نه! نه جنگ اونجوری.»
– پس چی؟
– من تا اون روز هواپیما از نزدیک ندیده بودم. با اتوبوس مارو رسوندن کنار هواپیما و تعدادی از مسافرا سوار شدن. محو تماشای هواپیما بودم که سر و صدایی بلند شد و چند لحظه بعد صدای آژیر محوطه رو پر کرد. من تا حالا چنین چیزی نه دیده و نه شنیده بودم گیج و منگ اطرافم را نگاه می‌کردم که یکی فریاد زد: «هواپیماهای عراقی. بدوین! فرار کنین.» قبل از اینکه فرصت

کنم تکون بخورم یکی از هواپیماها بمب‌هاش رو انداخت روی آشیانه و اوج گرفت. صدای انفجار به قدری بلند بود که هیچ صدای دیگه‌ای نمی‌شنیدم. همه داشتند می‌دویدند پس من هم شروع کردم به دویدن. وسط باند پرواز فقط می‌دویدیم. صدای انفجار دوم خیلی نزدیک‌تر بود. ناخودآگاه برگشتم و دیدم بمب افتاد روی هواپیمایی که قرار بود ما را برساند بندرعباس. کابین خلبان و جلوی هواپیما منفجر شد و هم‌زمان موج انفجار من را پرت کرد روی زمین. از ترس سریع از جا بلند شدم اما دیگه خشکم زده بود. تکه‌ی دست متلاشی شده‌ی یکی از اعضا کادر پرواز جلوی پام روی زمین افتاده بود اما هنوز رگش زق‌زق می‌کرد. آستین کتش مرتب و سالم بود اما دیگه دستش به جایی بند نبود. محو دست بودم که بمب بعدی چند متر جلوتر از من افتاد میان جمعیتی که داشتند فرار می‌کردند. صدای انفجار سوت شده بود توی گوشم و هیچی نمی‌شنیدم. هرجارو نگاه می‌کردی یه داغ افتاده بود روی زمین. مادره یه جوری بچه‌شو تو بغلش پناه داده بود که پشت خودش پر ترکش انفجار شده بود. بچه‌ی دو سه ساله تو بغل مادر مرده فقط هوار می‌زد. من که نمی‌شنیدم اما ریسه رفتنش و دهن باز بچه رو دیدم. باید می‌رفتم جلو و بچه را نجات می‌دادم ولی ترسیده بودم. ترس و شوک باعث شده بود حتی تکون هم نخورم. چرخیدم راهی پیدا کنم تا از اون آشوب بیرون بیام. یه دختر هم‌سن و سال خودمون آتیش گرفته بود. می‌دوید و دستاش رو توی هوا تکون می‌داد تا آروم بگیره اما بیشتر گر می‌گرفت. خداروشکر که کر شده بودم و صدای ضجه‌هاشو نشنیدم غلو. دختر مردم جلوی چشمم سوخت و من فقط نگاهش کردم. التماس چشماش… التماس چشمای پر دردش یه لحظه از جلوی نظرم کنار نمی‌ره. برگشتم و دوباره دخترک دو سه ساله را نگاه کردم. و بعد سرم را انداختم پایین و دویدم و فرار کردم. فرار کردم و یک بمب دیگه پشت سرم خورد زمین و موجش باز من را پرت کرد جلوتر. این بار حتی برنگشتم که نگاه کنم. بلند شدم و دویدم. دست‌مو دوست داشتم، پامو دوست داشتم. می‌دونی اونجا فقط جون خودمو دوست داشتم، دلم نمی‌خواست جوون‌مرگ بشم. بین همه‌ی اون آدما ترسیده بودم و فقط فرار کردم. فرار کردم تا خودمو نجات بدم. با پاهایی فرار کردم که می‌تونست کمک کنه ولی نموندم.
ساکت شد. سرش را انداخت پایین و ساکت شد. «خب؟»
– خب که خب! دو روز بعدش با اتوبوس برگشتم.
چیزی را که می‌خواستم بپرسم در ذهنم کمی بالا و پایین کردم. «اون دختربچه؟»
با پشت دستش چشمانش را مالید. «نفهمیدم.»
مکث کرد؛ «نفهمیدم و همین شد باعث عذاب وجدانم. وقتی برگشتم فقط به یک چیز فکر می‌کردم. چرا؟ چرا نایستادم و کمک نکردم. چرا اون دختربچه را با خودم نبردم. می‌دونم دلیلش چه بود. ترس غلو فقط ترس. من که همیشه خدا فک می‌کردم هیچ چیزی نیست که من را بترسونه اون روز ترسیدم. بد هم ترسیدم. نمی‌دونم چی به روز اون دخترک اومد. ولی اون دو هفته بعدش که اینجا بودم، وقتی کنار شما بازی می‌کردم یا وقتی توی تعمیرگاه کنار آقام بودم فقط چهره اون دخترک و پاهای پر خونش میومد توی نظرم. جنگ باید مردونه باشه، باید رو در رو باشه نه اینکه بمب بندازی روی سر مردم، روی سر بچه‌ی سه چهار ساله. شب‌ها دختره میومد توی خوابم و زل می‌زد بهم. بدون اینکه حرفی بزنه ولی از چشماش می‌فهمیدم که بهم میگه ترسو. بالاخره تصمیم گرفتم که برم جبهه. باید به خودم و خاطره‌ی دختری که در ذهنم مانده بود ثابت می‌کردم ترسو نیستم.»به اینجا که رسید اشک امانش نداد ادامه دهد. مانده بودم چه بگویم. «حال داری بریم فوتبال؟»
نگاهی به پاهای خودش و دست من کرد. «اینجوری؟»
دست سالمم را به زانو گرفتم و ایستادم. دوتایی روی هم می‌توانستیم یک سلطان باشیم…

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید