داستان زنکش، داستان زایش شیطان از نطفهی منِ وجود.
نویسنده: فرزانه علیدوست
نام استیفن کینگ برای دوستداران ژانر وحشت نامی شناخته شدهاست. خواندن داستانهای آقای کینگ، به خوبی قادر است حس ترس را در آدمی برانگیخته و ارضا کند. قلم او از چنان قدرتی برخوردار است که میتواند نگاه و ذهن مسحور را روی کلمات به دنبال خود بکشاند. اما آیا چنین آثاری فقط با همین هدف بر صفحهی کاغذ به رشتهی تحریر در میآیند؟
زنکش نام داستانیست که آقای کینگ در آن به شرح زندگی کشاورزی میپردازد که با تصمیمی نابخردانه، به طمع حفظ زمینهای موروثی و به دست آوردن زمینهای همسرش، اقدام به قتل او میکند. ما در طول داستان شاهد اعترافات آقای ویلفرد جمیز از بیان دلیل و چگونگی پروسهی قتل همسر و تأثیرات مخرب آن بر زندگی او و اطرافیانش خواهیم بود.
درونمایهی داستان:
تمام اختلافات ویلفرد جیمز و همسرش بر سر بقا یا فروش یک مزرعهی موروثی قدیمی اتفاق میافتد. میشود رکود و فرسودگی حاکم بر ساختار مزرعه را در وجود صاحب مزرعه هم دید؛ طوریکه به نظر میرسد تاریکی، کهنگی و ایستایی در زمانْ که سراسر محیط زندگی آنها را در بر گرفته، درون ذهن جیمز هم رخنه کردهاست. زن خواهان داشتن زندگی نو در دنیای متمدن است، اما مرد در فکر ماندن میان دیوارهاییست که از گذشته برای او به جا مانده. تقابل جیمز با دنیای متمدن و پیشرفته در چند قسمت از کتاب دیده میشود. اول با همسر که خواهان فروش زمین و انتخاب شهر برای سکونت است و دوم با صاحبان صنعتی که قرار بود با خرید زمینهای جیمز، کاربری زمین کشاورزی را با صلاخخانهی خوک معاوضه کنند. اما موضوع دیگری که مرد را دلگرم به پافشاری بر عقایدش میکند، وجود پسر ۱۴ سالهی اوست که با پدر همراه است و یک من درونْ که میتواند از ویلفرد در مقابل خودسریهای همسرش دفاع کند.
ویلفرد جیمز نمایندهی انسانهاییست که با قرار گرفتن در درواهیهای زندگی مجبور به انتخاب هستند. هر کدام از ما در درون خود، یک منِ درون داریم که وقتی به او اجازهی بروز و ظهور بدهیم، قادر است تمام زندگی ما را تحت سلطه درآورد.
ویلفرد جیمز نمایندهی انسانهای کوته فکریست که اصطلاحا افق دیدشان از نوک بینی فراتر نمیرود. جیمز برای عدم اعتراض پسر نوجوانش به قتل مادر، خودْ مانند وسوسهی شیطان در روح پاک پسر رخنه کرده، او را الودهی گناه میکند. منِ درون خبیث، در تمام تنگناهای جمیز حضور دارد و کمک میکند تا هر مشکلی که سد راه اوست را کنار بزند. اما زمان آسایش مرد زیاد طول نمیکشد.
هر عمل ما در جهان مانند انداختن سنگ میان برکه است. یک تکه سنگ کوچک، قادر است تعدادی حلقهی مواج بسازد که تا مسافتی محیط اطراف را در بر میگیرد. جیمز با ارتکاب اشتباهات پیدر پی، نه تنها به خواستههای خود نرسید، بلکه با تیشه زدن به ریشهی خود، باعث سهلالوصول شدن مسیر رسیدن سرمایهداران به زمین خود شد.
نتیجه:
نمیشود انکار کرد که هر کدام از ما با اقدام به عملی ناشایست، چنان دچار نشخوار مغزی میشویم که باعث میشود، احساس شرم از عمل و پشیمانی تمام وجود ما را فرا بگیرد. گاهی این احساس آنقدر آزار دهنده میشود که گمان میبریم جهنم را با چشمان خود دیدهایم. جهنمی که در نتیجهی گناه، تمام دارایی، فرزند و حتی خود قاتل را در درون خود بلعید، وجود و حضور موشهایی بودند که از زمان مرگ همسر، وحشیانه به تمام تار و پود زندگی جیمز حمله کرده، آن را جویدند و از بین بردند.
دریچهای که کتاب زنکش به روی خواننده باز میکند، غلبه به منِ درون، توجه به اطرافیان و داشتن وسعت دید شاید تا سالیان آیندهست.


بدون دیدگاه