《جیغهایی که تیغ شدند》
تنش را سُر داد روی موزائیکهای کفِ توالتِ مدرسه. مثل اولین روزی که مریم را دیده بود که خودش را روی موزائیکهای کفِ کلاس سُر داد و خودکار او را از زیر میز برداشت.
گوشی را که یواشکی به مدرسه برده از جیبِ شلوار بیرون کشید. رمز آن را زد و فیلمی که مریم فرستاده بود باز کرد؛ انگشتهای بلند و کشیدهی مریم داخل صفحهی گوشی، یقهی لباس فُرمش را کشید پایین. دوربین تکانتکان میخورد. در و دیوار توالتِ مدرسه در فیلم مشخص بود. نصفِ تیغ بین انگشتِ اشاره و شَستِ مریم، رفت طرف سینهاَش. چند خطِ پشتِ سرِ هم کشید. خونِ سیاهی آرام راه گرفت لابهلای تیشرتِ سفیدِ زیرِ روپوشش. صفحهی گوشی پر از خون بود.
بوی خونِ با بویِ گند فاضلاب قاتی شد. عُق زد، سرش را برد بالای سنگ توالت دوباره عُق زد. آن روزی هم که مادر خبرِ خواستگاری آقای رستگار و غدغن شدن درسخواندن را داده بود همینطور بالا آورد. آن روز بعد از حرفهای مادر بدونِ خوردن صبحانه از خانه بیرون زده داخل جویِ کنار پیادهرو هرچه بیچارگی داشت بالا آورده بود.
لابهلای زردآبی که از چاه توالت پایین میرفت حرفها و جیغهای نزدهی حیران در سرش را هم راهی چاه فاضلاب کرد. سیفون را کشید همهباهم پایین رفتند. دیگر مهم نبود مادرش بگوید.
《با این دختره که جدید اومده مدرسهتون نگرد. معلوم نیست چه غلطی کرده وسط سال از مدرسه قبلی انداختنش بیرون. اینجا هم حتما سبیل مدیرتون رو چرب کردن راهش داده.》
از تصور سبیل، پشت لبهای باریک خانم مدیر لبهایش کمی کِش آمد اما به نیمهی راه نرسیده ته کشید. موهای لَخت مشکیاش را برد زیرِ مقنعه. آویزان ماندن از تارِ مو دردناک بود، از وقتی مادر هم حرف مربی پرورشی مدرسه را تایید کرد دردش را بیشتر حس میکرد.
سربندِ دست دوزِ مادر را محکم کشید روی موها. تیغ را از داخل دستمال کاغذی مچاله شده بیرون آورد. مریم خودش این تیغ را برای او نصف کرد با همان ناخنهایِ همیشه لاکزدهی مشکی. چرا خانوم ناظم هیچوقت ناخنهای لاکزدهی او را نمیدید؟ در مراسم صبحگاه هم وقتی مریم انگشت کوچکش را بندِ انگشتِ کوچکِ او کرد و گفت با اولین خط میتواند عضوِ گروه کوچک آنها بشود واطرافش پُر شود از آدمهایی که هیچ وقت او را تنها نمیگذارند همان وقتی که قرصِ سفیدِ کوچکی را انداخت تهِ حلقِ او و با انگشتهای باریکِ خود دهان او را بست و لب زد:
《قورت بده، کمکِت میکنه شجاع بشی بچه ننه.》آنجا هم ناخنهایش را تازه لاک زده بود. اما کسی کاری به او و لاک ناخنهایش نداشت. بویِ لاکِ تازه، خون و کثافت به حلقش هجوم برد. آن را قورت داد. از قورت دادن بغض که راحتتر بود؛ هر وقت خواسته بود کسی را دوست داشته باشد جوابش نه بود. خواست دوست داشته شود دستها بالا رفته و نرسیده به گونههای نزارش مشت شد و هر بار بغض روی بغض بود که قورت میداد. فرو دادن بویِ لاک تازه، خون و کثافت که چیزی نبود. تیغ را بالا برد.
مریم سرِ صف همانطور که آدامسی را بیقید میجوید تیغ را گذاشت توی دستِ عرق کردهی او وگفته بود:
《تو چون خیلی نانازی از ساعد شروع کن. فیلمو برات میفرستم ببینی من از کجا شروع کردم. فقط مواظب باش به مُچت خیلی نزدیک نشی که برای همیشه از ما دور میشی ناناز.》
دست رویِ زانو گذاشت. از لرزش دست، زانویش هم لرزید. عرق از تیغهی پشت او راه گرفت خود را رساند لایِ کمرِ کشیِ شلوارش و آنجا گم شد. موهایِ پشتِ لبش که همیشه مایهیِ مضحکهی او و اسباب تفریح بقیه بود خیسِ عرق شد. با آستینِ لباس فرم، پشتِ لبش را خشک کرد.
صدایِ مریم در خیالش پیچید:
《هی دختره! حواست باشه این قرص میبَرَدِت فضا، خیال بَرِت نداره زورت زیاد شده تیغو خیلی فشار بدی. حالِ نعشکشی نداریما.》
صدایِ قهقههی مریم مغزش را پر کرد.
لرزشش بیشتر شد تیغ از دست او به زمین افتاد. چشمانش دودو میزد. به زحمت پای خود را حرکت داد کفش مشکیاش را که تنها تفاوت آن با کفش مادر، پاپیونی طوسی بغلِ آن بود روی تیغ گذاشت.
یعنی میشد یکی پیدا شود آن کتانیهای زردرنگ را بخرد و لایِ کاغذ کادویِ زرورقی به او کادو بدهد؟
هدیه گرفتن حتما مزهی خوبی داشت. چیزی به تولدش نمانده. در خانهی آنها تولد و هدیه و این چیزها لوسبازی به حساب میآمد. از آن گذشته چه معنی داشت دختر کتانیِ زرد بپوشد. مریم هر وقت کفش یا لباس جدیدی میپوشید میگفت هدیه گرفته. یکبار هدیه تولد، یکبار روز آشنایی، یکبار ولنتاین. راهِ رسیدن به همهی آنها ورود به گروه خونبازی بود. مجوز ورود هم خطهای رویِ ساعدِ او.
تیغ را برداشت. چشمها را بست؛ در دشتی پر از نِی میدوید یکی از نِیها را کند و لبش را چسباند روی لبهی آن. آوازِ نی دشت را پر کرد.
تیغ را گذاشت روی ساعدِ باریک و استخوانیاش؛
خطِّ اول را کشید، گیر کرد. دردی نداشت. مایعی بیرنگ از دستش شُره کرد. آوازِ نی در فضای بستهی توالت میپیچید. تیغ را دوباره حرکت داد صدای خِرتخِرتی گوش او را پر کرد. یاد خرگوشش افتاد که هر وقت هویج یا کاهو میخورد همینطور خرتخرت میکرد. آن را هم نگذاشتند نگه دارد. گفته بودند خانهای که مجرد در آن زندگی میکند شگون ندارد خرگوش نگه داری.
هر چه فکر میکرد روی ساعد، استخوانی نبود تیغ را هم خیلی فشار نداد.
به دستش خیره ماند. لای آستین به جایِ ساعد، ساقهی باریکِ نیِ بریده شدهای جاخوشکرده و مایع بیرنگی از جای بریدگی شَتَک میزد بیرون.
چشمانِ بازماندهاش را بست و آرام پلکها را از هم فاصله داد. در فاصلهی همآغوشیِ پلکها ساعدش برگشته بود سرِ جایِ خود. دیدنِ خطِ کوچکِ روی ساعد، لبهایِ خشکیدهی بههمچسبیدهی او را حرکت داد:
《برم بیرون مریم و بچههایِ گروه بِهِم میخندن حتما.》
کلمهها دَلَمه بسته از دهان او بیرون پریدند. همهجا پر از حرف شد. حروف میچسبیدند به دیوارههای کثیفِ توالتِ مدرسه. چندتایی سُر خوردند و دستِ سوسکی را که از چاه سَرَک کشیده و او را نگاه میکرد، گرفتند و رفتند تَهِ چاه.
تیغ را دوباره کشید به موازاتِ خطِ قبلی و اینبار کمی عمیقتر.
خون، حرف به حرف بیرون ریخت. همهجا پر از خون شد. صدای حرکتش از رگها و مویرگها به سمت بیرون، سمفونی آزادی را برای او سَر میداد. دور خودش چرخید.
آخرینباری که دور خود چرخیده بود بدون اینکه کسی او را دعوا کند تولد هشت سالگیاش بود؛ پیراهن گلدار پوشیده و وسط حیاطِ خانهیِ مادربزرگ دور خودش چرخیده بود. بعد از اولین خون دیدَنَش دیگر اجازه نداشت بچرخد. نه فقط دورِ خودش که دورِ بازیهای بچگی هم و دورِ خندههایِ از تهِ دل. دوروبرِ پسرهای فامیل که اصلا نباید میچرخید. صدای مادر در سرش پیچید:
《دیگه بزرگ شدی خوب نیست با پسرای فامیل دمخور بشی. خوش بر و رو هم که هستی ماشاءالله؛ چشم و ابرو مشکی، با اون دماغ قلمی، لبهای غنچه و پوست گندمی دل و ایمونشون رو میبری.》
یک هفتهی ماهیانه که نزدیک برادرش هم نباید میشد. چه معنی داشت برادر، دردِ بزرگ شدن او را ببیند و بفهمد. اما دیگر با دیدنِ خونِ روی ساعد و مجوز ورود به گروه خونبازی از همهی بندها آزاد میشد.
با لبهای بسته و پلکهای نیمهباز داد زد:
《دیگه تنها نیستم حالا منهم یکی از اعضای گروه خونبازیاَم.》
چقدر آرام بود مریم گفته بود با هر خط که بکشد حرف و دردها دود شده به هوا میرود.
با خودش زمزمه کرد:
《البته باید میگفت خون شده به زمین میرود.》
بلند بلند خندید. به خاطر نداشت چند وقتِ پیش آنطور خندیده، بلند و از تهِ دل. اصلا چه اهمیتی داشت که مادربزرگ بگوید:
《دختر که نباید بلند بلند بخنده. هر وقت از جارو صدا دراومد از دختر هم صدا در میاد.》
دور خودش چرخید. با خودش گفت:
《کاش به جایِ لباسِ فرم دامنِ کلوش تنم بود که با هر بار چرخِش دورم میچرخید.》
بویِ خون را به ریهها فرستاد. لابهلای آن بویِ لاک دماغش را پر کرد. هنوز خود را جمعوجور نکرده بود صدایِ مریم در خلوتی و سکوتِ سرویس بهداشتی مدرسه پیچید:
《هی رها زندهای؟ چه غلطی میکنی یه ساعته اون تو؟ بابا! اومدی دوتا دونه خط بندازی رو دستِ واموندهت نیومدی خودسازی که انقدر طولش دادی. بزن بیرون تا ناظم نرسیده بجُنب.》
لگدی حوالهی در قهوهای شد. تنِ سنگینشدهی خود را کشید طرف در. زورش به چفتِ در نرسید. دوباره لگدی به در خورد. باز زور زد. انگار قرصِ کوچکِ سفید برای کمک خودش را رسانده بود که در باز شد. تلوتلو میخورد.
دست مریم رفت زیرِ بازویش و او را روی زمین و هوا بلند کرد. آستین مریم تا آرنج بالا بود. خطهایِ روی دستش برای چشمهای او دلبری میکردند. مریم چتریهای روی پیشانی خود را کنار زد. چشمان درشت قهوهایاش ریز شد روی ساعدِ لُخت او. کلمهها را در سرِ او کوبید:
《خاک تو سرت بیعرضه چه غلطی کردی؟ مگه نگفتم تیغو رو مُچت نزنی؟ محکم فشار ندی؟ یه خط سطحی رویِ ساعد بکشی فقط، چه غلطی بکنیم حالا؟ خیرِ سرت سال دیگه میخوای بری تجربی فرق زخم سطحی و عمقی رو نمیدونی هنوز؟》
مریم مقنعهی خود را جِر داد و بست روی خطهای آزادی او. بینِ بسته شدن چشمهایش صدای دادِ مریم همهجا را پر کرد:《بچههااااا رهااا.》
مرضیه نودهی

بدون دیدگاه