مرضیه نودهی – لبخند آسمان



«لبخندِ آسمان»
مرضیه نودهی
رده‌ی سنی: ۱۲+


پاها را محکم‌تر در آغوش فشرد. سرش را گذاشت روی زانوهای لاغرِ خود. کلمه‌ها در سرش می‌چرخید.
«یعنی الان داری چکار می‌کنی؟ هوا داره سرد میشه، تو همیشه گرما رو بیشتر دوست داشتی. یادته زمستون که می‌شد تُشَکِت رو می‌چسبوندی به تشک منو محکم بغلم می‌کردی؟»
موهای پر پشت، روی گردنِ باریکش سنگینی می‌کرد. حوصله‌ی آن‌ها را هم نداشت، بعد از لیلا حوصله‌ی هیچ‌چیز و هیچ‌کس را نداشت حتی خودش را، چه برسد به موهای لختِ بازیگوش. کشِ سیاهِ دور مچِ استخوانی‌اش را پیچید دور آن‌ها. فضای خالی خانه را از نظر گذراند. گویی رنگ مرگ روی همه چیز پاشیده باشند، خالی و سوت و کور بود. هیچ صدایی خانه‌ی کوچک‌شان را جانی نمی‌بخشید.حتی ساعت دیواری هم به خوابی عمیق فرو رفته بود. دلِ کوچکِ او با دیدنِ آن‌ها بیشتر می‌گرفت و هر لحظه تنگ‌تر می‌شد. مثل هفت روز گذشته، همه پیش لیلا رفته و او را همراهِ خود نبرده بودند. نگاهِ سبزِ خیسش که جنگل‌های گیلان را می‌مانست سُر خورد روی درِ بسته‌ی تنها اتاقِ خانه. دست‌ها را اهرم بدن کرد و از جا بلند شد. از جلو‌ی آینه‌ی قدیِ چسبیده روی دیوارِ گچیِ دوده گرفته، عبور می‌کرد که چشم‌هایش بالا رفت و خود را در دلِ آینه شکار کرد. چند روزی که از رفتن لیلا می‌گذشت، جسمش انگار آب رفته باشد، کوچک‌تر شده بود. قدمی به سوی آینه برداشت و به تصویر انعکاس یافته‌ی خود داخل آن خیره ماند. بلوز و دامن سیاهی که پروین خانم، زنِ همسایه‌ی دیوار به دیوار آن‌ها از لباس‌های کهنه‌ی دخترش که کلاس دوم راهنمایی بود و دو سال از او بزرگ‌تر، برای مراسم آورده بود، در تنِ نحیفش زار می‌زد. شلوار گرمکنِ سورمه‌ای از زیر دامن به ریش نداشته‌ی او و پروین خانوم می‌خندید. چشم‌های درشتِ سبز او از داخل آینه، بی‌قرار، دنبال گمگشته‌ای دو دو می‌زد، دست کشید روی آینه. لب‌های خشکِ بی‌رنگش تکانی خورد.
«اصلاً حواسِت هست چند روزه نمیاد روبه‌روی تو، تا با آهنگ کفتر کاکل به سر برقصه؟ ها؟! حواسِت هست که لیلا دیگه نیست؟»
دخترک آن‌سوی آینه لبخند کم‌رنگی روی لب‌های باریک خود نشاند. گلی بهت زده لب‌ها را میانِ مشتِ کوچکش فشرد و روی خود را از آینه برگرداند. پاهای بی‌جانش را روی فرشِ نخ‌نما شده‌ی هال کشاند سمتِ اتاق، دستگیره‌ی در را بالا و پایین کرد. صدای لیلا خیالاتش را درنَوَردید.
«گلی حواسِت کجاس دختر؟ یادت رفته اون دستگیره قلق داره؟! یکم بکش طرف خودت، بعد بازش کن.»
قدم‌های لرزانش از چهارچوب در عبور کرد و نشست رویِ موکتِ خشک اتاق که زبری‌اش دست کمی از سیمانِ زیرش نداشت. چند دست رختخواب رنگ و رفته‌، روی هم، زیر چادر رنگیِ نازکی، گوشه‌ی اتاق لمیده بودند. کتاب‌های لیلا جلوی جعبه‌های چوبیِ میوه که کنار هم کتابخانه‌ی او و لیلا را تشکیل می‌داد روی زمین ولو و زیر نبودِ لیلا و‌ اشک‌های مادر، پیر و چروک شده بودند. کنار جعبه‌ها نشست و دست دراز کرد، یکی از کتاب‌ها را برداشت. از پشت پرده‌ی اشک نوشته‌های روی کتاب را لب زد:
«آرا…یه‌…ها…ی… ادبی… سوم انسانی.»
کتاب را به آغوش کشید و باز کرد، سرش را لایِ صفحات آن گذاشت و عمیقْ، نفس کشید. بوی دست‌های لیلا را می‌داد. صدایِ خفه‌ی گلی از لای کتاب بیرون ریخت و سکوت اتاق را دَر هم شکست.
«تو‌ هم دلت برای دستایِ لیلا تنگ شده، نه؟ یعنی دیگه صدای شعر خوندنش تویِ خونه نمی‌پیچه ؟»
عروسک پارچه‌ای که مادر برای لیلا درست کرده بود و بعدها به او رسید، با حسرت به او و کتاب نگاه می‌کرد، آن را به آغوش کشید و به دیوار تکیه داد.
«کاش به جای لیلا من مرده بودم. کاش وقتی از مدرسه بر می‌گشتیم و موتوری می‌خواست بزنه به من، لیلا هُلم نمی‌داد که خودش با موتور کشیده بشه رویِ آسفالت، منم فقط وایسم نگاش کنم و‌ جیغ بکشم.»
دستش رفت سمتِ بازویِ دردناکش. جای انگشتان لیلا هنوز زُق‌زُق می‌کرد و می‌سوخت. عروسک را محکم‌تر به آغوش فشرد.
«شاید اگه من مرده بودم مامان اِنقد غصه نمی‌خورد. آخه لیلا حواسش به همه بود. وقتایی که مامان خسته از خونه‌ی مردم بر می‌گشت، بغلش می‌کرد و یه استکان چای براش می‌ریخت. یا وقتی بابا خمار می‌اومد خونه، بی‌سر و صدا می‌بردش تو اتاق می‌خوابوندش تا باز با مامان چشم تو‌ چشم نشن و دوباره صداشون کوچه رو بر نداره. آره لیلا می‌موند حتما همه حالشون بهتر بود.»
بوسه‌ای به نامِ نوشته‌ شده‌ی لیلا رویِ جلد کتاب زد و آن‌را زمین گذاشت.
با دست‌هایی سرد، خود را به آغوش کشید.
«لیلا! یادته هر وقت مامان دعوام می‌کرد بغلم می‌کردی و موهام رو با انگشتای بلند و باریکت شونه می‌زدی؟ الان هفت روزه هیچ‌کی بغلم نکرده.》
کتاب فارسیِ پنجم از لای کیف بازِ مانده‌ی نیمدارش به بیرون سرک می‌کشید. صدای لیلا دوباره دلِ درمانده‌ی او را به درد آورد.


«گلی! اگه شعرهای کتابت رو روون ِ روون بخونی، با بیگیودیای سبزِ مامان که تو‌ چمدونه، موهاتو مثل موهای خودم فر می‌کنم، باشه؟» 
دسته موی بیرون پریده از زیرِ کِش را مشت کرد و فرستاد زیر یقه‌ی لباس. نورِ اتاق برای رفتن دل‌دل می‌کرد، هنوز چند ساعتی تا شب مانده بود. لب‌های بی‌رنگِ گلی کمی کِش آمد.
«شب که بشه لیلا میاد پیشم. با این‌که همه‌جاش زخمی و خونیه و درد داره اما میاد. بغلم می‌کنه و با انگشتای باریکش موهامو شونه می‌زنه و دلداریم میده. هر وقتم میاد بهم میگه از مامان دلخور نباشم، کم کم حالش خوب می‌شه. اما لیلا که نمی‌دونه مامان هفت روزه، حتی نگاهمم نکرده.»
یاد چمدان قهوه‌ای، ضربان قلبش را بالا برد؛ یاد دفترچه‌‌ی خاطرات دو نفره‌ای که هنوز چیزی در آن ننوشته بودند و زیر لایه‌ی آسترِ چمدان پنهان بود. فقط او و لیلا از آن مخفی‌گاه خبر داشتند. دفترچه‌ای که از سرِ هم بندیِ برگه‌های سفیدِ دفتر‌هایِ سال‌های قبلِ خود درست کرده بودند و جلدش عکس دو نفره‌ی آن‌ها بود. عروسک را برداشت و به قصد رفتن به زیرزمین کوچکِ خانه از اتاق بیرون رفت. هوای سرد بیرون به تنِ نزارش لرز می‌انداخت. دمپایی‌های پلاستیکی را پا زد و پله‌های زیرزمین را پایین رفت. همیشه از رفتن به آن‌جا می‌ترسید. هر وقت مادر برای آوردن ترشی یا هر چیز دیگری از او می‌خواست به آن‌جا برود، لیلا که از ترس او باخبر بود به بهانه‌ای همراهش می‌شد. دست کوچک خود را به دیوار آجری گرفت و‌ با تردید پله‌ی آخر را پشت سر گذاشت. چفتِ در را کشید، صدای قرچ قرچِ کشیده شدن زبانه‌ی چفت، رویِ درِ فلزی گوشش را پر کرد. در با صدا باز شد و به دیوار پشتی برخورد کرد. فضای نیمه تاریکِ داخل، خوف خفیفی را به دل کوچک او نشاند. نفس عمیقی کشید و به تقلید از لیلا دست خود را از همان بیرون رساند به دیوار سمت راست و دنبال کلید لامپ گشت. مادر به هوای دخترها همیشه حواسش به لامپ زیرزمین بود. با حِس برجستگی زیر دستش نفسِ راحتی کشید و کلید را به پایین فشار داد. با صدای تیکی نور لامپِ آویزان از سقف، فضای داخل را روشن کرد. نگاهش را به دور و اطراف چرخاند و وسایل را از نظر گذارند، فضای نُه متری زیرزمین مثل همیشه مرتب بود. لیلا خیلی‌وقت‌ها به شوخی و جدی می‌گفت:
«انقد مامان این‌جا رو‌ تمیز نگه می‌داره دوست دارم این‌جا اتاقمون باشه. اما باید تو یه کم بزرگتر بشی تا دیگه نترسی.» لیلا نبود ببیند در همان یک هفته‌ای که از رفتن او گذشته، گلی کوچکش بزرگ شده و به ترس‌هایش غلبه می‌کند.
کمدِ چوبی جهیزیه‌ی مادر که به دلیل نبودن فضای کافی داخلِ خانه، ساکن زیرزمین شده بود، روبه‌روی در ورودی، روی موکتِ کهنه اما تمیزی ایستاده بود. دمپایی‌ها را روی موزائیک‌های لب‌پر شده‌ی جلوی در گذاشت و مستقیم رفت به سمت کمد. چمدان زیر کمد بود. روی زمین نشست و دسته‌‌اش را گرفت و آن را بیرون کشید. در چمدان که باز شد خاطرات، خودشان را ریختند جای جای ذهن گلی. سرش را تکان داد و خاطرات را پس زد. لباس‌ها را که بوی نفتالین گرفته بود برداشت و دست برد زیر لایه‌ی آستر چمدان، دفتر را بیرون کشید و به سینه چسباند. چمدان را بست و با پا هُل داد زیر کمد و دفتر به دست از جا بلند شد.
گوشه‌ی درِ بازمانده‌ی کمد به پیشانی‌‌اش گرفت و آن را خراشید. بی‌توجه به سوزش پیشانی، دستش را گذاشت لبه‌ی درِ نیمه‌باز کمد و آن را کامل باز کرد. لباس‌های آویزان از چوب‌رخت را از نظر گذارند. نگاهش روی لباسِ آستین پفیِ بنفش گیر کرد. همان لباسی که خاله ثریا برای تولد ده سالگی لیلا آورده بود و او فقط یک‌بار در جشن عروسی عمویشان پوشیده بود. بعد از آن، دیگر نه جشنی بود و نه دل و دماغی. هر وقت که با لیلا به زیرزمین و سراغ چمدان مادر که برایشان حکم جعبه‌ی گنج را داشت، می‌رفتند هر کدام لباس را به نوبت جلوی تن خود می‌گرفت، چرخی می‌زد و دوباره از چوب‌رخت آویزان می‌کرد. آخرین‌بار دو ماهِ پیش سراغش آمدند، دیگر پیراهن اندازه‌ی تنِ گلی شده بود و طبقِ قول و قرارشان لیلا لباس آستین پفیِ بنفش را به او داد و گلی هر روز در دنیای کودکانه‌ی خود آرزو می‌کرد به جشنی دعوت شوند تا آن را به تن کند. اما هر بار با خود می‌گفت:
«پس لیلا چی؟ اون چی بپوشه تو جشن؟»
و با این سوالِ بی‌جواب، شیرینی جشنِ برگزار نشده، به کامَش تلخ می‌شد. دست جلو برد و لباس را از کمد بیرون آورد، نایلونِ رویش را کشید و آن را جلوی سینه‌ گرفت. دلش می‌خواست به جای آن لباس‌های عاریتی، لباسِ خواهرش را بپوشد. عروسک را زیر بغل زد، پیراهن و دفتر به دست از زیرزمین خارج شد. به آسمان نگاه کرد، تا غروب آفتابِ نیمه‌ی آبان ماه و آمدن مادر و همراهانش چند ساعتی مانده بود. پدر مثل تمام سال‌های عمرِ گلی که هر چند وقت یک‌بار می‌رفت، چند روزی می‌شد‌ پیدایش نبود.


بعد از روز خاکسپاری لیلا و گرفتن پول از مادر رفته بود دنبال کار خودش، تا چه وقت دوباره کفگیرش به تهِ دیگ بخورد و یاد سر و همسر کند.
نگاه از آسمان گرفت و با خود گفت:
«باید زودتر برم تو، می‌خوام تا بقیه نیومدن برای یه بارم شده این لباسو جلوی لیلا بپوشم.»
عکس لیلا را روی جلد دفتر بوسید، دمپایی‌ها را از پا در آورد و وارد شد.
داخل خانه، جلوی آینه ایستاد. بلوز و دامن مشکی و شلوار گرمکن را از تنش بیرون آورد و پیراهن بنفش را پوشید. موهایِ لختش را مرتب کرد و روسری‌ خود را مدل شمالی که مادر همیشه بعد از حمام کردن آن‌طور می‌بست، درست کرد تا شکوفه‌های روی سینه‌ی پیراهن را بهتر ببیند. دفتر را بالا برد، داخل آینه، غروب سرخِ جنگل چشمان خود را، کنار عکس لیلا به تماشا ایستاد.
«لیلا! دیدی آخرش کِی و کجا این لباسو پوشیدم؟ کاش تو هم بودی و یه لباس پفی می‌پوشیدی و با هم می‌رفتیم یه جشن بزرگ.»
دخترکِ آن‌سوی آینه لبخندی زد. گلی دستی به لب‌های خشک خود کشید و به لب‌های صورتی دختر خیره ماند. لبخندِ دختر عریض‌تر شد و چالِ گونه‌‌ی راستش را به نمایش گذاشت. صدای لیلا در فضای ذهن گلی طنین انداخت:
«آخ که لیلا فدای اون یه دونه چال‌ لپت بشه. بخند آجی، بخند قربونت برم. یه روزی‌اَم میشه که بالاخره این روزها تموم میشه و دنیا روی خوشش رو به ما نشون میده. اصلا شاید همین روزا یه جشن باشه و تو اون لباس خوشگله‌تو بپوشی، ها؟ حالا بخند لپت چال بیفته، ماچش کنم.»
قطره‌های اشک یکی پس از دیگری کویر خشک گونه‌اش را آبیاری می‌کرد. دخترِ آن‌طرف آینه اما، همچنان می‌خندید.
بهت زده قدمی به عقب برداشت که دستِ دختر از مرز آینه گذشت و به سوی او دراز شد. اشک در چشمان گلی خشک شد و ضربانِ قلبش بالا رفت، مردمک چشمان او درشت شده و لب‌های نازکش پر پر می‌زد. چشمان دخترک داخلِ آینه با او صحبت می‌کرد:
«نترس گلی، از چی می‌ترسی؟ از خودت؟! مگه آدم از خودشم می‌ترسه دختر؟! از این گذشته مگه دلت برای لیلا تنگ نشده؟! خب، دستت رو به من بده تا تو رو پیش لیلا ببرم.»
اسم لیلا آبی شد روی آتش درونش.
به دست دراز شده‌ی دختری که با او مو نمی‌زد و آن طرف منتظرش بود خیره ماند. یاد حرف‌های لیلا درباره‌ی کتاب‌هایی که از دوستانش امانت می‌گرفت، افتاد.
«وای گلی نمی‌دونی چه کتاباییه، چه داستانایی. مثلا یکیش این‌طوریه که یه دختری میره تو سرزمین قصه‌ها، چقدَم کیف می‌کنه اونجا، اونم یه خواهر داره‌ها؛ مثل من که تو رو دارم. چقد دوست دارم منم یه روز مثل آلیس برم تو سرزمینِ قصه‌ها.»
و گلی پرسیده بود:
«پس من چی؟ تو بری من تنها می‌مونم که.»
لیلا او را به آغوشِ نه چندان بزرگِ خود کشیده و با نشاندن بوسه‌ای رویِ پیشانیِ سفیدِ کوتاهش، گفته بود:
«من تو رو تنها نمی‌ذارم که.»
دستِ دختر هنوز دراز بود و صدای لیلا تمام وجود گلی را گرم می‌کرد.
«من تو رو تنها نمی‌ذارم که.»
مسخ شده پیش رفت. دفتر و عروسک از دست دراز شده‌اش که می‌رفت میان دست دختر جا بگیرد، افتاد. نگاه مات مانده و پاهای کوچکِ او فضای خالیِ خانه را پشت سر و قدم به دنیای آینه گذاشت. پاهای برهنه‌اش رویِ قالیِ سرخ رنگِ پر نقش و نگاری فرود آمد. حواسش از دخترکِ همراه و اتفاق عجیبی که افتاده بود پرت و به چشم‌انداز روبه‌رو کشیده شد. اتاقی بزرگ، مفروش شده با قالی‌هایی به یک شکل و طرح پیشِ رویش بود. دور تا دور اتاق تشکچه‌ها و پشتی‌های شاه‌نشین به چشم می‌خورد و دیوارکوب‌های برنجی و تابلوهای ابریشمین و زربافت اتاق را مزین کرده بود. نگاهش که دورتادور اتاق را کاوید، به عقب برگشت تا آن‌جا را هم ببیند. آینه در برابرش قد علم کرد و او را به یاد همسفرِ عجیبش انداخت. هر چه چشم چرخاند چیزی یا کسی را آن اطراف ندید، آرام صدا کرد:
«هی دختر! کجا رفتی؟ این‌جا کجاس منو آوردی؟ مگه قرار نبود منو ببری پیشِ لیلا؟ پس کجا رفتی آخه؟»
وقتی از پیدا کردن او ناامید شد روبه‌روی آینه ایستاد، چند لحظه خیره به خودش ماند، خبری نبود. ناامید دستش را گرفت به لبه‌ی آینه. آینه کنار رفت و پشت آن کمد بزرگی مملو از لباس‌ها و کفش‌ها؛ سربند و تاج‌های زیبا نمایان شد. مات و مبهوت مانده بود که صدای کوبیده شدن ضربه‌هایی آرام به در و به دنبال آن صدایی شبیهِ صدای لیلا به گوشش رسید:
«گلچهره! گلچهره‌جان! دایه‌جان گفتند خواسته‌ای به تنهایی آماده‌ی جشن شوی!»
ضربان قلبِ گلی مثل خودش بی‌قرار شد و پاهایش گیج و سردرگم تلو‌تلو می‌خورد. دهانش مثل ماهی باز و بسته می‌شد اما صدایی از آن بیرون نمی‌آمد. چند بار با مشتِ کوچکِ خود به سینه کوبید تا نفسش آزاد شود و بتواند حرف بزند، اما فایده‌ای نداشت. دوباره صدا از پشت در بلند شد و زانوانش را سست کرد، روی زمین زانو زد و همان‌طور که در دلش زار می‌زد صدای لیلا را جرعه جرعه سر می‌کشید.


«حرف‌های دایه‌جان برایم عجیب بود، آمدم ببینم به کمک نیاز نداری. گلچهره‌‌جان؟!»
گلی تمام توانش را جمع و جور و به دست و پایش تزریق کرد، قدم‌های سست خود را به طرف در کشاند و بعد از چند بار تلاش، در را به روی لیلایش باز کرد. همه‌ی وجود او چشم شد و به روبه‌رو خیره ماند. لیلا در لباسی از حریر آبی، مانند شاهزاده‌ی قصه‌ها دلبری می‌کرد. تاجی از شکوفه‌های صورتی و سفید روی موهای فرِ خرمایی‌رنگ او نشسته و صورت گردِ گندمگونش با موها قاب گرفته شده بود. اثری از زخم در سر و صورت او نبود. نگاهِ جستجوگرِ گلی که سر تا پای او را به دنبال یافتن نشانی از تصادف آن روز و کشیده شدنش روی زمین ورانداز کرد، بی‌نتیجه به چشم‌های او دوخته شد. قطره اشکی سمج از گوشه‌ی چشم چپش سر خورد و لابه‌لای روسری دورِ گردنش گم شد. زبانِ سنگین خود را تکان داد و با صدایی که گویی از اعماق چاه بلند می‌شد لب زد:
«لیلا!»
و در آغوش لیلا سقوط کرد.
صداهایی در هم و گنگ در اطراف شناور بود و او بین آن‌ها دنبال صدای لیلا می‌گشت. ناگهان صدای مهربانی روح غم‌زده‌اش را به آغوش کشید.
«گلچهره‌جان! چشمانت را باز کن جانِ دایه، دلم به تلاطم افتاده. شما که بدیِ حالِ مرا نمی‌خواهی! باز کن آن چشمانِ گُربه‌سانت را و نگاهم را به نوازشی مهمان کن.»
در طول عمر یازده ساله‌‌ی خود به یاد نداشت مادرش این‌طور با او یا لیلا صحبت کند. پلک‌ها را یکی دو بار به هم زد و آرام از یکدیگر فاصله داد. صدای نازک لیلا از بین صداهای دیگر گذشت و دل او غنج رفت.
«پلک‌هاش را از هم گشود دایه‌جان.
گلچهره‌‌جان! چه اتفاقی افتاده؟ چرا از حال رفتی عزیزکم؟!»
چشمان گلی بین زنِ میان‌سالی که روی زمین نشسته و سرِ او را به زانو گرفته و لیلا که پیشِ پایش نگران چمباتمه زده بود، رفت و آمد می‌کرد. نمی‌خواست سر از زانوی زن بر دارد اما دل کوچکش طاقت نگرانی چشمانِ آن‌ها را نداشت. سر را بلند کرد و به کمک دستان زن که خود را دایه می‌نامید نشست. لیلا با چشم‌ها و لب‌هایی خندان خود را جلو کشید و دستان یخ‌زده‌ی گلی را به دست گرفت. گرمای متصاعد شده از دستان او، جانی دوباره به گلی بخشید. زبانی روی لب‌ها کشید و سوالی که از ابتدای ورود مثل دارکوبی به دیواره‌‌ی ذهنش نوک می‌زد، به زبان آورد:
«من کجام؟ این‌جا کجاست؟»
بعد لیلا را به طرفِ خود کشید و میانِ آغوش کوچک خود فشرد.
«تو‌ خوبی لیلا؟ زخمات خوب شدن؟»
رویش را چرخاند سمت دایه و گفت:
«این خانوم چقدر شبیه مامانه!»
صدایش را پایین‌تر برد و ادامه داد:
«اما یه کمی، فقط یه کم از مامان مهربون‌تره. نه؟»
لیلا سوالی سر تکان داد.
دایه هاج و واج مانده، لب‌های سرخاب شده‌اش را باز کرد و خطاب به زنان و دخترانی که آماده به خدمت در اطراف آن‌ها ایستاده بودند گفت:
«حال خانم رو به بهبود است، مرخصید.»
وقتی در، پشت سر آخرین نفری که بیرون می‌رفت بسته شد، دایه چشمان سورمه کشیده و گرد شده‌اش را به نگاه منتظر گلی دوخت و گفت:
«چرا این‌‌طور سخن می‌گویی؟ مامان یعنی چه؟ نکند تب داری؟ این حرف‌ها چیست به زبان جاری می‌کنی دخترجان؟ این‌جا عمارت خان‌بابای شماست. شما یک ساعت قبل با گفتن این‌که می‌خواهی به تنهایی برای جشن گل‌چینی آماده شوی من و ندیمه‌ی مخصوص خود را مرخص کردی. خاطرت نیست؟»
خنده هم به بهت و حیرت‌زدگیِ گلی اضافه شد. اما حالت جدی صورت دایه نشانی از شوخی نداشت. نگاهی به آینه و بعد به لیلا انداخت.
لیلا خودش را جمع و جور کرد، سرش را تکان داد و رو به دایه گفت:
«چیزی نیست دایه‌جان، شما که گلچهره را می‌شناسید، اهل مزاح است. خوب هم می‌دانم مثل اکثر اوقاتی که جشن بزرگی در پیش است از ذوقِ مراسم نه ناشتایی خورده و نه میان‌وعده. علت ضعفش هم باید همین باشد. بد به دلتان راه ندهید.»
دایه نگاه مهربانی به لیلا انداخت و در حالی‌که از جا بلند می‌شد جواب او را داد:
«همیشه و در همه حال حامی خواهرت بوده‌ای دخترکم. تنهایتان می‌گذارم. کمکش کن زودتر مهیای جشن شود. دیر کنیم خان‌بابایتان اوقاتش تلخ می‌شود. خدای ناکرده اخمی به روی شما بکند، روح مادرتان مکدر و دل من چرکین می‌شود. وسایل مورد نیاز این چند روز را خودم به ندیمه‌ها گفتم بار درشکه‌ها کردند. کمی پیش‌تر به سوی محل برگزاری جشن راهی شدند تا چادرها را برپا، و محل مورد نظر را مثل هر ساله مهیای برگزاری این جشن بزرگ نمایند. فردا روزِ سرنوشتِ شما هم هست لیلیِ جانم.»
گلی زیر لب تکرار کرد:
«لیلی؟!»
لیلی که برای کمک به دایه ایستاده بود، با صورتی برافروخته و چشمانی فراری، سر پایین انداخت.
دایه بوسه‌ای به پیشانی گلی نشاند. آخی گفت و با کمک لیلی از جا بلند شد. دست روی شانه‌ی او گذاشت و گفت:


«زودتر کارتان را تمام کنید و به سرسرا بیاید، کم کم باید راه بیفتیم. می‌دانم که شما خانم‌های جوان خیلی علاقمند به استفاده از درشکه نیستید، تا مقصد هم که راهی نیست. من هم در معیت شما و پای پیاده می‌آیم. به همین منظور بایستی برای رفتن کمی تعجیل کنیم تا به موقع برسیم.»
گلی سرگردان بین آن‌ها چشم می‌چرخاند و سعی می‌کرد از اتفاقات دور و بر سر در آوَرَد. علاوه‌ بر مدل عجیب- غریب حرف زدن آن‌ها که شبیه فیلم‌های تاریخی تلویزیون بود، دایه‌ جان لیلا را لیلی و هر دو او را گل‌چهره صدا می‌‌زدند. چیزی نگفت و اجازه داد گذرِ زمان جواب سوالاتش را بدهد.
دست‌های گرم لیلا که باید او را لیلی می‌نامید، صورتِ کوچک او را قاب گرفت.
«بهتر شدی خواهرکم؟ می‌توانی از جا برخیزی تا آماده شدنت را کامل کنی و برای عزیمت، به دایه‌‌جان و بقیه ملحق شویم؟»
بعد از جا بلند شد و دستش را به سوی او دراز کرد.
گلی برای لیلی که رو به‌ او خم شده بود سر تکان داد، دستش را گرفت و بلند شد.
لیلی دست جلو برد و دنبالِ گره‌ی روسری، دور گردن او می‌گشت که گلی دست‌های خود را پشت گردن رساند، گرهِ پنهان شده زیر پرِ روسریِ افتاده رویِ تختِ پشتش را باز کرد و نگاهی سوالی به لیلی انداخت.
لبخندی به گرمای نیمه‌ی تابستان و لطافت گل‌های بهاری، لب‌های لیلی را از هم باز کرد و دندان‌های یک دست سفید او را در معرض دید گلی قرار داد.
«بزرگ‌زاده‌ها که لچک به سر نمی‌کنند نازدانه، لچک را ندیمه‌ها و رعیت می‌بندند. من و شما هر کدام تاجی از فصل‌ها به سر می‌کنیم؛ سالِ گذشته شما تاج بهار گذاشتی، من پاییز. امسال من بهار را بر گیسوانم نشانده‌ام، شما هم با تاج پاییز دلبری می‌کنی.»
گلی یاد حرف‌های مادرش افتاد که می‌گفت:
«دیگه تو هم مثل خواهرت بزرگ شدی و کسی نباید موهات رو ببینه به جز کسایی که بهت محرمن.»
با چشم‌هایی گرد شده حرکاتِ دستِ لیلی را دنبال می‌کرد.
لیلی روسری او را باز کرد و تا کرده گوشه‌ای گذاشت. دستش را گرفت و او را کنار آینه برد. چهارپایه‌ای را که رویش با تشکچه‌ی کوچکی پوشانده شده بود روبه‌روی آینه گذاشت و گلی را روی آن نشاند. صندوقچه‌ای مزین به ترمه‌ی سبز رنگ را از روی کمدِ پشت آینه، آورد و کنار چهارپایه روی زمین گذاشت. از داخل آن شانه‌ی چوبی را برداشت و موهای گلی را که بی‌شباهت به خوشه‌های طلایی گندم نبود، با طمانینه شانه زد. آن‌ها را دو قسمت کرد و هر قسمت را بافت و روی شانه‌ها انداخت. بعد دست برد داخلِ صندوقچه و تاجی از برگ‌های زرد و نارنجی بیرون کشید و روی موهای بافته شده‌ی او جا داد. لبخندی از رضایت به لب‌های خود و بوسه‌ای از مهر به پیشانی گلی نشاند و از جلوی آینه کنار رفت. گلی به خودش خیره ماند. رنگ طلایی موها و سفیدی صورتش در هم نشسته بود، تضادِ تابستانِ چشم‌ها و خزانِ تاجِ بر سرش نگاه‌ را خیره می‌کرد. بهت‌زده به خودِ راضی‌اش در آینه چشم غره رفت؛ اما همچنان راضی به نظر می‌رسید.
لیلی از بازوهایش گرفت و او را برگرداند.
«غرق شدن در زیبایی‌ها کافی‌ست. خوب است که بیش از این همراهان را معطل نکنیم. دیگر باید برویم، بفرما جانم.»
گلی به دو بافت روی شانه‌ی خود و موهای پریشان لیلی نگاهی انداخت و متعجب لب زد:
«این‌طوری؟! بدونِ روسری؟! نمیشه که.»
لیلی گیج از گویش و حرف‌های عجیب او ابروهای کمانی پیوسته‌اش را بالا برد و پرسید:
«روسری؟! منظورت چیست؟»
گلی به روسری‌ خود که آن‌طرفِ اتاق، روی تشکچه جا مانده بود اشاره کرد و جواب داد:
«بله روسری. همون که می‌بندیم سرمون تا موهامون رو کسی نبینه.»
لیلی انگشتان بلند و کشیده‌اش را روی پیشانی او گذاشت و آرام، طوری‌که انگار مخاطب صحبتش خودش باشد، گفت:
«هذیان‌گویی‌اش ناشی از تب هم که نیست، پس او را چه شده؟»
مچ ظریف گلی را اسیر دست خود کرد و صحبت‌کنان او را به دنبال کشید.
«اگر منظورت لچک است که گفتم و می‌دانی بزرگ‌زاده‌ها لچک به سر نمی‌‌بندند. بعد هم مگر نشنیدی دایه چه گفت عزیزِ من؟ باید زودتر عازم شویم وگرنه خان‌بابا دلگیر و دلخور می‌شوند. حواست هم به صحبت کردنت باشد، امروز تو را چه شده؟»
از اتاق خارج شدند و لیلی در را پشت سرشان بست، نگاهی به ورودی اندرونی انداخت و از دور ساکنین عمارت را دید که آن‌جا جمع شده بودند. قدم تند کرد و‌ گلی را نیز دنبال خود کشید. دایه با دیدن آن‌ها به پاپوش‌های زربافتی که کنار هم جفت شده بودند، اشاره و دستور رفتن را صادر کرد.
سرتاسر بیرونی به رسم آن روزِ بخصوص آب پاشیده و جارو شده بود. قدم بر زمینِ فرش شده از سنگ‌های ریز و درشت گذاشتند و به همراه بقیه به راه افتادند. مسیرِ عمارت تا محل برگزاری جشنِ بزرگِ گل‌چینی، پر از آدم‌های سرزنده و خوشحال بود. قدم به قدم مردم با نوشیدنی، خوراکی‌ها و میوه‌های بهارانه مشغول پذیرایی بودند. گلی با چشمانی گرد شده به اطراف سر می‌چرخاند. غرق در شادی اطرافیان، متوجه‌ی‌ رسیدن به مقصد نشد.


نگاهش در گشت و گذار، نشست روی پُشته‌ی بزرگی از گل‌های صورتی که وسط میدان‌گاهی روی هم تلنبار شده و دور تا دور آن را به گل سرخ مزین کرده بودند. ذهن کوچکش گنجایش هضم آن همه اتفاقات عجیب و غریب را نداشت. هم عجیب بود و هم شیرین و جذاب، و از همه دلپذیرتر وجود لیلا یا همان لیلی بود که داشت شانه به شانه‌ی او قدم بر می‌داشت. نرسیده به محل تعبیه شده برای مستقر شدن آن‌ها چند مردِ جوان به پیشواز آمدند. لیلی قدمی به عقب برداشت و او را هم با خود برد. یکی از مردان جوان که لباس‌های یک‌دستشان گلی را به یاد مسابقات ورزشی می‌انداخت، جلوتر از بقیه و پیشِ پایِ دایه و دخترها، دستِ ادب به سینه و با چشمانی کشیده و به رنگ فندق که پشت سرِ دایه دنبال لیلی می‌چرخید، به آن‌ها خوش‌آمد گفت. دور مچ هر کدام از جوان‌ها دستمال حریری به رنگ‌های مختلف بسته شده بود.
بی‌قراریِ چشمان جوان از نگاه کنجکاو گلی دور نماند، رویش را به سمت لیلی چرخاند. گونه‌های رنگ گرفته‌ی او مثل هلویی پوست‌کنده دلبری می‌کرد. نگاه به زمین دوخته بود و انگشتانِ کشیده‌ی بلندش را در هم می‌پیچاند. با سرفه‌ی دایه، نگاهِ مرد جوان دل از بر و روی خواستنی لیلی کَند. دست به سینه کنار رفت و در همان حال چشمکی حواله‌ی گلی کرد. گلی اخم‌آلود رویش را به طرف لیلی چرخاند که از حرکتِ مرد جوان لبخند به لب داشت. گیج و منگ به همراه بقیه و در معیت مردان جوان به محل نشیمن خود راهنمایی شدند. خان در مرکز جایگاه و روی صندلی مخصوص خود نشسته بود. با ورود دایه، با احترام از جا بلند شد که با لبخندِ دایه و نشستنش در مکان مخصوص خود، دوباره روی صندلی جای گرفت. لیلی کمی به قدم‌های غزال‌گونه‌اَش سرعت بخشید و همان‌طور که گلیِ حیرت‌زده را دنبال خود می‌کشید، برای دست‌بوسی به پدر نزدیک شد. سر خم کرده، صورت خود را به دست خان نزدیک کرد. خان دست خود را عقب کشید و لب‌ها را بالاتر از تاج بهارانه‌ی دخترک گذاشته، گیسوان مواج او را بوسه‌ای آرام هدیه داد. لیلی پا عقب گذاشت و با دستی به پشت گلی، او را به طرف خان‌ هُل داد.
«چرا ماتت برده برو جلو، ادای احترام کن و دست خان‌بابا را ببوس.»
گلی به مردِ درشت هیکل و بلندبالایی که گذر زمانِ جا خوش کرده روی موهای جوگندمی‌اش تاثیر چندانی بر چهره و اندام او نگذاشته بود، نزدیک شد. از چشمان مرد، رشته‌های محبت و عشق، او را به طرف خود می‌کشید. هر چه می‌گشت در وجودش احساس غریبگی نسبت به او پیدا نمی‌کرد. رو به مردی که لیلی او را خان‌بابا می‌نامید ایستاد و به تقلید از لیلی گفت:
«درود خان‌باباجان.»
تبسمی شیرین از شنیدن صدای ظریف و لطیف دخترک بر لب‌های درشت محصور در ریش و سبیلِ خان‌بابا، نقش بست. دست پیش برد و دست‌های ظریف او را گرفت. به عادت همیشه بوسه‌ای به موها و بعد بوسه‌ای به گونه‌ی یخ‌زده‌ی او نشاند. بغض گلوگیری راه گلوی گلی را بست و قطره اشکِ کم‌صبری از گوشه‌ی چشمش روی دست خان‌بابا چکید.
دست بزرگِ خان‌بابا رویِ شانه‌ی کوچک او نشست و دست دیگرش، نمِ اشک بازیگوش را از پایِ چشمِ سبز دخترک گرفت. بغض، فشار پنجه‌اش را بیشتر کرد و هقی خود را در آن میان آزاد کرده، تا پشت لب‌های بسته‌ی گلی بالا آمد. لب‌ها را محکم روی هم فشار داد که صدای هق‌هقش مثل قطره‌ی اشک، رسوایش نکند. نگاهِ غمگین و حسرت‌زده‌‌ی خود را در تمام زوایای صورت مردِ روبه‌رو، به دنبال یافتن نشانی از پدر، چرخاند. هیچ شباهتی نبود، حتی نوع نگاهشان هم فرق داشت. تمام سال‌های عمرش را مرور کرد؛ اصلا به خاطر نداشت که با بوسه‌ای از پدر این‌طور احساس امنیت، سلول به سلول تنش را پر کند. حتی یادش نمی‌آمد پدر آخرین بار کِی و کجا او را بوسیده. یا خانه نبود، یا خمار بود و سرگرم دعوا و سر و صدا با مادر برای گرفتن پول، یا این‌که نئشه بود و در دنیای خود سیر می‌کرد. فقط چندباری وقتی به قول مادر کِیفش کوک بود و لیلا برایش چای می‌برد، از لایِ درِ بازمانده می‌دید که دستی به سر لیلا کشیده و گفته بود:
«پیر شی بابا. بازم مگه دخترم به فکرم باشه.»

صدای خان‌بابا گلی را از خیالاتِ خود بیرون کشید:
«خوبی دخترکم؟! رنگ به رو نداری! گلویت هم ورم کرده، انگار که غمباد داشته باشی. خوبی باباجان؟»
دلش می‌خواست هیچ صدایی نباشد و او، از صدای مخملین مرد روبه‌رو، با تمام وجود لذت ببرد. اما می‌دانست اگر به سکوت خود ادامه دهد و خان‌بابای دلواپس به دلجویی، بغضش می‌ترکد و دیگر کسی جلودار گریه‌ی او نخواهد بود. در ذهن به‌هم‌ریخته‌اش دنبال جوابی قانع کننده برای رفع نگرانی خان‌بابا می‌گشت که لیلا مثل همیشه فرشته‌ی نجاتش شد‌.


«چیزی نیست خان‌بابا، گلچهره امروز هم به گمانم مثل همه‌ی روزهای مهم، ناشتایی نخورده، بین راه هم به هیچ‌کدام از خوراکی‌ها و نوشیدنی‌ها لب نزد. حتما با کمی شیرینی حالش بهتر خواهد شد.»
گلی سری به تایید تکان داد و قبل از این‌که ترکیدن بغض و شرشر اشک رسوایش کند، تلاش کرد لبخندی کج‌دار و مریز روی لب‌ بنشاند و بعد هم به تقلید از لیلی تعظیم کوتاهی کرد و پابه‌پای او به طرف نشیمن مخصوص خانم‌ها به راه افتاد.
با جا گرفتن زن‌ها در محل استقرار و بالا پایین شدن دستِ خان به نشانِ اجازه، جشن آغاز شد.
گلی که کمی آرام گرفته بود ، نگاه می‌چرخاند و دور و اطراف را رصد می‌کرد. دور تا دورشان را مزارع گل‌ در بر گرفته بود و رایحه‌ی عطرشان همه را سرمست می‌کرد.
صدای ساز و آواز، دشت را پر کرده بود. نوازندگان به صورت نیم‌دایره در یک سوی میدان کنار هم نشسته و هر کدام مشغول نواختنِ سازی بودند. زن و مردی وسط نیم‌دایره می‌خواندند و چند نفری دور تپه‌ای از گل‌های سرخ و‌ صورتی می‌رقصیدند. جشن گل‌چینی رسماً آغاز شد و هر کس سهمی در آن داشت. بعد از مراسم ساز و آواز، پذیراییِ ناهار و کمی استراحت، به منظور برپایی مراسم چیدنِ گل، جوان‌ترها راهی مزارع گل شدند. پسرها هر کدام سبد حصیری بر دوش، جلو می‌رفتند و دخترها، مقراض به دست، پشت سر آن‌ها. بزرگترها محلی را برای پهن کردن گل‌ها آماده کردند. گلی و لیلی پشت سر مردِ جوانی که حریر بنفش به دستش بود و به هنگامِ استقبال پیش قدم شده بود، به سوی مزرعه‌ی گل سرخ رفتند. گلی سر در گوش لیلی کرد و گفت:
«این پسر از تو خوشِش میاد؟»
لیلی چشمان مشکی‌اش را گرد کرد و آرام جواب داد:
«انگار واقعا حالت خوب نیست.
به آریو می‌گویی؛ این پسر؟! خوشِش میاد چه معنی می‌دهد؟ گویِشَت به گویش رعیت متمایل شده. می‌دانی که با رعیت مشکلی ندارم، اما این‌طور صحبت کردن هم در خانواده‌ی ما مرسوم و پسندیده نیست.»
گلی شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
«باشه سعی می‌کنم مثل شما صحبت کنم. این آقا آریو شما را دوست دارد؟»
لیلی سعی کرد با دست جلوی خنده‌ی خود را بگیرد.
«آقا آریو؟! تا چند روز پیش که رفیق و شریک کنجکاوی‌های هم بودید و پیغام‌هایش را برای من می‌آوردی «یار مخفی» بود، حالا شده«آقا آریو؟!»»
گلی آریو نگاهی انداخت و با دهانی باز مانده تکرار کرد:
«یار مخفی؟!»
لیلی او را آرام به جلو هل داد.
«گلچهره طوری صحبت می‌کنی که انگار از همه‌چیز بی‌خبر هستی. کم‌کمَک دلواپست می‌شوم.»
به قسمتی که برای گل‌چینی آن‌ها مشخص شده بود، رسیدند. آریو و پسر جوانِ دیگری کنار ایستادند تا دخترها گل‌ها را چیده و داخلِ سبد بریزند. گلی از فاصله‌ی چند قدمی آریو‌ را ورانداز کرد. قدِ بلند و اندام ورزیده‌اش برای هر دختری جذاب بود، از چشمان فندقی کشیده‌اش، محبت سرازیر می‌شد. چهره‌ی سبزه‌ی نمکینش دلنشین بود و گلی احساس نزدیکی عجیبی به او داشت. به لبخند صمیمانه‌ی آریو لبخند شرمگینی زد و دست از خیره شدن به او برداشت و زیر لب زمزمه کرد:
«یار مخفی!»
هوا رو به تاریکی می‌رفت که سبدها پر شد و مردان جوان جلوی دخترها به راه افتادند. آریو قدم‌هایش را کند کرد و به بهانه‌ی بیرون آوردن سنگ‌ریزه از پاپوشش ایستاد. گلی و لیلی که کنار او رسیدند، قد راست کرد و از داخل سبد، دو گل سرخ را برداشت و کنار گوش هر کدام، یکی گذاشت.
«این دو گل را خودم به نیت شما چیدم؛ یکی برای دلبر و یکی برای یارِ یار مخفی.»
لیلی دلواپس اطراف را پایید و وقتی همه را مشغول کار دید، لبخندی زد، دست گلی را گرفت و با سرعت به طرف چادرهای برپاشده، حرکت کرد.
دایه آماده‌ی خواب می‌شد که صدای آریو از بیرون چادر به گوش رسید.
«اوقاتِ خان بخیر. با چند نفر از همسن و سال‌ها کمی آن‌طرف‌تر به تماشای ماه و ستارگان نشسته‌ایم. رخصت بدهید خانم‌های جوان هم با ما همراه شوند.»
لیلی با شنیدن خواسته‌ی آریو صاف نشست. دایه‌جان که مهیای خواب می‌شد، در جایش نیم‌خیز ماند. صدای خان به گوش نمی‌رسید. گلی با نگاهی به لیلی، بی‌آنکه از خود اختیاری داشته باشد، از چادر بیرون رفت و رو به خان گفت:

«حتما خیلی قشنگه.»
خان دستی به سر او کشید.
دایه از چادر بیرون رفت و آرام گفت:
«خان! همه‌ی جوان‌ها هستند. به علاوه، لیلی نشان‌کرده‌ی آریوست، گلچهره هم که همراهشان می‌رود.»
بعد هم به داخلِ چادر بازگشت. صدای خان از پشت چادر به گوش لیلی رسید:
«با لیلی به همراه آریو بروید. دیر نکنید.»
دورتر از استراحت‌گاه‌ها، دختران و پسران جوان دایره‌وار دور هم نشسته بودند و از هر دری صحبت می‌کردند. بیشتر صحبت‌ها درباره‌ی رقابت فردا بود که به نوعی حسن‌ختام جشن گل‌چینی به حساب می‌آمد. چند نفری از آن‌ها دورتر از بقیه، با یکدیگر نجوا می‌کردند. گلی، لیلی و آریو روی تخته‌سنگی نشسته و به آسمان چشم دوختند. آریو گفت:


«من ماه را خیلی دوست دارم، برایم تداعی چهره‌‌ای زیباست. قرص ماه را بیشتر؛ چون وقتی قرص ماه کامل می‌شود، روی او هم پر نورتر بر آسمان دل من می‌تابد، شما چطور؟ هلال ماه را دوست دارید یا قرص کامل آن‌را؟»
لیلی بعد از سکوتی که برای آریو، به اندازه‌ی یک عمر گذشت، گفت:
«قرص کامل ماه.»
آریو با لبخند شیطنت‌باری نگاه از او گرفته، خیره به گلی پرسید:
«گلی خانوم! شما چی؟»
گلی با حواس‌پرتی جواب داد:
«من هلال ماه رو بیشتر دوست دارم چون اگه سرتو بچرخونی انگار آسمون داره بهت لبخند میزنه.»
لیلی سری به تاسف برای گویش او تکان داد. کلی، انگار برق او را گرفته باشد، از آریو پرسید:
«به من گفتین گلی!»
آریو خندید و کنار پای او زانو زد.
«بله گلی جان. می‌بینی که من هم می‌تونم مثل شما صحبت کنم. اتفاقی که برای تو افتاده کار گلچهره‌ی بازیگوش ماست.»
گلی سر پایین انداخت:
«خودمم می‌خواستم.»
لیلی مات و مبهوت به آن‌دو نگاه می‌کرد. آریو رو به گفت:
«یک روز که به دستور خان، گلچهره را از مکتب به عمارت می‌رساندم، در مسیر، از باران به غار کوچکی پناه بردیم. آن‌جا به طور اتفاق، دریچه‌ای را دیدیم که بعد از ورود به آن مکان فهمیدیم آن‌جا محل ورود به دنیاهای دیگر است.»
لیلی دست روی دهان گذاشت، دست گلی را گرفت تا از آن‌جا دور شود که صدای آریو او را متوقف کرد.
«می‌خواستم همان‌وقت به شما بگوبم اما گلچهره از من خواست اجازه بدهم خودش برایت تعریف کند.»
گلی با صدایی لرزان گفت:
«گلچهره الان خونه‌ی ماست؟»
آریو به نشانه‌ی تایید سر تکان داد.
گلی سر پایین انداخت.
«یعنی مامانم فهمیده؟ فکر نکنم. حتما از مزار اومده و یه راست رفته تو اتاق پیش وسایلای لیلا، همون‌جام خوابیده. صبحم که میره سرکار. اصلا حواسش نیست که فرق بین گلی و گلچهره رو بفهمه.»
لیلی، گلی را به آغوش گرفته، ابروهای مشکیِ خوش‌حالتش را در هم کشید و رو به آریو گفت:
«این افسانه‌ها چیست سر هم کرده‌اید؟ گلی، گلچهره؟! اشک خواهرک ساده‌ام را در آوردید. بهتر است به خوابگاه برگردیم، برویم عزیزم.. برویم.»
گلی اشک‌هایش را پاک کرد، دستش را به نرمی از دست لیلی کشید.
«تو لیلای من نیستی، اما همون‌قدر مهربونی. تو لیلی گلچهره‌ای، اما من تو رو هم اندازه‌ی لیلا دوست دارم. خودتم متوجه‌ی تفاوت ما شدی، بهتره قبول کنی.»
امیدِ لیلی، ناامید شد و نگاه سردرگم خود را به آریو انداخت. آریو غرق در سیاهی چشمان او، از آن روز گفت:
«باران بند نمی‌آمد. با چرخیدن در غار به دریچه‌ای رسیدیم. کنجکاوی‌مان تحریک شده بود. بعد از چند بار تلاش، دریچه‌ی سنگین را باز کردم و وارد شدیم. اول در تاریکی معلق شدیم و بعد نور همه جا را پر کرد. داخل دریچه، پر از آینه بود. یک آینه‌ی دستی میناکاری شده نظر گلچهره را جلب کرد. فضای عجیب آن‌جا مرا محو خود کرده بود. یک لحظه به خود آمدم که گلچهره نبود. اما صدایش را می‌شنیدم، صدای او مرا به گویی که روی طاقچه‌ای بود رساند. نزدیک‌ رفتم. چیزی که می‌دیدم مثل افسانه‌هایی بود که پدرم از گذشته می‌گفت. دو گلچهره آن‌جا بود. البته درست‌ترش این‌ است که بگویم یک گلی و یک گلچهره، یکی بیرون آینه و دیگری داخل آن. آن‌روز گلچهره خودش را به گلی نشان نداد. می‌گفت حسش می‌گوید وقتش که برسد او می‌تواند وارد دنیای گلی بشود.»
دست برد سمت مچ باریک و خوش‌تراش لیلی، لیلی دستش را عقب برد و نه چندان آرام گفت:
«چرا برنگشته؟ شما باید ما را باخبر می‌کردید. انگار باید درباره‌ی شما تجدید نظری داشته باشم.»
آریو از یک لحظه غفلت او استفاده کرد و مچ دست لیلی شکار پنجه‌ی قدرتمندش شد.
«گذرِ زمان در دنیای ما و گلی متفاوت است. این‌جا اگر یک روز بگذرد، آن‌‌جا فقط ساعتی سپری شده. صبر داشته باش.»
لیلی سعی در آزاد کردنِ دست خود، پرسید:
«از کجا می‌دانی؟ لابد روی آینه‌ها خوانده‌ای؟»
لبخند دندان‌نمای آریو در قابِ محاسن کم‌پشتش حکایت از حالِ خوشش داشت.
«گفتم که چند ماه پیش این اتفاق افتاد. بعد از آن، من هر چند روز یک‌بار به آن‌جا می‌رفتم تا این‌که پدرم مرا جلوی غار دید. او و خان نگهبانان دریچه‌اند.»
لیلی هینی کشید و قدمی به عقب برداشت.
«خان‌بابا؟! خان‌بابای من؟!»
روی زمین نشست و به آن‌ها خیره شد.


آریو با نگاهی به اطراف نجواگونه کلمات را بر زبان جاری کرد.
«آن‌طور که پدرم می‌گفت به علت استفاده‌ی نادرست از آینه‌ها، سال‌هاست دریچه مسدود شده. فقط خودش و خان از وجود آن با‌خبرند و توانایی ورود به آن را دارند. پدرم می‌گفت حتما حکمتی وجود دارد که ما توانسته‌ایم وارد آن‌جا شویم.»
نگاهی به گلی انداخت و ادامه داد:
«و حالا آن حکمت این‌جاست.»
گلی رو‌به‌روی لیلی نشست.
لیلی صورت ظریف او را نوازش کرد و مستأصل پرسید:
«یعنی تو خواهر من نیستی؟ علت رفتار و گویش عجیب‌غریبت همین است؟ پس چرا هیچ احساس غریبگی با تو ندارم؟ گلچهره کجاست؟»
گلی طره‌موی فرِ ولو شده روی پیشانی لیلی را پشت گوش او برد و سر پایین انداخت.
«گلچهره خونه‌ی ماست. اگه این‌طوری باشه که آقا آریو میگه کم‌کم مامانم یکی دو ساعت دیگه می‌رسه که به زمان این‌جا میشه فردا غروب.»
لیلی چانه‌ی او را بالا گرفت و پرسید:
«مامان؟»
گلی لب زد:
«مادر»
لیلی تکرار کرد:
«مادر… مادر… تو مادر داری.
مادرمان گلچهره را به من سپرد و چشمانش را بست.»
بعد انگار از خواب عمیقی بیدار شده باشد از جا بلند شد.
«گلچهره باید برگردد، من به مادر قول مراقبت از او را تا پایِ جانم را داده‌ام.»
آریو شانه‌های دخترک را گرفت.
«آرام باش لیلی جان. هر دو باید بازگشت را بخواهند؛ هم گلی، هم گلچهره.»
هر دو به گلی که هنوز روی زمین نشسته بود، خیره شدند.
گلی بلند شد، لباس پفی بنفشش را تکاند و گفت:
«میگن مادرا حتی از بچه‌هاشون دورم باشن همه‌ش دلشوره‌ی حالِ اونا رو دارن. یعنی دل مامان برای من شور افتاده؟»
لیلی تاج کج شده‌ی او را صاف کرد و نگاه پُر خواهش خود را به آریو دوخت. آریو رو به گلی خم شد.
«دلشوره یک ویژگی‌ِ مادرانه‌س.»
گلی چشمان نم‌دارش را پاک کرد و چند بار سر تکان داد. آریو دست پشت هر دوی آن‌ها گذاشت.
«شما به خوابگاه بروید، من به دریچه می‌روم و آینه‌ی مخصوص را می‌آورم. فقط کسی نباید از صحبت‌های ما مطلع شود.»
لیلی برگشت.
«من هم می‌خواهم داخل دریچه را ببینم، باید بیایم. ما را هم با خود ببر.»
گلی به لیلیِ لجوجِ پیش رو نگاه می‌کرد و لیلا را به یاد می‌آورد. بغضش را فرو خورد و در تایید حرف‌های لیلی گفت:
«ما هم با شما میایم.»
آریو سبیل نه چندان پر پشت خود را زیر دندان برد، حیرت‌زده و متفکر پاسخ داد:
«خان، دایه‌جان، آن‌ها را چه کنیم؟»
لیلی دامن لباسش را بالا گرفت و خیره در نگاه آریو، آرام و طنازانه لب‌هایش را حرکت داد.
«دایه‌جان به یقین خوابشان برده. خان‌بابا هم در جشن، خیلی سخت نمی‌گیرند. در واقع همه‌ی خانواده‌ها این دو سه شبانه‌روز را از باقی ایام سال جدا می‌کنند. خوب می‌دانی که همه‌ی جوان‌ها تا صبح بیدارند. ما هم اگر زودتر راهی شویم، به یقین می‌توانیم قبل از اینکه متوجه‌ی غیبتمان شوند باز گردیم، برویم.»
آریو خنده‌ی ناباوری کرد.
«برویم؟! کجا؟! آن سو که شما می‌روی خوابگاه من است، فعلا مقصدمان جای دیگریست.»
لیلی لب گزید و ضمن حواله‌ی چشم‌غره‌ای به آریو، دست گلی را به سمت مسیرِ اشاره‌ شده‌ی مرد جوان که با دست نشان می‌داد، کشید. آریو نگاهی جستجوگر به اطراف انداخت و با آن‌ها همراه شد. دشت در آرامشِ شبانگاهی به سر می‌برد، هرازگاهی نغمه‌ی جیرجیرکی چرتش را پاره می‌کرد. نرسیده به رودی که از کنار آبادی می‌گذشت آریو به سوی غار کوچکی که بارها لیلی به همراه گلچهره در دهانه‌ی آن نشسته و صحبت کرده بودند، قدم برداشت. آه از نهاد لیلی برخاست، دست گلی را محکم فشار داد.
«چندبار تلاش کرده بگوید، اما من موضوع را عوض کرده‌ام. مرا تا دهانه‌ی غار می‌آورد، اما هیچ‌گاه داخل نرفتیم، هر بار هم من منصرفش می‌کردم.»
گلی روی دست او را نوازش کرد. آریو جلوی دهانه‌ی غار ایستاد.
«اولِ مسیر تاریک است، از من دور نشوید. کمی جلوتر از ورودی، مشعل‌ وجود دارد.»
کم‌کم به تاریکی عادت می‌کردند که کورسویی از نور، چشمان آن‌ها را نشانه گرفت. آریو به سوی روشنایی دوید و مشعل را از روی دیوار برداشت. صدای لیلا ذهن گلی را پر کرد.
«تو کتابا نوشته غارها جاهای خیلی سردی‌ هستن. بعضی‌هاشون مثل غار علیصدر، مثل دریاچه‌ها آب دارن. خفاش‌ها هم توی غار زندگی می‌کنن. گلی! فکر کن مردم یه زمانی تو غار زندگی می‌کردن.»
سوالش را به زبان آورد:
«لیلا می‌گفت توی غار هوا سرده، پس چرا این‌جا سرد نیست؟ خفاش هم نداره.»
آریو همان‌طور که دور و اطراف را زیر نظر داشت پاسخ داد:
«اولا که تمام غارها شبیه هم نیستند. این‌جا هم غار بخصوصی‌ست که توسط نگهبانان دریچه محافظت می‌شود. درست است که این‌جا حضور ندارند، اما حتما نامحسوس آن‌را زیر نظر گرفته‌اند. این مشعل‌ها گرمای غار را تامین می‌کند، خفاش‌ها را هم فراری داده. شاید همین مشعل گماشته‌ی نگهبان دریچه هم باشد. اگر روزی نگهبان آن شدم و از رازهای آن سر در آوردم، شاید برایتان گفتم.»
لیلی که از هنگام ورود، در سکوت به سر می‌برد، سر بالا گرفت.
«نگهبان دریچه؟!»


آریو مشعل را بالا و رو به چهره‌ی متفکر و مبهوت او گرفت، سیاهی چشمانِ لیلی در پرتو نور مشعل می‌درخشید. آریو دهان باز کرد تا با کلامی دلِ پر تلاطم او را آرام کند که پشتش به دیوار غار خورد و صدایی بلند شد. به طرف دیوار برگشت، دستی روی آن کشید و با صدایی آرام گفت:
«دریچه.»
دختران جوان جلو رفتند و در پرتوِ روشنایی نور مشعل دریچه‌ی فلزی بزرگی را دیدند که روی دیوار لمیده بود. آریو مشعل را به دست لیلی سپرد و دست‌ها را دور دریچه گذاشت. بعد از چندبار زورآزمایی، صدای باز شدن آن داخل فضای غار پیچید.
گلی با دلهره پرسید:
«اگه پدرت سر برسه، حتما تنبیهت می‌کنه.»
آریو لبخندی زد و گفت:
«نگران نباش. من آنقدر بزرگ شدم که کتک نخورم. در ضمن حتما دیگر وقتش بوده که ما از وجود این دریچه مطلع شویم. وگرنه تمام این‌سال‌ها غار همین‌جا بوده و بیرون آن، محل بازی چوگان ما. اما حتی یک‌بار هم فکر آمدن به این‌جا به سرمان نزد تا آن‌روز بارانی. علاوه بر این صحبت‌ها گفتم که پدرم مرا این‌جا دیده.»
آریو مشعل را در جای مخصوصی روی دیوار جا داد و وارد دنیای آن‌سوی دریچه شدند. تاریکی مطلق حکم‌فرما بود که یک‌دفعه انعکاس نورهای کم و زیاد از اطراف پاشیدن گرفت. هر سه، چشمان غافلگیرشده‌ی خود را بستند و کمی بعد آن‌‌ها را به روی آینه‌هایی که هر یک دنیایی را در خود منعکس می‌کرد، باز کردند. آریو همان‌طور که آینه‌ی دستی کوچکی را به گلی نشان می‌داد گفت:
«دریچه کم‌کم بسته می‌شود باید هر چه زودتر خارج شویم. این آینه همان است که به دنیای شما راه دارد.»
گلی از آینه و آریو دور شد.
«می‌خواین از این‌جا برم؟»
لیلی او را به سمت خود چرخاند و با دلخوری گفت:
«تو برای من هیچ فرقی با گلچهره نداری، آنقدر که باورم نمی‌شود او نیستی.»
هیجان‌زده رو به آریو ادامه داد:
«چه می‌شود هر دو پیش ما باشند؟ امکان دارد؟»
آریو متاسف سر تکان داد و گفت:
«بعید می‌دانم، چون تا گلی از ته دل نخواست تو را یعنی لیلا را ببیند، گلچهره نتوانست از آینه عبور کند.»
گلی چشم از آینه‌‌ی میناکاری که دست آریو بود، گرفت که صدای مادر در گوشش نشست.
«ثریا جان! دلم شورِ بچه‌مو می‌زنه. این چند روز خیلی ازش غافل موندم. حتما فک می‌کنه من اونو باعث مرگ خواهرش می‌دونم. بمیرم براش، چقدر اذیت شده. برم، زودتر برم. نکنه باباش رفته باشه سراغش، سرِ همون یه جفت گوشواره‌ای که سر دنیا اومدنش تو برام آوردی و منم انداختم تو گوش بچه‌م. پاشو خواهر، پاشو. دلشوره امونمو بریده، پاشو.»
گلی و لیلی به طرف صدا رفتند، تصویری در گویِ میانِ آینه‌ها نبود. گلی دست برد طرف لاله‌های گوشش، گوشواره‌هایی به طرح هلال ماه زیر دستش ابراز وجود می‌کرد. با شتاب از دریچه خارج شد. آریو دور از چشم آن‌ها آینه را در کیسه‌ای که به گردنش آویزان بود، انداخت، دست لیلی را گرفت و از آن‌جا خارج شد.
تا خوابگاه هیچ‌کدام حرفی نزدند. برای رفتن به چادرها از هم جدا شدند و در رختخواب به انتظار طلوع خورشید ماندند. یاد حرف‌ها و دلشوره‌های مادر دلتنگی‌ گلی را غلغلک می‌داد. لیلی فاصله‌اش را با او کم کرد و همان‌طور که چانه‌اش را بالای سر او می‌گذاشت گفت:
«چطور میشود تو خواهر من نباشی؟ این همه شباهت. تو هم مثل گلچهره دقیقا شبیهِ مادری؛ همان صورت، همان چشم‌ و ابرو، همان لب و لبخند، همان مهربانی.»
حصار دست‌ها را دور او محکم‌تر کرد.
«حتی اگر تصمیم به رفتن هم بگیری باز خواهر من می‌مانی.»
گلی حرف‌های مادر را در جواب دیگران که از شباهت آنها می‌گفتند، به یاد آورد.
«هر چقدر لیلا به من نرفته و شبیه خونواده‌ی پدرش شده، گلی کپی منه. خدا کنه بختش به من نره. هر چند، سالی که نکوست از بهارش پیداست. بزرگ شدن گلی جلوی چشمم مثل تکرارِ یه کابوسه.»
آن‌روزها که این حرف‌ها را می‌شنید معنای کابوس را نمی‌فهمید، یک روز بالاخره از لیلا معنی آن را پرسیده و شنیده بود:
«کابوس، یعنی خواب وحشتناک.»
و‌ او همان چند روزی که لیلا را نداشت خوب فهمیده بود کابوس یعنی چه. آن‌روزها از حرف‌های مادر فقط این احساس را می‌گرفت که وجودش برای او دردناک است. که تحمل دیدنِ بزرگ شدنش برای او سخت است. با خود فکر کرد.
«من نباشم مامان ناراحت میشه؟ فکر نمی‌کنم. وقتی نباشم بزرگ شدنمو نمی‌بینه که کابوس باشه براش. اما حتما دلش برام تنگ میشه. مگه میشه نشه؟ خب منم بچه‌شم.»
لب پایینی‌ را زیر دندان برد و فکر کرد.
«ولی خودم چند بار شنیدم به پروین خانم می‌گفت: از دستم در رفت وگرنه اگه هوس بود، همون یه دونه بس بود. دیگه گلی رو می‌خواستم چیکار آخه؟ دو تا دخترِ پا شکسته، اونم با یه پدرِ معلوم‌الحال.»
هر بار هم پروین خانم در جوابش می‌گفت:


«کفر نگو زن. خدا قهرش میگیره. دخترت مثل قرص ماه میمونه. چطور دلت میاد اینجوری میگی؟ بشنوه دلش میشکنه‌ها.»
و او بارها، دل کوچکش شکسته بود. ولی هر دفعه که بعد از حرف‌های پروین خانم، نگاه نگران مادر را از باریکه‌ی فاصله‌ی بین در اتاق و چهارچوب می‌دید که به هر طرف سرک می‌کشید تا از نبودِ او خیالش راحت شود، امیدِ ضعیفی، چینیِ شکسته‌ی دلش را بند می‌زد که حتی یادآوری‌ آن هم قند در دلِ تنگِ او آب می‌کرد. ناخودآگاه لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست و با خود گفت:
«مامان دوسَم داره، حتما دوسَم داره. مگه میشه دوسَم نداشته باشه؟! یعنی برگرده خونه و گلچهره رو ببینه، می‌فهمه من نیستم؟ میگن مادرا بوی بچه‌شونم میشناسن. آره مامانا با همه فرق دارن. اونا بچه‌هاشونو از خودشونم بهتر میشناسن.»
چشمانش را پاک کرد.
«مامان گناه داره، خیلی سخته براش حالا که لیلا رو نداره، منم نداشته باشه. اما اگه برم پیش مامان دیگه لیلی رو نمی‌بینم، مهم نیست لیلا نباشه، همین که هست خوبه.»
دماغش را بالا کشید.
«اما مامان چی؟ اگه گلچهره نخواد برگرده چی؟ آینه هم که تو دریچه‌س. بخوامم فعلاً نمی‌تونم برگردم.»
تنه‌ی آرام لیلی که به پهلویش خورد، آینه و مادر و خانه را به کنج ذهن فرستاد. برگشت و سوال نشسته در نگاهش را روانه‌ی چشمان مشکی لیلی کرد.
لیلی به دایه که چشم باز کرده و آن‌ها را زیر نظر داشت اشاره کرد. هر دو در جای خود نشستند و سلام کردند‌.
دایه موهای یک دست سفیدِ خود را بافت، سربندِ زری‌دوزی شده را به سر کشید. ابروهای کمانیِ پیوسته‌اش را بالا داد و با صدایی که سعی می‌کرد از حجاب چادر بیرون نرود گفت:
«حواسم هست شبِ گذشته دیروقت به خوابگاه بازگشتید، حواستان به چوب‌خطتان باشد پُر نشود که کاسه‌ی صبر مرا سر ریز می‌کند.»
دخترها چشمی گفتند و برای ادامه‌ی مراسم آماده شدند. بعد از صرف ناشتایی در خوابگا‌ه‌ها، همه در جایگاه خود قرار گرفتند. گلی در خیالات شبِ گذشته می‌چرخید که با سقلمه و اشاره‌ی چشم و ابروی لیلی به سوی میانه‌ی میدان، جوانان کمان به دست را دید که آریو هم بین آن‌ها بود. به لیلی نگاه کرد که پنجه‌ی خود را در ران‌ها فرو می‌کرد. دست کوچکش را پیش برد، مچ او را گرفت و نوازشش کرد. آرام انگشتان خود را بین انگشتان بلند و باریک او سُراند و سرش را به سینه‌ چسباند. حرارت عشق و اضطراب را از همان تماس کمرنگ هم خیلی خوب می‌توانست احساس کند. لیلی در آغوش کوچکِ گلی به آزمون بزرگ زندگی‌اش خیره ماند. تاجی که با گل‌های سرخ و صورتی مزین شده بود، در نقطه‌ای دور، بر سیبلِ چوبی که از تنه‌ی درخت خشکیده‌ای، مخصوص همین مراسم ساخته شده بود، قرار گرفت. جوانانِ دلداده در فاصله‌ای دور، زهِ کمان‌ها را امتحان می‌کردند و در این بین با نشان دادن بر و بازوی خود برای دلبرکانشان دلبری می‌کردند. تیرها که تحویل داده شد، پیکان‌های نگاه هر کدام به سویی نشانه رفت تا با گرفتن لبیکِ یار، با توان بیشتری تیر را برای فتح سرزمین دلِ معشوق پرتاب کنند. چشمانِ ریز شده‌ی آریو که به جستجوی نگاهِ سر به زیرِ لیلی چرخید، گلی لبخند بر لب، با سقلمه‌ای آرام، او را از خواهشِ دلِ مردِ جوان آگاه کرد.
نگاهِ خیسِ لیلی، شرابِ کهنه‌ای را می‌مانست که مستی را به وجود آریو تزریق کرد. دست بر چشم برد و روی خود را به سمتِ تاجِ رویاها چرخاند. تیر را آماده‌ی پرتاب کرد، یک چشم خود را بست و زِه را با طمانینه و قدرت کشید. صدای «پرتاب» گفتنِ خان که بلند شد هر ده جوانِ آرزومند زِه‌های کِش آمده را رها کردند. تیرها به همراه رویاهای آن‌ها بر فراز دشتِ معطر به پرواز درآمدند.
بیست دلِ بی‌قرار، بی‌امان بر قفسه‌ی سینه مشت کوبیده و همراهِ تیرها در آسمان، سماعِ عشق می‌کردند. در مسیرِ مقصد، سه تیر به هم برخوردند و آه از نهادِ حاضران بلند شد. جوانان دست به زانو شده، به حالت رکوع در آمدند. از آن فاصله مشخص نبود آن سه تیر به چه کسانی تعلق دارد. هفت تیر دیگر به هدف نزدیک شدند، یکی پیشِ پایِ سیبل، بارِ سفر را زمین گذاشت و به مقصد نرسید. دو تیرِ حواس‌پرت، سر به هوایی کرده، مقصد را ندیدند، از آن گذشتند و دور از آن، در ناکجاآباد فرود آمدند. چهار تیر اما، درست به هدف نشستند و تاج پادشاهیِ وصال را بر سر گذاشتند. صدای تحسین و تشویق ناظران، همراهِ چهچهه‌ی بلبلان، موسیقی وصل و‌ انتظار را می‌نواخت. داور جلو رفت و تیرها را از تنه‌ی چوبیِ سیبل جدا کرد. رنگ یک پر در هر تیر با پارچه‌‌ی حریر بسته شده روی مچ هر جوان یکی بود. داور نزدیک و رو به جایگاهِ نشیمنِ خان تیرها را بالا برد. نفسِ حبس شده‌ی لیلی با بدرقه‌ی قطره‌های اشک، از حصار سینه بیرون ریخت. چهار رنگ از آن فاصله به خوبی دیده می‌شد؛ سبز، بنفش، آبی و قرمز. چهار مرد جوان از رقبایشان جدا شدند و هر کدام به طرف جایی که معشوقه و خانواده‌اش جاگیر شده بودند حرکت کردند.


آریو حریر بنفش را از دور مچ دست خود باز کرد و با نگاهی به محل استقرارِ خانواده‌ی خود و کسب اجازه از آنان جلو رفت، رو به خان با احترام ایستاد. تمام تلاشش را برای کنترل نگاهِ فراری و بی‌قرارش می‌کرد که از بند چشم نگریزد و در نگاهِ طنازِ لیلی جا خوش کند. دایه که بی‌تابی هر دو را می‌دید خان را صدا زد. خان با خنده‌ای از جا بلند شد و به مرد جوان اشاره کرد بالا برود. آریو فاصله‌ی باقی مانده را طی کرد و با بسته شدن چشم‌های خان که معنای اجازه می‌داد، به لیلی نزدیک شد. دستش را جلو برد. دایه دستِ لیلی را گرفت و بالا آورد. آریو حریر را دور مچ ظریف او بست و بوسه‌ای پشتِ دست او نشاند. لیلی دست روی سینه‌ گذاشت تا جلوی طپشِ پر صدای آن‌را بگیرد. تلاشِ ناموفقِ او لبخند به لب‌های آریو نشاند، فشاری به دست نرم و لطیفِ او وارد کرد و گفت:
«آرام باش، همه‌چیز تمام شد.»
صدای دایه رشته‌ی عشق‌بازی‌ آن‌ها را پاره کرد:
«تازه شروع شده پسرجان.»
آریو لبخندی زد و درِ کیسه‌ای را که از گردنش آویزان بود باز کرد. سنجاق سینه‌ای نقره‌ای و آینه‌‌ دستیِ میناکاری شده‌ را از داخل آن بیرون کشید. سنجاق سینه را روی دو دست تقدیم دایه کرد و گفت:
«در سفری به نیت شما و مادر دو عدد خریدم، ناقابل است.»
رو به طرف گلی، چشمکی حواله‌ی نگاه بهت‌زده‌ی او کرده، آینه‌ی گرد دسته‌دار کوچک را به سمتش گرفت و ادامه داد:
«این آینه هم پیشکشی ناقابل برای خواهر دردانه‌ام، امیدوارم دوست داشته باشی.»
گلی با دستانی لرزان آینه را گرفت. دیگر نه چیزی می‌دید و نه چیزی می‌شنید. تصویر داخل آینه به روی او لبخند می‌زد. دستش لرزید، دلش هم. چشمانِ گریانِ مادر جلویِ چشمانش جان گرفت. با تکان دادن سر، فکرها را دور ریخت. صدای خوش‌آهنگ و لطیف لیلی گوشش را نوازش کرد.
«هدیه‌ات را دوست داری؟»
گلی چشم بر آینه بست و رو به لیلی باز کرد‌.
«چیزی پرسیدی؟»
لیلی نگاهی شرمزده به آریو انداخت و زمزمه کرد:
«آریو منتظر است.»
گلی، لعنتی به حواسِ پرتش فرستاد و سر تکان داد و رو به آریو گفت:
«بسیار زیباست، ممنونم.»
لبخندِ کم‌جانس بر لب‌های آریو نشست، سرش را نزدیک برد و آرام ادامه داد:
«البته دوست دارم حریری سفید را هم که در سرزمین ما نشانه‌ی خواهر و برادریست به شما تقدیم کنم.»
حریر را از کیسه بیرون آورده، دور دست گلی بست و جایگاه را ترک کرد. گلی دستی روی حریر دور مچش کشید. صدای دایه به گوشش رسید که می‌گفت:
«خیال می‌کنند وصال معشوق به این سادگی‌هاست. بروید و تمرین کنید، نه تنها تمرینِ تیرانداختن که نفْستان هم باید ورزیده شود، آنقدر که بدانید هر چیزی قاعده‌ی خودش را دارد، حتی کشیدن زِه. همه چیز که به زورِ بازو نیست.»
چشم‌های دایه رو به جوانانی بود که سر افکنده و بعضی پر خشم، هر کدام به سویی می‌رفتند. سوالی ناخواسته بر لب‌های گلی جاری شد:
«تکلیف اینا چی میشه؟»
دایه کلافه از نحوه‌ی گویش دختر، نگاهی به او انداخت و گفت:
«نگران نباش دخترجان. این‌ها هم به خواستِ دل خود می‌رسند، شاید قدری دیرتر. انتظار، لذت وصال را بیشتر می‌کند و یار را پر ارج و قرب‌تر. کمی صبوری برایشان لازم است، تا وقتِ کشیدنِ زِه به کمک آن‌ها بیاید و دلشان را آرام کند، بلکه دستشان نلرزد. در جشن آخرِ پاییز می‌توانند باری دیگر خود را بیازمایند. خاطرَت نیست آریو سومین مرتبه است که برای رسیدن به وصال لیلیِ ما تلاش می‌کند؛ یک سال انتظار کشیده که البته خیلی هم برای طلبِ مهر لیلی زیاد نیست.»
لیلی محو تماشای آریو بود. گلی محو نیمرخِ مهتابیِ او شد که در غروب اردیبهشت، هلالِ ماهی را می‌مانست که تا قرصِ کامل شدنش راهی نبود. تصمیم خودش را گرفت، دلش برای مادر پر می‌کشید، برای نوازش‌هایش وقتی که خواب بود، برای اخم‌هایی که ته‌مایه‌ی نگرانی داشت.
لیلی را به آغوش کشید و وصلتِ قریب‌الوقوع او را تبریک گفت. صورت او را رو به خود چرخاند تا زوایای چهره‌‌اش را به خاطر بسپارد. آینه را به او نشان داد، آن‌سوی آینه گلچهره به آن‌ها لبخند می‌زد. لیلی نگاه حیرت‌زده‌اش را بین آن‌ دو می‌چرخاند. گلی آینه را رو به خود گرفت و دستش را دراز کرد، دستی در آینه به سوی او دراز شد.
صدای باز و بسته شدن درِ زهوار در رفته‌ی حیاط خبر از آمدن مادر و همراهانش می‌داد. صداها در فضا می‌چرخید و خود را به گوش گلی می‌رساند، اما او رمقی برای بلند شدن نداشت. لباس بنفش پفی تنش بود و کنار آینه‌ی قدی دراز کشیده بود. دستگیره‌ی در بالا و پایین شد و مادر به همراه خاله ثریا قدم به داخل گذاشت. چشمش به گلی افتاد که روی زمین ولو بود. چنگی به صورت انداخت و خطاب به ثریا گفت:


«دیدی؟ دیدی گفتم دلم شور میزنه؟ چه خاکی به سرم شده خدااااا؟!»
ثریا سعی در آرام کردن او داشت، مادر دست او را پس زد و با تند کردن قدم به طرف گلی دوید. چادرِ روی سرش، سُر خورده، زیر پا رفت و او را زمین زد. دوباره از جا بلند شد. با صدای بلند، گلی را صدا می‌زد. گلی سراسیمه از جا بلند شد، چشمان خود را مالید و هاج و واج به آغوش باز شده‌ی مادر نگاه کرد.
«بیا مامان، بیا قربونت بشم.»
نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده. آخرین چیزی که به خاطر داشت صورت مهتابیِ لیلی بود و دستی که در آینه به سویش دراز شده بود. مادر که عکس‌العملی از او نمی‌دید سعی کرد از جا بلند شود اما چادر، دور پایش پیچ خورده بود و اجازه‌ی حرکتی به او نمی‌داد. دستانش را برای باز کردن چادر از دور پایش جلو برد. از گوشه‌ی چشم گلی را دید که از جا بلند می‌شد. چادر را ول کرد و دستانش را برای به آغوش کشیدن دخترکش باز کرد. گلی مثل گنجشککی باران خورده، مچاله و‌ بی‌پناه، خود را در آغوش مادر چپاند. دستان مادر دور تنِ کوچکش پیچید و او را محکم‌تر به خود چسباند. صدایش مثل نم‌نم باران پاییزی در گوش گلی موسیقی دلنوازی را می‌نواخت.
«خوبی دخترم؟ خوبی مامان؟ بابا اومده خونه؟ اذیتت کرده؟ آره مامان؟ ببینمت.»
دخترک را از خود جدا کرد و نگاهی به سر و صورتش انداخت. با پیدا نکردن نشانه‌ای از درگیری و کتک، با آرامش، دوباره او را به سینه چسباند.
«بمیرم برات که منم تنهات گذاشتم مامان. تو منو تنها نذاری جانِ مامان. سرِ مزارِ لیلا همه‌ش جلوی چشمم بودی. آخرم نتونستم طاقت بیارم و زودتر از هر روز برگشتم خونه. وقتی اومدم تو و دیدم جلوی آینه افتادی، دلم ریخت. از غصه و تنهایی خوابت برده بود مامان؟ آره؟ بمیرم الهی. ای جانم، لباسشو، چه خوب کردی لباس لیلا رو پوشیدی. دلت برای لیلا تنگ شده، نه؟ فردا با هم میریم پیشش، فقط من و تو.»
تصویر لیلی و‌ آریو، خان‌بابا و دایه جلوی چشمانِ گلی رژه می‌رفت، با خود گفت:
«یعنی همه‌ش خواب بوده؟»
به مچ دستش نگاه کرد؛ حریر سفید دور مچش را نوازش کرد.
خود را از آغوش مادر بیرون کشید و نزدیک آینه رفت. تاجِ گلِ پاییزه کنارِ عروسک پارچه‌ای و دفتر خاطراتِ خالی منتظر او بود؛ کلی حرف برای نوشتن داشت. از پنجره به بیرون نگاهی انداخت، آسمان لبخند می‌زد.


مقراض: قیچی
پیکان : تیر

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید