طاهره علم‌چی میبدی – انتظار


انتظار

باران با سرانگشتش به پنجره‌ی اتاقم ضربه می‌زند. یک لحظه هم، خواب به چشمم نمی‌آید. به آسمان زل می‌زنم. سپیدی صبح، سیاهی شب را می‌بلعد. آماده می‌شوم.
مادر به قاب عکس پدر و خواهرم دستی می‌کشد و می‌پرسد.
_کی‌برمیگردی، آزاد!
غم چنگ می‌شود و قلبم را می‌فشارد. هنوز بعد از گذشت هفت‌سال از آن شب سرد و برفی که پدر به دل کوه زد، او چشم انتظار است.
کفش‌هایم را می‌پوشم. بقچه‌ای به دستم می‌دهد.
_آزاد! نسخه روژان رو باید بگیری حتما. حالش خوش نیس.
سر تکان می‌دهم. اشکی سمج گوشه‌ی چشمم نیشتر می‌زند.
_دایه جان! یادت رفته؟ بابا و روژان سال‌هاست که رفتن.
قدم به راه می‌گذارم. هوا گرگ‌ومیش است که به سمت کمپ کولبران حرکت می‌کنم. از جاده کوهستانی خارج می‌شوم و از راه مالرو خودم را به کمپ می‌رسانم. پیرمرد با صورت چروکیده و چشم‌هایی که زیر سایه‌بان ابروهایش پناه گرفته‌ به دوردست‌ها خیره شده است. روی تخته سنگ جلوی اتاقک می‌نشینم. طرفم می‌آید.
_کویستان بازم اومدی؟ هر دفعه که از کمرکش کوه بالا میرین با خودم میگم عابد، شاید این آخرین دیدار باشه.
رد نگاهش را می‌گیرم و می‌گویم.
_کاک‌عابد! اخرین بارِ پدرم رو یادته؟
_این راه رو می‌بینی؟ خیلیا جونشون رو گذاشتن کف دستشون و از گردنه گذشتن. رفتنشون با خودشون بوده و برگشتشون با خدا.
آهی پر صدا از دشت سینه‌اش راه می‌گیرد و از لای دندان‌های کلید شده‌اش به‌سختی بیرون می‌آید.
زاغک‌هایش پر صدا دور سرمان می‌چرخند.
دستش را دراز می‌کند تا رویش بنشینند. بی‌آن‌که به چشم‌هایم نگاه کند می‌گوید.
_ برف سنگینی باریده بود. باد و بوران کولاک می‌کرد. بهشون گفتم خطرناکه نرید. همه قبول کردن؛ اما آزاد گفت باید بره. برا خرج عمل دخترش به این پول نیاز داره. او و عمو فرهادت به دل کوه زدن. کوه نامردی کرد، رفقاش نامردی کردن. اگه زودتر دنبال‌شون می‌رفتن، حالا زنده بودن.
به کوه نگاه می‌کنم. گویی راه مال‌رو چون ماری دورش حلقه زده تا او را سخت بفشارد و جانش را بگیرد.

سر بر‌می‌گردانم. کاک عابد را نمی‌بینم. نگران  اطراف را نگاه می‌کنم. تصویرش قاب پنجره‌ی سنگی اتاقک شده و زاغک‌هایش لب پنجره با او به کوه نگاه می‌کنند. غمی بزرگ چون مه صورت پیرمرد را پوشانده و مردمک‌های سیاه چشمش را رنگ پریده کرده است.
صدای برخورد سم قاطر با شن‌های جاده می‌آید. همه آمده‌اند. آماده رفتن می‌شوم. مسیر پیچ‌در‌پیچ و خطرناک است. هر قدمی که برمی‌دارم حادثه در کمین است. پا که بلند می‌کنم مطمئن نیستم دوباره بر زمین می‌گذارم. گرد مرگ بر جابه‌جای راه مال‌رو نشسته است. شاید سینه‌ام هدف تیری قرار گیرد. شاید پایم بلغزد و به ته دره پرت شوم.
صدای آوازی سکوت مرگ‌بار کوهستان را می‌شکند. رو برمی‌گردانم. کاک عابد را می‌بینم که چشم بسته و با سوزِ صدایش مرثیه می‌خواند. زاغک‌ها پر کشیده‌اند و سمت درخت‌های بلوط می‌پرند.
جمله‌ی آخرش را به یاد می‌آورم.
_آزاد آخرین بار سر اولین پیچِ جاده ایستاد. نگاهم میخ قد و قامت رعنایش بود. برایم دست تکان داد. لبخندش هنوز یادمه.
دستم را بالا می‌آورم و به نشانه‌ی خداحافظی تکان می‌دهم.
متوجه‌ی سنگینی نگاهم می‌شود. چشم باز می‌کند. می‌خندم. دست روی سینه‌اش می‌گذارد. لرزیدن زانوانش را حس می‌کنم.  برمی‌گردم و چشم به نگهبان جاده می‌دوزم. پایم را جای قدم‌هایش می‌گذارم تا نلغزم و به ته دره پرت نشوم.
دلم طاقت بی‌قراری پیرمرد را ندارد. به پشت سرم نگاهی می‌اندازم. هنوز لبِ پنجره ایستاده است. زاغک‌هایش برگشته‌ و جلویش نشسته‌اند. دست دور دهانم می‌گیرم و فریاد می‌زنم.
_سحر منتظرم باش، کاک عابد! برمی‌گردم.


طاهره‌علم‌چی‌ میبدی

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید