عشق تبعیدی
خوشحال و خندان در خانه را باز کرد؛ بالاخره بعد از مدتها ممنوعالخروج بودن، قرار شد با یک سفر خوب، آزادی را بچشد.
از وقتی که خبرنگار شده بود دیگر روی دکل نفتی جایی نداشت.
نامش را «مزدور» گذاشتند. فقط به این علت که بیعدالتی روی دکلهای نفتی را نتوانست ببیند و سکوت کند.
آنقدر ذوق سفر داشت که ما هم دلمان خواست همراهش برویم، به هرکجا که برود، حتی ناکجا آباد.
بلیطش را از کیفش بیرون کشید و گویی از قبل افکار ما را خوانده باشد دو بلیط دیگر هم تنگ اولی درآورد.
بلیطهارا در هوا چرخاند و گفت: «اینهم شیرینی فرار از اسارت.» چند لحظهای سکوت کرد و دوباره ادامه داد «البته الان هم همچین آزاد و رها نیستم. نه خودم ماندم نه دکل و نه دوربین.»
سر جایم میخکوب شدم و به این فکر کردم که چطور میتوانم این سوگ را از دلش دور کنم یا اصلا معنای سوگ از دست دادن شغل و حرفه مورد علاقه در کجای ذهن و قلبش جا دارد.
ناتوان بودم از درک و فهمش به همین خاطر فرصت دادم خودش با ماجرای کندن از خبرنگاری کنار بیاید.
او خودش هم میدانست اوضاع دل و روحش خراب است و کمترین رمقی برای سفر ندارد؛ آنهم سفر خارج از کشور و دقیقا همان کشوری که بهترین ماموریتها و فرصتهای شغلیاش را از آنجا گرفته بود.
با ذوق به سمت اتاق رفت و با صدای بلند گفت: «بادبانها را بکشید. به سفر میرویم.» و بعد صدای خندههای خودش و دخترمان در خانه پیچید.
روز موعود رسید. چمدان به دست به فرودگاه رفتیم و از اینکه قرار است کجا برویم و چکار کنیم صحبت میکردیم.
از هتل و ناهار و شام گرفته تا موزه و دریا و پارکآبی را انتخاب کردیم.
اما دلشوره امانم را بریده بود. نگران بودم، خیلی نگران.
تمام مدت که بلیط و چمدانها را چک میکردند در دلم انگار دهل و سورنا و دمام میزدند، با صدای بلند قلبم خودش را به دیواره قفس سینهام میزد که نکند بار دیگر دستی شانهاش را لمس کند و بگوید: «شما باید با ما بیایید.»
بعد از بررسی اطلاعات و گرفتن اجازه خروج، یکباره قلبم آرام گرفت و نفسی از سر آسودگی کشیدم. تمام شده بود. ماجرای دلهره و تعقیب و گریز به پایان رسیده بود.
شادی به چهرههامان آمد ولی جای خالی دوربینش را و آن کارت خبرنگاری گم شده را راحت میتوانستیم در چهرهاش ببینیم.
به ترکیه که رسیدیم، چند هفتهای با آسودگی خیال خانواده سه نفرهمان را به عشق دعوت کردیم. شاد بودیم و بوی نفت و دکل نفتی را به سلولهای خاطره مغز هدیه کردیم.
میخواستم فراموش کنند که دشواری کشیدهاند، دلم میخواست دخترم یادش برود که مدتهای طولانی با نام مزدور و مفسد پدرش را پشت در اوین نگه داشتهاند.
اما نمیشد، دختر کوچک و بازیگوشمان سوال کرد: «بابا دوربینت کجاست.»
پدرش هم ناکام و دلشکته جوابش را داد و گفت: «بابا از دست دوستم افتاد و شکست.»
و مکالمهها قطع شد.
من و همسرم هر دو عاشق دریای ترکیه بودیم.
هر بار که آب دریا روی پیادهروها میریخت با ذوق سمتش میرفتیم و کف کفشهایمان را خیس میکردیم تا در خشکی رد کفشها بماند.
اینبار هر دو کنار پیادهرو ایستادیم. بدون بازگشت و بدون خندههای چند سال پیش.
گفتم: «پیر شدیم. نه!»
گفت: «نه. ما فقط خسته شدیم.»
بدون هیچ صحبت دیگری به دویدن دختر کوچکمان نگاه میکردیم و غذا دادنش به پرندهها را از نظر میگذراندیم.
آسمان در آبیترین حالت ممکن، خودش را به نمایش میگذاشت و خانههای پلکانی اطراف دریا را نور میبخشید.
پرندهها از هر سمتی پر میزدند و روی دکل کوچک وسط دریا مینشستند.
از این بی صحبتی خوشم نمیآمد به همین خاطر سوال کردم: «اسم این دکل چیه.»
با لبخند گفت: «دکلک. یعنی دکل کوچک.»
هر دو با صدای بلند خندیدیم و با صدای خنده ما پرندههای اطراف پرواز کردند و رفتند. زیر لب گفت: «آوارهشان کردیم.» و باز خندید.
اما خنده اینبارش تلخ بود.
کمی قدم زدیم و من درخواست کردم که به هتل برگردیم و وسایلمان را جمع کنیم.
قرار بود روز بعد برگردیم ایران و غم این چند وقت را به دست فراموشی بسپاریم.
دستانم را محکم فشرد و گفت: «شما بدون من بر میگردید. من به خواست خودم نیامدهام که با خواست خودم برگردم. اگر خواستید همراه من باشید میتوانید برگردید کنارم. اگر هم نه به خاطر شرایط پیش آمده میگویم عاشقتان هستم اما آزاد هستید و مختارید. برای هر انتخابی که دارید صحبتی ندارم.»
خشکم زده بود. بوی تهدید و درد و رنج هنوز از مشاممان نرفته بود، ذوق سفر هفتهای بیشتر طول نکشید که دوباره نوای مزدور و دشمن داخلی در گوشم نجوا شد.
در واقع او تبعید شده بود نه آزاد.
او را از دکل نفتی از خبرنگاری و از کشورش بیرون رانده بودند و الان از من انتظار داشتند که بین دو زندگی یکی را انتخاب کنم.
انتخاب من نه ماندن بود نه رفتن .
انتخاب من ساعتها گریه کردن کنار پیادهرو بود و خیس شدن با آب دریا.انتخاب من داد زدن و به پرواز در آوردن پرندههای روی دکل بود و فرار از دلتنگی.
حالا من مردد مانده بودم بین عشقی تبعیدی و زندگی تازه شکل گرفتهای در وطن.
من خودم را یکی از مظلومهای جبر جغرافیایی میدیدم.
که حالا با بغض به فرودگاه میروم و با اشک یک دستم را برای عشق تبعیدیام تکان میدهم و با دست دیگرم دست ثمره عشقم را میفشارم تا روزی که تصمیم بگیریم کنار هم باشیم یا از دور و از روی خاطرات دکل نفتی عاشق بمانیم.

بدون دیدگاه