سلیمان
کوچهی تکیه، محل تجمع لولیها بود. ابتدا یک خانه داشتند که البته نامش را هر چیزی میشد گذاشت الا خانه؛ کَپر، دخمه، آغل. ولی کمکم با تجاوز و تصرف، برخی زمینهای خالیِ کناری را هم صاحب شدند و کسب و کار خود را گسترش دادند.
اصلیتشان را دقیق کسی نمیدانست. برخی میگفتند از سمت هند به ایران کوچانده شدند تا اسباب طرب و شادی مردم کوچه و بازار را مهیا کنند. بعضی دیگر میگفتند از طریق ناوگان دریایی ایران که برای تجارت میرفت، طی سدهها از کشورهای آفریقایی به بوشهر و سپس نواحی مرکزی ایران آورده شدند.
مانند عشایر، جا و مکان خاصی نداشتند و پایبند زندگی شهری و یکجانشینی نمیشدند. آنان در دهههای اخیر دیگر مجالی برای کوچ نداشتند و کمکم در هر شهری که بودند با دستزدن به هر کاری، برای خود زمین و سرپناهی عَلَم میکردند و خود را با شهرنشینی وفق میدادند.
دیوار خانههایشان از بلوک سیمانی و اغلب کوتاه و شکسته بود. روی حیاطشان بسیار کثیف و بینظم بود و بوی شاش آدم، آمیخته با مدفوع پرندگان از گوشهگوشهی آن به مشام میرسید. نوعی ولنگاری بدون ترس از عقوبت در خانهشان حکمفرما بود. میدانستي هیچ مجازاتی برای اشتباهانت نیست و همین حس، همنشینی با این خانواده را سهل و ممتنع میکرد؛ سهل از آن جهت که میدانستي آنجا اگر وسط سرسرا هم برینی کسی متعرضت نمیشود و ممتنع از آن جهت که نمیدانستي چه حادثهای در کمین تو و زندگیات در اثر همنشینی با ایشان است.
کاسبیشان از طریق ساخت صنایع دستی و فروش اقلام عموماً غیرمجاز گسترش یافت. تار، تنبور، تنبک، نی، سرنا، دُهل، فرفره، چوب وافور، حصیربافی، چوبتراشی و فروش تریاک، شراب، عرق و انواع ماکیان از جمله کارها، پیشهها و تولیداتشان بود.
مردانشان روزها که به کار و دورهگردی مشغول میشدند زنها نیز بیکار نمینشستند و برخی اجناس را در خانه تولید میکردند. مردان، چهرهی سیاه، شانههای پهن ، موی حناکرده و دندانِ طلا داشتند. زنان اما سبزهرو، کفلعظیم و پستانحجیم بودند و چشم هر مرد عابر را وسوسه میکردند که نگاهی به آن قد و بالا بیندازند و دلی بیاشوبند.
پسرخاله و پسرداییهایم هر وقت از آن کوچه رد میشدند، باید لاسی با “عفت” و “عصمت فِیوج” میزدند. خاندان فیوج، دمدستیترین خانوادهی لولیها بود؛ از آنها که پستترین افراد هم میتوانستند از دخترانش کامی هرچند سرپایی بگیرند. با اینکه “دیوگندم فیوج”، پدرشان چهار پسر دیگر هم داشت اما بیشتر، همین دخترهایش باعث نامآوری تبارشان شده بودند.
بزرگترین پسر فیوج، سلیمان در کار کفتربازی و فروش کبوتر و دیگر مرغان بود. من با برادر کوچک سلیمان، یونس همکلاسی بودم. یادم نمیرود بوی اسپندی که هر روز با حضورش در کلاس، پخش میکرد.
شایعه بود که سلیمان قدرت خواندن حرف پرندگان را دارد. چندین بار او را دیده بودم که مرغ مینایی روی شانهاش نشسته و از دستش دانه برمیچید و به این پرنده، فرمان میداد که برود و چیزی برایش بیاورد.
برایم حیرتآور بود که چگونه یک انسان میتواند به پرندگان فرمان دهد. این فقط مختص مرغ مینا نبود؛ کبوترانش را هم هر جا که میخواست میفرستاد و آنها را با تعدادی کبوتر دیگر که از دستههای دیگر قاپ زده بود برمیگرداند و به واسطهی شبکهی دوستان ناجوری که داشت کسی حریف او نمیشد.
یک بار ماجرا را برای پدرم تعریف کردم و او خیلی جدی گفت: “باید اول آمار خواهراش رو از کلاغا بگیره ببینه راستشو بهش میگن با نه؛ این مرغ مینا رو که منم میتونم بفرستم سیگارم رو بیاره”.
عروسیهای لولیان هم داستانی داشت. کوچه و میدان نزدیک خانههایشان از ظهر، قُرق میشد. زنان با لباسهای رنگارنگ و فراخ و مردان با کلاه دورهای و کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید، شروع به رقص و بزن و بکوب میکردند. چنان درهمآمیخته و آشفته میرقصیدند و گردوخاک بلند میکردند که صدای پایکوبیشان را میشنیدی ولی از بس غلظت غبار، زیاد بود نشانی از دستافشانیشان نمیدیدی. اگر ناگهان به این تودهی فشرده و خاکآلود برمیخوردی، نمیتوانستی تشخیص دهی جشن است یا جنگ؟
صدای کِلکشیدن زنان و ضرباهنگ سُرنا و دهُلی که نواخته میشد، وجه تمایز عروسی و عزایشان بود. همینگونه هم وقتی آشوبی پیش میآمد باید دورترین فاصله را از آنها میگرفتی تا سنگ یا پارهآجری بر مغزت فرود نیاید.
اواسط تابستان، بعدازظهر یکی از روزهای مرداد بود. سلیمان، کبوترانش را رها میسازد تا هوایی بخورند و پر و بالی در هوای آزادی موقتیشان بزنند. کبوتر دیگری به جمعشان میخزد و سلیمان با حرکات چوب و پارچهی پرچممانندی، گروه کبوتران را مینشاند و کبوتر تازهوارد را اسیر میکند.
ساعتی بعد، صاحب کبوتر دزدیده شده با تنی چند از اوباش محلهی خود برای پسگرفتن کبوتر ربودهشده میرسند. باور کنید بدنهای هوسانگیز عفت و عصمت در میانهی غائلهی جنگ و کتککاری هم نتوانست آتش معرکه را بخواباند. هر چند برخی آن میان، دختران را مالش و نوازش میکردند ولی فرجام این مناقشه، شوم و شَر بود.
سلیمان با چوب به سر یکی از آنها کوبیده و آن بیچاره نیز در دم جان سپرده بود.
چند روز پیدرپی مأموران به خانهی فیوج و دیگر همسایههای لولیاش میریختند تا نشانی از سلیمان بیابند.
روز آخر یکی لو داده بود که اگر کبوترانش را پرواز دهی خودش را آفتابی میکند و کبوتران، محل اختفای او را مییابند.
همین هم شد. جماعت پرندگان، گویی انتقام اسارتهای چندین سالهشان را میگرفتند مانند کبوتران حرمی منحوس، به مخفیگاه سلیمان یورش بردند. سلیمان آنقدر از دیدن پرندگانش مشعوف شده بود که حتی وقتی دستبند به دستش میزدند گویی در این جهان حضور نداشت و حس پیامبری را گرفته بود که پیروانش دور او حلقه زده و منتظر موعظهای شگرف بودند.
میگفتند تعدادی از کبوترانش تا آخرین لحظهای که سلیمان، بالای دار جان میداده از کنارش نرفتهاند و حتی روی سر نگهبانان هم ریدهاند؛ این آخری را یونس تعریف کرد و فکر کنم میخواست مرا تحتتأثیر قرار دهد.
در هر صورت این باعث نشد که جماعت لولی از آنجا برود. آنها ماندند و کاسبیشان به همان فروش تریاک، شیره، ناس و عرق، محدود نشد. عفت و عصمت هم عروس شدند و فرزندان رنگارنگی که حاصل دسترنج بیشتر جوانان شهر بود، پس انداختند؛ چون بچههای بیتربیت محلههای اطراف، دست از سرشان برنمیداشتند؛ شوهرانشان اما با این قضیه مشکلی نداشتند و بهنوعی نانآوری پرسود برایشان محسوب میشد.
مهدی بمینژاد ۱۹ تیر ۱۴۰۳

بدون دیدگاه