افشین نجومی – صد هزار و دو نفر


صد هزار و دونفر

گوش چپم به شدت میان انگشتان قدرتمندش پیچ می‌خورد و کِش می‌آمد.
گردنم از یک‌طرف کج شده‌بود و روی پنجه‌های پا به سمت سفره‌ی ناهار کشیده‌ می‌شدم.
-اخ اخ! بابا برا چی؟ بخدا خیلی درد گرفته.
-به‌جهنم! باز برا من بساط قهر راه انداختی؟ صد دفه نگفتم حق نداری از این لوس‌بازیا دربیاری؟
بتمرگ و بخور خبرت و هیچی نگو تا ببینم چیکار کنم!
و مرا با تحکم‌ نشاند کنار سفره‌ای که روی زمین پهن بود.
از صبح همین‌جور بود. مثل آونگی که باید صدها بار به غرب‌وشرق سرک بکشد تا شاید آرام گیرد؛ بابا هم آن‌روز، بارها بین عصبانیتِ از من و دلسوزی برایم درنوسان بود.
از حق هم نگذریم، از صبح خیلی زود شروع کرده‌بودم. از ساعت شش بامداد روز جمعه دوم مهر ماه سال 1355 پیچیدم به پروپایش که برویم استادیوم یکصد هزارنفری برای دیدن بازی فوتبالِ قرمز و آبی‌. راستش را بخواهید، در ده سالگی هنوز بلد نبودم که به احتمال زیاد شب قبل را خیلی دیر خوابیده‌‌اند و هنوز می‌خواهند کمی بیشتر استراحت کنند؛ وگرنه مرض نداشتم که از خروس خوان صبح، پشت درِ اتاقشان سر‌وصدا راه بیندازم.
با این وجود، نخستین تایید رفتن را حدود ساعت هشت و بعد از اولین سیگار صبحانه داد. وقتی نیکوتین خونش تنظیم و حرکت چشم‌های ریزِ و قهوه‌ای‌اش کند شد. پلک‌ها نیمه‌باز روی مردمک خمار مانندش دراز کشیده‌بودند و مشغول اولین فال با ورق‌های پاسور بود که صدایم زد:
-سعید!
-بعله بابا.
-ساعت ده راه می‌افتیم. همون‌موقع حاضر شو!
ده دقیقه بعد که فالش در نیامد و یاد سختی‌های راه افتاد، زد زیرش.
-نمیریم! بی ماشین خیلی سخته. فرهاد بود یه چیزی، راحت تو ماشینش میشستیم و بموقع هم می‌رسیدیم. کجا بریم بی وسیله تو اون شلوغی؟ نع! نمیشه.
این نه آخر را خیلی کشیده و با تحکم گفت. انگار که آخرش پنج-شش عین کارگذاشته باشد.
-بابا! تورو خدا!
-حرف نباشه! می‌گم نه، یعنی نه.
عمو فرهاد همکار و پای ثابت مسابقات فوتبالش بود. هردو ازآن قرمز‌های دوآتشه که درخونشان حتی یک مولکول رنگ‌دانه آبی هم پیدا نمی‌شد. البته این را باید اضافه کنم که دوآتشه بودند، اما محترم؛ خیلی محترم. بازی ‌ِمیان رنگ‌ها، برایشان فراتراز شوخی و متلک نبود.
معمولاً چند ساعت قبل از شروع بازی با ماشین آریاشاهین سفید رنگ و تمیزش، جلوی درِ خانه منتظر بابا و البته اینجانب بود و با زدن چند بوق‌ ممتد اعلام می‌کرد که باید برویم.
همیشه هم من، چند ساعت قبل‌از آنکه بیاید آویزان پنجره‌ی مشرف به خیابان بودم. برای همین اغلب جای چربی دماغم روی شیشه لک می‌انداخت.
چه صدای بوقِ متشخص و دل‌نشینی داشت آن آریا شاهین مدل چهل‌و‌نه.
آخ از وقتی که روی چرمِ مشکی و تمیز و براق صندلی عقب می‌نشستم. در آن لحظات شیرین، دنیا مال من بود. آنها گپ می‌زدند و من هم در ذهنم با صفر ایران‌پاک و زادمهر و خردبین و علی پروین*، مشغول پاسکاری روی چمن سبز بودم و تماشاچی‌ها برایمان هورا می‌کشیدند.
عمو فرهاد را، حتی با آن سبیل سیاه و پرپشت و شکمی که هنگام رانندگی فرمان را نگه‌می‌داشت، خیلی دوست داشتم. مهربان بود و گهگاه برایم از دست فروش استادیوم امجدیه خوراکی می‌خرید.
دست فروش، میان سکوهای زیر جایگاه که محل نشستن همیشگی‌مان بود، می‌چرخید و فریاد می‌زد:
«پسته، تخمه، آجیل، آلبالو خشکه، شادونه، مغشولیات.»
همیشه هم این مغشولیات آخر را می‌کشید و آواز گونه ادایش می‌کرد.
نمی‌دانم این کلمه را مخصوصاً اشتباه می‌گفت یا زبانش خوب نمی‌چرخید، اما شده‌بود اسم و برند دکان‌دار سیار و همه خیلی جدی و معمولی به او «مغشولیاتی» می‌گفتند.
ابداع خودش بود. منظورش همان مشغولیات یا سرگرمی‌جات بود که هنگام هیجان بازی خیلی می‌چسبید.
تماشاچی‌ها، همان‌طور که از زمین و بازی چشم برنمی‌داشتند، او را صدا می‌کردند و سفارش می‌دادند:
-مغشولیاتی! یه بسته تخمه‌.
-مغشولیاتی! دوتا آجیل مخلوط.
-مغشولیاتی! یه برنجک بده بینیم.
-مغشولیاتی! برو کنار بذار بازی رو ببینیم.
مغشولیاتی همیشه پشت به زمین فوتبال و رو به تماشاچی‌ها بود. در این‌جور مواقع که باید از مقابل مردم کنار می‌رفت، خیلی خونسرد و بدون آنکه از جایش تکان بخورد با جعبه‌ی پهن و پر از مخلفات که با یک طناب قرمز رنگ به گردنش آویزان بود؛ سمت زمین می‌چرخید تا صحنه مهیج را ببیند.
عمو فرهاد به من اشاره می‌کرد و داد می‌زد:
-مغشولیاتی! بیا ببین این بچه چی می‌خواد.
با آنکه از خوشحالی در دلم یک «آخ جون» خاص و بزرگی پژواک داشت اما طبق معمول می‌گفتم:
-نه مرسی چیزی نمیخوام.
-وردارپسر! هرچی دوس داری وردار!
من نگاهی به بابا می‌انداختم و وقتی با حرکات سر و چشمانش اجازه می‌داد، خیلی محتاط یک بسته تخمه آفتابگردانی چیزی که ارزان‌تر بود برمی‌داشتم.
بعدها فهمیدم که بابا همیشه پول خوراکی‌ها را به عمو فرهاد پس می‌داد اما اغلب خودش برایم چیزی نمی‌خرید؛ شاید برای اینکه مبادا پررو بشوم.بعد از آنکه عمو فرهاد زن گرفت، پای ثابت امجدیه‌های بابا شروع کرد به لَنگ زدن و یک‌خط‌درمیان آمدن. برای همین هم مجبور بودم در آن جمعه کذایی، آویزان و ملتمس او بشوم. با همان سن کم، قلقش را خوب بلد بودم. ته دلم می‌دانستم که بالاخره می‌برمش.
بله‌ی دوم ساعت ده بر زبانش جاری شد. هرجا که رفت، مثل گربه‌ دور ‌و برش چرخیدم.
-چایی بریزم بابا؟
-نه فلاسک بغل دستمه. بخوام خودم می‌ریزم.
-میوه بیارم برات؟
-نه عصر همه با هم می‌خوریم.
-سیگار داری؟ برم برات بگیرم؟
-نه! دیروز خودم خریدم.
مواقعی هم که لم می‌داد روی لمکده‌ و تشک سبزش، آنقدر مظلومانه درچشمانش زُل زدم که بالاخره تسلیم شد. نفس عمیق و اندوه‌ناکی کشید و گفت:
-پاشو بپوش!
مثل برق دوباره لباس پوشیدم و بادگیر قرمز رنگِ مخصوص همین روزها را در دستم گرفتم و گفتم:
-پاشو بابا! بریم! من حاضرم.
بعد از مکثی طولانی و به شکلی که انگار دوست نداشت چشم از رمانی که در حال خواندنش بود بردارد؛ از بالای عینک مشکی‌ِ کائوچوئی‌اش نگاهی به سرتاپایم انداخت و همان‌طور که سرِ براقش را می‌خاراند با خونسردی دوباره مشغول خواندن شد:
-تنت بود لباسا؟ با این سرعت؟ صبر کن این صفحه تموم شه، پا میشم.
-ای بابا! خب نخونش حالا! پاشو دیگه! صندلی گیرمون نمیادا. الان زیر جایگاه پرشده.
ابروی راستش را برد بالا و از گوشه چشم نیم‌نگاهی به من که بالای سرش ایستاده بودم انداخت:
-گفتم صبر کن!
-اَه‌ه‌ه‌! بگو نمیخوام ببرمت دیگه.
به محض تمام شدنِ اَه کشیده‌ام، کتاب را کوبید روی زمین:
-اَه و درد! اَه و مرض! بی‌تربیت! این چه وضع حرف زدنه؟
-خب…
نگذاشت جمله‌ام تمام شود.کبریت کشید زیر سیگارش و گفت:
-امکان نداره ببرمت. برو پی کارت!
پررو شده برا من نیم وجبی.
همان‌موقع که داد‌ می‌زد و با انگشت اشاره‌اش خطوط فرضیِ تهدید برایم ترسیم می‌کرد، نوکِ سیگارِ تازه گُر گرفته‌ی میان لب‌هایش هم مثل یک‌ اسب سرکش بالا و پایین می‌رفت. یال‌های دودی سیگار در هوا چرخ می‌خوردند و نَه‌های خاکستری و بد بو از خود متصاعد می‌کردند.
دوباره لباس‌هایم را عوض کردم. بعد از مدتی‌که میان کسالتِ سنگین جمعه و نا‌امیدی آرام گرفتم، ناچار شدم برای گذراندن این اوقاتِ بی معنی‌ با توپ ماهوتیی که از زیر تخت صدایم می‌کرد؛ شروع کنم به روپایی زدن.
بعد هم من و خودم، تقسیم شدیم به دو تیم آبی و قرمز و شروع کردیم به دریبل کردن همدیگر.
اواخر نیمه اول بازیِ فرضی بود که مامان برای ناهار صدایمان کرد.
از قبل تصمیم گرفته بودم که اگر تا ظهر نرفته‌باشیم، قهر و غذا نخوردن را آخرین دست‌آویز و حربه‌ برای فشار آوردن به او کنم. همانطور که مشغول بازی بودم، گفتم:
-من نمیام، سیرم. اصلا نمی‌خورم.
و همان شد که زمین زیر قدم‌های استوار بابا که به سمت من می‌آمد، لرزید. آجر دیوارهای خانه از ترسش ناله می‌کردند و توپ ماهوتی، فرار کرد زیر تخت.
لحظه‌ای بعد هم همان شد که گوش چپم میان انگشتان قدرتمندش پیچید و کِش آمد.
سبزی‌پلو را به‌زور چند لیوان آب از میان گره‌های درهم فشرده‌ی بغض پایین دادم و برگشتم به اتاق. دیگر حال بازی نداشتم و روی تخت دراز کشیدم. زمان مثل ماهی لیزی، در حال فرار از دستان بی‌تاب و ملتمسِ روز تعطیل بود. امیدی که صبح زود با آن بیدار شده‌بودم، در اندوه و نومیدی بعدازظهر خسته‌کننده جمعه داشت جان می‌داد. انگار زیادی روی خودم حساب کرده‌بودم. حوالی ساعت دو بعدازظهر تقریباً شکست را پذیرفته‌بودم. این‌بار دلش برای سکوتم سوخت و آخرین فرمانِ «پاشو بپوش!» صادر شد.
تنها چند دقیقه بعد کاپشنِ قرمز در دست، بالای سرش ایستاده بودم. نگران و مضطرب از پشیمانی احتمالیِ چند باره، حرکات شمرده و آرامش را نگاه می‌کردم و حرص می‌خوردم.
با چهار انگشت دستش که سفت و صاف‌شان کرده‌بود، خیلی آرام پیژامه چهارخانه طوسی رنگ را زیر جوراب می‌چپاند. آنقدر با دقت و حوصله که انگار گره کراوات صبح ِاداره را ببندد.
این‌بار با احتیاط کامل گفتم:
-بابا! ببخشیدا، ولی خیلی دیر شده؛ توروخدا یه ذره زودباش!
-از الان بهت بگم که نمی‌رسیم. امکان نداره! الان دیگه همه‌ی بلیتارو فروختن. خیالت تخت! فقط دارم می‌برمت که بعداً نگی نبردمت.
-تو شانست خوبه. من میدونم، حتما می‌رسیم.
اینکه خوش‌شانس بود را همین شب قبل فهمیده‌بودم؛ وقتی مامان گفت که از خرجی ماه قبل مقداری پس‌انداز کرده، بابا او را جلوی ما بوسید و گفت:
-آذر جان! من خیلی خوش‌شانسم که تو رو گرفتم.
من‌هم خواستم خوش‌شانس بودنش را یادش بیاندازم؛ اما به من گفت:
-اگه شانس داشتم الان گیر تو نیفتاده‌بودم که از کله سحر مثل سیریش بهم چسبیدی.
و اضافه کرد:
-لباس مباس خوب بپوشیا! نیای اونجا بگی سردمه!
-نه هوا گرمه
-درس مرساتو خوندی؟
-درس ندارم که! تازه دیروز اول مهر بود؛ هنوز کلاس‌بندی‌ام نشدیم.
این مورد را استثنائاً و واقعاً در مورد درس نداشتن، راست می‌گفتم.ناگهان طنین صدایش به سمت بالا رفت و با حالت تهدید اضافه کرد:
-اونجا غر زدن نداریما! نیای بگی گشنمه، آب میخوام و شاش دارما!
-قول میدم، قول. مگه تا حالا هر وقت رفتیم چیزی خواستم؟ غر زدم؟
این مورد هم به آن استثناء بالا اضافه کنید. خودش خوب می‌دانست وقتی برای دیدن فوتبال می‌رفتیم، آنچنان غرق در چرخش‌های توپ روی مستطیل سبز می‌شدم که همه‌چیز را فراموش می‌کردم؛ همه چیز.
دم در خانه مشغول پوشیدن کت قهوه‌ای‌اش بود. فقط یک قدم دیگر! یک قدم مانده بود که بابا را از خانه بیرون بکشم.
همان‌طور که برس جیبی‌ِ همیشه همراهش، روی پوست سر و موهای اندکش سُر می‌خورد و خِرت‌خِرت می‌کرد، گفت:
-تو‌کفشات راحت در میاد، بدو برو از بغل تشک من دوتا بسته سیگار و اون رادیو کوچیکه رو بیار! بدوها!
هنوز کفش‌ها با دهان‌های باز در هوا معلق بودند و می‌چرخیدند که کنار تشکش بودم.
نفس‌نفس زنان و با صدایی بلند که بشنود داد زدم:
-بابا اینجا فقط یه بسته هست.
-تو اتاق ما کف کمد یکی دیگه‌ام هست. بیارش! ‌
رادیو را درجیب کناری کت و هربسته سیگار هم در یکی از جیب‌های داخل آن جا داد و بالاخره راه افتادیم.
فاصله‌ ده دقیقه‌ای خانه تا ایستگاه اتوبوس را با دویدن به پنج دقیقه کاهش دادم. بابا دنبالم تند تند می‌آمد و مرتب می‌گفت:
-یواش!
گوشم بدهکار نبود. هنوز از پشیمانی احتمالی‌اش می‌ترسیدم و باید او را هرچه سریع‌تر از محل امن خانه دور می‌کردم. روی صندلی اولین اتوبوس که نشستیم، نفس راحتی کشیدم. بالاخره پیروز شدم.
همیشه کَندن از محیط امن و راحت خانه برایش سخت بود. اما وقتی همراهت پا به بیرون می‌گذاشت، مخصوصاً برای فوتبال؛ بسرعت کودکِ خجالتی درونش جان می‌گرفت و چشمان کوچکش، شوخ‌طبعانه به زندگی زُل می‌زد.
بعد از دو سه بار عوض کردن اتوبوس و تاکسی، رسیدیم کنار نرده‌های سفید و دوست داشتنی استادیوم یکصد هزار نفری. چون ماشینی برای قسمت آخر مسیر نبود، باید حدود نیم ساعتی پیاده می‌رفتیم. زمانِ کمی تا شروع بازی مانده‌بود و من بابا را تشویق به دویدن می‌کردم. همیشه عادت داشت دست‌ها را بگذارد روی جیب‌های کتش تا مخلفاتشان نریزد و با پاهای صاف بدود. چون سیگاری هم بود، خیلی زود به نفس نفس می‌افتاد؛ اما وقت نبود و من رحم نداشتم. چند قدم جلو می‌زدم و تشویقش می‌کردم:
-بابا زود باش! داریم می‌رسیم.
-دیگه از این تند‌تر نمی‌تونم بچه، نفسم گرفت.
او سیخ سیخ خودش را دنبالم می‌کشاند و من آنچنان که انگار کف ِکفش‌هایم بخورد به باسنم، می‌دویدم. کم‌کم به صدای همهمه‌ای که از درون آن حجم بزرگِ مُدَورِ سیمانی در فضا می‌پیچید نزدیک‌ شدیم. دیگر جزئیات پایه‌های فلزی چهار نورافکن بلندِ دورادوش که در دل آسمان جا خوش کرده‌بودند را می‌دیدم. ابهت آن بُعدِ بیرون زده از دل خاک و هیجانِ متراکمِ انباشنه‌ی درونش، برایم وصف‌ناشدنی بود و البته و قطعا برای بابا هم. وقتی نفس‌نفس زنان به محل در ورودی رسیدیم، جمعیت زیادی مقابل گیشه‌های فروش بلیت ایستاده‌بودند. همه عصبانی و فریاد کشان!
داخل اتاقک‌های کوچک فروش بلیط با پنجره‌هایی بسته، هیچ فروشنده‌ای نبود و مقابلشان، پلیس‌های باتون به‌دست صف کشیده‌بودند. جمعیت هوار می‌کشید و به سمت درهای ورودی هجوم‌می‌برد و پلیس آنها را به عقب می‌راند.
درجه‌داری که احتمالا مسئول پلیس‌ها بود مرتب در بلندگو می‌گفت:
«آقایون بلیت تمام شده و ظرفیت داخل استادیوم تکمیله. لطفا به خانه‌هایتان برگردید! ما رو مجبور نکنید به خشونت متوسل بشیم!»
جمعیت او را هو می‌کرد و فریادهای مردم خشمگین در کلام نیمه‌کاره‌ سرکار پاسبان می‌ریخت. بابا کلافه و نگران، گردنش را به سمت جلو دراز کرده‌بود تا دورترها را ببیند و دست مرا طوری محکم در میان پنجه‌های قدرتمندش گرفته‌بود که به انگشتانم فشار زیادی می‌آمد. اهل درگیری و این‌جور حرف‌ها نبود و همیشه از دعوا فراری.
-بریم! تا کتک نخوردیم. برگردیم!
-یعنی هیچ‌جوری راهمون نمیدن؟
-نمیبینی چه خبره؟ میخوای منو بدی به باد کتک؟ همین یه‌کارم مونده.
از کنار یکی از پاسبان‌ها که رد می‌شدیم، ملتمسانه پرسیدم:
-سرکار! نمیشه ما رو راه بدین توُ؟ ما فقط دونفریم. ‌و اشاره کردم به سمت بابا و‌گفتم: -من و بابام.
سرکار با ابروهایش را در هم، داد کشید:
-برو بچه! تو رو راه بدیم بقیه‌ام میریزن توُ. مگه نمیبینی جا نیست؟
و رو کرد به بابا و ادامه داد:
-آقا! برو و این بچه رو هم وردار از اینجا ببر! خطرناکه‌ها!
تا اسم خطر را شنید، دستم را محکم‌تر گرفت و به سمت خودش کشید. با ‌سرعت کنار همان نرده‌های سفید از جمعیت دور می‌شدیم‌ اما این‌بار بابا تند‌تر راه می‌رفت و من نومیدانه تقلاها و هیاهوی پشت سرم را نگاه می‌کردم.
شانه‌ها و لب‌هایم، حتی موهای همیشه سیخم نیز با دانه‌های عرق، سُر خورده‌بودند به سمت زمین.
میوه‌های خشک و مخروطی کاج ِ روی زمین را محکم و با خشم شوت می‌کردم و همان مسیر نیم ساعته‌ی کنار نرده‌ها را گَز.بازی شروع شده بود و بابا در سکوت کامل رادیوی جیبی‌ را گرفته‌بود نزدیک گوشش.
هر لحظه طنین همهمه در گوشم ضعیف‌تر می‌شد. با فاصله پشت‌سرش می‌رفتم و با یک تکه چوب روی نرده‌های سفید، رِنگ گرفته بودم که ناگهان فاصله‌ی زیاد میان دو میله توجه‌ام را جلب کرد. شکم یکی از آنها تاب داشت و به سمت مخالف غُر شده‌بود.
بدون آنکه به بابا چیزی بگویم، سرم را از میانشان رد کردم. مثل آب خوردن کله‌ام داخل استادیوم شد و بعد با احتیاط بقیه بدنم را سُراندم داخل.
-بابا! بابا! منو ببین!
سرش را دنبال صدایم چرخاند و وقتی من را درون استادیوم دید با چشمانی گرد و متعجب و لحنی نیمه‌تند گفت:
-اونجا چیکار میکنی بچه؟ بیا اینور ببینم! الان پاسبونا میرسنا!
-کاری نداره که، پاسبون کجا بود؟ بیا بابا! منکه گفتم تو شانست خوبه!
لب‌هایش را با خشم جمع کرد و با سری کج و حرکات دست گفت:
-خجالت بکش بچه! من امکان نداره از این کارا بکنم. بدو بیا اینور بینم!
مرتب با ترس سرش را می‌چرخاند و اطراف را نگاه می‌کرد. اما دستش به من نمی‌رسید. آنقدر اصرار کردم که با شک و نگرانی رادیو را در جیبش گذاشت و یک پا را گذاشت میان نرده‌ها.
-اونجوری نه! گیر میکنی. اول سرتو بیار تو، بعد تنتو!
چپ‌چپی نگاهم کرد و پایش را دوباره بیرون برد. مرتب اطرافش را با نگرانی می‌پایید.
میان برزخی که خودش هم دلش میخواست دزدکی به داخل بیاید و گیردادن به من، دومی را انتخاب کرد:
-ببین منو به چه روزی انداختیا! تو عمرم از این کارا نکرده‌بودم.
برای آنکه بتواند سرش را به گشاد‌ترین فاصله بین نرده‌ها برساند، باید کاملاً از کمر خم می‌شد؛ آنقدر که هم‌قد من شود. با کمی تلاش موفق شد سرش را رد کند.
-دیدی کاری نداره. حالا بیا تو! قشنگ خودتو صاف کن! آها! داری رد میشی.
اما رد نشد! سینه‌ فراخ و بزرگش، اجازه عبور نمی‌داد.
-بابا! سیگارا تو جیبت، اونا رو در بیار! رادیو رو هم بده به من! جیبات پُره گیر می‌کنی.
-خدا بگم چیکارت کنه بچه! خلاص نمی‌شم از دست تو.
رادیو را که از جیبش درآورد، صدای گوینده بلند‌تر شد. آبی‌ها در حال حمله بودند.
من داخل استادیوم با دو بسته سیگار وینستون و رادیو منتظر رد شدن نیمه‌ی دوم بابا، گوینده رادیو در حال گزارش نیمه‌اول و او کج و دولا در حال فشار دادن خودش به آنسوی نرده‌ها بود.
من و بابا و گزارشگر، هرسه هیجان زده سرگرم کارمان بودیم که ناگهان از پشت ردیف درخت‌های کاج، سایه‌ای تکان خورد و به سمت من حرکت کرد.
چند لحظه بعد مردی با لباس ارتشی و در‌حالی‌که زیپ شلوارش را بالا می‌کشید، با من چشم‌درچشم شد.
همانطور که باتونش را از غلاف بیرون می‌آورد به سمت من دوید و فریاد می‌زد:
-تو اینجا چیکار می‌کنی پدرسوخته! بدو گمشو بیرون ببینم!
بابا هول کرد و خواست سرش را بیرون بکشد؛ اما گیر کرده‌ بود و ‌نمی‌توانست.
پاسبان فحش می‌داد و باتونش را در هوا می‌چرخاند و به سمت ما می‌آمد. از شدت ترس گلویم در جا خشک شد ‌و صدایم گرفت:
-سرکار! سرکار! نه توروخدا. نزنیا! میریم میریم، بخدا میریم.
با آنکه هنوز ده متری از ما فاصله داشت اما از ترس ضربات احتمالی، دستم را جلوی سرم حایل کردم.
وقتی بالای سرمان رسید، مثل دونده‌ای که مشعل المپیک را بالا گرفته‌باشد، باتونش در هوا آماده نواختن ضربه بود. اما وقتی چشمش به بابا افتاد، انگار که شوکه شده‌باشد، لحظاتی خشکش زد و متعجب و بی‌حرکت ایستاد. در آن لحظه با دو‌سه تفاوت جزئی، خیلی شبیه به تندیس لیبرتاس در جزیره آزادی منهتن آمریکا بود. فقط بجای آن بانوی سپید پوش، مردی بود چهارشانه با سبیلی ‌کلفت و در دست راستش بجای مشعل،باتون سیاهی قرار داشت. لباس ارتشی جای ردای یونانی مجسمه را گرفته بود و دست چپش هم بجای لوح آزادی، هنوز با زیپ نیمه‌بازش که انگار گیر داشت، ور میرفت.
برای چند لحظه، همه بی‌حرکت ایستاده‌بودیم. بعد از مکثی کوتاه، پاسبان متوجه سن بالای بابا که با کت و شلوار لای میله‌ها گیر کرده‌بود شد؛ با تعجب گفت:
-آقای محترم! آقای محترم! بخدا از شما بعیده!
ما جلوی این جوونا رو بگیریم یا شما و این بچه رو آخه؟ شما دیگه چرا پدر جان؟
من که خیلی ترسیده‌بودم با بغض انگشت دست راستم را بالا گرفتم و گفتم:
-سرکار! اجازه! بخدا ما اصرار کردیم بهش. بابامون خیلی آدم خوبیه اصلا اهل این‌کارا نیست. الان میریم بیرون.
-تا نزدمت برو بیرون دیگه بچه! وایسادی منو نگا میکنی؟
-سرکار چجوری بریم؟ بابامون گیر کرده.
صورت بابا از ترکیب سبزه‌ی همیشگی و سرخی خجالت به کبودی می‌زد. با شرمندگی فراوانی و مثل محکوم پای میز محاکمه گفت:
-جناب سرهنگ! بخدا دارم از خجالت آب می‌شم. واقعاً ببخشید! دلم نیومد این بچه بازی رو نبینه. الانم می‌خوام برم ولی سرم گیر کرده.
سرکار باتونش را پایین آورد و با نگرانی اطراف را پایید. صدای گوینده رادیو ناگهان اوج گرفت و گل اول آبی‌ها را اعلام کرد.
من زیر لب «ای بابا»ی غمگینی زمزمه کردم.پاسبان رفت به‌سمت بابا:
-آقا سریع بیا تو! تا کسی ندیده بدو پدرجان!
بخدا برا منم مسئولیت داره. بچه بدو‌ به بابا کمک کن! بدو بینم!
بابا از ترس هرچه در توان داشت به پاهایش داد و خود را هُل داد داخل استادیوم.
با زحمت و فشار فراوان رد شد و با دوزانو و کف دست‌ها، افتاد روی زمین این‌طرف نرده‌ها؛ اما جلوی کتش گیر کرد به تیزی یکی از میله‌ها و شکاف بزرگی برداشت. در تمام این مدت مرتب به من نگاه عمیقی می‌کرد و سرش را به نشانه تهدید تکان می‌داد.
پاسبان گفت:
-سریع از اینجا برید! به خیابون که رسیدید سمت راست بپیچید. یکم جلوتر ورودی‌ها شروع میشه؛ از هرکدوم که باز بود برید تو! زودتر برید تا کسی ندیده!
تا بیست متر بعد هم که دور می‌شدیم، بابا همچنان مشغول تشکر و دعای سرکار بود:
-خیلی آقایید جناب سرگرد! نمی‌دونم چطور ازتون تشکر کنم. شرمنده کردید منو.
واقعا ممنونم.
-برو زودتر پدرجان! من سربازم. سرگردم کجا بود؟ ضمنا، پسر! بازم بهتون گل می‌زنیم، شک نکن!
تا رسیدیم به خیابان، من مبهوت و متعجب به سرباز آبی با لباس‌های خاکی رنگ نگاه می‌کردم و بابا، مراسم تشکرش از جناب سرگردِ سرباز همچنان ادامه داشت.
عصبانی بود، خیلی عصبانی.
کف دست‌هایش خراش برداشته‌بود. مرتب پاره‌گی کتش را ورانداز و زیرلب با من دعوا می‌کرد:
-برسیم خونه من میدونم و تو! ببین چه بلایی به روزم آوردی. آنچنان کتکی بزنمت که مرغای آسمون به‌حالت گریه کنن.
این عادتش بود؛ هرچقدر هم از دستمان عصبی بود در مقابل دیگران فقط تهدید می‌کرد. تهدیدش هم خیلی رعب داشت؛ اما اکثر مواقع تا رسیدن به خانه، خشمش فروکش می‌کرد. برای آنکه جو را عوض کنم، دستش را گرفتم و با لبخندی محتاط گفتم:
-ولی شانست خیلی خوبه‌ها! دیدی…
نگذاشت حرفم تمام شود:
-حرف نباشه‌ها! حرف، نباشه! هیچی نگو! هیچی! وگرنه همین آلان برمی‌گردیم خونه.
و دستش را از میان دستم کشید و سیگاری روشن کرد.
من ساکت شدم اما مطمئن بودم که امکان ندارد برگردیم. می‌دانستم اگر پایمان به داخل سکوها باز شود، بابا آرام می‌شود.
دوباره گفتم:
-سربازه آبی بود ولی ما رو راه داد.
-آدم بود. آدم.
-ولی برا شانس توام بودها.
این‌بار فقط چپ‌چپ نگاهم کرد، اما جوابم را نداد.
در خیابانِ سربالای کنار سطح بیرونی و شیب‌دار استادیوم با طرح لوزی‌های سیمانی و کرم- قهوه‌ای رنگ، به‌دنبال یک ورودی راه می‌رفتیم. صدای گزارشگر رادیو و تماشاچیان اوج گرفته‌بود. نیم ساعتی از شروع بازی گذشته و قرمز‌ها برای جبران گل خورده، فشار می‌آوردند. از ضلع جنوبِ غربی، وارد یک دالان شدیم و بعد از بالارفتن از پله‌ها به طبقه دوم رسیدیم. صدای رادیو در میان هیاهو و فریاد‌های جمعیت گم‌ شد. سکوها همگی پر بودند. حتی روی پله‌های مابین‌شان هم کیپ‌تا‌کیپ و با فشردگی تمام آدم نشسته‌بود. ناچار شدیم پشت دیواره چند لایه و گوشتیِ آدم‌ها که رنگ آبی داشت بایستیم. با فشار و تقلای بابا، یکی دو لایه را رد کردیم اما باز هم در مقابل چشمانم، فقط یک دیوار متراکم قرار داشت.
صداها و فریادها، بیشتر مواقع درهم و نامنظم بود. هرکس هوار خودش را مثل جرعه آبی که از پنجره‌ به خیابان بریزد، روی سر بازیکنان می‌ریخت. فریادها تبدیل می‌شدند به هیاهوی بی‌هدفی ازتحسین و فحش و تشویق و ناسزا که روی سر و گردن هم سوار بودند و همهمه‌ای گنگ را شکل می‌دادند. گهگاهی هم پیش می‌آمد که شیپورچی و بوق‌چی‌ها، این هیجان متراکم را به یک آبشار منظم از صدا که در ورزشگاه طنین می‌انداخت و پژواک داشت، تبدیل می‌کردند.
بابا روی نوک پنجه‌های پا با گردنی کشیده مشغول تماشا و من در محاصره‌ی آبی‌ها و زیر سقف آسمانِ گرگ‌ومیش ایستاده‌بودم. همه‌چیز آبی بود؛ بجز من، بابا و کاپشنم.
دیگر خشمش فروکش کرده‌بود و هر ازچندگاهی برمی‌گشت و با لبخندی به من نگاه می‌کرد.
-میخوای برگردیم؟
-نه خوبه. تو چیزی می‌بینی؟
-اره یه چیزایی می‌بینم.
رادیو را داد دستم:
-بیا! حداقل با این بشنو.
-باشه. آره خوبه. دستت درد نکنه.
رادیو را چسباندم به گوشم. می‌شنیدم ‌و بازی ندیده را تجسم می‌کردم.
دود سیگار از لابلای جمعیت فشرده، چرخ می‌خورد و به آسمان می‌رفت و خاکسترهایش همراه با پوستِ‌های خیسِ تخمه روی سر و دستم می‌ریخت. در فاصله‌های کوتاهِ جابجایی تماشاچیانی که مقابلم ایستاده‌بودند، تنها برای لحظاتی میتوانستم رنگ قرمز و در هم فشرده‌ی جایگاه روبرو را ببینم. خیلی دلم می‌خواست آن‌طرف بودم؛ آنسوی فنس‌ها و حصارهایی ‌که میان رنگ‌ها حائل بودند. اما روزنه‌ها بسرعت بسته می‌شدند و همه چیز دوباره رنگ آبی تیره به‌ خود می‌گرفت.
بابا دلش برایم سوخته‌بود؛ می‌فهمیدم. چون مرتب برمی‌گشت و به من نگاه می‌کرد و یواشکی و جوری که کسی نفهمد با اشاره‌های لبش امیدوارانه می‌گفت:
-می‌زنیم، الان میزنیم.
همین هم شد.تنها چند دقیقه‌ از رسیدنمان نگذشته بود که فریاد جایگاه مقابل به آسمان رفت و چند ثانیه بعد، گوینده رادیو درِ گوشم، گل مساوی قرمزها را اعلام کرد. من ناخودآگاه و بلند فریاد زدم:
«گُللللللللل!» و صدای نازک و قرمز رنگم در میان سکوت سنگین و عصبانیتِ آبی به هوا رفت و نشست در سوراخ‌های گوش مردانی که همگی به سمت من برگشته‌بودند و با خشم وراندازم می‌کردند.
بابا هول شدو چند بار ابروهایش را بالا و پایین داد. چشم‌غره‌ای رفت و همانطور که نگاهش را به اطراف می‌چرخاند و جمعیت را نشان می‌داد، با ناراحتی گفت:
-نه بابا قرمزا زدن! تو چرا خوشحالی می‌کنی؟ تو باغ نیستیا! ما گل خوردیم.
بسرعت متوجه نمایشی که بابا در حال اجرایش بود شدم که مبادا دچار خشم جمعیت شویم:
-اِاِاِ، آهاااا! من فکر کردم ما زدیم.
چند نفر طعنه‌ و متلک‌هایی مثل:
-بچه‌لُنگی!
-با اون کاپشن کثیف و بد رنگش.
-بچه پررو و … هم نثارم کردند.
اول نه من به‌روی خودم آوردم و نه بابا. چنگ زده‌بودم به آستین کتِ پاره‌اش و محکم آن‌را گرفته‌بودم.
اما یکی‌دو نفر که متلک‌ها را ادامه دادند و شروع کردند به کشیدن کاپشنم، بابا عصبانی شد:
-آقای محترم بس کنید دیگه! زشته!
هرکس از میان جمعیت جوابی می‌داد:
-مثلا بس نکنیم چی میشه؟
-اوهو آقا رو باش! جواب هم میده.
-اصلا کی گفته بیاین اینجا؟ می‌رفتین محل خودتون!
نگاه هرکس که بابا را مخاطب قرار می‌داد، روی کت ‌پاره‌اش که آسترش هم بیرون زده‌بود، مکث کوتاهی می‌کرد. یک جوان با طعنه به کت بابا اشاره کرد و با تمسخر گفت:
-آقا مث اینکه پُرس اول کتکشو خورده، ولی بسش نبوده.
بابا با جدیت و تحکم جواب داد:
-خیر آقا ما اهل دعوا نیستیم. فقط اومدیم بازی رو ببینیم.
من جوری که انگار بابا گردن همه‌ی آنها را در چنگال خود گرفته باشد، مرتب می‌گفتم:
-بابا ولشون کن! ولشون کن!
نهایتا با وساطت یکی دونفر که آرام‌تر بودند و سکوت بابا، جر و بحث پایان یافت.
نیمه اول با همان مساوی تمام شد. هرچه بابا چشم انداخت تا اگر کسی از جایش بلند شد، ما زرنگی کنیم و جایشان بنشینیم اما ترس از دست دادن جای نشستن به مثانه هیچکس جرأت ابراز وجود نمی‌داد.
سهم من از نیمه‌ دوم بازی هم همان دیوار آبی بود که کوتاه نمی‌آمد و کمی هم با من لج کرده‌بود. جمعیت ‌ِ فشرده وقتی هیجان‌زده می‌شد، خیلی نامنظم به عقب و جلو می‌رفت و برمی‌گشت. تن‌ها به همدیگر فشار می‌آوردند و در هم می‌لولیدند و در این تراکم، وقتی که دماغم به زیر بغل‌ و پهلوهای دیواره می‌سابید، بوی تند عرق بود که تا اعماق ریه‌هایم نفوذ می‌کرد.
بابا از هر سه-چهار دفعه‌ای که رویش را به سمتم می‌چرخاند، یک‌بارش را می‌گفت:
-خسته شدی؟ میخوای بریم خونه؟
-نهههه! داره بهم خوش میگذره. خوبه. تو نگا کن! من خوبم.
و دستش را فشار می‌دادم.
می‌فهمیدم دلش برایم سوخته‌بود. من‌هم دلم برای او می‌سوخت. بخاطر کت پاره‌اش که می‌دانستم از آن خجالت می‌کشد. برای پاهای خسته‌اش که حتما ورم کرده و درد داشت. بخاطر زمین خوردنش موقع رد شدن از لای نرده‌ها و خجالتی که از آن سرباز آبی کشید. حتی برای بطالتِ نیمه‌کاره و ناتمامش که روی تشک سبز چشم‌انتظار مانده‌بود هم، دلم بشدت برایش می‌سوخت و عذاب وجدان داشتم. او با دست گرم و قدرتمندش، انگشتانم را گرفته بود و نبض امنیت را در وجودم می‌نواخت و من به این فکر می‌کردم که تا آخر باید میان این تنگنای در هم‌فشرده و خود خواسته بمانم و هیچ نگویم؛ شاید که حداقل او کمی از دیدن بازی لذت ببرد.
اواسط نیمه دوم، صدای رادیوی کنار گوشم کم شد. هرچه با پیچ صدایش ور رفتم، فایده‌ای نداشت و بعد از دقایقی، انگار که از دستم در اعماق چاهی افتاده باشد در سکوت کامل فرو رفت.
باطری‌اش تمام شده‌بود؛ اما برای اینکه بابا نفهمد با همان حالت نزدیک گوشم نگهش داشتم. به بابا نگاه می‌کردم و بازی را از حالت چشمان و اَبروها و بدنش تصور می‌کردم.
قدِ بابا و دیوار مقابلم اگر بلند‌تر می‌شد، نشانه‌ صحنه‌‌ای هیجان انگیز بود. چشمان گرد با دهان جمع بابا، یعنی آبی‌ها حمله می‌کردند. چشم گرد با دهان باز، یعنی قرمزها حمله‌ور بودند و اَبروهای درهم و افتاده هم حکایت از دست رفتن آن موقعیت خطرناک داشت.
تکان سر با عصبانیت به چپ و راست هم به معنای این بود که بازی چنگی به دل نمی‌زد و بابا و بقیه، بیشتر همین کار را می‌کردند. بازی چنگی به دل نمی‌زد و گلادیاتورها به مساوی راضی بودند. مسابقه با همان نتیجه بی رمق تمام شد. آن‌روز بود که فهمیدم بیشترِ آدم‌ها، بیشتر وقت‌ها تساوی و مساوی شدن را دوست ندارند؛ چون همه ناراحت و عصبانی بودند. انگار در تساوی و برابر بودن، هیجان زندگی گم می‌شود.
فشار تماشاچیان شتابزده برای رفتن، ما را همراه خود برد. چاره‌ای هم نداشتیم، جمعیت مثل سیلی خروشان به سمت درهای خروجی روان بود. قبل از آنکه از پله‌ها پایین برویم، من فقط توانستم برای لحظاتی زمین سبز را ببینم.بازیکنان، مثل پاره‌خط‌های آبی و قرمز در حال خروج بودند و زیر تابش نورافکن‌ها، سطحِ عرق کرده و خالی و تنهای مستطیل سبز، کمی غم‌انگیز بود.
بیست دقیقه بعد داخل یکی از اتوبوس‌های استادیوم و روی دو صندلی خالی که خیلی اتفاقی نصیبمان شد، نشسته‌بودیم. بخاطر نشستن روی صندلی خیلی خوشحال بودم چون از خستگی پاهایم درد گرفته‌بود. از آنجایی که سیل آبی رنگ ما را به ساحل امن اتوبوس رسانده‌بود، باز هم در ماشین آبی‌ها نشستیم. از بدن‌هایمان خستگی می‌ریخت روی سطح پلاستیکی و زرشکی رنگ صندلی‌ها.
به بابا گفتم:
-دیدی چه شانست خوبه؟ صندلی گیرمون اومد. نه؟
لبخندش را سوار نگاهی کرد که دیگر مهربان شده‌بود:
-شایدم شانس تو خوب بوده. نههههه؟
نه را کشیده و جوری که اَدایم را در آورد گفت و من خندیدم. با اینکه بخاطر اصرار زیادم کمی عذاب وجدان داشتم؛ اما از ته دل خندیدم و گفتم:
-یعنی تو شانست خوب نیست که گیر من افتادی؟
خندید، از ته دل. از آن خنده‌هایی که ریسه رفت و چشمانش ریز‌تر شد و ردیف پایین دندان‌های مصنوعی‌اش، کمی سُر خورد بیرون. با یک تکان عمودی ِفکش‌، پایه دندان‌ها را سرجایش برگرداند و خیالش که از بابت آنها راحت شد؛ دستش را دور گردنم انداخت و مرا محکم به خودش چسباند. سرم را سُر دادم درون آن امنیت گرم و بی‌نهایت؛ زیر کت پاره‌اش.
خوشحال از اینکه بدون غر زدن کنارش مانده‌بودم؛ بابا هم همینطور. باید هم می‌ماندم. راستش از آنهمه اصرار زیاد حس پشیمانی هم داشتم اما انگار بابا می‌خواست بفهمم که گاهی در مخمصه پافشاری و دلتنگی برای رسیدن به یک آرزوی خام، آنچنان گیر می‌کنیم که خلاصی از آن اشتیاق نابجا تلاش بیشتری می‌خواهد.
خیلی دوست داشتم زودتر به خانه برسیم.
اما، راننده هنوز دنده دو را چاق نکرده‌بود که با صدایی مهیب، شیشه دو ردیف جلوترمان، پاشید روی سرشان. لحظه‌ای بعد، صدای مهیبِ شکستن شیشه‌ی کناری، در گوش‌هایم پیچید. شیشه‌ها فرود می‌آمدند روی سر و تن‌مان، می‌ریختند میان فشردگی جمعیت و فریاد و ناسزاهایشان.
سنگ و آجر بود که به شیشه‌ها و بدنه اتوبوس می‌خورد. خودم را چسبانده بودم به بابا. راننده با زیاد کردن سرعتش، از جمعیت مهاجم دور شد. بابا شروع کرده‌بود به تکاندن و برداشتن خرده‌های شیشه از رویمان. روی دست چپم احساس رطوبتی گرم کردم. بادی که از پنجره‌های شکسته به داخل می‌خزید، آن را خنک و سرد می‌کرد. سرم را که از زیر کت بابا بیرون آوردم، خون دست او بود که روی بدن و لباسم می‌چکید. یک تکه شیشه عمود ایستاده بود روی دست بابا؛ بین انگشت شست و اشاره‌اش.
خیلی ترسیده‌بودم و گریه می‌کردم. اتوبوس میرفت و از بیرون و درون شیشه‌هایش خرد می‌شد. راننده، ماشین را به جایی برد که ماشین‌های پلیس بودند و کنارشان ایستاد.
پاسبان‌ها با فریاد و چرخش باتون‌ها در هوا مردم را به بیرون اتوبوس فرا خواندند.
کف اتوبوس پر بود از شیشه‌های خرد شده و لکه‌های خون پراکنده.
بابا مرتب می‌گفت:
-پاتو رو شیشه‌ها نذار! مواظب باش!
جوان‌ترها از پنجره‌های شکسته بیرون می‌پریدند و ما باید راهرویی که پوشیده بود از تکه‌های تیز شیشه طی می‌کردیم.
هنوز دومین قدم را برنداشته‌بودم که روی هوا بلند شدم. با دست سالمش مرا زده‌بود زیر بغل و روی شیشه‌ها راه میرفت. کف اتوبوس شیشه‌های خرد شده، نور چراغ‌ها را منعکس می‌کردند و ذرات گرد و خاک در فضا معلق بود.
وقتی با دستور و اجبار پلیس سوار ماشین شخصی یکی از تماشاچی‌ها شدیم که ما را به درمانگاه ببرد، من هنوز گریه می‌کردم و بابا ساکت بود. در صورتش هیچ اثری از درد وجود نداشت. آقای راننده و دوستش، دست بابا را با یک تکه پارچه سفید بستند.
وقتی روی صندلی چرمی کرم رنگ پیکان سفید نشستیم، آنها با بابا حرف می‌زدند و من گریه می‌کردم.
دیدن دست زخمی بابا و آن پارچه سفید، از همه‌ی رنگ‌ها ناراحتم می‌کرد و دیگر دلم نمیخواست آنسوی حصارهایی باشم که دست بابا را زخمی کرده‌بودند.
به بابا و کت پاره و دستی که قطرات خونش روی پارچه سفید لک انداخته‌بود نگاه می‌کردم. در دل برایش غصه می‌خوردم و در حال تجربه کردن اولین و بزرگ‌ترین عذاب وجدان زندگی‌ام بودم.
در درمانگاه وقتی کفشش را درآورد، چهره‌اش کمی در هم رفت. لبهایش جمع شد و بینی‌اش از درد چروک خورد. شیشه را که از پایش در‌آوردند، خون بیرون زد و ریخت روی زمین.
صورتم خیس و اشک‌ها، راه خود را از میان گرد‌‌ و خاکی که رویش نشسته بود باز میکردند و رد سیاهی از خود جا می‌گذاشتند. بابا به من نگاه ‌کرد و با لبخندی گفت:
-نگران نباش! هیچی نشده پسر. خودمم دوست داشتم بریم. اینام فقط دوتا زخم کوچیکه مرررد.
این مرد آخر را کشیده گفت؛ با تاکید.
جوری که یک دنیا ابهت و عشق در آن تلنبار بود.
در راه برگشت به خانه، دست سالمش را گرفته‌بودم تا وزنش را کمی رویم بیاندازد.

لنگه کفش سوراخ شده در دستش بود و پاشنه پای زخمی را با احتیاط روی زمین می‌گذاشت. یک دست با باندهای سپید به گردنش آویزان بود و کت ‌پاره‌، کج شده‌بود. با لبخند آرامی گفت:
-من خیلی شانسم خوبه‌ها!
با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:
-برا چی؟
-چون از اونهمه شیشه حتی یه دونه‌اش هم توی دست و سر تو نرفت!
و صورت من تا شب خیس ماند.


پایان – افشین نجومی

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید