فاطمه یار احمدی – بادام تلخ



«بادام تلخ»

باد روی موج موهای خرمایی رعنا می‌رقصید، روبه‌رو‌ی او نشستم. دست میان موهایش بردم و پیشانی‌ام را به پیشانی او چسباندم.
اشکی بی‌قرار در تیله‌‌ی درشت چشم‌ راست او می‌درخشید. همیشه اول چشم راستش گریه می‌کرد. اما لاله‌ی کوچک و وحشی لب او می‌شکفت. پارادوکس عجیبِ بین اشک و لبخند او قلبم را چنگ می‌زد. هشت بهار بیشتر از بودن آن فرشته‌ی کوچک، در کنار من و آنا نمی‌گذشت. بابا محمد برای همیشه رفت و چند ماه بعد رعنا آمد. آنا می‌گفت: « رو داغ محمد اومده که ایقد عزیزه.» عزیز هم بود تکه‌ی قلبم!
او را محکم در آغوش کشیدم، مثل پیچک ترد و نازکی به سینه‌ام چسبید و خس‌خس‌کنان گفت: «زود بیا خونه آجی رویا! خیلی زود! دلم برات تنگ میشه.»
رعنا را از آغوشم جدا کردم و با دو دست بازوهای کوچک او را فشردم.
«من قربون او چیشای قشنگت برم! تو دختر خوبی باش، داروها‌تِ بخور، حرفای آنا رو گوش کن. من زودی میام.»
آنا خیره به ما با گوشه‌ی روسری اشک خود را پاک کرد و چادرش را جلوتر کشید. صورت شکسته اما هنوز زیبایش، نگاه معصوم و پر از حرف‌ها‌ی نگفته‌‌ی او، دلم را آشوب می‌کرد. بلند شدم و خودم را به آغوش آنا و عطر او را به حافظه‌ سپردم. آرام کنار گوش او نجوا کردم: «آنا! خیلی مواظب رعنا باش. داروهاش که تموم شد، زنگ بزن تا بخرم، بدم قربونعلی بیاره.»
«دردت به جونم! تو‌ هم مواظب خودت باش نفس قشنگم! هر جا غربت اَمونتِ برید، برگرد بیا گُلدره بَبه‌ی بورم. چیشِ خدا خو تنگ نیس. با دَرومد باغ هم میشه سر کرد.»
بغضم را قورت دادم و خودم را از آغوش آنا بیرون کشیدم.
«قربون جونت آنام! رو چیشام میام.»
صدای گوش‌خراش بوق مینی‌بوس با غرولند چند مسافر و قربانعلیِ راننده در هم پیچید. قربانعلی با ابروهای در هم کشیده، سرش را از پنجره‌ی مینی‌بوس بیرون آورد و فریاد زد:
«ماهبانو! عامو بیا سوار شو خواهر من. ظهر شد. ملت کار و بدبختی دارن.»
آنا دست رعنا را گرفت و با عجله به سمت مینی‌بوس رفت. مینی‌بوس با دود و سروصدا دور شد و دلتنگی آرام و بی‌صدا، نزدیک…
با عجله خودم را به کنار خیابان رساندم. به ردیف منظم و زیبای سرونازهای دو طرف خیابان خیره شدم که سبزی برگ‌های آن‌ها، کنار درختچه‌های زرد و نارنجی دوبرابر خودنمایی می‌کرد و جلوه‌گری پاییز را به رخ عابران می‌کشید. انگار گذرگاه شهری جادویی‌‌ و خیال‌انگیز! آن شهر بزرگ را با تمام زیبایی‌هایش، با تمام آدم‌های مهربان و صمیمی، بدون رعنا، آنا و رضا دوست نداشتم. گاهی یک مکان بهشت هم که باشد، بدون عزیزانت جهنم است. یک تاکسی بوق زد و جلوی پایم ایستاد.
«خیام؟»
راننده جوابی نداد و ترمز گرفت.
سوار شدم. هر روز با اتوبوس به شرکت می‌رفتم اما آن‌روز دیگر دیر شده بود. چند ماه بیشتر نبود که کارم را شروع کرده‌ بودم و نمی‌خواستم از همان اول مُهر بی‌نظمی به پیشانی‌ام بخورد. البته دیر رفتن فقط برای ما کارمندهای صفر مشکل‌ساز بود. همین بابک، رییس حسابداری، هر وقت دلش می‌خواست می‌آمد و می‌رفت. فقط چون پسر خواهر رییس بود. عجب آدم نفرت‌انگیز و چندشی! اگر چه از نگاه‌ها و رفتار‌های او متنفر اما مجبور بودم همان‌جا بمانم. همان‌کار را هم با هزار بدبختی و سفارش صاحب‌کار هم‌خانه‌ام گلناز پیدا کرده‌ بودم. تاکسی با ترمز کشداری ایستاد. با عجله به سمت پله‌های ورودی شرکت‌ دویدم. از در شیشه‌ای گذشتم، کارت ورود را کشیدم و وارد سالن شدم. دعا می‌کردم که بابک مثل جن جلویم سبز نشود و روزم را خراب نکند. قلب روجا از من تندتر می‌زد. آرام گفت: «وای دختر! باور کن رد شدن از خوان هفتم هم ایقد ترس نداشته که گذشتن از جلو اتاق ای بابکه داره. یادته او روز صب تو روِ به بهانه‌ی سوال کشید تو اتاقش و…»
نگذاشتم حرفش تمام شود.
«بیشین سر جات روجا. جون جدت دیگه تکرارش نکن. حالمو بد می‌کنه.» خدا را شکر اکثراوقات دیر می‌آمد. نفس عمیقی کشیدم و با لبخند پیروزمندانه‌ای در اتاق را باز کردم. اما لبخند روی لبم خشکید. بابک با دسته‌ای پرونده کنار میزم ایستاده‌ بود.
روجا با چشم‌های گرد شده، لب زد:
«ووی بسم‌الله! ای از کوجو عین جن بو داده پیداش شد؟!»
مثل همیشه پیراهن سفید روی تنش زار می‌زد و بلاتکلیف روی شلوار پارچه‌ای او افتاده بود. فکر کنم پوشیدن فرم شرکت، تنها قانونی‌ست که به آن مقید است. با دیدن من گل از گلش شکفت. دست‌های استخوانی خود را روی ریش سیاهش کشید. همیشه فکر می‌کردم چشم‌های نفرت‌انگیز او مثل دو شمع کم‌سو هستند که ته گود سیاهی افتاده‌اند. با چشم‌های دریده به من زل زد. تمام نفرتم را در نگاه ریختم و سریع سرم را پایین انداختم. با لبخند چندش‌آوری گفت: « خانم علیشاهی این سندا رو تا آخر ساعت کاری امروز می‌زنی و میاری اتاقم.»


روجا با دلهره در دلم تکرار کرد: « میاری اتاقم؟! می‌بری اتاقش رویا؟!»
«هیسسس.»
نفرت تهوع‌آوری در دلم غلیان می‌کرد و با اسید معده‌ بالا می‌آمد و گلویم را می‌سوزاند. بدون سلام به لیلا، همکارم، نگاه کردم،
تظاهر می‌کرد که سرگرم کار است و کاغذهای روی میزش را زیر و رو می‌کرد. مثلا دنبال چیزی می‌گشت. اما من می‌فهمیدم که عصبی و نگران من شده.
نگاهم را به پرونده‌ها دوختم و آرام گفتم: «چشم آقا بابک.»
از زبانم هم متنفر شدم که اسم کوچک این موجود بی‌شرم را در دهانم گرداند. اما مجبور بودم چون رییس شرکت او را بابک صدا می‌زد، بقیه‌ی کارکنان هم بابک صدایش می‌کردند. گاهی باید همرنگ جماعت شد از سر ناچاری. باید با شرایط ساخت از سر نداری.
با نگاهی مشمئزکننده سر تا پایم را ورانداز کرد و دهان گشاد خود را تا بناگوش کش آورد و از کنارم رد و از اتاق خارج شد.
«حالا دیگه چه گِلی به سر بگیرم لیلا؟ من نمیرم تو اتاقش. بیا به یه بهانه‌ای با هم بریم.»
لیلا صورتش را در هم کشید و با غیظ گفت: « مرده‌شور همو چَک و چیلش ببره نکبتی. ای دیگه حیا رو خورده، آبرو رو قی کرده.
حالا تو چته؟ چرا کُپ کردی دختر؟! مگه شَهر هرته که…؟ بیشین فعلا. یه کاریش می‌کنیم.»
«نه ای که او دفعه هم… ! اگه آقای احمدی در نزده بود…» حرفم را خوردم. کلمات در دهانم گم شدند و دوباره ترس و تنفری آشنا از قلبم به همه‌ی سلول‌هایم ریخت. روی لبه‌ی صخره ایستاده‌ بودم. سایه‌ای می‌خواست به ته دره هلم بدهد. پلک‌هایم را روی هم فشار دادم و با اضطراب منتظر بودم پرت شوم. سکندری خوردم و به میز تکیه دادم. روی صندلی نشستم و پرونده‌ها را جلو کشیدم. اعداد جلو چشمم رژه می‌رفتند. سعی کردم ذهنم را متمرکز کنم و کارم را درست انجام بدهم.
چشم‌هایم روی کاغذ‌ها می‌دویدند. اعداد بالا و پایین می‌رفتند اما با هر سختی بود کار آخرین پرونده را هم انجام دادم و به ساعت دیواری روبرو نگاه کردم. ظهر شده و لیلا در سکوت سرگرم کار بود. همیشه موقعی که اضطراب داشت، سکوت می‌کرد. کلمات از زبانش فرار می‌کردند و در خود و پرونده‌های روی میز فرو می‌رفت وگرنه لیلا خیلی خوش‌تعریف و شوخ‌مزاج بود. کشوی میز را باز کردم و ماگ سفید را برداشتم که قهوه‌ درست کنم. فکر کردم شاید کافئین استرسم را بخواباند. البته می‌دانستم که اینطور نیست اما نسبت به خوردن قهوه شرطی شده‌ بودم. از پشت میز بلند شدم و رو به لیلا گفتم: «می‌خوای لیوانت رو ببرم بشورم با هم یه کافی بخوریم؟»
«نه عزیزم. ممنونم. بعدم این ماگ که تمیزه. میخوای غسلش بدی صد بار!؟»
«خفه نشی. عادت کردم دیگه چکار کنم؟»
«مگه قرار نشد بری پیش روانپزشک؟»
«ای بابا گیر دادیا. رفتم. بذار برم و بیام میگمت چی گفت.»

_**___

چند دقیقه بعد، دستگیره‌ی در چرخید و دستی لرزان در را هل داد. رویا در قاب در ایستاده بود با چشم‌هایی سرخ، گونه‌های برافروخته که در التهابِ خشم و نفرت می‌سوختند. به این فکر می‌کرد که چقدر بینوا و بی‌کس است! که چقدر یک انسان می‌تواند پلید و هرزه باشد! به لیلا نگاه می‌کرد که با هراس از پشت میز سمت او دوید، دست‌هایش را گرفته بود و با وحشت می‌گفت:
«چی شد رویا؟ چرا ایطوری دختر؟ جون به لب شدم. یه چی بگو. چشات؟ چرا گریه کردی؟»
لیلا را کمرنگ می‌دید، مات و کدر جلوی چشمش با بی‌قراری یک‌ریز حرف می‌زد و سوال می‌پرسید و دست‌های رویا را گرفته بود.
« دستات داره می‌لرزه دختر.»
کلمات از زبان رویا فرار کرده بود و فقط مات به روبرو و گاهی به لیلا نگاه می‌کرد.
«خب لعنتی حداقل گریه کن. خفه میشی!»
با دست محکم روی لب‌هایش کشید و زیر لب چیزی گفت. طاقتش طاق شد و اشک امانش را برید. سرش را روی شانه‌ی لیلا گذاشت و بارید.
«نمی‌خوای حرف بزنی؟ باشه هر جور راحتی. برات یه مرخصی دوساعته بنویسم؟»
صدایش می‌لرزید و گرفته بود. با صدای کم‌جانی گفت: «آره لیلا بنویس. کار پرونده‌ها رو تموم کردم. ببر اتاق اون عوضی تحویل بده.»
«باشه. باشه. تو نگران نباش. برو خونه. فردا حرف می‌زنیم.»
کیفش را برداشت و سمت در رفت. سرش را سمت لیلا برگرداند که هاج‌ و‌ واج به او خیره شده بود.
«ممنونم لیلا.»
نفهمید چطور از سالن اداره، از پله ها، از خیابان گذشت و سوار تاکسی شد. حوصله‌ی منتظر اتوبوس ماندن را نداشت. سعی می‌کرد به یاد نیاورد چه شده که به محض تکرار شدن آن صحنه، به هم می‌ریخت. فقط باید زودتر می‌رفت. می‌رفت و از آن شرکت لعنتی دور می‌شد.
«آبجی رسیدیم. مگه نگفتی فلکه‌ی انوری پیاده میشی؟»
صدای راننده او را از دنیای افکار و اوهام بیرون کشید.
«بله. بله. ممنون.»
کرایه را داد و به سمت خیابان فرعی به راه افتاد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ_ــــــــــــــــــــ_ـــــــــ


آفتاب کم‌جان پاییز، می‌تابید و نمی‌تابید. خش‌خش برگ‌های زیر پایم دیگر مرا به وجد نمی‌آورد. آدم‌ها را از نظر می‌گذراندم که مثل لاک‌پشت‌های ترسیده، در لاک خود خزیده‌ بودند و سیلی باد سرد، گونه‌هایشان را گلگون کرده بود. شاید کتری دلشان مثل من می‌جوشید که بخار نفس‌ها در هوا می‌لولید و بالا می‌رفت. شک نداشتم آن مجسمه‌های روان پر از حرف‌ بودند. پا تند کردم. باید زودتر اشک‌هایم را به خانه می‌رساندم. خیلی کار داشتم، خیلی اشک. این بغض لعنتی در چشم‌هایم می‌درخشید و نمی‌خواستم به چشم غریبه‌ها بیاید. بی‌بی‌جان می‌گفت: « هر کی نباید برقِ اشکاتِ ببینه، چه برسه به باریدن‌شون. اشک حرمت داره مادر! جلا میده دل شکسته‌‌ی ابریت رو.»
من در خود فروریخته‌ بودم و این را نمی‌شد به کسی نشان داد. مردم چیزی که می‌بینند را هم باور نمی‌کنند، چه برسد به ندیدنی‌ها. دلم می‌خواست مثل همان پاییزِ رسوا سفره‌ی دلم را کف کوچه‌ و خیابان‌ها پهن کنم، زردِ زردِ زرد و هر عابری یک تکه از مرا لگدمال و ذوق می‌کرد که شکستنم عجب صدایی دارد و فردای همان روز باد تکه‌های مرا به گلدره‌ی زیبا می‌رساند و کنار بادام تلخم می‌کاشت. آن‌‌جا، عریان هم که باشی تمام درخت‌ها، چشمه، کوه و مردهای ساده‌دل آبادی، چشم می‌بندند از فرط پاکی و غیرت.
زنی از کنارم رد شد. انگار نرگس زیبایی روی لبش روییده بود!
چه لبخند قشنگی تحویلم داد! چقدر بی‌دلیل مهربانند بعضی‌ها! با یک لبخند می‌توانند فیتیله‌ی خشمت را پایین بکشند. اما من می‌خواستم عصبانی باشم، دمار از روزگار چشم‌هایم در بیاورم و بی‌وقفه بغضم را ببارم. کاش به اتاق بابک رفته بودم و جلوی همه با مشت به دهانش کوبیده و فاتحه‌ای کارم را هم خوانده و بعد از شرکت بیرون زده بودم. کاش آن‌قدر به فکر رعنا و آنا نبودم. کاش قدم‌ها مرا به خانه‌ی خودمان، به گلدره‌ی زیبا و آغوش آنا نزدیک می‌کرد، تا میان بازوهای نحیف و امن او ببارم. آن‌قدر می‌باریدم که آن دو ابرک ماتم‌زده و غریبِ پشت پلک‌هایم، چشم‌شان خشک شود.
کاش…
کاش…
چقدر کاش!
گاهی آرزوهای کوچک، آن‌قدر عجیب، دست نیافتنی و دور می‌شوند که باور نمی‌کنی خواستن‌شان محالی‌ست که اشکت را در می‌آورد. زمانه‌ای که می‌تواند هر غیر‌ممکنی را ممکن کند، برای من روی دور عکس افتاده بود و کند می‌چرخید.
قدم‌هایم را تندتر برمی‌داشتم. رعنا جلویم روی برگ‌ها بالا و پایین می‌پرید و می‌خواند: «پاییزه و پاییزه، برگ از درخت می‌ریزه.» آنا دست او را گرفت و ته کوچه گم شدند اما صدای سرفه‌های رعنا از ته کوچه به گوش می‌رسید. روجا آه کشید.
«تموم برگات که نریخته بادوم تلخ؟!»
«چرا ریخته! پاییز پاییزم!»
چند سال پیش، آنا دو نهال بادام برای من و رعنا کاشت. درخت من وقتی ثمر داد، بادامش تلخ بود، تلخ تلخِ عین همان روزهای زهرماری. از آن روز به بعد روجای ورپریده به من می‌گفت بادام تلخ.
بادام تلخ! آن‌جا چه می‌کردی؟!
در کوچه پس کوچه‌های شهری بزرگ که هیچ شباهتی به گُلدره‌ی کوچک ما ندارد. آن‌قدر قشنگ و بزرگ است که زیبایی‌هایش می‌تواند، هر کسی را افسون کند. می‌تواند روزهای زیادی چشمم را نوازش کند اما دلم را نه. دلتنگ که باشی، بهشت هم جهنمی سبز است. درخت‌های لختی که از دیوار خانه‌ها به کوچه سرک می‌کشیدند، برایم غریب‌ بودند. حتی همان کلاغِ روی شاخه‌ی درخت که باد صدایش را با خش‌خش برگ‌ها در هم می‌پیچاند و به گوشم حواله می‌داد. دلم می‌خواست حنجره‌اش را بجوم. لااقل یک سنگ بردارم و به سمتش پرتاب کنم. خم شدم که سنگِ کنار جوی را بردارم. رضا دستم را گرفت.
بغض کردم اما چیزی نگفتم. به درخت تکیه داد. کنار جوی نشستم و دستم را در آب می‌رقصاندم و به سنگ‌های ته آب خیره شده بودم که
صدای رضا در سرم طنین انداخت و بغضم را بغل کرد.
«نگارینُم نِگا کن اومَدُم مُو
سر زُلفِتْ دو تا کن، اومَدُوم مُو.»
چشم از آب گرفتم و به عشق دوختم. آن‌قدر بلند‌بالا بود که بتواند تمام سیب‌های دنیا را از روی شاخه‌ها برایم بچیند. چشم‌های روشن او، مرا یاد زلالی آب چشمه‌های گلدره می‌انداخت. نگاه نافذش می‌خندید و در حالی که با دست موهای خود را بالا می‌برد، گفت:
«ای هم بیت مُو. تو نِمیخُوی بیتتِ بگی.»
«دل مُو بی تو آرومی نَداره
به غربت شُهرَت و نُومی نَداره.»
سنگ را توی جوی خشک انداختم. کبوتری از روی شاخه پرید و دور شد.
لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبم رویید اما تا به یادِ آن اتفاق افتادم، پژمرد.

از پیچ کوچه گذشتم، راه تنگ‌تر و از ته کوچه‌ی بن بست، در قدیمی و آبیِ خانه‌ی بی‌بی‌گلشن نمایان شد. چقدر نیاز داشتم او در را باز کند و با آن لبخند دوست‌داشتنی، حالم را از چشم‌هایم بفهمد و مرا در آغوش بگیرد. آخر او، تنها غریبه‌ی آشنایی بود که آغوشش بوی آنا را می‌داد.


دستم روی کلیدِ توی جیبم بازی می‌کرد اما زنگ زدم، یک‌بار، دوبار.
نه! فایده‌ای نداشت. آن‌روز بخت با دل تنگم یار نبود. کلید را در قفل چرخاندم و در به روی بهشت کوچک بی‌بی باز شد.
پاییز در حیاط بزرگ و زیبای خانه‌ی بی‌بی‌گلشن، صاحب‌خانه‌ی نازنین و مهربانِ من و‌ گلناز، غوغا کرده بود. شاخه‌های لخت درخت مو روی سایه‌بان در آغوش هم پیچیده‌ بودند. چشم‌هایم به کف حیاط و باغچه‌های دو طرف حوض دوخته شد که لباسی از برگ‌های زرد و سرخ و نارنجی پوشیده بودند و برای چشم هر تماشاگری دلبری می‌کردند اما نه برای رویای عصبی و غمگینِ آن‌روز…
درخت‌های نارنج سبز و سرحال، روی حوض سایه انداخته‌ بودند و رقص ماهی‌های قرمز را تماشا می‌کردند. کنار گلدان شمعدانی، روی لبه‌ی حوض نشستم و دستم را در آب چرخاندم و فکر‌هایم را در سرم…
فکرهای پریشانم می‌چرخیدند، می‌چرخیدند و فریاد می‌زدند و از گوشه‌ی چشم‌ها سرازیر می‌شدند سمت چانه‌ام.
شروع‌ این باران، با من و تمام شدنش با کرام‌الکاتبین بود. از پشت خیسیِ چشم‌هایم، آبدارخانه‌ی شرکت را در آب حوض دیدم. مه‌آلود و نمدار…
ماگ قرمز را از توی سینک برداشتم و چند بار با مایع ظرفشویی شستم و دستم را هم. دست پشت دست کشیدم. پوست دستم نازک و خشک شده بود. از بس روزی هزار بار می‌شستمش. سر چرخاندم سمت سماور که صدای بسته شدن در آمد و پشت‌بندش دستی از پشت دور کمرم حلقه شد و مرا سمت خود کشاند. چیزی در دلم فرو ریخت و تنم لرزید. در دلم گفتم: «حتما بابک روانی و نامرده.» ماگ از دستم افتاد و با حرکت تندی سعی کردم خودم را از میان دست‌های او بیرون بکشم. ابروهایم در هم گره خوردند، ضربان قلبم شدت گرفته بود و دست‌هایم می‌لرزیدند. با خشم به سمت او رو برگرداندم و از ترس بیرون رفتن صدایم آرام و با حالتی عصبی گفتم: «می‌دونستم که عوضی و بیشعور هستی اما نه تا این حد.»
نیشخند زشتی زد که چهره‌ی نچسب و کَریه او را تهوع‌آورتر کرد و گفت: «بالاخره باید تسلیم بشی دختره‌ی سرتق. می‌دونی که می‌تونم با چند تا دستکاری کوچولو تو سندا، کاری کنم که دایی جان اخراجت کنه و تو خرج خودت و خانواده‌ت بمونی شازده خانوم.»
بغض گلویم را فشرد. با تمام زور مشتم را گره کردم. دندان‌هایم روی هم قفل شده بودند. بغضی بی‌قرارِ ترکیدن بود اما نباید جلوی آن آدم بی‌شرم و ناپاک گریه می‌کردم. نباید از خودم ضعف نشان می‌دادم.
یک دست خود را روی در فشار می‌داد که از بیرون باز نشود و دست دیگر را سمت شالم برد که خودم را عقب کشیدم و به لبه‌ی سینک چسبیدم. سرم را پایین انداختم که نگاهم به چشم‌های هیز و هرزه‌‌ی او نیفتد.
کلید را در قفل چرخاند و مثل گرگی وحشی به سمتم آمد. موهای مرا در مشت گرفت و با دو انگشت زیر چانه‌، سرم را بلند کرد و صورتش را جلو آورد. از بوی نفس کثیف او حالم بهم خورد. دل‌ و روده‌ام در هم پیچید و چند بار عق زدم و محکم به عقب هلش دادم. باید نشانش می‌دادم که حق اهانت به من را ندارد. باید از خودم دفاع می‌کردم، حتی به قیمت از دست دادن کارم. با این فکر و خشمی که سراسر وجودم را فراگرفته بود به سمت بابک رفتم. با تنفر عمیقی به او نگاه کردم و در صورتش تف انداختم.
«تف به شرف نداشته‌ت حرومزاده!»
چشم‌هایش گرد و شوکه شد و چند قدم عقب‌تر رفت. اما با سرعت به سمتم برگشت و سیلی محکمی به صورتم زد و در حالی که دستمالی را روی صورت می‌کشید، سمت در رفت و آرام کلید را در قفل چرخاند و گفت: «به من میگی حرومزاده دختره‌ی دهاتی؟نشونت می‌دم حرومزده‌ بودن رو.»
از در بیرون رفت. اتاق روی سرم سنگینی می‌کرد. سقف کوتاه شده بود، نفسم تنگ… سدِ بغضم شکست و سیل اشک‌ها جاری شد. شیر آب را باز کردم و تند تند صورتم را می‌شستم. بوی گند دهانش در سرم پیچیده بود و از بس عق زدم، دل درد گرفتم. از مایع ظرفشویی کف دستم ریختم و محکم روی لبم کشیدم. در آینه خودم را نمی‌‌دیدم. رویایِ درمانده‌ای نگاهم می‌کرد که غرور، حرمتِ حریمش لگدمال و چشم‌های او دو کاسه‌ی خون شده بود. مشهدی اکبرِ آبدارچی با نایلونی در دست وارد شد. از آن خوب‌های روزگار بود. دلسوز، مهربان و پاک. با عجله سمت من آمد و بلند گفت: «بد نباشه رویا خانوم!؟ چی شده دخترم؟ حالت خوب نیس؟»
دوباره بغض کردم. انگار آقاجانم حرف می‌زد. خودم را جمع و جور و سرم را بلند کردم و به نایلونی که در دستش بود، نگاهی انداختم.
«سلام مش اکبر جان! کجا بودی شما؟»
«والا رویا خانوم آقا بابک امر فرمود قهوه‌ی فلان مارک می‌خوام، برو بخر.»
در دلم هر فحشی که بلد بودم را نثارش کردم. پیرمرد بیچاره را فرستاده دنبال نخود سیاه که…


دوباره صدای مشهدی اکبر رشته‌ی افکارم را پاره کرد.
«چیزی شده دختروم؟ چرا بهم ریختی؟ خوبی بابا جون؟»
«خوبم، خوبم!»
«گریه کردی؟»
«نه! نه! چیزی تو چشمم رفته»
به سمت اتاق رفتم. خشم از سینه به پاهایم ریخته بود و صدای گام‌های بلندم در سالن می‌پیچید. جلوی در ایستادم و دستگیره در را محکم چرخاندم. لیلا با هول و هراس به سمتم دوید. هنوز چهره‌ی مات و متعجبِ لیلا از روی پرده‌ی چشمم کنار نرفته بود که صدای دلنشین گلناز مرا از اداره بیرون کشید.
عکس گلناز روی آب افتاد و ماهی‌های قرمز دور سرش می‌چرخیدند.
«آهاای رویا! کجایی دختر؟ درِ باز کردم و اومدم تو حیاط، اصلا متوجه نشدی! باز که گریه می‌کنی عزیزم. »
نشست و یک دست خود را روی شانه‌ام گذاشت و با دست دیگر، دستم را گرفت و در چشم‌هایم خندید و گفت: «حیف ای چیشا نیس دختر؟! باز چی شده؟»
انگشتانش را فشردم و با بغض لب زدم:
«باز بابک…»
«دوباره اذیتت کرد؟! خدا لعنتش کنه مردک بی‌شرف!»
«گلناز! کاش قید همه چی رو بزنم و فردا برم تسویه حساب کنم و از ای شرکت لعنتی بزنم بیرون.»
«چی میگی دختر؟! یادت رفته چقد گشتی تا این کارو پیدا کردی؟!»
«شیطونه میگه یه روز که زنش تو ماشین جلو شرکت منتظرشه، برم و بهش بگم با چه آشغالی زندگی می‌کنه.»
«نکنه این کارو بکنی! شر به پا میشه دختر. اخراج شدنت هم که تو شاخشه.»
«نمی‌دونم‌ گلناز! دیگه نمی‌دونم چه کاری درسته و چه کاری غلط. دلم می‌خواد سر به بیابون بزنم، ایقد برم و برم که دیگه خودم هم خودمو پیدا نکنم.»
سرم را روی شانه‌ی گلناز گذاشتم و برای تمام زخم‌ها و دردهای ناتمامم، غربت و تنهایی‌ام باریدم.
«گریه کن عزیزم! گریه کن! تو حق داری گاهی کم بیاری، بشکنی و داغون بشی. اما بعدش باید محکم‌تر سر پاشی. از فردا باز برو سر کار، اما دوتایی، برات دنبال کار جدید می‌گردیم. تا پیدا کردن یه کار جدید، اون جهنم رو تحمل کن رویا جون! اما حواست رو جمع کن.»
«مرسی که هستی گلنازم!»
در حیاط باز و بسته شد. سرم را از روی شانه‌ی گلناز، بلند کردم. بی‌بی‌گلشن با لبخند شیرینی که همیشه روی لب هایش می‌لغزید، وارد شد. چادر سفید و گلدار را دور تن نحیفش پیچانده و زیر بغل جمع کرده و سفره‌ی پارچه‌ای سفید را در یک دست و با دست دیگر گوشه‌ی چادر را گرفته بود. موهای سفید و براق و همیشه از فرق باز، جلوی روسری پر نقش و نگار، صورت سفید و جذاب او را دلبرتر کرده بود. بی‌بی خودش را کنار ما رساند و من صدایم را صاف کردم و سلامم را به سلام گلناز رساندم.
«سلااام دخترای قشنگم! خوبین مادر؟»
نگاه مهربانش روی چشم‌هایم مکث کرد و رنگ از روی لبخندش پرید. با حالتی نگران گفت: «چیزی شده مادر؟ تو که باز بارونی عزیزم!»
لبخندی زورکی زدم.
«چیزی نیس بی‌بی!»
«پس ای چیشای سبز قشنگت بیخود اِنگو کاسه‌ی خون شده؟!»
گلناز پیش‌دستی کرد.
«حالا دیگه خوبه بی‌بی جون. سهم امروزشِ بارید. دیگه سبک شده.»
بی‌بی هیچ وقت برای فهمیدن چیزی اصرار نمی‌کرد و مهلت می‌داد خودمان برایش تعریف کنیم. پایش را روی پله‌ی اول گذاشت، آهی عمیق کشید و گفت:
«الهی بمیرم مادر! شادی سهم دلتون باشه ایشالا. حالا پاشین. پاشین بیاین رو ایوون. نون تازه خریدم. یه عصرونه با چای داغ بخوریم، غمتون پر بگیره بره‌ به امید خدا.»
گلناز دستم را گرفت و با هم بلند شدیم و در سکوت، پشت سر بی‌بی گلشن به سمت پله‌های ایوان رفتیم.
همان‌طور که با دست نرده‌ی کنار پله را گرفته بود و با سختی بالا می‌رفت، گفت: «زمونه بی‌رحمه مادر! ای صورت قشنگتِ مثه من خط‌خطی می‌کنه. بعد از ای‌که بچه ها رفتن خارج که همه فَندی زدم، چقد عِزوجِز کردم که نَرَن. آم رفتن و من موندم و حاجی، اونم وفا نکرد. بال گرفت و رفت و تنهام گذاشت. ای چیشا ایقد تو‌ تنهایی بارید و بارید و به هیچ جا نرسید.»
از پشت سر دست روی دستش گذاشتم و گفتم:
«الهی بیمیرم واسه دلت بی‌بی!»
همیشه به چروک‌های صورتش می‌گفت خط‌خطی‌های روزگار. گلنازِ شیرین زبان هم می‌گفت: «بی‌بی‌گلشن جون! اینا نقش و نگارن که از قشنگیت هیچی کم نکردن.»
و او هم روی شانه‌ی گلناز می‌زد و می‌گفت: «نمک به جونِ خاکشیر مزاجت! بَلای خوش سر و زبون! تو نباشی چاخانم کنی که دلم می‌پوسه از غصه‌ی تنهایی.»

عجب شب درازی! وقتی غصه‌ها به سینه‌ات هجوم می‌آورند، شب هم کش می‌آید. اینقدر کش می‌آید که دلتنگی و غصه همدست شوند و دلت را تکه‌ پاره کنند و باز نروند و خواب هم نیاید که نیاید. کاش خواب می‌آمد. می‌آمد و مرا می‌برد. می‌برد به باغ‌های گلدره و وسط شکوفه‌های سفید و صورتی درخت‌های بادام‌ و گیلاس و سیب رها می‌کرد و برمی‌گشت.


اما نه! گاهی یک دنیا رویای شیرین، حریف یک واقعیت تلخ نمی‌شوند. واقعیت یقه‌ام را گرفت و مشتش را در دهان خیالاتم کوبید و به من‌ فهماند که کجا هستم، در شهری غریب و خانه‌ای که خانه‌ی من نیست، هیچ بویی از خاطرات کودکی‌ام را در آن استشمام نمی‌کنم و از همه بدتر آن مرد پلید را نشانم داد که با نگاه‌های هرزه‌، لبخندهای چندش‌آور، روزم را جهنم می‌کرد و شبم را پر از ترس و کابوس.
در رختخواب از یک پهلو به پهلوی دیگر می‌غلتیدم و فکر کردن به رفتارهای زشت بابک، به توهینی که به شخصیتم می‌شد، مثل درد می‌پیچید در استخوان‌هایم و
نفرت مثل خون متعفنی در تمام سلول‌ها‌یم جاری می‌شد، می‌دَوید و مرا با خودش می‌کشان‍ْد به تمام روزهای نحسی که بابک قصد تعرض به حریم مرا داشت. مرا می‌کشاند به ورطه‌ی نیاز و نداری‌ام، به اجباری که باعث می‌شد هر صبح با خشم و نفرتی عمیق، دوباره پا به آن اداره بگذارم.
خسته بودم!
خسته از آن شهر شلوغ و آدم‌هایش، از خیابان‌ها و اداره‌هایی که دیگر کارمندی نمی‌خواستند. متنفر از اداره‌ای که مسئول حسابداری‌ آن بابک نامرد و تنها جایی‌ بود که بعد از ماه‌ها تلاش برای پیدا کردن کار، یافتم.
«نفس عمیق بکش و شیفت کن دخترم! هر وقت فکرای آزار دهنده میان سراغت، سریع فکرتو شیفت کن رو خاطره‌های خوبت تا این نشخوار ذهنی کمتر آزارت بده.»
صدای دکتر راحمی، روانپزشک مهربانی که چند جلسه پیشش رفته بودم، در سرم پیچید و سعی کردم از دست فکرهای آزاردهنده‌ فرار کنم. پناه بردم به جاده‌ی پر پیچ‌ و خمی که مرا به گُلدره‌ی زیبا می‌رساند.
دلم برای آن شیب تند باغ تا خانه تنگ شده بود، برای آن پونه‌های لب جوی که عطرشان دیوانه‌ام می‌کرد. برای آن دره‌ی زیبا که هر بهار با گل‌های بابونه فرش می‌شد. حتی برای همان خارهای کوچک که به لباسم می‌چسبیدند و تا جدایشان می‌کردم، تیزی ضعیفشان، سرانگشتانم را می‌سوزاند، هم تنگ شده بود. کاش دنیا می‌ایستاد، همان جا وسط پرسه‌های کودکانه‌مان در باغ‌ها و کوهپایه‌های سرسبز می‌ایستاد و آن‌قدر دویدن‌های من و رضا را تماشا می‌کرد که یادش می‌رفت، باید بگذرد.
رضا! رضا! بیا به کوچه‌های کودکی‌مان برگردیم. به عطر خانه‌های متروکه و کاه‌گلی گلدره بعد از باران، به چکمه‌های گِلی و سنگین‌مان. می‌خواهم بعد از باران، شبنم همه‌ی گلبرگ‌ها را بتکانم توی دست‌هایت و تو با شوق بخندی و من با ذوق بخوانم:
«بچه‌ی خسته مونده، چیزی به صبح نمونده
غصه نخور دیوونه، کی دیده شب بمونه؟
خورشید بالا بالا، گوشش به زنگه حالا»
و تو بخندی و باز با هم و بلند بخوانیم:
«غصه نخور دیوونه
کی دیده شب بمونه؟»
من دیدم. تو دیدی رضا! شب ماند.
چرا شب ماند و مانده، رضا؟ چرا همه‌ی روزها شب بود؟ چرا بابا محمدم از بلندی آن رگه‌ی سبز کوه افتاد وسط دره و تا به خاک سپردیمش، شب شد.
یادت می‌آید رضا؟!
آنایم، ماهبانوی بابامحمد را که هر روز می‌دیدی. وقتی می‌آمدی خانه‌ی ما برای بازی به باغ برویم. یادت هست رضا؟ وقتی بابامحمد می‌خواند:
«میون ماه مو تا ماهِ گردون…»


«میون ماه مو تا ماهِ گردون…» و ما دو تا از بس شنیده بودیم این عاشقانه‌ی آرام بابا را، بلند می‌گفتیم: «تفاوت از زمین تا آسمونه.» بابا می‌خندید. چشم‌هایش برق می‌زد و سیب خوشبوی گونه‌های آنا گل می‌انداخت و هزار تا شکوفه‌ی صورتی روی لب او می‌نشست. دیدی چه بر سر ماهِ بابا محمدم آمد؟! می‌دانی که رضاجان! ماه نورش را از خورشید می‌گیرد. بابا خورشید خانه بود، وقتی رفت ماهبانو دیگر نتابید. روز به روز مثل برف‌های کوه آب شد، شیره‌ی جانش بخار شد از هرم آن داغ سنگین!
وقتی آبجی رعنای کوچک و زیبایم را با چادر به کمر می‌بست و در باغ کار می‌کرد را هم که یادت هست!
غصه خوردیم دیوانه! غصه خوردیم و شب ماند!
به غربت رفتیم. هر کدام به شهری بزرگ. تو و مادرت، شهربانو، سال‌ها قبل از من گلدره را ترک کردید و رفتید. تا شهربانو بود، تو هم بودی. شهربانو هم رفت و تو باز داغ غربتت را تازه کردی و رفتی به شهر دیگری پیش عمویت. من و تو با هم گلدره را تنها گذاشتیم و عشق هم سینه‌های ما را. سهم من از تو، سهم تو از من، فقط دوری بود و دوری. رضا! می‌خواستم باشی و بی بی فال چهل بیت بگیرد. من نیت کنم که بخت‌مان مثل شکوفه‌های بادام سپید سپید شود و بیت به بیت بخوانیم و بخندیم تا بیت چهلم از اقبال بلندمان بگوید. چقدر نشدن‌هایمان به شدن‌ها چربید و ساختیم که بگذرد. آمده بودیم که شب برود. تو خواستی شب‌های شهربانو را روز کنی و من هم شب‌های آنا و رعنا را…
اما همه‌جا تاریک و
ترس از آن حرامزاده، همه‌ی روز‌هایم را شب کرده. تاریکِ تاریک، پر از کابوس‌های ترسناک‌‌…
راست می‌گفت بابا محمدم. همیشه به آنا می‌گفت: «ماهبانو جان! هر جا بریم، آسمون همی رنگه عزیزوم!»

«دکتر جان! از کجا به کجا فرار کنم؟!
از کدوم شب به کدوم شب؟!
از کدوم اندوه کهنه به کدوم اندوه نو کوچ کنم؟! اصلا تو این تاریکی کسی منو می‌بینه؟»
مغزم خسته، قلبم تسلیم شد و پلک‌هایم افتادند.
سنگ‌ریزه‌ای از زیر پایم در رفت و پایم سر خورد. بابا با شتاب برگشت و دستش را به صخره گرفت، سرش را آویزان کرد و بلند گفت: «کجایی رویا؟» جای پایم را سفت و سرم را بلند کردم، مردی بلندبالا و چهارشانه زیر تیغ آفتاب صبحگاهی، روی صخره می‌درخشید.
دستم را در هوا چرخاندم و داد زدم: «اینجااا بابا! می‌بینیم؟»

«هااا می‌بینمت. بِپا عزیزم! نگفتم تا ای بالا نیا، سخته برات‌. اگه خسته شدی همی‌جا بیشین تا من برم و برگردم.»
«نه بابا سخت نیست. میام بالا. مواظبم»
«دستتِ بگیر به او سنگ بزرگه، نیفتی چشام. رویا پاهاتِ جای محکم بذار که سُر نخوری بابا جان.»
پلک باز کردم.
«چشم بابا! پاهامِ جای محکم می‌ذارم که سر نخورم.»
چشم گرداندم و گلناز را دیدم که آرام روی تشک سفید خوابیده و نور ماه از پنجره روی صورت زیبای او افتاده بود. روجا که وسط غم‌هایم هم سعی داشت مرا بخنداند، با شیطنت گفت: «صورت ماهش رو ببین دختر! ماه تو ماه شده!»
لبخند کمرنگی روی لبم نشست. به آرامش عجیب گلناز غبطه می‌خوردم. او هم شرایطی بهتر از من نداشت. اما روحیه‌ی خوبش را می‌ستودم. انگار گِل این دختر را از سرزندگی و شادی سرشته‌ بودند. غم حریف لبخندهای او نمی‌شد حتی وقت‌هایی که من با وسواسم اذیتش می‌کردم و نمی‌گذاشتم دست به وسایلم بزند. حتی همان بار که فرم‌ش را روی فرم من گذاشته بود و چقدر آن روز دعوایش کردم و گلناز فقط خندید و عذرخواهی کرد. گیسم را پیچاند و در گوشم گفت: « وسواسم که باشی، با همین اخلاق گندت رفیق قشنگ منی.»
و‌ منِ دیوانه و شرمنده چه داشتم بگویم به آن قلب دریایی. به آن فرشته‌ی گذشت!
گلناز هم به اجبار، شهرستان کوچک خودشان را ترک کرده و در این شهر غریب، در رستوران بیرون‌بر کار می‌کرد تا خرج زندگی پدر و مادر پیرش را در بیاورد.
عاشق شعر بود و هر شب مرا به غزلی از دیوان حافظ مهمان می‌کرد، با آن صدای دلبرش. پاتوق هر جمعه‌‌ی او هم محفل شعر بود و مرا کشان‌کشان و به زور هم که می‌شد، با خودش می‌برد. به دست‌های کوچک و ظریفش نگاه کردم که زیر بالشت چپانده بود و می‌دانستم صبح که بیدار شود از درد دست‌ها می‌نالد اما تاکید می‌کند که اگر زیر سرش نباشند، خوابش نمی‌برد. اما من خوب می‌دانستم درد دستش بخاطر بلند کردن ظرف های سنگین است. بغضم گرفت ولی یادآوری کارها و حرکات او لبخندی روی لبم نشاند.
روجا زمزمه کرد: «چه خوبه گلناز رو داری که وقت دلتنگی‌‌یات کنار حوصله‌ی بی‌حوصله‌ت بشینه و آرومت کنه.»
به پرده‌ی حریر پنجره، به قرص ماه که از پشت آن می‌درخشید، خیره شدم و لب زدم.
«آرره، خوبه! بودن بعضی از این غریبه‌های آشنا نعمته تو زندگی.»


بلند شدم و کنار پنجره ایستادم.
رعنا موهای خرمایی و بلندش را روی شانه ریخته و با پیراهنی سفید که گل‌های صورتی جای به جایش روییده، کنار گلدان‌ شب‌بو ایستاده بود و گلبرگ‌های آن را نوازش می‌کرد.
دستم را روی شیشه گذاشتم و با نگرانی گفتم: «آجیی نزدیک گلا نرو. نفست…»
نفسم به شماره افتاد و قلبم در گلویم می‌تپید. تا چشمش به من افتاد، به سمت پنجره دوید و دست خود را از آن‌طرف روی دستم گذاشت و آرام و با لبخند شیرینی گفت: «نگران نباش آجی رویا! خوبم!» شب‌تاب کوچکی از کنارش رد شد. چشم‌های رعنا درخشید و خندید و زمزمه‌کنان به دنبال شب‌تاب دوید، گوش تیز کردم.
«غصه نخور دیوونه. کی دیده شب بمونه! خورشید بالا بالا، گوشش به زنگه حالا.»
کاش خورشید بالا بالا گوشش به زنگ باشد رعنا جان.
روی تشک غلت زدم و به آنا و رعنا نگاه کردم که توی قاب عکس برایم لبخند می‌زدند و کمی آن‌طرف‌تر رویای کوچک را دیدم که گیس‌های طلاییش زیر نور آفتاب می‌درخشید و دست در دست بابا محمد برای دوربین لبخند می‌زد.
«رویا! قاب‌عکس‌ها خانه‌ی خاطرات بی‌تکرانن.»
«یا بهتره بگی تکرار آدم‌های بی‌تکرانن، روجا جان!»
روجا خمیازه‌ی کشداری کشید. چشم‌هایم سرگردان دنبال خواب می‌گشتند که پرده‌ی پلک‌ها پایین افتاد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ__ـــــــــــــــــــ

با صدای برخورد قطره‌های باران با پنجره از خواب بیدار شدم. گلناز در رختخوابش نبود. خمیازه ای دهانم را کش آورد و نگاهم روی ساعت دیواری مکث کرد با دیدن ساعت از جا پریدم و رختخواب را جمع کردم و در دهان کمد دیواری چپاندم. در کمد را بسته نبسته بودم که گلناز آواز خوان وارد اتاق شد. گونه هایش از سرما گل انداخته بود و انگشتانش که سرخ شده بودند را بهم می‌مالید. با ذوق سلام کرد و گفت: « برو بیرون ببین چه بارونیه.»
«سلام عزیزم. دیشب تا دیر موقع بیدار بودم. واسه همین خواب موندم.»
شالم را روی شانه انداختم و از اتاق بیرون رفتم. بی‌بی وسط هال سفره انداخته بود و با لبخند گرمی از نگاهم استقبال کرد سلام کردم و با عجله رد شدم
«سلام دخترم. بجنب تا دیرت نشده بیا یه لقمه صبحونه بخور.»
«چشم، چشم.»
با عجله از خانه زدم بیرون.
پاییز کم‌کم داشت بساط رنگارنگ خودش را جمع می‌کرد و از شهر می‌رفت. سرمای اول صبح استخوان‌سوز بود. باد سردی به گونه‌ام سیلی می‌زد و از سوز سرما آب در چشم‌هایم جمع می‌شد. همیشه با اولین لرزی که سرمای زمستان به جانم می‌انداخت، نگران رعنا می‌شدم که حمله‌های آسم‌ش بیشتر و طولانی‌تر آزارش می‌داد. یکماه از آن اتفاق که بابک لعنتی در شرکت برایم رقم زد، می‌گذشت اما هنوز شب‌ها کابوس می‌دیدم و باورم نمی‌شد که قصد تلافی کردن نداشته باشد. چندبار او را در راهرو یا ورودی شرکت دیده بودم. خشمی در چشمانش شعله می‌‌کشید که می‌دانستم دیر یا زود دامنم را خواهد گرفت. هر شب با گلناز در روزنامه‌ها دنبال کار می‌گشتیم اما دریغ از یک کار بدردبخور. در همین افکار غوطه‌ور بودم که تاکسی ایستاد و از پنجره نگاهم روی تابلوی بزرگ و خاکستری شرکت مکث کرد .با عجله کرایه را دادم و سمت پله‌های ورودی دویدم و آن‌ها را دوتایکی کردم تا زودتر برسم. در حال کشیدن کارت بودم که حضور کسی را پشت سرم حس کردم. آقای احمدی بود با همان کت و شلوار سورمه‌ای اتو کشیده، کفش براق و وقار خاصی که در شخصیتش موج می‌زد. کمی دورتر از دستگاه ایستاده بود و تا من برگشتم با متانت خاصی گفت:« سلام خانم علیشاهی. جناب رییس گفتن ساعت نه، برای بررسی یک سری مسائل حتما به اتاقشون سر بزنید.»
«حتما میرم آقای احمدی. ممنونم.» آقای احمدی سریع به سمت اتاقش رفت و
فکر جدیدی با همان سرعت خودش را لابه لای افکار بهم ریخته و پریشانم چپاند و تا در اتاق با من آمد و عین آینه ی دق جلویم نشست.
«سلام‌ت رو هم که خوردی شازده خانوم، صبحت بخیر اخمو!»
صدای لیلا مرا به خود آورد.
«سلام عزیزم. لیلا رییس منو احضار کرده! یعنی چکارم داره؟!»
«آها واسه این تو همی. فک نکنم مسئله خاصی باشه.احتمالا واسه بررسی های ماهانه اسناده. نگران نباش.»
«نمیدونم. شاید! اما دلم عین سیر و سرکه می‌جوشه.»
«خُبه دیگه. بهش بگو نجوشه. بیشین به کارت برس.»
اما مگر حرف‌گوش‌کن بود این دل لعنتی!
تا ساعت نه، نهصد بار ساعت دیواری روبرویم را نگاه کردم و نه هزار فکر جورواجور به مغزم خطور کرد.

پاندول اضطراب نه بار در مغزم به صدا در آمد. با بی‌حوصلگی از روی صندلی بلند شدم. لیلا را ورنداز کردم که سرگرم کار بود.
«من برم ببینم رئیس چکارم داره.»
لیلا به چشم‌هایم زل زد


انگار اضطرابِ نگاهم را می‌خواند. لبخند مهربانانه‌ای گوشه‌ی لب‌های نازکش نشاند و گفت: «نگران نباش. مسئله‌ی خاصی نیست.»
«باشه.»
این باشه برای جلوگیری از بحث و نصیحت بود. عجب انتظار بیخودی داشت لیلا! مگر می‌شد نگران نباشم وقتی یادم می‌آمد که توی صورت آن عوضی تف کردم.
و تمام شب‌ها و روزهای گذشته منتظر عواقبش بودم. آقای اردلان، رئیس شرکت، فردی به شدت رسمی و منضبط بود. موهای کم‌پشت و جوگندمی‌اش را به یک سمت شانه می‌زد و کت و شلوارش اینقدر مرتب و اتو کشیده بود که بقول لیلا با خط اتوی شلوارش می‌شد هندوانه قاچ کرد.
در زدم و با شنیدن بفرمایید رئیس وارد اتاق شدم. با وجود سرما پنجره بزرگ پشت سرش باز بود. روجا آرام گفت:«حتما این پولدارا مثل ما سرمایی نیستن. منم این همه پک‌و پوز داشتم گرمم میشد والا.»
جوابی ندادم. دو دستم را بهم گره زدم و با فاصله‌ی کمی جلوی میز ایستادم. چند پرونده زیر دستش بود که مدام برگ می‌زد و انگار دنبال چیزی می‌گشت. سرش را کمی بلند کرد و از بالای عینک ته استکانی‌اش نگاهی به من انداخت و با دست اشاره کرد که بنشینم. نشستم و منتظر نماندم که چیزی بگوید. با انگشتانم بازی می‌کردم و داشتم سعی کردم خیلی مؤدبانه بحث را شروع کنم که پرونده را بست و با اخم غلیظی گفت: «خانم علیشاهی رسید خریدهای این ماه رو که زدید با موجودی انبار نمی‌خونه. چند بار گفتم چک کنن اما گویا اشتباه از شماست. شما توضیحی دارین؟
انگار یک پارچ آب یخ روی سرم ریختند. دستهایم یخ کردند و لرزش خفیفی به جان انگشتانم افتاد. بابک کار خودش را کرده بود و من چه داشتم که بگویم. حتما او این گزارش را به دست رئیس رسانده.
«خانم کجایی؟منتظر توضیح شما هستم.»
«جناب رئیس من دوبار چک می‌کنم و بعد می‌فرستم برای رئیس حسابداری. امکان نداره اشتباه کرده باشم.»
دو ابروی سیاه و پر‌پشتش را در هم گره و صدایش را بلندتر کرد.
«من اطلاعی ندارم شما چجور کار می‌کنی. الان که این مدارک چیز دیگه‌ای میگن.»
آمدم توضیح بدهم که نگذاشت اولین کلمه از دهانم خارج شود. مثلا از من توضیح خواسته بود. توضیح بهانه بود. تصمیش را می‌شد در نگاه بی‌حالت و اخمش تشخیص داد. فاتحه‌ام خوانده بود.
«ببین خانم اینجا یه شرکت بزرگ هست و کوچک‌ترین اشتباه شما پیامدهای بدی خواهد داشت. تو یک‌ماه گذشته این دومین باری هست که این اشتباه تکرار میشه. من بار اول رو به حساب اشتباه سهوی گذاشتم و شما رو نخواستم. اما دیگه نمیشه چشم‌پوشی کرد.»
روجا که غمباد گرفته، گوشه‌ای لمیده بود، گفت:«اوه اوه ببین این مدت بابک خان بیکار هم نبوده. این بار دومه که…»
صدای رئیس دوباره مرا از خودم بیرون کشید. درحالی که یک برگ کاغذ را سمت من گرفته بود گفت:«متأسفم!اما من همون روز اول به شما گفتم یه مدت آزمایشی کار کنید اگر از کارتون راضی بودیم استخدام قطعی می‌شید اما انگار شما اصلا دقت نکردید تو انجام کارتون. بفرمایید خانم این برگ تسویه حساب رو ببرید حسابداری.» بی‌حس و بدون حرف برگه را گرفتم و بدون خداحافظی از اتاق خارج شدم. واقعا حس خاصی نداشتم. من شب‌ها و روزهای زیادی این صحنه را تصور کرده بودم. این سیلی بارها به گوشم نواخته شده بود. در خواب، در بیداری. دیگر درد نداشت. گونه‌ام بی‌حس شده بود. خوب می‌دانستم تقاص آن رفتار که با بابک کردم، همین است. این روزها هر جا می‌روم ناحق پیروز است اما خب گاهی برای حفظ بعضی چیزهای گرانبها در مشت باید چیز کم‌ارزش‌تری را از دست داد و من باید برای نگه داشتن آن الماس در مشتم، این گردوی پوک را دور می انداختم. روجا آه عمیقی کشید.
«اصلا بهتر! تو باید خودت می‌رفتی از این شرکت لعنتی. با وجود این مردک عوضی تو نمی تونستی با آرامش کار کنی.»
«اوهووم.» با اکراه در اتاق بابک را زدم و وارد شدم. چیزی نگفتم و کاغذ را روی میزش گذاشتم.
نیشخندی زد و چروک های گونه استخوانی‌اش ردیف شدند و چهره‌اش از همیشه در نظرم کریه‌تر به نظر رسید.
«سلام خانم علیشاهی عزیز. تشریف می‌برید؟شاید اگه عذرخواهی کنید و قول بدید تو رفتارتون تجدید نظر کنین، بتونم کاری براتون بکنم.» نگاهم را به زمین دوختم و سکوت کردم. روجا در گوشم زمزمه کرد:
«عمرا به این جونور دو پا التماس کنی و باج بدی. تو دختر شیرمحمد هستی که تمام کوههای گلدره به پاش تعظیم می‌کردن. اصلا با این اوضاع موندنت دیگه درست نیست. ممکنه دردسر بزرگ‌تری برات درست کنه.» با دستی دانه‌های گرد و شیشه‌ای تسبیحش را می‌انداخت و صدای برخورد دانه‌ها در اتاق می‌پیچید و با دست دیگر ریش بلند و سیاهش را مرتب می‌کرد.
«هنوز هم پرو و سرتقی. تو الف بچه عددی نیستی که منو پس بزنی و در بری. برو همون ده‌تون چوپونی کن.» خونم به جوش آمده بود. دلم می‌خواست با مشت به دهانش بکوبم اما خودم را کنترل کردم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:


«بله. فکر خوبیه. حداقل گوسفندا شعورشون از بعضی حیوونای دو پا بیشتره و کنارشون حس امنیت دارم.»
«برو بیرون آشغال زبون دراز!»
سرم را بالا گرفتم، شانه هایم را بالا انداختم و پیروزمندانه و با گام‌های محکم از اتاق بیرون رفتم و با تمام زورم در را بهم کوفتم. باید می‌دانست که بادام تلخِ ماهبانو کام کثیفش را زهر می‌کند.
«بله بله تو درست میگی بادوم تلخ!»
«تو چی میگی؟من که چیزی نگفتم.»
«لازم نیست با زبونت به من چیزی بگی. شنیدم که تو دلت گفتی: «دلم خنک شد. رویا بعضی شکستا عین پیروزی هستن. همین که به این پلید باج ندادی خودش کلی کاره.»
«آره. آره. حقش بود، اونجور جوابشو بدم تا این عوضی باشه که دیگه به حریم دختر مردم تعرض نکنه.»
لیلا بغض کرده و فین‌فین کنان یک گوشه‌ی اتاق ایستاده بود و مرا تماشا می‌کرد که وسایلم را جمع می‌کردم.
«چته ماتم گرفتی دختر؟ مگه مُردم؟ همدیگه رو می‌بینیم.
خب؟»
«اوهوم! رویا میری دنبال کار جدید؟ نمیخوای به رئیس بگی تجدید نظر کنه؟»
«نه! خودمو سبک نمی‌کنم. نمیدونی اردلان مرغش یه پا داره! بعدشم لیلا با وجود اون بابک نامرد، دیگه جای من اینجا نیست. می‌ترسم برام دردسری درست کنه که دیگه با اخراج درست نشه.»
«باشه. هر جور راحتی. خودتو به کارت نفروختی دختر. به خودت افتخار کن.»
«خب دیگه نمی‌خواد لحظه آخری لوسم کنی.»
لیلا را در آغوش کشیدم. ابری که یک‌ ساعت در گلویم کمین کرده بود، ترکید و هر دو باریدیم.
هنوز چند متر از اتاق دور نشده بودم که لیلا سرش را از در اتاق بیرون آورد و بلند گفت:«منو از خودت بیخبر نذاریا!»
سر گرداندم و لبخندی تحویلش دادم.
«باشه عزیزم. نگران من نباش.»
سالن کمی تاریک بود و از در بعضی اتاق‌ها خط باریکی از نور روی سرامیک کف نقش بسته بود. از تونل تاریکی می‌گذشتم.
بابا محمد بالای صخره ایستاده و یک دستش در دست روجا و دست دیگرش را سمت من دراز کرده بود.
«بیا بابا جان! بیا چشام! بیا تا آفناب نزده باید بالای کوه برسیم. جای سختش رو رد کردی رویا.
خیالم رو راحت کردی دختر. دیگه می‌تونی تنها بیای کوه. منم اول روجا رو برسونم ده‌شون بعدم برم باغ. باید پای درختا رو پاکنی کنم و کود بدم. چیزی به بهار نمونده بابا جان.»
به انتهای تونل رسیدم، نور به چشمانم پاشید و گرمای مطبوع آفتاب تنم را گرم کرد.
روی پله اول کمی خیس بود، پایم سر خورد.
«نگفتم پاتِ جای محکم بذار رویا!»
«چشم بابا! پامو جای محکم می‌ذارم.»

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید