بهاره منفرد – آن شب گیشا


#آن_شب_گیشا
کمی پس از پخشِ آژیر خطر از تلویزیون، برق قطع شد. – هرجا هستی، همون‌جا بمون. تاریکه، یه وقت میفتی زمین. – باشه عمو! من روی مبل نشستم. خیالت راحت. – رادیو پیشته؟ روشنش کن. – آره همین‌جاس. – نمی‌دونم چراغ‌قوه چرا دیگه روشن نمی‌شه؟ چند روز پیش باتری‌ جدید بهش انداختم. «کاوه» به دنبال کبریت و شمع، کورمال‌کورمال به آشپزخانه رفت و سعی کرد در تاریکی کشوی مورد نظرش را پیدا کند، اما یافتن آنچه می‌خواست تنها در سایه‌ی رقص شعله‌ی کم‌جانی که از میان دریچه‌ی فلزی آبگرمکن در اطراف سایه می‌انداخت کار چندان راحتی نبود. – آخ! «آنا» از اتاق پذیرایی با صدایی بلند پرسید: «چی شد؟» مرد انگشت کوچکش را در دهان گذاشت و در همان حال گفت: «هیچ‌چی…» و با صدای تاپ‌تاپ قدم‌هایی، سرش را به سمت در برگرداند. – آنا! مگه نگفتم سر جات بمون دختر؟ دختر گوشه‌ی تی‌شرت مرد را گرفت و گفت: «نگرانتون شدم. چرا داد زدین؟» – چیز مهمی نبود. کشوی اشتباهی رو بیرون کشیدم. گمونم سر کارد فرو رفت توی انگشتم. – جدی؟ برید؟ – نه بابا! چیزی نشد. – آها! خواستم بگم شمع و کبریت اون طرف، توی کشوی بزرگِ کنارِ ماشین لباس‌شوییه. – اون‌جا؟ ولی یادمه دیشب گذاشتمشون این‌جا، داخل این کشو کوچیکه. – خب ازم دلخور نشینا، من صبح جاشو تغییر دادم. آخه اینجا خیلی شلوغ و نامرتب بود. دیدم اون کشو خالیه، گذاشتمشون اون طرف. – ممنون آنا. تو جای اینکه بشینی سر درس و مشق دانشگاهت، این‌جا رو مرتب کردی؟ دختر به سرعت شمع و کبریت را از کشو بیرون آورد. با روشن کردن اولین شمع، مرد خنده‌ای کرد و گفت: «آخ خیر ببینی! کور شدم توی این ظلمات.» – چندتا دیگه روشن کنم؟ _ هر چندتا دلت می‌خواد! دختر خنده‌ی شیرینی کرد و گفت: «عمو کاوه! وضعیت آشپزخونه تعریفی نداره، باید یه دستی به سر و گوشش بکشی!» – تو فکرش هستم منتها… که با صدای انفجاری در دوردست، سکوت کرد. – وای! مرد جلو رفت و دست دختر را گرفت. – یعنی کجا رو زدن؟ – زیاد نزدیک نبود. دختر، بی‌حرکت کنار مرد ایستاد. شعله‌ی لرزان شمع، پرپرزنان بر دیوار هاله‌ی رقصانی انداخته بود. با اعلام وضعیت سپید، هر دو از آشپزخانه بیرون رفتند. کمی بعد چراغ‌های خانه روشن شد. – امشبم به خیر گذشت! دختر تنها به لفظ اوهوم بسنده کرد و روی مبل نشست. مرد کمی آن‌طرف‌تر روی کاناپه لم داد و نگاهی به ساعت‌مچی‌اش انداخت. – خب دیگه، دیروقته. هردو فردا باید صبح زود بیدار بشیم. – شما فردا می‌رین بیمارستان؟ – آره، ولی زود برمی‌گردم. یه کار کوچیک اداری دارم. تو هم فردا امتحان داری! دختر خودش را روی مبل جمع کرد. دامن پیراهنش را روی پاهایش کشید و زیرلب گفت: «آره.» – خب پس، بهتره کم‌کم برای خواب آماده بشی. دختر از جا بلند شد. کش و قوسی به بدنش داد و با گفتن شب‌به‌خیر، به‌سمت اتاقی که در انتهای راهرو قرار داشت، به راه افتاد. آناهیتا روی تخت فنری قدیمی نشست و مشغول بافتن موهای بلند و سیاهش شد. در تمام مدتی که به خانه‌ی کاوه، دوست قدیمی پدرش آمده بود دچار همان سردرگمی همیشگی بود؛ یک دوراهی، یک تصمیم. بلند شد و از داخل کمد شیشه‌ی شیرپاک‌کن را برداشت. وقتی مقابل آینه‌ی دستشویی صورتش را خشک می‌کرد، به دیدن تصویر دختری که موهای چتری سیاهش خیس شده و به‌هم چسبیده بود، سرش را به دو طرف تکان‌تکان داد و با دست، موهای روی پیشانی‌اش را اندکی مرتب کرد. به‌یک‌باره یاد پدرش افتاد. موجی از دلتنگی همراه همان حس سردرگمی، قلبش را چنگ زد. وقتی چراغ‌ها را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید، در ذهنش مشغول شمارش روزهای باقی‌مانده از سفر پدر شد. پدرش مدیر فنی شرکت «بوش» بود و می‌بایست برای شرکت در یک دوره‌ی آموزشی دوهفته‌ای، به آلمان سفر می‌کرد. اگر امتحان‌های پایان‌ترم درمیان نبود، به‌احتمال زیاد او نیز با پدر همراه می‌شد. در آن روزهای پرالتهاب و بمب‌باران شهرها، پدر، او را به بهترین رفیق خود، کاوه، سپرده بود. البته گزینه‌ی دیگری هم وجود داشت؛ منزل خاله شکوه، خواهر بزرگ مادرش. با یاد مادر بینی‌اش تیر کشید و بلافاصله قطره‌اشک گرمی بر گونه‌اش سر خورد. با این‌که سال‌ها از رفتن مادر می‌گذشت اما هنوز هم مانند همان روزهای دور بغض گلویش را می‌خراشید و نفس کم می‌آورد. با پشت دست چشمان خیسش را پاک کرد. به یاد صورت اخمالو و غرغرهای همیشگی خاله شکوه افتاد و در دل خدا را شکر کرد که مجبور نشد به منزل او برود. تازه متوجه سکوت و آرامش خانه شد. دست‌هایش را زیر سر گذاشت. باز همان حس سردرگمی ذهنش را پر کرد و خودش خوب می‌دانست برای رهایی از آن، تنها دو راه پیش‌رویش قرار دارد: فراموشی و یا گذشتن از قیدوبندها. ولی نه می‌توانست فراموش کند و نه خود را از قیود دست‌وپاگیر برهاند. نفس بلندی کشید و سعی کرد بخوابد. فردا صبح امتحان داشت و می‌بایست زودتر از خواب بیدار شود تا مسیر طولانی گیشا تا اوین را طی کرده و سر وقت به دانشگاه برسد.

چشمانش تازه گرم خواب شده بود که صدای کاوه در گوشش پیچید:
«پا شو آنا! وضعیت قرمزه.»
با لَختی در تخت نشست. کاوه درحالی‌که شمعی در دست داشت، با عجله گفت: «آنا! زود باش دیگه!»
آپارتمان کاوه زیرزمین و یا جایی شبیه به پناهگاه نداشت؛ برای همین، تنها جایی که برای پناه گرفتن امن‌تر از دیگر قسمت‌های خانه به‌نظر می‌رسید، زیر میز ناهارخوری بزرگ وسط سالن بود.
و آن شب هم چون چند شب گذشته، آن دو با عجله خود را به زیر میز رساندند. صدای تق‌وتوق ضدهوایی‌ها از دور و نزدیک شنیده می‌شد.
در میان تاریکی و ترس و نگرانی از حمله‌ی هوایی، آناهیتا خود را به ‌کاوه نزدیک‌تر ساخت.
– ترسیدی؟
– نه!
– زیرزمین خونه‌ی خودتون جون می‌ده برای این روزا.
– ولی زیر میز رفتن هیجانش بیشتره!
کاوه خندید. آناهیتا گویی دیگر از صدای آژیر و حمله‌ی هوایی ترسی نداشت. مدت‌ها بود چیزی مهم‌تر و فراتر از ترسِ جان، گوشه‌ی ذهنش جا خشک کرده بود.
– خب انگار خبری نیست…
– چی؟
– خوابی آنا؟ پا شو برو توی جات. تموم شد. نشنیدی آژیر سفید رو؟
آناهیتا، غرق در رویاهای دور، همان‌طور که به‌روی زانو از زیر میز بیرون می‌آمد، زیرلب گفت: «نه حواسم نبود.»
کاوه چیزی نگفت. در راهرو قبل از آن‌که هر کدام به اتاق خود بروند، آناهیتا درنگ کرد، ایستاد و یک‌باره با هیجان گفت:
«فردا نوبت منه غذا درست کنم!»
– نه؛ لازم نیست. تو به درسات برس. از بیرون غذا می‌گیرم.
– ولی…
کاوه جلو آمد و دستش را روی شانه‌های لاغر آناهیتا گذاشت و «هیش» آرامی گفت.
چیزی در دل آنا فرو ریخت. درست مثل گذشتن از یک سرپایینی تند با دوچرخه.
– شبت خوش عزیزم.
دختر، بی‌قرار نگاهش را به چشمان کهربایی کاوه دوخت، همان چشم‌های آشنا و مهربان.
– شب به‌خیر.

ساعت نزدیک یازده بود که آنا از دانشگاه خارج شد. در آن نیم‌روز گرم خردادماه، آسمان آبی و صاف میزبان خورشید بود و مهمان هم با دست‌ودل‌بازی تمام، گیسوان طلایی خود را در برابر دیدگان نیلگون صاحب‌خانه افشان می‌کرد.
نرم نرمک به سمت ایستگاه تاکسی‌های تجریش به‌راه افتاد. نگاهش در دل آسمان به پرواز درآمد. حالِ این روزها آزارش می‌داد. سخت بود؛ سخت بود کنار آمدن با خواسته‌ای که در دل پنهان داشت و بر زبان جاری نمی‌شد.
وقتی به خانه رسید با دیدن گالانت نقره‌ای کاوه که جلوی در پارک شده بود لبخندی بر لبانش نشست. با آن‌که کلید داشت اما انگشتش را روی زنگ گذاشت. دوست داشت صدای بله‌اش را بشنود، درست مثل خیلی چیزهای پیش‌پاافتاده‌ی دیگری از او که برایش چون معجزه غریب و محال بود.
– بله؟
– منم عمو.
در با صدای بلند باز شد. آپارتمان سه‌طبقه‌ی آشنا، پله‌هایی از سنگ سیاه و خانه‌ی «او.»
خسته به طبقه‌ی سوم رسید اما چه کسی می‌تواند قدرت جان‌بخش عشق را انکار کند وقتی قلبی افسرده و در شرف مرگ را زندگی می‌بخشد؟
در نیمه‌باز بود. کفش‌هایش را که درمی‌آورد، کاوه با صدای بلند از آشپزخانه گفت: «سلام دختر درسخون!»
و بلافاصله در قاب در ظاهر شد. آنا مقنعه‌ی سیاه را از سر برداشت و درحالی‌که چتری‌هایش را مرتب می‌کرد با خنده گفت:
«سلام! فکر نمی‌کردم برگشته باشین خونه. ماشینو که جلوی در دیدم خوشحال شدم.»
و به صورت کاوه خیره شد. چشم‌های قهوه‌ای و ابروهای پیوسته‌ی حنایی چهره‌اش را معصومانه جلوه می‌داد.
– امتحانت چه‌طور شد؟
– خوب!
کاوه خندید و به آشپزخانه برگشت. از همان‌جا پرسید: «شنبه باز امتحان داری؟»
آنا همان‌طور که دکمه‌های مانتوی گشادش را باز می‌کرد، کنار در آشپزخانه ایستاد و گفت: «نه! خوشبختانه پنج روز بینش فاصله‌س. دوشنبه باید برم دانشگاه.»
کاوه مشغول شستن گوجه‌فرنگی، سرش را تکان داد و با خنده گفت: «پس آخرهفته‌ی خوبی خواهیم داشت، نه؟»
و برگشت و چشمکی زد. آنا سرش را جنباند. نفس عمیقی کشید و به اتاقش رفت. روی صندلی جلوی آینه نشست. چه کسی می‌دانست دختری با چشم‌های درشت و سیاه که در زمینه‌ی مهتابی صورتش زیر چتری از گیسوان تیره نشسته، عاشق صمیمی‌ترین رفیق پدرش است؟
خیره به تصویر خود، لبش را به دندان گزید. حقیقت چون کوهی از گناه بر پیکرش سنگینی می‌کرد.
چشم‌هایش را بست و سال‌های بودنِ او را در زندگی بیست‌ویک‌ساله‌ی خود مرور کرد. کاوه، مردی چهل‌وهفت‌ساله، پزشک، مجرد و مهربان. مردی که از وقتی چشم باز کرده همچون عضوی از خانواده‌اش به حساب آمده. اما چه‌طور «عشق» جای محبت پدرانه‌ی او را در قلبش گرفت؟
و این سوالی بود که آناهیتا همیشه از خود می‌پرسید بدون آن‌که جوابی برایش داشته باشد. چشمانش را برهم گذاشت. در سکوت، صورت مهربان و دوست‌داشتنی کاوه را مرور می‌کرد؛ همان صورت زاویه‌دار با چانه‌ای پهن، بینی کشیده و موهای خرمایی‌رنگی که چون جنگل بلوط درهم تنیده بود.
صدای کاوه از پشت در برخاست: «آنا! بیا ناهار حاضره.»
از جا بلند شد. چیزی قلبش را می‌فشرد؛ چیزی از اعماق وجود، از دورترین نقطه‌ی ذهنش.لباس‌هایش را عوض کرد و از اتاق بیرون رفت. وقتی دست‌هایش را با حوله خشک می‌کرد، یاد حرف‌های صبح در دانشگاه افتاد.
پیش‌تر با شنیدن اخبار جنگ و شایعه‌های مربوط به آن، ترس وجودش را فرا می‌گرفت. اما این روزها گویی از ترس و دلهره خبری نبود.
در آشپزخانه وقتی مقابل کاوه نشست، تازه متوجه شد غذای موردعلاقه‌اش روی میز به رویش لبخند می‌زند.
– عمو کاوه! چرا زودتر نگفتی جوجه‌کباب گرفتی؟
کاوه خندید. سرش را اندکی کج کرد و همان‌طور که مشغول تکه کردن کباب بود، گفت: «نگفتم تا غافلگیر بشی! که اگه امتحانتو خراب کرده باشی لااقل یه چیزی باشه از اون حال درت بیاره!»
و باز بلند خندید.
– امتحانمو خوب دادم و الان با این غذا حسابی هیجان‌زده شدم!
– نوش‌جان!
هر دو در آرامش و سکوت، غذایشان را تمام کردند.
کاوه بشقاب و لیوانش را برداشت و به‌سمت ظرفشویی رفت.
– بذارین همون‌جا، من می‌شورمشون.
– باشه چون می‌خوام باهات یه‌کم صحبت کنم.
آناهیتا کارد و چنگال را در بشقاب گذاشت. کاوه آرام روی صندلی نشست. دست‌هایش را از آرنج روی میز گذاشت و کف هر دو دست را درهم قفل کرد. گویا حرف مهمی داشت.
آناهیتا سرش را به دستش که روی میز ستون کرده بود، تکیه داد و گفت: «چیزی شده؟»
کاوه شانه‌هایش را بالا انداخت و همان‌طور که سرش را تکان می‌داد، گفت:
«چیز خاصی نیست، فقط… خب راستش امروز پدرت تلفن زد، همین پیش‌پای تو. یادش نبود امروز دانشگاه امتحان داشتی.
سکوت کرد.
آنا نگران شد. صورتش را جلوتر آورد و گفت: «خب؟ اتفاقی افتاده؟ خبری…»
– نه! نه، چیزی نیست… تو می‌دونستی فرهاد تو فکر پناهندگیه؟
آنا نگاهش را از کاوه گرفت و همان‌طور که سرش پایین بود، زیرلب گفت: «اوهوم.»
– خب پس…
باز سکوت کرد. آناهیتا با بی‌میلی گفت: «پدر خیلی وقتا حرف رفتن رو پیش می‌کشید، اما هیچ‌وقت جدی در موردش تصمیم نگرفته بود.»
کاوه نگاهش کرد. در عمق چشم‌های روشنش حس عجیبی موج می‌زد که برای آناهیتا غریب بود.
– فرهاد درخواست پناهندگی داده، همون روز اول سفرش توی فرودگاه بُن.
– چی؟ درخواست داده؟
– آره.
– چرا… چرا چیزی به من نگفت؟
کاوه سکوت کرد.
– خب حالا چی می‌شه؟ کجاس اصلا؟
– کمپ پناهنده‌ها. جاش خوبه.
– برای همین از پنج روز پیش تماس نگرفته بود؟ یعنی مَتیِس، نماینده‌ی شرکت، خبر داشت؟
– آره؛ برای همین اون زنگ زد و خبر رسیدن فرهاد رو داد.
آنا چون گلوله‌ی برفی زیر تیغ خورشید ذوب می‌شد.
– فرهاد گفت شاید نتونه تا چند وقت تماس بگیره. خیلی نگرانت بود. گفتم خیالت راحت، آنا خوبه و مشغول امتحان‌هاشه.
– من چی‌کار باید بکنم؟
– هیچ‌چی. تازه فقط یه درخواست داده‌. باید توی دادگاه درخواستش بررسی بشه؛ معلوم نیست پناهندگیشو قبول می‌کنن یا نه.
– من… من چی؟
کاوه لبخندی زد و با مهربانی گفت: «خب هروقت پناهندگی فرهاد قبول بشه، برای تو دعوت‌نامه می‌فرسته و تو هم می‌ری!»
آناهیتا سردرگم دستش را بر پیشانی‌اش گذاشت و گفت: «لعنت به جنگ! لعنت به بمب و موشک! لعنت…»
و ناگهان بغضش ترکید و سر بر میز گذاشت و با صدای بلند شروع به گریه کرد. کاوه بلافاصله از جا بلند شد و کنار آناهیتا ایستاد. خم شد و دستش را بر موهای بلندش کشید و گفت: «آنا! عزیزم! چرا گریه می‌کنی؟ باید خوشحال باشی که به‌زودی از همه‌ی این ترس‌ و نگرانی‌ها جدا می‌شی. من مطمئنم همه‌چی زود درست می‌شه. مطمئنم!»
آنا سرش را بلند کرد و با پشت آستین چشمانش را خشک کرد. هق‌هق کنان در چشمان قهوه‌ای کاوه خیره شد.
مرد با مهربانی پشت دستش را بر گونه‌های خیس آنا کشید و رد اشک را تمیز کرد.
– تو دختر قوی و صبوری هستی، خودت اینو خوب می‌دونی. همه‌چی درست می‌شه! همه‌چی.
و دستش را گرفت و از روی صندلی بلند کرد.
– خب! الان یه چایی تازه‌دم حسابی می‌چسبه، اونم با نون‌خامه‌ای!
لبخند کمرنگی بر لب‌های آناهیتا نشست.
– چیه؟! مگه تو نبودی که همیشه می‌گفتی از نون‌خامه‌ای نمی‌شه گذشت؟
– آره، الانم می‌گم.
– پس یالا برو کتری رو پر کن بذار روی اجاق!
آناهیتا تمام بعدازظهر به اتفاقی که در شرف رخ دادن بود، فکر کرد. رفتن از ایران، زندگی جدید در دنیایی جدید و از همه تلخ‌تر، فقدان کاوه که دیر یا زود به حقیقتی دردناک تبدیل می‌شد.
غروب خسته و بی‌حوصله از اتاقش بیرون آمد. کاوه مشغول خواندن روزنامه بود. با دیدن آناهیتا روزنامه را تا کرد و روی میز گذاشت.
چه‌قدر قاب ضخیم و سیاه عینکی که هنگام مطالعه بر چشم می‌گذاشت به صورتش می‌نشست.
کاوه با مهربانی دست آناهیتا را گرفت.
– خب؟ خواب بودی یا…
آنا با اندکی فاصله کنار کاوه نشست و به‌آرامی گفت: نه، بیدار بودم.
– و لابد در فکر حرفای ظهر من.
– هم آره، هم نه. راستی، شما هم شنیدین می‌گن قراره هم‌زمان تهران و چندتا شهر دیگه رو بمب‌باران کنن؟
کاوه چانه‌اش را خاراند و نفس بلندی کشید.

– این‌جور شایعات زیاده، همیشه بوده. چیز جدیدی نیست! درثانی، مگه همین حالا هر شب برامون برنامه ندارن؟
– آره ولی بچه‌ها می‌گفتن…
کاوه به میان حرفش آمد و با خنده گفت:
«ولش کن آنا. بهتره آخر هفته‌مونو با این حرفا خراب نکنیم!»
– باشه. حق با شماست.
– خب بعد از شام که البته چیزی نیست جز سوسیس تخم‌مرغ، می‌تونیم با هم موزیک گوش کنیم. چه‌طوره؟
آنا با خوشحالی گفت: «چی بهتر از شبِ تعطیلی و موزیک و…»
حرفش را خورد. کاوه از جا بلند شد. روزنامه را برداشت و قبل از آن‌که به اتاقش برود، گفت: «من باید یه نامه‌ی اداری به بیمه بنویسم. بعدش می‌تونیم شام بخوریم.»
– باشه.
ساعت نزدیک ده بود. آنا ظرف‌های شسته را خشک کرد و با دو فنجان چای به نشیمن آمد. کاوه کنار قفسه‌ی نوارهای کاست و صفحه‌های وینیل ایستاده بود و با دقت نگاهشان می‌کرد.
آنا روی مبل نشست و با شیطنت گفت:
«امشب دلم یه راک قدیمی می‌خواد!»
– هوم… راک قدیمی!
کاوه از میان کاست‌ها یکی را بیرون کشید. کمی نگاهش کرد و سری تکان داد.
– خودشه!
برگشت، چشمکی به آنا تحویل داد و کاست را داخل استریوی سونی گذاشت. بلافاصله طنین صدای «جان لاوُتِن» فضا را انباشت. درست ابتدای آهنگ «برگرد پیش من!»
آنا آهی از سر شوق کشید و پاهایش را داخل شکم جمع کرد. کاوه هم فنجان به‌دست روی مبل مقابل آنا نشست.

«برگرد پیشم
دوباره تنها هستم؛ دوباره خیلی تنها هستم
با این حس پوچی که نمی‌توانم پنهانش کنم
مرا با قلبی شکسته تجسم کن
اشک‌هایم را ببین که از صورتم سرازیر می‌شود
هرچه داشتم رفته
تنهایی همچنان ادامه دارد
هرآنچه فکر می‌کردم مال من است
و تکه‌ای از قلبم را بردار و برگرد پیشم…»
بغض گلوی آنا را می‌فشرد. هوای گریه چون وزش بادِ پیش از باران، قلبش را ابری می‌کرد. در آن لحظه، آن‌جا، جایی که فاصله‌اش با «او» تنها چند انگشت بود، در میان امواج بلند عشق و عطش خواستن مردی می‌سوخت که می‌توانست جای پدرش باشد. همان‌قدر مطمئن، همان‌قدر مهربان.
اولین قطره‌ی اشک از کنج چشمش بر گونه غلتید.
«تکه‌ای از قلبم را بگیر و به من بازگرد!»
حالا، اشک گلوله‌گلوله از چشمانش روان بود. آنا دستانش را به‌روی صورت گذاشت. جایی برای انکار باقی نمانده بود.
کاوه فنجان چای را روی میز گذاشت و با تعجب به سمت آنا برگشت.
– چی شده؟ گریه می‌کنی؟
آنا بدون آن‌که چیزی بگوید سرش را به علامت تصدیق تکان داد. کاوه با عجله بلند شد و جلوی آنا روی زمین زانو زد و با دو دست شانه‌هایش را گرفت.
– آنا! چی شد یک دفعه؟
دختر نفس بلندی کشید و بغض نصفه‌نیمه‌اش را فرو داد. کاوه جعبه‌ی دستمال‌کاغذی را به دستش داد و نگران در چشمانش خیره شد. همچون یک ماهی تنها و خسته، تا اعماق دیدگان روشن کاوه را می‌کاوید. به دنبال ردی، نشانی که شاید او را به جوابی برساند و یا جایی در پنهان‌ترین سایه‌های آن دو چشم قهوه‌ای، نقطه‌ی عطفی از عشق بیابد.
– آنا! بگو…
– چی رو؟
– همون چیزی که به‌خاطرش گریه کردی.
و با محبت دستی بر سر دختر کشید‌. درست قبل از آن‌که چیزی بگوید، برق قطع شد و تاریکی خانه را فرا گرفت. آنا هراسان دست کاوه را گرفت.
– نترس.
– رادیو روی اِف‌اِمه، چرا آژیر پخش نکرد؟
– لابد خبری از حمله‌هوایی نیست و برق همینطوری قطع شده. بذار برم شمع بیارم.
– کاوه!
این اولین بار بود که او را تنها با اسمش صدا می‌کرد.
– بله آنا؟
– شمع و کبریت همین‌جاست، زیر میز.
و دست برد و جعبه‌ی شمع را برداشت.
– تو کِی دوباره جای اونا رو عوض کردی دختر؟
– همین نیم‌ساعت پیش، بعد از شام. دیدم اینجا باشن بهتره.
کاوه برگشت و کنار آنا روی کاناپه نشست. به آرامی از داخل جعبه یک شمع بیرون آورد.
– من روشنش می‌کنم! عاشق اون صدای خِرِچِ چوب‌کبریتم وقتی که روی بدنه‌ی باروتی قوطی می‌کشی.
کاوه شمع را در دست نگه داشت.
– وای! صدای کبریت زدن، بوی سوختن باروت!
– تو امشب یه چیزیت می‌شه انگار! نه به اون اشکایی که ریختی، نه به این حس‌وحال شاعرانت!
در میان نور کم‌رنگ شمع، نگاه آنا بر صورت کاوه نشست. جذابیت او درست در اواخر دهه‌ی پنجم زندگی انکارناپذیر بود. چه‌قدر دوست داشت موهای روشنش را زیر انگشتان دستش لمس کند.
آنا با کشیدن آهی بلند سرش را پایین انداخت و همان‌طور که با گوشه‌ی تی‌شرتش بازی می‌کرد، گفت:
«حیف شد، دستم تو دست «یوریا هیپ» بود که برق رفت. یک دفعه پرت شدم روی زمین.»
– پس خودتو محکم نگه دار!
کاوه به سرعت از جا برخاست و با یک قدم بلند در همان نور اندک به‌سمت راهرو رفت.
خیلی زود برگشت. پخش‌صوت کوچک قرمزی در دست داشت. قبل از آن‌که بنشیند، نوار کاست را از داخل استریوی بزرگ درآورد و داخل پخش‌صوت قرمز گذاشت.
– این باتری داره.
پیش از آن‌که‌ دکمه‌ی پخش‌صوت را فشار دهد، گفت: «می‌دونی اسم یوریا هیپ از کجا میاد؟»
– اوهوم. یکی از شخصیت‌های رمان دیوید کاپرفیلده.
– باریکلا!و باز ترانه‌ی «پیش من برگرد» نفس‌هایش را تند کرد.
آنا در تب گفتن آنچه در قلبش می‌گذشت، همانند همان شمع می‌سوخت. می‌دانست حتی اگر جرات بیان حقیقت را هم داشته باشد و اگر کاوه هم همان‌گونه به او عشق بورزد، باز مجالی برای پا گرفتن آن جوانه‌ی نورسته‌ی محبت و دوستی باقی نمانده. با تصمیم پدر، دیر یا زود باید بار سفر می‌بست و از دنیای اکنون جدا می‌شد.
کاش می‌توانست با هر مصراع شعر، چون جان لاوتن، از عشق قدیمی و همیشگی‌اش بگوید؛ این‌که بدون «او» تنهایی تا ابد ادامه خواهد داشت و هرگز قلب تکه‌شده‌اش ترمیم نخواهد شد.
باز طوفان گریه بر پیکرش وزیدن گرفت. باران اشک چون سیلابی گونه‌هایش را می‌شست.
چیزی در سینه‌اش، همچون شاپرکی پرشکسته به‌دنبال نور، خود را به هر دری می‌کوفت. به‌یک‌باره دست لاغرش را بر صورت کاوه کشید. نور لرزان شمع در چشم‌های کهربایی و عمیقش منعکس شده بود و آنا می‌توانست حیرت را در چشمان او بخواند. همان‌طور که انگشتان کشیده و استخوانی‌اش‌ روی صورت تازه‌اصلاح‌شده‌ی او می‌لغزید، با صدایی که سعی داشت گریه را پشت سر بگذارد، نجواکنان گفت: «دیگه نمی‌تونم نقش بازی کنم. نمی‌تونم…»
کاوه به‌آرامی دست آنا را پایین آورد و با نگاهی که گویای سوال‌های بی‌شمار بود به چشم‌های سیاه او خیره شد.
– من نمی‌تونم برم، من نمی‌خوام از این‌جا برم…
– آنا! کجا؟ منظورت…
آنا درمانده سرش را تکان داد و باز به گریه‌ افتاد.
– چی شده آنا؟
و بی‌درنگ پخش‌صوت را خاموش کرد.
– خب حالا بگو. همه چیزو. تو اینجا امانتی، من دربرابر پدرت مسئولم. حالا هم  که موضوع پناهندگی اومده وسط، شاید مجبور بشی مدت بیشتری اینجا پیش من بمونی پس منو مثل پدرت بدون. همون‌طور که من به پدرت قول دادم مثل دختر نداشته‌ی خودم ازت مراقبت کنم.
حرف‌های کاوه چون نیشتر بر قلب آنا فرو می‌رفت. همان چیزی که از آن وحشت داشت؛ حس پدرانه!
با یک نفس بلند، آب بینی‌اش را بالا کشید. سعی کرد هق‌هق شکسته و بغضی که مثل زالو به گلویش چسبیده را فرو دهد اما مگر می‌شد حسرت چندساله و خواستنی بی‌پایان را به یک آن، به یک لحظه، به دست باد سپرد و همراه طوفان اشک به اقیانوس فراموشی سپرد؟
– آنا! می‌فهمی نگرانی چه حالی داره؟
کاوه نگاهش را به شمع دوخت. شعله پرپر می‌زد و با هر لرزش، قلب آنا نیز از وحشتِ سکوت و حسرت پر می‌شد.
گویی نیرویی از ماورا وادارش می‌کرد پرده از آنچه در دل داشت، بردارد. امیدوار بود در آن اندک فرصتی که ‌پیش‌رو داشت معجزه‌ای رخ دهد. شاید!
– من نمی‌خوام بعدها سنگینی ناگفته‌ها روی دلم آوار بشه.
و صورت ‌کاوه را میان دو دستش گرفت و خیره در چشمان او، با التماس ادامه داد: «نذار از اینجا برم…»
کاوه مات و گنگ نگاهش می‌کرد. بدون گفتن حرفی، کلمه‌ای.
– نذار کاوه، نذار.
گرمای عجیبی زیر انگشتان دستش می‌خزید. ضربه‌های محکم قلب سرکش آنا خون را با فشار در وجودش به تلاطم درآورده بود.
کاوه چون چند لحظه گذشته، دستان آنا را از صورتش جدا کرد و با لحنی جدی گفت: «بگو تا آوار نشه. بگو تا نذارم. بگو آنا، بگو!»
نفس‌های آنا به شماره افتاده بود. همچون کسی که در انتظار، ثانیه‌های کش‌دار را با غیظ و تنفر بکشد.
– دختری که کنارت نشسته، دختر فرهاد، رفیق قدیمیت، همون که از وقتی به دنیا اومد بهش پدرانه محبت کردی، هواشو داشتی، مراقبش بودی، دوستش داشتی، حالا روبه‌روت نشسته و داره بهت می‌فهمونه عاشقته. دوستت داره!
آنا بعد از لختی درنگ، خیره به چشمان کاوه زیرلب گفت:
«گفتم، تمامشو. حالا می‌ذاری برم یا…»
– چیزی نگو. من و تو، امشب این‌جا، نه چیزی دیدیم و نه چیزی شنیدیم.
و از جا بلند شد و در میان تاریکی ‌به اتاقش رفت.
آنا همچون بازنده‌ای که داروندارش را سرِ شرط‌بندی قمار کرده، دل‌شکسته و حسرت‌زده از هم گسست.
در میان خواب و بیداری کسی تکانش می‌داد. چشم‌هایش را به‌زحمت باز کرد. باز همان داستان شبانه، آژیر خطر و پناه گرفتن زیر میز.
– پا شو آنا!
دختر درحالی‌که به‌سختی به‌روی پا ایستاده بود گوشه‌ی لباس کاوه را گرفت و با قدم‌هایی لرزان از اتاق خواب بیرون آمد.
چند انفجار پیاپی زمین را لرزاند. آنا وحشت‌زده خود را به کاوه چسباند. عطر همیشگی و گرمش در میان لحظه‌های ترس و دلهره، آرام‌بخش بود.
– خیلی نزدیک بود. شاید نیروگاه طرشت یا انرژی‌اتمی رو زده باشن!
– نه! امیرآباد که زیر گوشمونه! گفتم توی دانشگاه همه می‌گفتن یه خبراییه.
– خبر جدیدی نیست، جنگه و تبعاتش. شایعاتی که درواقع همون حقیقت همیشگیه.
ترس رفته‌رفته خواب را از وجود آنا می‌زدود. باز صحبت‌های پیش از خواب چون سطل آب سردی بر پیکرش فرو ریخت.
در میان اندوه و  ناامیدی با صدای وحشتناکی که تا اعماق زمین را لرزاند، بی‌اختیار خود را در آغوش کاوه انداخت. بدنش به رعشه افتاده بود. نمی‌توانست کلمه‌ای بر زبان بیاورد.

صورتش را بر سینه‌ی کاوه فشرد. مرد یک دست خود را به‌دور دختر گرفت.
کم‌کمک صدای همهمه از اطراف برخاست. آمبولانسی آژیرکشان از خیابان گذشت. گویا آن اتفاق شوم فاصله‌ی زیادی از آن‌ها نداشت.
با اعلام وضعیت سپید، کاوه دستش را برداشت. آنا اما دوست نداشت از او جدا شود. صورتش را کمی بالا آورد. گویی با زوال سایه‌های سرد ترس، نیروی وسوسه و خواستن در وجودش به تلاطم درآمده بود. قصه‌ی شب در شرف تولدی دوباره بود.
– پا شو آنا!
دختر چیزی نگفت.
– هی آنا! خوابت برده؟
و سعی کرد او را از خود جدا کند.
آنا جسورانه بازوان استخوانی اش را به دور گردن کاوه حلقه کرد و پیشانی‌اش را بر چانه‌ی او چسباند.
– نگو که حرفامو زیر یه خروار خاک چال کردی!
مرد با تحکم دست‌های دختر را از گردنش پایین کشید. صدایش را قدری بالا برد و با لحنی قاطع گفت:
«لازم نیست دوباره چیزی رو تکرار کنم. تو به‌اندازه‌ی کافی عاقل و فهمیده هستی! تمومش کن این بازی رو.»
و بلافاصله از زیر میز بیرون رفت.
صبح شده بود و نور خورشید تا وسط اتاق پیش آمده بود. آنا در جایش غلتی زد. ملحفه را کنار زد و به آرامی پاهایش را بر زمین گذاشت. بدنش داغ بود و گرما آزارش می‌داد. نگاه تارش به ساعت افتاد. به یاد نداشت تا آن ساعت در رخت‌خواب مانده باشد. پاهایش می‌لرزید. حس خوبی نداشت. شبیه کسی بود که تازه سرما خورده و تب اندک‌اندک در وجودش رخنه می‌کند.
آرام به حمام داخل اتاق رفت. چیزی در سرش تکان می‌خورد؛ درست همان حسِ تهوع‌آورِ شروعِ میگرن‌های همیشگی. به دیدن تصویر خود در آینه درنگ کرد. گونه‌های زرد و فرورفته نشان از قصه‌ی شب پیش می‌داد. مشتی آب سرد بر صورتش پاشید. قطره‌های آب از چانه بر سینه‌ی لباسش چکید. سرمای آب و خیسی لباس، لرزه‌ای بر اندامش انداخت. در همان هنگام صدای کاوه در گوشش طنین انداخت:
«تمومش کن این بازی رو!»
آنا می‌دانست روزهای سیاهی به انتظارش نشسته. روزهایی تلخ‌تر و سیاه‌تر از رفتن مادر، پوچ‌تر و بی‌معناتر از کوچ کردن به سرزمینی غریب و دور، تنها برای فرار از مرگ زیر آتش بمب و موشک.
لباسش را عوض کرد و همان‌طور که موهای بلند و صافش را شانه می‌زد، کسی چند ضربه بر در نواخت.
– آنا؟ بیداری؟
– بیدارم عمو کاوه.
از این‌که باز او را عمو خطاب کرده بود راضی به‌نظر نمی‌رسید.
– حالت خوبه؟ دیدم دیر شده و خبری ازت نیست، نگران شدم.
– می‌تونین بیاین داخل.
در باز شد و کاوه در آستانه‌ی در ایستاد. آنا از داخل آینه نگاهش کرد. قد بلند و اندام ورزیده‌اش گیرایی خاصی داشت. موهایش مرطوب به‌نظر می‌رسید. می‌دانست هر روز صبح دوش می‌گیرد.  دلش لرزید. هوس دست کشیدن به موهای نرم و مرطوب خرمایی رنگ او سرتاپایش را در برگرفت.
شانه را روی میز گذاشت و از جا برخاست. دیگر چیزی جز کاوه و ابراز عشق به او برایش اهمیت نداشت.
آرام به سوی کاوه آمد.
– کاوه! من…
که چشمانش سیاه شد. سرگیجه‌ی شدیدی  سرش را به دوران انداخت و آنا احساس کرد چیزی به زیر پاهایش وجود ندارد و او در حجمی از خلا معلق است.

همه‌جا سپید بود، سپید چون یک صبح آفتابی وسط بهار. آرامش و رخوت غریبی وجودش را در بر گرفته بود. دلش می‌خواست تا ابد در میان آن نور سپید و آرامش غیرقابل وصف بخوابد. تا ابد، تا آخر دنیا.
– آنا! آنا!
کسی صدایش می‌زد. صدایی آشنا از قعر خاطره‌های دورودراز، از کودکی تا…
آرام پلک‌هایش را از هم گشود. نور فلورسنت چشمانش را پر کرد. سایه‌ای کنارش ایستاده بود. چند بار پلک زد. همه‌چیز تار بود. کم‌کم تصویر شطرنجی شکل می‌گرفت، کامل می‌شد.
کاوه بود که با نگرانی نگاهش می‌کرد. لب‌های خشک و ترک‌خورده‌اش را از هم باز کرد:
«کاوه…»
– تو منو از نگرانی کشتی!
آنا نگاهی به اطراف انداخت و با صدایی که به‌زحمت از ته گلو بیرون می‌آمد، گفت: «این‌جا کجاس؟»
کاوه روی صندلی کنار تخت نشست. دست‌های آنا را در دست گرفت. لب‌هایش را بر هم فشار داد و همان‌طور که به چشمان سیاه او نگاه می‌کرد، گفت:
«تهران کلینیک.»
آنا با لب‌هایی لرزان، پرسش‌گرانه سرش را تکان داد.
– صبح یک‌دفعه افتادی زمین. یادت نمیاد؟ توی اتاقت.
آنا سعی داشت آنچه اتفاق افتاده بود را به‌خاطر بیاورد اما سردرد و تهوع اجازه‌ی این کار را به او نمی‌داد.
– به خودت فشار نیار. احتمالا یه شوک عصبی بوده. آزمایش خونت خدا رو شکر خوب بود.
در همین هنگام پرستاری وارد اتاق شد.
– دکتر راستین! نتیجه‌ی تست خونی که یک ساعت پیش گرفتیم خدمت شما.
و برگه‌ای را به دست کاوه داد. مرد عینکش را از جیب پیراهن درآورد و مشغول خواندن شد.
– خوبه، ممنون.
– سرمش رو تجدید کنم؟
– فعلا لازم نیست. خودم بالای سرش هستم.
پرستار سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت. با رفتن پرستار، آنا پتو را از روی پاهایش ‌کنار زد.
– گرمته؟
– آره خیلی.
– تب نداری ولی نبضت بالاست.
در آن اتاق روشن و پرنور، چشم‌های قهوه‌ای و مهربان کاوه روشن‌تر از همیشه به‌نظر می‌رسید.

– کاوه! من نمی‌خوام، نمی‌تونم… نمی‌تونم فراموشت کنم.
صدای نفس‌های کاوه وجود تب‌آلود و طوفانی آنا را به آرامش فرا می‌خواند.
– چرا مجبورم می‌کنی سکوت کنم؟ چرا بهم می‌گی تمومش کنم؟ چرا؟
کاوه سرش را پایین انداخت. آنا به‌زحمت خود را به صندلی نزدیک کرد. سرش را روی پای کاوه گذاشت و چشمانش را بست.
– نذار از پیشت برم، هیچ‌وقت!
و اشک از چشمانش روان شد.
– تو چه‌ت شده آناهیتا؟ این حرفا چیه می‌زنی؟ تو کِی…
سکوت کرد. آنا سرش را بلند کرد و گفت: «کاوه! می‌خواستی بپرسی کِی فهمیدم عمو بودنت یه هویت اشتباهه؟ آره؟»
– آنا! خواهش می‌کنم ادامه نده. این حرفا…
– چی؟ چی رو ادامه ندم؟ من دوست دارم، همیشه داشتم!
– بسه آنا. بسه!
– نه! نه! من دیگه اون آنای سابق نیستم. من اون دختربچه‌ی ساده نیستم که تو عموش بودی! تو هیچ‌وقت عموی من نبودی و نیستی. تو دنیای من بودی و هستی، از اول تا همیشه.
کاوه لب‌هایش را بر هم فشار می‌داد.
– حالا تو بگو! تو چی؟ من برات…
مرد صورتش را به سمت پنجره برگرداند.
– سکوت نکن! بگو! اونچه واقعیت داره؛ اونچه توی قلبت هست.
کاوه ناگهان با یک چرخش به سمت آنا برگشت و با لحنی محکم گفت: «اگه واقعیت چیزی نباشه که تو می‌خوای، اونوقت؟»
– اونوقت همه‌چی همین‌جا چال می‌شه، تو بیمارستان، همین اتاق.
– بعدش؟
– بعدش؟ دیگه چه اهمیتی داره؟ تو عموی من باقی می‌مونی و من جای دختر نداشته‌ت.
– می‌ری آلمان؟
– آلمان! ایران! یه جایی روی زمین. برای تو چه فرقی می‌کنه؟
چند لحظه به سکوت سپری شد‌. کاوه همچنان نگاهش به چشمان سیاه آنا بود. دختر اما ناامیدانه دست‌های لاغرش را درهم فشار می‌داد.
– آنا! دیوونه! تو چه‌طور تونستی این «دیوونگی» رو به زبون بیاری در حالی‌که من نتونستم!
پژواک آنچه در جریان بود، چون یک جمله‌ی سحرآمیز از کتاب ممنوعه در گوشش منعکس می‌شد. بدون آن‌که توان حرکت یا گفتن کلمه‌ای را داشته باشد به چشمان کهربایی کاوه نگاه می‌کرد.
– آنا! من هرگز پدر و عموی خوبی برای تو نبودم! هیچ‌وقت.
– خوابم یا بیدار؟
– تو بگو. شاید هردومون خوابیم، یه خواب عجیب و درعین‌حال شیرین.
– کاوه!
– چیزی نگو، چیزی نگو آنا.
آنا اکنون می‌دانست در دلِ آرزوها و حسرت‌ها، معجزه‌ای نهفته؛ معجزه‌ای که روزی، جایی خود را متجلی می‌کند. در همان حال احساس کرد ضربان قلبش از ریتم همیشگی خارج شده. دستش را روی سینه گذاشت و آهی کشید.
– چی شده؟
– حس می‌کنم ضربان قلبم نامنظم شده.
– صبر کن…

آنا از خوابی طولانی بیدار شد. اتاق تاریک بود. تنها نور باریک سپیدی از میان در به داخل می‌تابید. فوری زنگ کوچک کنار تخت را فشار داد. بلافاصله پرستار داخل شد.
– بله عزیزم؟ چی شده؟
– دکتر راستین کجان؟
– همین‌جا. حالت خوبه؟
و چراغ را روشن کرد و مشغول اندازه‌گیری فشار خون دختر شد.
– خوبه، یه‌کم پایینه ولی نه زیاد. الان دکتر رو صدا می‌زنم.
کمی بعد صدای پای آشنایی در اتاق پیچید.
– آنا؟
دختر همچون کودکی که خانه را گم کرده باشد، به دیدن او لب‌هایش را جمع کرد و بی‌پروا گریست. کاوه کنارش روی صندلی نشست و با نگرانی پرسید:
«چرا گریه می‌کنی؟ چیزی شده؟»
آنا سرش را به علامت نفی تکان داد و ملتمسانه به صورت کاوه خیره شد.
– بگو دختر! نکنه جاییت درد…
– نه! نه! درد من تویی… اون حرفایی که زدی، واقعیت داشت؟ خواب دیدم یا…
مرد به آرامی پایش را روی پای دیگر انداخت. نگاهش را به زمین دوخت و گفت: «دنیایی که پیش از این توی خواب می‌دیدم، داره کم‌کم رنگ حقیقت می‌گیره.»
– دنیای تو با من؟
نگاه مرد به صورت آنا پر کشید.
– آره. نمی‌دونم این یه گناه کبیره‌س یا خیر و نعمت.
– گناه کبیره؟!
– ولش کن. راستی نوار قلب بعدازظهر، چیز خاصی رو نشون نداده. همه‌ی این حالت‌ها برمی‌گرده به شوک و استرس.
– خب پس کی برمی‌گردیم خونه؟
– به امید خدا فردا. بهتره امشب هم اینجا بمونی.
آنا آهی کشید و سکوت کرد.
– اگه گرسنه هستی، می‌تونم بگم برات یه چیزی بیارن بخوری.
– نه، اشتها ندارم. تو امشب این‌جا می‌مونی؟
– آره معلومه.
– می‌شه همین‌جا، پیش من توی اتاق بمونی؟
– نه! این کار خلاف قانونه. اتاق من طبقه‌ی پایینه. هر ‌کاری داشته باشی، فوری میام پیشت.
کششی وسوسه‌گر در وجود آنا غلیان می‌کرد.
– کاوه!
– بله؟
دختر خود را به سمت کاوه متمایل کرد و صورتش را جلو برد. گرمای نفس‌های کاوه عطش و خواهش را در بندبند پیکرش صدچندان می‌کرد. لبانش را آرام بر لب‌های مرد گذاشت و همان‌طور بی‌حرکت گرمای وجود او را به جان می‌کشید.
درست هنگامی که سرش را عقب برد، کاوه دست خود را پشت سر آنا گذاشت و صورتش را جلو آورد و به نرمی لب‌های دختر را بوسید.
آنا در بهت و ناباوری به شیرینی و رطوبت لب‌هایی که صورتش را لمس می‌کرد، می‌اندیشید.
هنگامی که آنا روی تخت دراز کشید و ‌کاوه رویش را مرتب کرد، تقه‌ای بر در نواخته شد.
– بفرمایید.در باز شد و مرد مسنی با روپوش سپید به داخل آمد.
– شب‌به‌خیر دکتر راستین. ببخش مزاحم شدم.
– شب‌به‌خیر دکتر راد. خواهش می‌کنم. مساله‌ای پیش اومده؟
– نه، فقط این برگه‌ی جراحی بیمار شماس. اتاق سیصد و نه.
– آها. خب؟
– باید مهر بشه.
– مگه نکردم؟
– این مربوط به خود بیماره که باید به بیمه تحویل بده. شانس آورد که امشب شما این‌جا بودین! پسرش باید ببره بیمه‌ی شهرشون و فردا صبح زودم بلیت قطار داره.
– ولی متاسفانه مهر الان همراهم نیست؛ چون من اصلا این آخر هفته شیفت نداشتم. کیفم توی خونه‌س.
دکتر راد دستی بر ریش کوتاهش کشید و گفت:
«چی‌کار کنیم حالا؟ بنده‌ی خدا گرفتاره.»
– چرا همون روز، بعد جراحی نیورده پیش من؟
– والا چی بگم؟ لابد از پروسه‌ی قانونی بیمه خبر نداشته. خب دیگه چاره‌ای نیست، باید بلیتش رو کنسل کنه.
– نه، لازم نیست. یه کاریش می‌کنم. می‌رم خونه مهرو میارم.
– دکتر راستین باعث زحمت شد براتون. ولی راه دوری نمی‌ره. توی این بلبشو پیدا کردن بلیت مجدد خیلی خیلی سخته.
– خواهش می‌کنم. زحمتی نیست. درهرحال به‌قول شما حل کردن گرفتاری کسی، راه دوری نمی‌ره.
– ممنون از لطفتون. فعلا با اجازه.
با رفتن دکتر راد، کاوه گفت:
«من یه سر می‌رم خونه مهر رو بیارم. چیزی لازم نداری؟»
– نه. با این‌که هیچ‌کدوم از وسایل شخصی‌مو نیوردم ولی اشکالی نداره. زود برگرد!
– باشه. تو بخواب. به محض این‌که برگردم، میام پیشت.
و قبل از آن‌که به سمت در برود، خم شد و پیشانی دختر را بوسید. آنا دستان خود را دور گردن کاوه حلقه کرد و گفت:
«بگو! بگو که نمی‌ذاری کسی منو ازت جدا کنه!»
مرد با مهربانی چتری‌های دختر را مرتب کرد. با لبخندی مهربان و صدایی آهسته گفت: «تو رو پیش خودم نگه می‌دارم. حتی اگه خودتم بخوای بری، من اجازه نمی‌دم! تا حالا اون بُعدِ حسود و خودخواه منو ندیدی. از این به بعد خواهی دید!»
دستان آنا آرام‌آرام شل شد.
– خدانگهدار عزیزم.
– خداحافظ.
و با عجله اتاق را ترک کرد.
صبح روشن و گرم، دامن طلایی خود را در اتاق گسترده بود. آنا آرام‌آرام چشمانش را باز کرد. صندلی کنار تخت خالی بود. از جا برخاست. خبری از لرزش پا و سرگیجه نبود. مقابل آینه ایستاد و موهایش را با دست مرتب کرد. می‌دانست به‌زودی کاوه به سراغش می‌آيد. روی تخت نشست و به فکر فرو رفت. از تصور روزهایی که به انتظارش نشسته بود، جریان سیالی از خوشی و آسودگی در رگ‌هایش به گردش درآمد. با خود گفت: «یعنی پدر از شنیدن ماجرا چه عکس‌العملی نشون می‌ده؟»
اما رفاقت چهل‌ ساله‌ی آن دو، جای هیچ شک‌وشبهه‌ای باقی نمی‌گذاشت. با باز شدن در به خیال آن‌که کاوه آمده، شادمانه سرش را بلند کرد. پرستار بود.
– سلام عزیزم! حالت چه‌طوره؟
– سلام، خوبم.
– دکتر راستین نیومدن هنوز؟
آنا با تعجب نگاهی به پرستار کرد و شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «مگه… مگه دیشب برنگشتن؟»
– نه! پرستار شیفت شب گفت رفتن خونه مهرشونو بیارن، ولی هنوز که برنگشتن. چندبار با منزلشون تماس گرفتیم، کسی جواب نمی‌ده.
آنا با نگرانی از تخت پایین آمد. پرستار با دستپاچگی گفت: «حتما جایی، کاری براشون پیش اومده. میان. حالا اجازه بده فشار خونتو بگیرم.»
– نه، لازم نیست.
و با عجله به‌سمت کمد رفت و مانتو و روسری‌اش را برداشت.
– کجا؟
– می‌رم خونه.
– نمی‌شه! دکتر باید اجازه‌ی ترخیص بدن…
آنا بی‌توجه به صحبت‌های پرستار از اتاق بیرون رفت. هوا گرم و آفتابی بود.
فورا جلوی یک تاکسی خالی را گرفت.
– کجا می‌ری خانم؟
– گیشا… خیابون بیست و نهم.
– گیشا؟ بیا بالا ببینم چی‌کار می‌کنم.
آنا با عجله سوار شد.
– ولی گیشا الان خیلی شلوغ‌پلوغه ها…
– چه‌طور مگه؟ خب همیشه صبح‌ها یه‌کم شلوغه.
– نه، مقصودم بابتِ دیشبه.
– دیشب؟ چی شده مگه؟
– خبر ندارین پس! دیشب گیشا رو بمب‌بارون کردن نامسلمونا.
چیزی در قلب دختر ترک خورد. قلبش چون وزنه‌ای سنگین و درعین‌حال توخالی در اعماق پیکرش سقوط کرد. با لب‌هایی که از نگرانی می‌لرزید، گفت:
«دیشب؟ مطمئنید؟»
– آره بابا… صبح مسافر برده بودم اون‌جا. یه دود سفید از همون اول گیشا، زیر پل می‌رفت هوا که نگو! کل آتیش‌نشونی‌های اطراف اون‌جا بودن. می‌گفتن آتیش خاموش نمی‌شده. کل خیابون شده دریای کف. خدا رحم کنه. بدجور بود، بدجور!
حال آنا ضربان نامنظم قلب کنده شده را در نقطه‌به‌نقطه‌ی جسم خود احساس می‌کرد.
همان‌طور که راننده گفته بود، از همان ابتدا ازدحام غیرعادی قابل مشاهده بود. خودروهای امدادی آژیرکشان درمیان شلوغی گیر کرده بودند و مدام از مردم می‌خواستند از تجمع بی‌دلیل و کنجکاوی خودداری کرده و راه را برای امدادرسانی باز کنند.
– کدوم خیابون؟ نمی‌دونین؟
– نه والا، اون بالاهاس، سر تپه.
آنا هراسان به جمعیت و راه بسته‌ی مقابلش می‌نگریست. گویی دستی گلویش را می‌فشرد؛ دستی سیاه با چنگال‌های تیز.
نمی‌خواست تکه‌های پازل را کنار هم قرار دهد؛برنگشتن کاوه از خانه، تلفن‌های بی‌پاسخ و بمب‌باران تپه‌ی گیشا. چنان با صدای بلند نفس می‌کشید و به اطراف نگاه می‌کرد که راننده با نگرانی پرسید: «ببخشین خانم، منزل آشناهاتون اینجاس؟» – خونه‌ی خودم اینجاس، همه‌ی کس‌وکارم. – انشالله که اتفاقی براشون نیفتاده. گفتین کدوم خیابون؟ – بیست‌ونهم. راننده با دیدن مامور پلیسی که سعی در روان کردن مسیر داشت سرش را از پنجره بیرون برد و گفت: «ببخشین سرکار! می‌دونین کدوم خیابونو زدن؟» – بیست و نهم و سی‌ و ششم. لطفا سریع‌تر حرکت کنید. راننده برگشت و نگاهی به آنا کرد. دختر بی‌حرکت، در سکوت مطلق به آسمان نگاه می‌کرد و اشک از چشمانش روان بود. – خانم! خانم خوبی؟ آنا همچنان خیره به آسمان، سوال راننده را بی‌پاسخ گذاشت. – خب رسیدیم… انشالله که اتفاقی نیفتاده. یه آیت‌الکرسی بخون و برو به سلامت. آنا بدون آن‌که کرایه‌ی راننده را حساب کند، از تاکسی پیاده شد. خیابان را به‌طور کامل بسته بودند. دود خاکستری غلیظی همچنان از اواسط کوچه بلند بود. خودروهای آتش‌نشانی و پلیس، جابه‌جا ایستاده بودند. – کجا خانم؟ ‌کجا می‌ری؟ این طرف بسته‌س. وسط خیابون پر از کفِ آتش‌نشانیه. – می‌خوام برم خونه… – خونه‌تون کجاس؟ بگو تا بگم از کجا بری. – پلاک بیست‌ و هشت، طبقه‌ی سوم. پلیس نگاهی به برگه‌ای که زیربغل داشت، کرد. لبش را گزید و گفت: «متاسفانه فعلا نمی‌شه برید خونه.» و نگاهی به اطراف انداخت. دو مامور اورژانس روی پله‌ی مغازه‌ای نشسته بودند. سرتاپایشان خاکی و گل‌آلود بود. – احمدی! احمدی بیا. مرد جوان دوان‌دوان جلو آمد. – بله سرکار؟ پلیس در گوش مرد چیزی گفت و به آنا اشاره کرد. مامور اورژانس جلو آمد و به‌آرامی گفت: «خانم، تشریف بیارین.» – کجا؟ من باید برم خونه، باید کاوه رو پیدا کنم… – متاسفانه پلاک بیست‌ و هشت به‌کلی تخریب شده. شما می‌تونین برای شناسایی فرد یا افرادی که داخل آپارتمان بودند به مامورایی که درحال آواربرداری هستن، کمک کنین. آنا با چشم‌هایی که از شدت گریه و همچنین دود و غبار ناشی از انفجار می‌سوخت، نگاهی به مرد انداخت. باز قلبش پس‌وپیش می‌نواخت. قدرت و توانی برایش باقی نمانده بود. در همین بین، مرد درشت هیکلی با اونیفرم آتش‌نشانی از داخل کوچه که همچون مردابی کف‌آلود و راکد به‌نظر می‌رسید، به‌سمت آن‌ها آمد. نفس‌زنان رو به مامور پلیس کرد و گفت: «آخرین نفر هم شناسایی شد.» کمی درنگ کرد. آب‌دهانش را فرو داد و ادامه داد: «متخصص زنان در تهران کلینیک بوده.» و آنا در میان هیاهو و غبار خاکستری و در سایه‌ی خانه‌های فروریخته، یک بار دیگر صدای جان لاوتن را می‌شنید. «برگرد پیشم دوباره تنها هستم؛ دوباره خیلی تنها هستم با این حس پوچی که نمی‌توانم پنهانش کنم مرا با قلبی شکسته تجسم کن اشک‌هایم را ببین که از صورتم سرازیر می‌شود هرچه داشتم رفته تنهایی همچنان ادامه دارد هرآنچه فکر می‌کردم مال من است برگرد پیشم…» پایان. توضیحات: بمب‌باران محله‌ی گیشا، واقعه‌ای در خردادماه هزار و سیصد و شصت‌ و چهار است که در آن خیابان‌های سی‌ و ششم و بیست‌ و نهم گیشا توسط هواپیماهای عراق بمب‌باران شد. یوریا هیپ: نام شخصیتی در رمان دیوید کاپرفیلد اثر چارلز دیکنز که گروه موسیقی انگلیسی یوریا هیپ نام خود را از او اقتباس کرده‌ است. جان لاوتن: خواننده‌ی گروه یوریا هیپ. #بهاره_منفرد

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید