سوفیا قدسی – شاید آنها فرشته بودند



شاید آنها فرشته بودند
(فصل اول)
شکست:
هاله خانم در اتاق را آرام باز کرد. صورتی درهم کشید و در حالی که دستمال گردگیری را تند تند جلو دماغش تکان می‌داد گفت: ” آقا بخدا خفه میشی. نمیدونم داخل این لامصب چیه که یه بند گوشه لًبته؟ “
همین‌طور که ریزریز غر میزد پنجره را باز و با دستمال سعی در بیرون راندن هوای دود گرفته‌ی اتاق کرد.
هاله خانم: ” این که نشد زندگی، هر روز خودتو تو این اتاق حبس میکنی، سیگار و هم با سیگار روشن میکنی. غذا هم که… “
نگاهی غمگین به سامان انداخت و سری تکان داد، آهی کشید و گفت: ” اینم که از ظاهرت. یه سرو صورتی صفا بده. “
همه‌ی صداها در اعماق مغزش پژواک می‌شد. می‌شنید و نمی‌شنید، می‌دید و نمی‌دید، کور شده بود، یا نمی‌خواست ببیند؟ از جلو اتاق آسمان که می‌گذشت چشمانش را می‌بست. روح سرگردانی را می‌مانست که در قفس تن، خودش را به در و دیوار می‌کوبید. طبق معمول همیشه خسته از مسیر طولی وعرضی خانه روی مبل ولو شد. کتابخانه‌ی دیواری همراه کتابهایی که با سلیقه‌ی وصف ناشدنی ناهید زنجیروار دست در دست هم گره کرده بودند و چیدمانی که زمانی برایش هوس‌انگیز بود و همیشه اورا به آغوش می‌طلبید، اکنون جز دیواری ناموزون و ناهماهنگ برایش مفهوم دیگری نداشت. تنها تلآلویی که چشمانش را مست و خمار می‌کرد، حلقه‌ی علفی سبزی که حالا درون شیشه، زرد و شکننده شده، اما همچنان روی قفسه بهترین ردیف را اشغال کرده بود. آرام شیشه را برداشت و داخل مبل فرو رفت. به یاد آورد که چطور با همین ساقه نازک علف روی تخته سنگ کوه آغری*از ناهید خواستگاری کرده بود. چشمانش را بست.
…………………………………………………………………
باد بهاری در ارتفاعات سوز بیشتری داشت. اکیپ بعد از یک پیاده‌روی چند ساعته برای استراحت اتراق کردند. ناهید عضو جدید گروه، بار دوم بود که با آنها همسفر شده واز همان نگاه اول قلب او راقلقلک داده بود. کاش مادرش بود و مثل همیشه می‌توانست حسش را با او در میان بگذارد، به او خیلی احتیاج داشت. نفس عمیقی کشید. ساقه‌ی درون دستش نرم شده بود. ناهید لیوان چای را جلو او گرفت و گفت: ” از دنیا به سامان!!! “
ساقه‌ی حلقه شده را انداخت، لیوان را از او گرفت و لبخندی تحویلش داد. ناهید کنارش نشست و در حالی که سعی داشت انگشتانش را با حرارت لیوان گرم کند گفت: ” چرا طبیعت گردی؟؟ “
برای حرف زدن با او دنبال هر بهانه‌ای می‌گشت. لیوان را کناری گذاشت و به ابرهای زیر پایش اشاره کرد و گفت: ” هیچ وقت فکر می‌کردی از بالا ابرها رو ببینی؟ همه برای دیدن ابرها سرشون رو بالا می‌گیرن، اما تو الان سرتو پایین می‌گیری! وقتی ابرها زیر پاته حس نزدیکی بیشتری به آسمون داری، دیگه مرزی نیست، میتونی ستاره‌ها رو بچینی، داخل خود خود فضایی! “
به ناهید نگاهی کرد و ادامه داد: ” تا حالا با پای برهنه روی زمین نمدار جنگل راه رفتی؟ وبدون اینکه منتظر جواب او باشد گفت: حس میکنی ریشه داری! حس امنیت! به تن درخت که دست میزنی احساس میکنی میتونی تا هزار سال سرپا بایستی! تا حالا داخل آب قدم زدی؟ پاتو روی سنگ‌فرشهای کف رود خونه گذاشتی؟ خنکای آب به مچ پاهات خورده؟ قشنگترینش اینه که در سکوت رودخونه غرق بشی! “
سامان دوربینش را روشن کرد و بعد از کمی جستجو آن را جلو ناهید گرفت وگفت: ” تا حالا یه حیوون رو از این فاصله دیدی؟ یه روباه، یه سنجاب؟ چقدر تونستی به یه هدهد نزدیک بشی؟ بعضی اوقات مجبوری ساعتها در یک حالت بمونی تا عجیب‌ترین و زیباترین صحنه رو به تصویر بکشی! داخل جنگل، روی کوه، اینجاهاست که خود واقعیت هستی! و این یعنی لذت، در کنار چیزهایی که گاهی با شادی، گاهی با غم، گاهی با شجاعت وحتی گاهی با ترس تجربه میکنی! “
ناهید فقط گوش می‌کرد. به یکباره بلند شد و گفت: ” به علاوه‌ی هوای پاک! ” لبخندی زد وچشمانش را بست، دستانش را به دو طرف باز کرد و شروع کرد به نفسهای عمیق کشیدن.
سامان ایستاد اما نمی‌توانست نفس بکشد. هر دَمَش به دیوار احساس قلبش برخورد می‌‌کرد و پای آن محو می‌شد. بازدمش، عطر شکوفه‌های گیلاس را در هوا پخش می‌کرد. حتی آذرخش چشمانش از پشت پلکهای بسته هم دل او را روشن می‌کرد. اولین بار بود که پرواز پروانه‌های تَه دلش را حس می‌کرد. اما می‌ترسید که شاید می‌خواهد جای خالی مادرش را با ناهید پر کند؟ در کشش بین دو راهی عقل و دلش، طاقت نیاورد و به ناگاه جلوی پای او زانو زد. ناهید بعد از چند نفس عمیق چشمانش را باز کرد و با تعجب به سامان و اطرافیانش نگریست. همه‌ی گروه با چشمانی ذوق زده، لبانی تا بنا گوش باز شده و دستانی گره کرده به آنها چشم دوخته بودند.
سامان مِن‌مِن‌کنان گفت: ” با من ازدواج می‌کنی؟ “
ناهید حیران نگاهش می‌کرد و صدای بله‌گویان آرام اطرافیانش را می‌شنید.


سامان روی زمین به دنبال چیزی می‌گشت. ساقه‌ی حلقه شده را پیدا کرد و جلو او گرفت وگفت: ” اینجا از این بهتر پیدا نکردم. قبول می‌کنی؟ “
صدای قهقهه ودست گروه آنها را به خودشان آورد. ناهید دست سامان را گرفت و از روی زمین بلند کرد. لبخند کشداری زد و سرش را به نشانه مثبت تکان داد. دستش را جلو آورد و گفت: ” این زیباترین حلقه‌ایه که تا حالا دیدم!! “
……………………………………………………………………………
هاله خانم: ” اوهوهو، اگه این زندگی رو آب ببره تو رو خواب می‌بره آقا. “
سامان آهی کشید، از روی مبل بلند شد و در حالی که شیشه‌ی قیمتی‌اش را سرجایش می‌گذاشت، گفت: ” مگه زندگی‌ای هم مونده که آب ببره؟ آب برد، آوار شد، کاش خواب بود. “
هاله خانم بلند گفت: ” نه آقا، تو زندگی شما نظر بوده، نظر. “
عادت داشت به ظن خودش قسمتهای مهم حرفهایش را دو بار تکرار کند. از کاهی که دوست داشت کوه بسازد.
همین طور که با تکیه به یک دستش با دست دیگرش در قابلمه را برمی‌داشت وبا قاشق مقداری از غذا را مزه‌مزه می‌کرد ادامه داد: ” این همه پول وثروت ویه وارث؟! خیلیها حسودی می‌کردن، اون از حاج خانم که یهویی افتاد و سر یه شکستگی لگن تموم کرد، اینم از تو. نور به قبرش بباره. “
نیم نگاهی به سامان انداخت و شعله زیر قابلمه را کم کرد و همین طور به حرف زدن ادامه داد: ” زن نازنینی بود، مادرتو می‌گم، مادرت. تو نبودی، یادمه آقا هم هر چی باهات تماس می‌گرفت جواب نمی‌دادی. حاج خانم چشمش نیمه باز موند، منتظر بود تو از در برسی. چشم به در تموم کرد. آخ زن بیچاره. “
سامان کلافه شده بود. حرفهای هاله خانم حرفهای تکراری هرروز بود. زنی مسن و فربه که در هر حالتی صدای هن وهن نفسهایش از هر نقطه‌ی خانه به گوش می‌رسید. خیلی اوقات هم دلسوزیهای مادرانه‌اش برای سامان سی و هشت ساله زیادی بود. زمانی همنشین مادرش بود و حالا نمی‌فهمید که چرا پدرش او را برای مراقبت از پسرش انتخاب کرده.
بدون توجه به ادامه‌ی صحبتهای هاله خانم به اتاق خوابش پناه برد. دلش سکوت می‌خواست، تا هر وقت که بغضش ترکید راحت هوار بکشد و به زمین و زمان بد و بیراه بگوید. تنها یادگاری مادرش که پیراهنی به رنگ زرشکی با گلهای ریز سفید و سورمه‌ای بود، از جعبه‌ی کوچکی بیرون آورد. پیراهن دیگر رایحه‌ی مادرش را نمی‌داد، بوی نا گرفته بود.هرچه عمیق‌تر می‌بویید کمتر مادرش را حس می‌کرد. عصبانی شد، آن را به گوشه‌ای پرت و با صدای بلند گریه کرد.
هاله خانم نفس‌زنان در اتاق را باز وبا وحشت به او وپیراهن گلوله شده نگاه کرد. سامان با عصبانیت فریاد زد: ” برو بیرون. “
هاله خانم با دستپاچگی در اتاق را بست. سری تکان داد و آرام به طرف آشپزخانه رفت.
صدای هق‌هق‌های سامان آرامتر شده بود. چشم از پیراهن مادرش برنمی‌داشت. به طرفش رفت آن را برداشت و روی تخت مچاله شد.
……………………………………………………………………..
نمی‌دانست چه مدت بود که تماس‌های پدرش را پاسخ نمی‌داد. حوصله‌ی حرفها ونصیحت‌های تکراری او را نداشت. بارها گفته بود به اداره‌ی شرکت علاقه‌ای ندارد اما گویا پدرش قصد پذیرفتن این موضوع را نداشت. لیکن اینبار تماسهای بی‌وقت پدرآشوبی در دلش به پا کرد. مانند همیشه صحبت نمی‌کرد، با صدایی لرزان وغضبناک، بلند گفت: ” چرا هر چی زنگ می‌زنم جواب نمی‌دی؟ “
با بی‌حوصلگی و کمی نگرانی گفت: ” بابا میدونی که تو جنگل وکوه سخت آنتن میده. جانم، باز چی شده؟ تو رو جان مامان اینجا دیگه راحتم بذار. “
انگار همین یک جمله کافی بود. بغض پدر ترکید وحین گریه خبر را داد.
سامان نمی‌توانست باور کند. تا قبل از حرکت به سمت مالزی مادر سرحال بود. در مغزش نمی‌‌گنجید سُرخوردن وشکستن لگن، منجر به مرگ او شده باشد. تا رسیدن به مادر زمان کِش می‌آمد. تمام طول بازگشت چهره‌‌ِ‌اش، لبخندهای ریزریزش، غمزه‌ی گونه‌اش، پیراهنهای گلدارش که دیوار دفاعی زیبایی بود بین او و پدرش جلو چشمان سامان آرام وبی‌صدا محو می‌شدند. تازه می‌خواست با او از عشق حرف بزند، از عاشقی، از دل دادن و دل گرفتن، از نگاههای خمار و موهای مجعد بلند مشکی که بادهای رَمَنده‌ی روی کوهها از به پرواز درآوردن آنها به خود می‌بالیدند. از ناهید!!!


مادر را مانند نو عروسی با پیراهن سفید اما بدون تاج گل روانه‌ی منزل جدیدش کردند. شعله‌های روح سوخته‌اش با هیچ آبی خاموش نمی‌شد. زمانی که از دستش لغزیده وفقط افسوس برایش باقی مانده بود. نصیحتهای پدر گاهی رنگ التماس و گاهی تهدید می‌گرفت. کسی را به غیر از یکدیگر برای دلداری دادن نداشتند. دو ماه بدون خنده‌های مادر، بدون دل‌نگرانیهای بی‌ربط و با ربطش گذشت. در آن خانه‌ی بزرگ فقط او بود و پدر، هاله خانم و آقا کاظم شوفِر. باید تصمیم می‌گرفت. دلش نمی‌آمد پدر را تنها بگذارد. روی تخت دراز کشیده بود و عکسهای چاپ شده‌اش از طبیعت و حیوانات را در مجله‌های خارجی نگاه می‌کرد. نفس عمیقی کشید. باید با پدرش مشورت می‌کرد. اینبار برای بیان تصمیماتش کسی بین آنها نبود تا میانه را با صلح وصفا به هم گره بزند. باید سازش و تصاحب دل پدرش را می‌آموخت. به طرف شرکت راه افتاد. پدر برای بازگشت سریع، او را به تمام کائنات قسم داد و سپس با تصمیمش موافقت کرد. وسایل سفر دو ماهه‌اش به مقصد کوه آغری را بست. گروه از دیدن دوباره‌ی او شادمان راه افتادند. دریغا که مادر، حجله‌ای برایش نبست و همراهی و دلبستگی بی‌قیمتش را با خود به تاریکی برد.
…………………………………………………………………………..
هاله خانم به دستور پدرش تمام قاب عکسهای اتاقها را برداشته و تنها روی برخی از دیوارها اثر کمرنگی از آنها باقی مانده بود. به شرکت پدرش هم نمی‌رفت. هفته‌ها از خانه بیرون نیامده و گاهی روزها خودش را در اتاق حبس می‌کرد. تلاش دوستانش هم برای تغییر روحیه‌اش بی‌نتیجه و به دیدن هرروزه‌ی هاله خانم عادت کرده بود. تنها ساعاتی از شب را برای خودش به تنهایی می‌گذراند، که آن هم با داروهای تجویز شده در خواب سپری می‌شد.
نیمه شب کورمال کورمال برای نوشیدن آب به آشپزخانه رفت. اما لیوان به ناگاه از دستش به زمین افتاد وبا صدای خنده‌ی کودکانه‌ای در هم آمیخت. فریاد زد: ” آسمان مواظب باش، این طرف نیا. “
هاله‌ی کودکی سرحال با خنده‌های بلند و پرانرژی از کنار او دوید وداخل اتاقش شد.
سامان بلافاصله دنبال او به طرف اتاق آسمان یورش برد. با سرعت در اتاق را باز کرد. سایه‌ی دخترک پشت تخت در حالی که جلو دهانش را گرفته بود وبی‌صدا می‌خندید، لرزه به اندامش انداخت.
……………………………………………………………………………
آسمان با نگاههای ملتمسانه به او گفت: ” بابا تورو خدا تو اون لیوان قشنگا به من آب بده! تورو خدا! “
سامان نگاهی به او وبعد نگاهی به ردیف لیوانهای چیده شده داخل کابینت انداخت و گفت: ” به شرط اینکه به مامان ناهید چیزی نگی. “
آسمان لبانش را به داخل جمع کرد و سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد. اما لیوان به دستان سامان نچسبید و از میان انگشتان آسمان هم سُرخورد و تکه‌هایش روی زمین، نگینی پخش شد.
برای لحظه‌ای هر دو مات ومبهوت به هم نگاه کردند. تمام ترس کودکانه‌ی آسمان از چشمانش به روی سامان پاشید. لبخندی زد و سریعتر از آسمان به خودش آمد و گفت: ” تکون نخور که پاهات زخمی میشه. “
آسمان با صدایی لرزان گفت: ” بابا حالا چه کار کنیم؟ مامان خیلی ناراحت میشه؟ “
سامان در حالی که با جاروی دستی سعی در جمع کردن خورده شیشه‌ها داشت سری تکان داد و با درماندگی گفت: ” فکر کنم باید عروسک چینیتو بدی به مامان. ” و همین طور که جارو می‌کرد زیر چشمی هم او را می‌پایید.
صدای قلب آسمان را می‌شنید. جلو‌ی او زانو زد و دستانش را گرفت، قبل از اینکه حرفی بزند آسمان با صدایی بغض‌آلود گفت: ” فکر می‌کنی این لیوان به اندازه‌ی عروسک چینی من واسه مامان مهم باشه؟ “
سامان با قهقه‌ای بلند محکم او را در آغوش کشید وگفت: ” تو از همه چیز این دنیا واسه مامان مهمتری!! “
آسمان با دو دست گردن سامان را محکم بغل کرد و با صدای بلند هردو شروع به خندیدن کردند. آسمان همان زهر قندی بود که در جام زندگیشان حل شد.
…………………………………………………………………………
روی تخت آسمان خودش را در آغوش کشید. اشک بی‌هیچ اراده‌ای از چشمانش جاری می‌شد. عروسک چینی آسمان را بین دستانش گرفته بود. نگاهی به اتاق انداخت، همه چیز مانند روز آخری بود که خانه را ترک کردند. مداد رنگی‌ها هر طرف اتاق به چشم می‌خورد. دفتر نقاشی با تصویر جنگل وچند حیوان دِفورمه و خورشیدی نارنجی وسط آسمانی آبی وبدون ابر. درک نمی‌کرد چرا فشار روی سینه‌اش کم نمی‌شود؟ چرا بغض در گلویش نمی‌شکند؟ نفهمید هق‌هق گریه‌هایش چگونه تبدیل به جیغ شد و با صدای رعد پاییزی در هم آمیخت.
…………………………………………………………………………….
سامان با چشمانی گرد شده به ناهید نگاه کرد وگفت: ” می‌دونی چی داری میگی؟ با این بچه خیلی سخته طبیعت گردی… “


ناهید سری تکان داد و بدون اینکه منتظر ادامه‌ی حرف سامان بماند گفت: ” مگه خودت نمی‌گفتی آسمان بزرگ بشه دوباره شروع ‌ می‌کنیم؟ هان؟ خب بزرگ شده دیگه!! “
سامان تعجبش بیشتر شد، گفت: ” ناهید، گفتم بزرگ بشه، این بچه سه سال بیشتر نداره؟ “
ناهید: ” سه سال و نیم!! “
سامان پوزخندی زد. ناهید بلافاصله ادامه داد: ” یه جای نزدیک، همین اطراف، ببین بهاره، هوا هم عالیه، می‌دونم تو هم دلت تنگ شده، برای راه رفتن روی سنگهای رودخونه، برای بوی خاک، برای… “
سامان قهقهه‌ای بلند سر داد، از روی صندلی بلند شد و به طرف ناهید رفت واو را در آغوش کشید. ناهید سه روز برای راضی کردن او از طرق مختلف وارد شد و سرانجام نتیجه را آن طور که می‌خواست بدست آورد. خوشحالی آسمان وصف ناشدنی بود. سوالات بی‌ربط وبا ربط او سامان را مجبور کرد تا تجربه‌ی دوازده سال طبیعت گردی‌اش را برای دختر سه سال ونیمه‌اش در یک هفته به زبان کودکانه توصیف کند وآسمان هر روز یک نقاشی طبق گفته‌های آنان می‌کشید. از خوشحالی سفر نه خودش می‌خوابید ونه می‌گذاشت آنها بخوابند.
به هیچ چیزی به غیر از سفر فکر نمی‌کردند. آسمان کوچکترین طبیعت گرد گروه وهمه به طور خاصی مواظب او بودند. درست زمانی که همه چیز به خوبی پیش می‌رفت وگروه خسته از سفر یک هفته‌ای هر کدام روی صندلی اتوبوس در خلسه‌ای وَجد‌آمیز فرو رفته بودند، کسی متوجه نشد، در یک لحظه چراغهای ماشین روبرو، شکستن شیشه‌ها، صدای جیغ وخون و همه به سبکی یک پر معلق در هوا…
……………………………………………………………………………
سامان عرق‌کرده ونفس‌زنان از خواب پرید. به سختی خود را از اتاق آسمان بیرون انداخت. هاله خانم با وحشت به او نگاه می‌کرد. بلافاصله لیوان آبی را که داخلش وِردهایی می‌خواند به دست او داد و با دلسوزی مادرانه‌اش گفت: ” بخدا هلاک شدی آقا. وقتی اومدم دیدم اتاق دخترت خوابت برده انگار دنیا رو به من دادن. با خودم گفتم خدا رو شکر بالاخره تموم شد. آخه از وقتی مرخص شدی اصلن داخل اون اتاق نرفتی. والا دکترا به حاج آقا گفته بودن اگه همه‌ی اتفاقات بد زندگیتو باور کنی احتمال اینکه بهتر بشی زیاده! “
سامان نیم نگاهی به هاله خانم انداخت و آرام گفت: ” یا اینکه بدتر؟ “
شانه‌ای بالا انداخت و به طرف اتاق رفت.
پالتوی سبز رنگ فوترَش* را پوشید وبدون توجه به فریادهای هاله خانم برای خوردن ناشتایی، در را پشت سرش بست. بی‌هدف در خیابانها قدم می‌زد. دیگر زمان برایش مهم نبود. نمی‌دانست چرا از خانه بیرون آمده. دلش می‌خواست آنقدر راه برود تا پاهایش بی‌حس شوند، تا دستانش به اندازه‌ی حسرتهایش کِش بیایند وآنها را روی زمین با خودش تا آخر دنیا بکشد، تا چشمهایش از شدت خیره ماندن به هیچ سفید شود. غمها او را تا مرز جنون برده بودند. خودش را جلو مهد کودک آسمان یافت. کودکان با دیدن او فریاد وحشت سر می‌دادند. اما او دنبال گمشده‌اش می‌گشت. روز بعد روی نیمکت پارک بازی، چشمش به دنبال آسمان هر سو را وجَب می‌کرد و این دور سلسله‌وار برای مدتها ادامه داشت. جست وخیز کودکان دیگر شادش نمی‌کرد. افسوس که فالها، دعاها و وِردهای هاله خانم هم هیچ اثری نداشت. روزی که پدر او را برای اولین بار بر مزار ناهید و آسمان برد، حس می‌کرد سیاهچاله‌ای در آن تکه از خاک باز شده وهر آنچه که برای او با ارزش است را می‌بلعد. توان ایستادن نداشت. در این چند ماه بعد از هوشیاریش بارها شکسته بود. نمی‌دانست آیا تکه‌هایش دیگر جایی برای بیشتر خُرد شدن دارند یا نه؟ کاش هیچ زمان از آن تونل بیرون نمی‌آمد. شاید ناهید و آسمان هم داخل آن حبس شده بودند؟ به آوار زندگیش صداهای جویده شدن مغزش هم اضافه شد. تمام بند بند وجودش آماده‌ی رفتن بود اما روحش را نیرویی در این بلاتکلیفی، معلق نگاه داشته بود. چرا جانش تمام نمی‌شد؟ چرا باید می‌بود و به تنهایی عذاب می‌کشید؟ مگر رفتن آنها به پیشنهاد ناهید نبود؟ مگر پدر التماس نکرده بود که آسمان نزد او بماند؟ تاوان چه چیزی را پس می‎‌داد؟ و دوباره در آبی سرنگ مهد کودک با رنگین کمانی هفت رنگ و دیوارهایی نقاشی شده از کودکان و حیوانات. چقدر زیبا بود، دو جهان درست شبیه به هم، ساده وبی‌ریا در دوست داشتن، در عشق ورزیدن بی حد و مرز.
دود سیگار را با ولع به داخل می‌کشید، با تکانهای ریزی افکارش را منسجم کرد. خانمی بطری آب به دست با نگرانی از او پرسید: ” آقا، آقا، حالتون خوبه؟ “
سامان سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد، بی‌مقدمه گفت: ” مهد کودک دخترمه! منتظرم تعطیل بشه ببرمش خونه! ”
-دخترتون؟ اسمش چیه؟ چرا من تا حالا ندیدمش؟ آخه من اینجا مربی هستم. ” به ساعتش نگاهی انداخت و ادامه داد: ” هنوز نیم ساعت تا تعطیلی بچه‌ها مونده. ” ونگاهی به ظاهر او انداخت.
سامان به در مهد خیره شد و گفت: ” آسمان! ” با سرش اشاره به در کرد و ادامه داد: ” همین‌قدر آبی و پر از رنگین‌کمان! “


– “چه اسم زیبایی، متاسفانه من نمی‌شناسمش، شاید کلاس دیگست؟ شما رو از پشت پنجره بارها دیدم. اما… ”
سامان سیگارش را به زمین انداخت ودر حالی که با غیظ زیر پا لِهش می‌کرد اجازه نداد ادامه‌ی حرفش را بزند و گفت: ” شما نمی‌شناسیدش. چون دیگه نیست. ” و به راه خود ادامه داد.
زن ایستاد ودور شدن او را تماشا کرد. آرام زیر لب گفت: ” متاسفم، درد بزرگیه. “
مغزش دیگر حوصله‌ی گذاشتن کلمات را کنار هم نداشت، سکوتش از همیشه بیشتر شده بود. به هیچ عنوان فکر نمی‌کرد که روزگار این‌چنین‌ سرنوشتی را برایش رقم بزند. همیشه خودش وناهید را با موهای جو گندمی در فصل تابستان روی صندلی‌های حصیری ایوان خانه پدری تصور می‌کرد که بچه‌های آسمان داخل استخر وسط حیاط مشغول شنا و شیطنت و آن دو گاهی نگران وگاهی خندان مشغول تماشای آنها هستند. اما زمانه به طرز غریبی با او گلاویز شده بود و اورا تا مرز جنون و خودکشی پیش می‌برد.
کنار مزار ناهید وآسمان دراز کشید و دستانش را بالا برد و آرام گفت: ” باشه من تسلیمم. شکست خوردم. زودتر تمومش کن. ” سوفیا
*آغری: کوه آغری یک سلسله از کوههای آتشفشانی در نقطه تقاطع مرزی ترکیه وایران وارمنستان واقع شده است. که به آرارات هم معروف است.
*فوتر: نوعی پارچه‌ی پشمی است که برای تهیه‌ی پالتو و پانچ از آن استفاده می‌شود.



شاید آنها فرشته بودند
(فصل دوم)
تلاش:
هاله خانم همین طور که عینک درشتش را به چشم زده بود و مشغول تمیز کردن عدس‌های داخل سینی بود با دلخوری گفت: ” دختر بیچاره چند دفعه اومده جلوی درخونه. بخدا مجبورم کردی چند بار دروغ بگم. خدا از سرتقصیراتم بگذره. دختر باوجَناتی هم هست.ماشا… بَرو رو هم داره، خدا به صاحبش ببخشه… “
اعضای بدنش مدتها بود که از مغزش اطاعت نمی‌کردند و درد مانند ماده‌ای سیال دورآن در چرخش بود. لنز دوربین را بین دو انگشت می‌چرخاند. دایره‌اش، او را به درون خود می‌کشید، صحبتهای هاله خانم گاهی تُن ریز می‌گرفت وگاهی بَم. سرش روی گردنش سنگینی می‌کرد، با بی‌رمقی به هاله خانم نگاه کرد. چشمانش، اما در چرخش متوالی ودایره‌وار محصور مانده بود. سرش روی دسته‌ی مبل افتاد. داخل تونلی آشنا با شتاب نور پیش می‌رفت.
…………………………………………………………………………
نور چراغهای ماشین روبرو، شکستن شیشه‌ها، صدای جیغ وخون، همه به سبکی یک پر معلق در هوا.
با ضربه‌ی محکمی به زمین برخورد کرد. درد مانند ماده‌ای سیال دور مغزش به گردش در‌آمد. آرام چشمانش را باز کرد، نسیم نجوا کنان در گوش برگها آواز می‌خواند و آنها را وادار به رقصیدن می‌کرد و نوری که از لابلایشان با چشمان او بازی می‌کرد. تن خیس علفها، بوی خاک نم کشیده و هوایی پر از دانه‌های قاصدک. به سختی از جا بلند شد. داغی خون روی صورتش تازه او را به خودش آورد، گیج و مبهوت به اطراف نگاه انداخت. به دنبال ناهید و آسمان قدم برداشت. صدای خروش آب او را به سمت خود می‌کشید. سرعت قدمهایش را بیشتر کرد. چیزی که به چشم می‌دید باورش نمی‌شد. زنی با بدنی که رگهای بنفش او از زیر پوست بلورینش نمایان و خرمن موهای سیاهش را به دور گردن انداخته بود و آب را به نرمی روی آنها می‌ریخت. طبق عادت همیشه با شتاب دنبال دوربینش، دست بر بدنش کشید. نمی‌خواست چشم از او بردارد، به سرعت سرش را برگرداند. تن شیشه‌ایش با حوله‌ای سپید مَستور شده بود و خرامان خرامان مسیر خاکی باریکی که دو سوی آن پر شده از گلهای خودروی وحشی، با بویی مست کننده را پیش می‌رفت.
سامان بی‌اختیار و با درد به دنبال او راه افتاد. کلبه‌ای چوبی با درو پنجره‌ای گنبدی شکل و سقفی شیب‌دارکه قسمتی از آن رو به جنگل وحشی و سمت دیگرش رو به رودخانه‌ای که دست مهربان خورشید پولکهای طلایی را روی آن دوخته بود. فضا ازبوی گل حسرت سفید* پر شده و تمام سرش را به جای درد اشغال کرده بود.
زن پیراهنی حریر با گلهایی درشت بهاری به رنگهای صورتی و قرمز که هاله‌ی کم‌جانی برای نمایان نشدن بدن ظریف او بود به تن کرده و با یک دست سینی که دو فنجان چوبی روی آن نفسشان را به سوی آسمان رها می‌کردند و با دست دیگر نرده‌ی کوتاه چوبی را گرفته وبا قدمهای شمرده از آن پایین می‌آمد.
زن: ” بیا نزدیکتر! نترس نمی‌خورمت! بیا اینو از دستم بگیر.” وبا سر به سینی اشاره کرد. “
سامان به اطرافش نگاهی انداخت و وقتی مطمئن شد که زن با اوست به سرعت سمتش رفت وسینی را گرفت.
زن: ” همین طوراینجا خشکت نزنه، بذار رو میز. ” و خودش روی نیمکت نشست.
زن خیره به او گفت: ” هوای اینجا شفا بخشه! فقط کافیه یک نفس عمیق بکشی. ” وچشمانش را بست و دمی گرفت.
سامان مانند کودکی که ناچار به قبول حرفهای دیگران است چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. سبک شد وبی‌خیال ازاتفاقات رخ داده.
چشمانش را باز کرد وگفت: ” خیلی زیباست؟! البته فصل بهاره و همه جا پر از رنگ و عطر… “


زن جرعه‌ای از دمنوشش را نوشید و خیره به سامان، همین طور که با دست به دنبال سینی روی میز می‌گشت لبخندی زد و گفت: ” اینجا همیشه بهاره! “
سامان ابرویی بالا انداخت وبه اطراف نگاهی انداخت مغزش تهی از کلمات معنی‌دار بود و هر چه را که در لحظه به مغزش می‌رسید بازگو می‌کرد: ” کاش می‌شد برای همیشه اینجا زندگی کنیم! منو ناهید و آسمان! “
زن نفس عمیقی کشید، رو به رودخانه ایستاد. گویی زندگی زیر سنگهای کف آب را می‌بیند. به طرف سامان برگشت وگفت: ” تو وناهید و آسمان!؟ خوبه! اما تو باید برگردی. تنها. “
_کجا؟
زن: ” جای دوری نیست! “
سامان شانه‌ای بالا انداخت و گفت: ” اینجا کجاست؟ من هنوز نا… “
زن: ” مگه فرقی هم می‌کنه؟ تو قرار نیست کسی رو پیدا کنی! زندگی به حد جنون برای تو سخت می‌شه، و تواون ققنوسی هستی که دوباره از خاکستر خودت بلند میشی و وقتی بالهاتو باز می‌کنی می‌تو … “
صدایش مانند لالایی آهنگینی بود که روی دوش باد سوار وبا صدای زنگ برگها هم‌آغوش می‌شد وبه گوش او می‌نشست. دانه‌ی قاصدک آرام آرام چرخید و حلقه‌های متوالی ایجاد شده درون فنجان چشمانش را سنگین و به درون خود کشید. درد مانند ماده‌ای سیال دور مغزش شروع به چرخیدن کرد.
چشمانش را گشود. صدای ممتد بوق دستگاهها و سیمهای در هم پیچیده شده. هوای دم کرده‌ و بوی نای اتاق هیچ شباهتی به جایی که از آنجا می‌آمد نداشت. به سختی نفس می‌کشید.
……………………………………………………………………..
هاله خانم با تکانهای شدید او را بیدار کرد و لیوان آبی که طبق معمول همیشه در حال خواندن وِردهایی داخل آن بود را به طرفش دراز کرد و گفت: ” بخور مادر، هلاک شدی. وقتشه که خودتو جمع و جور کنی. تا کجا میخوای ادامه بدی؟ چقدر می‌خوای تو این عزا بمونی؟ با این کارها اونها برنمی‌گردن، زبونم لال یه وقت تو… ” و بین دو انگشتش را با دندان محکم فشار داد.
سامان لیوان آب را یک نفس سر کشید وبه پشتی مبل تکیه داد. رو به هاله خانم گفت: ” خوب شد بیدارم کردی! داشتم خفه می‌شدم. “
هاله خانم با چشمانی گرد شده و لبخندی به پهنای صورتش، نگاهی به او کرد و هیکل سنگینش را عقب کشید و گفت: ” خدا رو شکر، خدا رو شکر، میدونی چند وقته صداتو نشنیدم. پسرم تو دوست داری زندگی کنی! واِلآ از خفه شدن نمی‌ترسیدی، درستش هم همینه! من جای مادرت حساب میشم، جای مادرت! بخدا به اندازه اون خدا بیامرز برای تو خوشحال وناراحت میشم. یه تکونی به خودت بده. “
سامان نفس بلندی کشید و با شتاب از روی مبل برخاست همین‌طور که با بی‌حوصلگی به سمت اتاقش می‌رفت آرام زیر لب زمزمه کرد: ” ترسیدم، ترسیدم… ” اما هاله خانم خرسند از مکالمه‌ی کوتاهشان نفس‌زنان به طرف آشپزخانه رفت.
از لحظه‌ای که روی تخت بیمارستان چشمانش را باز کرده بود، سر درد امانش نداده و مهمان ناخوانده‌‌ی تَنَش شده بود.
خود را دوربین به دست داخل اتوبوس دید، اتفاقی نبود که برایش تازگی داشته باشد. بهار بود و هوا برایش آشنا! ترمز ناگهانی اتوبوس او را به وحشت انداخت و دوربین از دستش به کف آن افتاد وچند تکه شد. سرش مانند کوره‌ی آجرپزی داغ شده بود. تکه‌ها را با عصبانیت جمع ودوباره سرهم کرد. چند بار دکمه را فشار داد تا از سالم بودن دوربین مطمئن شود.زیر لب به راننده و بی‌عرضگی خودش فحش میداد. اولین ایستگاه پیاده شد و به سرعت به خانه بازگشت.
هاله خانم با تعجب پرسید: ” این چه رفتن و چه برگشتنیه؟ “
آنقدر عصبانی بود که متوجه حرفهای او نشد و زیر لب غرغر می‌کرد. وارد اتاقش شد و محکم در را به هم کوبید.
هاله خانم سینی چای را جلو مهربان گذاشت وهمین طور که سرش را آرام آرام تکان می‌داد به سختی روی مبل نشست و با دست به راهی که سامان رفته بود اشاره کرد و گفت: ” دیدی؟ دیدی؟ این حال و روزش بعد از کُماست. دیوانه شده. دیدی، هیچ‌ متوجه حضور تو نشد؟ خیلی وقتها ترسناک می‌شه. “
مهربان لبخند نرمی زد وگفت: ” حق داره. یعنی، اینقدر عاشق زنش بوده؟ ” دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و با حسرت ادامه داد: ” خوش به حالش. “
هاله خانم نگاه معنی‌داری به او انداخت و با پوزخند، در حالی که ته مانده‌ی چایش را سر می‌کشید گفت: ” امیدوارم قسمت تو هم بشه! “
مهربان کمی خودش را جمع کرد وبا من من گفت: ” نه، منظورم این بود که… اصلا وِلِش کن، من تازه اومده بودم مهد مدادرنگی، هنوز چند روز نگذشته بود که آقا سامان رو جلو در مهد دیدم. همیشه سر یه ساعت مشخص می‌اومد، بچه‌ها از وضع ظاهرش می‌ترسیدن. قضیه رو از همکارها متوجه شدم. من آسمان رو ندیده بودم اما درد از دست دادن بچه رو موقع مشاوره دادن به چند تا از والدین تجربه داشتم. اما آقا سامان وضعیتش با همه‌ی اونایی که دیدم فرق می‌کنه. “


هاله خانم نفس عمیقی کشید و در حالی که پُرزهای دامنش را با دست جدا می‌کرد ابرویی بالا انداخت و گفت: ” از همون اول بچه‌ی عجیبی بود. هیچ وقت ندیدم از ته دل بخنده، یعنی تا قبل ازدواجش. می‌دونی آخه من از اول با حاج خانوم بودم، مادرش. یجورایی من بزرگش کردم. رابطش با حاج آقا هم خیلی خوب نبود، پدر بود دیگه، ثروت زیادی داشت، یعنی هنوز هم داره. دوست داشت تنها اولادش شرکتشو اداره کنه. اما آقا سامان به طبیعت علاقه داشت. یه دوربین دستش میگرفتو از گل و گیاه و پرنده وچرنده و حشره و خلاصه همه چیز عکس می‌گرفت. یکم که بزرگتر شد رفت. “
هاله خانم جرعه‌ای آب نوشید و ادامه داد: ” دهنم خشک شد مادر. “
مهربان بلافاصله ایستاد و گفت: ” من واقعا معذرت می‌خوام. دلم می‌خواد بقیشو هم بشنوم اما فکر کنم وقت رفتنه. “
هاله خانم سری تکان داد ولبخندی زد. همین طور که فنجانها را درون سینی می‌گذاشت گفت: ” به سلامت دخترم! مدتها بود که با کسی اینقدر صحبت نکرده بودم. بقیش باشه واسه بعد! “
…………………………………………………………………
در اتاقش را محکم به هم کوبید. سیگاری روشن کرد و با طمع دودش را به درون کشید. تکانهای ریز و مداوم پایش بیشتر اعصابش را به هم می‌ریخت. صدای نجواگونه‌ی هاله خانم دیوانه‌اش کرده بود، دستانش را روی گوشهایش گذاشت و اتاق را چند بار بالا و پایین رفت. درد مانند ماده‌ای سیال دور مغزش به گردش در‌آمده بود، زیر لب زمزمه کرد: ” ترسیدم، ترسیدم… “
عرق کرده بود و بدنش می‌لرزید، روی صندلی پشت میز کارش نشست. موهایش را پشت سر جمع کرد و چشمش به لنز دوربین افتاد. به سرعت آن را برداشت، چشمانش را بست ونفس عمیقی کشید. دلش میخواست دوباره در لنز دوربین، رویایی زیبا ببیند. چشمانش را باز کرد، اما هرچه تلاش کرد نتوانست در آن متمرکز شود. با نا‌امیدی دکمه‌ی دوربین را فشار داد، چیزی که می‌دید را نمی‌توانست باور کند. کلبه‌ی چوبی کوچک کنار دری بزرگ! چقدر این کلبه برایش آشنا بود، چهار پله‌ با نرده‌ای کوتاه، در و پنجره‌ای گنبدی شکل، سقفی شیب دار وتنها تفاوتش منظره‌ی آن بود.
چند بار به عکسها نگاه کرد. چه زمان و در کجا آنها را گرفته بود به یاد نمی‌آورد. صدای هاله خانم قطع شده بود، اما همچنان درد در مغزش مانند صوت او جولان می‌داد. با صدای بلند فریاد زد: ” هاله خانم قرص… “
آنقدر عکسها را عقب و جلو کرد تا پلکهایش سنگین شد. خودش را می‌دید که سوار اتوبوس می‌شود، کودکی در آغوش مادر از ترس او صورت خود را در سینه‌هایش فرو می‌کند، مردی که خود را تا کمر از پنجره بیرون کشیده ودود سیگارش را به سرعت بیرون می‌دهد و دستانی که گاهی خسته وگاهی با شادی جوانانه‌ای میله را گرفته بودند. عده‌ای که تا گردن خود را در تلفنهایشان خفه کرده بودند و یک ایست ناگهانی وتکه تکه شدن دوربین.
………………………………………………………………………
روبروی کلبه ایستاد. مسیری بود که هر روز تا قبل از اتفاقات، با ماشین وبعد از آن گاهی با اتوبوس و گاهی پیاده طی می‌کرد، چرا تا به حال متوجه آن نشده بود؟ بوی گل حسرت سفید با هر دم پاورچین پاورچین به درونش راه پیدا می‌کرد وروی تمام دردهایش بوسه می‌زد. خودش بود، پیراهنی سفید ساده به تن کرده و پیشبندی گلدار به کمر بسته و نیمی از موج موهای سیاهش را زیر روسری بزرگ بنفش رنگی پنهان کرده بود. با یک دست برگ گلها را نوازش وبا دست دیگر سیرابشان می‌کرد. پله‌ها را مانند قبل آرام و شمرده قدم برمی‌داشت. بی‌اختیار به سمت او به راه افتاد. داخل کلبه انباشته از گلهایی سبز با برگهایی پهن و باریک، کوتاه وبلند، گویی از سقف آن نم بارانی می‌خوش آنها را مست می‌کرد. پیانویی به رنگ رزشرابی که روی کلاویه‌های آن را با پارچه‌ای مخمل به رنگ قرمز پوشانده بودند، گوشه‌ای دورتر خودنمایی می‌کرد. قسمتی از کلبه، جایی بین تاریکی وروشنایی چند گلدان سفالی با گلهای حسرت سفید کنار هم چیده شده بودند. قابهایی چوبی وحکاکی شده به همراه عکسهایی لبریز از زندگی. درست مقابل در ورودی میزی بزرگ وفلزی قرار داشت با رویه‌ی چرمی سیاه که سطح آن را با شیشه‌ای شفاف پوشانده بودند.گوشه‌ای از میز را با یک رادیوی روسی جیوه‌دارو ساعتی شماطه‌دار که صدای تیک تاک آن با زمزمه‌ی آهنگ< به گردش فروردین قمرالملوک> همراهی میکرد، زینت داده بودند. دری چوبی که تنها برای عبور یک نفر با قدی خمیده شده پشت میز جلب توجه می‌کرد. زن همین طور که با آهنگ آرام همنوایی می‌کرد دستمالی لطیف را مستانه روی برگها می‌کشید. با نفس عمیقی به طرفش برگشت وخیره به او لبخندی زد.آرام جلو رفت، دستی روی موهای مجعد وریش‌های بلندش کشید وگفت: ” هنوز که مجنونی!؟ “
سامان اینبار کمی خودش را جمع و جور کرد و گویی سالهاست که اورا
می‌شناسد لب باز کرد و گفت:
” روزگاریست که سودای بُتان دین من است


غم این کار نشاط دل غمگین من است*. “
با تعجب به او نگاه کرد. دستش را جلو صورتش تکان داد. زن کوچکترین حرکتی نکرد، لبخند ملیحی زد و گفت:
” دیدن روی تو را دیده‌ی جان‌بین باید
وین کجا مرتبه‌ی چشم جهان‌بین من است.* “
سامان نجواکنان گفت: ” هیچ انتظار اینو نداشتم. “
زن پشت میز رفت، گویی وجب به وجب مغازه را از حفظ بود. در حالی که با یک دست آن را لمس می‌کرد وبا دست دیگر پیچ رادیو را می‌بست با طمأنینه گفت: ” زندگی همیشه یک بازیی داره، در اوج پرواز، یه سنگ به بالت می‌خوره وباعث تغییر مسیرت و یا سقوطت می‌شه. یک باد ویا حتی یک نسیم تو رو سرپا می‌کنه و شاید به جلو هُلت میده. ”
سامان لبخند باریکی زد و همین‌طور که بین گلها شروع به قدم زدن کرد گفت: ” من به این بازی نمیگم، این یک جنگه. باید با کلاه‌خود وسپر بیای تو میدون. “
زن روی صندلی جلو پیانو نشست و دستی روی آن کشید. آهی با حسرت از نهادش بیرون آمد: ” همه منتظر اون باد یا اون نسیم هستیم! شاید هم تو درست میگی. از نظر من یه بازیه واز دید تو جنگ. فکر می‌کنم تعریفش به چیزهایی که از دست میدیم بستگی داره، من سلامتی و تو خانواده. کدوم مهمتره؟ ” شانه‌هایش را بالا انداخت و آرام شروع به نواختن کرد.
سامان دستهایش را در جیب کرد و از پنجره در آنچه که دوست داشت محصور ماند.
……………………………………………………………………

_” نمی‌فهمم، داری با چی می‌جنگی؟ با خودت یا دنیا؟ خودتو خسته نکن، در هر صورت بازنده‌ای. من هنوز معتقدم:
“اهل عالم همه بازیچه‌ی دست هوسند گر تو بازیچه‌ی این دست نگردی مردی.* “
بهار در کوچک پشت میز را باز کرد وداخل آن شد. سامان به دنبال او پا به درون باغ آشنایی گذاشت.دانه‌های قاصدک رقصان در هوا، صدای زنگ برگهای سپیدار و بازی خورشید از لای ابرها! روی نیمکت چوبی، رو به رودخانه نشستند. بهار بی‌مقدمه گفت: ” ما چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم، با دعوت شدنمون به این دنیا داخل بازیش قرار گرفتیم، بازی هوس. فقط باید عاقلانه این بازی رو برنده بشی! یکی هوس پست و مقام، یکی هوس پول وثروت وتو رو با هوس بقا… “
سامان به جلو خم شد و آرنجهایش را روی زانوانش گذاشت. آرام زیر لب زمزمه کرد: ” هوس بقا، هوس بقا. “
نفس عمیقی کشید، به پشتی نیمکت تکیه داد و گفت: ” اما من هوس بقا ندارم؟ تمام دنیام زیرو رو شد. این بالا هوا برای نفس کشیدن نیست، برای من هیچ فرقی با اون زیر نداره. شبیه ماهی شدم که از آب میترسه، مثل پرنده‌ای که از پرواز میترسه. تا به حال چنین چیزی دیدی؟ ”
بهار لبی برچید و با آرامش همیشگی‌اش به طرف او برگشت. گویی تمام او را می‌دید. لرزش پاهایش، ریتم فالش قلبش و ترس درون چشمانش را.
لرزشی سُکرآور تمام وجود سامان را فرا گرفت. دلش آرامشی از جنس بهار می‌خواست، خوابی به نرمی ابرهای سپید و پنبه‌ای آسمان.
بهار دستش را روی صورت او گذاشت و نجوا کنان گفت: ” هوس بقا برای خودت نبود، برای ناهید و آسمان، برای مادرت. این هم بازی دنیاست، برای تو اینطور بود. بازی کن و دست دور کمرش با اون برقص! خودتو داخل دامش ننداز. قرار نیست در مرداب دنیا غرق بشی. خودتو نجات بده و هیچکس به غیر از تو نمی‌تونه این کار و انجام بده. میدونم، غمت به اندازه‌ی کوهها سخت و بزرگه، به اندازه‌ی نیزه‌های آفتاب وسط ظهر تابستان، داغ و تیز و بُرَندست، اما تو با از بین بردن خودت چیزی رو حل نمی‌کنی، فقط یک مجنون از روی زمین کم میشه. اجازه بده آدمِ عاقلِ پسِ ذهنت با آرامش فکر کنه وتصمیم بگیره! اینقدر مغزتو با نیستها شلوغ کردی که حتی صدای خودتو نمی‌شنوی. آروم باش و فقط گوش کن. “
صدای بهار پژواک و روزها بود که با آوای نرم او پلکهایش مست و خمار میشد. صداها را می‌شنید، چکیدن قطره‌ی آب از برگی روی برگ دیگر، بال زدن حشرات پرنده، بوسه‌ی نسیم به گونه‌ی گلها، همه را می‌شنید. نفس کشیدن را به خاطر آورد.
چشمانش را باز کرد، ملحفه‌ی خاکستری تخت را محکم در آغوش گرفته بود، برای لحظه‌ای به پرده‌ی ضخیم بنفش رنگ اتاق خیره ماند، به دنبال روزنه‌ی نوری از بیرون می‌گشت. فشار مچ دستش تمرکزش را به هم زد، دستش را بالا آورد و دقیقه‌ای هم با گیجی به آن نگاه کرد. مشتش را باز کرد، شاخه‌ی نازک گل حسرت سفید لبخند را دوباره روی لبان او مهمان کرد.
برای بار هزارم عکسهایی که از بهار گرفته بود را مرور کرد. به مانند فرشته‌ای در بهشت می‌مانست که دوبال کم داشت و او را با التماس به زدن گازی از سیب ممنوعه دعوت می‌کرد.


طول خیابان را بارها بالا و پایین رفت، اثری از کلبه‌ی گل فروشی ندید. چند متر به طرف راستِ در بزرگ و آهنی آشنایِ بیمارستان بهار، کلبه‌ای چوبی، گویی تازه بنا شده بود با چوبهای سفید راش. خبری از گلهای آویز پتوس و درختچه‌های یوکا وگلهای دیگر نبود. تنها چیزی که به چشم می‌خورد سطلهای یک رنگ سفید پر از گلهای شاخه‌ای رز و کوکب و گلهای ریز عروس. جلوی هر کدام از آنها تعداد زیادی اسباب بازی‌های بزرگ و کوچک.
پله‌ها را دوتا یکی بالا رفت، هیچ چیزی سر جایش نبود. تنها چیزی که در آن مکان کوچک جلب توجه می‌کرد پیانوی رزِ شرابی رنگ ورو رفته‌ای بود که روی کلاویه‌های آن پارچه‌ی قرمز مخمل سابیده شده‌ای نشان از قدمت آن داشت. جایی بالاتر از پیانو، قابی نسبتا بزرگ، بهار را با چشمانی سیاه و خیره به او که خرمن موهایش شانه‌های نحیفش را دربر گرفته بود و پیراهنی حریر با گلهای درشت بهاری به رنگهای صورتی و قرمز که هاله‌ی کم‌جانی برای نمایان نشدن بدن ظریف او بود به تن داشت، را در آغوش گرفته بود. کف کلبه از انواع وسیله‌ی بازی برای کودکان انباشته شده بود.
زنی میانسال و کمی فربه با قدی کوتاه وسفید پوست، لبانی باریک و صورتی، موهایی کوتاه و یکدست سفید با عصایی چوبی وظریف با چشمانی خندان به او نزدیک شد عینکش را کمی جابجا کرد و گفت: ” بفرما جوان! چیزی می‌خواستی؟ “
سامان با شوکی عجیب به اطراف نگاه می‌کرد. دهان نیمه بازش از زیر ریشهای پرپشتش دیده نمی‌شد. تعجب چشمانش برای پیرزن هیچ معنایی نداشت و در آن فقط نگرانی می‌دید. پیرزن دستش را گرفت و روی تک صندلی آنجا نشاند. لیوان آبی به دست او داد و روبرویش ایستاد.با نگرانی پرسید: ” مریض داری؟ میدونم سخته مخصوصا اگر مریض بچت ویا یکی از نزدیکانت باشه. اما جبر روزگاره دیگه چاره‌ای نیست. می‌تونی خوشحالش کنی با یه اسباب بازی ! ببین، اگه دختره این عروسک خیلی قشنگه یا این ماشین البته اگه پسره؟ “
باز هم در خلاء دست و پا میزد. پرسید: ” کجاست؟ “
پیرزن با تعجب گفت: ” کی؟ “
سامان به عکس بهار خیره شد. پیرزن نگاه او را دنبال کرد و لبخندی زد: ” من عادت کردم به آدمایی شبیه شما! “
سامان نگاه پرسشگرش را به او دوخت: ” آدمایی مثل من؟ “
پیرزن چهارپایه‌ای را از پشت انبوهی اسباب‌بازی بیرون کشید، روی آن نشست، دستانش را روی عصایش قلاب کرد وبا همان چشمان مهربانش لحظه‌ای به او نگاه کرد: ” اسمش بهار بود و عمه‌ی مادرم! پدر بزرگم برادر بزرگش بود، البته نه با اختلاف زیاد. نُه سالش بود که خانواده متوجه سرطانش شدند. بیماری در همون چند ماه اول چشماشو ازش گرفت، اما دختر عجیبی بود. اسم گلها رو از روی بوی اونها تشخیص می‌داد. پیانو میزد و خیلی کارهای دیگه!! نه ثروت پدر اونو تو این دنیا نگه داشت، نه تلاش دکترها. با امید خودش فقط تونست نُه سال با بیماریش مبارزه کنه. ” پیرزن نگاهی به قاب انداخت و ادامه داد: ” این عکس برای یک سال قبل از مرگش بود. به گفته‌ی پدربزرگم بعد همین عکس بوده که وضع ظاهرش عوض میشه، دوست نداشته کسی اونو ببینه. درد داشت، طوری که سرش رو به دیوار می‌کوبیده و پدربزرگ من شاهد همه‌ی این ماجراها بود. این عکسو هم اون ازش گرفته. ” آهی کشید: ” اولین وآخرین عکسشه با یه دوربین آنالوگ اُلیمپوس، همون که روی پیانوست. “
سرش را بین دستانش گرفت، درد دوباره راه ورود به آن را پیدا کرده بود. چیزی نمی‌دید. تنها صدای از هم پاشیده شدن درونش را می‌شنید. می‌دانست اگر فرو بریزد دیگر محال است که دوباره سرهم شود. نفسش را به سنگینی فرو می‌برد واصراری به بیرون دادن آن نداشت.
بویی آشنا او را دوباره با دنیا آشتی داد. پیرزن بالای سرش با فنجانی که دستان گرمش را رو به آسمان دراز کرده، با لبخندی ایستاده بود.
_ “بخور، آرومت می‌کنه! دمنوش گل حسرت سفید! ”
سامان بدون کلامی فنجان را از او گرفت و آرام آرام نوشید. پیرزن بسته‌ای به طرفش گرفت و گفت: ” اینو با خودت ببر، هر موقع به این حال افتادی دم کن وبخور! از این سالی به چند نفر مثل تو میدم. “
سامان لبخندی زد وگفت: ” چند نفر؟! “
گویی عادت پیرزن هم هنگام زدن حرف مهم نشستن روی صندلی وگره کردن دستانش روی عصایش بود.
دستانش را روی عصایش به هم گره کرد وگفت: ” بچه‌هاشونو میارن این بیمارستان بستری می‌کنن و با حال نذار میان اینجا. کاش می‌تونستم واسه همتون کاری انجام بدم، اما به غیر از این اسباب بازیها نمی‌تونم کمکی کنم. تو هم یکی رو انتخاب کن! خوشحال میشه! “
سامان نگاهی به اطراف انداخت، اثری از در کوچک ندید، با تعجب پرسید: ” یک در کوچیک اون قسمت بود… ” وبا دست به گوشه‌ی کلبه اشاره کرد.
پیر زن با چشمانی باریک شده انتهای انگشت سامان را دنبال کرد وبه گوشه‌ی کلبه نظری انداخت. لبخند محزونی زد و گفت: ” بستیم. وقتی کلبه رو بازسازی کردیم نیازی به دری نبود. اون در مخصوص بهار بود. ” پیرزن بلند شد و با لبخند عروسکی بافته شده به او داد.


……………………………………………………………….
خودش را روی نیمکت آشنای باغ دید و خیره به دیوار روبرو به همه‌ی آنچه که برایش اتفاق افتاده بود می‌اندیشید.
_” نمی‌فهمم چرا این نیمکت رو به دیواره؟ آدم بزرگا خیلی عجیبن. بعضی وقتها هم خیلی جدی. همیشه هم تو فکرن. نمی‌دونم چرا اینقدر زندگی رو سخت می‌گیرن؟
سامان با تعجب به طرف صدا برگشت. دختری با سر و صورتی رنگ پریده، پیراهنی صورتی که به تن او زار می‌زد و کپسول اکسیژنی که بدون اغراق جزيي از بدنش شده بود، کنار او روی صندلی چرخدار نشسته و بین هر کلمه‌اش بریده بریده نفس می‌کشید. سامان آرنجهایش را روی زانوانش گذاشت وبه جلو خم شد، نفس عمیقی کشید وگفت: ” کاش سخت گرفتن زندگی فایده‌ای هم داشت. انگار هرچی سخت‌تر میگیری سریعتر از دستات سُر می‌خوره و نابود میشه. کاش من هم هنوز بچه بودم. “
_” اوه، من هم خیلی بلند بلند فکر می‌کنم. مثلا هر شب قبل از خواب فکر می‌کنم خدا کنه فردا صبح بیدار بشم وپاتی رو دوباره ببینم! و این رو با صدای بلند تکرار می‌کنم. “
سامان لبخندی زد و گفت: ” پاتی؟ “
دخترک خنده‌ی کودکانه وخسته‌ای کرد و با سر به عروسک دست او اشاره کرد و گفت: ” اردک بافتنی! یه چیزی شبیه اونی که واسه دخترت گرفتی! “
سامان به عروسک دستش نگاه کرد و سرش را تکان داد.
سکوت برای دخترک خسته کننده بود. رو به سامان گفت: ” میشه حرف بزنیم؟ “
سامان خنده‌ی بلندی کرد و گفت: ” حرف بزنیم! از چی حرف بزنیم؟ “
دخترک بلافاصله پرسید: ” مثلا چرا ریشات بلنده؟ یا چرا لباسات اینجوریه؟ دختر تو هم مریضه؟ ” سپس در حالی که متفکرانه به دیوار نگاه می‌کرد ادامه داد: ” یا اینکه همش فکر میکنم پشت این دیوار یه رودخونه‌ی خنک جاریه که خیلی دلم میخواد پاچه‌ی شلوارم رو بالا بدم و برخلاف آب توی اون راه برم! به نظر تو پشت این دیوار یه رودخونست؟ ”
هوا خنده‌ی سامان را در خودش هضم کرد. به دیوار روبرو خیره شد و گفت: ” میدونی، شاید یه زمانی رودخونه بوده؟ اما الان یه دیوار جاش کاشتن. اما عروسکها بهتره به دیوار نگاه نکنن، تو به همون رودخونه فکر کن و جای این دیوار نقاشیش کن! “
دخترک از خوشحالی چشمانش برقی زد و در حالی که نفسهایش به سینه‌ی نحیفش بی‌رحمانه مشت می‌کوبید به طرف او برگشت و نگاهش کرد. نگاهی آشنا که قلب پاره شده‌ی سامان را بخیه زد. نفس‌زدنهای پی در پی فرصت حرف زدن را از دخترک می‌گرفت. تمام توانش را در دهانش جمع کرد وگفت: ” بابام همیشه به من می‌گفت عروسک! سال پیش تنهام گذاشت. بعد از اون تو اولین کسی هستی که به من میگه عروسک! “
سامان لبخندی زد، دست روی صورت دخترک گذاشت و گفت: ” همه‌ی بچه‌های اینجا زیباترین عروسکهای دنیا هستن!! “
پرستار صندلی را به طرف ساختمان هل داد، دخترک سرش را برگرداند وپرسید: ” میشه وقتی میای دیدن دخترت، دیدن من هم بیای؟ فقط میخوام تا تموم نشده حرف بزنم! ”
سامان ایستاد، به عروسک درون دستش نگاهی انداخت و لبخندی زد. با سرعت به سمت آنها قدم برداشت. جلو صندلی او نشست و گفت: ” این عروسک رو از من قبول میکنی؟ “
دخترک عروسک را از او گرفت، لبخندی زد. سامان پرسید: ” اسمشو چی میذاری؟ “
دخترک نگاهی به عروسک انداخت و گفت: ” خب رودخونه که نمیشه، پس… آسمان! “
سامان سرش را به سمت آسمان بلند کرد، نفس عمیقی کشید.
_ “راستی! میشه ریشهاتو هم اصلاح کنی؟ مطمئنم دخترت میخواد خندتو ببینه! “
………………………………………………………………….
هاله خانم جیغ بلندی کشید و همین طور که موقع راه رفتن روی پاهایش لنگر می‌انداخت به طرف آشپزخانه شروع به دویدن کرد و فریاد زنان با سامان صحبت می‌کرد: ” خدایا شکرت، خدایا شکرت، می‌دونستم این دختره حالتو خوب می‌کنه! من می‌دونستم! آخ باید زودتر به حاج آقا خبر بدم! پیرمرد روز نیست که خبری ازت نگیره، اینقدر نگرانته که نگو. باید خبر بدم! باید بگم نونوار کردی خودتو! چقدر لاغر شدی؟ اما عیب نداره، اون قسمت با من! ” وبا دست به سینه‌اش زد.
خانه پر از بوی سپند* شده بود و سامان را به یاد اولین روزی که ناهید قدم در سرای بی‌رنگ وبی‌بوی او گذاشته بود انداخت، حال و هوای آن موقع هم مانند حالا با رنگ وبوی سپند در هوا سرمستش کرده بود. خوشحالی آن وقت هاله خانم کمی از شوق این لحظه‌اش نداشت. بر خلاف همیشه تمام حرفهای هاله خانم را می‌شنید، مغزش در کاسه‌ی سرش به سبکی دانه‌های قاصدک شده بود. پای برهنه‌اش را روی سبزه‌های خیس خورده‌ی حیاط گذاشت. نفس عمیقی کشید، پیچ امین‌الدوله با طنازی دست در شانه‌ی دیوار، رقص خیره کننده‌ای به نمایش گذاشته بود و عطرش را سخاوتمندانه با دنیا تقسیم می‌کرد. پرتوهای طلایی خورشید به سه چرخه‌ی قرمز رنگ ورو رفته‌ی گوشه‌ی حیاط اشاره می‌کرد. خنده‌ی کودکانه‌ی آسمان در فضا پاشیده شد.


سوفیا
*گل حسرت سفید: نوعی گل خودرو است که در کوهستان رشد می‌کند
* حافظ *حافظ *بدرالدین جامی
………………………………………………………………….

شاید آنها فرشته بودند
(فصل سوم)
تولد:
در بزرگ چوبی را که باز میکنی، حیاطی بزرگ، با چمنهای مصنوعی فرش شده و جایی موازی با دیوار در دو طرف حیاط، درختان سپیدار وچنار دوستانه دست در دست هم داده و برای زیبایی آن تلاش می‌کنند. برگهای چسبکی که با گلهای پای درختان عشق‌بازی صبحگاهی را شروع کرده‌اند. پله‌های چوبی روشن، با لبه‌هایی گرد و تراشیده که با نظم از بزرگ تا کوچک چیده شده و ساختمان مرمرین دو طبقه‌ی جلوی حیاط را با زمین پیوند داده‌اند. اولین چیزی که داخل بَنا انسان را از خود بی‌خود می‌کند، رنگین کمان نقاشی شده‌ی در و دیوار آن است و پله‌هایی درست شبیه پله‌های خارج آن که دو طبقه را دایره‌وار ونرم به هم ربط می‌دهند. دری در انتهای سالن، قسمت جلو ساختمان را به عقب آن وصل می‌کند. در طبقه‌ی اول به غیر از یک توالت و چند اتاق کوچک با میزها و قفسه‌های اداری چیز زیادی به چشم نمی‌خورد.
درِ دو اتاق، در طبقه‌ی بالا بسته و به ظاهر شخصی می‌آید، اما از سه اتاق دیگر پسر بچه‌هایی قد و نیم قد قطاروار از پشت بلوز هم گرفته وفضای ساختمان را با صدای قهقهه‌شان آسمانی می‌کنند.
وسوسه‌ی دیدن پشت بَنا پاها را بی‌قرار می‌کند. حیاطی متفاوت با حیاط جلویی! قسمتی از آن را با ماسه‌های دریایی فرش کرده‌اند و تا چشم کار می‌کند پراز تاب و سرسره‌های کوتاه و بلند! سطلها وبیلچه‌های رنگی! ساختمانی سه طبقه که قسمت پایین آن با نقاشیهای کودکانه رنگ شده است و تا به درون آن ادامه دارد. هیاهوی بچه‌ها و خنده‌هایی که به آسمان پرتاب می‌شود. گویی پاهایت روی زمین نیستند! انگاراز ساقه‌ی لوبیای سحرآمیز بالا رفته‌ای و قدم روی ابرها گذاشته‌ای! اما به جای دیدن قصر دیو سیاه، با بهشتی کوچک از جنس پریان روبرو می‌شوی! پری‌های بدون بال و زمینی!
درِ یکی از اتاقهای مرموز باز می‌شود، مردی با قامتی بلند وایستا، موهایی کم‌پشت که ردِپای روزگار وحشی قسمتی از آن را به تاراج برده و برف را به قله نشانده است و سبیلهایی که از دو طرف صورت دسته‌هایش به بالا چرخیده و بیشتر وسیله‌ای برای بازی کودکان است. پیراهنی نیلی رنگ واتو کشیده، کراواتی با طرح بُته‌جِقه‌ی قهوه‌ای که قسمتی از آن زیرجلیقه‌ی نخودی پنهان شده و حتا برآمدگی اندک شکم، تیپش را شیرین‌تر کرده است. شلواری که هنگام راه رفتن تیغه‌اش، هوا را دو نیم می‌کند.
بابا سامان از ابتدای تأسیس موسسه‌ی بچه‌های آسمان هر روز صبح بعد از بیدار شدن و صرف صبحانه، سه ساعت زمانش را برای کارهای اداری جدا می‌کند و بعد از آن تنها از قد وموهای سپیدش او را لابلای بچه‌های بلند و کوتاه موسسه می‌توان تشخیص داد.
از هاله خانم وپدرش تنها قابی کنار قابهای دیگر به یادگار مانده و قسمتی از دیوار راهرو و اتاق خوابش را تزیین کرده است. داخل اتاق تختی دو نفره، از جنس چوب گردو، میز توالتی تراش خورده با آینه‌ای گرد که هر روز صبح مهربان موهای جوگندمی‌اش را جلو آن شانه میکشد و با گیره‌ای پلاستیکی وکوچک آن را بالای سرش می‌بندد. هرروز پیراهن‌هایی با رنگهایی رنگین‌کمانی به تن ودرون آینه خودش را وَرانداز می‌کند. لیست کارهای روزانه را از نظر می‌گذراند. با سنگینی دستان سامان روی شانه‌اش، درون آینه نگاهی به او می‌اندازد. سرش را روی دستانش می‌گذارد و لبخندی به گرمی آفتاب صبحگاهی تابستان به رویش می‌پاشد. از روی صندلی بلند می‌شود و روی پاشنه‌ی پا به سمت او می‌چرخد. کراواتش را محکم می‌کند، دستی روی شانه‌های او می‌کشد و مانند همه‌ی روزهای گذشته داغی لبانش را روی آتش لبان سامان می‌گذارد. سپس لبخندی می‌زند ودستش را دور بازوی او حلقه می‌کند و تا جلو در با او همراه می‌شود.
مهربان طبق روال همیشه ابتدا به آشپزخانه وسپس به اتاق بچه‌ها سر می‌زند و با نوازشهای مادرانه سی ودو دختر و پسر را آرام آرام بیدار می‌کند، آنها را بدست پرستارها می‌سپارد و برای انجام ادامه‌ی وظایفش به ساختمان جلویی می‌رود.
………………………………………………………………………


سالها پیش، هنگامی که بین قعر زمین و پای برهنه روی سبزه‌ها راه رفتن، دومی را انتخاب کرد، هنگامی که بین قهر با دنیا وآشتی با آن، دومی را انتخاب کرد و هنگامی که بین تنهایی و مهربان، مهربان را انتخاب کرد، آسمان زندگیش به رنگ قوس وقزحِ بعد از طوفانی خشمگین درآمد. بعد از مدتها توانست حتا در هوای دود گرفته‌ی شهر نفس بکشد، توانست رفت وآمد آدمها را ببیند. به روی دیوارهای خاکستری اطرافش رنگِ زندگی پاشیده شد. قهقه‌ی کودکان را به خاطر آورد و جلوی چشمانش جانی دوباره گرفت. ناهیدهای زیادی دید که دست آسمانهای سه ونیم ساله‌ای را گرفته و در پارک قدم می‌زنند. چند ماه ویا حتا چند سال در نیستی بود، نمی‌دانست. بهار درست گفته و او همان ققنوسی بود که از خاکستر خودش دوباره متولد شد و در تولد دوباره‌اش بهار، مهربان، دخترک بیمار، هاله خانم و پیرزن عروسک‌فروش نقش داشتند. شاید آنها فرشته بودند!؟ اما دردی که هنگام متولد شدن دوباره‌اش کشید، آنچنان بود که گویی تمام بند بند وجودش وحتی روحش، بین دو صخره‌ی به هم آمده لِهیده شده و بعد از قرنها با فاصله‌ی بین صخره‌ها دوباره واز نو دستانی برای سرهم کردنش او را سوهان می‌کشد.
دخترک بیمار قلبش را نوازش کرده بود، هشت ماه تمام او را بجای آسمان گذاشت. سامان بارها وبارها در بیمارستان بهار فرزندی را از دست داد و روح و قلبش چینی شکسته‌ای می‌شد که با کودکی دیگر بند زده و ترمیم می‌شد. او اکنون متوجه رسالتش شده بود. دیگر زمانی برای سوگواری نداشت.
هاله خانم بعد از مدتی بالاخره مهربان را وارد زندگی او کرد. مهربان همه‌ی وجود او شد و مانند ناهید با بوی سپند و رخت سپید زندگیش را سبز کرد، اما مهربان را نه کوه برد و نه دشت. ترس سامان هنوز مانند اختاپوس به مغز او پیچیده شده بود. داغ ناهید و آسمان هنوز گوشه‌ای از قلبش را به آتش می‌کشید و او هربار با مهربان و آرش، صنم و زینب، احمد و… آن را خاموش می‌کرد.
……………………………………………………………………
مردی که هرروز با ظاهری مجنون جلو در مهدکودک می‌ایستاد و خیره به بچه‌ها به دنبال گمشده‌اش می‌گشت، اکنون کنارش روی یک تخت و روی یک بالش سر گذاشته بود. مهربان فریاد بی‌صدای سامان را شنید، التماس درون چشمانش را دید. ابر سیاهی را که سامان با اصرار روی سرش با خود حمل می‌کرد، حفره‌ی باز شده وسط قلبش و سرعت آب شدنش را می‌دید. صحبتهای هرروزه‌اش با سامان که هر بار به مزار ناهید وآسمان ختم می‌شد و آنقدر مغز سامان با اتفاقات مربوط به آنها پر شده بود که جایی برای مهربان نبود. طوری از پنج سال زندگی با ناهید وسه سال از پدر بودنش صحبت می‌کرد، گویی پنجاه سال همسر بوده و سی سال پدر.
مهربان می‌دانست که می‌تواند به سامان کمک کند، اما زمان و محلش را نمی‌دانست. او سعی می‌کرد خود را نزدیک سامان نگه دارد. دوست داشت او را بهتر بشناسد. با تمام نامهربانیها و زبان تلخیهایی که سامان نسبت به او داشت، جایی درون قلبش خواستنش را فریاد می‌کشید. دلش می‌خواست پنج سال به جای ناهید عشق را تجربه می‌کرد. دوست نداشت اسم حسی را که نسبت به او داشت را حسادت بگذارد، اما نام دیگری هم برایش پیدا نمی‌کرد. ساعتها به داستان زندگی سامان را از زبان هاله خانم گوش میداد وخودش را به جای ناهید می‌گذاشت. بالای کوه حلقه‌ی داخل شیشه را در انگشتش می‌دید و با خیال لحظات بودن در کنار سامان روی ابرها می‌رقصید!
روزی که هاله خانم تصویر حال خوش سامان را پشت تلفن برایش ترسیم کرد، تا رسیدن به او پرواز کرد. لحظه‌ای که او را با فنجانی چای جلو پنجره و خیره به سه‌چرخه‌ی رنگ و رو رفته‌ی گوشه‌ی حیاط با لبخندی به باریکی اشعه‌ی خورشید تابیده روی آن دید، آن صورت تراشیده شده و خطوط عمیق دور چشمش و گونه‌ی برآمده‌‌ای که سایه‌ای سنگین روی چانه‌اش انداخته بود، قلبش را به آتش کشید.
رفت و آمدهایش به منزل سامان بیشتر شده و هاله خانم او را عضوی از خانواده جا زده بود. مهربان ساعتها با سامان برای خانه‌ی کودکان بی‌سرپرست برنامه می‌چیدند و مشغول کارهای اداری آن شدند.
روزی که مهربان خود را در پیراهن سپید و کنار سامان در حال بالا رفتن از پله‌های خانه‌ای که دو اتاق از چندین اتاقش تحت اختیارشان بود دید، گویی روی ابرها و بین فرشته‌ها قدم می‌زند و هنگامی که شب پرده‌ی سیاهش را روی آسمان کشید و مهربان برای اولین بار موهایش با موهای سامان گره خورد، تپش قلبش را کف دستانش حس کرد. خون درون رگهایش با فشار بیشتری حرکت می‌کرد و تنش را تبدیل به آتشکده‌ی روشن هزاران ساله‌ای کرد که خودش از سوختن آن لذت می‌برد.
تجربه‌ی سالها مادری کردن برای کودکانی که آسمان هم یکی از آنها بود، برای فرشته‌هایی که از فردای یکی شدنشان روز و شبش را با آنها تقسیم کرد، قدرت جادویی به او داد.


گویی هاله خانم منتظر این بود که وظیفه‌اش را به سرانجام برساند و در حالی که پتوی نازک چهارخانه‌ای را روی سرش کشیده بود در یک بعدازظهر پاییز، هنگامی که ابرهای خاکستری نبرد رودر رویی را آغاز کرده بودند و با بی‌رحمی به روی یکدیگر شمشیر می‌کشیدند، آخرین نفسش را با لبخندی به زیبایی گلهای ریز روی پیراهنش کشید.
……………………………………………………………………
از هاله خانم خاطره‌ای شیرین به درازای سالهای بودنش برایشان بافته شد وبوی سِپَندَش هر روز صبح فضای موسسه را عطرآگین کرد. اسب سرکش زندگی همیشه هم چهار نعل نمی‌تازد، همیشه هم پشت سرش طوفانی از گرد و غبار ترسیم نمی‌کند، گاهی آرام و پیوسته مسیر پرپیچ و خم را طی می‌کند، گاهی می‌ایستد تا یادآور این شود که کجای زینِ آن و برای چه نشسته‌ای!
سامان روی ایوان مشرف به حیاط موسسه روی صندلی حصیری نشسته و در حالی که عصایش را تکیه گاهی برای چانه و دستانش کرده است و به سی‌دو کودک نوپا و نوباوه نگاه می‌کند، دو دوره از زندگیش را جلو چشمانش مانند کتاب قصه ورق می‌زند.
ضربات آرام دست کوچکی او را از کتاب به بیرون هل می‌دهد: ” بابا سامان، افسانه مداد آبی منو برداشته نمی‌ذاره من آسمونمو رنگ کنم. ”
سوفیا

 

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید