فرشته چراغی – دستمال سفید


«دستمال سفید»

در انتهای کوچه‌ی بن بست، کنار درِ بزرگِ آبی‌رنگی که پیچک‌ها از دیوارش آویخته  و یاس‌های رازقی لابه‌لای نرده‌های سٓردر، پیچ و تاب خورده‌ بودند، حاج مراد روی صندلی ارج قدیمی نشسته بود. عصا را بین پاهایش قرار داده، دستان لرزان خود را روی دسته‌ی گرد آن گذاشته بود و در حالی‌که عینک ته استکانی‌ را روی دماغش جابجا می‌کرد، ته کوچه را می‌کاوید. ثانیه‌ها به شماره افتاده‌ بودند. کلاغ سیاهی بالای تیرِ چراغ برقِ قارقار می‌کرد. حاج مراد دستی به محاسن سفیدش کشید و گفت:« خوش خبر باشی کلاغ سیاه.» ملک‌خانم‌ چادر کودری‌ را به کمر بسته، با آفتابه‌ی قرمز پلاستیکی تن کوچه را می‌شست و با جارویی که جوراب مشکی کهنه‌اش را به آن پوشانده بود، کسالتِ شبانه را از دلِ سنگ‌فرش‌های رنگ‌ِ رو رفته و لقِ آن می‌زدود. قامتِ خمیده، زلف‌های سفیدی که از زیرِ چارقد گل‌گلی‌‌ بیرون زده‌، چین و چروک‌های عمیقِ صورتِش همه و همه ردِ لبخندهای گس و اشک‌های گرمی‌ بود که در سالهای دلتنگی و بی‌قراری‌، چنبره زده‌ بودند بر خیال او.  صدای خش‌خش جارو، آن نتِ ماندگار و پر تکرار، همواره از جان کوچه شنیده می‌شد و باهر خش‌خشِ آن، تقویم ورق می‌خورد و برگ‌برگش در اشتیاقی گرم می‌سوخت. کوچه بیدار گشت و نفس کشید. پنجره‌ها یکی پس از دیگری باز شدند و اهالی که از خواب ناز بیدار شده‌ بودند، چشم‌هایشان را مالید‌ند.« چی شده؟ باز….حاج مراد و ملک خانم خواب‌نما شدن؟» حاج مراد دست‌هایش را کاسه کرده بود زیر چانه‌اش. به ساعت زنجیری که از جیب جلیقه‌اش بیرون زده، نگاهی انداخت. هنوز چند ساعتی به وعده‌ی دیدار مانده بود. «امروز چرا کوچه خلوته؟ اصلا چند شنبه س؟» او این روزها چون کلافی سردرگم دور خود می‌پیچید. برای او هر روز یکشنبه‌بود؛ آن یکشنبه‌ای که بدرقه‌اش کرد. ملک خانم جارو را به دیوار تکیه داد و آفتابه را کنارش گذاشت.  دستگیره‌ی در را گرفت و کمرش راصاف کرد. -حاجی، حاج مراد با توام! گفت« حتما امروز میاد؟» – آره، خودش گفت. – یعنی، علیرضا گفت؟ تو..تو..صداشو شناختی؟  -نه..اون آقاهه گفت فردا با علیرضا میاد. -حاجی…؟ ملک‌خانم سکوت کرد. لب‌هایش لرزید. دندان‌هایش یکی در میان افتاده‌ بودند. زبانش بین دو دندانِ جلو که با فاصله، روی لثه جا خوش کرده‌ بود، لول شد و گیر کرد. حاج مراد به ملک‌خانم که بارنگِ پریده‌ نگاهش می‌کرد، جویده‌جویده گفت:«  نمیدون…م چی…گفت،  یادم رفت. اما..‌اما.. انگار گفت از علیرضا..‌.» به فکر فرو رفت. آن مرد به او چه گفته بود؟ ملک خانم به کلاغ سیاهی که بالای تیر چراغ برق، همچنان قارقار می‌کرد‌، خیره شد. -حاجی خوب فکر کن. گفت با علیرضا میاد، یا…یا…ازعلیرضا خبر…‌ بقیه جمله در دهانش خیس خورد. ترسید ادامه دهد. مثل همیشه به اینجا که رسید، سکوت کرد و با خودش گفت:« از علیرضا خبر میاره؟ یعنی چه خبری؟ ای وای از دست حاجی که حواس درست و حسابی نداره، نمیدونه که علیرضا میاد یا…یعنی بچم الان چه شکلی شده؟ پیرشده؟ مادر بمیره براش، برای اون صورت گردِ قشنگش، اون چشای درشت و سیاش. موهاش چی؟ نکنه ریختن؟ اون همش نگران بود که مبادا سرش مث حاجی طاس بشه. حالا هرچی‌! فقط بیاد.» لبش را به دندان گزید. کاسه‌ی چشمش پراز اشک شد و قطره‌‌ی اشکی سرخورد روی چارقدِ گل‌گلی‌‌اش. مشهدی تقی، یکی از همسایه‌ها با نان بربری تازه، وارد کوچه شد. – اوغور بخیر،  حاج مراد اینجا نشستی؟ چه خبره این وقت صبح؟ دوباره کوچه رو آب و جارو کردین؟ ملک‌خانم چارقدش را که با سنجاق قفلی زیر گلویش سفت کرده بود،جلو کشید و موهای سفیدش را زیرِ آن‌ جابه‌جا کرد و با صدای لرزان و نازکش گفت:« خبر دادن علیرضا میاد.» مشهدی تقی که تکرارِ این آب و جاروها را خوب به باد می‌آورد، گفت:« کی خبر داده؟ حاج مراد وسط حرف او دوید« یه آقاهه.گفت امروز میاد.» مشهدی‌تقی سرش را تکان داد و دوباره پرسید:« اون کسی که زنگ زد، نگفت چه ساعتی میاد؟ یعنی بهت گفته صبح اول وقت میاد؟ – اولِ وقت که نه.نمیدونم یادم نیس، اما گفت میاد. – انشالله که بیاد. توکل به خدا. بفرما نون تازه. – دستت درد نکنه، ناشتایی خوردیم. مشهدی تقی به ملک خانم که به دیوار تکیه زده و در خیال آشفته‌اش غوطه‌ور بود، نگاه کرد‌ و زیر لب گفت:«ای دادِ بیداد.» سپس وارد خانه‌اش شد. عطرِ یاس رازقی فضا را پرکرده و نگاهشان در سکوت به ته کوچه ماسیده بود. از آن صبح سرد زمستانی ۱۷ سال می‌گذشت. آن‌ها با عکسِ علیرضا همه جا سر کشیده‌ بودند، آسایشگاه‌ها، بیمارستان‌ها، غسالخانه‌هاو… وقتی تابوت‌های بی‌نام و نشان روی دوش مردم تشییع می‌شد، ملک‌خانم لابه‌لای تابوت ها با پای برهنه چرخ می‌خورد.گوشش را روی هر تابوت می‌‌چسباند و چشم‌هایش را می‌بست تا صدای قلب خود را بشنود.اگر ضربان قلبش تندتر می‌‌زد، بی‌گمان به علیرضا نزدیک‌تر می‌شد.ملک‌خانم افتان و خیزان لای جنازه‌های گمنام می‌دوید‌.
حاج مراد می‌گفت:« اگر عاشق
باشی راه نمی‌ری، فقط می‌دویی، حتی اگه کمرتم خم باشه و چشماتم نبینه، بازم می‌دویی.»
هنگامی‌که آزاده‌ها از بند اسارت رها گشتند، حاج‌مراد به پیشوازشان رفت. آن‌ها را بویید و بوسید. تک‌تکِ چهره‌هایشان را از نظر گذراند. همچون پاره‌ی تنش، آن‌ها را به آغوش کشید. آن‌گاه سراغ گمشده‌‌اش را گرفت. علیرضا نبود‌. هیچ جا نبود. نه در اسارت، نه در آسایشگاه‌ها، نه در میان سنگر های خالی، دشت‌های سوزان و کوه‌های مرتفع. علیرضا در میان امواج خروشانِ اروند هم نبود‌. حاج‌مراد و ملک‌خانم هر بار دست خالی برمی‌گشتند. دوباره عکس را روی طاقچه می‌گذاشتند و باحسرت به تماشایش می‌نشستند.
چند سالی از عروسی‌شان می‌گذشت، بچه‌دار نمی‌شدند. در امامزاده ها و زیارتگاه‌ها شمع روشن‌ کرده و دخیل بسته بودند‌. بقول ملک خانم« با کلی نذر، نیاز، گریه و زاری، خدا صدامونو شنید، بهمون یه پسر کاکل زری داد که قد و بالاش مثال سهراب بود.»
صدای دو رگه‌ی زن همسایه آن دو را از اعماق خیال بیرون کشید.
زینب خانوم، زنِ همسایه‌‌ی دیوار به دیوار، درخانه‌اش را باز کرد. بین چهارچوب در، دست به کمر ایستاد‌.او کلانتر محله بود و قد و قامتی درشت و صدایی کلفت داشت. همه از او حساب می‌بردند.
– ملک‌‌خانم خیر باشه. صبح به این زودی جارو می‌کشی که چی بشه؟ از سر و صداتون همه بیدار شدن. آخه زن حسابی امروز تعطیله و مردم می‌خوان یه ذره بیشتر بخوابن. البت اگه تو اَمون بدی.
حاج‌مراد وسط حرف او دوید و گفت :« اها! می‌گم چرا کوچه خلوته و رفت و اومدی نیس، پس امروز جمعه‌س.
– البت که جمعه‌س! شما هف‌شنبه روگم کردین و خواب و آروم ندارین. حالا چرا بازم با آب و جارو به جون این سنگای لق وپق افتادی؟
ملک خانم که انگار کمی ترسیده باشد،  من‌من‌کنان گفت:« شرمنده، زینب خانم‌، شمارو از خواب انداختیم. آخه قراره علیرضام بیاد.
زینب خانم‌ گره روسری‌‌اش را سفت کرد و‌ موهای فرفری حنایی‌اش را که روی شانه‌اش ولو شده، زیر روسری هل داد و گفت:« هه، کی گفته میاد؟ نکنه بازم خواب نما شدین؟
چرا الکی دل‌ِتونو خوش می‌کنین.»
حاج مراد با سرفه‌ای سینه‌اش را صاف کرد.
– خودشون دیشب بهم زنگ زدن، گفتن امروز حتمی میاد.
– از طرف بنیاد شهید گفتن؟
حاج‌مراد دماغش از عصبانیت چین خورد و عصایش را به زمین کوبید.
– بنیاد شهید کیه؟ این چند ساله بچه مو پیدا نکردن، نه مرده‌شو نه زنده‌شو. همه‌ش هی قول دادن. مثِ گداها رفتم‌ دم اتاقاشون و بچه‌مو ازشون خواستم، اما دست از پا درازتر برگشتم.
– خب تقصیر اونا که نیس، مرد حسابی باید یقین پیدا کنن که خبر بدن. الکی که نمیشه، شمام چه توقع‌ها داری.
حاج‌مراد بغضش ترکید و اشک از صورت چروک و ریش‌های سفیدش پایین چکید.
– آخ علیرضا! آخ علیرضا! کاش می‌شد یه بار دیگه ببینمت و بجای این که پیشونیت رو ماچ کنم، سفت بغلت کنم و سر و صورتت رو ببوسم و بوت کنم  پسررعنای من‌. آخ…علیرضا! دیگه طاقت ندارم! کجایی بابا؟
بعد به زینب خانم براق شد.
– بچه‌هات زیرِ سرت هستن. اگه مثِ ما چشمت به راه بودی و از این اداره به اون اداره، از این خونه به اون خونه، از آسایشگاه‌ بگیر تابیمارستان و مرده‌شورخونه، سینه‌خیز می‌رفتی، حالا دست به کمر این‌جا وا نمی‌ستادی و به جون ما غر نمی‌زدی. تو هم به سرت می‌زد و با یه عکس، آواره‌ی کوچه و خیابون می‌شدی. مث ما با یه تلفن، دلت خوش می‌شد و کوچه رو آب و جارو می‌کردی. از کله‌ی سحر تا بوق سگ توی کوچه منتظرِ بچت یا خبرش،
می‌‌شِستی.
زینب‌خانم که گریه‌اش گرفته بود. با شرمندگی گفت:« حاج مراد درد و بلات به سرم، به‌خدا علیرضات بچه‌ی منم هس. من واسه‌ی خودتون می‌گم، چندسالِ‌ آزگارِکه اسیر و ابیرشدین، هیچی به هیچی‌.»
ملک‌خانم بغضش را فرو داد.
-چیکار کنیم؟ نمی‌تونیم به دل مون سنگ ببندیم. هفته پیش شنیدیم یه سری اسیر برگشتن، رفتیم سراغشون و عکس علیرضا رو به چن نفر دادیم .
– وا! مگه بازم اسیر داریم؟ ده یازده سال می‌گذره از جنگ‌.چطوریاس؟
– چه می‌دونم خواهر، منکه سر در نمیارم.
– بحق علی که پیدا بشه. حلالم کن آبجی، دورت بگردم. بچه ها غرغر کردن، منم از کوره در رفتم. دردت به جونم. یه وقت به دل نگیرین، شما دل شکسته‌ین، آه بکشین تمومه، می‌دونم مثِ مرغ سرکنده، آروم و قرار نداری.
–  آره، شبا خواب به چشمم نمیاد، وقتی همه جا ساکته، گوشامو تیز می‌کنم که شاید صدای پای علیرضام رو بشنوم. روی زمین می‌خوابم،گوشامو می‌چسبونم به کفِ اتاق که اگه صدای پاش اومد، بپرم و در رو بروش باز کنم.
از پشت پرده‌ی اشک، نگاهش به پنجره‌ی اتاق نرگس کشیده شد. نرگس آنجا ایستاده و چشم به خم کوچه دوخته بود. مانند همیشه ساکت و آرام. انتظار تارهای سفیدی لابه‌لای موهای سیاهش دوانده بود

در آن‌ روز سردِ زمستانی، سال شصت، ملک خانم به پهنای صورت اشک ریخته و قربان صدقه‌ی تنها فرزندش می‌رفت، اسفند دود کرده و دعا می‌خواند و تندتند به قد و بالای علیرضا فوت می‌کرد. نرگس با پیاله‌ی آب و چشمانی خیس، ایستاده بود.

حاج مراد قرآن را بالای سر علیرضا گرفته، بر پیشانی‌اش بوسه‌ای زده و گفته بود:« خیر پیش. گریه و زاری بسه‌. پشت سرِ مسافر، اونم سرباز، گریه نمی‌کنن. شگون نداره. خودتونو جمع و جور کنید‌.»
علیرضا آن روز در خم کوچه‌ی بن بست، نامزدش را به امید وعده‌ی دیدار بوسید و رفت. نرگس پیاله‌ی آب را پشت سرِ او پاشید و به آینده‌ اندیشید، به زندگی‌ای که ملاتش را ساخته بودند تا آجرها را روی هم بچینید، اما آتشِ جنگ زبانه کشید و آرزوهایشان در کام شعله‌ها سوخت. نرگس در مرگ‌آورترین لحظه‌ی انتظار، آخرین حرف علیرضا را برای خود تکرار می‌کرد« عاشقا هرگز نمی‌میرن‌، منتظرم باش»
او به چهارچوب پنجره تکیه داده و با چشمانی به رنگ دریا، انتهای کوچه را در طلوعی ارغوانی به تماشا نشسته بود. علیرضا از کدامین خیال او وارد کوچه خواهد شد؟ او باید لباس احرام به تن کند. زیرا به زیارت دل خواهد رفت و تمام آغوشش از وصال پر خواهد گشت.        
غروب شده‌‌بود. تیغه‌ی سرخ خورشید از لابه‌لای ساختمان‌ها بر کوچه می‌تابید. با هر صدای پایی نفس در سینه‌ی آنها حبس می‌‌گشت و انتظار، این واژه‌ی دیرآشنای خانه خراب کن، سایه‌ی نحسش را روی کوچه انداخته بود.
صدای اذان مغرب از گلدسته‌ی مسجد به گوش رسید. حاج مراد به عصایش تکیه زد و از جا برخاست. به ملک خانم که تسبیح بدست، ذکر می‌خواند، گفت:« من میرم دست نماز بگیرم‌، تو اینجا بمون، وقتی من برگشتم تو برو، اگه این بچه بیاد و ببینه ما دم در نیستیم ناراحت میشه.»ملک خانم حاج مراد را برانداز کرد. امروز او حال و هوای دیگری داشت. انگار کاسه‌ی صبرش لبریز شده بود.
ملک‌خانم به ته کوچه نگاه کرد. انگشتانش تندتند دانه‌های تسبیح را روی هم  می‌غلتاند و زیر لب نجوا می‌کرد. ناگهان در تاریک و روشنای غروب، سایه‌ای روی سنگ‌فرش‌ها افتاد. ملک خانم ماتش برد. سرش را بلند کرد. قلبش تندتند زد. چشمش به پنجره‌ی اتاق نرگس افتاد. نرگس همچنان پشت پنجره ایستاده بود. دوباره ته کوچه را نگریست. سایه‌ی روی سنگ‌فرش، بلند و بلندتر شد. چشم‌هایش را مالید.  دستش را به لبه‌ی صندلی گرفت. از جا برخاست. پاهایش می‌لرزید،  تمام تنش به رعشه افتاده بود.. آن مرد کیست؟ چرا قلب او از سینه می‌خواست بیرون بزند. سرش گیج رفت. به دیوار تکیه داد. نه! شاید مهمان یکی از  همسایه‌هاست. اما آن مرد به طرف او آمد. پاهایش سست شدند‌. دهانش خشک شد. صدای مرد را شنید« خونه‌ی حاج مراد اینجاست؟»
ملک‌خانم دلش لرزید. رنگ از رخش پرید‌. روی زانوهایش خم شد با صدایی لرزان و بریده بریده فریاد زد:« حاج‌مراد ..حاج‌مراد، بیا…اومد..»
آن مرد نزدیک و نزدیک‌تر شد. صدای پایش در سکوت کوچه طنین انداخت.
قامتی تکیده داشت و با هر قدمی پای چپش می‌لنگید. موهای خاکستری کم پشتِ خود را روی سر به یک طرف شانه کرده و روی صورت، زیر گونه‌ی راستش جای زخمی عمیقی پیدا بود. حاج مراد عصا زنان ، افتان و خیزان دوید. همان‌گونه که خودش گفته بود.« اگر عاشق و منتظر باشی راه نمی‌ری، می‌دویی، حتی روی آتیش.»
از صدای آنها همسایه‌ها بیرون ریختند.
مهتاب بر کوچه می‌تابید. نرگس می‌خرامید.
عصای حاج مراد روی زمین کشیده می‌شد. دست ملک خانوم را گرفته بود. آن‌ها در سکوتی غریب به سمت باغچه‌ی حیاط رفتند. کنار درختِ اقاقیا ایستادند. دستمال سفیدی را که دیگر تنها یادگار باقی مانده از پسرشان بود، به شاخه‌ی درخت آویختند. درخت هفده ساله‌ای که نهالش با مفقود شدن علیرضا در بطن خاک کاشته شد، اکنون زیارت‌گاهِ دل‌شدگان این خانه شده بود. علیرضا از دالانِ خیالِ خیسِ نرگس آمد و روی درخت گره خورد. هنگامی‌که در خم کوچه‌ی بن بست با هزار حرف در سکوت چشم در چشم هم ایستاده بودند. این دستمال، یادگارِ نرگس شد برای علیرضا و اینک دخیل شده بود روی درخت اقاقیا.
صدای مرد در گوششان پیچید«
عکس علیرضا رو یکی از دوستام نشونم داد.ماباهم توی دشت های «العزیر» اسیر شدیم .
حدود 10 کیلومتر وارد خاک عراق شده بودیم.
درگیری سختی شروع شد. بعد از چند ساعت، بهمون خبر دادن که خیلی نیرو از دست داده و باید برگردیم. نصف بیشتر بچه‌ها مجروح و شهید شده‌بودن. عراقی‌ها به نزدیکی ما رسیدن و ما رو دوره کردن. دوازده نفربودیم. دستامونو بستن و ما رو با خودشون کشون‌کشون بردن. هوا داغ بود. از بالا تیزی گرمای خورشید به سر، روی زخمی و خسته‌مون می‌تابید و از پایین روی بدنه‌ی داغ کف آیفا لهیده می‌شدیم.  لبامون از تشنگی قاچ‌قاچ شده بود. وقتی یاد اون روز و اون لحظه می‌افتم نفسم تنگ میشه.

بیشترمون مجروح شده بودیم‌ ، من از ناحیه صورت و پا و علیرضا ترکش به سینه‌اش اصابت کرده بود، بسختی نفس می‌کشید.خون زیادی از دست داده بود. راستش…راستش او و سه نفر دیگه که شدت حراحاتشون بالا بود توی راه شهید شدن.  این دستمال رو وقتی تیر خوردم، علیرضا به ساق پام بست که تا امروز نگهش داشتم. به دلم برات شده بود که بالاخره رد و نشونی ازتون پیدا می‌کنم.

تقریبا هفده سال اسیر بودم‌.  خیلی سخت بود. یاد آوری اون دوران برام‌ زجر آوره، هرروز می‌گفتم کاش با علیرضا  و بقیه بچه ها شهید شده بودم. با هم تو یکی دوتا عملیات شرکت داشتیم. بچه‌ی با وجود و بامرامی بود. می‌گفت قراره عروسی کنه. می‌خواست سر تاسر کوچه رو‌ ریسه ببنده و میز و صندلی بچینه و همه‌ی اهل محل رو دعوت کنه. 
حاج مراد که از درون فروریخته بود و مات و مبهوت به حرف‌های او گوش می‌داد، با صدای خفه‌ای پرسید:« اونایی که اونجا شهید شدن، من…ظ.ورم اینه که ..جنازه..هاشون… چی شد؟
– شنیدم که یه چاله کندن و همه رو ریختن اون تو. دیگه نمی‌دونم تحویل دادن یا نه. این شهدای گمنامی که میارن،شاید یکی‌شون علیرضای شما باشه.

استخوان‌های علیرضا  لابه‌لای خاک‌های گرم و سوزان درو شده و‌ عصاره‌اش دست به دستِ نسیم تا کوچه‌ی بن بست،   پشت پنجره‌ی انتظار رسیده بود.
استخوان‌ها بهانه‌اند. باید به زیارت باغچه‌ رفت، آنجا که سبز است و عاشق هرگز نمی‌میرد.

فرشته چراغی
بر اساس یک زندگی واقعی

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید