بهاره منفرد – نابخشودنی


#نابخشودنی با خارج شدن قطار از تونل طولانی، نور شدیدی چشمانش را زد. دستش را مقابل نور گرفت و کمی صبر کرد. حالا می‌توانست از پنجره جنگل سرسبز را ببیند. هوای داخل کوپه گرم و مرطوب بود و تابش آفتاب بر شیشه‌ها نفس کشیدن را مشکل می‌کرد. «مولایدی» مرد جوان بیست و شش ساله برای نخستین بار پس از هجده سال راهی زادگاهش «پونتیانَک» شهری در استان «کالیمانتان غربی» بود. خانواده مولایدی هجده سال پیش به «جاکارتا» نقل مکان کرده بودند و او در تمام این سال‌ها هرگز به پونتیانک برنگشته بود. با دیدن جنگل‌های انبوه و سرسبز، پرندگان رنگارنگ و گنبد مینای آبی که نشانی از آلودگی و غبار همیشگی آسمان جاکارتا را نداشت لبخند رضایتی بر لب‌هایش نشست. قطار با پیچ‌وتاب از جاده جنگلی می‌گذشت و هر بار صفحه جدیدی از خاطرات دور و دراز مولایدی را می‌گشود. مرد جوان پس از به پایان رساندن دانشگاه به‌عنوان معلم دبستان به خدمت مشغول شده و چند سال در جاکارتا تدریس کرده بود اما درست پیش از شروع سال تحصیلی جدید با دریافت نامه‌ای از اداره کل آموزش‌وپرورش اندونزی برای تدریس به دبستانی در زادگاه خود معرفی شد. مولایدی با روی باز از آن پیشنهاد استقبال کرد. قطار با تکان‌های شدید از آخرین تونل خارج شد. بلافاصله رودخانه غران و گل‌آلود «کاپواس» مقابل چشمانش دامن گشود. موجی از خاطرات کهنه در سرش به چرخش درآمد. بازی با بچه‌های همسایه در حاشیه رود، پیدا کردن قورباغه‌های ریز و درشت، شکار حلزون‌های بدون صدف… گلویش خشک و سوزان شده و قلبش به تندی می‌زد. چشمانش را بست و با چند نفس عمیق سعی کرد آرامش خود را به‌ دست بیاورد. ترسی کهنه و قدیمی از لایه‌های تاریک و خاموش ذهنش بیرون می‌آمد؛ همان چیزی که مولایدی سعی کرده بود در آن سال‌ها آن را به فراموشی بسپارد. *** – «هِرمان»! زود باش بشمر! پسرک کنار درخت ایستاد و با صدای بلند گفت: «آماده‌ای؟ یک… دو… سه…» پسربچه‌ها با هیجان به مولایدی هشت ساله که چون «تارزان» خود را به شاخه درخت آویخته بود، نگاه می‌کردند. آن درخت یکی از سرگرمی‌های بچه‌ها بود. شاخه‌ای از آن تا چند متر بالاتر از رودخانه قد کشیده بود و هر کدام از آن‌ها که می‌توانست خود را به آن شاخه بیاویزد و دوام بیشتری آوَرَد، پیروز میدان به حساب می‌آمد. هنوز کسی نتوانسته بود روی دست مولایدی بلند شود! او هر بار رکورد قبلی خود را بهبود بخشیده بود. – صد و هشتاد و سه، صد و هشتاد و چهار… – بسه دیگه! و چون شامپانزه‌ای قوی با یک دست خود را از شاخه نگه داشت و با جهشی بلند به‌روی گِل‌ولایِ کنار رودخانه پرید. پسربچه‌ها سوت‌زنان برایش کف زدند. مولایدی از جا بلند شد و دست و پای گل‌آلودش را در آب رودخانه شست. صورتش سرخ شده بود و موهای کوتاهش خیسِ عرق. هرمان کنارش چمباتمه زد و گفت: «هی مولایدی! تو چطور می‌تونی بیشتر از سه دقیقه خودتو حتی با یک دست اون بالا نگه داری؟ تازه از اینکه ممکنه توی رودخونه بیفتی و شکار تمساح هم بشی نمی‌ترسی!» مولایدی صورتش را با تی‌شرتش خشک کرد و با غرور خاصی گفت: «چون یه پری دریایی اونجا روی اون سنگ‌ها می‌شینه و برام بوسه می‌فرسته! بوسه‌های جادویی که قدرتمو زیاد می‌کنه.» – چی؟ پری دریایی؟! – اوهوم… پسرها با تعجب به دهان مولایدی چشم دوخته بودند. – اون یه دختر خوشگل و مهربونه، اسمش هم «بودیواتیه!» – دروغ‌گو! + آره دروغ می‌گه، پری دریایی وجود نداره! مولایدی با بی‌توجهی به سمت جنگل به‌ راه افتاد. در همان حال با پوزخند گفت: «معلومه شما دست‌وپاچلفتی‌های بی‌عرضه باور نمی‌کنین. پری دریایی تنها خودشو به کسانی نشون می‌ده که جرات آویزون شدن از اون شاخه رو داشته باشن!» و خنده بلندی کرد و از آنها دور شد. پسرک خود می‌دانست پری دریایی افسانه‌ای بیش نیست ولی غرورِ برتری‌جویی و توانایی خاصش او را به ساختن داستان دروغین پری دریایی راغب‌تر می‌کرد. غروب مولایدی همراه پدرش کیسه‌های سنگین سیب‌زمینی را بر دوش انداخته و خسته و عرق‌ریزان به خانه برمی‌گشتند. صدای جیرجیرک‌ها و وِزوِز پشه‌ها سکوت کوچه را درهم می‌شکست. کمی مانده به خانه، هرمان و خواهر کوچکش «سیترا» مقابل‌شان ظاهر شدند. – سلام آقای «وِندا!» پدر مولایدی کیسه را بر زمین گذاشت و نفس زنان لبخندی زد و گفت: «سلام بچه‌ها! کجا می‌رین؟» سیترا دخترک شش ساله با خجالت گفت: «می‌ریم بستنی بخریم!» – آها! ولی زود برگردین خونه، هوا تاریک شده دیگه. هرمان دستی به شانه مولایدی زد و همراه سیترا دوان‌دوان در انتهای کوچه گم شدند. خانه مولایدی درست روبه‌روی خانه هرمان قرار داشت. شب پس از خوردن شام، مولایدی روی پله جلوی در نشست و با تکه‌ای چوب مشغول ساختن نیزه شد. تصمیم داشت آخر هفته به ماهیگیری برود. در همان حین سیترا را دید. دخترک کنارِ ورودی حیاط ایستاده بود و با دقت حرکات دست مولایدی را نگاه می‌کرد.

– هی سیترا! هنوز نخوابیدی؟
دخترک قدمی جلوتر گذاشت و دستانش را در جیب پیراهن نه چندان تمیز زردش فرو کرد. لب‌هایش را برهم فشرد و با صدای نازکش گفت:
«تو واقعا پری دریایی رو دیدی؟»
مولایدی چوب را روی پله گذاشت. بینی‌اش را خاراند و گفت: «البته! چطور مگه؟»
– خب منم دوست دارم اونو ببینم و بوسم کنه!
– خب اگه بتونی بیشتر از بقیه روی شاخه آویزون بمونی، اونو می‌بینی!
دخترک خندان جلو آمد و پایین پلکان ایستاد. با شوقی بی‌حد گفت: «راست می‌گی؟»
– اوهوم، ولی تو… تو که اصلا نمی‌تونی خودتو حتی یه لحظه آویزون کنی!
سیترا اخمی کرد و بلافاصله موهای آشفته و مجعدش را از صورت کنار زد. طلبکارانه گفت: «کی گفته نمی‌تونم؟! خودت می‌دونی من خیلی راحت از درخت‌ها بالا می‌رم!»
مولایدی با پوزخند گفت: «ولی هرگز نمی‌تونی از اون شاخه تاب بخوری! هرگز!»
و بلند شد. تکه چوب را برداشت و به خانه رفت.
روز بعد مولایدی و هرمان هنگام برگشتن از مدرسه، سر کوچه سیترا را دیدند که خوشحال و خندان در حالی‌که زنبیل حصیری کوچکی در دست داشت و عروسک پارچه‌ای کهنه‌اش را در بغل گرفته بود، با دمپایی‌های پلاستیکی قرمز دوان‌دوان از مقابل آنها عبور کرد. هرمان ایستاد و فریاد زد: «کجا می‌ری سیترا؟»
دخترک چیزی نگفت و چون باد دور شد. هرمان شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «لابد از مادر اجازه گرفته!»
– هرمان! آخر هفته میای ماهیگیری؟
– آره، باید نیزه درست کنم.
– منم هنوز تمومش نکردم.
هرمان در چوبی حیاطشان را باز کرد و گفت:
«ببینیم کی بیشتر ماهی می‌گیره!»
و هر دو خنده‌کنان به خانه رفتند.
شب شده بود. مولایدی مشغول مرتب کردن وسایل مدرسه‌اش بود که هرمان او را صدا زد. پشت پنجره آمد.
– چی شده؟
هرمان درحالی‌که نفس‌نفس می‌زد، آب دهانش را فرو داد و گفت: «سیترا! سیترا هنوز برنگشته خونه…»
– از ظهر تا الان؟!
– آره… من و پدرم همه‌جا دنبالش گشتیم ولی معلوم نیست کجا رفته.
– به مادرت نگفته کجا می‌خواسته بره؟
– گفته می‌ره خونه مادربزرگمون ولی اصلا اونجا نرفته. پدر رفت اداره پلیس.
مولایدی فورا از خانه بیرون رفت. مادرش با مادر هرمان صحبت می‌کرد. زن بیچاره از شدت نگرانی می‌لرزید.
هرمان آشفته نگاهی به مولایدی کرد و زیرلب گفت: «حتما اونو دزدیدن…»
مولایدی چیزی نگفت. به یاد سیترا و زنبیل حصیری‌اش افتاد.
در همین حین پدر هرمان از راه رسید. همسرش با بی‌قراری دستان مرد را گرفت و پرسید: «چی شد؟»
مرد سرش را تکان داد و گفت: «فعلا که هیچ. عکس و مشخصاتش رو گرفتن.»
– خدای من! سیترا!
و گریان در آغوش مرد فرورفت.
مولایدی دست هرمان را گرفت و گفت: «بیا بریم اطراف رو بگردیم، شاید راه رو گم کرده باشه.»
– من و پدر تمام عصر این اطراف رو گشتیم، اثری ازش نبود.
– همه جا رو گشتین؟
– آره. بازار و مغازه‌های اطراف، دشت تمشک، مزرعه خرگوش‌ها… ولی نبود! معلوم نیست چه بلایی سرش اومده.
– جنگل چطور؟
-نه، سیترا هیچ‌وقت تنها جنگل نمی‌رفت. می‌ترسید راهش رو گم کنه.
مولایدی نگاهی به آسمان انداخت. شب پرستاره اما دل‌گیر، پیراهن سیاه الماس‌نشانش را بر سر شهر گسترده بود.

شب وقتی مولایدی در تخت دراز کشید، هوای گرم و شرجی و صدای پشه‌ها چون شب‌های پیش آزارش نمی‌داد؛ او به سیترا فکر می‌کرد.
هوا هنوز کاملا روشن نشده بود که مولایدی از تخت پایین آمد. بدون آنکه چیزی به کسی بگوید راهی جنگل شد. نیرویی او را به سمت درخت شاخه بلند سوق می‌داد. صدای رودخانه که چون همیشه پرشتاب در گذر بود، گوش‌هایش را پر کرد. لحظه‌ای به یاد حرف‌های خودش و داستان پری دریایی افتاد. دستش را بر تنه درخت گذاشت و چشمانش را بست. در سرش صدای سیترا پیوسته تکرار می‌شد:
«تو واقعا پری دریایی رو دیدی؟!»
نسیم خنک سرِصبح و بوی رودخانه خواب را از سرش می‌پراند و او را هوشیارتر می‌کرد.
برگشت و نگاهی به اطراف انداخت. کمی جلوتر، درست پشت چند سنگ بزرگ چشمش به زنبیل حصیری و عروسک پارچه‌ای سیترا افتاد. همین که خم شد تا عروسک را بردارد، تکه کاغذی که زیر آن بود توجهش را جلب کرد. با دستی لرزان کاغذ را برداشت. خدایا! چه می‌دید؟! نقاشی کودکانه‌ای از یک پری دریایی بنام بودیواتی.
ناگهان پیکر پسربچه سرد شد، گویی سطل آبی بر سرش ریخته باشند.
زیرلب زمزمه کرد: «سیترا! تو چیکار کردی؟!»
کمی طول کشید تا تمام ماجرا را در ذهن بچه‌گانه‌اش سرهم کند. اکنون می‌دانست چه بر سر سیترا آمده.
به ناگاه ترس بر قلبش چنگ انداخت و بغضی دردناک گلویش را فشرد.
با خود اندیشید: «اگه بقیه از ماجرا باخبر بشن، اگه پلیس سبد و عروسک رو پیدا کنه، همه او رو مقصر می‌دونن! آره، او مقصر اصلی ماجرا بود! او و پری دریایی دروغینش.»
با شتاب سبد و هرآنچه در آن قرار داشت زیر تی‌شرتش پنهان کرد و راه خانه را پیش گرفت.با عجله وسایل سیترا را داخل کمد اتاقش گذاشت و راهی مدرسه شد. اما هرمان نیامده بود. ظهر وقتی مولایدی به خانه برگشت مادرش با تلفن صحبت می‌کرد. از لابه‌لای حرف‌های مادر متوجه شد صبح پلیس جنگل را برای یافتن سیترا جستجو کرده اما نتیجه‌ای به دست نیاورده. باز نگرانی و ناراحتی چون خوره به جانش افتاد. کاش هرگز حرفی از پری دریایی نزده بود اما «کاش» تنها یک کلمه حسرت‌آلود بود، چیزی شبیه به کشیدن آه. چند روز بعد ماهیگیری در پایین دست رودخانه لنگه‌دمپایی پلاستیکی قرمز، به همراه تکه‌ پارچه‌ای دریده شده را از میان سنگ‌های خزه بسته حاشیه رودخانه پیدا می‌کند و فورا با پلیس تماس می‌گیرد. شواهد نشان می‌داد احتمالا  سیترا به رودخانه سقوط کرده و تلخ‌تر اینکه شاید طعمه تمساح‌ها شده باشد. دو ماه پس از آن حادثه مولایدی و خانواده‌اش پونتیانک را به مقصد جاکارتا ترک کردند. کوچ اجباری باعث شد مولایدی زودتر از آن‌ کابوس و عذاب روحی جدا شود. البته مغز آدمی با سازوکار پدافندی خود، همچون یک سپر دفاعی، افکار آزاردهنده و ترس‌های سرکوب‌شده را فرافکنی می‌کند و از این رو پسرک هشت ساله توانست در پایتخت زندگی آرام و جدیدی را از سر گیرد. *** قطار در ایستگاه مرکزی پونتیانک متوقف شد. مولایدی با روحی خراشیده قدم بر زادگاهش گذاشت. به‌یک‌باره خود را همان پسربچه هشت ساله‌ای دید که با دروغی احمقانه، دخترک همسایه را به کام مرگ فرستاده بود.  توان بلند کردن چمدان را نداشت. با عجله سوار تاکسی شد و خود را به پانسیون ارزان‌قیمتی که از قبل انتخاب کرده بود، رساند. طبقه پنجم، اتاقی جمع‌وجور با دو پنجره کوچک، تختی فنری، کمد چوبی لاک‌خورده، میز و یک صندلی چوبی و یخچال کوچکی کنج دیوار. مولایدی خود را روی تخت انداخت. صدایی در سرش می‌پیچید: «تو می‌دونی اون دختر رو کجا فرستادی! مطمئنی، یقین داری. تو مقصری! تو یه گناهکار نابخشودنی هستی!» مولایدی در جایش نشست‌. دستانش را روی صورت گذاشت و فریاد زد: «نه! نه! من نمی‌خواستم اون اتفاق بیفته، نه…!» سردرد بدی در سرش شکل می‌گرفت. چراغ‌ها را خاموش کرد و همان‌جا به خواب رفت. نیمه‌شب با صدایی چشمانش را باز کرد‌. نگاهی به ساعت‌مچی شب‌نمایش انداخت، سه و سیزده دقیقه صبح را نشان می‌داد. گلویش خشک شده بود. از تخت پایین آمد‌. سردرد همچنان آزارش می‌داد. از داخل یخچال بطری آب را برداشت و یک‌نفس سرکشید. روی صندلی نشست و از پنجره به آسمان چشم دوخت. باز انعکاس صدایی از دوردست در سرش طنین انداخت: «تو سعی کردی خودتو بی‌گناه جلوه بدی. با تمام تلاشت، با اینکه سعی کردی همه چیز رو به فراموشی بسپاری ولی حالا می‌دونی که بهش نزدیکی، نزدیک‌تر از هر زمان! گوش کن مولایدی! گوش کن! تو می‌تونی صدای اونو بشنوی، داره گریه می‌کنه… حتی می‌تونی صورتشو ببینی، همون لحظه که دستش از شاخه جدا شد و داخل رودخونه افتاد. آره مولایدی! تمام اون ترس و عذابی که متحمل شد جلوی چشماته… تو یه گناهکاری! گناهکار! گناهکار!» مولایدی فریاد کشید: «دست از سرم بردار، من یه بچه بودم، فقط هشت سالم بود! راحتم بذار! برو، برو و اینقدر عذابم نده…» – می‌دونی اونو کجا فرستادی! هرچقدر هم تلاش کنی باز به دیوار می‌رسی! اون همین‌جاست. گوش کن! داره گریه می‌کنه… – آه خدایا! من نباید به اینجا برمی‌گشتم، نباید! – خیال کردی چون یک‌بار ازش فرار کردی، هرگز پیدات نمی‌کنه؟! فقط کافیه گوش کنی، اون داره گریه می‌کنه! مولایدی چون روحی تسخیر شده از جا برخاست. با قدم‌هایی لرزان و قامتی خمیده به سمت پنجره رفت. نسیم خنکی از میان پرده توری چرک به صورتش می‌زد و بوی جنگل انبوه و رودخانه کاپواس را در اتاق می‌پراکند. با صدای گریه دخترکی که از دور دست به‌گوش می‌رسید، مولایدی همچون شب‌پره‌ای در جستجوی نور، خود را از پنجره به پایین رها کرد و برای همیشه به آن کابوس نیمه‌تمام پایان داد. پایان. توضیحات: *پونتیانَک شهری در استان کالیمانتان غربی کشور اندونزی است. *کالیمانتان غربی یکی از استان‌های اندونزی است. *جاکارتا پایتخت کشور اندونزی و بزرگ‌ترین شهر این کشور است. *رودخانه کاپواس یک رود در اندونزی است که در کالیمانتان غربی واقع شده‌است. *تارزان شخصیتی خیالی است که نویسنده‌ای آمریکایی به نام ادگار رایس باروز او را خلق کرده‌است. تارزان پسر نجیب‌زاده‌ای انگلیسی است که در کودکی در جنگل‌های آفریقا گم شده و به وسیلهٔ بوزینه‌ای به نام منگانی پرورش یافته‌است. #بهاره_منفرد

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید