جیران خاقانی – زنده باد مرگ، مرده باد زندگی




«زنده باد مرگ، مرده باد زندگی»
#جیران_خاقانی 🖋️
+16

زودتر از بقیه به خانه‌باغ رسید. ماشین را از کارواش تحویل گرفته و سوروسات مهمانی را تهیه کرده بود. همان‌طور که در حال باز کردن در سبز رنگ گاراژ بود، با سلام و علیک مُراد یکّه خورد و به خودش آمد.
«سلام آقا! دیر اومدین. چرا گوشی‌تونو جواب نمی‌دین؟ خواستم ببینم چقدر زغال آماده کنم و چند نفر مهمون دارید امشب؟ شما بفرمایید توی ماشین من در رو باز می‌کنم.» مراد نگاه مردّدی به آقا انداخت و دستگیرش شد که او جهانگیر همیشگی نیست.
جهانگیر برای چند لحظه به مُراد زل زد. با لحنی که بی‌توجه به حرف‌های مراد بود گفت: «مراد! به بی‌بی خانمت بگو فردا سر نماز صبح از قرآن، یه استخاره برای من بگیره. بی‌بی دلش پاکه و نفسش برای من حق. نتیجه‌اش رو هم همون صبح بهم زنگ بزن، اون‌قدر زنگ بزن تا بیدار بشم و بهم بگو. اگر تا صبح، خواب به خواب نرفته باشم.»
مراد دستش را روی چشم گذاشت.
جهانگیر همان‌طور که داشت سوار ماشین می‌شد تا داخل گاراژ بشود گفت: «امشب خودم هم بی‌حوصله‌ام. به‌خاطر دکتر میلانی که از آلمان اومده گفتم بیاییم خونه‌باغ یه شامی بخوریم. چهار نفر بیشتر نیستیم. رفقای پایه و همیشگی.»
**
عصبانیت ناشی از تب‌وتاب بازی، سفیدی چشم‌هایش را دریای خون کرده بود. خنجر نگاهش که میان سیاهی و سرخی خال‌های ورق بُر خورد، اتفاقات ناخوشایند یک هفته گذشته را برایش تداعی کرد. کسی چه می‌دانست، شاید اگر هر یک از آن سه نفر دیگری که در اتاق حضور داشتند به آیینه مردمک چشم‌های او خیره می‌شدند، می‌توانستند یک‌به‌یک خطراتی که از بیخ گوش جهانگیر گذشته بود را در قاب کارت‌های بازی ببینند. شبحی که سایه‌اش آن روزهای زندگی او را سیاه کرده و حوادثی را برایش رقم زده بود که بوی مرگ می‌داد.
معمای بزرگ این جا بود، چطور هنوز زنده است؟!
ترجیح داد روی بازی مسلط شود و به سایه‌ای که حس می‌کرد همراهش است توجهی نکند. سرش را عقب برده و با گردنی کشیده نگاهش به کارت‌های آلت دست خود ریزبینانه بود.
در حالی‌که بینی استخوانی و کشیده‌اش قطرات عرق را راهی چانه و گلوی او می‌کرد، غبغب و پوست شل و آویزان شده زیر گلویش توی ذوق می‌زد. با وسواس همیشگی کارت‌ها را بُر زد. دقتی که در نگاه جهانگیر بود، شمایل خِبره مردِ عتیقه‌فروشی را به او بخشید که انگار باید با ذره‌بین اصل یا تقلبی بودن سنگی قیمتی را تخمین بزند. گوشی همراهش لرزید. در طول سه ساعت گذشته این سومین بار متوالی بود که تماسی ناموفق روی صفحه تلفن همراه جهانگیر ظاهر می‌شد، اما در آن لحظات به اندازه‌ای تحت سیطره جَوّ بازی و جبران سه امتیاز اختلاف بود که هیچ چیز، حتی تماسی که منتظرش بود، نتوانست توجه او را مُنفَک کند.
در حین بُر زدن ورق‌ها که بیشتر شبیه چیدن به نظر می‌آمد، هیچ کس به او اعتراض نکرد. همه می‌دانستند برای او بازی یک وقت‌گذرانی تَفَننّی نیست، تا جایی که اگر تاس اقبال بر مُرادش نچرخد ممکن است نتیجه بازی به مرافعه کلامی بیانجامد. آخرین بُرِ ورق را محکم روی هم کوبید و برای کُپ کردن جلوی رقیبش گرفت. ابروی بالا داده‌اش را تاجی بر نگاهِ حق به جانبِ خود کرد و با یک پوزخند گفت: «خدا رحمت کنه ابوی ما رو، همیشه می‌گفت از بین همه شاه‌های عالم، فقط چهار تا شاه پاسور برقرار می‌مونه و البته ملکه انگلیس.» بعد همان‌طور که سعی داشت عصبانیت و استرس خود را که متأثر از فاصله امتیاز تیم او با رقیبش بود پنهان کند، رو به حریف سمت راستش گفت: «آقای ادیب‌زاده! این‌قدر فس‌فس نکن، این دست پاره کُت‌اید.» دو زانو نشست تا تسلط بیشتری روی بازی داشته باشد. پتویی که بین چهار نفرشان وسط میدان بازی پهن شده بود را مرتب و شروع به پخش کردن ورق‌ها کرد.
فضای کوچک اتاق نُه متری که کنار استخر باغ قرار داشت و یک پنجره تنها راه رد و بدل شدن هوای تازه به داخل آن محسوب می‌شد را علاوه بر بوی نم و لجنِ روی آب، بوی توتون پیپ و دود سیگار وینستون نیز پر کرده بود. درِ اتاق را به منظور جلوگیری از ورود حشرات موذی باغ بسته نگه داشته بودند. اگر کسی وارد اتاق میشد می‌توانست به راحتی لایه‌ای از دود را بالای سر آن چهار نفر ببیند. وقتی ورق‌ها را پخش کرد، دستی بین موهای لَختِ جوگندمی‌اش برد. نفس عمیقی کشید، با نگاهی مظنون که چشمهای قهوه ای رنگش را شبیه تکه چوبی در تلاطم و به دنبال ساحل آرامش جلوه میداد، دور و بر خود را ورانداز کرد و سیگاری که تا نیمه سوخته بود را گوشه لب گذاشت.
بعد در همان حال که داشت سیزده کارت داخل دستش را به ترتیب چیدمان و به شکل پَر طاووس باز می‌کرد، خال‌ها را دید. با لب و لوچه آویزان و ناامید از تلاش بی‌ثمرش برای چیدمان ورق‌های آس گفت: «دِکی، بِخُشکی شانس!» تکان خوردن لب‌هایش باعث شد تکه‌ای از خاکستر سیگار روی پتوی پلنگی آجری رنگ بیفتد.***
جهانگیر در تمام مسیر بازگشت، داخل اتومبیل خودش که از دکتر میلانی خواسته بود در جاده به جای او رانندگی کند، روی صندلی شاگرد بُغ کرده و ساکت بود. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و دست به سینه چشم‌هایش را بست. ژستی به خود گرفت که نشان می‌داد حوصله هم کلام شدن با هیچ کس را ندارد. دکتر میلانی دومرتبه وجنات جهانگیر را ورانداز کرد و همان‌طور که تردید از نگاهش شره کرده بود با لحنی آرام، انگار بخواهد فردی خوابیده را صدا بزند، گفت: «جهان! بیداری جهان؟! امشب چرا این‌قدر کلافه‌ای؟ حواسم بهت بود، نه سر شام جوجه‌کباب خوردی نه سر حکم آروم و قرار داشتی! سابقه نداشته بازی باخته رو رها کنی!» از جهانگیر جوابی نشنید. هردو سرنشین اتومبیل شیشه پنجره سمت خودشان را پایین کشیده بودند. بوی یونجه‌زارهای دو طرف جاده با نسیم خنک شبانگاه تابستان داخل اتاقک ماشین شده و فضا را معطر می‌کرد.
دکتر میلانی بعد از چند دقیقه سکوت ادامه داد: «جهان! حتی بیست سال پیش که توی همین خونه‌باغ به تلفن خونه زنگ زدن و خبر فوت بابات رو دادند، یادمه گریه‌هات رو… ولی… ولی در مقایسه با الان و این احوالاتی که داری، اون موقع تسلط بیشتری روی خودت داشتی، هرچند جوون بودی و خام. چت شده؟!»
وقتی صحبت از پدرش به میان آمد، در همان حالتی که بود، فقط چشم‌هایش را کمی باز کرد. نفس عمیقی کشید و با نگاهی مستقیم به جاده‌ای که ماه شب چهاردهم روشنش کرده بود مکثی کرد و با بی‌میلی کلام بر زبانش جاری شد. «می‌دونی دکتر!؟ بیست سال پیش… البته بیست و چهار سال پیش، من یه جوون سی‌ساله بودم که همه عشق و کیفم دورهمی رفیقام بود. دنیا رو زیر و رو می‌کردم، به این و اون زنگ می‌زدم که تعطیلی آخر هفته سوخت نره. من از ده سالگی حکم زدن رو بغل دست بابام یاد گرفتم. از همون موقع که جزع فزع بابام رو می‌دیدم که چقدر بُرد و باخت براش مهم بود، تو ذهن لامصب منم همین‌قدر حیاتی، حک شد. دیدی که هیچ وقت علی‌السویه بازی نکردم. خیلی بچه‌سال بودم که بابا منو می‌برد خونه رفیقاش تا صبح حکم می‌زدند، منم روی مبل یا کنار اتاق خوابم می‌برد.» وقتی داشت خاطرات کودکی‌اش را مرور می‌کرد، چشم‌های قبراق‌تری پیدا کرد. حالا دیگر نگاهش را به حاشیه جاده سپرده و ادامه داد: «همه کیف بابا، بازی و دورهمی با رفیقاش بود، نه من و نه داداش کوچک‌ترم و نه مامانم. حتی جنگ و دعوا با مامان رو تحمل می‌کرد ولی خوره‌ی بازی بدجور به جونش افتاده بود. من یاد ندارم بابام پیشنهاد سفر خونوادگی رو داده باشه. همیشه اصرار داشت با یکی دوتا از رفقای صمیمیش به سفر بریم که پایه حکمش جور باشه. منه مرد پنجاه‌ساله هنوز تلخی توگوشی که بابام به مامانم زد رو فراموش نکردم. سر چی؟! سر اینکه مامان مدام اصرار می‌کرد این اوباش رو جمع نکن توی خونه، از دهن بچه‌ت کم نذار بریزی تو شکم این بادمجون دورقاب‌چین‌ها. راست هم می‌گفت. منم رفیق‌بازیم به بابام رفته ولی هوای زنم رو دارم. هرچند که لیاقتش بیشتر از اینهاست.» خنده ریزی کرد و به سمت دکتر میلانی رو برگرداند. «منو به حرف آوردی دکترجون. نمی‌دونم چرا دارم اینا رو برای تو تعریف می‌کنم؟! شاید به این خاطره که کسی تشویش منو ندیده و مثل همیشه وانمود کردم که همه چیز عادیه. نه فقط خبر مرگ بابام، بلکه خبر تموم کردن مادرم زیر عمل قلب رو هم وقتی بهم دادن که پای حکم بودم. دو سال تموم با داداشم یا همین ادیب‌زاده قهر بودم سر بددهنی پای بازی. انگار سرنوشت من با این پاسور لعنتی گره خورده. اما این روزا، یک هفته است نمی‌دونم چم شده؟! یه سری اتفاقات برام پیش اومده که کُمیت زندگیمو لنگ کرده. یه نمونه‌اش همین دیروز صبح، روبروی آسانسور اداره با همکارم وایساده بودیم، درِ آسانسور تا اومد بسته بشه پرونده رو بین دو تا در گرفتم، حالا نگو اتاقک آسانسور رفت و در باز شد. بی‌هوا تا اومدم پامو بذارم جلو، حسن آقا آبدارچی اداره صدام کرد و گفت: «آقا فرخی! برات گل گاوزبون درست کردم.» برگشتن من به سمت حسن آقا همانا و نیفتادن توی چاله آسانسور همان. همش احساس می‌کنم یه سایه‌ای دنبالم می‌کنه و لحظه‌ای منو ول نمی‌کنه. احساس می‌کنم اگر خودم تنها باشم و اگر توی هر جمعی باشم، یک نفر دیگه‌ای هم هست. خودم متوجه هستم بی‌ اینکه اختیاری داشته باشم هی کلمات تکراری استفاده می‌کنم. الان یه مرد پنجاه و خرده‌ای ساله‌ام که حتی این بازی لعنتی هم حالم رو خوب نمی‌کنه. فقط می‌خوام بازی کنم، اما کیف؟! … نه. توی این یک هفته گذشته، سرکار، صف نونوایی، پشت ماشین… همه جا، یکی با منه.
از تاریکی ترسیدم، از تنهایی توی آسانسور بودن ترسیدم، مجبورم توی اتاق کارم بخوابم تا چراغ روشن باشه. صدای گیتی دراومده از کارای عجیب من و مدام دنبال علت رفتارهای عجیب منه. چیزی که شبو روزمو قاطی کرده، ترسه… ترس… ترسِ از یک دفعه مُردن. ترس از اینکه، سایه یکهو از پشت خفه‌ام کنه.حسی که تا حالا به این نزدیکی تجربه‌اش نکردم.
اون قدر اعصابم خرد بوده و اون قدر توهم داشتم که خواب و خوراک ندارم. به خدا گفتم، اگر قرار بود آخرش مالیخولیا بگیرم، کاش بابام خواب می‌موند و منو پس نمی‌انداخت.»
دکتر میلانی با تعجب به حرف‌های جهانگیر گوش می‌داد. گاهی نیم نگاهی به او می‌انداخت و بعد دوباره حواسش را به جاده می‌داد. از طرفی می‌دانست که آن دقایق زمان مناسبی برای نصیحت نیست، از طرفی برای جهانگیر نگران و از اتفاقات رقم خورده متعجب بود.
با یک نفس عمیق روی خودش و کلامش مسلط شد و گفت: «من هم یه موقع‌هایی از خودم و زندگی خسته می‌شم. می‌دونی که توی آلمان همه فقط کار و کار و کار… دقت و دیسیپلین… یه موقعی به فکر منم چیزای عجیب و غریب می‌زنه و می‌بینم که چقدر با دور و برم غریبه‌ام. برای تو یک سفر با گیتی لازمه. دوتایی یه چند روزی برید مسافرت. از این شهر و اداره و مردم دور باشید.» دکتر میلانی به خوبی جهانگیر را می‌شناخت و به یکدندگی‌هایش واقف بود.
جهانگیر گفت: «خسته که هستم، ولی چاره درد من سفر نیست. من به یه انقلاب درونی نیاز دارم، از این حرفا که تراپیست‌ها می‌زنن، میگن عینک‌تونو عوض کنید… از این چرندیات. خودم هم نمی‌دونم چمه.» پس از یک رانندگی ده دقیقه‌ای به ورودی شهر رسیدند. دکتر میلانی بی‌آنکه کلامی بگوید به آرامی کنار خیابان توقف کرد، رو به جهانگیر گفت: «این قدر مغروری که منه رفیق  سی سالت هم جرئت نمی‌کنم به جای تو تصمیم بگیرم. چکار کنم!؟ تو شهر هم خودم بشینم پشت رُل یا چی؟!» جهانگیر خودش را روی صندلی بالا کشید و شق و رق نشست. با لبخندی محو روی لب گفت: «شما اختیار سر ما رو هم داری دکترجون! خودم می‌شینم.» از ماشین پیاده شد تا جایش را با دکتر میلانی عوض کند. در همان حین که از جلوی کاپوت ماشین به سمت درِ راننده می‌رفت، یک پژو پارس با سرعت و بوق ممتد که سکوت مرگ‌بار خیابان را در هم شکست از کنارش رد شد.
جوانی تا کمر از پنجره سمت شاگرد بیرون بود و سرش را با ریتم تند آهنگی که از داخل ماشین به گوش می‌رسید و به زبان انگلیسی بود تکان می‌داد.
وقتی از جلوی جهانگیر عبور کردند، با صدایی بلند و قهقهه‌هایی مستانه رو به او گفت: «نمالی پیری! دیگه وقتشه عزراییل جَلبِت رو بگیره.»
بعد از آنکه دکتر میلانی را مقابل در منزلش پیاده کرد، ساعت ماشین، پانزده دقیقه بامداد را نشان می‌داد. به محض آنکه خواست از کوچه وارد خیابان اصلی بشود، توجهش جلب تصادفی شد که در چند قدمی‌اش رخ داده بود. هنگامی که همان جوان مست را با صورتی خونین روی آسفالت خیابان دید، با لحنی متاثر به خودش گفت: «حیف. دنیای آرزوی این جوون نابود شد.» تصادف بین یک نیسان و یک پژو پارس رخ داده و نیسان از پهلو با پژو برخورد کرده بود. چراغ قرمز گردان آمبولانسی که سر صحنه تصادف رسیده بود بر تشویش ذهن جهانگیر افزود. جهانگیر برای فرار از افکار متوهم، صدای ضبط صوت ماشین را بالا برد. نیمه شب گذشته بود، ناگهان مردی را کنار خیابان دید که دستش را جلوی ماشین او گرفت. جهانگیر محافظه‌کار بود تا جایی که حتی فکر سوار کردن آن غریبه را به ذهنش خطور نداد.
اتفاقی عجیب که جهانگیر را میخکوب و قدرت تصمیم گیری‌اش مقابل تقدیر را تَنَزُّل داد، مواجه شدن با همان مرد در فواصل دویست، چهارصد و در نهایت یک کیلومتر بالاتر بود. مردی با لباس چهارخانه سفید و آبی.
ماشین با سرعتی کم به مسیر خود ادامه داد ولی نگاه جهانگیر روی چهره و چشم‌های خیره آن مرد آهنگ استیصال نواخت.
پایش را روی ترمز کوبید، دنده عقب رفت و روبه‌روی مرد توقف کرد. آنچه به چشم می‌دید را باور نمی‌کرد. با حرکت سر به آن غریبه اشاره کرد که جلو بیاید. مواجهه‌اش با آن غریبه زمانی عجیب‌تر شد که جهانگیر او را شبیه خود دید. هیچ کلامی بین آن‌ها رد و بدل نشد و جهانگیر برای آنکه از شباهت‌شان مطمئن شود صورت خود را داخل آینه جلو ورانداز کرد.
مرد داخل ماشین نشست و آرام در را بست. جهانگیر نمی‌دانست ساعت‌های باقی مانده آن شب خنک تابستانی به چه اتفاقات عجیبی ختم خواهد شد. مات و مبهوت بی‌آنکه قدرت تکلم داشته باشد به مرد غریبه خیره مانده بود. ناگهان آن غریبه گفت: «آره، شبیه هم هستیم. لازم نیست مدام به من نگاه کنی و یه نگاه توی آینه به صورت خودت بندازی. فقط ببین! من این جای صورتم لک و پیس دارم که مثل ستاره‌های دب اصغر و دب اکبر، ریز و درشت داره.» سپس سمت راست صورتش را به جهانگیر نشان داد.
مرد غریبه ادامه داد: «می‌خوای همین‌جا وسط خیابون بمونی؟! نمی‌پرسی کجا می‌خوام برم یا من کی هستم؟!»جهانگیر آب دهانش را قورت داد، برای چند ثانیه ذهنش را متمرکز کرد، چراغ کوچک بالای آینه را روشن کرد و با تن صدایی آرام که از ترس، لرزش خفیفی داشت پرسید: «شما! … تو کی هستی!؟ چرا این‌قدر به من شبیه هستی؟! چرا حتی سیبیلت مثل من اصلاح شده؟! چرا… چرا حتی چشمات از خودم به من شبیه‌تره؟! این وقت شب اینجا چکار می‌کنی؟!» مکثی کرد و با خنده‌ای مضحک ادامه داد: «دوربین مخفی که نیست؟!» مرد غریبه نگاهش را از جهانگیر پس گرفت و به تن خیابان حواله داد. گفت: «من، مامورم. همون ماموریتی رو دارم که به عهده سایه ی پشت سرت بوده. فکر کن من همون سایه‌ام. یک هفته، چندین خطر از سرت گذشته و بالاخره من خودم به ملاقاتت اومدم.» جهانگیر بی‌اختیار می‌خندید. گفت: «برو عمو! ایستگاه کردی مارو نصفه شبی؟!» بعد به خودش آمد و ادامه داد: «تو از کجا درباره تَوَهّمِ من و سایه‌ای که تعقیبم می‌کنه خبر داری؟! تو کی هستی؟!» بعد کاملا ساکت شد.
غریبه ادامه داد: «واکنش تو برای من عجیب نیست، بهش عادت دارم. از همه کسانی که برای انجام ماموریتم باهاشون گپ می‌زنم این انکارها و تردیدها و سوال‌ها رو می‌شنوم. فکر کن من اومدم خواسته‌ات رو برآورده کنم، مگه از زندگی سیر نشدی؟! یک هفته است که خطر از بیخ گوش تو گذشته. دو قورت و نیمت هم باقیه؟! لیاقت زندگی نداری انگار؟!» با شنیدن جملات آن غریبه، محکم به در پشت خود تکیه داد، جوری که انگار نیرویی او را به در کوبیده باشد. نمی‌دانست چه بگوید. غریبه با تسلط کامل و آگاهی از احوالات جهانگیر، بی‌آنکه حتی زحمت نگاه کردن چشم در چشم را به خود دهد، حرف‌هایش ادامه داد.
«اسم تو در لیست شانس طلایی قرار گرفته. قرار بود در تصادفی که دیدی به آرزوت برسی، اما توقف ناگهانی دکتر میلانی کنار خیابون برنامه رو عوض کرد. می‌بینی؟! به همین سادگی کوپن تو هنوز اعتبار داره.» جهانگیر، بریده‌بریده در حالی که لب‌هایش می‌لرزید و احساس می‌کرد در اثر دل‌پیچه مزمن هر آن ممکن است دچار تهوع شود، گفت: «تو… تو… عز… تو عزرائیلی؟!» غریبه جواب داد: «می‌تونی قشنگ‌تر صدام کنی. مثلا بهم بگی فرشته مرگ.» بعد بی‌آنکه دندان‌هایش نمایان شود، لبخندی وسیع روی صورتش نقش بست که باعث شد لک و پیس‌ها با چروک روی گونه به هم نزدیک‌تر شود. آن لبخند، ترس و تشویش در وجود جهانگیر را دو چندان کرد. دست بُرد تا سوئیچ را بیرون بیاورد. غریبه گفت: «نترس! من دزد نیستم. هر جا بری برمی‌گردی. من منتظرت می‌مونم تا ساعت سه نیمه‌شب که باید در خواب باشی، تا اون ساعت فرصت داریم.» باز هم همان لبخند وسیع روی صورتش پدیدار شد. جهانگیر همان‌طور که به در تکیه داده بود به سرعت دستگیره را کشید، از ماشین پیاده شد و در حالی که خلاف جهت حرکت ماشین ها در خیابان می‌دوید، مدام بر می‌گشت و به ماشین و سرنشین غریبه‌اش نگاه می‌کرد. وقتی مطمئن شد یک ماشین سواری از دور به سوی او می‌آید، ایستاد. با اضطراب و در حالی‌که ضربان قلب خود را به شدت احساس می‌کرد، وسط خیابان دو دستش را بالا برد تا هر طور شده ماشین را متوقف کند. ماشین جلوی پایش توقف کرد. جهانگیر به سرعت به سمت راننده رفت. راننده از ترس شیشه را بالا داد. جهانگیر با تُن صدایی بلند، جوری که به فریاد شبیه بود گفت: «جوون! من خفت‌گیر نیستم، به کمکت نیاز دارم. فقط برو جلو اون ماشینی که صد متر پایین‌تر درِ سمت راننده‌اش بازه، ببین کسی رو داخلش می‌بینی یا نه؟!» دستش را روی سقف ماشین آن جوان گذاشته و در حالی که گلویش خشک شده بود و به سختی نفس می‌کشید ادامه داد: «فقط به من بگو آره یا نه!؟» جوان راننده با سرعت کم به سمت ماشین جهانگیر حرکت و جلوی آن توقف کرد. بعد سرش را از پنجره ماشین خود بیرون آورد و رو به جهانگیر گفت: «عمو! شیرین می‌زنیا. این جا که کسی نیست. خدا شفات بده.» بعد گاز ماشینش را گرفت و دور شد.
هنگامی که جهانگیر با حس و حالی درمانده و دست از پا درازتر به سوی ماشین خود بازگشت، دید که غریبه کماکان سر جایش نشسته و همان لبخند را به چهره دارد. با بغضی در گلو و لرزشی در پاهایش داخل ماشین پشت فرمان نشست و در را بست.
«از من چی می‌خوای؟!»
فرشته مرگ گفت: «خب می‌دونم که مواجه شدن با من برای کمتر کسی راحت به حساب میاد. اما… خب تقدیر تو اینجوری نوشته شده. حالا بگو کاری هست که بخوای ساعت‌های آخر انجام بدیم؟! چون همون‌جوری که می‌بینی ما دیگه داریم یکی می‌شیم.» جهانگیر بی‌اختیار اشک می‌ریخت، آب بینی‌اش را بالا کشید و گفت: «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم زندگیم شبیه فیلم‌ها تموم بشه. من همیشه یه آدم معمولی بودم و زندگی معمولی داشتم. الان برام جالبه این وقت شب، وسط خیابونِ نزدیکِ خونه خودم… با عزرائیل… نه… با فرشته مرگ گپ می‌زنم.» جهانگیر خنده‌ای از روی بُهت و ترس و آن غریبه خنده‌ای از دیدن احوالات بَدَوی و پیش پاافتاده مردی که در ساعت‌های پایانی زندگی‌اش شوکه شده بود، سر دادند.

فرشته مرگ گفت: «می دونی ایراد شما آدم‌ها چیه؟! اینه که فکر می‌کنید همیشه فرصتی هست. همیشه تکرار، رقم می‌خوره. اگر در هر لحظه که کاری رو انجام می‌دین به این فکر کنید که آخرین باره، نهایت لذت رو از تک‌تک لحظه‌ها می‌برید. آخرین شام خوشمزه‌ای که می‌خورید؛ آخرین بار که آهنگ مورد علاقه‌تون رو گوش می‌دین؛ آخرین نگاهی که به خانواده‌تون… یا آدم‌های عزیز زندگی‌تون می‌کنید… و… و حتی آخرین حُکمی که در خونه‌باغ ارثیه پدری، توی اتاق بغل استخر، با همون بوی نم، کنار رفقا بازی می‌کنید.
اگر این آخرین رو برای خودتون مرور کنید، هرگز، هرگز فرصتی رو برای حسِ درستِ زندگی و زندگی کردنِ درست، از دست نمی‌دید. حالا بگو ببینم جهانگیر! دوست داری چی رو برای آخرین بار تجربه کنی؟!»
جهانگیر انگشتانش را در هم گره کرد و پشت سرش برد. بی‌صدا اشک ریخته بود و به خاطر نمی‌آورد آخرین بار چه زمانی و به چه دلیلی گریه کرده است. در آن لحظات، حتی برای لحظه‌ای پلک زدن که نگاهش از چهره فرشته مرگ محروم شود وسواس به خرج می‌داد.
گفت: «آخرین حکم… ولی نه… دوست دارم برم خونه. آخرین بار برم توی اتاقم، زنم رو ببینم. هرچند اون از روی عادتِ شب‌های تعطیلی که من با رفیقام می‌رم خونه‌باغ و تا بوق سگ حکم می‌زنم، الان خوابه و منتظر من نیست. بچه‌هام که خونه خودشونن.» نفس تاسف‌باری کشید و ادامه داد: «حالا که امشب قراره آخرین شب زندگی من باشه بهم مهلت بده برم خونه و بعد یک پیشنهاد عالی برات دارم.»
***
وقتی به خانه رسید، داخل دستشویی سرش را زیر آب سرد گرفت. با صورتی که قطرات آب روی آن جاری بود و موهایی ژولیده، به چهره خودش داخل آیینه زل زد. «هیچ می‌فهمی چی داره به سرت میاد؟! هیچ می‌فهمی همنشین کی شدی؟! فرشته مرگ؟! داری تموم میشی. یک عمر بی‌تفاوتی به همه چیز و همه کس. همین‌قدر زهرمار.»
همان‌طور که داشت با حوله آبی رنگ مندرسی موهایش را خشک می‌کرد وارد هال شد. جهانگیر تمام تلاش خود را کرد که صدایی به وجود نیاورد تا باعث بیداری اهل منزل نشود. او ده دقیقه وقت داشت تا به ماشین برگردد و پیشنهادش را با غریبه در میان بگذارد. به سمت اتاق مشترک با همسرش رفت. آرام در را رو به جلو هل داد. گیتی خوابیده بود و جهانگیر نمی‌توانست وقت را تلف کند. آرام روی تخت نشست. فرصت کمی داشت برای آنکه با خجالت ذهنی‌اش کنار بیاید. او هیچ وقت در ابراز حس درونی خود پیش‌قدم نبود.

حالا برایش سخت بود که آخرین بوسه را چطور و با چه آرامش یا هیجانی می‌تواند نثار همسرش کند. نمی‌دانست لب‌های او را ببوسد یا گردن یا دستش را. اشک در چشمانش جمع شد، دولا شد و شقیقه ی راست گیتی که به پهلو چپ و عمیق خوابیده بود را بوسید. قطره اشکی روی موهای مشکی و بلند همسرش چکید. با نگاهی حسرت‌آلود تن او را نوازش داد و اتاق را ترک کرد. همان‌طور که داشت به سمت اتاق کارش می‌رفت چشمش به عکس‌های خانوادگی‌شان افتاد. توجهش جلب قاب خوشنویسی با تذهیب فیروزه‌ای و طلایی که هنر دست گیتی بود، شد. «جهانیان همه‌ گر تشنگان خون من‌اند/ چه باک زان همه دشمن چو دوستدار تویی… دلم صراحی لبریز آرزومندی است/ مرا هزار امید است و هر هزار تویی» در تمام چهارسالی که آن تابلو بالای میز عکس‌هایشان روی دیوار نصب شده بود، هیچ‌گاه چنین جذابیت معنایی برایش نداشت.
داخل اتاق کارش شد و در را بست. روی صندلی تمام‌چرم قهوه‌ای رنگش که دسته سمت راست سابیده‌تری از سمت چپ داشت روبروی تلویزیون نشست. برای آخرین بار کنترل تلویزیون را در دست گرفت، دکمه پیغام‌گیر تلفن را فشار داد و صدایش را تا جایی که امکان داشت کم کرد. در همان حال که پیام صوتی منشی دکتر تراپیستش با صدایی جذاب در گوشش پیچید، جهانگیر روبروی آیینه ایستاد و پیراهن چهارخانه آبی و سفیدش را مرتب کرد. آستین‌هایش را پایین داد و دکمه‌هایش را بست.
«سلام جناب فرخی! امروز عصر دو مرتبه با موبایل‌تون تماس گرفتم، موفق نشدم با شما صحبت کنم. خواستم خدمت‌تون جلسه تراپی رو یادآوری کنم. چهارشنبه ساعت شش عصر تشریف بیارید. به امید دیدار.»
در همان حین که پیام صوتی پخش می‌شد، احساس گرسنگی کرد.
با خودش گفت: «بی‌شرف! با این صداش منو همه جوره گرسنه کرد. اگر کسی که توی ماشین منتظر منه پیشنهادم رو قبول کنه، به خودم قول میدم بعد از این، هر جلسه از تراپی استفاده بیشتری ببرم، حتی در گوش دادن به صدای خانم منشی.» لبخندی زد، رد نگاه حسرت‌آلودش روی دیوارهای خانه همچون یادگاری باقی ماند و به قصد ترک منزل در را آرام بست.
سوار ماشین شد. پشت فرمان نشست و با چهره‌ای که تلاش می‌کرد بشاش نشان داده شود رو به فرشته مرگ گفت: «خب، پیشنهاد من اینه. می‌ریم خونه‌باغ و یک دست حکم دونفره می‌زنیم. اگر تو بردی،که منو هم با خودت می‌بری.اما اگر من بردم، بی‌خیال ما میشی… خوبه؟! » بعد با طمانینه‌ای بیش از لحظات اولیه ی مواجهه‌اش با فرشته مرگ ادامه داد: «اینم به‌خاطر اینکه با یه توقف کوچیک، من از چنگ اجل در رفتم. همیشه گفتند، وقتی شرایط وانفسا آدمیزاد رو احاطه می‌کنه بهترین کار اینه که خودتو به دست جریان بسپری، درست مثل من.»
فرشته مرگ گفت: «شما آدم‌ها باید بدونید من همیشه و همیشه دور و بر شماها می‌چرخم. منتظر وعده صادق هستم. وقتش که برسه بالاخره باید بدنامی اتفاقای تلخ به یکی بچسبه، کی بهتر از اجل؟! تو واقعا فکر می‌کنی می‌تونی از من ببری؟! قراری که باید واقع بشه، میشه. با بردن یا باختن تو» جهانگیر به سمت خانه‌باغ حرکت کرد.
احساس می‌کرد وجودش زیر بار یک دوگانگی از ترس و شعف در حال له شدن است، رو به فرشته مرگ گفت: «یه حس عجیبی دارم. هم ترس باعث شده دل و روده‌ام بهم بریزه، هم شوق دارم که تمام توان خودم رو بذارم پای آخرین حکم زندگیم و سر بودن یا نبودن بازی کنم. تف تو روح این زندگی که این قدر غیرقابل پیش‌بینیه. یه حس عجیب دیگه هم دارم. دلم می‌خواد چندتا سوال بپرسم. انگار نماینده تمام آدم‌هایی هستم که شانس نداشتند زندگی‌شون در ملاقات با مرگ اینقدر تراژیک تموم بشه. بپرسم؟»
فرشته مرگ پاسخ داد: «فکر نکن نمی‌فهمم که به دنبال دور زدن منی. رهایی و اسارتت دست منه تا واسطه‌ی مرگ و زندگیت باشم. بپرس.»
جهانگیر سعی در حفظ آرامش تصنعی ظاهر خود داشت و میترسید تا با مرگ چشم در چشم شود.
«تو چرا شنل سیاه یا یک چیزی شبیه داس نداری!؟ چی میشه که بعضیا تورو می‌بینن و بعضیا نه؟!»
فرشته مرگ گفت: «شنیدی میگن راه‌های رسیدن به خدا به تعداد آدم‌هاست؟! راه‌های بازگشت به سوی خدا هم برای هر آدمی متفاوت از دیگری رقم می‌خوره. آدم‌ها باید حواس‌شون باشه، صعود از پایین‌ترین نقطه شروع میشه و سقوط‌شون دقیقا زمانی رقم می‌خوره که فکر می‌کنن در اوج هستند و در بالاترین نقطه.»
بعد ادامه داد: «آدم‌ها یه جایی، بعد از دو یا سه یا چهار دهه که از زندگی‌شون می‌گذره انگاری به یه شوکی احتیاج دارن تا احیا بشن. این شوک بی‌برو برگرد سر راه همه قرار می‌گیره. یه موقع با روابط و آدم‌های تازه‌ای که وارد زندگی میشن، یه موقع با اتفاقات روزمره. به ذکاوت‌شون بر می‌گرده که روی هوا فرصت تغییر رو بقاپَن.» جهانگیر گفت: «آدم اگر عبرت‌گیر باشه، حتی عزرائیل… نه… ببخشید؛ فرشته مرگ هم می‌تونه بهش فرصت دوباره زندگی کردن رو یادآوری کنه.»
فرشته مرگ در جواب گفت: «پس درباره بعضی آدم‌ها که نمی‌فهمند زندگی چیه و به جای لذت بردن از فرصت زندگی دنبال تکاپو سر هیچ و پوچ هستند بهتره بگیم، زنده باد مرگ مرده باد زندگی تا مثل تو سرشون به سنگ بخوره.»
***
جهانگیر روبروی فرشته مرگ نشسته بود. پنج ورق در دست خودش داشت و پنج ورق به رقیبش داده بود. با نگاهی کیفور به خال‌هایی که شانش به چنگ آوردنشان را پیدا کرده بود، تا آمد زیر لب کلامی بگوید که کدام‌ ورق را بسوزاند و حذف کند، فرشته مرگ پیش‌دستی کرد و گفت: «خوشحالم که میبینم خال مورد علاقه‌ات توی چشمات شعف رو زنده کرده. می‌دونستی که شاه خاج نماد اسکندر مقدونیه؟! … یکی از لک و پیس‌های صورت من، مرگ آدم‌هایی مثل اونه که یا گشورگشایی‌های بزرگ یا جنایت‌های بزرگ رو رقم زدند و بعد مردند. همون‌جوری که سرباز خاج نماد عشق لانسلوت به گوینیر که در افسانه‌ها از رشادت‌ها و سلحشوری‌هاش داستان‌ها گفته شده. خلاصه که جهانگیرخان فرخی! خال جذابی رو دوست داشتی.»
جهانگیر خودش را از تنگ و تا نینداخت و گفت: «خب آدم‌های حرفه‌ای همیشه به دنبال بهترین‌ها هستند. می‌دونی؟! تا قبل از دیدار با تو، فکر می‌کردم هیچ حسرتی توی زندگی ندارم. توی همین چند ساعت کلی از باورهام از خودم فرو ریخته و الان دارم زیر آوارش دست و پای بی‌نتیجه می‌زنم.»
بعد همان‌طور که لب پایینی‌اش متاثر از بغضی کودکانه می‌لرزید ادامه داد: « هرچی بیشتر بهت نگاه میکنم، بیشتر فیلم زندگی مو میبینم. حتی دوران نوزادی که هیچ خاطره ای ازش ندارم. تو شبیه آینه ی قَدّی هستی جلوی من که منو یاد خودم دادی. بیا و از امتیاز فرشته بودنت و حدسِ آینده سواستفاده نکن. منو نخون و رودست بهم نزن. بذار ببینم در آخرین حکم زندگیم واقعا چند مرده حلاجم؟! بذار ببینم چهل سال حرص خوردن و خرد شدن اعصابم پای این بازی، بددهنی‌هام و رنجوندن آدم‌ها، ارزشش رو داشت؟! من بهای چیرو با عمرم دادم؟!»
فرشته مرگ، دیگر آن لبخند را روی صورت خود نداشت و با نگاهی پدرمنشانه به جهانگیر خیره بود.
«می‌دونی از چی دلم می‌سوزه؟! از اینکه در اوج استیصال به سخیف بودن کارهای خودت اقرار کردی. نشونی از غرور همیشگی در حرفات نبود. حیف که دیر این اتفاق افتاد و اجرای حکم عقب نمی‌افته. باشه باهات بازی می‌کنم، در عین حال که حواسم هست، بعد از اینکه این انزوا به اخر رسید مسافر کجا خواهی بود؟!»

حالا جهانگیر، رها از قید سراب انباشته‌هایش، احساس سبکی میکرد. «حکم، خاج»

***
ساعت شش صبح بود. گیتی از اتاق خواب بیرون آمد و در حالی‌که داشت موهایش را دم‌اسبی می‌بست و مرتب می‌کرد، جهانگیر را دید که روی مبل تک‌نفره داخل نشیمن خوابش برده و قاب خوشنویسی بالای میز عکس‌های خانوادگی روی پای او قرار دارد.
سر جهانگیر دولا مانده و چشم‌هایش بسته بود.
گیتی چراغ خواب دیوارکوب را که از شب گذشته روشن مانده بود خاموش و جهانگیر را صدا کرد.
«جهان! جهان چرا اینجا خوابیدی؟!»
گیتی جوابی نشنید، داشت نگران می‌شد، چراکه سابقه نداشته جهانگیر خواب سنگینی داشته باشد.
گوشی همراه او را که کنار پایه مبل افتاده بود، برداشت و متوجه هشت تماس ناموفق از طرف مراد شد. برایش شک‌برانگیز بود که مراد چهار پیام کوتاه نیز ارسال کرده بود.

«سلام آقا! خدا شاهده من چند بار باهاتون تماس گرفتم، جواب ندادین.»

«سلام آقا! بی‌بی استخاره کرد، سوره نحل اومد آیه ۳۲»

«آقا! بی‌بی میگه براتون صدقه گذاشته»

«آقا! دلشوره داریم براتون. مراقب خودتون باشید.»

گیتی از نگرانی و حس تنها بودن، اشک‌ در چشم‌هایش جمع شده بود.
صورتش را آرام به جهانگیر نزدیک کرد تا از نفس کشیدنش مطمئن شود.
به محض آنکه بدن او را لمس کرد، دست چپ جهانگیر بی‌اختیار از روی دسته مبل آویزان شد…

فرشته مرگ تنها نظاره‌گر احوالات گیتی در بهت تنهایی بود.

پایان
مهرماه 1403

 

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید