جیران خاقانی – مهر سکوت، اعدام خاطره



مهر سکوت، اعدام خاطره
جیران خاقانی
+16

همان طور که با چشم هایی نیمه باز سرم را به پنجره ماشین تکیه داده بودم، دایره ای کج و معوج از بازدم من روی شیشه سرمازده تاکسی نقش بست. پنبه زنِ روزگار داشت افکارم را حلاجی می کرد و هر بار که صدای زه کمانش در سرم می پیچید، یک اتفاق از اتفاقات باورنکردنی دو ماه گذشته برایم مرور می شد. وقتی به آنچه بر من گذشته بود فکر می کردم، طعم گس خرمالویی نارس در دهانم مزه مزه می شد و قلب بند زده ام مچاله می کرد. دردی عمیق سمت دست چپم پیچید و قفسه سینه ام تیرکشید. کامم تلخ بود و نقاب وانمود کردن را استادانه به چهره داشتم. با خودم گفتم: ” شدم شبیه اون مردی که توی طعم گیلاس کیارستمی بود، می گفت: “اگه انگشتت رو به هر جای بدنت می زنی و درد می گیره به خاطر اینه که انگشتت شکسته!”
همه چیز به اولین باری برمی گشت که با نقشه ای از پیش طراحی شده، من را به خانه شان کشاند. نفسم از شوک آنچه مقابل خود می دیدم بالا نمی آمد و اشک های بی قرار راه کلامم را بسته بود. در یک ساختمان پنج طبقه شخصی ساز تک واحده، همسایه یکدیگر بودیم و تمام طبقات نقشه یکپارچه ای داشتند. پنج هفته پیش، صبح یکشنبه دلوان را راهی مدرسه کردم، محمدرضا طبق معمول ساعت هشت صبح خانه را به قصد محل کارش، ترک کرد و من مشغول رتق و فتق کارهای روزانه ام بودم.
صدای پیام تلگرام گوشی توجهم را جلب کرد.
_منیر “سلام سارا جان! صبحت بخیر عزیزم”
_من “سلام منیر خانم! صبح شما هم بخیر”
_منیر” یه زحمتی برات داشتم، میای بالا کمکم کنی چمدون ها رو چک کنیم؟! من برای جا دادن وسایل به مشکل خوردم. می دونی که ما فردا عازم هستیم؟! “
_من “بله بله. حتما میام. آخی… از الان دلمون براتون تنگ شده، الهی هر کجا میرید سلامت باشید.”
وقتی داخل تاکسی بودم، مرور آن روز نحس بغضی شد که به گلویم چنگ انداخت و تمام تنم را غرق در عرق کرد. احساس گُرگرفتگی و داغی برای من تجربه تازه ای نبود. روزهایی را سپری می کردم که کوچک ترین استرس یا فشار عصبی تمام عروق من را به جنب و جوش وامیداشت. بی آنکه به سرمای هوا فکر کنم، شیشه را پایین کشیدم. متوجه نگاه اعتراض آمیز راننده شدم که زیر چشمی از داخل آینه به من نگاه کرد. گفت: “آبجی! شما انگار نمیدونی زمستونه؟! بخاری داره بنزین می سوزونه ها، لا اله الاالله.”
در هپروت بودم. پیش خودم گفتم: “تا کی یه زن از ترس آبرو، توی تنهایی خودش حق آرامش و زندگی کردن رو سلاخی کنه؟”
آب دهانم را قورت دادم و انگشتانم را در هم گره کردم. نیم نگاهی به آینه جلوی ماشین انداختم. موهای کوتاه پشت گردن راننده که طاسی سرش را به چشم می آورد، ژولیده بود و می شد فهمید او اعتقادی به پاکیزگی و آب و شانه کردن اول صبح نداشت. چرک سر آستین تا خورده دست راستش و شکاف درز جلیقه دستبافی که پوشیده بود، چقدر با جرثومه ی افکار من همخوانی داشت، همانقدر کثیف و همانقدر ناامید کننده بود.
در آن میان اخبار صبحگاهی رادیو که مروری بر قیمت دلار و سکه بود، نتیجه ای جز به زبان راندن الفاظ رکیک راننده نسبت به خواهر و مادر مسئولین نداشت.
پنجشنبه عصر با منشی تماس گرفته بودم و او گفته بود: “شنبه ساعت ده صبح مطب دکتر باش.” صبح شنبه، برنامه ام را جوری تنظیم کردم که وقتی به مقصد رسیدم، ساعت ماشین، نه و شانزده دقیقه صبح را نشان میداد. تلفن همراهم را چک کردم، با خجالت، تنها اسکناس داخل کیف پولم، که هنگام خارج شدن از خانه با عجله از کیف پول محمدرضا برداشته بودم را به راننده دادم، چادر عربی که روی شانه ام افتاده بود را سر کردم و منتظر گرفتن باقی مانده صد هزار تومانی شدم.
یادم می آید آن روز به دلیل آلودگی هوا، شرکت محمدرضا تعطیل بود و دورکاری داشت. دلم نیامد از خواب بیدارش کنم. دادن یک اسکناس درشت آن هم به عنوان کرایه اول صبح که عموم رانندگان تاکسی پول خرد ندارند به عصبانیت راننده دامن زد. باعث معطلی او شدم. بوق ممتد ماشین های پشت سرش در یک کوچه تنگ، اعصاب راننده را خرد کرد. همان طور که داشت با غرولند مابقی پول را به من می داد، یک فحش پدر و مادر دار مثل آب دهان و خلطی که به بیرون تف کرد، توی گلویش گیر کرده بود. شیشه سمت خودش را پایین کشید و در حالیکه به ماشین های پشت سرش نگاه میکرد با فریاد گفت: “هوووی! چته؟! بذار این گوساله رو پیاده کنم رفتم دیگه.”
  از تاکسی بی سیم پیاده شدم. حالت تهوع ناشی از خوردن مقدار زیادی آب، آن هم ناشتا و احساس لرز، کلافه ام کرد. گاهی فکر می کردم چطور می شود یک آدم می‌گوید خاطره ای تا مغز استخوانش رفته که رهایی از آن ممکن نیست؟! من مهر سکوت خورده و در پی اعدام یک خاطره بودم.


صبح یکشنبه بعد از دریافت پیام منیر، چادر نماز دم دستی ام را سر کردم و بالا رفتم.
زنگ واحد دو را زدم، کمی مکث کردم و وقتی جوابی نشنیدم همان طور که در نیمه باز را به عقب هل می دادم با صدای تقریبا بلندی، صاحبخانه را از آمدنم مطلع کردم.
” منیر خانم! کجایید؟!”
  آن سکوت برایم شک برانگیز بود. چند قدمی داخل رفتم، صدای آقای مسلمی، شوهر خواهر شوهرم رو شنیدم که در خطاب به من گفت: “بفرمایید سارا خانم! منیر توی مطبخه.” همه چیز خیلی عجیب بود. منیر زن آداب دانی بود و سابقه نداشت که به استقبال مهمانش نیاید. در حالی که وارد نشیمن می شدم و به سمت مطبخ می رفتم، چشمانم را ریز کرده و ابروهایم در هم گره خورده بود، زیر لب گفتم: “چه خبره؟! چرا قایم موشک بازی شون گرفته؟!” شنیدن صدای بسته شدن در، ترس من را بیشتر کرد. با خطاب آقای مسلمی از پشت سرم، جا خوردم. ناگهان به عقب برگشتم، دستم را روی قلبم گذاشتم و ناخودآگاه گفتم “وای! منو ترسوندین.”
در متن آن روزهای زندگی من گزاره هایی وجود داشت که شاید کمی هم درست بود، اما من باید بین تمام آن متناقض ها فقط و تنها فقط یکی را انتخاب می کردم. اوج غم انگیز بودن ماجرا محکومیت من به سکوت بود.
به محض پیاده شدن از تاکسی، برق کوچه رفت. قطعی برق را از خاموش شدن نئون آبمیوه فروشی متوجه شدم که دقیقا روبروی مرکز سونوگرافی بود. ماتم برد، آن قدر تحت فشار بودم که احتمال میدادم هرلحظه ممکن است شلوارم نجس شود. دست هایم یخ زده و فشار مثانه امانم را بریده بود. چاره ای جز تحمل نداشتم، تنها روزنه امید من در آن واویلای صبح سیزده بهمن، نوار تست تبلیغاتی ادکلن داخل کیفم بود که می توانستم برای رهایی از بوی تهوع آور عرق راننده که در تاکسی پیچیده بود به آن پناه ببرم.
با اینکه ژنراتور، برق آسانسور کلینیک را تامین می کرد، بی اعتمادی به کارکرد ژنراتور که دست به دست ترس من داد، باعث شد با خودم کلنجار بروم و برای رفتن به یک طبقه پایین تر، راه پله را انتخاب کنم. نفس عمیقی کشیدم، گوشه چادرم را با دست راست بالا گرفتم و به سمت راه پله اضطراری رفتم. نگاه به آن راه پله، ذهنم را به یک سال گذشته سنگ قلاب کرد. آن شب همراه محمدرضا برای انجام تکه برداری از توده سینه به همین مرکز سونوگرافی آمده بودیم. قبل از پیاده شدن، دستم را دور گردنش انداختم، سرم را نزدیک گوش راستش بردم و همان طور که داشتم موهایش را آرام نوازش می کردم گفتم: “محمدرضا! تَصَدّقت بشم، من حالم خوبه. دلم روشنه که هر چی باشه از پسش بر میاییم. تو کنارمی دیگه؟! بخاطر دلوان هم که شده، با هر دردی می‌جنگیم.” داشت روبرو را نگاه می کرد که سرش را پایین انداخت. داخل ماشین تاریک بود اما من مرد زندگی ام را می شناختم که با عاشقانه ای لطیف، پشت گوشش سرخ می شود و آن لحظه برای خجالت مردانه اش بغض کردم. گفت: ” سارا! من خودمو برای بدترین ها آماده کردم. نهایتش اینه که سینه ات رو از دست می دی، خب پروتز میذاری. ولی تو فقط باش.” بغضش داشت وجهه مردانه اش را در هم میشکست، اما برای حفظ روحیه من، جلویش مقاومت کرد. مثل همیشه با نگاهی مهربان  روی انگشت هایم دست کشید و پیشانی ام را بوسید.
وقتی داخل کلینیک شدیم، می دانستم هر چقدر خودش را قوی نشان بدهد باز هم چشم امیدش به حضور من است تا قیّم احوالاتش باشم. می دانستم من یک زن هستم و اگر فرو بریزم او هم کم خواهد آورد. هر پله ای را که پایین می رفتم با خودم می گفتم: ” یک ایل در وجود من سُکنی گزیده که باید بداند در هر موقعیتی به کدام سمتِ احساس یا عقل کوچ کند؟”
صبح شنبه، دست تقدیر، من را به سمت جلو هل می داد و پسرک لجوج ترس تمام قوایش را با مشت های گره کرده به سینه ام فشار می آورد. کلید رها شدن از آن برزخ لعنتی که حتی سایه من را بلعیده و ملازم لحظات من شده بود، در همان زیرزمین و در نتیجه سونوگرافی انتظارم را می‌کشید.
احساس می کردم یک نویسنده عمدا روز اول هفته من را روی مدار یک درام تلخ نوشته است که چون موجی بر پهنه دریای خیال به پیکر گذشته کوبیده شود و دوباره به حال بازگردم.
پارادوکسی سهمگین داشت روحم را درمی نوردید. نیاز به خودزنی داشتم. از خود خودم عصبانی بودم، اما دلم هم برای خودم می سوخت.
یادم آمد، دیدن مسلمی در حالیکه زیرپوش رکابی و شلوارک پوشیده بود، بی اختیار خنده عصبی را روی لبم نشاند.
وقتی درِ اتاق انتظار را باز کردم و شماره پذیرش خودم را با تعداد افراد داخل اتاق تطبیق دادم متوجه شدم قریب به پانزده نفر از من سحرخیز تر بوده اند. روی تنها صندلی خالی سالن کنار خانم چاق مسنی نشستم که دستش را به عصا گرفته بود. دلم می خواست آن جای خالی را به پیرمردی تعارف کنم که مقابل بخاری ایستاده و با پشت به آن چسبیده بود. در حالی که پشت کتش را برای گرم شدن کمر و کلیه اش بالا گرفته بود.


وقتی دیدم نیمی از پیراهنش داخل شلوار و نیم دیگرش بیرون مانده و زیپ شلوارش را بالا نکشیده، حس کردم مدام باید به سرویس بهداشتی برود و برایش بهتر است روبرو بخاری بایستد. نگاه خیره ای به کف سالن داشت و دستهایش می لرزید.
مجبور شدم صندلی را با قسمتی از باسن بزرگ آن خانم شریک شوم و خدا را شاکر باشم که با احوالات ناخوشم مجبور نبودم روی پا بایستم. دو ردیف صندلی گوشه اتاق با هم تلاقی پیدا کرده بودند. موهای عرق کرده و نامرتب پیرزن از زیر روسری بیرون زده بود. پشت کفش هایش را خوابانده و ساق پوش پشمی قهوه ای رنگی که روی شلوار پوشیده بود با روسری اش هماهنگی داشت. جرعه جرعه از بطری آب نیم لیتری که در دستش بود می نوشید و همان طور که داشت داستانی را برای خانم بارداری که کنارش نشسته بود تعریف می کرد، به هر کسی هم که وارد اتاق می شد نگاه کنجکاوانه ای می انداخت. حسی مادرانه در تکاپوی چشم هایش موج می زد که انگار رسالت پیرزن آن بود که مسئول رسیدگی به احوالات افراد حاضر در اتاق انتظار باشد. آن خانم باردار شکم بزرگی داشت و فکر کردم هفته های آخر بارداری اش را سپری می‌ کند. مدام هن و هن می کرد و برخلاف همسرش که در اوج بی تفاوتی، تمام توجهش به گوشی همراهش بود، آرام و قرار نداشت. خستگی ناشی از انتظار، زن را کلافه کرده بود که از گوشی همراهش  سه بار پشت سر هم صدایی مثل صدای پیام بلند شد. گوش های شوهرش تیز شد، نگاه غضب آلودی به زنش انداخت و پرسید: “کیه!؟ خیلی هم عجله داره انگار!” زن همان طور که سرش را به دیوار پشت صندلی تکیه داده بود چشم هایش را بست و پاسخی نداد. مرد ادامه داد: “چون من باهاتم به پیامش جواب نمیدی!؟” زن، از حرف شوهرش جا نخورد. می شد حدس زد که اولین مواجهه او با چنین سوالی نبوده است. صورت زن از شرمندگی و حقارت جلوی دیگران سرخ شده بود. داشت لبش را می گزید که آستین شوهرش را کشید و با صدایی آرام گفت: “خجالت بکش! تو کی می خوای از این اخلاقت، از این سوء ظنت دست برداری؟! بابا من حتی نمی دونم چه پیامی هست. من که گوشی رو باز نکردم.”
مرد گوشی را از دست زن کشید. بعد از وارسی گوشی به او گفت: “بیا بگیر! مامانته.” 
پیش خودم گفتم: “با این بددلی و تردید داری بچه دار میشی که یه مریض مثل خودت تحویل جامعه بدی؟! عوضی! این زن حامله است. تو بهش شک داری و داری میشی بابای بچه اش؟!”
اوج غم انگیز بودن ماجرا محکومیت آن زن به سکوت بود.
تار تردید و سو‌ ظن بر جامه افکارم پیچید. حتی تداعی صدای نکبت بار مسلمی اشک هایم را بی اختیار جاری می کرد.
” خوش اومدی خوشگل خانوم! منیر نیست. چادرت رو بردار. فرستادمش بازار دنبال خرید خرده ریز. من بودم بهت از موبایلش پیام دادم. اگر بدونی چه آرسن لوپن بازی درآوردم کها گوشیش رو کف برم تا با خودش نبره. مجبور شد خط اعتباریش رو ببره.” خنده هیجان زده روی صورتش نقش بسته و چشم هایش از حدقه بیرون زده بود.
به چادر نمازی که بر سر داشتم محمکتر چنگ زدم. نگاهم رو از او دزدیدم.
” آقای مسلمی! این جا چه خبره!؟ انگار حالت مساعد نیست. من نمی فهمم داری راجع به چی حرف می زنید؟! ” چانه ام شروع به لرزیدن کرد. داشتم وانمود می کردم همه چیز تحت کنترل است. او مقابل من ایستاده بود و نمیتوانستم به سمت در آپارتمان فرار کنم. به طرف کابینت جزیره وسط آشپزخانه رفتم و جایی ایستادم که دستش به من نمی رسید.
“نه ساله عروس این خانواده ای. از لحظه ای که منیر آمده بود خواستگاریت و بعدش داشت برای محمدرضا وجناتت رو توصیف می کرد، من دلم برات ضعف رفت.
“یه دختر چشم و ابرو مشکی با موی بلند خرمایی روشن که وقتی آمد نشست کنارم تازه متوجه رنگ میشی چشم هاش شدم.” توی بله برون که دیدمت رفتی توی مخم. یک ماه اومدی بالای سرم و رفتی. هر بار به خودم لعنت کردم چرا سی سال زودتر به دنیا نیومدم؟! هم سن دختر منی ولی آتیشی به دل لامصب من زدی، جوری که دیگه نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. امروز روز آخر منه، روز آخر این جا بودن ما. نمی خوام حسرتت تو دلم بمونه. ما می ریم و دیگه چشم تو چشم همدیگه نیستیم نه خانی آمده و نه خانی رفته.”
پاهای پیرزنی که صندلی را با او شریک شده بودم بیشتر از عرض شانه هایش باز، کمی رو به جلو خمیده و درد اصلی در کمرش بود. سرم را گرم تلفن همراهم کردم تا بتوانم با نیاز مُبرَم خودم به سرویس بهداشتی و مثانه ای که حالا دیگر داشت تمام زورش را می زد تا از خفگی در ادرار جان سالم به در ببرد، کنار بیایم. علی رغم آنکه وانمود می کردم حواسم به گوشی است، زیر چشمی پیرمرد را دید می زدم.
منشی سونوگرافی بیرون آمد و گفت:  “آقای کریمی! پدرتون آماده شدن؟! باید کاملا کلیه شون خالی شده باشه.”


بعد از صحبت منشی مطب، یک مرد که کت و شلوار کرم رنگی پوشیده بود و کفش های سیاه به پا داشت در حالی که نفس عمیقی کشید و عینکش را روی بینی بالا و پایین کرد، از روی صندلی کناری من بلند شد و به سمت همان پیرمرد که روبرو بخاری ایستاده بود رفت. میشد فهمید دارد عصبانیتش را کنترل می کند. با صدایی آرام و خطابی ملتمسانه گفت: “بابا جان! الان که دستشویی میری همه ادرارت رو خالی کن. تو رو ارواح مامان به حرف گوش کن. باشه؟” پیرمرد بی ابا فریاد کشید: “من دیگه شاش ندارم.
این دکتر پفیوز مارو مچل کرده.”
پسرش زیرچشمی و با لبخندی شرمسار دوروبرش را پایید و دست پدرش را گرفت و به سمت سرویس بهداشتی برد. آرامش ناگهانی پیرمرد چنان وصله ناجوری به رفتار چند لحظه قبلش بود که انگار فراموش کرد چه گفته است. رام و آرام به سمت حیاط رفت و وقتی بعد از چند دقیقه از توالت برگشت، در حالی که داشت کمربندش را وسط اتاق انتظار می بست رو به پسرش گفت:
” شاشیدم، بریم تو.”
نمی دانم داشتم یک نمایش تراژیک می دیدم یا از آنجایی که پیرمرد من را یاد بابا انداخته بود اشک در چشم هایم حلقه زد. با وجود آنکه چهار سال از فوت بابا میگذشت، هر بار که پیرمردی با پیشانی بلند و انگشتان استخوانی که جثه لاغری هم داشت می دیدم، انگار بابا را دیده بودم. بابا در تمام دو ماه و یک هفته ای که به جا خوابیده بود، حتی اسم من را بعنوان یگانه دخترش، از یاد برده بود.
نمایش آن پدر و پسر با یک وقفه همراه شد، اما تعریف داستان آن پیرزن برای خانم باردار همچنان ادامه داشت.
“تو که گفتی بیست و یک سالته و تازه بچه اولته، من سن شما بودم خدا عفت رو هم بهم داده بود. عفت بچه سوم منه. انگار همین دیروز بود، چشم به هم زدیم پنجاه و پنج سال گذشت. موعد به دنیا اومدن همین دکتر اسماعیلی.” کلامش را قطع کرد و در حین تعاریفش، به سمت اتاق سونوگرافی اشاره کرد. بعد ادامه داد: “خدا رحمت کنه مادرش صدیق خانم رو، خیلی خوش زا بود. حاج آقا اسماعیلی روحانی محل بود و عیال وار. چله تابستون، همون تابستونی که رضای من یک سالش شده بود،رضا پسر اولمه. همش هفده سالم بود که خدا بهم بچه داد. اون سال احمدی خدا بیامرز با ماشین سنگین رفته بود جنوب. دیدیم در حیاط رو دارن از پاشنه در میارن. توی خونه، من بودم و خال جان سکینه، خاله مادرم. خاله همین آقای دکتر اومده بود در خونه. دست پاچه بود.گفت: “زری خانم! دستم به دامنتون، آبجی دردش گرفته، حاج آقا نیستن. چه کار کنیم؟!” بهش گفتم: “خوف نکن دختر! برو ببین آقای شریفی همسایه مون، خونه هست؟ بگو وانتش رو بیاره بریم زایشگاه.”
خلاصه سرت رو درد نیارم دختر، خانم اسماعیلی رو سوار وانت کردیم. حالا منم مجبور بودم بغل دست مرد نامحرم بشینم، خب واسه خاطر رضای خدا بود، دیگه چاره ای نداشتیم. اولین دست انداز نه، دومین دست انداز، یکهو دیدم خانم اسماعیلی داره چادر منو چنگ می زنه. عرق روی پیشونیش نشسته بود، چشم هاش از درد باز نمی شد و لبش را گاز می گرفت. گفت: “زری خانم! زری خانم! بگو نگه داره.” تا پاش را از ماشین گذاشت پایین، بچه به دنیا اومد. شانس آورد که پاچه شلوارش رو تو جوراب کرده بود و الا بچه با مخ می افتاد کف آسفالت داغ خیابون. همین دکتر اسماعیلی که الان سونوگرافی می کنه.” حرفش به این جا که رسید منشی داخل اتاق سونوگرافی آمد بیرون و گفت: “خانم زهرا هاتفی!” پیرزن نگاهی به من کرد.
“خیر ببینی! دست منو بگیر بلند شم.”
نتوانستم بگویم برای من سخت است که متحمل فشار شوم. مثل همیشه دیگران را به خودم الویت دادم و گفتن نه برایم سخت بود.
نتوانستم بگویم مرور یک روز شوم همچون موریانه کالبدم را تهی کرده و آنچه در ظاهر می بینی وجود پر از ترکی است که به یک تلنگر بند است تا فرو بریزد.
همانطور که من بلاتکلیف و مستاصل وسط آشپزخانه ایستاده بودم، سلمی زیرپوشش را درآورد. بی اختیار از ترس داخل سینک جزیره بالا آوردم. سرم گیج می رفت و احساس می کردم هر آن ممکن است سکندری بخورم و نقش بر زمین شوم. نگاه کردن به هیکلش برایم مشمئزکننده بود و آن حس، ربطی به شکم بزرگ آویزان و سینه های چروکیده او که نشان میداد توان جنسی اش منقضی شده، نداشت. هرچه توان داشتم در پاهایم جمع کردم و به سمت در خروجی دویدم. نمی دانم پیرمردی شصت ساله با سابقه جراحی کمر چطور توانست آن قدر سریع عکس العمل نشان دهد و چادر را از سرم بکشد. عقب عقب به سمت در آپارتمان رفتم، اما قفل بود. همانطور که تنه ام به در بسته خورد، دنیا روی سرم خراب شد و ویرانه اش آن قدر روی شانه هایم سنگینی کرد که نتوانستم سرپا بایستم. دست پیرزن را گرفتم و به او کمک کردم تا روی پا بایستد. دست دیگرش را هم منشی دکتر گرفت.


همان طور که با کمک عصا بقیه راه تا داخل اتاق را طی می کرد، منشی از او پرسید: “مادر جان! تنها اومدی؟” نگاه مظلومانه ای به خانم منشی انداخت و گفت: “اون موقع که بچه هستن، به مادر نیاز دارن که کون شونو بشوره، همه اش بیخ ریش آدمن. وقتی بزرگ میشن و می رن توی زندگی خودشون، دیگه مادر می خوان چکار؟” منشی لبخند تصنعی به پیرزن تحویل داد و با هم داخل اتاق سونوگرافی شدند. بعد از چند دقیقه، صدای احوالپرسی دکتر با خانم هاتفی بلند شد.
علی رغم آنکه در اوج بی حوصلگی از پرچانگی او کلافه شده بودم، پیش خودم گفتم: “بیا! هی می گن یه دونه بچه کمه، دو تا سه تا بیار… بچه های این زن کجان زیر بال و پر مادرشون رو بگیرن؟؟!”
اوج غم انگیز بودن ماجرا، محکومیت آن مادر به سکوت بود.
آقای کریمی همراه پسرش از اتاق بیرون آمدند. پسرش هنگام ترک کردن سالن انتظار در خطاب به همه ما گفت: “ببخشید! من به خاطر تند مزاجی پدرم عذر می خوام. دست خودش نیست.” بعد سرش را با حالتی مستاصل پایین انداخت و پشت سر پیرمرد اتاق را ترک کرد.
حدود پنجاه دقیقه از انتظار کشیدنم می گذشت و هنوز سه نفر دیگر مانده بود تا نوبتم شود. نتوانستم با فشار مثانه ام کنار بیایم و به سمت سرویس بهداشتی داخل حیاط رفتم. به خودم گفتم: “گور باباش. اگر گفت باید بشینی دوباره مثانه ات پر بشه اون موقع یه خاکی به سرم می کنم.”
همانطور که مثانه ام داشت خالی می شد و چمباتمه نشسته بودم، چشم هایم را بستم و زانوهایم به یکدیگر چسبید. هوای داخل سرویس بهداشتی آن قدر سرد بود که داغی ادرار را احساس می کردم. وقتی به سالن انتظار برگشتم بلافاصله سراغ دستگاه آب سردکن رفتم و قمقمه همراهم را دوباره از آب پر کردم. در کمال تعجب دیدم همان پیرزن روی صندلی اش نشسته و به من زل زده. لبخندی تحویلش دادم و کنارش نشستم.
“شما، مگه کارتون انجام نشد!؟”
گفت: “نشستم یه خورده نفسم جا بیاد بعد برم. حامله ای؟!”
خنده ام گرفته بود که با دست خودم، خودم را توی هچل تخلیه اطلاعاتی انداخته بودم. تاس به نام من افتاده بود.
“نه. یه دوره بیماری پشت سر گذاشتم که هر چند وقت یک بار باید بیام چکاپ. چون دارو مصرف میکنم، باردار نمیشم. ” هر بار که آن جمله به زبانم می آمد یا از کسی در خطاب به خودم می شنیدم، روحم زیر آثارش دفن می شد.
نمی دانم وقتی مسلمی داشت با بدن نیمه برهنه جلوی چشم های من جولان می داد، چه مرگی بر من مستولی شده بود که چشمانم کماکان باز بود و حس لامسه داشتم، اما برای فریاد کشیدن لال شده بودم. به در چنگ کشیدم و ناخنم شکست، اما قفل آن زندان، نه.
“تف تو شرف نداشته ات. مرتیکه آشغال! من به تو به چشم بابا نگاه می کردم. یک ماه تموم کمک زن بدبخت پرستاری تو کردیم بعد عمل. پس این حرفایی که پشت سرته راسته؟! حاجی بازاری هَوَل؟! نمک به حروم. منه خَرو بگو که مثل بقیه حاضر بودم به اسمت قسم بخورم.”
گفت: “عشق و حرص آدمو کور می کنه. من یه جوون بیست ساله شاگرد حجره بودم که برام زن گرفتن. یه عمر دارم با زنی زندگی میکنم که فقط هوای شکم منو داره. انگار نافش رو با ساطور آشپزخونه بریده اند و جفتش رو توی مطبخ چال کردند! سارا! تو چرا انقد خوشگلی لعنتی؟! چرا انقد همه چی بهت تمومه!؟ دلبری، شوهرداری.. قربون تن سفیدت برم. چرا من ازت سیر نمیشم!؟” با عجله به من نزدیک شد. دستش را روی گلویم فشار داد و من را به دیوار چسباند. با دست دیگرش دامن پیراهن خانگی ام را بالا زد. با خس خس نفس هایم به سختی کلمات را ادا می کردم.
” آقا.. آقای مُس.. آقای مسلمی.. التماست می کنم… چکار داری می کنی؟!” دست و پا می زدم. جای چنگم روی بازوی راستش ماند. سهم من هق هق گریه بود و وصیت روح من که نفس های آخرش در یک کلمه خلاصه شد. “آبروم”
برای چند لحظه در چشم های من خیره شد و با دست ناحیه تناسلی من را لمس کرد. بعد از من فاصله گرفت.
” من جوون سی ساله نیستم که دنبال هیجان باشم. به اندازه موهای سرت آدم دیدم. طرف پلک بزنه می دونم چه کار است. تو رو مثل کف دستم می شناسم که آبرو برات آب حیاته. کاریت ندارم. کلید هم اینجا توی جیب منه،میدم بهت تا بری. می بینی؟! وقتی طرفت تو رو از خودت بهتر بشناسه کار باهاش سخت می شه چون میتونه  پیش بینی ت بکنه. اینو یادت نره، بد نیست گاهی با همه آدم ها رو بازی نکنی. فقط یه کاری برام بکن.” دهانم از ترس و فشاری که به گلویم آمده بود خشک شد.
” نمک به حروم! محمدرضا به تو به چشم بابا نگاه می کنه.”
نگاه رقت باری به او انداختم و در حالی که روی زانوهایم نشسته بودم گفتم: “به چه قیمتی داری به تمام تصور من از خودت گُه می زنی؟! چیه که ارزشش رو داره!؟ “


گفت: “حسرت، حسرت منه که ارزشش رو داره.”
مسلمی تن صدایش را پایین آورد صورتش را به من نزدیک کرد، داشت با یک دست روی دهانم فشار می آورد و با دست دیگر کم کم شلوارش را پایین می کشید بوی دهانش که بوی ناشتایی اول صبح بود و به دماغم می خورد و به من حالت تهوع دست می داد.
” تو حامله نمی شی. می دونم که دارو مصرف می کنی. تقریبا برای همه خانومای فامیل تعریف کردی. این، کار رو راحتتر می کنه. می دونی که اگر منیر برگرده و تو رو این جا ببینه برای خودت بد میشه، چون مثل چشم هاش بهم اعتماد داره.” بعد لبخند مضحکی زد و تیر توقع نگاهش بر جان من نشست.
گفتم: “پیامت روی گوشیم هست.”
خنده موذیانه ای روی صورتش نشست.
“کدوم پیام؟ الان دیگه پاک شده. بعدشم، تو آدم لو دادن نیستی.”
سرم داغ بود و نفس های تک تک و اشک بی امان در لفافه ای از بهت، خاطره سهمگین من از آن یکشنبه شد. حس می کردم در خلا و سیاهی رها شده ام و اولین چیزی را که گم کرده بودم خود خودم بودم. در حالی که پایم را روی زمین می کشیدم، از واحد 2 بیرون رفتم.  با تحمل فشار زیاد دستم را به دکمه آسانسور رساندم، نایی برایم نمانده بود که بتوانم چادرم را از داخل خانه بردارم. تنها چیزی که می خواستم، خلاصی از آن جهنم بود. وقتی با زحمت خودم را داخل آسانسور کشاندم و دکمه طبقه اول را زدم ترجیح می دادم اتاقک آسانسور قبر من باشد. وارد خانه مان شدم. گریه ترس آلودم که حالا دیگر به هق هق کودکانه ای بی پروا بدل شده بود، تمامی نداشت. در را قفل کردم و همان جا کنج دیوار کنار در ورودی زانوهایم را بغل کرده و در خودم مچاله شدم. دست هایم را روی صورتم گرفتم و از خستگی بیهوش شدم. سردی سنگ کف ساختمان روی داغی تنم اثر نداشت. وقتی بیدار شدم، ساعت نزدیک دوازده ظهر بود. انگشت هایم را مشت کردم و ایستادم. به سمت حمام رفتم و شیر آب گرم حمام را باز کردم، برهنه روبروی آینه حمام ایستاده بودم و بخار آب داشت ذره ذره تصویر من در آینه را می بلعید. دوشنبه ساعت ده صبح خواهر شوهرم و همسرش در جمع سایر ساکنان ساختمان که اعضای فامیل بودند، به مقصد آلمان و مهاجرت، بدرقه شدند.
صدایشان از داخل حیاط به گوشم می‌رسید. بوی اسپند در فضای خانه پیچیده بود.
صدای مسلمی به گوشم میرسید که داشت با مادر شوهر و برادر شوهرم خوش و بش میکرد.
من به بهانه سرماخوردگی و بدن درد، تلفنی با منیر خداحافظی کرده بودم.
توان چشم در چشم شدن با آنها را نداشتم.
منیر به محمدرضا گفت: “به سارا بگو هیچ وقت محبت هاش رو فراموش نمی کنم. اگر دخترم اَزَمون دور بود، اون بود که همیشه به من و مسلمی لطف داشت.”
پیرزن پرسید: “مریضی که حامله نمیشی؟! نکنه سرطان گرفتی؟!”
برای چند ثانیه به صورتش خیره ماندم. باور آن که بی محابا نام آن بیماری را به زبان آورد برایم سخت بود. پیری باعث شده بود واقعیت تلخ زندگی در چشم او چیزی بیشتر از یک هیولای توخالی نباشد که نمی توانست فریبش دهد. او دیگر نمی ترسید.
” بله پارسال درگیر سرطان سینه شدم. دوره شیمی درمانی رو گذروندم. فعلا اجازه بارداری ندارم.”
علی رغم آنکه خودم خنده ای روی صورت داشتم، اما سارای درون من که دل و قلبش با من مشترک بود، دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. دائم به خودش می گفت: “این لکه بینی لعنتی، این سوزش زیر شکم و تهوع صبحگاهی چه کوفتیه؟! ”
پیرزن دستش را روی دستم گذاشت. نگاهمان در هم گره خورد و گفت:
“دختر جون! آدمیزاد گاهی دلخوشی هاش رو مثل یک سراب فقط می تونه از دور ببینه و مثل یک شمعِ بدون پروانه آب می شه. تو چشمات نجیبه، به خودت سخت نگیر.”
دیگر نتوانستم جلوی ترکیدن بغضم را بگیرم. چقدر دلم پر بود. منشی از اتاق بیرون آمد.
“خانم سارا شایسته، آماده ای؟! باید مثانه ات پر باشه.” اب بینی ام را با دستمال گرفتم و با سر، حرف منشی را تایید کردم. داخل اتاق شدم.
روی تخت دراز کشیدم.
دکتر پرسید: “مشکلتون چیه که خواستید چکاپ رحم بشید؟!”
در حالی که دکتر مشغول ارائه گزارش بود با صدایی آرام گفتم: “به خاطر اینکه  دوره درمان رو می گذرونم. دکتر اسماعیلی! من پارسال پیش خودتون تکه برداری سینه انجام دادم، الانم آمپول دیفرلین می زنم.”
لحظه ای به من نگاه کرد و گفت:” بله، یادم اومد. حالا خوبید؟! “
گفتم: “اگر باردار نشده باشم، عالی هستم.”
همان طور که به وسیله موس، ژلی که روی شکمم ریخته بود را پخش می کرد گفت: “اونچه که من دارم می بینم تخمدان های تاثیر گرفته از داروی مصرفی شماست. نگران نباشید. تقریبا جزو محالات که شما باردار بشید. به سلامت.”
توی دلم گفتم: “دکتر جون! تو چه می دونی چی به من گذشته؟ زیر بار هزار فکر و خیال مردم و دوباره زنده شدم. بارداری محال؟! یعنی از اینکه زنی مثل من مورد تجاوز قرار گرفته باشه محال تر؟! “


گزارش سونوگرافی را از پاکت درآوردم یک میوم(فیبروم) ساب سروزال، به ابعاد 3‌×5.
هوا سرد بود، احساس گُرگرفتگی داشتم. دلم میخواست تمام دق دلی ام از دنیا را روی تن جاده ای بی انتها خالی کنم و تنش را بیاسایم.

 

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید