هنگامه آریانی – جایی دیگر


هنوز سپیده سر نزده بود که نوشت: “خوبی؟”و این پرسش ساده می‌توانست من را از مردن منصرف کند. آدمی گاهی تنها یک بهانه می‌خواهد. برای رفتن یا ماندن فرقی نمی‌کند. آن یک بهانه کافی است که چمدان را پایین بگذاری و نروی یا بالعکس زیر میز بزنی و همه چیز را رها کنی به امان خدا و همین چهار حرف ساده و علامت سوال چسبیده به آن، که چرخ‌زنان و آرام سرید روی صفحه‌ی گوشی، می‌توانست بهانه‌ی زنده ماندن من باشد.
انگار فهمیده بود که حال خوشی ندارم و می‌خواست مچم را بگیرد. حتی لحن گفتارش را هم می‌توانستم حس کنم. گویی تنها برای درک چرایی حالم این سوال را نپرسیده بود. لحنش مثل وقت‌هایی بود که خل بازی در‌می‌آوردم و او با تعجب می‌پرسید: “خوبی تو؟!”
از کجا فهمیده بود که باز رگ دیوانگی‌ام زده بالا. مدت‌ها بود که از حال هم بی‌خبر بودیم. کسی هم این میان اگر هر از گاهی سراغی می‌گرفت، آن یک نفر من نبودم. کاش می‌شد حرف بزنیم. مثلا بپرسم: “اونجا الان ساعت چنده؟” سوال بیهوده‌ای بود. می‌دانستم که دو ساعت و نیم با تهران اختلاف ساعت دارند. سالها به این ۱۵۰ دقیقه اختلاف فکر کرده بودم…

روی پادری قهوه‌ای رنگ جلوی در حمام ولو شده‌ام؛ تکیه داده به چهارچوب سرد وفلزی در و با پاهایی دراز شده بر روی زمین. گوشی تلفن همراهم کنار دست چپم و بسته‌ی خالی تیغ کنار دست راستم. اسیرِ سیلاب مهیب و ویرانگر افکار گل‌آلوده‌ و پریشان خویش.
نمی‌دانم با به دست گرفتن تیغ بود یا دیدن قرمزی خون که تصویر قصابیِ آن غاز سفید جلوی چشمانم آمد. سرش را بریده بودند و از جای خالی‌سر، خون با فشار بیرون می‌زد. بدن بی سر چند قدمی را راه رفت و من که هنوز مدرسه نمی‌رفتم، وحشت‌زده پیراهن گلکی مامان را گرفتم. صحنه را تا آخر ندیدم و چشمهایم را در دشت دامن او پنهان کردم. آن پارچه چه داشت که پناه بردن به آن ترس را فراری می‌داد. مرا از گم شدن می‌رهاند. آن روزها که برای هم گام شدن با مامان، قدم‌های کوچکم در کوچه و بازار پا‌به‌پای او می‌دویدند، پیوسته دستم یا در دستانش بود و یا چنگ زده به همان پارچه گلکی که هر از گاهی رنگِ زمینه و گلهایش عوض می‌شد. آن روزها هرگز گم نشدم.

تیغ هنوز از میان انگشتان بی‌‌رمق دست راستم رها نشده و نگاهم دوخته به بسته‌ی خالی‌ آن روی زمین است. روی بسته‌ی مستطیل شکل مقوایی، تصویر بدن تمساحی در حال بریده شدن با تیغ به چشم می‌خورد. چه اغراق عجیبی! فرشته هم همیشه اهل غلو کردن بود. آنچنان حرفهایش را بزک می‌کرد و آسمان و ریسمان را طوری می‌بافت به هم که تو باور می‌کردی با تیغ باریک ژیلت گردن تمساح را بریده و راستش من هم همیشه سوزن به دست منتظر ترکاندن بادکنک‌هایی که از حرفهایش بزرگ می‌شدند، بودم و می‌دانید کِی سوزن را کنار گذاشتم؟ وقتی که فرشته متارکه کرد. همان شب که چمدان در دست به خانه بازگشت. انگار ترکیدن بادکنک بزرگی را دیده باشم که جای همه‌ی آن خرده سوزن زدن‌ها را می‌گرفت. شاید اگر ته‌و‌توی ناخودآگاهم را در می‌آوردم، می‌رسیدم به یک جمله‌ی کثیف و چرک که لااقل درباره‌ی کسی مثل خواهر به کار بردنش چندان انسانی نیست. جمله‌ای که بچگی‌هایم جلوی خودش زیاد گفته بودم: “آخییییش. دلم خنک شد…”
من دو دقیقه و نیم زودتر از فرشته به دنیا آمده بودم اما نمی‌دانم چرا همیشه قدمهایم از پاهای او جا می‌ماند. او همیشه چند قدم جلوتر بود. مامان می‌گفت زودتر از من زبان باز کرده. حتی در برداشتن اولین گام‌های زندگی هم من در مقام دوم بودم و نمی‌دانم به خاطر آن دو دقیقه و نیم بود یا جدا بودن فضای بالیدنمان در زهدان مادر که تضادی آشکار ما را از هم جدا می‌کرد. درست نقطه‌ی مقابل هم بودیم. مانند نقش آویخته بر دیوار اتاق فرشته؛ یک دایره‌ی ساده که نیمی از آن سفید بود و نیمی دیگر سیاه و گویی این دو قسمت در حال نفوذ در یکدیگر بودند. در سفیدی یک نقطه‌ی سیاه و در سیاهی نقطه‌ای سپید وجود داشت.

وقتی داشتم تیغ را از لفاف سفیدش در می‌آوردم از دستم افتاد روی زمین و من ناخودآگاه به آلوده شدن تیغه‌اش فکر کرده بودم. مضحک بود. انگار وسط کمدی سیاهی نشسته باشم. مثل یک شوخی بی‌مزه که کام آدم را تلخ کند. اصلا امروز مدام دهانم تلخ بود. خشک‌تر و زهرمار‌تر از همیشه. از وقتی دکتر سپهر بمانی کج‌کج نگاهم کرد وگفت: “داروهات رو باید تغییر بدم”، دهانِ خشک و تلخ شد وبال گردنم. بماند که قرص‌های تازه تاثیر آنچنانی هم روی چاه ویل افسردگی‌ام نداشتند. سیاهچاله‌ای که هر روز بزرگ و بزرگتر می‌شد و پر‌قوت‌تر از قبل انرژی روانی مرا می‌بلعید. مامان همیشه می‌گفت: “یه ژن افسردگی توی فامیل ما هست…” بعد هم شروع می‌کرد به نام بردن آدمهای افسرده‌ی فامیل. خودش اما هیچ‌وقت حتی خوی افسرده‌ای هم نداشت چه برسد به ابتلای آن.

یادم نیست افسردگی دقیقا از کی جا پایش را در من سفت و محکم کرد اما بای بسم الله آن شاید به روزی برمی‌گشت که مغازه‌ی ساعت‌‌‌سازی بابا آتش گرفت. آنجا دنج‌ترین جای دنیا برای من بود. با رنگ‌ها و نورهایی که تنها در آن فضا می‌شد تجربه‌اش کرد و دیگر هرگز برایم در هیچ کجا تکرار نشد. حتی بویش هم یگانه بود؛ آمیخته‌ای از بوی خانه‌ی قدیمی پدربزگ و خراطی سر نبش. در آن فضای دنج می‌توانستم دقایقی طولانی به ساعتهای آویخته بر دیوارِ خاکی رنگ خیره و در صدای تیک‌‌تاکشان غرق شوم. بابا ساعتهای جا‌خوش‌کرده بر دیوار مغازه‌ را هر کدام به وقت شهری از گوشه و کنار دنیا تنظیم کرده بود و زیر هر کدام اسم شهر را بر تکه مقوایی نوشته و چسبانده بود به دیوار. من در عالم کودکی به آن شهرها سفر می‌کردم. شاید بابا هم همین کار را می‌کرد. او که هیچ‌گاه جایی دیگر از این دنیا را ندیده بود شاید رویای شهرهای دور را در میان ساعتهای آویخته بر دیوار مغازه‌اش می‌جست. آتش که به جان مغازه افتاد از بین ساعتها، تنها آنکه زمان به وقت آمستردام را نشان می‌داد، سالم ماند. همان‌که من بیشتر از همه‌ی ساعتها دوستش داشتم. ساعت، شکل ساعت جیبیِ بزرگی بود با قاب چوبی که روی آن با ظرافت کنده‌کاری شده بود.
آتش افتاده به جان مغازه گریبان بابا را هم گرفت. دستها و چهره‌اش سوختند. می‌گفتند سوختگی درجه سه. دیدن آن پوست که اوایل از نگاه کردن به آن اجتناب می‌کردم هیچگاه برایم عادی نشد. انگار بابا رفته و مرد جدیدی جایش آمده باشد. حتی عمل جراحی که بابا به زور به آن تن داد هم چیزی را عوض نکرد. مسئله تنها چهره و دستها نبودند. چیزی دورنش خاکستر شده و همراه باد رفته بود. ذرات پراکنده‌اش در فضا را گاه در نور تابیده به فضای خانه می‌شد دید. آن آتش هرگز خاموش نشد. مانند جنگلی گر گرفته در فصلی گرم که آتش در آن ریشه دوانده، هر بار از جایی شعله‌ای سر می‌زد بیرون.
ساعت به وقت آمستردام در آن آتش‌سوزی به خواب رفت و ساکن اتاق من شد. ساعت خواب‌رفته روی نُه ایستاده بود و هیچ‌کس هم اصراری به تعمیر آن نداشت. خیلی پیش می‌آمد که در تنهایی‌هایم به عقربه‌های آن خیره و در خیالاتم غرق شوم و این اختلاف زمانی دو ساعت و نیمه موضوعی می‌شد برای ساختن داستان‌هایی پی‌در‌پی در ذهنم…

سوسکی تلو‌تلو‌خوران از تاریکی خانه در مسیر نورانی تابیده از حمام ظاهر شد. سمت پاهایم رفت. از کنار ساق برهنه‌ی پای چپم گذشت. آنقدر نزدیک بود که برخورد بدن زبرش با پوستم را حس کردم.
یاد آن سوسک بخت‌برگشته در دست بابا که روی حرارت چراغ گاز دست و پا می‌زد، افتادم. برق مطابق معمول هر شب آن سالها رفته بود و همه زیر نور “روشنایی” که درست مقابل درِ آشپزخانه بر دیوار بود، جمع شده بودیم. “روشنایی” نامی بود که مامان روی چراغ گاز گذاشته بود و من نامگذاری عجیبش را دوست داشتم.
من و فرشته پوست‌ پرتقال را کنار شعله‌ی شمع فشار می‌دادیم و کیفور بودیم از بیرون جهیدن جرقه‌ها میان شعله. بابا شاخکهای سوسک بخت‌برگشته را میان انگشتهای اشاره و شست نگه داشته و آن را گرفته بود روی حرارت چراغ گاز. سوسک دست و پا می‌زد. جان می‌کند. بابا که دو سه پیک عرق سگی را رفته بود بالا و سرش حسابی گرم افتاده بود، می‌خندید. مامان گفت: “نکن مرد. خدا رو خوش نمیاد. زجرکشش نکن این وامونده رو…” و بابا که همیشه پیک و پیمانه از او آدم دیگری می‌ساخت با صورت گل‌انداخته و چشم‌هایی که دو‌دو می‌زد به شکنجه‌ی سوسک ادامه داد. سرانجامِ آن بد‌مستی و آخرِ کار آن سوسک را یادم نیست اما عاقبتِ آتش افتاده به جان مغازه اصلا خوش نبود. لهیب آن، دامن خانه را هم گرفت، دامن تمام زندگیمان را.
خودِ جدید برای بابا بیگانه بود و او هم هرگز قدمی برای آشنایی و آشتی برنداشت. آدمِ مواجه شدن با مردم نبود با آن شمایل تازه و مغازه محل ارائه هیچ خدمتی با دست و روی سوخته‌ برای او به حساب نمی‌آمد. واکنش آدمها در برابر فقدان آن چهره که همواره در آینه دیده‌اند چه می‌تواند باشد؟ حتی اگر تمام عمر، خود را زیبا نپنداشته باشند. واکنش ناصر ساعتچی اما با آن چشمهای به رنگ فیروزه‌ی همیشه آویخته برگردن مامان که در نگاه شریک زندگی‌اش “پل نیومنی” بود برای خودش، واکنش غم‌انگیزی بود.
مغازه که کارکرد خود را برای بابا از دست داده بود مدتی اجاره رفت و در و دیوار آن جای ساعت از کاسه و بشقاب و مجسمه پر شد. از کلی ظرف و ظروف قدیمی و قاب‌هایی که زمان را در خود گیر‌انداخته بودند. هر چه مشتری‌های بابا پی چیزی بودند که اکنون را درست نشانشان بدهد، مشتری‌های جدید پی تکه‌هایی از گذشته بودند. حتی تک ساعت طلایی کوچک پشت ویترین که هر بار موقع عبور از جلوی مغازه میدیدمش هم از کار افتاده بود و کارکردش نشان دادن زمان نبود.
ساعت‌سازی چند صباحی، بدل شد به عتیقه فروشی تا زمانی که عمو منصور نشست زیر پای بابا که مغازه را بفروشد و با او در چاپخانه شریک شود و بابا درست لحظه‌ای که دریافت کار در چاپخانه، کاری است که می‌تواند بدون تعامل با مشتری به آن مشغول شود، بی‌درنگ پذیرفت و مغازه‌ای که تنها میراث به جا مانده از پدرش بود به فروش رفت و شد سرمایه‌ای برای چاپخانه‌…

سوسک دوباره به تاریکی پناه برد. رفت سمت اتاق مامان. مامان منیر هیچ وقت از سوسک نمی‌ترسید.راستش ماه‌منیر آقا‌تبار از هیچ چیز نمی‌ترسید. آن روز که بلوای آتش به زندگی‌مان افتاد هم نترسید. از رنگ‌های در آمیخته سرخ و زرد بر چهره بابا، از فرو رفتنش در مه غلیظ فراموشی، از فروش رفتن مغازه، حتی از عموی کلاش بی‌همه چیز هم نترسید.
برادر بابا، همان که عمو صدایش می‌زدیم، هم سهم چاپخانه را بالا کشید و هم ماه زندگی ناصر را. حکایت بر‌باد رفتن چاپخانه را همه فهمیدند اما داستان آنچه که عمو از زندگی ما به یغما برد را فقط من می‌دانستم…

دست چپم سرد و سنگین شده؛ به سنگینی کوه. الان باید مامان دستم را میان دستان استخوانی‌اش می‌گرفت و با آن انگشتان کشیده، آرام شروع به ماساژ دادن می‌کرد. مثل بچگی‌هایم که وقتِ خواب یکی از دستها زیر تنم جا می‌ماند و خواب می‌رفت؛ دست سنگینِ خواب رفته را به نوازش‌ و لمس انگشتان او می‌سپردم تا حس‌های رفته باز گردد. همیشه محو رگ‌های برجسته پشت آن دستها می‌شدم. جوی خون زیر پوست نازک و سفیدش آنقدر نمایان بود که صدای جریان آرام خون را گویی می‌شنیدی.
دستها بیش از هر چیز دیگر همیشه در ذهنم نشانی از آدمها هستند. دستها مهم‌اند خیلی مهم. مهم و کارآمد. اولین گامهای نا‌متعادل کودک با حمایت دستهای پدر و مادر، جان می‌گیرند. دستها نمی‌گذارند آدم گم شود. اولین بار که به اهمیت دستها فکر کردم، ده دوازده سال بیشتر نداشتم. در حال تماشای آب خوردن سگی تشنه بودم و به حرکت سریع زبان صورتی رنگش نگاه می‌کردم. آن لحظه با خودم فکر کردم در هر تماس زبانش با آب چه حجم از آن داخل دهانش می‌رود. از فکر ناکافی بودن آن آب، تشنه‌ام شد و دلم خواست دو دست را کاسه کنم زیر شیر‌ آب و سیر بنوشم. آنجا بود که به اهمیت دستها فکر کردم و درست فردای آن روز تماس دستهای عمو منصور و مامان را دیدم. مرور آن صحنه و تشکیک در آنچه دیده‌ام، تبدیل شد به نشخوار ذهنی آن روزهایم. گر‌چه بعد‌ها دیدن تصاویری دیگر از آن دو نفر صحت آنچه دیده بودم را به من ثابت کرد. هرگز به کُنه ماجرایشان پی نبردم اما دیگر دیدن دستهای مامان تداعی کننده‌ی دستان غیر برای من بودند. حتی امروز بعد‌ از ظهر که دستهای پیر و خسته‌‌ی او را کنار بدنش جای دادم و پتو را روی آنها کشیدم هم یادشان افتادم. شاید چون هنوز دستانش گرم بودند. سرمای مرگ، زهر خاطرات تلخ را می‌گیرد. حتی گاه این قهار عادل می‌تواند آدم‌ها را به صلح با یکدیگر هم برساند. نمی‌دانم دوباره اگر سراغ مامان بروم و دستانش که حالا حتما دیگر گرم نیستند را میان دستانم بگیرم، آیا باز نامهربانانه اشتباهاتش را به یاد خواهم آورد یا لمس آن دستان سرد و خاموش، تصاویری دیگر را جلوی چشمانم خواهد آورد؛ تصویر میوه‌هایی که با آن دستها پوست گرفته و خرد شده بودند و چه طعم خوشی داشت آنچه توسط مادر فراهم آمده بود و یا لرزش برگه‌های روزنامه میان انگشتانش وقتی نامم را میان اسامی قبول شدگان کنکور دیده بود و یا نقشهایی که با آن دستها گاه در خلوت بر بوم‌های کوچک می‌نشاند که با محو شدن بابا و سخت شدن زندگی جایشان را به دستگیره‌های رنگی و پیراهن‌های دخترانه گلکی دادند…
پیر شدن مامان را از روی دستهایش فهمیدم. از پدیدار شدن لک وپیس‌ها روی بلند و پستِ پشت دستها و تکان‌های مهار نا‌پذیرشان.
امروز صبح که نان شیرمال خیس خورده در شیر گرم را با قاشق سمت دهانش می‌برد، دیدم که بیشتر محتویات قاشق روی میز ریخت. راستش بیشتر آنچه در کاسه جای داشت، به جای آنکه وارد دهانش شود، خوراک میز شد. بعد هم خورده و نخورده آرام از جایش بلند شد و رفت. حتما احساس سیری هم می‌کرد. مدتها بود که نمی‌گذاشت در غذا‌خوردن کمکش کنم. خیلی وقت بود که حتی گرسنگی‌اش را هم از یاد می‌‌برد. انگار موریانه‌ای پیوسته در حال جویدن حافظه‌اش باشد و این هولناک‌ترین اتفاقی بود که زندگی می‌توانست نشانم دهد. مهیب‌تر از سوختن چهره‌ی پدر، غریب‌تر از حضور عفِن عمو در تمام سوراخ و سمبه‌هایی که با نا‌پدید شدن بابا پدیدار شده بود. این‌بار روزگار آس آخر را رو کرده بود.

صدای کشیده شدن شاخه‌های خشک جارو بر آسفالت کوچه با خود صدای زندگی را دارد. خسته و بی‌پناه از اتفاقات روزی که گذشت، دلم می‌خواهد به خواب پناه ببرم. به گریزگاه رنج‌های بیداری. برای رسیدن به تختم اما باید از جلوی در اتاق مامان رد شوم. تردید ندارم سوز استخوان‌سوزی که از زیر در اتاق بیرون می‌زند در‌جا پاهایم را خشک خواهد کرد.

گرچه همین حالایش هم کرختی دست چپم انگار به تمام بدنم سرایت کرده و توان کوچکترین حرکتی از من صلب شده. شاید جمودی که پیکر مامان را در بر گرفته، دارد تمام خانه را می‌بلعد. “جمود نعشی” را تا پیش از روزی که صبحش با مرگ بابا آغاز شد، نشنیده بودم. او که بعد از ماجرای آتش سوزی مغازه، اتاقش را برای همیشه از مامان جدا کرده و سالها پناهنده‌ی کوچک‌ترین اتاق خانه بود، آن صبح جمعه‌ی بهار بر خلاف هر روز که سایه‌وار سر میز صبحانه حاضر می‌شد، پیدایش نبود. مامان که می‌خواست میز صبحانه را جمع کند با صدایی که آنقدر رسا بود که بتواند بابا را از اتاق بیرون بکشد، به من گفت: “برو باباتو بیدار کن، ظهر شد…” پشت در اتاق که قفلش هم خراب بود و درست بسته نمی‌شد، حاضر شدم. تقه‌ای به در زدم و آرام در نیمه گشوده را باز کردم. اتاقِ بدون پنجره در آن ساعت روز هم تاریک بود. آرام بابا را صدا زدم. جواب نداد. نزدیک‌تر رفتم و بقیه‌اش را نمی‌دانم چرا در خاطرم نمانده. انگار جزئیات آن را مغزم به عمد پاک کرده باشد. تنها چیزی که در ذهنم مانده بوی تند ادرار است و دست سرد و منجمد بابا. انگار سرانجام مغلوب سرمای راه شده و حالا پیکر بی‌جان یخ‌زده‌اش پیدا شده باشد. بعدتر شنیدم و دانستم که چیزی هست به نام جمود نعشی که ساعاتی پس از مرگ رخ می‌دهد. بابا تنها، در خواب و به ظن من آسان مرده بود. آن روز که بابا مُرد سراغ ساعت اتاقم رفتم. هنوز بعد از ده سال، روی ساعت نه پا‌فشاری می‌کرد. نُه به وقت آن شهر دور. آن را از روی دیوار برداشتم. باید عقربه‌ها را روی ساعت تازه‌ای تنظیم می‌کردم. دکتر قاضی که آن روزها همسایه‌ی دیوار به دیوارمان بود و قبل از رسیدن آمبولانس بالای سر بابا حاضر شده بود، گفت: “با توجه به سفت و سرد بودن بدن، بیشتر از هشت ساعت از مرگ می‌گذره” و من پیش خودم شروع کردم به حساب و کتاب و نتیجه‌ی حساب و کتاب‌ها آن شد که بنا را گذاشتم بر آنکه مرگ حوالی ساعت دو رخ داده. پس عقربه‌ها را چرخاندم و ساعت روی دوازده و نیم تنظیم شد و تا به امروز روی همان ساعت باقی‌ماند. امروز بعد از بیست سال دوباره عقربه‌هایش را جا‌به‌جا کردم…

درِ بسته‌ی اتاق مامان از جایی که نشسته‌‌ام دیده نمی‌شود. سعی می‌کنم آخرین تصویری که از اتاق در نگاهم جا مانده را مجسم کنم. پرده‌ی تور سفید را کامل از روی پنجره عریض اتاق کنار زده بودم. اتاق غرق نور بود. مامان با لباس راحتی نخی بلند شیری رنگ که بالای سینه‌‌اش با ظرافت گلهایی هم رنگ زمینه‌ی لباس گلدوزی شده بود، روی تخت آرمیده بود. صبح کمکش کرده بودم تا حمام کند. موهای سپید کم پشتش شانه زده و مرتب بودند و تقریبا مطمئن بودم که نهارش را سیر خورده. مانند مادری که بخواهد خواب راحت نوزادش را تضمین کند، او را مهیا کرده بودم؛ تمیز و سیر. مخصوصا پرده را کنار زدم تا اتاق غرق نور باشد. بابا در تاریکی مرد. در تاریکی مطلق. برای مامان اما داستان باید طور دیگری رقم می‌خورد. اینکه داستان را خودت به دست بگیری و نگذاری روزگار آچمزت کند خوب است؛ اینکه در چشمانش نگاه کنی و بگویی: “نمی‌گذارم تو تصمیم بگیری و زمان را من مشخص می‌کنم.”

در سکوت خانه تنها صدای عقربه‌ی ثانیه‌شمار که یک نفس پیش می‌رود به گوش می‌رسد و البته صدای چکه کردن دوش حمام. دیشب همین وقتها صدای نفس‌های سنگین مامان و خر‌و‌پف‌هایش هم بودند و شاید اگر دقیق می‌شدی صدای تپش‌های قلبش. همیشه در اتاقش و اتاقم باز بود تا اگر کاری داشت و صدایم زد، بشنوم. امشب اما این در بسته است. در اتاق بابا هم همیشه بسته بود. جز آن اواخر که قفل اتاق اجازه‌ی بسته شدن در را نمی‌داد. آن اتاق بی‌پنجره با در بسته‌اش، همیشه بوی ماندگی می‌داد، بوی نا، حتی بوی گوشت کز‌خورده و زخم آماسیده. آن بو یا حس آنقدر قوی بود که به جاهای دیگر خانه هم گویی سرایت کرده بود. طوری که از به یادآوردن آن خانه، تاریکی و بوی نا راه می‌کشد و تمام ذهنم را پر می‌کند. روزی که عمو منصور آمده بود برای خداحافظی تا برای همیشه روانه‌ی فرنگ شود، نمی‌دانم به خاطر پیراهن و شلوار آبی آسمانی‌‌اش و کفشهای سفیدی که به پا داشت، بود یا عطر خوشش، که جوان‌تر و سرزنده‌تر از آنچه باید به نظر می‌رسید. از دیدنش جا خوردم و نمی‌دانم چرا احساس حقارت کردم. دلم نمی‌خواست بابا از اتاقش بیرون بیاید و با او رو در رو شود. اما بیرون آمد و جای آنکه تف بیندازد توی صورتش، دستانش را محکم فشرد و بیخیالِ آنچه که می‌دانست و نمی‌دانست که از او ربوده شده، بدرقه‌اش کرد. منصور جلوی در حیاط در آخرین لحظه به عادت متداولش، موقع خداحافظی خم شد و دست مامان را بوسید. دیده بودم که دست دیگر زنان فامیل را هم می‌بوسد اما لبخند روی لبهای صورتی مامان، رنگی داشت که غم را به حس حقارت اضافه کرد.

منصور روانه‌ی اروپا شد. بابا مرد. خانه‌ی پدری فروش رفت. اما بوها و رنگ‌ها و حس‌ها باقی ماندند. زیاد پیش می‌آید که آن خانه را در خواب ببینم.
خانه‌ قسمتی از یک بن بست بود. بن بستی عجیب و به طرز غریبی کوچک که اصلا به واسطه‌ی بودنِ خانه‌ی ما شکل گرفته بود. یک ضلع بن بست را دیوار خانه‌ی ما می‌ساخت و ضلع دیگر آن را دیوار خانه خرابه‌ای که گویی از ازل آنجا بود. یک بار از منتها الیه دیوار که ریخته و کوتاه‌تر بود، بالا رفتم و جزئیاتی از خانه که پیشتر از درز میان بلوک‌های بتنی دیده بودم را سیر تماشا کردم. شیروانی حلبی خانه، کاشی‌های آبی رنگ اتاقکی ویرانه که با فاصله از ساختمان اصلی در حیاط واقع بود و به گمانم آشپزخانه یا دستشویی می‌توانست باشد و راه پله‌ای که کمی بعد‌تر از آن اتاقک می‌رسید مقابل در فلزی خاکستری رنگی که به قدر همان شش پله از سطح حیاط بالاتر بود، تمام آنچه من از آن خانه تصور می‌کردم را کامل می‌کردند. انتهای بن‌بست مجاور به رودخانه‌ بود که پسِ دیواری نه چندان بلند پنهان بود. آن بن‌بست، صدای رودخانه‌، جزئیات آن خانه خرابه، تک درخت وسط کوچه و حتی بوی همیشگی ادرار پای دیوار انتهای بن‌بست همه در خوابهایم هستند.
بوی ادرار آخرین بویی بود که تمام روایح ناخوشایند اتاق بابا را در پس خود محو کرد. دکتر گفته بود: ” احتمالا بلافاصله بعد از سکته‌ی مغزی گسترده‌اش در‌جا نمرده و آن بو به خاطر بی‌اختیاری پس از سکته بوده.” در مورد مامان اما این تجربه متفاوت بود. مامان همیشه بوی تمیزی می‌داد. اصلا یک بوی خوش همیشگی از لباسهایش به مشام می‌رسید که ربطی به استفاده از عطری خاص نداشت؛ بوی تنش خوش بود. اولین بار که بوی ادرار نشسته بر لباسش آشفته‌ام کرد، تازه از دارالترجمه برگشته بودم خانه با کلی کار که ریخته بود روی سرم. رفتم کنارش روی کاناپه نشستم و پیکر نحیفش را محکم میان دستهایم گرفتم که ناگهان بوی ادرار زد توی بینی‌ام و تا مغزم نفوذ کرد. مغز هم اولین دستور را صادر کرد؛ دستهایم از دور بدن مامان رها شدند. نگاهش کردم. به صفحه‌ی روشن تلوزیون خیره بود و مثل روزهای اخیرش ساکت و در‌خود‌فرو‌رفته. دستور دوم هم صادر شد؛ دلم پیچید. اولین نشانه‌ی اضطراب در من مانند همیشه. دقیقا حس آن لحظه‌ام هراس بود. ترس از دست رفتن چیزی دیگر در زندگی. جا خورده بودم. انگار قطعات پازلی جلوی چشمانم در حال کامل شدن باشند. پازلی که کامل شدنش تصویری غم‌انگیز را می‌ساخت. دستم را روی پوست نازک و چروکیده‌ی دستهایش گذاشتم. نگاهش با کندی آمد روی صورتم و نمی‌دانم اشکی در چشمانش بود یا من گمان کردم که چشمانش نمناک‌اند. گفتم: “مامان می‌خوای اون پیرهن سبز و سفید گلدارت رو بیارم بپوشی. خیلی وقته نپوشیدیش…” لبخند زد. مطمئن نبودم که فهمیده چه می‌گویم یا نه. گوش‌هایش خوب نمی‌شنیدند و مقاومت می‌کرد در استفاده از سمعک.
آن بوی غریب و غم‌انگیز دیگر نرفت و عزایی دیگر در مغزم آغاز شد برای دست‌‌‌درازی تازه‌ی روزگار و نمی‌دانستم پرده‌هایی دیگر قرار است پیش چشمانم نمایان شود؛ نمایشی خارج از طاقتم…

انتهای نور تابیده از حمام می‌رسد پای میز گرد پایه بلند مجاور کتابخانه، که رومیزی مخمل سبز‌رنگ روی آن مانند دامنی بلند تمام پایش را پوشانده. عکس‌های روی میز در تاریکی پنهان‌اند اما من تصاویر نشسته در قاب‌ها را از بَرَم. حتی ترتیب آنها را می‌دانم. نزدیک‌ترین عکس به کتابخانه، عکس جوانی مامان است. از همان عکسهای قدیمی که در عکاسخانه می‌انداختند. نهایتا پانزده شانزده سال دارد. چین‌های یقه و سر آستین لباس نشسته بر تنش، زیباترش کرده. در عکس سیاه و سفید مشخص نیست پارچه‌ی تیره‌ی لباس و خالهای روشنش دقیقا چه رنگی دارند. گرچه مامان برایم گفته بود که رنگ لباس سورمه‌ای بوده با خالهای سفید ولی من بارها رنگهای مختلف را در این عکس تصور کرده بودم. عکس بعدی عکس چهارنفره‌ی ماست. اصفهان، حدود سی و اندی سال پیش. من و فرشته کم سن و سالیم شاید شش هفت ساله. فرشته دستش را روی شانه‌ی من گذاشته. بابا کنار فرشته ایستاده و مامان پشت سر من. چشمهای روشن فرشته و بابا در عکس می‌خندند. چشمان عسلی مامان هم. من اما با چهر‌ه‌ای بغ کرده به دوربین خیره‌ام. چشمان قهوه‌ای‌ام شبیه هیچ کدامشان نیست. اینکه چندان شباهتی به هیچکدامشان نداشتم، اهمیت چندانی نداشت اما اینکه فرشته اینهمه شبیه بابا بود را هیچ‌گاه دوست نداشتم و در آخرین قاب تصویر فرشته نشسته. آخرین عکسی که برای مامان فرستاد. ایستاده مقابل بینهایتی پر از گلهای لاله و چند آسیاب بادی در پس‌زمین‌اش.

خانه‌ی پدری که فروش رفت، فرشته هم ساز رفتنش را کوک کرد و عجیب آنکه مامان اعتراضی به رفتنش نداشت. روزی که رو‌به‌رویش نشستم و آسمون و ریسمون به هم بافتم که: “مادرِ من الان وقت رفتن فرشته نیست. نذار سهمش از فروش خونه رو ببره و حیف و میل کنه…” خودم هم نمی‌دانستم چه منطقی پشت حرفهایم نشسته. فقط دلم نمی‌خواست برود. از دلتنگی بود یا حسادت یا آمیخته‌ای از چیزهایی که نبودم و نمی‌خواستم. هر چه بود باعث آن شد که واکنش درستی نسبت به تصمیمش نداشته باشم. هنوز هم مکدرم از رفتن و نبودنش. خصوصا آنکه حمایت عمو پشت ماجرای رفتنش بود. اوایل هم چند وقتی را رفت دوسلدورف و پیش منصور و زن آلمانی‌اش ماند. اما بعدتر چرخی میان یکی دو کشور زد و سرانجام از هلند سر درآورد و از آن به بعد بود که اختلاف ساعت رویایی تهران و آمستردام، اهمیتی واقعی برایم پیدا کرد.

کلاغی به فاصله‌ای نزدیک از پنجره قار‌قار کوتاهی کرد و ساکت شد. کلاغ‌ها مگر شب‌ها می‌خوانند؟! جغد‌ها و بلبل‌ها را شنیده بودم اما کلاغ را نه. شاید خبر تازه‌ای آورده. منتظر چه خبری می‌توانم باشم؟ هیچ. مامان مرده. بابا مرده. فرشته آنقدر دور است مثل آنکه اصلا نیست و ما بقی هم آنقدر‌ها نزدیک نیستند که انتظار خبری از آنها را بکشم. من هم چندان نباید برای دیگران مهم باشم. راستی چند روز طول می‌کشد تا دیگران متوجه نبودن ما بشوند؟ فکر می‌کنم تا بوی گند محل را بر ندارد، کسی پیگیر‌مان نخواهد شد. این فکر غمگینم می‌کند. کاش به قول مامان: ” یه کوری، کچلی رو پیدا می‌کردی و می‌رفتی سر خونه زندگیت…” و هیچ وقت نفهمیدم که این را از ته دل می‌گفت یا نه. اتفاقا همان کور و کچل سر و کله‌اش پیدا شد و نتیجه‌اش شد یک نامزدی به گِل نشسته. و عجیب آنکه از آن آدم و اتفاقات آن نامزدی چیز زیادی خاطرم نمانده. مثل کتابی که از سر دل‌سیری خوانده‌ و به پایان رسانده‌ای اما یک کلمه هم نمی‌توانی درباره‌اش صحبت کنی. فکر کنم به خاطر دل مامان بود که خواستم بختم را یک‌بار هم شده آزمایش کنم و همان بهتر که نشد. حسرتی اگر هست سر این ماجرا قطعا نیست. افسوس‌های بسیار اما در سرم تاب می‌خورند و شاید عجیب‌ترین و بزرگترینشان داشتن یک دختر است که همیشه میان رویاهایم، زندگی‌ها با او کرده‌ام. تمام سنینش را در رویا زیسته‌ام. دوچرخه سواری‌هایش، نقاشی کشیدن‌هایش، وقتی پاهایش را داخل کفش‌های پاشنه بلند بزرگی کرده و دامنش را بالا گرفته و به پاهایش نگاه می‌کند، همه‌ی داستان‌های قبل خواب، همه‌ی کارتون‌هایی که می‌شد با هم ببینیم و…و وقتی برای اولین بار قلبش تپش عاشقانه‌ای را ساز کرده. همه را دیده‌ام و افسوس که نشد در عالم واقع آن را تجربه کنم. حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم بهتر که او را هم نداشتم. که اگر بود باید ترس از دست دادن او را هم تجربه می‌کردم. هراسِ از دست دادنِ داشته‌هایم؛ بزرگ‌ترین داشته‌ی من در زندگی که آن را دستهای بابا به من آموختند و دستان مامان و حتی منصور.
صدای ریزش آب، داخل دیوار مجاور حمام یعنی که همسایه طبقه بالا سیفون را کشیده. انگار تشت آبی را یک مرتبه خالی کرده باشند بین آجرهای دیوار. وقت‌هایی که حمام می‌روند هم همین‌طور است. اوایل که آمده بودیم اینجا صداهایی که از خانه‌های مجاور به گوش می‌رسید عجیب و آزار دهنده بودند.
اولین بار که مامان صدای آب داخل دیوار را شنید، گفت :”خونه‌ی خودمون که بودیم، صدای رودخونه‌ی دربند میومد و اینجا صدای سیفون همسایه…” و بعد هم چشمی نازک کرده بود. با خنده گفته بودم :”اینجام خونه‌ی خودمونه دیگه منیر خانم…” عاقل اندر سفیه نگاهم کرده و گفته بود :”نه اینجا عاریتیه. خونه‌ی آدم یه جاست. خونه‌ی ما هم همونجا بود که شماها توش دنیا اومدین. همون که شباش صدای رودخونه میداد…” و من از صدای رودخانه خاطره‌ی غرق شدن دخترکی به یادم مانده بود که می‌گفتند تک دختر یک خانواده از قدیمی‌های دربند بوده و هر کس چیزی درباره‌ی افتادنش در رودخانه می‌گفت. یکی می‌گفت جریان خاطر‌خواهی بوده و پدر دخترک قبول نکرده و او هم خودش را انداخته توی رودخانه. روایت دیگر هم می‌گفت باغبان جوان خانه به دختر تعرض کرده و پا گذاشته به فرار… مامان گفته بود: “اونایی که خودشونو می‌کشن، روحشون هزار سال سرگردون می‌مونه…”  من پرسیده بودم: “اونایی که یکی دیگه رو می‌کشن چی؟” نمی‌دانم چهره‌اش سرخ شد یا من پس از شنیدن پاسخش سرخی لهیب آتش را روی صورتش حس کردم: “توی آتیش جهنم می‌سوزن.” آن روز از دوزخ سوزان بیشتر هراسیده بودم تا سرگردانی اما سالهاست که هر آتش سوزانی را به سرگردانی ترجیح می‌دهم. کاش آن روز پرسیده بودم: “اگه کسی، یکی دیگه رو بکشه بعد خودشو چی؟”

بعد از آن اتفاق، صدای رودخانه گویی شیون دخترکی را همراه با خود داشت. یک شب احساس کردم که واقعا صدای ناله‌اش را می‌شنوم.
مثل امروز که مدام صدای مامان را می‌شنیدم. حتی یکی دو بار سراغش رفتم. ترسیده و هراسان. ترسیده از چه؟ می‌ترسیدم هنوز زنده باشد؟! قدرت دست بردن سمت شاهرگش را نداشتم. این هم عجیب بود. با فاصله از تخت ایستادم. به قفسه‌ی سینه‌اش دقیق شدم تا مطمئن شوم بالا و پایین نمی‌رود و آنجا بود که انگار کسی ناگاه با جسم محکم و سنگینی بکوبد پس سرم؛ یادم آمد نوجوان که بودم ،همان سالها که بابا سوخت و بعدترش که مامان را به عمو منصور نزدیک احساس کردم، هراس مردن مامان افتاده بود به جانم. این ترس که نکند یک روز صبح از خواب بیدار شوم و مامان مرده باشد. وقت‌هایی که خواب بود به قفسه‌ی سینه‌اش خیره می‌شدم تا از نفس کشیدنش اطمینان پیدا کنم. درست مانند امروز. نه. درست عکس امروز و ای کاش به یاد‌نمی‌آوردم.

نمی‌دانم چقدر به سر‌زدن نخستین پرتوهای روز مانده اما این را می‌دانم که نور خورشیدِ امروز چشمان عسلی‌ مامان را روشن نخواهد کرد. وقتی داشت آخرین صبحانه‌اش را می‌خورد تقریبا مطمئن بودم که می‌خواهم چه کنم. دیدن غریبه شدن او برایم ناممکن‌ترین تجربه‌ی هستی بود. ترجیح می‌دادم مثل بابا آتش به جانش بیفتد یا سرطان مثل خوره سلول سلول بدنش را از بین ببرد اما تحمل اینکه در نگاه خیره‌اش اثری از آشنایی پیدا نکنم را تاب نمی‌آوردم. از یک جایی به بعد به این نتیجه رسیدم که وضعیت مامان هر روز وخیم و وخیم‌تر می‌شود و درست روزی که توهم به فراموشی‌های مامان اضافه شد، تقریبا مطمئن شدم که نباید اجازه بدهم روزگار او را جلوی چشمان من بیش از این نابود کند. وقتی نگاهش می‌کردم آنچنان رو به زوال بود که انگار از درون پوسیده باشد و تنها نیاز به تلنگری داشت تا فرو‌بپاشد و آن تلنگر می‌توانست تزریق چند سی‌سی بیشتر از داروی آرام‌بخش باشد. دارویی که او را به عمیق‌ترین خواب زندگی‌اش می‌بُرد. به عمق چاهی سیاه و بی‌پایان و یا شاید هم نه، غوطه‌ور در اقیانوسی از نور.
سوزن که از پوست نازکش گذشت، انگشت شستم را انتهای سرنگ گذاشتم. هنوز آن را نفشرده بودم که مامان با صدایی خفه گفت: “آب…” اول فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. پرسیدم: “چیه مامان؟ چی میخوای؟” این بار رسا‌تر کلمه‌ی آب را تکرار کرد. اولین تکان دلم و لغزش در اطمینانم بر کاری که روزها به آن فکر کرده بودم و مطمئن بودم به انجامش، با شنیدن کلمه‌ی آب در آن لحظه شروع شد. گفتم: “باشه مامان. بذار آمپولتو بزنم بعد…” و شستم با رعشه‌‌ای آشکار، آرام داروی داخل سرنگ را هل داد زیر پوست نازکش. شاید هم داخل رگهاش. پنه‌ی الکلی را که روی محل تزریق گذاشتم، با بی‌قراری دوباره گفت: “آب بده…آب…عطش دارم…” لیوان آب را که دستش می‌دادم، رعشه به تمام جانم سرایت کرده بود. علناً پیکرم تکان می‌خورد. مامان لیوان آب را تا انتها سر کشید. دلم می‌خواست کنارش بنشینم و محکم بغلش کنم. نه، دلم می‌خواست محکم بغلم کند مثل تمام اوقاتی که ترس، تیغ تیزش را بیخ گلویم می‌گذاشت. می‌دانستم بغلم نمی ‌کند و اجازه نمی‌دهد تا در آغوشش بکشم. این اواخر از لمس بدنش بیزار بود. بی‌قرارش می‌کرد. به قول دکتر آژیتاسیون. تنها نگاهش کردم. آرام روی تخت دراز کشید. برای لحظه‌ای دستش را لمس کردم و آن را کنار بدنش گذاشتم و آرام پتو را تا زیر سینه‌اش بالا کشیدم. آه بلندی کشید و چشمانش را بست.چقدر باید نگاهش می‌کردم تا به قدر کافی آخرین منظر از بودنش در خاطرم ذخیره شود. بوسه‌ی آخر را که با احتیاط بر پیشانی‌اش نشاندم، چهره‌اش در هم رفت و همان‌طور با چشمان بسته سری تکان داد.
نور آفتاب بعد‌از‌‌ظهر بهار لیوان خالی از آب و نیمی از پیکر مامان را روشن کرده بود که در را بستم و پشت درِ بسته ناگهان گم شدم. در شلوغی بازاری پر هیاهو و میان آدمهایی که قدّم نهایتا به کمرشان می‌رسید. هیچ‌کس حواسش به من گمشده نبود. تلو‌تلو‌خوران از تنه‌ی رهگذران و با بغضی که دیگر یارای پنهان کردنش را نداشتم، همه‌ی گم شدن‌های زندگی‌ام را به یاد آوردم. نمی‌دانم رخ‌در‌رخِ در چقدر ایستادم.
سرانجام بعد از دقایقی کشدار از آن فاصله گرفتم اما از افکار پریشان که هر لحظه هجومشان بیرحمانه‌تر می‌شد نه. توهم شنیدن صدای مامان و چک کردن نفسهایش هم دست به دست خاطرات آشفته و فکر‌های بی‌پروا دادند. از خانه زدم بیرون. فرار کردم. از آنجا که محل قرار می‌بایست باشد. از کی خانه دیگر محل قرارم نشد؟
فرار سودی نداشت. در کوچه و خیابان هم انگار دستی دکمه‌ی پاز را زده باشد، همه از حرکت باز‌ایستاده بودند. خاموش و یخ‌زده. پایان دنیا باید چیزی شبیه به همین باشد. سراسیمه و مبهوت چند کوچه‌ای را گز کردم اما پاها فقط راه خانه را بلد بودند و مرا بازگرداندند. وقتی به خانه برگشتم، خودم را دیدم که مچاله شده پشت در اتاق مامان روی زمین نشسته‌ام…

یله شده‌ام و توان کوچکترین حرکتی را ندارم. به نور راه کشیده از داخل حمام میان تاریکی مطلق خانه خیره‌ام. سایه‌ی پیکر یله شده‌ام بر زمین افتاده. یاد سایه بازی‌هایم با فرشته می‌افتم. شب‌ها که برق می‌رفت، در تاریکی و سکوت خانه تنها صدای چرخ خیاطی مامان بود و بابا همچنان در اتاقش. تنها در اتاقش را باز می‌گذاشت، بی‌آنکه شمعی یا چراغی داخل اتاق ببرد. من و فرشته چراغ‌قوه‌ی مشکی دسته بلند را بر می‌داشتیم و روی دیوار اتاق نشیمن سایه بازی می‌کردیم. هیجان انگیز‌ترین قسمت آن، بازی با گوی کریستال شکسته‌ی فرشته بود. تراشه‌های رنگین نور می‌پاشید روی دیوار و سقف و ما انگار که به جادویی بزرگ خیره باشیم، در شگفتی‌اش غرق می‌شدیم و حالا گویی دارم دوباره آنها را می‌بینم.
سایه‌ام روی زمین آرام آرام شروع می‌کند به رقیق شدن، نا‌پدید‌ شدن. انگار هر ذره‌اش با ذره‌ای از نور دست به‌یکی کرده باشد. آدم بی سایه همان قدر عجیب است که سایه‌ای بی‌صاحب. سایه جلوی چشمانم محو و محو‌تر می‌شود. باید دستم را تکان بدهم تا شرایط جدید را بسنجم و مطمئن شوم از بی رد و اثر شدنم. اما توان بلند کردن دستانم را ندارم. اندکی از خودم فاصله می‌گیرم. یله شده کنارِ درِ حمام، دستها رها طرفین بدن، نشسته بر بستری سرخ. سرخی راه کشیده تا پاها و زیر گوشی رها شده کنار دست چپم و آن پیام که پیش از سپیده دم رسیده بود، هنوز باز نشده…

ذرات نور در تاریکی پیش از سپیده‌دم پراکنده‌اند و دیگر از آن سیاهی غلیظ خبری نیست. من این ساعت از روز را بسیار دیده‌ام. هستی آرامش عجیبی دارد در این ثانیه‌های در هم آمیختن نور وظلمت. هر روز درست در همین لحظه‌ها پرنده‌ای میان شاخه‌‌های درخت نارون مقابل پنجره می‌خواند. هر روز و میان شاخه‌های همین درخت. امروز روی  آن شاخه‌ی بی‌جانی که برف سخت زمستان را تاب نیاورد و شکست، نشسته. شاخه‌ی شکسته که اثری از جوانه روی آن به چشم نمی‌خورد میان شاخه‌های سبزی که احاطه‌اش کرده‌اند، مهجور است.
در نگاهم نرم‌نرم برف می‌گیرد و پرنده را می‌تاراند. مامان در حال جمع کردن میز صبحانه است. بابا کیف چرمی‌اش را از کنار آینه‌ی قدی نزدیک در بر‌می‌دارد. قبل رفتن گونه‌ی مامان را می‌بوسد. خانه، نه خانه‌ی سرد و نمورِ آن بن‌بست دور است و نه آپارتمان عاریتی کوچک طبقه‌ی پنجم این ساختمان خاکستری. بیشتر شبیه خانه‌ای است که فرشته چند باری عکس آن را برایمان فرستاد. جایی که همیشه دو ساعت و نیم از شهر من عقب‌تر است. ساعت چوبی اتاقم به دیوار خانه است و صدای تکان‌های عقربه‌ی ثانیه‌شمارِ آن فضا را پر کرده. من روی تخت چوبیِ پای همان دیوار که ساعت روی آن قرار دارد، دراز کشیده‌ام. صدای شستن ظرف‌ها از آشپزخانه می‌آید. بابا رفته. فرشته آن سوی هال، کنار پنجره نشسته و زنبوری را با دست می‌‌تاراند و زیر لب می‌گوید: “سیر سرکه، سیر سرکه خونه‌ت آتیش گرفته…” چشمانم را می‌بندم. همیشه فکر می‌کردم چرا مامان موقع راندن زنبورها این چند کلمه را به زبان می‌آورده و چطور زنبورها بعد از شنیدنش می‌رفتند. حالا اما خوب می‌دانم.

پایان

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید