فرشته چراغی – قهرمان


فرشته چراغی: قهرمان – س …لا….م خا…نم. سرم را بلند کردم. احمد اسفندیاری با صورتی‌ رنگ پریده و چشمانی بی‌روح، مقابل من ایستاده بود. از بچه‌های هم سن و سال خودش ریز نقش‌تر به نظر می‌رسید. چشمان سیاه او زیر ابروهای پیوسته‌اش دو‌دو می‌زد. روی نیمکت ردیف دوم، کنار دیوار می‌نشست‌. کمتر با بچه‌ها جوش خورده و ارتباط برقرار می‌کرد و اغلب اوقات در دنیای خود غرق بود. در مواقع تدریس که بچه‌ها ساکت بودند و سراپا گوش، او سرش را روی میز گذاشته و به خواب عمیقی فرو می‌رفت؛ به‌طوری که نفس‌های آرام و منظمش در سکوت کلاس طنین می‌انداخت. – جانم. سرش را به زیر انداخت. یقه‌ی سفید روپوش مدرسه‌اش، از چرکی به زردی گراییده و دکمه‌های آن یکی در میان افتاده بودند. شلوارِ او به حدی کوتاه شده بود که یک وجب از مچ پا بالاتر رفته و روی زانوها هم ساییده‌گی ونخ‌نمایی به چشم می‌خورد. رویه‌ی کتانی سفیدی که به پا داشت، پاره شده و با نخ مشکی آن را شلال زده بودند. در پس چهره‌ی عبوس‌ او، خستگی و رنجوری موج می‌زد. خیلی کم می‌خندید. انگار با دنیای بچه‌گانه فاصله‌ی زیادی داشت.  در روز نخستِ تدریسم به عنوان معلم کلاس چهارم، هنگامی که حکم کاری‌ام را در دست گرفتم، احساساتم طغیان کرد. دلشوره و سردرگمی مرا فرا گرفت. پس از شش سال فعالیت در حوزه‌ی خبرنگاری، حال باید خود را برای ورود به عرصه‌ای جدید آماده می‌کردم. به عنوان مادری که دو فرزند خردسال داشت، می‌دانستم که مسئولیت‌های مادری با ساعت‌های کاری طولانی و چالش‌های حرفه‌ای خبرنگاری همخوانی ندارد. کلاس چهارم الف به دلیل داشتن پرشورترین و پرجنب و جوش‌ترین دانش‌آموزان مدرسه، به کلاس گودزیلاها مشهور شده بود. این کلاس، میدان نبردی را می‌مانست که در آن، دو معلم پیاپی شکست خورده و عقب‌نشینی کرده بودند و تا شانزدهم مهرماه، کلاس همچنان بی‌سرپرست و در انتظار فرمانده‌ای جدید به‌سر‌ می‌برد. در چنین شرایطی اداره، یک صفر کیلومترِ بی تجربه‌ی بیست و پنج ساله را به‌عنوان معلمِ این کلاسِ سرکش به مدرسه فرستاد و آقای کریمی، مدیر مدرسه با نگاهی دقیق و لبخندی معنادار گفت:« نمیدونم اداره چه فکری کرده که به شمای تازه کارِکلاس ندیده، ابلاغ داده. دو نفر از دوستانِ با سابقه اومدن و دوام نیاورده و رفتن‌، شما چه‌طور میتونی این کلاس رو اداره کنی؛ نمیدونم.» یک لحظه ترس به جانم افتاد،  پشت سر مدیر با قدم‌های مردد به سمت کلاس حرکت کردم‌.  وقتی آقای مدیر دستگیره‌ی درِ را فشرد و در باز شد، من با صحنه‌ای مواجه گشتم که در چهارچوب در خشکم زد. نیمکت‌ها به هم ریخته و گرد و غبار در هوا پراکنده شده بود و فوجی از بچه ها از سر و کول هم بالا می رفتند. در کلاس قشقرقی به پا بود که نگو و نپرس. با دیدن آقای مدیر، شاگردان درجا مثل مجسمه بی‌حرکت ماندند. یاد بازی دهه چهل افتادم« رو رو رو، چَه چَه چَه مجسمانه» و بعد به سرعت نیمکت‌ها را جابجا کرده و سر جایشان قرار گرفتند. آقای مدیر چشم غره‌ای به بچه ها رفت و گفت:«خانم چراغی معلم جدیدتونه. ایشون روزنامه‌نگار بودن‌. امیدوارم رفتار خوبی داشته باشین.اگه خانم چراغی هم طاقتش طاق بشه و مثِ بقیه معلما کلاس رو ترک کنه، باید منتظر عواقبش از طرف من و نمره‌های صفرِ دوگوشِِ انضباط باشید. ضمن این‌که اداره دیگه واستون معلم نمی‌فرسته، خود دانید.» صدای زمزمه‌ای از ته کلاس بلند شد. -چه بهتر. مدیر نگاه تیزی به بچه ها انداخت و گفت:« کی بود؟» همه ساکت شدند و دست به سینه نشستند. دانش‌آموزِ نسبتا چاقی از ردیف آخر کلاس بلند شد. صورت گرد و با نمکی داشت. سرش را به زیر انداخت.  غبغش توپ تنیسی را می‌مانست که از زیر چانه‌ بیرون زده و با هر دم و بازدمی مانند ژله می‌لرزید. – آقا اجازه ببخشید. غلط کردم. چشمانم گرد شد. منتظر بودم یک سیلی آبدار زیر گوش آن دانش آموز نواخته شود.  آن‌ روزها واژه‌ی مدیر یا ناظم برای دانش‌آموزان ترسناک بود. آن‌ها برای اداره‌ی مدرسه با شلنگ و خط‌کش به جان بچه های نافرمان افتاده و دمار از روزگارشان در می‌آوردند. چوب و ترکه از ملزومات هر مدرسه‌ای بود که اگر نبود، به نظر می‌رسید تعلیم و تربیت به خطر می‌افتد. والدین هم با قانون و مقرارت مدرسه همسو بوده و می‌گفتند: « اگر بچه‌مون درس نخوند و یا نافرمونی کرد، مختارید که کتکش بزنید. گوشتش برای شما استخونش برای ما.» به این طریق مدیر مدرسه اختیار تام داشت تا گوشت دانش‌آموزان را شرحه شرحه کرده و استخوان‌شان را تحویل خانه دهد. به خاطر دارم‌ در کلاس پنجم، یک بار چند مسئله‌ی ریاضی را که  به آن‌ حساب می‌گفتیم، نتوانستم حل کنم. این موضوع باعث غضب معلم شده و چهار ضربه‌ی جانانه خط‌کش فلزی، به تعداد تمرین های حل نکرده، بر کف دستم فرود آورد که تا چند روز اثر آن به جا مانده بود.

حتی هنوز با گذشت سالهای زیاد وقتی یاد آن روز و درد ناشی از آن ضربه‌ها می‌افتم‌، دستم ناخودآگاه جمع می‌شود و ضمن اینکه دیگر

ریاضی برایم درس دوست داشتنی نشد. صدای آقای مدیر مرا به خود آورد.
–  آخرِ وقت از خانم سلیمانی جارو و خاک اندازش رو‌ می‌گیری و کلاس رو‌ جارو می‌کنی. بار آخرت هم باشه که مزه می‌پرونی. شیرفهم شد؟ حسینی باتوأم!
دانش آموز در حالی‌که هنوز سرش پایین بود و با انگشتان دستش بازی می‌کرد، من‌من کنان گفت:« – بل..ه آقا… چش..م.»
در حینِ کار، کم‌کم‌ با روش تربیتی آقای کریمی آشنا شدم. او که کشتی‌گیر و ورزشکار بود، دیدگاه متفاوتی نسبت به تنبیه بدنی داشت‌. با دانش‌آموزانِ خاطی و ناسازگار برخورد فیزیکی نکرده بلکه با شیوه‌های تربیتی خاصی از جمله
تذکر، اخطار، توبیخ، محرومیت ازهنر و ورزش، همکاری با فراش در نظافت، جمع‌آوری زباله‌ها و… مدرسه را اداره می‌کرد. وی عقیده داشت که این رویکردها به تربیت اخلاقی و روحی دانش آموزان کمک کرده و شخصیت آن‌ها را شکل می‌دهد.
او کلاس را به من سپرد و من ماندم و سی دانش‌آموز شیطان و ولوله. به‌قول آقای مدیر «اراذل و اوباش‌.» لحظه‌ای همه ساکت شدند. من روبه‌روی بچه‌ها ایستاده بودم و به تک‌تک آنها نگاه می‌کردم. نورآفتاب از پشت روزنامه‌های چسبانده شده به شیشه‌ها، طوری به کلاس می‌تابید که سرِ تراشیده‌ی بچه‌ها را برق انداخته بود،  مانند توپ بولینگ، صیقلی و براق. صدایی از آنها شنیده نمی‌شد، اما من صدای ضربان قلب خودم را به وضوح می‌شنیدم. نفس عمیقی کشیدم. بوی تند عرق و ادرار نفسم را برید.
پنجره ها را باز کردم.
کم‌کم‌ صدای پچ‌پچ‌ بلندشد.  برای شروع دنبال جمله‌ی مناسبی بودم که یکی از ته کلاس گفت‌:« خانم شما چقدر جوونید. هر چه معلم برامون اومد پیر و پاتال و بداخلاق بود،، مث خانم علیپور.» دیگری هم برخاست و در ادامه حرف دوستش گفت:« خانم اجازه، خوشگل هم هستید.» همه خندیدند. کم‌کم کلاس داشت می‌رفت روی هوا‌، باید جمع و جورش  می‌کردم‌.
_بچه‌ها باید باهم آشنا بشیم. من چراغی هستم، حالا از ردیف اول خودتونو معرفی کنید.
بچه‌ها هرکدام ‌قبل از گفتنِ نامشان انگشت سبابه را بالا آورده و با « خانم اجازه» خود را معرفی کردند، تا رسید به ردیف دوم سمت دیوار، دانش‌آموزِ ریز نقشِ رنگ و رو پریده‌ای.
– خ..انم اجازه، احم..د اسف..ندیاری.
پسرکِ باریکِ درازی که لق‌لق می‌خورد و ردیف وسط نشسته بود، مرا به یادِ پینوکیو انداخت، برخاست و با تمسخر گفت:« خانم صداش کنید نچسب.»
همه خندیدند و احمد اسفندیاری سرش را پایین انداخت و نشست.
اخم‌هایم را در هم کشیده و جواب دادم:« این آخرین باری باشه که به دوستتون بی‌احترامی می‌کنید.»
-آخه خانم…..
-آخه نداریم، دیگه نشنوم، بشین سرجات.
چالش‌های من‌ با شغل جدیدم تازه شروع شده بود. اسفندیاری به من نگاهی انداخت و لبخند تلخی گوشه‌ی لبش نشست.
معرفی بچه‌ها تمام شده بود که یک‌باره ایده‌ای در ذهنم‌ جرقه زد.
از کودکی در خلوتِ خود، با خیال‌پردازی‌هایم، نقش‌های مختلفی را بازی کرده و دیالوگ‌های ساخته‌ی خود را با بازیگران نامرئی‌ اجرا می‌کردم. البته در نوجوانی نیز دوره های نمایش را گذرانده بودم.
بنابراین تئاتر در ذهنم جان گرفت. آن روز با بچه‌ها قرار گذاشتم که دوستانه با هم کنار بیاییم و دروس را به شکل نمایش اجرا کنیم.
آن‌ها هم، به‌قول خودشان، با قولی مردانه، یکی‌یکی پیش آمده و دست دوستی و رفاقت به من دادند. به گونه‌ای که سال بی‌نظیری را با هم سپری کردیم.
گاهی آقای مدیر، پشت درِ کلاس گوش می‌ایستاد. یک‌بار خودش به من گفت:« باورم نمیشه که یه معلم تازه کار‍ِ، این بچه های افسار گسیخته‌ رو مهار کرده باشه.»
دروس را به شکل نمایش تدریس می‌کردم و دانش‌آموزان نیز با شور و اشتیاق اجرا کرده و ملکه‌ی ذهن‌شان می‌شد. اما هر بار که نوبت به احمد اسفندیاری می‌رسید تا نقش خود را ایفا کند و درس را پاسخ دهد، استرس تمام وجودش را فرا گرفته و به لکنت می‌افتاد. به همین دلیل او را آزار نداده و بعد از پایان زنگ، چنددقیقه بیشتر مانده‌ و با هم کار می‌کردیم.
زنگ‌های تفریح، از پشت پنجره اتاقِ معلمان، او را می‌پاییدم؛ او همیشه کنار در ورودی راهرو می‌ایستاد و به ندرت بین بچه‌ها می‌رفت. از بوفه خوراکی نمی‌خرید. نان خالی بیاتی را سق می‌زد. اغلب اوقات به بهانه‌ی خریدِ خوراکی از بوفه، صدایش می‌زدم تا نیمی از آن را به او بدهم. یا گاهی به عنوان جایزه، کل کلاس را به شکلات، بیسکویت یا بستنی مهمان می‌کردم.
– خ….ا…نم.
– جانم بگو‌احمد، چیزی شده؟
چانه‌اش می‌لرزید، دستان خود را پشت کمرش پنهان کرده بود.
با نوک انگشتانم سرِ تراشیده‌اش را که مثل سمباده زبر شده بود، به أرامی  نوازش دادم.

سرش را بلند کرد و به من خیره شد. چشمانش برق می‌زدند. بریده بریده گفت:« خا…نم….روز…تون … مبارک.»
او دستان کارکرده‌‌ی خود را  که سیاهی روغن موتور، لای انگشتان و ناخن‌هایش کبره بسته بود،  به سویم دراز کرد و بسته‌ای به من داد. سپس بی‌درنگ برگشت، سرجای خود نشست و سرش را به زیر انداخت‌.

وقتی به بهانه‌ی پیشرفت تحصیلی، مدرسه به او یک کتانی جایزه داد، احمد روز بعد با همان کتانی پاره ظاهر شد. پرسیدم :«چرا کتونی نو رو نپوشیدی» گفت:« دادم به خواهرم، چون کتونی او از من پاره‌تر بود.»
من مردی را پیش روی خود می‌دیدم که علی‌رغم قامتِ کوچکش، دلی بزرگ و غیرتی ستودنی داشت.
به بسته نگاه کردم‌. کاغذ رنگی زرد لول شده‌ای که با خطوط خودکار قرمز پیامی صمیمی از احمد را به همراه داشت. ‌« خانم چراغی خیلی شما را دوست دارم. حتی وقتی که خسته‌ هستم، بخاطر شما به مدرسه می‌آیم.
روزتان مبارک.»
کلاس ناگهان در سکوتی عمیق فرو رفت.  بچه ها که حسِ کنجکاوی‌شان گل کرده بود، با چشمان گرد شده، سرک می کشیدند تا هدیه احمد را ببینند. بسته را روی میز گذاشتم. صدای پچ‌پچ‌ آن‌ها را می‌شنیدم. یکی در میان می‌گفتند« خانم چرا بازش نمی‌کنید؟».
– مگه قرار نبود فقط گل یا کتاب بیاریم. چرا اسفندیاری چیز دیگه‌ای آورده؟
حسین که مانند یک گونی سنگین روی نیمکت وا رفته بود، از ته کلاس گفت:« خانم، خانم بازش کنید.»
احمد با چشمان نگران و مشوش مرا می‌نگریست.
با ضرباتِ نوک خودکار بر میز، بچه‌ها را ساکت کرده و گفتم :« صبر کنید، مگه بسته‌های شمارو باز کردم‌؟ به نوبت باز می‌کنم.»
دوباره حسین مزه پراند:« آسیاب به نوبت.»
چند روز قبل امین یارقلی سر کلاس به من گفت:« خانم پس فردا با وانت بیایید مدرسه.»
-چرا اون وقت؟
-آخه خانم‌ قراره یه عالمه کادو بگیرید.
-آها چقدر خوب شد که گفتی‌ و حالا خوب گوش کنید. بچه‌ها لطفا هیچ کدوم برای من هدیه نیارید، چون نمی‌پذیریم و بعد دلخور می‌شید.
افشین ابراهیمی که شاگرد اول کلاس بود و خودش را خیلی قبول داشت، گفت:« اجازه خانم نمیشه که روز معلمه، می‌خوایم جشن بگیریم!»

و بچه ها یکی یکی شروع کردند به اظهار نظر و اعتراض‌.
– اِ خانم آخه ما خریدیم.
-همه‌ی شاگردا به معلماشون کادو میدن، چی میشه مگه؟
– خانم‌ نمیشه حالا قبول کنید ؟
– آره خانم تروخدا.
– اجازه خانم، کلاس چهارم ب هم برای خانم علیپور کادو خریدن.
– تازه خانم‌، ما که شمارو بیشتر دوست داریم، چرا نخریم‌؟
– آره خانم‌، تازه شما جوونید، خوش اخلاقید، اما خانم علی‌پور پیره، بداخلاقه.

همهمه و سرو صدای بچه‌ها و اعتراضشان به‌ خاطرِ هدیه بلند شده بود.
– بچه‌ها، ساکت! ساکت! اولاً، این چه طرز صحبت کردنه؟ خانم علیپور پیر و بداخلاقه، یعنی چی؟ دیگه تکرار نشه و ضمناً گوش کنید چی می‌گم، من به هیچ عنوان هدیه قبول نمی‌کنم. خودتون و خانواده‌تون رو به زحمت نندازید.» بچه ها ساکت و دلخور با لب و لوچه‌ی آویزان  به من نگاه می‌کردند.
حامد امن‌زاده که نیمکت جلو و روبروی میز من نشسته بود، انگشتش را بالا گرفت.
– اجازه؟
– بله، بگو.
– خانم لااقل می‌تونیم گل یا کتاب بیاریم؟
هنوز جواب نداده بودم که دوباره هیاهو شد.
– آره خانم راست میگه.
– خانم تروخدا قبول کنید دیگه.
– اجازه خانم، دیگه گل یا کتاب که کادو نیست.
داشتم سرسام می‌گرفتم، سرم را بین دو دستم قرار داده و شقیه‌هایم را مالیدم‌.
شهرام یوسفی، مبصر کلاس، با قد و قامتی درشت و گوش‌هایی که زاویه‌شان نسبت به جمجمه بیشتر بود و به آن‌ها بلبله گوش می‌گفتند، بچه‌ها را به سکوت دعوت کرد.
– هیس بچه ها، مگه نمی بیند خانم سرش درد گرفته؟ ساکت باشید دیگه.
بچه‌ها دست به سینه نشسته و به من خیره شده بودند. دلم می‌خواست تک‌تک آن‌ها را در آغوش بگیرم و ببوسم. آن چهره‌های معصوم و صمیمی به من قوت قلب می‌دادند و من از آن‌ها سرشار از انرژی می‌شدم. از چشم‌هایشان راستی و عشق می‌بارید. کلاس در سکوت پرپر می‌زد و من صدای تپش قلب‌هایشان را می شنیدم‌‌. سی جفت چشم به من خیره شده و نگاه من هم روی چهره‌های ساده و صمیمی آن‌ها زوم شده بود.  
– بچه‌ها می‌دونید که خیلی دوستتون دارم.
مرتضی حسینی که ردیف وسط یکی مانده به آخر کلاس می‌نشست، پوستی روشن و چشمان عسلی ریزی داشت،  ریز نقش و تیز و زبل بود. مثل فرفره جابجا می‌شد. بچه ها صدایش می‌زدند«آقا موشه » انگشتش را بالا آورد‌.
– اجازه خانم
– جانم
یعنی از محمد و علی هم ما رو بیشتر دوست دارید؟
خنده‌ام گرفت.‌ محمد پسر سه ساله‌ام و علی پسر یکساله‌ام را می‌گفت.

به طرفش رفتم سر صیقلی‌اش‌ را بوسیدم.سلمان بلند شد و ریشخندی زد و گفت:« آخه خنگِ خدا، مگه میشه خانم مارو از بچه‌هاش بیشتر دوست داشته باشه.؟ حسین هم ادامه داد:« خنگه دیگه.» دوباره همهمه درگرفت. برای ساکت کردن آن‌ها دست‌هایم را به‌هم زدم و گفتم:« بچه ها من همه تونو خیلی دوست دارم، نمی‌تونم بگم چقدر، ولی قابل شمارش نیست. حالا بیایید توی دایره دوستی.» همه‌ی بچه‌ها جمع شدند و دور من حلقه زدند و من تک‌تکشان را بغل کردم‌. اسم این را گذاشته بودیم دایره دوستی. روی میزم پر بود از گل‌ها و کتابهایی که با دقت و ظرافت درکاغذ کادوهای رنگارنگ پیچیده شده بودند، جز یک بسته‌ی لول شده در کاغذ رنگی چروک. یوسف را فرستادم سطل آبی بیاورد تا گلها را درون آن بگذارم. بچه‌ها ساکت نشسته بودند. بسته‌ها را یکی‌یکی باز کردم. حدود بیست و پنج تا کتاب بود و چند دسته گل. داخل صفحه اول هر کتاب جمله‌ای نوشته و نامشان را همراه تاریخ، زیر آن امضا کرده بودند. – به بهترین معلم دنیا، ۱۲اردیبهشت  ۱۳۶۵. افشین ایراهیمی – تقدیم به معلم خوبم.خیلی دوستتان دارم، مرتضی حسینی -خانم یه دونه‌اید ، روزتان مبارک .حسین امیری دوستدار شما ۱۳۶۵/۲/۱۲ -دعا می‌کنم سال دیگه هم معلم ما باشید. یوسف خالدی ۱۲ اردیبهشت ۶۵ -خانم شما بهترین معلم جهان هستید‌. از حالا تا آخر دنیا دوستتان دارم‌، سلمان حیدری. ۱۲اردببهشت۱۳۶۵ و….. هرکدامشان با جمله‌ای روز معلم را تبریک گفته بودند. در حال باز کردن بسته‌ها و خواندن جمله های روی کتاب‌ها بودم که زنگ تفریح به صدا در آمد و بچه ها با شور‌ و هیجان بیرون دویدند. نگاهم روی بسته‌‌ی احمد اسفندیاری بی‌حرکت مانده بود. طوری نفس می‌کشیدم که گویی کلاس از هوا خالی شده. فکرِ نازکِ غمناکی ذهنم را احاطه کرده بود. بسته را برداشتم‌‌. آنقدر دورش را چسب زده بود که بسختی باز می‌شد‌. حال غریبی داشتم. انگار قلبم داشت از قفسه‌ی سینه ام بیرون می‌زد. چسب‌های دور کاغذ رنگی را با نوک خودکار پاره کردم و در میان کاغذهای چاک خورده، چیزی دیدم که ضربان قلبم را تندتر کرد و اشک در چشمانم حلقه زد و روی گونه‌هایم سُرید‌. هدیه‌ی احمد، بخشی از دارایی‌های اندک او برای نوشتنِ تکالیفش بود. خودکارهای نیمه‌کاره‌ی آبی و قرمزی که با آن‌ها می‌نوشت، با دقت در کاغذ رنگی پیچیده و به من اهدا کرده بود، روی آن با خطی کج و کوله نوشته بود: ‘اجازه خانم! این هدیه از طرف من است.  بی‌زحمت قبول کنید.  شما خیلی مهربان هستید. روزتان مبارک. احمد اسفندیاری. دوازده اردیبهشت ۱۳۶۵. کلاس دور سرم چرخید. روی صندلی نشستم و خودکارهای احمد را در دستم فشردم‌. چهره‌‌ی زردِ هم‌چون خزانِ او در نظرم نشست. زنگ تفریح به پایان رسید و دانش‌آموزان یکی پس از دیگری به کلاس بازگشتند. من کنار پنجره ایستاده بودم،. نگاهم در حیاط جا مانده بود، ولی ذهنم در همهمه ای از افکارِ پریشان دست و پا می‌زد. هنوز همه کاملا سر جایشان قرار نگرفته بودند که با صدای افشین، از پنجره و غوغای درونم جدا شدم. -خانم اجازه، کادوی اسفندیاری رو باز کردید؟ در حالی‌که خودکارهای احمد را در دستم می فشردم‌، روبروی بچه‌ها ایستادم. – بله باز کردم، اما  قبل از این‌که هدیه احمد را به شماها نشون بدم، می‌خوام قصه‌ای براتون تعریف کنم. واژه‌ی قصه و نمایش، مانند جادو عمل می‌کرد. بچه ها در یک چشم به هم زدن، ساکت و دست به سینه نشسته و سراپا گوش شدند. شهرام گفت:« خانم بعدش همین قصه رو میشه بازی کنیم ؟ جواب دادم « آره، چرا که نه.» صدای هورای بچه‌ها در فضا پیچید. – روزی روزگاری یه خانواده هفت نفره با عشق و صمیمیت در کنار هم زندگی می‌کردند. پدر خانواده مردی سخت کوش و مهربون و مادر هم زنی دلسوز و صرفه جو بود که خانه‌داری کرده و از بچه‌ها مراقبت می‌کرد. پنج تا بچه‌ی قد و نیم‌قد داشتن. دوتا از این بچه‌ها مدرسه می‌رفتن. یکی‌شون دختر هشت ساله بود و اون یکی پسر ده ساله. اما یک روز ناگهان، اتفاقی برای این خانواده‌ی خوشبخت افتاد. پدر که ستون خانواده بود، توسط یه راننده‌ی بی‌احتیاط زیر گرفته شد و جون خودش رو از دست داد. آن راننده‌ی از خدا بی‌خبر هم فرار کرد. این فاجعه، غمی بزرگ تو دل‌ِ اونا نشوند – اخی چه بد. -خدا بیامرزدش. -چه راننده‌ای بی‌شعوری بود. – بچه‌هاش خیلی ناراحت شدن؟ – خانم اجازه پلیس پیداش نکرد؟ -حتما بچه‌هاش کلی گریه کردن. – خانم اجازه چند ساله بود؟ -چقدر ناراحت شدم. – بیچاره بچه‌ها بی بابا شدن.   بچه‌ها که تا عمق فاجعه‌ را درک کرده بودند، احساسات و عواطف خود را بروز می‌دادند. -بچه‌ها ساکت. اگر قرار باشه لابلای قصه حرف بزنید یادم میره چی باید بگم .کجا بودم‌، آهان، پدر خانواده از دنیا میره.  متاسفانه چون شغل آزاد داشت و سر ساختمون کار می‌کرد و بیمه نبود. یعنی حقوق ثابت نداشت و بعد از مرگش خانواده‌ش دچار مشکل میشن. دیگه کسی نبود خرج خونه رو تامین کنه. مادر مونده بود با پنج تا بچه قد و نیم قد. بچه بزرگ این خانواده هم فقط ده سال داشت. دقیقا هم سن و سال شماها و بچه های دیگه به ترتیب هشت ساله، شش ساله، سه ساله و بچه آخری هم شیرخواره بود.
یوسف خالدی زیر لب گفت:« حالا چرا این‌قدر بچه داشت؟
– آخه عزیزم بعضی از خانواده ها خیلی بچه دوست دارن.
حسین بلند شد و گفت:«اجازه خانم مادر بزرگم میگه بچه روزیش رو با خودش میاره، آخه اجازه خانم عمه‌مون گریه می‌کرد و می‌گفت:« بچه نمی‌خوام کی می‌خواد خرجش رو بده؟» مادر بزرگم بهش گفت:« غصه نخور روزیش رو خدا میده.» خانم چطوری میده؟
-بچه‌ها سرِ فرصت در این مورد صحبت می‌کنیم. اما خلاصه بگم که این یه باور اعتقادیه که میگن؛ خداوند روزی هر کسی رو مقدر کرده و هر کودکی که به دنیا میاد، روزیش هم فراهم میشه.
خب بچه ها می‌گفتم، وقتی پدر این خانواده از دنیا رفت، مادر با وجود مشکلات زیاد، تصمیم می‌گیره که برای تأمین اجاره و سیر کردن شکم بچه‌هاش  کار پیدا کنه. از اونجا هم که کار رو
عار نمی‌دونست، به‌عنوان خدمتکار توی خونه‌ها شروع به کار کرد. کار سختی بود، اما با عشقی که به بچه‌هاش داشت، سختی رو به جون خرید.
علی قلیزاده که تا آن موقع ساکت نشسته و دستش را زیر چانه گذاشته بود، پرسید:« خانم اجازه اون وقت اون خانومه که رفت سر کار، کی از بچه‌هاش مواظبت کرد؟»
– بچه شیرخور رو می‌بست به پشتش و اون دختربچه‌ی هشت ساله، هم درس می‌خوند و هم از بقیه بچه ها مراقبت می کرد.
امید راد، بچه‌ی پیش فعال کلاس، گفت:«خانم بهشون خیلی سخت می‌گذشت ؟
پارسا طاهری عینکش را روی دماغش جابجا کرد و گفت:« آره دیگه عقلت کجا رفته، وقتی بابا نباشه، سخت میشه دیگه، پول ندارن، بابا پول در میاره.»
بچه ها کاملا همذات پنداری می‌کردند. گفتم:« بچه‌ها اجازه بدین قصه رو تموم کنم، بعد سوال کنید و اما بگم از اون پسر ده ساله، دلش طاقت نیاورد و غیرتش قبول نکرد که فقط مادرش نان آورِخونه باشه، به‌خاطر همین کار پیدا کرد و رفت سر کار، اما چون نمی‌خواست از درس و مشق عقب بیفته، صبح‌ها درس می‌خوند و بعد از ظهر‌ها از مدرسه به میکانیکی می‌رفت، شاگردی و پادویی می‌کرد تا بتونه همراه مادرش خرج خونه و خونواده رو در بیاره.»
یعنی یه جورایی روزش رو بین کتاباش و ابزارا تقسیم می‌کرد. بخاطر همین همه‌ش خسته بود و مرتب سر کلاس چرت می‌زد. آخه طفلکی از مدرسه می‌رفت تعمیرگاه و تا آخر شب سرپا بود. حالا به نظر شما اسم این پسر رو که دقیقا هم سن و سال شماهاس، چی باید بذاریم‌؟ شما هر کدومتون وقتی از مدرسه به خونه بر می‌گردید، غذاتون گرم  و آماده‌س، پدر و مادرتون کنارتونن. پول تو جیبی، مهمونی، سفر، سینما، گردش و غیره،  همه سر جاشه اما بازم غر می‌زنید. ولی اون پسر، باید پدری بکنه. یعنی به‌عنوان بابا برای بچه‌های کوچیکتر از خودش، خرید کنه و حواسش به اونا باشه.»
بچه ها که تحت تاثیر قرار گرفته بودند. شروع کردند به همدردی.
-خانم خیلی سخت میشه، هم کار کنه هم درس بخونه.
-آره خانم‌  اون پسره اصن وقت نمیکنه  درس بخونه، چون همه ش سر کاره.
-خانم‌واقعنی؟ چطوری کار میکنه؟
– بیچاره چه گیری کرده ، باباش مرده و گرفتار شده.
-اما خانم حالا که فکرش رو می‌کنم می‌بینم چقدر از ماها قوی تره.
– خدایی سخته.
– خانم شما میشناسیدش؟
احمد اسفندیاری که خون به صورتش دویده و گونه‌هایش به سرخی گراییده بود، ناآرام و بی‌قرار مرا نگاه می‌کرد.
بچه ها را ساکت کرده و گفتم:« چند تا اسم می‌گم، بگید این پسر رو چی باید صدا کنیم .قهرمان، فداکار، شجاع، باغیرت ، متعهد ، مهربون، ….»
هنوز حرفم تمام نشده بود که جار و جنجال‌بچه ها بلند شد و هر کس اسمی را با صدای بلند تکرار می‌کرد، اما قهرمان از همه واضح تر و بلندتر بود. بچه‌ها را به آرامش دعوت کردم.
– خب بچه ها اگر بگم همه‌مون این پسر قهرمان را می‌شناسیم، چی میگید؟
بچه ها یک‌صدا گفتند:« می شناسیم ؟»
– بله همه‌مون اونو می‌شناسیم.
بچه ها با تعجب به همدیگر نگاه کردند. 
احمد با چشمانی مضطرب به من خیره ماند.
-احمد اسفندیاری بیا اینجا.
یک‌باره کلاس در بند سکوتی سنگین اسیر شد. احمد اسفندیاری که مات و مبهوت به من نگاه می‌کرد، نیم خیز شد. اما دوباره سر جای خود نشست و سرش را روی میز گذاشت‌. صدای هق‌هق گریه‌اش در کلاس پیچید. بطرفش رفتم. دانش‌آموز کنار او که مثل خودش ساکت و آرام بود بلند شد و جایش را به من داد و من روی نیمکت کنار او نشستم، به آغوشش کشیدم. سرش را بوسیدم. اشک هایش را پاک کردم‌. بچه‌ها ساکت ایستاده بودند. صدایی از هیچ‌کس در نمی‌آمد.

فقط صدای گریه‌ی بلند احمد اسفندیاری در فضای کلاس طنین انداخته بود. یک‌باره مرتضی دم‌ گرفت. « قهرمان، قهرمان‌»
و بچه‌ها با او هم‌صدا شدند. صدای قهرمان، قهرمان، دیوارها و پنجره های کلاس را به لرزه در آورد و در فضا منتشر شد.  احمد را به جلوی کلاس آوردم. او صورت خود را بین دستانش پنهان کرده بود و اشک از لابلای انگشتان سیاهش سُر می‌خورد و روی روپوش پراز لکه‌اش فرو‌ می‌چکید. بچه‌ها از پشت نیمکت‌ها بیرون جسته و دور ما حلقه زدند. حلقه‌ی دوستی…

حسین نیم خیز شد و احمد اسفندیاری را مانند کسی که از میدان کارزار سربلند و پیروز آمده باشد، بلند کرد، بر دوش خود نشاند و از کلاس بیرون رفت. همه باهم به سمت حیاط رفتیم. صدای قهرمان قهرمان در فضای مدرسه طنین انداز شد. آن‌ها دور حیاط می‌چرخیدند و من در حالی‌که اشک در چشمخانه‌ام‌ حلقه زده بود، خودکارهای نیمه کاره آبی و قرمز را در دست
می‌فشردم‌.

فرشته چراغی
داستانی بر اساس واقعیت

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید