نام داستان: گنجشکهای رمیدهی درخت توت
نویسنده: فرزانه علیدوست
رده سنی: +16
تهران (سال ۱۳۸۹شمسی)
صدای کوبش پاشنهی کفشهای چرم سیاهش روی پارکت چوبی، میان فضای دفتر پیچید. درِ دفتر را طوری محکم پشت سرش بست که شیشهی سرتاسری مشرف به آسمان رعشه گرفت. هیکل چهارشانهاش انگار اسیر سرمای چارچار¹ شده باشد میلرزید، اما برعکسْ سرش در کورهی تب میسوخت. دستها را درون جیبهای بغل شلوار فاستونی اسیر کرد و طبق عادت خود را جلو دیوار شیشهای اتاق رساند تا از بالای آسمانخراش به زیر پا نگاه بیندازد. این نگاه به او آرامش میبخشید. از التهاب درونش کم میکرد. میتوانست روی هر ذرهای که باعث سیاهی دلش میشد پا بگذارد تا یکی یکی مثل سوسکهای چندش فاضلاب بترکند.
_ بفرمایید آقا!
به عقب برگشت. منشی بشقاب چینی به دست، لیوان کریستال پر از آب درونش را به او تعارف میکرد. نفس حبس شده میان دالان شُشها را از بینی فراری داد. با آزاد کردن یک دست، لیوان را برداشت. آب را لاجرعه سرکشید و دوباره روی بشقابی که هنوز روبهرویش منتظر نگه داشته شده بود برگرداند. نگاه متفکرش را به مرد جوان دوخت. مردْ در سکوت، انگار که منتظر فوران آتشفشان باشد، چشمان گشاد شده را به لبهای باریک و خیس رئیس دوخته بود.
سمت پنجره برگشت. برافروختگی چهرهاش را شیشههای دودی رفلکس به وضوح نمایان نمیکرد، اما خط تهریش مرتب، خشم چشمان قهوهای و حتی برآمدگی شکمش را تقریبا خوب نمایش میداد. دست دیگرش را هم رها کرد و سمت یقهی دیپلمات خود برد تا گردنش را که انگار زیر فشار یک خم حریف نفسش بند آمده بود، از شرّ دکمه رها کند. هوای مسمومی که میرفت نفسش را تنگ کند، آمیخته با خشم درون به بیرون پرتاب کرد.
_ امروز هم نشد کاری از پیش ببریم. آخرش اون تولایی از خدا بیخبر اونقدر بیخ گوش نمایندهها از قطع درختا و محیط زیست میخونه تا بالاخره صدای همه رو در بیاره. میدونی اگه بشه اون قسمت از جنگلای شمال رو ویلاسازی کرد، چقدر سود توش خوابیده؟ البته اگه تولایی چوب تو سوراخ محیط زیست نکنه.
چشمها را ریز کرد و به دور دست خیره شد؛ همانجا که انگار افق روشن رویاهایش بود.
_ حتی میشه تو روزنامهها محلیا رو با وعدهی ایجاد اشتغال راضی کرد، اونوقت… .
_ آقا، خون خودتونو کثیف نکنید. انشالله یه فرصت دیگه.
به سرعت سمت جوان برگشت. دستها را به دو طرف گشود و انگار که میخواست فریاد تظلم خواهیاش را به گوش دنیا برساند، فریاد زد.
_ کدوم فرصت؟ الان چند باره که تا اسم ویلاسازی میاریم تولایی آه و واویلا راه میندازه. نمیذاره که بشه. منم میتونستم برم بعضیا رو بخرم که جیکشون موقع ساختوساز در نیاد، نخواستم مثل بقیه بشم که وقت ثمر دادن زحمتا، اونا که وجدان درد میگیرن میرن آتیش به خرمنشون میزنن.
از صدای فریاد شریعتی شانههای مرد جوان بالا پرید و لیوان درون بشقاب بیقرار شد. یأس، رمق صدایش را کشیده بود وقتی نجوا کرد:
_ یه چیزی این وسط درست نیست. اگه نتونم کاری بکنم دیگه کسی تره هم برام خورد نمیکنه. کلی روم حساب باز کردن.
منشی حتی با تیز کردن گوشهایش هم نتوانست به خوبی زمزمهی نامفهوم رئیس را بشنود. کمی این پا و آن پا کرد و وقتی حضور خود را زائد دید، با اجازهای گفت و آرام از اتاق خارج شد.
صدای بیقرار گوشی همراه باعث شد، کفشها از حرکت ننووار باز بایستند. پلکها روی خیرگی مردمکهای سرگردان بسته و افکار موهوم به پسِ ذهن پرتاب شد. پشت میز کار و روی صندلی چرم سیاه آرام گرفت و تلفن را جواب داد.
_ الو… وصل کنید… .
آنی گره از پیشانی باز و سکوت کرد تا شنیدن صدای حریرگونهی مادر، جان ملتهبش را نوازش کند. لطافت سلام مادر، بوی گلپونههای سجادهاش را درون مشامش زنده کرد.
_ عرض ارادت حاج خانوم. چه عجب یادی از ما کردی!
و خندید. به خود عادت داده بود مادر کعبه ندیده را حاجیه خانم بخواند و مادر همیشه از این کار رنجیده بود. این کلمه برای جثهی پیر و رنجور والدینش وزنی داشت که حاضر به تحملش نبودند.
_ میدونم مادرم، میدونم. ولی برای شما و آقاجون این لفظ برازندهتره. جانم، امر.
بند ابروانش دوباره در هم گره خورد.
_ کِی اینطور شده… ؟ الان خودمو میرسونم… چشم، چشم، الان میام.
و تلفن را قطع کرد.
ماشین را جلوی مغازهی کوچک پارچه فروشی قدیمی که با توپهای نخی، چیت و ساتنی که بیشتر به درد درست کردن دمکن و لوازم دم دستی میخورد، پارک کرد. پیاده شد و نگاهی به دوروبر انداخت. همیشه باید برای آمدن میان خیابانهای پر پیچ وخم شوش جانب احتیاط را رعایت میکرد. گمنام میآمد و بینشان بر میگشت. کاری که پدر از او خواسته بود. میان مردمی که بهدور از تکلف و تجمل از خروسخوان تا بوق سگ برای لقمهای نان سگدو میزنند، توجه به اعتبار و منزلت دیگران جای نان شب را نمیگیرد؛ فقط دیدن ظواهر چشم کور کن، نگاه کنجکاوشان را پشت سر میدواند.
۱
دزدگیر را زد و عینک آفتابی بزرگی که به چشم زده بود را روی بینی جابهجا کرد. به بزاز سپرد هوای پژو نوک مدادیاش را در برابر خط و خش کشیدن بچههای شر محل داشته باشد و بعد راه خانهی پدری را پیش گرفت.
روی سینهاش احساس سنگینی میکرد؛ درست مثل وزنهای که انگار به پاها یا اصلا تمام وجودش آویزان بود. راه رفتن میان کوچه پس کوچههای شوش، همیشه باعث عفونت زخم کهنه میشد. زخمی جا مانده از خاطراتی دور که مثل یک بیماری مزمن، روحش را ذرهذره میفرسود. از دیدن دیوارهای سیمانی مبتلا به بَرَص² و کوچههای باریک و پیچدر پیچ نفسش تنگ میشد. باورش سخت بود که روزی این خانههای فرسوده بوی نویی داده باشند.
دو پسربچهی حدود یازده ساله، وسط کوچهی باریک چمبره زده و طوری به دو تیلهی زرد و آبی خیره شده بودند که انگار قصد شکافتن هستهشان را داشتند. لباسهایشان خاکی و به خاطر زانو زدن روی سیمان زبر کف کوچه، سر زانوهایشان سوراخ شده بود. بعضی زنان انگار هیچوقت قرار نبود به غیر از زنبیل پلاستیکی، وسیلهی مدرن دیگری مثل گاری دستی همراه داشته باشند. هنوز صدای لقّی چرخ گاریچیها میان بازار شنیده میشد. قدمها را تندتر کرد. بالاخره مقابل در آهنی زنگزدهی خانهی پدری ایستاد. دست مشت شدهاش را سمت زنگ برد و با آزاد کردن انگشت سبابه کار فشردن کلید را برای خود راحت کرد.
_ کیه؟
لبخند زد؛ اما جوابی به صدای لرزان مادر نداد. قرار نبود همسایهها هویتش را بشناسند. طولی نکشید که لنگههای در با سروصدا و لرزش از هم جدا و قامت خمیدهی مادر میان آن ظاهر شد. ریشهی سپید شدهی موهای حنا زدهاش نشان میداد از دو ماه پیش که وخامت بیماری شوهرش بیشتر شده، دل و دماغ حنا زدن نداشته است.
_ سلام… .
و کلمهی مادر را با حسرت قورت داد.
_ سلام عزیز مادر. بیا تو، بیا تو.
پسر با پا گذاشتن درون حیاط، بر پیشانی مادر بوسه زد.
_ آقاجون چِش شده؟
پیرزن دست پسر را گرفت تا عصای تن رنجورش شود و به پاهای ناتوانش قوت ببخشد؛ با این وجود، زورش به سستی قدمهایش نرسید. باید از حیاط محقر هشت متری میگذشتند تا به اتاق پدر برسند. غیر از شیر آب ته حیاط، چند گلدان شمعدانی و حسن یوسف و راهپلهی آهنی پر شیبی که به پشت بام میرسید، چیز دیگری در حیاط دیده نمیشد.
گوشهی اتاق دوازده متری، روی رختخواب پنبهای رنگ و رو رفته، پیرمردی ضعیف خوابیده بود که با تنفس پر ناله و حرکت تند قفسهی سینه برای بلعیدن دردناک هوا تقلا میکرد.
فرهاد نگاه غمگینش را از پدر سمت مادر کشید.
_ مادرِ من، صد بار گفتم بذارید یه پرستار براتون بگیرم. آخه با این لجبازیا به کجا میخواید برسید؟ اگه نداشتم، میگفتم ندارم، اما حالا که خدا رو شکر امکاناتش هست، چرا دریغ کنم؟
مادر سری تکان داد و به دنبال گذاشتن انگشت روی بینی، صدای هیس آرامش شنیده شد. پلکهای افتادهاش کمی از درشتی چشمها میکاست، اما اندوهی که از چشمان زن میچکید را نمیتوانست پنهان کند.
_ ببین قفسهی سینش چطور بالا پایین میشه؟ برا یه چیکه هوا داره زور میزنه. تو رو خدا یه کاری کن!
_ صد بار گفتم بذار شما رو از این محلهی کوفتی ببرم بیرون. اینطوری راحتتر میتونستم هواتونو داشته باشم. اگه آقا جون عارش… .
سر را پایین انداخت و لب فرو بست.
_ میریم بالاخره، میریم. اگه خدا بخواد دیگه چیزی نمونده.
فرهاد پوفی کشید. غیضش را کلافه به انگشتها تزریق کرد و به جان موهای جوگندمیاش انداخت. بعد همینطور که گوشی را برای گرفتن شمارهی اورژانس پیش رو میگرفت، دلخور گفت:
_ دور از جون مادر، خدا نکنه.
و راهش را سمت حیاط کج کرد.
_ الو اورژانس! یه مریض داریم… تنگی نفس داره… .
وقتی به اتاق برگشت، مادر چادر را آماده کنار خود گذاشته و بالای سر همسر منتظر نشسته بود. زمان زیادی از جدا شدن سفرهی فرهاد از سفرهی فقیرانهی پدرش میگذشت. شاید باید میماند. باید میجنگید. مثل پدر، مثل همیشه… .
▫️▫️▫️
روستای آقا ده ( سال ۱۳۵۰ شمسی)
کشکش دمپایی پلاستیکی، ذرات خاک را از زمین کنده و در هوا به رقص درآورده بود. روی زانوی زیرشلوار راهراه نخیاش، سوراخی به اندازهی دو ریالی دهان باز کرده و دستهایش از خوردن گوشت کباب، دودهای و چرب شده بود. به خاطر سرعت قدمها لبههای پاچهی شلوار دیوانهوار به اطراف پیچوتاب میخورد.
میان چشم چراندنها از دور زنی با قد متوسط دید که مسیر قدمهای تندش به خانهشان میرسید. ستاره باران شب چادر زن میگفت که لیلای محمد است. باید در فرصت مناسب به او اخطار میداد که با خفت گرفتن چادر، کمر باریکش را نمایش ندهد؛ اما زمانْ مناسبِ دلخور کردنش نبود.
سرعتش را بیشتر کرد. با دو خود را به او رساند و با نیش تا بناگوش باز شده به او سلام کرد.
_ سلام ننه. اغور بخیر. جایی رفته بودی؟
مادر گردنش را سمت او چرخاند و با چشمهای درشت قهوهای مغبوض…
۲
سر تا پای چرک پسر را ورانداز کرد.
_ سلامو… این چه ریختیه؟ باز که همه هیکلتو با خاک یکی کردی؟ نمیگی این ننهی دربهدر چقد باید رخ چرکای تو رو بسابونه؟
فرهاد اخمی نمایشی روی پیشانی پهنش نشاند که با ته خندهی روی صورتش ظاهر نافرمی برای او ساخته بود.
_ غرغر نکن دیگه ننه. امروز با گودرز رفته بودیم گنجیشک بزنیم، اون هم با تیرکمون.
کف دست را با لذت و دایره وار روی شکمش مالید.
_ آخ ننه، یه دلی از عزا درآوردیم، اگه بدونی! لباسام برا همینه خاکیه، تو نمیخواد دس بزنی، خودم میشورم.
با نزدیک شدن به خانه، صدای گنجشکهایی که میان شاخوبرگ درخت توتِ مقابل دیوار، ولوله به پا کرده بودند نزدیک و نزدیکتر میشد. فرهاد خم شد؛ سنگریزهای از روی زمین برداشت و به طرف درخت پرتاب کرد. سنگ به دیوار کاهگلی خورد. تکهای کاهگل کنده شد و روی زمین افتاد. اما همان ضربهی اشتباه، صدای بال زدن گنجشکهای وحشتزده را به هوا بلند کرد.
_ ذلیل نشی. چیکارشون داری زبون بسهها رو. تو آتیش نسوزون، نمیخواد برا من کار کنی.
کلیدی از جیب پیراهنش بیرون کشید و سمت فرهاد گرفت.
_ این کلیدو بگیر، برو قفل در رو باز کن.
پسر با گرفتن کلید به طرف در چوبی خانه پا تند کرد. از پشت سر که نگاه میکردی، گوشهای آینه خاوریاش در دو طرف سر کچلش بیشتر خودنمایی میکرد.
_ عه، در بازه ننه. فکر کنم آقام اومده.
و وارد خانه شد. چهرهی در هم لیلا از هم باز شد. با شوق قدم تند کرد تا زودتر به خانه برسد. به محض ورود به حیاط، فرهاد را کنار چاه در حال بیرون کشیدن دلو آب دید. دیگر از لباسهایی که قبل رفتن شسته و روی بند انداخته بود آب نمیچکید، اما رد خیسی هنوز روی خشتهای کف زمین باقی بود. زیر پای شاخههای توت سرک کشیده درون حیاط، خالکوبِ فضلهی گنجشکها دیده میشد. آفتی که اگر خرمن لباسها را آلوده میکرد کار شستن را باید از سر میگرفت.
همانطور که برای خوشآمدگویی سمت اتاق میرفت، بو کشید. لبخندش دندان نما شد. دیزی پنهان شده لای خاک ذغالهای روشن جا افتاده بود. فرهاد که از شستن پاها فارغ شد، پشت سر لیلا و با قدمهای سست به طرف اتاق رفت. دمپایی را از پا درآورد و با دودلی اعلام حضور کرد.
_ س… سلام آقا جون.
محمد کنار سماور ذغالی نشسته و خود را به نوشیدن چای مهمان کرده بود. بیتوجه به سلام فرهاد، طلبکار پرسید:
_ امروز چرا نیومدی سر زمین؟
_ با گودرز رفته بودن گنجیشک بگیرن. این یه روزو بهش سخت نگیر.
محمد نگاه دلخورش را به لیلا دوخت که از پستو بیرون میامد. چادر و بقچهاش را برده بود تا درون پستو بگذارد. بوی تمیزی تنش بینی محمد را قلقلک میداد. کنار همهی خوبیها، زنش یک عیب داشت. محمد معتقد بود، برای مرد ساختن از فرهاد، لیلا حکایت همان حصاری را داشت که قرار بود اسب از روی آن بپرد. آنقدر بالا بود که توان پریدن را از اسب میگرفت و او و سوارش را با هم زمین میزد.
_ شد من یه بار با این بچه حرف بزنم، تو دخالت نکنی؟ آره… بذار بره ولگردی. دیگه کاریش ندارم. کار تموم شد. اینقدر بره تا جونش دراد.
لیلا که داشت برای آوردن سفره از اتاق بیرون میرفت، روی پاشنهی در از حرکت ایستاد. برگشت و با تغیر پرسید:
_ یعنی چی؟
محمد پوزخند زد و همانطور که زیر چشمی فرهاد را میپایید که با دهان باز و خیره به پدر برای چمباتمه زدن به گوشهای میرفت، گفت:
_ دکتر امروز اومده بود پیشم.
و چای را سر کشید. لیلا با تردید کنار محمد نشست و پاچهی زیر شلوار گلگلی را که از زیر دامن بیرون زده بود، میان انگشتها مچاله کرد و مبهوت پرسید:
_ خِیره؟ چیکار داشت؟
_ برا همین قضیه که دولت ملاکا رو مجبور کرده زمیناشونو به کشاورزا ببخشن گفت. گفت میخواد چن تیکه از زمیناشو به هر کی میخواد ببخشه. یه تیکش هم به ما… اون تیکش هم که سهم خودشه بفروشه و بره فرنگ.
قند در دل لیلا آب شد. احساس کرد تا ملاک شدن چند قدم بیشتر فاصله ندارند. حتما زندگیشان زیرورو میشد.
_ خب… خب تو چی گفتی؟
محمد استکان خالی را درون نعلبکی گذاشت و بیخیال گفت:
_ هیچی، گفتم نه.
صدای نه گفتن همزمان لیلا و فرهاد در اتاق پیچید، اما فقط لیلا بود که جرات کرد بپرسد.
_ آخه چرا؟
_ این زمینا غصبیان. صاحاب زمین راضی نیس.
فرهاد بیقرار به خود تکانی داد و با منمن پرسید:
_ آ… آقا جون، م… مگه خو…خود دکتر نخواسته زمینو ببخشه؟ پس… حتما راضیه دیگه.
_ آخه بچه تو که حالیت نیس. اینا رو حکومت مجبور کرده بذلوبخشش کنن؛ وگرنه سی سال سیا این کار رو نمیکردن. وقتی طرف سالی خدا تومن از زمین درآمد داره، مگه عقلش کمه زمین دسته گلشو ببخشه.
_ ولی بابای گودرز گرفته که.
_ بابای گودرز شاید بخواد بیفته تو چاه، منم باید دنبالش برم؟
هر چه مادر و پسر دلیل آوردند، محمد نطقشان را کور کرد. وقتی اصرارها به جایی نرسید، لیلا رو گرداند. دلخور برای آوردن غذا به آشپزخانه رفت و نگاه محمد را
۳
دنبال خود کشاند.
چند روز گذشت. محمد حاضر نمیشد با تصور غصبی بودن زمینها، برای هیچ کشاورزی کار کند. چوپانی هم کفاف اموراتشان را نمیداد. بالاخره مجبور شد برای پیدا کردن کار راهی شهر شود.
فرهاد در غیاب پدر چارهای نداشت جز کار کردن برای بهدست آوردن چندرغاز خرج روزانه؛ فرقی نداشت که نگهبانی شبانهی مزرعهای باشد یا چند روز متوالی چوپانی در دل صحرا.
بعد از سه هفته بیخبری، یکی از اهالی که به درد محمد مبتلا بود در برگشت از شهر، مقداری پول برای لیلا سوغات آورد. زن با شوق، اسکناسها را مثل شئی با ارزش میان انگشتان دست مخفی کرد و مشت را روی قلبش فشرد. اگر چه ناچیز اما همان هم مایهی دلگرمی بود. قرار نبود زندگی فقط بر مدار سیاهی بچرخد. روزها مادر میل خیال دست میگرفت و آرزوهای دور و دراز برای خود میبافت. پسر هم به شبهای دشت چشم میدوخت و ستارههای طالعش را یکییکی میشمرد.
بعد از گذشت دو ماه در خانه باز شد و مردی شبیه محمد که شانههای افتاده و چهرهی بیفروغش ناکامی را فریاد میزد، بار بقچه را روی زمین انداخت. پوست آفتاب سوختهی نشسته روی صورت استخوانیاش، نشان از گذران روزهای دشوار داشت. با دیدن حال و روز محمد، لیلا همانجا بالای سر تغار کشک خشکش زد. هر چه دلیل حال و روزش را جویا شد محمد طفره رفت. در نهایت با نطقی غرا سروته قضیه را هم آورد:
_ برا آدمای یالغوزی مثل من، پول درآوردن به قیمت هست و نیستمون تموم میشه. برای زنده موندن میون جنگلی که درختاش چن سروگردن از تو بالاترن، باید مث یه گیاه انگلی بپیچی دور تنهی یکی و خودتو بکشی بالا؛ البته کسی مث من که اهل قد کشیدن نیس، میون اینهمه زیر و رو کشیدنا همیشه در حد یه بوته یا علف باقی میمونه.
کلمات حناق شدند بیخ گلویش که ختم کلام گفت:
_ تا همینجا بدونی بسه.
در دل لیلا ولوله به پا شد. فکر اینکه حال و روز محمد در شهر چطور میتوانست باشد خواب راحت را از او گرفت، اما کاری جز صبر و رضا از او بر نمیآمد. نه میتوانست سد راه رفتنش شود و نه اگر میرفت، عذاب وجدان زجری که محمد متحمل میشد را میتوانست تحمل کند.
بعد از یک هفته، به جز محمد، لیلا هم آمادهی رفتن به شهر بود. اگر کاری از دستش بر نمیآمد لااقل میتوانست قوت قلبش باشد. کار کردن در تنهایی غربت برای هیچ مردی آسان نیست. اگر مرد میتوانست حریم امنی برای اهل خانه آماده کند، حتما آنها را با خود میبرد. محمد باوجود پرس و جوهایی که برای پیدا کردن خانه در شهر کرده بود و یافتههایش، صلاح نمیدید زن و فرزند را با خود همراه کند. فقط صدای زمخت یک گلوی باد کرده میتوانست حریف عزم جزم و چهرهی مصمم لیلا شود. با این وجود زمانی تسلیم خانواده شد که فرهاد هم به شوق رفتن به شهر با مادر همصدا شد. آنقدر گفتند و گفتند تا محمد دست تسلیم پیش رویشان بلند کرد. اما قبل از همراه کردن آنها با خود، برای پیدا کردن محل سکونت فرصت خواست.
▫️▫️▫️
_ همینجاس، نگهدار.
صدای محمد مثل فرد خاطی، آرام و نجوا گونه بود. رانندهی نیسان و لیلا برای انحراف مردمک چشم از منظرهی پیش رو، به مغزشان التماس میکردند. مرد تابی به سبیل چخماقیاش داد و زیر چشمی نگاه پر حرفش را گذرا به محمد انداخت. نمیشود راز غم مرد را مقابل همسر از اعماق قلبش بیرون کشید. مسلما از آن حجم سنگین، فقط استیصال پیشکش زن میشد. اما در نظر راننده عیار مرد به غرورش بود و با آسیب دیدن غرور، از قیمت و اعتبار او پیش خانوادهاش میکاست. بالاخره شعلهی ذهنی که در آتش سوالات بیپاسخ میسوخت را با گفتن لاالهالااله خاموش کرد.
شنیدن صدای باز شدن درِ سمت راننده باعث شد، لیلا هم به خود جرات بدهد تا دستگیرهی در را بگیرد. با تمأنینه در ماشین را باز کرد و بیمیل پیاده شد. شاید اگر مجبور نبود تا ابد همانجا مینشست. وقتی هر سه از ماشین پیاده شدند، محمد بلافاصله نگاه خود را به قسمت بارِ وانت دوخت تا اثر سیلی واقعیت به صورت پسر را بفهمد. فرهاد که از آن بالا نسبت به موقعیت اشراف بیشتری داشت، با دهانی باز و چشمانی از حدقه بیرون زده، مثل چوب خشکی در جای خود بیحرکت ایستاده بود و خاموشی ستارهی اقبالش را تماشا میکرد.
_ وسایلو کجا باید ببریم؟
با این حرف، راننده جمع را از انجماد بهت خارج کرد. دلش را نداشت جلو لیلا بپرسد آلونک شما کدام است.
محمد سمت گودال رفت و راننده هم به دنبالش. هر دو از فراز گودال بیسروته، بین آلونکهایی که مثل کپهی آشغال از زمین سر برآورده بودند چشم چرخاندند. یکی به دنبال تمثیلی از خانه و دیگری برای دیدن حقیقت عریان و دور از نقاب جهان انسانها؛ آرزوهای دفن شده و مترسک زندگی شهری.
محمد انگشت اشاره را به سمت یکی از خانهها نشانه گرفت.
۴
_ اوناها، اونجاس.
_ عجب.
راننده این را با افسوس گفت و سری تکان داد.
_ خیلیخب. بیا بریم.
راه کج کردند به طرف وانت. هر کدام مختصر وسیلهای برداشتند و با پایین رفتن از بیست_سی پله، خود را به کف گودال رساندند. با رسیدن به خانهها سمت آلونکی رفتند که در چوبی پر خطوخشی داشت. دیوار آلونک با حلبی بالا رفته و سقفش از ایرانیت بود. برای اینکه با هر باد و بورانی از جا کنده نشود، گل را ملات محکم ایستادن سقف کرده و در آخر با گذاشتن لاستیک و آجر روی ایرانیت، گذران زمستان آن سال را ایمن کرده بودند.
چند زن و کودک برای دیدن ساکنان جدید حلبی آباد از پناهگاه خود بیرون آمدند. محله مملو از روستاییانی بود که به خاطر نداشتن زمین یا امکان زراعت، دل به سراب شهر سپرده، اما سر از باتلاق زاغه نشینی درآورده بودند. به مدنیت شهر که نرسیده بودند بماند، زاغه نشینی شأن و شخصیت روستایی را هم از آنها ربوده بود.
زنانی که در ده هنر دستْ ستون زندگیشان میشد، دیگر جز کارِ خانه، جنجال با همسایهها بر سر تکه آشغالی برای سقف و کشیدن لنگ و پاچهی پسران شَرشان از زیر مشت و لگد بچههای دیگر کاری نداشتند. بعضی هم اگر شرایطش جور میشد، برای لقمه نانی بیشتر کلفتی خانههای اعیان را میکردند.
کودکان درون جوی فاضلابی که از نزدیکی خانهها روان بود، رودی زلال میدیدند. قایق کاغذی دستساز خود را درونش رها میکردند و شادمانه به دنبالش میدویدند. درصد خیلی کمی از آنها توانایی چند کلاس درس خواندن داشتند. در صورت سر به راه بودن به دنبال دست فروشی میرفتند در غیر این صورت، دزدی یا هر کار خلاف دیگری راحتترین راه کسب درآمد بود.
فرهاد، سماور ذغالی محبوب پدر را دستش داد. دور و اطراف را ورنداز کرد و پرسید:
_ بابا! این زمین چرا اینقد گوده؟
_ این زمینا رو قبلاً برای کورههای آجرپزی خاک برداری میکردن. برای همین دو_سه متری از سطح زمین پایینتره. وقتی کورهها بلااستفاده شدن، صاحاب زمین واسه آدمایی مثل ما که پول ندارن تو شهر خونه کرایه کنن، خونه میسازه و بهشون کرایه میده.
در صدای پدر هیچ نشانی از صلابت سابق دیده نمیشد. همراه بازدمی حسرت بار ادامه داد:
_ این زمین از بقیهی قسمتای شهر پایینتره تا اهالی اینجا بدونن کجای کارن. بدونن تو پستترین رتبه هستن؛ اونقدر پست که از دید همه پنهون بمونن. وقتی هم جلو چش کسی نباشی، طوری گرد فراموشی روت میشینه که نه تو ذهن و نه حتی تو نقشه، هیچ نشونی از تو باقی نمیمونه.
غم صدای پدر نیشتر به قلبش میزد. فرهاد درک میکرد که او کوچکترین تقصیری برای وضعیت به وجود آمده ندارد.
_ فرهاد! بیا پسر، فقط یه کارتن دیگه مونده.
راننده بود که فرهاد را صدا زد. به محض اینکه پسر با او همراه شد، سر را نزدیک گوشش برد و پچ زد:
_ هر چی دربارهی اینجا میخوای بدونیو بعداً هم از اهالی میتونی بفهمی. بیشتر از این جیگرشو آتیش نزن. تو نمیدونی الان چه آشوبی تو دلش به پاس.
فرهاد سری به تایید تکان داد. کنار نیسان که رسیدند، مرد آخرین کارتن را به او داد و با دست روی شانهاش ضربهی آرامی زد.
پسر همانطور که هراسان به خانه نزدیک میشد با خود فکر کرد:
_ نکنه شبی، نصفه شبی دیوار رو سرمون هوار بشه؟ آخه حلبی هم شد دیوار!
از بیرون میشد فهمید، اما با ورود به خانه مطمئن شد که چهار دیواری اتاق نه راه هوایی دارد و نه منفذی برای ورود نور. به خود برای آنهمه حماقت لعنت فرستاد. روی آن را نداشت به پدر بگوید که پشیمان شده و میخواهد عطای شهر را به لقایش ببخشد.
روزها از پی هم میگذشت، اما نه لیلا و نه فرهاد، هیچکدام نمیخواستند به شرایط سخت محیط جدید عادت کنند. لیلا درون آلونک کوچک خود کِز میکرد و تا مجبور نمیشد پا از آن بیرون نمیگذاشت. فرهاد اما به بهانهی همراهی پدر و برای به دست آوردن سکهای بیشتر از خانه بیرون میرفت تا از کابوسی که در آن گیر افتاده بود ساعاتی دور بماند.
▫️▫️▫️
تهران (سال ۱۳۸۹ خورشیدی)
آرام کنار دست مادر نشست و همانطور که به چهرهی دردآلود پدر خیره میشد، زمزمه کرد:
_ الان آمبولانس میاد. زیاد طول نمیکشه.
صدای آرام مخلوط با لرزش ناشی از ضعف پدر، نجوایی نامفهوم تولید کرد که برای شنیدنش باید گوش را تیز میکرد.
_ یه چیکه آب.
فرهاد پارچ کنار تشک پدر را از درون سینی گرد استیل برداشت و لیوان پلاستیکی را تا نیمه از آب پر کرد. دست زیر سر پدر گذاشت و لیوان را به لبهای خشک او چسباند. بغض گلویش را فشرد. از نظر او دو جور فقر وجود داشت. یکی ناخواسته و دیگری خودخواسته. پدرش در دستهی دوم قرار داشت. میتوانست راحتترین زندگی را برای او فراهم کند، طوری که ذرهای خاطره از نکبت زندگی در حلبیآباد درون ذهنش باقی نماند، اما در تصوراتش پدر خواهان زندگی فقیرانه بود. چند شعار نخ نما را سرلوحهی زندگی قرار داده بود که دیگر کسی تره هم برای آن خورد نمیکرد.
۵
مسیرشان خوشبختی بود، اما سر دو راهی که نفهمیدند کجا، هر کدام به طرفی رفتند و دیگری را متهم به اشتباه کردند. گاهی بحث میانشان آنقدر بالا میگرفت که حتی برگ برندهی لیلا هم برای فرهاد کارایی نداشت.
هنوز سر پدر روی بالش نرسیده، آوای بیجان یا حسین از میان حنجرهاش بیرون دوید.
_ دیر نکردن؟
_ نه مادر! الان میان. بذار آقاجون خوب بشه، میبرمتون خونم. فکر اینو نکن که کسی تو زحمت میفتهها. براتون پرستار میگیرم که زیر منت کسی نباشید.
_ هیسس، الان بابات میشنوه. تو فقط دعا کن خوب بشه، تا جون دارم… .
و بغض مثل راهزنی نفسش را به تاراج برد. اشک از گوشهی چشمش بیرون جهید و از میان چین و شکنهای صورتش به پایین راه باز کرد. فرهاد مستأصل نگاهی به پدر انداخت و از اتاق بیرون رفت.
صدای شیون آمبولانس میان هزارتوی کوچهها پیچید. نگاههای کنجکاو از ورای پنجرهی خانهها و شیشهی مغازهها، پشت سر آمبولانس روان شدند تا بفهمند کدام همسایه به فوریت پزشکی محتاج شده. سکوتی که ناگهان حاکم شد، معلوم کرد که به مقصد رسیده است. بعد از گشوده شدن در و ورود دو پرستار، انگار دیگر مادر و پسر صاحب محمد نبودند. معاینه که انجام شد خانه مکان امنی برای محمد تشخیص داده نشد و مقابل چشم همسایهها به بیمارستان منتقلش کردند.
تهران ( سال ۱۳۶۱ شمسی)
_ السلام علیکم و رحمةالله و برکاته.
با تمام شدن جملهی مکبّر، صدای صلوات جمعیت میان شبستان طنین انداخت. صحبتهای روحانی که تمام شد، میکروفون جلوی ضبط صوت گذاشته شد مبادا مردم با دور ماندن از سرودهای حماسی، لحظهای از یاد جبهه و جنگ غافل بمانند.
کسبه هر کدام پولی در صندوق مسجد میانداختند و بعد راه خروج را در پیش میگرفتند. فرهاد و ابراهیم کفشها را از جا کفشی بیرون کشیده، پوشیدند و به طرف درب مسجد به راه افتادند.
_ فرهاد!
شنیدن صدای آقای ضیایی صاحب حجرهی فرش فروشی سر بازار، مانع خروج آنها از مسجد شد. ابراهیم شوفر همانجا ایستاد. دست روی سینه گذاشت و ادای احترام کرد، اما فرهاد به طرف پیرمرد قدم تند کرد و به محض رسیدن با چهرهای گشاده به پیرمرد دست داد.
_ جونم حاجی؟
ضیایی سر را نزدیک صورت پسر جوان برد و زمزمه کرد:
_ میتونی عصر یه سر بیایی حجره؟
_ به دیده منت، شما امر کن.
_ پیر شی بابا. یه لیست بهت میدم با یخورده پول. خریدا رو که انجام دادی ببر پیش ابرام که قاطی بقیه هدایا با خودتون ببرید.
پسر دست روی چشم گذاشت.
_ خدا قبول کنه. به روی چشم.
پیرمرد سری تکان داد و دعای خیرش را بدرقهی راه او کرد.
فرهاد و ابراهیم به محض خروج از مسجد، برای گرفتن تاکسی پا درون خیابان گذاشتند. چهار_پنج دقیقهای طول کشید تا بعد از عبور بی توجه چند ماشین، بالاخره یک پیکان تاکسی نارنجی پیش پایشان ترمز کرد.
_ شوش؟
_ بیا بالا.
دو مرد جوان روی صندلی شاگرد، جیکتوجیک هم پچپچ میکردند. یک زن چادری هم پشت صندلی راننده مشغول بیرون آوردن کرایه از کیف پولش بود.
به محض سوار شدن دو مرد، تاکسی راه افتاد. فرهاد از بوی تیز بنزین لباس راننده که انگار او را عوض سوخت درون باک چپانده بودند، بینیاش چین خورد.
_ اولینبار که حاجی رو دیدی کی بود؟
پسر که صورت را سمت پنجره گرفته بود تا باد حال ملتهبش را التیام دهد جواب داد.
_ حاجی اولین بار جلو همین مسجد کفشاشو داد براش واکس زدم. از اون موقع تا حالا ده سالی میگذره. تو حین واکس زدن باهام حرف میزد و از خونوادم میپرسید. خدا خیرش بده. آدم نیس که، فرشتهی نجاتمه. باعث شد دست بابام تو شهرداری بند بشه.
کجخندی زد و با لحنی دمغ ادامه داد:
_ دمش گرم، ولی… نمیذارم اینطور بمونه. اگه بتونم حتما یه کاری بهتر از رفتگری برا بابام جور میکنم. با این حال تا آخر عمر غلامشم. از وقتی به شوش اسبابکشی کردیم، روزی نیس که مادرم براش دست به دعا نشه. داستان منم که خودت میدونی… .
ابراهیم لبخند زد.
_ آره بابا، ولی جون تو شانس آوردی از محبس حاجی کشیدمت بیرون.
و خندید.
_ تا کی میخواستی تو حجرش پا دویی کنی؟ من ازت یه راننده کار درست میسازم که بشی آقای خودت. بعدها میتونی یه ماشین کرایه کنی و روش کار کنی با ماهی خدا تومن.
فرهاد از هوایی که به صورتش میخورد دم عمیقی گرفت. دوباره در افق روزگار سیهفامش، ستارهی اقبال شروع به چشمک زدن کرد. دوباره در پیچ و خم هزار راه پیش پایش، جادهای دید منتهی به آبادی که بنیانش را در ذهن علم کرده بود با گنجشکهایی که میان شاخ و برگ باغهای پر ثمرش هیاهو میکردند. گنجشکها… روستا… .
نفس حبس شدهاش را رها کرد.
▫️▫️▫️
_ همینجا نگهدار.
راننده پا روی ترمز فشار داد. فرهاد قبل از پیاده شدن گفت:
_ آق ابرام! اگه با من امری نیس یکم خرید دارم، انجام بدم و برم خونه.
_ کار که نه، فقد شب که برا بار زدن خاور میایی مسجد، یدفه سفارشای حاجیرم بیار.
۶
_ پیاده میشی یا نه علافیم؟
فرهاد نگاه دلخورش را به آیینه دوخت که چشمان غضبناک راننده را قاب گرفته بود.
_ خیلی خب بابا!
و در حال پیاده شدن زمزمه کرد.
_ رو چِشَم.
تاکسی که راه افتاد، فرهاد مسیری بیهدف را در پیش گرفت. قدم زنان کوچه و خیابانها را گز میکرد و از هر کدام پلی میزد به گذشته. به لحظهی رهایی از جهنم حلبیآباد. به اشکی که لیلا میریخت و آخر نفهمید از غصه بود یا شادی؛ فقط مطمئن بود که اگر میتوانست، تمام کودکان محله را با خود میبرد. به بار عذاب وجدانی که پدرش عوض تمام کسانی که میتوانستند کاری بکنند و نمیکردند، برای خروج از محله به دوش میکشید. انگار گناه رنجی که مردم متحمل میشدند به گردن او بود. ولی برای فرهاد فقط خلاصی خودش از آن جهنم مهم بود… خود، پدر و مادرش.
پل بعدی به مسجد ختم شد و پسری که هر روز پشت به دیوار مسجد بساط واکسی پهن میکرد. به اخموتَخم نمازگزاران و گاهی نگاه رقتانگیزشان. روحانی که فقط بلد بود دست نوازش به سرش بکشد و دعایش کند. جنس صندلی که میپوشید به درد واکس زدن هم نمیخورد که سکهای عایدش کند. فقط کهنهای خیس دوای گرد روی صندل میشد که به روی خود نمیآورد. اما از کجا معلوم؟ شاید خدا دعایش را شنید که حاجی را سر راهش قرار داد. مشتری همیشگی بساط و گوش شنوای دردهایی که روی سینهاش سنگینی میکرد. مردم یکی دو ماه بیشتر پسرک واکسی را جلوی مسجد ندیدند، چون شد غلام سینه چاک حاجی که حرفش برای او حجت بود. حاجی هر کاری که از دستش بر میآمد برای خانوادهی فرهاد کرد. از پیدا کردن کار برای محمد، فرستادن فرهاد به کلاس شبانه تا زدن دار قالی برای لیلا و خلاصی آنها از زاغه نشینی. بعدها فهمید که حتی بعد از رفتن آنها، پیرمرد دست از سر حلبیآباد برنداشته و چند نفر دیگر را با خود برای کمک به مردم هم صدا کرده است.
پل آخر او را رساند به ابرام شوفر که سبیل کلفت، موی فر یا ظاهر رانندگان دیگر که به آن شناخته میشدند را نداشت. روی سر و صورتش یک دانه مو برای رضای خدا پیدا نمیشد. به عقیدهی فرهاد، عوض همهی اینها زبان چرب و نرمی داشت که مار را از سوراخ بیرون میکشید. گاهی سری به حجرهی فرش فروشی میزد و برای حاجی از سفر در جاده و رانندگی با خاور افسانهها میگفت. آنقدر گفتوگفت تا فرهاد بیستویک ساله قید همه را زد و به عشق جاده و رانندگی دل به کوه و کمر زد.
▫️▫️▫️
خورشید هنوز خواب بود که صدای ناهنجار چرخها و ترمز کامیون خواب پسر را طوری بیخواب کرد که میان حرص خوردنهای مادر که جگرگوشهاش صبحانه نخورده، لباس پوشید و به طرف در خانه دوید. تا دو لنگهی در را از هم سوا کرد، راننده میان چهارچوب در ظاهر شد.
_ زود باش، باس راه بیفتیم… .
و داد زد:
_ چاکر آق ممد.
محمد که تازه به چهارچوب در رسیده بود با تمأنینه خود را جلوی در خانه رساند و تا مادرْ سبد غذای تو راهی را به پسر بدهد و او را از زیر قرآن رد کند، با ابراهیم خوشوبش کرد.
▫️▫️▫️
موتور خاور هنهن کنان کامیون را به جلو حرکت میداد. صدای جواد یساری میان کابین حبس شده بود و اجازه نداشت از مرز پنجره به بیرون تجاوز کند. با وجود پارچهی متصل به جلوی خاور که نشان میداد حامل کمکهای مردمی برای جبهه است، حفظ ظاهر جز الزامات بود. ابراهیم زبان به کام چسبانده و چشم به روبهرو دوخته، به فکر چگونه گذراندن کسلکنندهترین تجربهی رانندگی در تمام طول عمرش بود، اما همه چیز با رسیدن به خوزستان دگرگون شد.
انگار برای میزان کارکرد خورشید هم حدود و مرز تعیین کرده باشند، به محض ورود به خوزستان دچار اضافهکاری شد. شرارههای خورشید باران شده بود تا به روزگار جنگزدهی خوزستان آتشی افزون ببارد. به گرمای بیرحم تیر، التهاب حاکم به فضای خوزستان علاوه شده و چهرهی راننده را خیس عرق کرده بود. ابراهیم ساعد را سمت صورتش برد و با کشیدن آستین روی صورت، عرق از چهره پاک کرد. هر چه به اهواز نزدیکتر میشدند، بیشتر باور میکردند که پا درون حریم جنگ گذاشتهاند. حضور کامیونهای نظامی، جیپ، خاورهای حامل کمکهای مردمی که به صورت کاروان یا تکوتوک در جاده دیده میشد، ترس و یقین را با هم به دل دو مرد تزریق میکرد.
▫️▫️▫️
فرهاد کاغذ را جلو چشمش گرفت و آدرس را یکبار دیگر خواند.
_ کیانپارس، ساحل کارون، چایخونه.
_ چایخونه؟ مطمئنی؟
_ والا اینجا اینطوری نوشته.
ابراهیم خمیازه کشان، پلکها را چندبار محکم به هم زد.
_ خیالی نیس. پرسونپرسون میریم ببینیم چی میشه.
بالاخره خاور با طی مسیری در طول جادهی ساحلی در فاصلهی چند ده متری از چایخانه توقف کرد. پانزده کامیون پشت سر هم به صف شده بودند تا به نوبت بارشان را خالی کنند. جلوی ساختمان پر از رفتوآمد بود. از آن مسافت تشخیص باری که از کامیون روبهروی در تخلیه میشد زیاد راحت نبود، اما به نظر میرسید برانکارد باشد.
۷
ابراهیم همانطور که با ابروان گره کرده حرکت عجولانهی مردم بین کامیون و رودخانه را زیر نظر گرفته بود، سوییچ را چرخاند. خاور بازدمش را به بیرون پرتاب کرد و موتور از تکوتا افتاد. راننده و شاگرد پیاده و به طرف در ورودی به راه افتادند. باید از کسی راه و چاه را میپرسیدند، اما همینکه نزدیکتر رسیدند در جا قدمهایشان خشکید.بار کامیون برانکاردهایی آغشته به خون بود که از جبهه برای شستشو آورده بودند. بعد از تخلیه همه را کنار رودخانه میبردند تا چند مرد داوطلب بلافاصله مشغول شستن آنها شوند.
_ برادرا نمیایید کمک؟
پسری حدود بیست_بیستویک ساله که بالای کامیون ایستاده بود این سوال را پرسید. چیزی شبیه لبخند روی چهرهی مبهوت ابراهیم نقش بست.
_ ما باید آقای عادلیانو ببینیم. از تهران تدارکات آوردیم.
پسر جوان لبخند زد.
_ خدا خیرتون بده.
و با شنیدن صدای صحبت مرد میانسالی که پیراهن کرم راهراه به تن داشت و تسبیح در دست میچرخاند، نگاهش را سمت او چرخاند.
_ حاجی! این آقایون با شما کار دارن.
مرد که موهای سفیدش سه_ چهار سانتی بالای پیشانی پسروی کرده بود و هیکل متوسطی داشت، با نگاهی موشکافانه به دنبال شناخت چهرهای آشنا صورتشان را کنکاش کرد؛ اما وقتی نتیجه ندید، نزدیک رفت و دستش را دراز کرد.
_ سلام، عادلیان هستم. در خدمتم.
ابراهیم دستش را فشرد و با حرکت سر به طرف خاور اشاره کرد.
_ سلام. کاویانیام، از تهران اومدیم.
_ خوش اومدید. اگه اشکالی نداره صبر کنید اول بار کامیونایی که از جبهه اومده رو تخلیه کنیم، بعد در خدمتتونم.
هر دو چشمی گفتند و خود را که بیکار دیدند، برای بیهوده نچرخیدن میان دست و پای بقیه پیشنهاد کمک دادند.
▫️▫️▫️
فرهاد با بیشترین سرعتی که میتوانست، دوان دوان خود را لب رودخانه رساند و هر چه درون دل و رودهاش بود را درون جاری آب ریخت. معدهاش که بار سبک کرد، نفس زنان مشتمشت آب به صورت پاشید.
وقتی دست ابراهیم روی شانهاش نشست، انگار که چاشنی نارنجکی را کشیده باشد بغضش منفجر شد و فغانش به هوا برخاست. ابراهیم شانهاش را فشرد.
_ بسه. پاشو زشته جلو اینا.
فرهاد که قادر به نگه داشتن سیلاب اشکش نبود، زور زد که فقط سوالش را مطرح کند.
_ آخه چرا خدا؟ چرااا؟
ابراهیم بهتر دید او را به حال خود رها کند. وقتی نتوانی با کلمات قلبی را تسکین دهی، بهتر است بگذاری اشک کار خود را بکند. چکهچکه روی صخرهی غم بچکد تا ذرهذره آن را در خود حل کند.
حال او هم بهتر از شاگردش نبود، اما فکر کرد، خالی کردن میدان مردانگیاش را زیر سوال خواهد برد. فرهاد حق داشت؛ برای دیدن و درک آن تصاویر باید جنم یا صفتی درون فرد زنده باشد که آن دو قادر به درکش نبودند.
_ حال دوستتون بهتره؟
ابراهیم با نگاهی مغموم به زنی خیره شد که پتههای چفیه را مثل روسری زیر گلو گره زده بود. لباس بسیجی به تن و پوتین به پا داشت. چهرهاش با وجود داشتن ظرافتهای زنانه، پر از صلابت بود.
_ اِی، بهتر میشه.
_ حق داره، اما کمکم درست میشه. نمیگم عادت میکنه، چون محاله. چون بعضی چیزا رو نباید بهش عادت کرد. اشتباهه. اگه عادی بشه، کمکم فراموش میکنه.
شانه بالا انداخت و ادامه داد:
_ ولی خب، قرار نیست یه دردو همیشه با خودمون حمل کنیم. بهتره باهاش کنار بیایم.
بعد به طرف زنانی که جلوی تشتهای پر از خون لباس میشستند اشاره کرد.
_ خیلی از خانمایی که اینجا لباس خونآلود رزمندهها رو میشورن، هنوز موقع شستن نمیتونن جلوی گریهشونو بگیرن… .
صدای نوحه و شیون به هوا برخاست و نگاه ابراهیم هم هراسان به همان سمت کشیده شد.
_ چی شده؟ برای چی نوحه میخونن؟
اشک در چشمان زن حلقه زد.
_ اونجا قسمتیه که لباس رزمندهها رو قبل شستن وارسی میکنن. حتما دوباره تیکهای از بدن شهیدی پیدا شده.
چیزی نمانده بود چشمان مرد از حدقه بیرون بزند.
_ تیکهی بدن؟
زن داشت جان میکند اشک نریزد اما حریف لرزش صدایش نشد.
_ آره. گاهی وقتا دست بریده، پای بریده، یه تیکه گوشت، جیگر یا روده قاطی لباسها پیدا میشه. بعد که تیکه ها جدا شدن، لباس میره برا شستشو.
به چهرهی مبهوت ابراهیم لبخند زد و ادامه داد:
_ فکر نکنید برای ما کار راحتیه. با هربار شستن میمیریمو زنده میشیم. مجبوریم ظاهر خودمونو حفظ کنیم، وگرنه کاری از پیش نمیره.
_ خب… خب بعد با این اعضا چیکار میکنید؟
_ چیکار میشه کرد؟ تو یه قسمت که قبلاً مشخص شده دفن میکنیم. کی دلش میاد تیکههای بدن فرزندی رو برا مادر منتظرش بفرسته؟ تازه، اکثرا قابل شناسایی هم نیستن.
ابراهیم تلوتلو خوران خود را به بیرون ساختمان رساند. نیاز به هوای آزاد داشت. بوی خون فضای تالار شستشو را آغشته کرده بود. روبهروی رودخانه نشست، اما ذهنش پشت دیوار چایخانه به دنبال سوالهای بیجواب، مثل روحی سرگردان پرسه میزد.
۸
پشت آن دیوارها زنانی با سخره گرفتن اوصاف مردی و مردانگی استقامت و بردباری پیشه کرده و شبانه روز در حال تکاپو بودند. گاهی میان مشت زدن به لباسهای خونین، فغان فرو خورده در سینه را اشک و مثل متانت نشسته بر چهره، آرام از گونههایشان جاری میکردند. گاهی هم با همان ظرافتی که لباس پسرکان بازیگوش خود را وصله میزدند، لبخند به لب پارگی لباسها را به هم میدوختند. شاید با همان تصور در دل خود صاحب شلوار را شماتت میکردند که برادرم کمی آرامتر، مبادا تن نازنینت آسیب ببیند.
وقتی به کمک سه مرد سبدهای لباس را به رختشورخانه میبرد، عادلیان چند زن را به او نشان داده بود که هیچکدام زمان شنیدن خبر شهادت پسر یا همسر خود حاضر به ترک چایخانه نشده بودند، چون برای آنها آماده کردن لوازم سربازان ارجحیت داشت.
▫️▫️▫️
فرهاد و ابراهیم سه روز آنجا ماندند. سعی کردند در آن سه روز، حتی شده ناچیز، کمک حال زنان و مردانی باشند که کارشان کم از رشادت رزمندگان نداشت. روزی که برای خداحافظی پیش عادلیان رفتند، مشخص شد انتخاب مسیر برگشت به عهدهی خودشان نخواهد بود.
_ اگه بشه میخوام برا یگانی که تو ایستگاه حسینیه³ مستقره لباس ببرید.
با شنیدن این حرف هر دو قالب تهی کردند. تا همانجا هم کلی خطر به جان خریده بودند. اگر چه در اهواز زندگی جریان داشت، اما روزی نبود که با پخش آژیر قرمز و در پی آن پیام هشدار از رادیو، ناقوس مرگ را برای مردم به صدا در نیاورده باشند. شنیدن صدای انفجار از دور و نزدیک، گوشت بر تن همه آب میکرد و قلبها را به تپش میانداخت. با این اوصاف، دل به جاده زدن و تن به قربانگاه بردن کاری دور از عقل به نظر میرسید.
_ راستش… اِ چی بگم؟
دست زیر چانه برد و خاراند.
_ شدنو که میشه… .
نگاه مستأصلش را به فرهاد دوخت که تصمیمگیری را با شانه بالا انداختن به خودش واگذار کرد. آهی کشید.
_ خب… کجا باید بریم؟
_ ایستگاه حسینیه. ۳۵ کیلومتری خرمشهر. خیالتون راحت باشه، اونجا دیگه امنه. بچههای سپاه اونجا مستقرن. تنها نیستید. یه کامیون هم همراتون میاد.
در تصوراتشان هر فعلی که از دهان عادلیان خارج میشد، معکوس بود. “خیالتان راحت نباشد، آنجا امن نیست و هیچکس هوای شما را نخواهد داشت.” با این وجود توان زمین زدن حرف حاجی را نداشتند. بالاخره با قبول مأموریت، چند بسیجی به کمکشان رفتند تا مقدمات سفر را آماده کنند.
فردای آن روز، خاورِ پر از لباس، پتو و ملحفهی تمیز، جلوی چایخانه آمادهی حرکت بود. ابراهیم پشت فرمان نشست. با تردید موتور را روشن کرد و پشت سر کامیون جلویی به راه افتاد.
هر دو طوری با چشمان وق زده جاده را رصد میکردند که گرمای هوا را پاک فراموش کرده بودند. بعید نبود که ناغافل موشک یا خمپارهای روی سرشان فرود بیاید. دست خودشان نبود. خاکریز، سنگر ویران و نفربرهای سوخته، مثل اجسادِ روی خاک مانده پیش چشمشان نفیر مرگ میکشیدند.
یک ساعت بعد، هر دو ماشین در ایستگاه حسینیه توقف کردند. صحرای محشری که دو مرد پیش چشم خود میدیدند در مقایسه با آنچه در خیال خود به تصویر کشیده بودند، تفاوتی از فرش تا عرش داشت. خاور در چند متری خیل سربازانی که هر کدام به طرفی میرفتند، توقف کرد. پیاده شدند. نسیم گرمی که به جسمشان نشست، مثل کولر آبی تن خیس عرقشان را خنک کرد. نگاهشان از میان غبار شناور در هوا میگذشت و اطراف را میکاوید. راننده کامیون همراه با جوانی که لباس سپاه به تن داشت و او را حاجی صدا میزدند، به آنها نزدیک شد.
_ سلام برادرا! خدا خیرتون بده. برادر احمدی گفت اولین باره این طرفا میایید.
لبخند کجوکولهای روی لب ابراهیم نشست.
_ ب، بله. اولین باره. کاری نکردیم که.
بعد صورتش را سمت جاده گرداند و پرسید:
_ این جاده همیشه این شکلی بوده؟ اینطوری که دمار از روزگار لاستیکا در میاد.
حاجی خندید.
_ نه برادر. تازه این روزای خوبشه. اون قسمتایی که دیدی خرابن عراقیا کلا نابود کرده بودن. مسیرْ پر آب و گِل بود، مث باتلاق. بچههای جهاد زحمت کشیدن تعمیرش کردن.
با شنیدن اسم عراق و اینکه روزی جاده تحت اشغال ارتش عراق بوده، چیزی نمانده بود قالب تهی کند. چشمان هراسانش را به بغل دستش دوخت که از حضور فرهاد خالی شده بود. یک لحظه حس کرد کاسهی زانوانش خالی شد. مثل مادری به دنبال طفل گمشدهاش، چشمان گردش را میان سربازانی گرداند که دور هم میلولیدند. مغز قفل شدهاش قادر به تشخیص تفاوت شکل و لباسشان نبود.
_ چند نفر از برادرا برا خالی کردن بارا بیایید… آ ماشالله.
ابراهیم با شنیدن دستور مردی که دیگر فهمیده بود فرمانده است، جهنمی گفت و به خود تکان داد تا برای باز کردن چفت و بست در بار، سمت خاور برود. در همین حین، فرهاد که ظاهراً متوجه تکاپوهایی اطراف خاور شده بود، دواندوان خود را به آن سمت رساند و برای دست به دست کردن بستهها به قسمت بار رفت.
۹
_ کجا رفته بودی؟
لبخند دندان نمایی روی صورت شاگرد نقش بست، اما جوابی که به دنبال لبخند به شوفر داد، اخمی ناشی از سوالی بی پاسخ، روی پیشانیاش نشاند.
_ بعداً میگم؛ تو راه برگشت.
بار تخلیه شد و به دعوت فرمانده، ناهار را مهمان سفرهی بیتکلف سربازها شدند. نان تنوری و آشی که دستپخت زنان چایخانه بود و رانندهی کامیون میان باقی تدارکات برایشان آورده بود.
بعدازظهر موقع برگشت، ابراهیم از راننده کامیون خواست که اگر خاور را پشت سرش ندید، بدون نگرانی به راهش ادامه دهد. ظاهراً روحیهی خود را بازیافته و هوس کرده بود به یکی_دوتا روستایی که درگیر جنگ شده بودند سری بزند. رانندهی کامیون با تردید و به ناچار قبول کرد، اما سفارش کرد که معطل نکنند و گول ظاهر آرام جاده را نخورند.
در فاصلهی سی_سیوپنج کیلومتری از پایگاه، تابلوی کجومعوج و زنگزدهی روستایی پیش چشمشان ظاهر شد. برای رسیدن به روستا باید دل به جادهی فرعی میزدند.
گر چه دور از عقل سلیم بود، اما کنجکاوی ابراهیم را ترغیب کرد که فرمان را سمت راست بچرخاند. یکی_دو کیلومتر از جاده را که طی کردند از دور سیاههای از یک روستا نمایان شد که هیچ اثری از حیات اطرافش دیده نمیشد. نخلهای اطرافش با سر بریده اما هنوز راست قامت به متجاوزان دهنکجی میکردند. تیربار و نفربرهای از کار افتاده، خاکریز و سنگرهایی که کیسههای شنش بعضی پاره و بعضی نامرتب در اطراف پراکنده شده و خانههایی که دیوارهایش یا فرو ریخته بودند یا ترکش بمب و خمپاره بر تن زخمیشان نشسته بود، همه به وقوع جنگ در گذشتهای نه چندان دور گواهی میداد.
خاورْ میان خرابهها توقف کرد. فرهاد هراسان به ابراهیم نگاه کرد و آب نداشتهی گلو را قورت داد؛ آنقدر سخت که حس کرد حلقش خراشیده شده است.
_ میخوای چیکار کنی؟
ابراهیم ترمز دستی را کشید و با قیافهای حق به جانب گفت:
_ معلوم نیس؟ میخوام پیاده شم.
_ که چی بشه؟ نریا! خطریه.
_ چته بابا؟ میبینی که پشه هم پر نمیزنه.
_ ابرام! جون من بیخیال شو. معلوم نیس پشت این خرابهها چه خبره؟
ابراهیم بیتفاوت در را باز کرد و پیاده شد. کمی از خاور فاصله گرفت و شروع به گشتزنی میان ویرانهها کرد. فرهاد با تردید از ماشین پیاده شد و دنبال راننده به راه افتاد. انگار روستا را جن زده باشد، سوت و کور و تهی از زندگی بود. کف اتاقها پر آجرهای فرو ریخته از دیوارهای خمپاره خورده و انباشته از وسایل خانه بود. ابراهیم به طرف وسایل میرفت؛ با پا لگدی آرام به گردهشان میزد و با نگاه بررسی میکرد. حیرت فرهاد وقتی بیشتر شد که ابراهیم خم شد؛ رادیویی را از روی زمین برداشت و در آغوش گرفت. رادیو، قابلمه، علأالدین، فرش یا هر چیزی که هنوز سالم و باارزش بود، به دست ابراهیم شکار میشد و سر از انبار خاور در میاورد.
_ اینا رو میخوای چیکار کنی؟
شوفر اخم در هم کشید و نوچی زد.
_ اینا که دیگه به درد کسی نمیخوره. حیفه تو این گرما و بین این آشغالا بپوسن. با خودمون میبریم.
فرهاد صمبکم همانجا ایستاد و به حرکات ابراهیم خیره شد. مردْ خسته از جستجوی زیاد، وقتی صدای جیغ مهرههای کمرش درامد، دلخور رو به فرهاد داد زد.
_ به جا اینکه اونجا وایسی قیافه ماتمزدهها رو به خودت بگیری، بیا کمک.
لبخند زد.
_ قول میدم نذارم سرت بیکلا بمونه.
فرهاد بین دو راهی چهکنم، قدم در بیراههی ابراهیم گذاشت. پشت سرش راه افتاد و هر چه چشمش را میگرفت از زمین بر میداشت. بالاخره با سیر شدن نگاه ابراهیم ختم جستجو اعلام شد. هر دو سوار شدند و به طرف اهواز راه افتادند.
_ حالا با این خرتوپرتا چطوری میخوای بری چایخونه؟ اگه پرسیدن اینا چیه، چی میگی؟
پوزخند زد.
_ حالا کی گفت میخوایم بریم اونجا؟ به شهر که رسیدیم زنگ میزنیم به حاج عادلیان. میگیم کار پیش اومده؛ بر میگردیم تِرون و تموم.
فرهاد شانه بالا انداخت و چمیدانمی زمزمه کرد.
شوفر همانطور که چشم به سرعت مستانهی ماشینها میان بزرگراه ورودی اهواز دوخته بود، ابرویی بالا انداخت و با لحنی طلبکار پرسید:
_ راسی، نگفتی چی میخواسی بگی؟
_ در مورد چی اوسا؟
_ گموگور شدنت میون سربازا.
گل از گل فرهاد شکفت. به خاطر نفرت از ریاضی، همان سالهای دبستان را به ضرب امتحان شهریور و تکماده قبول شده بود؛ اما فانتزی که از آیندهی ایدهآلش در ذهن میپروراند، بدجور او را درگیر حساب و کتاب کرده بود. برای هر کار و هر قدمی که خیال برداشتنش را داشت، دودوتا چهارتا میکرد. عواقب کار و سود و ضررش را میسنجید. بعد با کوچکترین احتمال موفقیت، آستین بالا میزد و دست به کار میشد.
_ آهااا، اونو میگی؟ اوووم، میخوام اگه شد برم رانندهی سپاه بشم.
چشمان ابراهیم گرد و انگشتانش به فرمان قفل شد. تلاش کرد هول شدنش باعث انحراف فرمان نشود.
۱۰
_ که اینطووور! چی خیال کردی بچه؟ فکر کردی الکیه؟
کمی مکث کرد و ادامه داد:
_ باشه بعداً حرف میزنیم.
و در یک سکوت اجباری چشم به مسیر پیش رو دوخت. این مسئله یک کلکل حسابی میطلبید. فرهاد هم دلخور از شنیدن لفظ بچه، زمان و مکان را مناسب بحث ندید و خود را به کرگوشی زد.
▫️▫️▫️
تهران ( سال ۱۳۸۹ شمسی)
ماشین را که داخل پارکینگ پارک کرد، فضای بستهاش پر شد از بوی دود اگزوز و بنزین. اگر به خاطر پدر و شوش نبود از شرّش خلاص میشد. همراه نفس عمیقش قطره بزاقی راه نای را گم کرد. اخمهای فرهاد در هم فرو رفت و به سرفه افتاد. با صورتی مچاله در ماشین را بست. نگاهش را متوجه سانتافهی مشکی کرد که ته پارکینگ پارک بود. سری تکان داد.
_ آقاجووون… آقا جووون.
و راهش را به طرف سالن کج کرد.
▫️▫️▫️
با شنیدن صدای باز شدن در سالن، شریفه سر را به آن سمت چرخاند. جلو در ورودی مردی را دید که حال نزارش کم از کولبرهایی که میان کوهوکمر چندین کیلو بار را روی گُردهی خود حمل میکنند نداشت. سلام بلند بالایی گفت و دوباره مشغول تاب دادن قاشق میان کاسه سالاد شیرازی شد.
_ شریفه! یه چایی برام بریز، یه کم دیگه باید برم.
زن قاشق را از کاسه درآورد و به لبهی کاسه زد تا چند تکهی ریز گوجه و خیار را به کاسه پس بدهد. قاشق را درون سینک انداخت. ظرف سالاد را از روی کابینت برداشت و سر میز، کنار بشقابها گذاشت.
_ آقا! ناهارتون آمادسا. براتون میکشمو با اجازتون میرم خونه دیگه.
_ اشتها ندارم.
_ نمیشه آقا. خانوم سفارش کردن حتما غذاتونو سر وقت بخورید.
فرهاد همزمان پلکها را روی هم فشار داد و چنگ در موها کشید.
_ کار دارم شریفه، باید برم بیمارستان.
با همان ضربهی آرامی که زن روی لپ تپل خود نواخت، لرزش خفیفی روی پوستش بوجود آمد.
_ خدا مرگم بده. چی شده آقا!
_ آقا جون بیمارستان بستریه. اومدم لباس عوض کنمو برم. تا میرم اتاقمو میام یه چایی بریز.
و راهش را سمت راه پلهای که به اتاقهای طبقه بالا منتهی میشد، کج کرد.
زندگی همسرش به هیچ یک از زنانی که میشناخت، نمیمانست. به اسم زیارت و جلسات تبلیغ بیشتر اوقات را در سفر به سر میبرد. برعکس مادر فرهاد که هنر، زمان و مهر و عطوفتش در خدمت خانواده بود. گذر هر لحظه و ثانیه بدون حضور محمد برایش امکانپذیر نبود. ایامی که جان کار کردن داشت، اگر ساعتی دیر به خانه میرفت، چهاردیواری خانه برای لیلا تنگ میشد و هر چند بیهوده، اما انگار جلوی در خانه منتظر ایستادن، فراقش را زودتر به وصال میرساند. همسر فرهاد لحظهای در خانه قرار نداشت. خدمت فریضه و لبّ مطلب کلامش در مجالس وعظ، فرمان اسلام برای فعالیت بیرون از خانهی زن، به شرط رضایت شوهر بود. وقتی با اعتراض فرهاد برای ناهمخوانی رفتار و گفتارش روبهرو میشد، نظریه میداد که شوهرش واقف به اهمیت وظیفهی او نیست و در این زمینه، اسلام به او اجازه تمرد از دستور همسر را داده است.
وقتی بیحواس پلهها را یکییکی پایین میرفت، با شنیدن صدای ظریف شریفه به خود آمد که چیزی شبیه خداحافظ گفت و در را پشت سر بست. حتی شریفه هم با تمام احتیاجش به کار، برای رفتن به خانه هولوولا داشت. وقتی همسر فرهاد به مسافرت میرفت، فرهاد جن میشد و شریفه بسمالله. نمیدانست زنک خودش محتاط است یا سفارشات بانو مبنی بر حضور شیطان میان دو نامحرم او را فراری میداد.
به طرف میز جلوی مبلها رفت و فنجان را برداشت؛ اما با خوردن اولین جرعهی یخ کردهای چای، اخمهایش در هم شد. فنجان به دست سمت آشپزخانه و به طرف اجاق گاز رفت. با وجود روشن بودن هواکش، آشپزخانه از ادغام بوها اشباع شده بود؛ اما هنوز هم میشد بوی شیرین فسنجان را از ترشی لیمو عمانی تشخیص داد. سری به قابلمههای جورواجور روی گاز زد. خورش فسنجان، قورمه سبزی و پلو. در قابلمهی پلو را بست و سمت میز ناهارخوری رفت. کاسهی سالاد را برداشت و درون یخچال ساید نزدیک ورودی آشپزخانه گذاشت. دوباره سمت گاز برگشت و از قوری یک فنجان چای دیگر برای خود ریخت. همینکه به نیت نشستن پشت میز، صندلی را عقب کشید، دست رضا قوطی کمپوت را پیش رویش گرفت. لبخند زد و دستش را میان غبار خاطرات، برای گرفتن قوطی دراز کرد.
گروهان پشتیبانی جبهه، ایستگاه حسینیه(سال ۱۳۶۵ شمسی)
«توجه، توجه. علامتی را که هماکنون میشنوید، آژیر قرمز است و معنی و… »
صدای آژیر در حال پخش از رادیو تهران نشان میداد، صدام دوباره هوس سلب آسایش پایتخت نشینان را کرده بود. انرژی مثبتی که از رسیدن گردان تازه نفس همدانی و شور و شعفشان میان گروهان ساطع میشد، توجه همه را از صدای آژیر گرفته و به خنده و شوخی سربازان داده بود. پسرانی که شاید سنشان به نوزدهسال هم قد نمیداد، چشمغرهی فرهاد را نصیب خود کرده بودند. فرهاد به سختی غضب نگاهش را از آنها گرفت و حوالهی زمین کرد.
۱۱
اینکه این بچهها با چه خوش خیالی دل به معرکهی خونین جنگ سپرده بودند یا چه خیال خامی در سر پر بادشان پرسه میزد که حاضر شده بودند مادران خود را داغدار تن نازکشان کنند، مالیخولیای ذهنش شده بود.
_ بیا بگیر اخوی، کمتر فک کن. یا خودش میاد یا نامهش.
صدای خندان رضا رشتهی افکارش را پاره کرد. در چشم به هم زدنی ذهنیاتش را پس زد و چشم به قوطی کمپوتی دوخت که مرد جوان روبهرویش گرفته بود.
_ دستت درد نکنه. خودت چی پس؟
_ خوشحال نباش. قراره با هم کلکشو بکَنیم.
و همزمان با نشستن روی تل خاک، دربازکن را از جیب درآورد و درون دست فرهاد گذاشت. پسر شروع به کلنجار رفتن با در قوطی کرد. وقتی در دندهدندهی کج و معوج شده را باز کرد، رضا یک لیوان به او داد.
_ بیا سهم منو بریز تو لیوان… راسی، کِی میخوای بری؟
فرهاد لیوان تا نیمه پر شده را به رضا برگرداند و بعد از سرکشیدن جرعهای از شربت کمپوت، با اخمی نمایشی گفت:
_ بذار بره پایین، بعد حرف کار رو پیش بکش.
نگاه متفکرش را به طرف جادهای دوخت که خاوری از میان گلولای چسبناکش، زور میزد لاستیکها را به جلو بکشد.
_ شاید تا یه ساعت دیگه. به محض رسیدن بلدوزرا راه میفتیم.
کار فرهاد آن روزها حساب و کتاب نداشت. از وقتی به استخدام موقت سپاه درآمده بود، هر کمکی از دستش بر میامد دریغ نمیکرد. از رانندگی خاور، جیپ و بلدوزر گرفته تا رفتن به خط و نشستن پشت تیربار. هر وقت هم که گذارش به تهران میرسید، حتما سری به قرارگاه میزد. مدتی بود که به خاطر انجام خدمات و تواناییهایش مورد توجه یکی از فرماندهان قرار گرفته بود. گاهی با او همراه میشد و در نقش راننده، او را به هر طرف که میخواست میبرد.
هوای خوزستان هیچوقت حال نرمالی نداشت. نه میشد کورهی سوزان خورشیدش را تحمل کرد که انگار به نیت داغ زدن مردم هیزم به آتشش میافزود و نه سرمایی که با عبور از گوشت و پوست، مثل سوزن به استخوان فرو میرفت و فغان صاحبش را در میاورد.
نوک بینی فرهاد از سرما قرمز و تر شده بود. خوشحال از اینکه کسی کنارش نیست و صدای فین فینش میان هیاهوی بلدوزر گم میشود، حواسش را به خاکریزی که در حال شکل گرفتن بود داد؛ فقط گاهی تکه پارچهی چرک کنار دستش را به جان دماغش میانداخت و از خجالتش در میآمد.
زمین که از باران شب پیش گلآلود شده بود سرعت پیشبرد کارها را کمی سخت میکرد. باید تا دو سه روز آینده خاکریز و سنگرها را آماده میکردند. بالاییها که نم پس نمیدادند اما فرستادن نیرو و مهمات خبر از وقوع عملیاتی در آیندهی نزدیک میداد.
شلمچه از دشتی هموار، بدل به تکهای از ماه شده بود. برهوتی پر از چاله چوله. اما آنچه در قاب چشم مینشاند به جای فرح بخشی درخشش نور سفید ماه، ماتمزدگی قبرستانی پر از اجساد ادوات جنگی، کپهی پوکههای خالی و کلاه خودهای بیصاحب فرو رفته در خواب ابدی بود.
به غیر از بلدوزری که فرهاد روی آن کار میکرد، دو_سه ماشین خاکبرداری دیگر همان دوروبر سنگر میساختند. یک مسلسل ام۲ هم برای مواجهه با حملات احتمالی جت، خاموش در جای خود مراقب اوضاع بود. قبل از اینکه غروب، تشت خون بر آسمان شلمچه بپاشد، صدای غرش هواپیماها همزمان با پیدا شدنشان از پشت نقاب افق، آرامش دشت را بر هم زد. تا فرهاد و همقطارانش خود را میان سنگرهای خود ساخته پنهان کنند، ردیف بمبها بر سر دشت رها شد.
جنگ چیزی شبیه کشاورزی میان شورهزار است. بیحاصل و عبث. زمینها را شخم میزند. دلهای پر تبوتاب را شخم میزند. این طرف تل تنهای بیجان و ادوات سوخته میکارد و آن طرف حرمان و داغ در دل مادران و همسران. در آخر فقط پوچی شعارهایی میماند که تا سالها جایگزین سرمایهها و جانهای از دست رفته میشود.
▫️▫️▫️
تهران (سال ۱۳۸۹ شمسی)
مردم میان راهروهای بیمارستان، بی توجه به دختر بچهای که درون قاب خاک گرفتهی آویخته به دیوار، مراجعین را به سکوت دعوت میکرد، با همهمه مشغول تردد بودند. فرهاد با قدمهای تند از میان دالانهای طویل بیمارستان عبور کرد تا بالاخره خود را به نیمکتی که پشت درهای بستهی آیسییو قرار داشت رساند. لیلا با چهرهای مخفی شده زیر پتههای چادر، مشغول خواندن ذکر بود و خود را ننووار تکان میداد.
_ سلام مادر، خبری نشد؟
با بالا رفتن سر لیلا، حزن چشمانش غم نشسته در دل را عریان کرد.
_ نه مادر. جواب نمیدن که. هی میرنو میان اما دریغ از یه خبر که دلمونو آروم کنه.
فرهاد لبخند زد.
_ غصه نخور. بیخبری خوش خبریه. انشالله خوب میشه و بر میگرده خونه.
و انگشت اشاره را اخطار گونه مقابل چهرهی مادر تکان داد.
_ اما میاین خونه خودم. دیگه نمیذارم تنها باشید.
لیلا خدا چه بخواهدی زمزمه کرد و دوباره مشغول دعا شد. در آیسییو باز و مردی با روپوش سفید از آن خارج شد. فرهاد با عجله خود را به او رساند و با معرفی خودش احوال پدر را جویا شد.
۱۲
_ متاسفانه حالش خیلی وخیمه. باید زودتر از اینا میوردینش. ما تلاشمونو میکنیم. شما هم براش دعا کنید.
شانههای فرهاد افتاد. شنیدن صدای هقهق گریهی لیلا از پشت سر، داغی مضاعف روی دلش نشاند. دکتر برای دلداری شانهاش را فشرد. با اجازهای گفت و به طرف ایستگاه پرستاری رفت. فرهاد مثل سربازی شکست خورده، بینصیب و بیبهره کشانکشان سمت نیمکت رفت و تن کرختش را روی آن انداخت. سرش به دوران افتاده بود. چشمهایش تیر میکشید. دلش یک خواب طولانی میخواست به اندازهی تمام عمر؛ اما نمیتوانست، نمیشد.
_ تو کار داری برو ننه، من اینجا هسم.
فرهاد سر را به بالا تکان داد. روی لبش لبخندی تلخ منقش شد.
_ میخوای بیشتر از این پسرتو شرمنده ببینی؟ الان یکیو میگم بیاد اینجا حواسش به کارا باشه. میبرمت خونه و دوباره بر میگردم. خبری شد خودم میام دنبالت.
لیلا لب از لب برای مخالفت باز کرد، اما تحکم صدای پسر، لبهایش را به هم دوخت. چقدر نبود محمد غریبش کرده بود.
فرهاد تلفن همراهش را از جیب بیرون کشید و شماره گرفت. بعد از چند بوق، صدایی از آن طرف خط پاسخ داد:
_ بهبه! حاج فرهاد. جانم، در خدمتم.
_ الو دانیال! بیا به این بیمارستانی که آدرسشو برات اسام.اس میکنم.
_ بلا دور باشه حاجی.
_ دعا کن به خیر بگذره.
با آمدن دانیال، فرهاد سفارش کرد از بین پرسنل بیمارستان کسی را برای پرستاری از پدرش پیدا کند و بعد، مادر را به خانه برد. در خانهی خودش میتوانست از جان برای پدر مایه بگذارد، اما بیمارستان… .
با نرمال شدن حال محمد او را به بخش منتقل کردند. در آن دو روزی که از بستری شدنش میگذشت، وظیفهی مواظبت از محمد را به عهده یک پرستار گذاشتند.
محمد از محیط بیمارستان میترسید. تمام آرامشی که رنگ سفید دیوارها تلاش میکرد به فضای اتاق بدهد را حضور دستگاههای بیروح و شوک صداهای وقت و بیوقت خنثی میکرد و تشویش به دلش میانداخت تا جایی که باعث میشد هر چند ناممکن، اما برای فرار از بیمارستان تلاش کند.
با بیرون کشیدن لولهی سرم از دست و طفره رفتن از خوردن دارو، چیزی جز چشم غرههای پرستار نصیبش نمیشد. شاید تمام این تقلاها برای فرار از کابوسی بود که در بیداری گریبانش را گرفته بود. هیچ کدام از لحظات سخت بیمارستان برای او دردناکتر از زمان تعویض پوشک نبود. تلنگری که باعث فرو ریختن دیوار غروری میشد که حتی زمان رفتن به حلبیآباد ترک برداشت، اما پا بر جا ماند. مگر قلب به غیر از مشتی گوشت و رگ و پی در هم تنیده است؟ طی سالیان، تیغهی چاقوی انواع درد، رنج و افکار عذابآور آنقدر به نسوجش خدشه میزند تا بالاخره طاقتش تمام و شرحهشرحه شود.
هر بار نوبت تعویض پوشک میرسید، دستانش مشت میشد. دردی که با ریختن عرق، فشردن پلکها به هم و دندان به لب زیرین سعی در تحملش داشت، بدل به ساعت شنی میشد که دانه دانه هدر رفتن آخرین دقایق عمرش را گوشزد میکرد.
تهران ( سال ۱۳۶۵ شمسی)
لیلا در خانه را بست و همانطور که چادر را از روی سر بر میداشت به طرف آشپزخانه که گوشهی غربی حیاط بود رفت. شیر سیلندر را باز کرد و بعد از روشن کردن گاز، شعله پخشکن را با چند تکه ذغال برای افروختن روی شعله گذاشت. بعد زغالهای روشن را دانهدانه با انبر درون منقل کوچک برنجی چید و همانطور که سمت اتاق پا تند میکرد اسپند را روی شعلههای رقصان پاشید. دود اسپند هوای اتاق را به بوی خود آغشته کرد.
_ اسفند دونهدونه، اسفند سیو سه دونه، بترکه چشم حسود… پوففف.
محمد پوزخند زد.
_ پسرت اون موقع که سالم بود چش زدنی نبود، چه برسه الان که شَلو پَل هم شده.
و خندید. لیلا اخمها را در هم کشید و رو گرداند.
_ شَلوپَل چیه؟ ندیدی فرماندشون اومده بود ملاقاتش. بچم مجروحه. تو هیچیت به پدرای دیگه نرفته. مردم جگرگوشهشون که از جنگ برمیگرده، رو سرشون حلواحلوا میکنن.
به آنی گره ابرو باز کرد و شکافی که میان دو دندان پیشین داشت را با لبخندی به نمایش گذاشت.
_ میگفت فرهادم ایثارگره. بچم افتخار محله.
_ مادرم چرا شلوغش میکنی؟ من که کاری نکردم. نمیدونی چه جوونایی تو جبهه پرپر میشن. من که چیزیم نشده، فقط پام یه خراش کوچیک برداشته.
و نگاه منتظر تأییدش را روانهی چهرهی پدر کرد. اشک و خنده در چهرهی مادر ممزوج شد تا نقش شوق را بهتر در چهرهی او تصویر کند.
_ محمد! میبینی چه قشنگ حرف میزنه؟ خودش این حاله، اونوقت به فکر بقیهس.
محمد نمیخواست با کنایه زدن خوشی لیلا را زایل کند. تنها با گفتن از این به بعد عیارش مشخص میشود سکوت کرد و به رد کردن دانههای زرد تسبیح روی نخ نارنجی مشغول شد. حرف محمد برای همسر و پسرش دو معنای متضاد داشت. در دل لیلا امید کاشت و برای فرهاد یأس.
▫️▫️▫️
بعد از مجروح شدن فرهاد و انتقالش به تهران، هوس رفتن به جبهه را با کشیدن خط قرمزی به دورش از سر بیرون کرد.
۱۳
نهایت مأموریتی که میرفت تا اهواز بود. بیشتر در پایتخت میماند تا جا پای خود را در قرارگاه محکم کند. عنوان جانباز جنگ به او اسم و رسمی داده بود که همه جا حرمتش را واجب میکرد. اما خراش سطحی برای جانبازی زیاد دهان پر کن نبود. باید میدید بعدها چه پیش میآید.
از عضو پیمانکار تبدیل شد به رسمی. دیگر درآمدش آنقدری شده بود که بتواند در محیطی بهتر خانه اجاره کند؛ اما حریف پدر برای خروج از شوش نشد. هر چه لیلا به همسر برای همراهی پسر اصرار کرد، مرغ محمد یک پا داشت. ختم بگومگوها حکم کرد که درآمد فرهاد نباید با روزی آنها مخلوط شود. اختلاف در انتخاب سبک زندگی، کمکم بدل به درهای عمیق میان پدر و پسر شد. محمد که تأیید لیلا را پشتوانهی فرزند میدید، سکوت کرد، اما از موضع خود هم عقب ننشست.
روابط بعضی انسانها با هم گاهی شبیه تقاص سنگ روزگار است. دو طرف دعوا نه تنها حاضر به گفتگو برای رفع کدورت و اختلاف میان هم نیستند بلکه سعی میکنند با رفتاری غیرمستقیم نارضایتی خود را از هم نشان دهند. در این مواقع، وظیفهی تشخیص مقصود به عهدهی حس ششم فرد مقابل گذاشته میشود تا با هوش ذاتی، برخورد او را کنکاش کند و در نهایت پی به قصد و غرضش ببرد. درست مثل سنگ روزگار که فعل منفی هر فرد را به وقتش به او بر میگرداند، اما گاهی او را در بهت دلیل اصابت ضربه سرگردان رها میکند.
▫️▫️▫️
پایان زد و خوردها که اعلام شد، دیگر هیچ چیز مهم نبود به غیر از اینکه هر کدام از طرفین دعوا برای مردمش خود را برندهی بازی هشت ساله اعلام کند. با قبول قطعنامه، روی صورت کمتر کسی میشد نشانی از شادی دید. انگار که ناغافل آتشی به جنگل زده و همه را سوزانده باشد، همه در بهت بعد از ویرانی به سر میبردند. کشته، اسیر، قطع عضو، اثرات به جا مانده از شیمیایی، ویرانی و بیخانمانی هزاران انسان، میراث ناخواستهای بود که جنگ برای همیشه مثل میهمان ناخوانده وارد زندگی قشر زیادی از مردم کرد.
با گذشت یک سال از پایان جنگ، فرهاد به بهانهی سختی آمدوشد و اینکه میخواهد به محل کار نزدیک باشد، خانهای نقلی بیرون از شوش اجاره کرد. هر چه از آن محل و مردمش بیشتر فاصله میگرفت، یک احساس رضایت درونی کاذب روحش را سرشار میکرد؛ بطوری که بعد از مدتی کاملا حس رضایت فراموش شد و جایش را سرخوردگیهای دوران نوجوانی گرفت. مشکل فرهاد مسیر سخت دست یافتن به موفقیتهای روزافزون نبود؛ بلکه مسئله گذشتهای بود که میخواست وجود منحوسش را از زندگی امروز و فردای خود حذف کند. برای همین سعی کرد به دستاویزی چنگ بزند که مثل پرده بین او و گذشته حائل شود.
برای بالا کشیدن خود به هر دری میزد. با گروههای جهادی قرارگاه برای عملیات بازسازی به مناطق جنگزده میرفت. همیشه سعی میکرد جلو چشم فرماندهان یا مدیران اجرایی باشد تا شاهد تلاشها و قابلیتهای در حال رشد و پرورشش بشوند. به این ترتیب، احتمال اینکه نام و چهرهاش به مرور زمان در ذهنشان به عنوان فردی کارامد هک شود امکان پذیر بود.
تهران (سال ۱۳۸۹ شمسی)
قدمهای آرام فرهاد مثل نوازش دستانی زمخت، روی پوست پارکت کشیده میشد. تن خستهاش را به زور تا پشت میز رساند و روی صندلی انداخت. با صدای جیرجیر باز شدن در، انگار ویزویز پشهای درون سرش پیچیده باشد، پلکها را به هم فشرد و شقیقهها را دورانی ماساژ داد.
_ حاج آقا، چیزی احتیاج دارید؟
منشی بود که با شک و دو دلی میان چهارچوب در بلاتکلیف ایستاده بود. نه جرات ورود به اتاق را داشت نه میتوانست بیخیال حال نزار رئیس شود. فرهاد سر را بالا انداخت و منشی که تکلیفش روشن شده بود، آرام پشت در بسته ناپدید شد.
نفس عمیقی کشید. دستها را رو میز چلیپا کرد و سر را روی آن گذاشت. هر چه برای گرفتن، دست دراز میکرد انگار به خلا چنگ زده باشد، پوچی نصیبش میشد. آنجا هم که سیبی میچید، یا کال بود یا کرم خورده. هیچکدام از برنامههایش درست پیش نمیرفت. مدام اخبار بد به گوشش میرسید. با این احوال حتما پروژههای بعدی را از دست میداد. پولی که میان پروژهها دست به دست میگشت، آنقدر بود که حساب پساندازی که سالها گوشهی بانک خاک میخورد را پر و پیمان کند. صبح هر جمعه که فرهاد برای کوهنوردی و به شوق رسیدن به قله پا به دامنه میگذاشت، با رسیدن به نیمهی راه، از آن ارتفاع به پایین چشم میدوخت. خود را میدید که در بالاترین رتبه ایستاده و دیگران در پستترین نقطه. باید حق خود را از زندگی میگرفت. تمام عمر برای رسیدن به موفقیت تلاش و لحظه شماری کرده بود. اما از وقتی که به خواستهاش رسید، پدر را مقابل خود دید که تکوتوک نشانهای لیاقتی که به سختی به او داده بود را یکییکی از روی سینهاش بر میداشت. شکست گنگی که از دلیلش سر در نمیآورد. اگر تمام دنیا برای افتخاراتش هورا میکشیدند، تأیید پدر طعم دیگری داشت.
۱۴
میان کلاف سردرگم افکارش به خود میپیچید که صدای زنگ تلفن او را به خود آورد.
_ الو… وصل کن.
قلبش در سینه به تکاپو افتاد. یقهی دیپلمات نفسش را تنگ میکرد. دکمه را باز کرد و جای رد دستان یقه را ماساژ داد.
_ بگو، چی شده… ؟
از روی صندلی که برخاست، صدای سایش ناگهانی چرخها به کف پارکت، منشی را با شتاب به داخل دفتر کشاند. نمیدانست لرزش مردمک درون چشم رئیس را درست دیده یا تأثیر خطای دید است. فرهاد با عجله کت را از روی جا رختی که یک لنگه پا گوشهی اتاق ایستاده بود برداشت و بدون توجه به سوالات منشی از در بیرون دوید.
▫️▫️▫️
نرسیده به آی سی یو، مادر را نشسته روی نیمکت سرد و فلزی که با فاصلهی سه_چهار متری از در قرار داشت دید. زن جوان کناری دستان نحیفش را در دست گرفته بود و بیخ گوشش پچپچ میکرد. با شنیدن صدای نزدیک شدن تند قدمهایی، دو زن نگاه را سمت صدا چرخاندند. به محض رسیدن، نگاه فرهاد چشمان نمناک مادر را شکار کرد که اشکهایش با حضور او انگار جرات بیشتری برای اظهار وجود پیدا کرده بودند. کلافه، با انگشتان میان لشکر موها یورش برد.
_ مادر من، برا چی اینجا اومدی؟ مگه نگفتم هر وقت خواسی بیایی خبرم کن.
پیرزن در سکوت، غم نگاهش را به صندلهایش دوخت. زن جوان که تازه فرهاد را شناخته بود، با هولولا سر پا ایستاد و مِنمِن کنان گفت:
_ سلام آقای شفیعی. بب… ببخشید، مادرتون… .
مرد نگاه شماتتبارش را درون چشمان شرمگین زن فرو کرد؛ اما تا خواست حرفی بزند، مادر نطقش را خفه کرد.
_ خودم گفتم مَنو بیاره. تخصیر آذر خانوم نیس.
و با کشیدن دست زن جوان سمت خودش، او را دعوت به نشستن کرد. فرهاد که بحث را بیفایده میدید، به طرف آی سی یو رفت. موبایلش را از جیب کت بیرون آورد و تا پیدا شدن سروکلهی دکتر، شمارهی پرستار را گرفت.
_ الو… کجایی؟ چی شد که دوباره آوردنش آی سی یو؟
_ حاج آقا چی بگم آخه؟ دو ساعت پیش، طبق تشخیص پزشک دچار سندروم تنگی نفس حاد شد. برای رسیدگی بهتر فرستادنش اونجا.
سعی کرد با لحنی خونسرد، آرامش به تشویش فرهاد تزریق کند.
_ حالا شما… .
اما فرهاد حوصلهی شنیدن نداشت و گوشی را قطع کرد. گیج و مستأصل به اطراف نگاه انداخت و قامت سستش را به داربست دیوار تکیه داد. لیلا با دیدن حال و روز پسر از جا برخاست و سلانهسلانه خود را به او رساند. صدای تقتق عصا، نگاه نگران پسر را سمت خود کشاند.
_ برا چی پا شدی؟ برو بشین، الان میرم تو با دکتر حرف میزنم که اگه لازمه بفرستیمش یه بیمارستان بهتر.
و زمزمه کرد.
_ نباید به حرفت گوش میدادم.
_ بابات…
پوزخند زد و انگشتش را به نشانهی اخطار پیش چشم مادر تکان داد.
_ الان فقط سلامتیش مهمه. وقتی خوب شد به اندازهی کافی فرصت برا بگومگو داریم.
آذر خود را به لیلا رساند و با گرفتن دستش او را سمت نیمکت برگرداند. فرهاد هم با توضیح وضعیت پدر، پرستار را برای ورود خود به بخش راضی کرد؛ اما چیزی طول نکشید که ویرانتر از قبل برگشت. رو کرد به آذر و گفت:
_ مادرمو ببرید خونه. الان یه کم کار دارم، بعد میرم دنبالش.
_ از آقا جونت چه خبر؟
و التماسش را برای شنیدن خبر خوش در چشمانش ریخت. فرهاد در مقابل سوال مادر، جز سکوت حرفی نداشت. رعشهی نشسته بر جان پیرزن به عصا سرایت کرد. آذر او را در آغوش کشید. پسر به ناچار همانجا ماند تا با بهتر شدن حال مادر، خودش او را به خانه برساند.
در مسیر رفتن به خانهی پدری، گوشی فرهاد زنگ خورد. حوصله نداشت، اما باید همیشه در دسترس میبود.
_ الو… حاجآقا، مژده بدید. بالاخره با ساخت کارخونه موافقت شد.
انگار که صدای بشاش مرد را نشنیده باشد تماس را قطع کرد. قلبش تیر کشید. قطره اشکی گوشهی چشمش درخشید. هالهای از لبخند روی لبش نشست و به همان سرعت محو شد. چند بار پلک زد و باز دمی سنگین از سینه بیرون فرستاد. مادر را جلوی خانه پیاده کرد و به بیمارستان برگشت. باید محمد را به خانه بر میگرداند.
پایان
〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
1_ سرمای چارچار: چارچار چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک است که سرمای هوا در این روزها به بیشترین حد خود میرسد. مردم در قدیم باور داشتند که این سرما بخاطر زورآزمایی و رجزخوانی این دو برادر اتفاق میافتد.
2_ برص: لکوپیس، یک ناهنجاری تولید رنگدانه که در آم ملانوسیتها در قسمتهایی از پوست، غشاهای مخاطی و شبکیه تخریب شد، در نتیجه لکههای سفید در نواحی مختلف بدن ظاهر میشود.
3_ ایستگاه حسینیه: ایستگاه راهآهن حسینیه بین اهواز و خرمشهر قرار دارد که در زمان جنگ ایستگاه صلواتی و بازرسی برای کنترل رفت و آمد نیروها بود.
۱۵

بدون دیدگاه