احسان خانجانی – آن مرد


“آن مرد”

دستانم بوی خون می‌دهند اما، این بو را از کجا می‌شناسم. چطور با اطمینان از آن صحبت می‌کنم. نه لکه‌ و نه حتی اثری از خون روی دستانم نیست. برای لحظه‌ای می‌خواستم چشمانم را بمالم تا شاید به اثری کوچک از چرک خوناب روی دستانم پی ببرم اما ترسیدم چشمانم هم بوی خون بگیرند.
دیشب چه اتفاقی افتاده بود. سرم درد می‌کند دلم می‌خواهد شقیقه‌هایم را کمی فشار دهم اما بیم آن را دارم که بوی خون به داخل سرم نفوذ کند و افکارم رنگ و بوی خون بگیرند. از نور نیمه برهنه‌ای که از لای پرده به داخل می‌تابد ساعت را نگاه می‌کنم اما ساعت شکسته و عقربه‌هایش مانند من در بی‌خبری به سر می‌برند. آخرین چیزی که از دیشب به خاطر دارم خنده‌های بلند و چندتایی اگر اشتباه نکنم‌ فحش‌ رکیک است. برای چه چیزی با تمام وجود و در حد جنون خندیده بودم و چه کسی مخاطب فحش‌هایم قرار گرفته بود. حس می‌کنم نقش یک گلبول سرگردان را دارم که به جای قلب به مثانه پمپاژ شده و آنقدر در میان ادرار و کثافات بوده که بو و ماهیتش برایش بیگانه شده و خود را انکار می‌کند.
آه نفسی داغ از دهانم خارج می‌شود بوی الکل جانی واکر هم حتی در برار هجوم عطر غلیظ خون تسلیم می‌شود. هیچ جا اثری از خون نیست روی تخت، لباس‌هایم و حتی ساعت و حتی روی پرده‌ی سفید و چرک مرده‌ی اتاق. حس می‌کنم که دیشب را در استخری از خون شنا کردم آنقدر که به تمام بدنم پوست و احساساتم هم نفوذ کرده و حال تمام وجودم از بویش اشباع شده.
از روی تخت بلند می‌شوم و خودم را به دستشویی می‌رسانم و تا سر حد جنون دستانم را با مایع سفید کف می‌زنم، اما همچنان دستانم بوی خون را به قوت خود در بینی و از طریق بینی در تمام فضای سرم پخش می‌کنند. ناامید و ناتوان در آینه شکسته به خود نگاه می‌کنم. چه چیز می‌تواند یک چهره را به این حال و شکل درآورد. چشمان گود رفته‌ای که به دیواره‌های اطرافش چنگ می‌زند تا در باتلاق زیر چشم فرو نرود. گونه‌های چالی که دسته‌ای از ریش‌های نامرتب را در خود فرو برده و آن‌ها را با تمام بی‌رحمی به قهقرای نابودی می‌کشاند و لبان از هم گسسته‌ای که نای روی هم افتادن را هم ندارند. چهره‌ای که به مانند آینه خرد و از هم پاشیده است. می‌خواهم برگردم و با تمام زوری که در وجودم مانده از این مرد و از چهره‌ی باتلاق گونش تا مرا هم با خود غرق نکرده فرار کنم اما پایم در باتلاقش فرو می‌رود و به شدت روی کف دستشویی ولو می‌شوم. خون از سرم جاری می‌شود و در پیش چشمم به آرامی حرکت می‌کند با کف ادغام می‌شود و حباب‌های خونی به سمت سرم پیش می‌روند دور سرم را احاطه می‌کنند و به آرامی تجزیه شدن گوشت فاسد شده‌ی انسان در سرم نفوذ می‌کنند. افکار گوناگون همچون حباب‌های عظیم در پس چشمانم بالا می‌روند و هر کدام بعد از انجام ماموریتش در هوا شکافته می‌شود و باقی مانده‌اش چون قطره‌ای از خون بر پیکرم فرو می‌ریزد و ذهنم چون اسفنج آن را جذب می‌کند. به سختی از جایم بلند می‌شوم، سرم گیج می‌رود، خودم را با هر زحمتی که هست به اتاق می‌رسانم. سرم به شدت درد می‌کند و تاب راه رفتن را ندارم دستم را به صندلی داخل اتاق تکیه می‌دهم و تا قبل از آنکه دوباره نقش زمین شوم روی صندلی می‌نشینم. تلاش می‌کنم بفهمم، اما چه چیز را، من که حتی از به یاد آوردن دیشب خود هم عاجزم، اصلاً باید چه چیز را به خاطر آورم! تمامیتم در داخل این اتاق به انتهای خود رسیده. کسی که آغاز خودش را به خاطر نیاورد می‌تواند پایان خاطره انگیزی داشته باشد. به مردن فکر می‌کنم. از جایی که سرم شکافته شده خون می‌چکد، با دستم جای زخم را محکم می‌فشارم و به میز خیره می‌شوم و سعی می‌کنم به یاد بیاورم. چشمانم به سرعت در حدقه می‌چرخند. گویی آن‌ها هم به دنبال راه فرار‌ند و در فضای کوچک خود گیج شده‌اند اما در لحظه‌ای می‌ایستند و چون از یافتن راهی برای گریز مطمئن شده‌اند به میز خیره می‌شوند. یک شیشه‌ی مشروب به رنگ طلایی کهربایی، بسته‌ی نارنجی رنگ قرص، پاکتی سیگار و در کنارشان دفتری کهنه که جلدش با قطرات خون خشک شده و خط‌کشی‌های نامفهوم به تیرگی می‌زند. به قطرات خون مبهوت نگاه می‌کنم. کنجکاوی از چشمان به دستانم نفوذ می‌کند و انگشتان ماجراجویانه دفتر را باز می‌کنند.

امروز ۲۳ خرداد ساعت ۱۱:۰۰ شب.
باران از روی تخت بلند شد و شیشه‌ی مشروب را به دیوار کوبید. یک بند تاپش هم از گلاویز شدن من با او برای گرفتن شیشه‌ی مشروب از دستش پاره شده بود و جای سیلی و انگشتان دستم روی صورتش متورم می‌نمود. صورتش از خشم و چشمانش از عجز دو پاره شده بود و اشک بر تمام صورتش می‌بارید و من که از زور بسیار و فریادهای ممتد نفس نفس می‌زدم روی تخت افتادم و باران در گوشه‌ای تکیه‌زده به کمد از گلویش صدایی شبیه به هق‌هق می‌آمد. هق‌هقی شبیه به شیون یک پیرزن در حال جان دادن.

این دفتر! این دفتر در اتاق من چه می‌کند! باران کیست و چه کسی می‌تواند روی یک زن دست بلند کند! سوال‌های زیادی در مغزم به وجود می‌آیند و در مغزم چیزی سعی در سرکوب آن‌ها دارد. چه کسی دفترش را به اشتباه در اتاق من جا گذاشته!
انگشتانم را جلوی چشمانم می‌گیرم و به بند ‌بندشان نگاه می‌کنم و جای آن‌ها را روی صورت دیگران تجسم می‌کنم و می‌دانم که این کار از من بر نمی‌آید. البته چرا، شاید من نتوانم ولی آن مرد در آینه حتماً. بی‌قرار دفتر را ورق می‌زنم.

امروز ۲۸ خرداد ساعت ۱۲:۲۴ دقیقه شب.
امروز به اصرار باران به دکتر مراجعه کردم. چیزی شبیه به مریضی یا با آن شکل در خود حس نمی‌کردم. می‌دانستم مشکلم چیست و چه معالجه‌ام می‌کند و می‌دانستم که دکتر رفتن تنها یک نتیجه دارد آن هم وارد کردن فردی بیگانه به حریم محرمانه که مسائل ما برایش هیچ ارزشی ندارد. اما باران این چیزها را در گوشش فرو نمی‌رود. دکتر بعد انجام چند آزمایش نامیدانه گفت که من مشکل اختلال در حواس و حافظه دارم. از آن نام‌های نامفهومی که دکترها برای فریب عوام استفاده می‌کنند. از آن دست اسم‌هایی که ما از آن سر در نمی‌آوریم و با شنیدنش فکر می‌کنیم دنیا به آخر رسیده و اگر به توصیه‌های دکتر گوش ندهیم پایان خوشی در انتظارمان نیست. دکتر بعد از موعظه مختصر نسخه را تجویز کرد و مرا از خوردن مشروب و خواب بسیار بر حذر داشت.

به شیشه‌ی جانی‌واکر روی میز نگاه می‌کنم. شیشه‌ای زیبا که اغواگرانه مرا می‌خواند و چشمانم در هوسش دودو می‌زنند. مشروب را می‌گیرم و یک نفس نیمی از آن را سر می‌کشم. سوزشی عمیق از دهان تا معده را درمی‌نوردد چشمانم را می‌بندم و چند دقیقه بعد کمی از درد سرم کاسته می‌شود و چشمانم به حالت عادیشان بازمی‌گردند. سیگاری روشن می‌کنم و از لای دود سیگار صفحه‌ای دیگر ورق می‌خورد.

امروز ۶ تیر ساعت ۱۲ نیمه شب.
برگه را می‌گیرم و نوک انگشت باران از لای کلمات نامفهوم و درهم‌برهم چند کلمه‌ی انگلیسی نشانم می‌دهد. خون در صورت باران می‌جهد و از شدت خنده گریه می‌کند از آن خنده‌هایی که همراه با اشک است و من نمی‌توانم بفهمم که او گریه می‌کند و یا می‌خندد ناراحت است یا خوشحال، حسی که علتی نامعلوم را القا می‌کند. باران محکم مرا در آغوش گرفت و شدت نامعلوم حالش را افزایش داد و کلمه‌ای از لای گریه و خنده‌اش بی‌هوا بیرون پرید:《بابا شدی.》

کلمه‌ی بابا همچون پتکی بر سرم کوبیده می‌شود. کلمه‌ای سنگین که مغزم گنجایش آن را ندارد و چون معده‌ای که از هضم غذا ناتوان است آن را پس می‌زند. سوزش معده جایش را به حالت تهوع می‌دهد. اینبار سرم از درد به خود می‌پیچد. نمی‌دانم قرص‌ها چه هستند اما از شدت درد چندتاییشان را برمی‌دارم و با جرعه‌ای از مشروب می‌خورم. به پدر شدن فکر می‌کنم ولی این کلمات آنقدر بزرگ هستند که من در مقابلش قدر یک نقطه هم نیستم، اما شاید من آن پدر نباشم. جرعه‌ای دیگر از مشروب می‌نوشم اما شیشه از دستم رها می‌شود و مایع طلایی رنگ آن روی کاغذهای دفتر را می‌پوشاند. سراسیمه سعی در خشک کردن کاغذها با آستین، انگشتان، کف دستم و با هر چه که دم دستم هست می‌کنم اما چند صفحه‌ای پاره می‌شود و چند صفحه‌ای نوشته‌هایش پاک می‌شوند. از شدت عصبانیت به خودم بدوبیراه می‌گویم می‌ترسم راز کشف پدر در بین صفحات پاره و پاک شده برای همیشه از بین رفته باشد. متوحش و مضطرب صفحات پاک شده را یکی در پس دیگری ورق میزنم

امر  ۰ تی    عت       ۰:
باران گفت   ت     لیاقت    پدر    شدن    ندا ی
کنترل     از دس    دادم

امروز  ۱۳ تی    س    ۹
  قرص‌ها
حالم خوب نی
تحمل   تما

امروز ۳۱ تیر ساعت ۲:۰۰ صبح
سر درد‌هایم بیشتر شده به طوری که حتی در خواب هم صدای ناله‌های خود را می‌شنوم. قرص‌ها دیگر اثر ندارند، حتی در مواقعی که مشت‌مشت از آن را می‌خورم. باران اجازه‌ی خوردن حتی جرعه‌ای مشروب را نمی‌دهد و هربار تکرار می‌کند “تو با این کارت پدر خوبی نمی‌شی. یادت باشه تو قول دادی. به خاطر بچمون”

امروز ۱۴ مرداد ساعت ۳:۰۰ صبح
باران حساسیتش بیشتر شده و قبل از هر کاری گوشه‌ گوشه‌ی خانه را به دنبال مشروب زیرورو می‌کند و به هر بهانه‌ای حتی با اینکه از بوسیدن من امتناع می‌ورزد باز هم به دنبال اثری از مشروب لبانم را می‌بوسد. طاقتم سر آمده حس می‌کنم برای باران آن شکلی که از پدر برای بچه‌مان متصور است من نیستم.

تاریخ را نمی‌دانم اما ساعت ۱۱:۴۰ شب را نشان می‌دهد.
نمی‌دانم چه زمانی اما برای لحظه‌ای صدای بسته شدن در را شنیدم و صبح که با دیدن کابوس از خواب پریدم با دیدن کمد لباس بهم ریخته فهمیدم که باران رفته اما باز هم خوابیدم چون فکر می‌کردم دنباله‌ی کابوسی است که دیده بودم. این اواخر بسیار کابوس می‌بینم.

دیگر روزها و ساعت‌ها را به خاطر نمی‌آورم
تاریخ و ساعت امروز را هم نمی‌دانم ولی می‌دانم هوا سرد است و ممکن است زمستان باشد. هوا تیره است نمی‌دانم حوالی صبح است یا نزدیک به شب. چند وقتی است که خیلی چیزها را نمی‌فهمم و از دانستن خیلی چیزها عاجزم. دیگر چهره‌ی باران را هم به خاطر نمی‌آورم. امروز با مشت به آینه کوبیدم چون کسی که در آینه بود را نشناختم چون حسی از بیزاری در وجودم رخنه کرد حسی شبیه به حسادت. شاید آن مرد کسی بود که باران را از من دزدیده و چهره‌اش را برای همیشه از یادم زدوده بود.

چند روزی است که نخوابیدم. نمی‌دانم چند روز است. شاید این هم از آن کابوس‌های سلسله‌وارم باشد. کابوسی که چندین بار در طول شب برایم تکرار می‌شود. شاید هم الان خواب می‌بینم.

خوب نیستم. احساس می‌کنم به جز من کسی دیگری هم در اتاق است. شاید دیوانه شده‌ام. می‌ترسم.

بالاخره کشتمش.
دیشب از خواب پریدم و باز همان کابوس‌‌های همیشگی. سعی کردم با خوردن مشروب خود را آرام کنم اما فایده‌ای نداشت. کابوس که به سراغت آمد دیگر همان آدم قبل نیستی، جایی در بین ترس و وحشت، توهم و واقعیت برای همیشه متوقف می‌شوی و هر لحظه خود را انکار می‌کنی. در فکر بودم که صدایی از اتاق آمد، ترسیدم که باز هم کابوسی دیگر باشد اما باز هم همان صدا را شنیدم. فکر کردم شاید آن مرد باشد که برای سرقت اندک خاطراه‌ای که از باران برایم مانده باز هم به سراغم آمده. عنان از کف دادم و به سرعت به سراغش رفتم. نمی‌خواستم مسبب تمام بلاهایی که بر سرم آمده بود را به حال خود رها کنم، نمی‌خواستم باز هم به داخل آینه یا پشت شیشه‌ی پنجره یا جای دیگری فرار کند. آنقدر عصبانی بودم که به صدای عجز و لابه‌اش گوش ندادم و با شیشه‌ی مشروب بر سرش کوبیدم و با شکسته‌ شیشه بدنش را چند پاره کردم و لاشه‌اش را زیر تخت پنهان کردم. الان حس بهتری دارم.

امروز خود را آراستم و لباس‌های نو بر تن کردم، چون احساس می‌کنم که قرار است باران بیاید. چون عطری ناشناخته از دیشب تا به الان در اتاق پراکنده شده، عطری که نوید اتفاق‌های خوب را می‌دهد. بوی عطری که از وقتی آن مرد را کشتم حس می‌کنم. به نظرم با مردن آن مرد بدبختی‌ها به پایان رسیده. می‌دانم که امروز باران می‌آید. دلم می‌خواهد بچه‌مان را در آغوش بگیرم و باز هم چهره‌‌ی باران را ببینم و به خاطر آورم. چهره‌ی باران را ماه‌هاست که فراموش کرده‌ام.

صفحه‌ی آخر را می‌خوانم و دفتر را می‌بندم. ترسان با گوشه‌ی چشم به تخت نگاه می‌کنم. یعنی می‌تواند جسدی زیر تخت باشد. شاید هم این نوشته‌ها تنها ساخته‌ی تصورات یک دیوانه باشد. دیوانه‌ای که روزی گذرش به این اتاق اُفتاده و فراموشش شده خاطراتش را با خود ببرد. آنقدر کلمات و جملات در دفتر واقعی توصیف شده‌اند که گویی مرزهای واقعیت و خیال را شکافته و حال بین صحت و عارضه تفاوتی نیست. باقیمانده‌ی مشروب را سر می‌کشم و محتاطانه با گام‌هایی شمرده به سمت تخت می‌روم. قلبم تند می‌زند و عرقی سرد پیشانی و زیر بغلم را خیس کرده. به آرامی خم می‌شوم و با هراس بسیار زیر تخت را نگاه می‌کنم. خونی غلیظ و کبود زیر تخت را لبریز کرده و بویی متعفن و ترش از آن متصاعد می‌شود آنقدر که چشمم را می‌سوزاند. وحشت تمام وجودم را گرفته نفسم در سینه حبس می‌شود. به دقت نگاه می‌کنم، پیکره‌ای ظریف که با دو چشم ترسیده‌اش مستقیم مرا نگاه می‌کند. خودم را از ترس به عقب پرت می‌کنم و روی زمین می‌کشم. این نمی‌تواند جز آن مرد باشد. یعنی نمی‌شود که او نباشد. به خاطر اوست که چهره‌ی باران را مدت‌هاست فراموش کرده‌ام.

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید