مژگان قمری – دربند


سوسویِ نور آفتاب از پنجره عبور کرد و به محض آن که غلتید، چشم هایش را زد! شتاب‌زده و با هیجان روی تخت نشست. دو سالی بود که این گونه از خواب بیدار می‌شد. مثل همیشه خواب بد دیده بود. خواب‌هایش سر و ته نداشت. مدام یا در حال سقوط بود و یا اینکه پایِ چوبه‌‌ی دار در حال التماس کردن! گاهی اوقات می‌دید در سینک آشپزخانه، صدها موش را سَر بُریده بودند و سینک لبریز از خون می‌شد! این خواب‌های پراکنده‌ی بی‌مفهوم در ذهن او، باعث عذاب بود! آرام لحاف را کنار زد، تَنِ خسته را از تختخواب جدا کرد. به سمتِ پنجره رفت، پرده را کنار زد و از شیشه‌ی قدیِ اتاق خیابان را نگاه کرد که پوشیده از برف بود. با دیدنِ برف، انگاری خاطراتی خاص برایش تداعی شد. حس خنکی آن، کمی از آتشِ تنش را کاهش داد. نگاهش به گنجشک‌های سرمازده افتاد، چقدر دلش سوخت. ای‌کاش برای آنها لانه‌ای می‌ساخت. پرندگانِ فراری از برف، در جهت‌های مخالف در حال پرواز بودند. صدای عبور یک موتوری او را بیشتر به پنجره چسباند. دختری ترکِ موتور نشسته و خندان پسر را در آغوش گرفته بود با دیدن این صحنه حس خاصی به او دست نداد. صدای دمپایی‌ راحتی‌اش آستانه‌ی صبرِ پارکت‌ها را بهم زد. از پله‌ها پایین رفت. با دیدن تلویزیونِ روشن، یادش آمد که دیشب آن را خاموش نکرده است. سرش را به علامت تاسف تکان داد. نگاهش به سمت جعبه‌ی قرص‌هایش رفت. ورق‌های قرص‌ها هنوز روی میز بود و قرص‌های جدا شده در کنار لیوانِ آب! پس قرص‌ها را هم دیشب نخورده بود! صدای تیک‌تاکِ ساعت دیواری زمان را یادآوری کرد. وارد آشپزخانه شد به سمت دستگاه قهوه ساز حرکت کرد و دگمه‌ی آن را فشرد بعد به طرفِ میز قدم برداشت، ماگ را زیر دستگاه گذاشت و هجوم کف شادیِ قهوه‌ی آزاد شده را دید، لبخند کنج لبش شکل گرفت. بوی عطرِ قهوه فضا را پُر کرد. قبل از خوردنِ قهوه، لباس‌های گرم پوشید. یک لحظه حس کرد سرمای زیادی در خانه وجود دارد. نگاهش به پنجره نشست، آن هم باز مانده بود. فورا آن را بست! 
امروز پنج‌شنبه، هفتم دیماه، ساعت ده صبح باید به کلینیک برود.
تقریبا هر ماه سر ساعت می‌رود. قهوه را نوشید و با برداشتنِ پالتو و شال‌گردن از خانه خارج شد. پشت فرمان ماشین نشست، استارت زد، بخاری را روشن کرد. نگاهش به دانه‌های برف افتاد، شیشه را پایین داد هجوم هوای سرد، روحش را نوازش داد و کمی آرامش به جانش تزریق شد. دست‌هایش را به سوی دانه‌های برف دراز و تعدادی از آنها را در مُشتش اسیر کرد. دستش را داخل آورد، شیشه را بالا داد و شروع به رانندگی کرد.  کسی حالِ خرابِ او را درک نمی‌کرد. ناامید از زندگی و دور از کل جهان مانده بود.
برف در حال باریدن و سفید کردن همه جا بود. وقتی برف می‌بارد یعنی خداوند صداقت و پاکی را به ما هدیه می‌دهد. برف شاید کلام آخری باشد برای بی‌برگی شاخه‌های درختان! صدای لرزش موبایل او را از خیال بیرون آورد. با دیدن شماره و اسمِ آشنا، آیکون سبز را لمس کرد.
– سلام خانوم احمدی! صبح برفی‌تون بخیر! تو مسیرم، نزدیک کلینیک!
خانم احمدی، منشی دکتر قانع، دکتری که هر ماه پیش او می‌رود تا شاید داروها اثر درمانی برای فراموشی(Amnesia) * داشته باشد.
– سلام جناب، خوبین شما؟ تماس گرفتم که بگم امروز مطب تعطیله، دکتر قانع نمیان!
بدون آنکه منتظر خداحافظی باشد تماس را قطع کرد. بعد از چهار راه اول، بالاتر از میدان صنعت ماشین را نزدیک مسجد گذاشت و به سمت پارک حرکت کرد. هاتف با خودش زمزمه کرد:《 شاید با رفتن میان برف، کمی از تنش‌های وجودم به لطفِ طبیعتِ برف، آرام گیرد!》
همه در سمت راست او مشغول برف بازی و پرتاب گلوله‌ برفی بودند. از ماشین پیاده شد، پالتو را بر تَن کرد، یقه‌ی آن را بالا کشید. آرام آرام قدم برداشت تا سُر نخورد! برف‌های تازه، زیر پاهایش، کِرت کِرت صدا دادند. گونه‌هایش از سرما سرخ شد، سَرِ خود را تا حدِ ممکن در یقه فرو برد و دست‌هایش را در جیبِ پالتو فشرد. انگاری سرما به استخوانش رسیده باشد. هوا از دهانش خارج شد. هوایِ خارج شده شبیهِ دودِ سفید رنگ بود. به طرف پسر و دختر جوانی حرکت کرد، آنها مشغول ساختنِ آدم برفی بودند چند لحظه‌ی بعد، دختر جوان شال گردن خودش را دور گردن آدم برفی انداخت! پسر هم دو تا سنگ کوچک برداشت تا بعنوان چشم برای آدم برفی بگذارد. هاتف نزدیک شد و گفت:
– چشم نزار براش! یه عمر خیره می‌مونه به جایِ پاهات! وقتی که تنهاش میزاری و میری!
دختر در حال گذاشتنِ کلاه رویِ سَرِ آدم برفی بود با این حرفِ هاتف، هر دو نفر دست‌هایشان معلق در هوا ماند!
ناگهان گلوله‌ برفی به صورت خورد. شوکه شد، صورتش را برگرداند تا پرتاب کننده را پیدا کند که همان لحظه صدای پیامک گوشی بلند شد. فکر کرد شاید منشی پیام داده تا نوبت جدید را گوشزد کند. گوشی را باز کرد، پیامک از یک خطِ ناشناس بود.
– بیا اون طرفِ خیابون!با تعجب اطراف را نگاه کرد حتی آن سمت خیابان که پاساژ نور قرار داشت را هم از نظر گذراند. دوباره صدای پیامک بلند شد.
– بیا دیگه! چرا معطلی؟
پس طرف او را دیده بود، او را می‌شناخت! به سرعت و هراسان عرض خیابان را طی کرد کنار دکه‌ی ذرت مکزیکی، شخصی پشت به او ایستاده را دید! بدون آنکه صدا بزند وجودش را حس کرد، آن مرد ناگهان به سمت او برگشت!
– یا خداا! اینکه منم! چقدر ما شبیهیم، مگه میشه؟
آن مرد به او نگاه کرد، خندید و شال‌گردن را از صورت و گردنش پایین کشید و هاتف سوختگیِ صورتِ آن مرد را دید! به لباس‌های پاره و مندرس او خیره شد. هیچ حرفی مابین آنها زده نشد! زمان و مکان از حرکت ایستاد درک درستی از موقعیت حس نکرد. انگاری ناامیدی در آن لحظه بالای سرش با ذوق کشیک داده بود تا از دیوار مغزش بالا رود و رویِ تمرکزِ کلماتِ ذهنش، اُتراق کند! هاتف نگاهش را به آن مرد داد در چهره‌ی او دقیق شد همیشه چشم‌هایش مسلح به کلمات بودند ولی این بار نه! چشم در چشم هم بودند. مردی با صورتی سفید و استخوانی، زخم سوختگیِ کهنه در سمت راست، ته ریش‌های نامرتب، موهای خرمایی کوتاه، چشم‌هایی درشت و آبی، قدبلند… یک لحظه تمام این‌ها را در ذهنش مرور کرد چقدر شبیه خودش بود. هاتف تمامِ جراتش را در صدایِ بلندش جمع کرد و گفت:
– توو… کی هستی؟ توو منی؟!
مرد مقابل رویش هیچ جوابی به هاتف نداد. چند سالی بود که هاتف فکر می‌کرد کسی او را تعقیب می‌کند، هر بار این حس را به پزشکان متخصص توضیح می‌داد و هر کدام اسمی برای بیماری او می‌گذاشتند، دارویی می‌دادند ولی همیشه حضور یک سایه را حس کرده بود. سرما شدت گرفت و برف همچنان در حال باریدن! همیشه سکوت در برف برای هاتف سوال بود. شاید دانه‌های برف، امواج صوتی را جذب می‌کردند که همه جا سرشار از سکوت می‌شد. هیچ اثری از سرما نه در هاتف بود و نه در آن مَردِ صورت سوخته!  نیم‌رخ سوخته‌ی او دلش را به درد آورد. هاتف دستی میان موهای خرمایی خودش کشید و کلافه غرید:
– د حرف بزن لعنتی، چیزی بگو!
آن مرد نگاهی کرد و دستش را روی شانه‌های لرزان هاتف قرار داد. چشمانِ آبی و پوستِ سفیدش، سرما را بیشتر به جانِ هاتف کشاند.
لب گشود!
– از امروز آروم بگیر، اون فقط یک اتفاق بود و یک حادثه!
گرما به وجودِ هاتف نیشتر زد. دگمه‌ی اول پالتو را باز کرد، یقه را پایین کشید.
– از چی حرف می‌زنی؟ کدوم اتفاق؟
آن مرد صورت سوخته، رخ از هاتف برگرداند و سرش را به آسمان دوخت. اجازه داد تا برف روی سوختگی‌های صورت بنشیند.
– مردنِ ستاره! سوختگی روی صورتت!
حرف‌هایش را گفت و دیوانه‌وار شروع به خندیدن کرد. خنده‌هایش شبیه به یک تندبادِ گرم و ویران کننده در میانِ این برف بود بعد به وسطِ خیابان دوید! بی‌ آر‌ تیِ در حالِ حرکت مانع دیدن شد. هاتف هراسان به دنبال او دوید. برف‌ها نرم و تازه بودند ناگهان پاهایش سُر خورد و به دنبالِ آن صدای ترمز وحشتناکِ بی‌ آر‌ تی به گوش رسید. گرمیِ خون، تمامِ وجود یخ‌زده‌ی هاتف را گرم کرد. چند نفر را بالای سَرِ خود دید. نسیمی از سمت برف‌های نشسته بر روی زمین وزید به برهوت مغزِ هاتف! شاید شروعی باشد برای خروج از انزوای او!
《 زمان وفاداری رو ثابت می‌کنه قطعا زبان نه!》
باز هم این صدا در ذهنش مرور شد. صدای زنی که دلبرانه برای او از عشق می‌گفت! چهره‌ی زیبای او را به یاد آورد. هنوز عطرِ هوایش در سرش جا مانده بود. تازه بعد از گذشت دو سال، ستاره را به خاطر آورد. زمستان آرام بود، برف در حال باریدن! بی‌صدا، بی‌هیچ خشونتی برف‌های در حال رقصیدن روی زمین با تمامِ احساسِ پاک‌شان نشستند. عطر چایِ دارچین در عصرانه فضا را جذاب کرد. ستاره با یک سینی چایِ تازه دم آمد.
《 هاتف، دلم هوس باقالی پخته کرده!》
سرش را بالا آورد و در چشمان سیاهِ جادوییِ ستاره خیره شد. به موهای بلندِ رنگِ شبش نگاه کرد به اندامِ کمی فربه شده از بارداری و خیره ماند بر لب‌هایِ سرخِ اناریِ ستاره! خسته از کار آمده بود ولی گفت:
《 باشه، بریم دربند!》
صدای خنده‌های ستاره بلند شد. بعد از خوردن چای هر دو به راه افتادند. بوی چوبِ سوخته، انارِ ترک خورده‌ی جا مانده بر درخت، گاری‌هایی که باقالی پخته و لبو داشتند، بلال‌های سرخ شده در منقل زغالی؛ همه و همه صحنه‌ی خلقت را در این عصر زیباتر کرده بودند. هدف از آفرینش، عشق ورزیدن هست و بی‌هیچ کلامی، دلتنگ شدن برای یکدیگر…
ظرف باقالی را به دست ستاره داد.
《 وای هاتف، نگاه کن! برف… برف چقدر قشنگه!》
هوا خیلی سرد بود، از اینکه ستاره دچار سرماخوردگی شود، ترسید!
《 آره قشنگه! بیا زودتر برو تو ماشین تا سرما نخوردی!》
به محضِ نشستنِ هر دو داخل ماشین، ستاره گفت:

《 واقعا هوا سرده! چه شبی بشه امشب، خدا می‌دونه به چه ارتفاعی این برف می‌شینه!》
هاتف خنده‌ای کرد و گفت:
《 خب پس! خانومی هواشناسم بودین و ما نمی‌دونستیم!》
میان خنده‌ی هر دو، ستاره با انگشت به وسطِ جاده اشاره کرد.
《 اون لوله، اون لوله چیه وسطِ جاده؟》
هاتف پرسید:
《 کجا؟》
ستاره باقالی را داخل دهانش گذاشت و با دهانی پُر گفت:
《 اونجا، نزدیکِ پیچ!》
هاتف به خیالِ خودش کاری کرد کارستان! رفت آن را از وسطِ جاده بردارد تا موجب تصادف ماشین‌ها نشود، تا مانع از سقوط ماشین‌ها شود.
ولی غافل شد از تقدیر، تقدیری که تا دربند او را آورد تا… در… بند کُند جانش را، روزگارش را…
همیشه زمستان خاص است. زیباییِ زمستان به برفش هست و زیبایی برف هم به ساختنِ آدم برفیِ یک‌رنگ است ولی حالا تمامِ این زیبایی‌ها به رنگ خون نشست!
قصه‌ی آمدنِ انسان‌ها تا رفتن را باید کوتاه نوشت. چشم حسودِ روزگار طاقت عشق را نداشت. مرگ کنترل ماشین را در دست گرفت. درست در همان نزدیکیِ پیچ، فرمان ماشین به همراه لاستیک‌ها چرخید، لغزید و اتفاق افتاد آنچه که نباید! هاتف در آن شبِ سردِ برفی میانِ آرزوهایش جا ماند. گریه امانش را بریده بود. وسطِ آن شلوغی و صدای آژیر آمبولانس و بی‌سیم پلیس گیج شد.
《 جناب سروان، من نفهمیدم چی شده؟ بابا یکی‌ام به من توضیح بده آخه!》
سروان به دکتر آمبولانس اشاره کرد تا هاتف را روی برانکارد بگذارند بعد کنار او ایستاد و آرام گفت:
《 حدود یک‌ ساعت پیش ماشین حمل بار، که از قضا روغن موتور داشته به محض چرخش به راست، چند تا قوطی از بارش میفته! یه ۲۰۶ هم با سرعت میاد و اونا رو لِه می‌کنه! اون پسره توی تعمیرگاهِ اون دستِ خیابون، صحنه رو می‌بینه، اومده لوله رو گذاشته تا ماشینا از کنارش رد بشن متاسفانه برف بارید و روی روغنا رو پوشوند. اون وقت توام اومدی و لوله رو برداشتی!》
حالا دو سالی از حوالی آن شب گذشته و هاتف متحیر مانده بود که چرا باید ماشین طوری در روغن ریخته شده رویِ آسفالت بچرخد و آن قسمت که ستاره نشسته بود با کوه برخورد کند! تمامِ حافظه‌اش مثل نوارِ کاست، روی دور تند در حرکت قرار گرفت. دستی به خون پخش شده روی صورتش کشید، جای آن سوختگی را حس کرد. همان موقع صدای شادی و همهمه‌ی خانه‌ی پدری به گوشش رسید همان روزی که به خاطر پاگشاییِ عروسِ خان عمو، دیگ‌ها روی اجاق‌های هیزمی برپا شد. حیاط را شستند و درختان را آب‌پاشی کردند. هاتف به همراه بچه‌ها میان دیگ‌ها به شکل مارپیچ در حال دویدن بود، خیسی حیاط باعث شد سُر بخورد و صورتش با دیگِ خورشت قیمه برخورد کند، دیگ‌ها نور خورشید را چند برابر منعکس کرده بودند و او باز هم سُر خورده بود!

پایان


توضیحات:

فراموشی(Amnesia): فراموشی بیماری است که محدودیت سنی ندارد. در هر زمان می‌تواند بروز کند. عواملی مانند: زوال عقل، ضربه به سَر، سکته مغزی و تصادف که ناتوانی در به خاطر سپردن باشد. فراموشی با گذشت زمان بدتر نمی‌شود.


مژگان قمری
دربند

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید