هنگامه آریانی – بی‌گناه



“بی گناه”

سایه‌ی گربه که روی ایوان در حال لیسیدن دست و پایش بود بر پرده‌ی چلوار سفید هال، نگاه پیرمرد را به خود کشاند. ثریا داروها را همراه یک لیوان آب، داخل سینی برنجی کوچکی روی میز عسلی، کنار دست هوشنگ جا داد. پیرمرد در همان‌حال که حرکات گربه را می‌پایید، با دست سالمش که لرزش آن از سال‌ها پیش آغاز شده بود، قرص‌ها را دانه دانه روی زبان گذاشت. زبان بار گرفته که سفیدی آن به زردی می‌زد، همراه لب‌های برجسته و ترک خورده‌ به استقبال لیوان لبالب از آب رفتند. دست لرزان و لیوانِ پُر، کار دست کت و پیژامه‌ی خاکستری رنگ پیرمرد داد. خیسی نشسته بر لباس لرز به جانش انداخت و تلاش دست لرزان در رفع‌و‌رجوع کردن آنچه رخ داده بی‌نتیجه ماند.
  هوشنگ مستشار چند ماهی می‌شد که سکته کرده و افتاده بود کنج خانه. خودش معتقد بود که از ترس سکته کرده. هیچ کس این را نمی‌دانست؛ اینکه پیرمردِ غُدِ عصا قورت داده که نگاهش در تمام عمر حتی لحظه‌ای از خط افق گذر نکرده و پایین‌تر نرفته بود، با بیرون جهیدن گربه‌ی سیاه از زیر میز اتاق نشیمن، زهره ترک شده و سکته کرده باشد. گربه‌ که سیاهِ سیاه هم نبود و لابه‌لای موهای مشکی‌اش رگه‌های کرم رنگی به چشم می‌خورد، همیشه روی ایوان پلاس بود. از همان روزها که اقدس خدا‌بیامرز برایش پس‌مانده‌ی غذاهای هر وعده را کنار می‌گذاشت، وقت و بی‌وقت سر و کله‌اش آنجا پیدا می‌شد. همان روزها هم پیرمرد حوصله‌ی ادا و اطوارهایش را نداشت. گربه هم البته تحویلش نمی‌گرفت. هر چه خودش را برای اقدس لوس می‌کرد و سر و گردنش را به پر و پای زن می‌مالید اما به او نگاه هم نمی‌انداخت. هوشنگ هم تکلیفش با هر کس که برایش تره خرد نمی‌کرد، مشخص بود. شاید به همین خاطر بود که در خانه نه چشم دیدن گربه را داشت و نه چشم دیدن امیر را. تک پسر عزیز کرده‌ی اقدس و تنها کسی که مقابل پدر می‌ایستاد. هر چه دخترها لی‌لی به لالای هوشنگ می‌گذاشتند پسر اما ساز خود را می‌زد. در خاطراتش هر چه به عقب باز می‌گشت، آنچه از امیر به یاد می‌آورد، جز خیره‌سری و لجاجت نبود و پافشاری مدام بر مطالباتش. اینهمه سرسختی البته عجیب هم نبود. امیر نسخه‌‌ای از خود او بود و بیچاره مادر مدام در حال میانه‌داری بینشان. اقدس حائلی بود که نمی‌گذاشت پَر پدر و پسر به هم بگیرد. و بی علت نبود که با رفتنش رابطه‌ی میان آنها هر روز تیره‌تر شد و با سکته‌ی هوشنگ دیگر شد قوز بالا قوز. پای ثریا پرستار تمام وقت هوشنگ که به خانه باز شد، دخترها که هر کدام سر خانه و زندگی‌شان بودند، دیگر خود را آنقدرها هم مقید به سر‌زدن‌های منظم به پدر نمی‌دانستند. افسانه دختر بزرگ هوشنگ هم که طبقه‌ی بالا ساکن بود، بیشتر به هوای نظارت بر کارهای ثریا آنجا می‌پلکید تا همنشینی و هم صحبتی با پدر. خلاصه روزگار چنان پیش می‌رفت که پدر و پسر تا می‌توانستند زهر خود را به یکدیگر می‌ریختند؛ سمی که ذره ذره در جانشان نفوذ می‌کرد تا روزی که بخواهد سرانجام اثر کند…
صدای زنگ تلفن ثریا را که در آشپزخانه مشغول تدارک نهار بود، به هال باز‌گرداند. همان‌طور که داشت دنبال گوشی می‌گشت، نگاهی به هوشنگ که زیر نور آفتاب چرتش گرفته بود، انداخت. با دیدن خیسی نشسته بر لباس پیرمرد با تاسف سری جنباند و به جستجو ادامه داد. گوشی تلفن با روشن و خاموش کردن چراغ نارنجی رنگش سرانجام جای خود را به ثریا نشان داد. افسانه پشت خط بود. برای شنیدن صدای زنگ‌دار او نیازی نبود گوشی را به گوشش بچسباند. همان‌طور که با فاصله آن را از صورتش نگه‌داشته بود، سرسری و کوتاه جوابِ سوال‌های دختر را داد و با دست آزادش شانه‌ی پیرمرد را آرام تکان داد تا چرتش را پاره کند. گوشی که در دست هوشنگ جای گرفت، ثریا دوباره به آشپزخانه برگشت.
امیر که مشتی برنج نیم‌پز را از آبکش برداشته، در دهان می‌ریخت با دیدن او بی‌ هیچ کلامی سمت در آشپزخانه رفت. ثریا نگاهی به دانه‌های برنجی که ازمیان دستان امیر رها شده و روی زمین ریخته بود انداخت و با صدایی نه چندان بلند گفت :”افسانه خانم گفتن هر چی به گوشیتون زنگ زدن جواب ندادین… کاری براشون پیش اومده تا آخر هفته رشت می‌مونن…” و آبکش را وارونه کرد داخل دیگ لعابی و با انگشتان فربه‌اش دانه‌های برنج جا‌مانده در آبکش را پاک کرد و داخل دیگ ریخت و با صدایی آهسته‌تر در حالی که دم‌کنی را روی درِ قابلمه می‌کشید، گفت :”منم که می‌دونید حتما باید برم شهرستان…” امیر که با شنیدن حرفهای ثریا میان چهار‌چوب در ایستاده بود، زیر لب گفت :”هر غلطتی می‌خواد بکنه…” بعد هم سرش را پایین انداخت و غرولند‌کنان از آشپزخانه رفت بیرون…


صدای مرنوهای گربه از داخل حیاط بلند بود. پیرمرد تا صحبتش با تلفن تمام شد، شروع به بد‌و‌بیراه گفتن به گربه کرد :”باز این تخم جن فیلش یاد هندستون کرده. خوبه حالا فصل جفت‌گیری هم نیست..” امیر نیم‌نگاهی به پدر انداخت و سری تکان داد. چطور باید این دو روز تحملش می‌کرد؟ دلش می‌خواست گوشی را بردارد و هر چه دهنش می‌آید نثار افسانه کند. حتی حاضر بود دست به دامن الهام شود؛ ته‌تغاری اقدس خانم که مادر عروس شدنش را ندید. می‌دانست الهام درگیر پسرک دوماهه‌اش است و کاری از دستش بر‌نمی‌آید. لعنتی حواله‌ی زمین و زمان کرد و سمت در خانه رفت. روی شیشه‌ی ماتِ وسطِ در چند قطره‌ای رنگ ریخته بود. دو سه هفته پیش در را رنگ زده بودند. روی لکه‌ها ناخن کشید. خیال رفتن نداشتند. سمج‌تر از آن بودند که با ناخن پاک شوند. باید با تینر به حسابشان می‌رسید. از پله‌ها که پایین می‌رفت، نگاهی به گوشی‌اش انداخت. ده تماس بی‌پاسخ از طرف افسانه و پیامی از او که تکرار حرفهای ثریا بود. از جیب بغل پیراهن چهارخانه‌‌اش سیگاری بیرون آورد و گوشه‌ی لب‌ها گذاشت. پیراهن هدیه‌‌ای بی‌مناسبت از سمت سمیرا بود که سال گذشته چنین روزهایی بر تنش نشست. جیب‌هایش را پی فندک گشت. به هم خوردن غیرارادی و سریع پلک‌ها و حرکت بیقرار دستانش حین جستجو، درمانده نشانش می‌داد. سرانجام فندک پیدا شد اما جز چند جرقه چیزی از آن عایدش نشد. سیگار خاموش را گذاشت کنج لب‌ها باقی بماند تا رسیدنش به بقالی مشتاق. آقای مشتاقِ پیر که حوصله‌ای قدر سال‌های بلند عمرش داشت، ممکن نبود وقتی امیر را می‌بیند یادی از اقدس خدابیامرز نکند. پیرمرد چند سالی می‌شد که دستی به سر و روی مغازه‌ کشیده و شکل و شمایلش را به روز کرده بود تا اهل محل نام سوپر را جایگزین بقالی کنند. اما هر چه کرد، بقالی سوپر نشد که نشد. امیر سلامی سرسری را از دم در، میان مغازه انداخت و  فندک آویزان کنار در را زیر سیگارش گرفت. منوچهر مشتاق لبخندی بزرگ و جواب سلام را با هم تحویل امیر داد. “امیر خان امروز آلودگی هوا در حد هشداره… دیگه سیگار لازمت نمیشه پسر جان…نکش اون وامونده رو…” امیر پک عمیقی برای گیراندن سیگار زد و دود غلیظ آن را به هوا داد و تلخ خندید. “نگران نباش آقا منوچهر. من سگ جونم. چیزای دیگه نتونستن راه نفسمو بند بیارن، سیگارم نمی‌تونه…” بعد هم فندک خالی را از جیبش بیرون آورد و داخل مغازه شد. پیرمرد هوف بلند و ادامه‌داری کشید. فندک را از دست پسر گرفت و در سکوت پر کرد. فندک چوبی که روی آن با ظرافت طرح دستی در حال اشاره کردن حکاکی شده بود را کف دست امیر گذاشت و با مهربانی نگاهش کرد. مراقبت و نگرانی نشسته در نگاه او، به چشم امیر آمد. با خود فکر کرد مشتاق مهربان حقش بود فرزندی داشته باشد. مطمئنا پدر خوبی می‌شد. افسوس که کار دنیا همیشه بر عکس است…
پارک نزدیک خانه و سیگار‌هایی که پشت هم خاکستر می‌شدند و به فیلتر می‌رسیدند مانند بسیاری از روزها همنشین امیر بودند. سیگار نخست هنوز به نیمه نرسیده بود که گوشی داخل جیب شلوارش شروع به لرزیدن کرد. آن را از جیب بیرون آورد. اسم “صدف میم” روی صفحه گوشی ظاهر شده بود. چند ثانیه‌ای طول کشید تا یادش بیاید کدام صدف پشت خط است و به‌ محض آنکه یادش آمد، گوشی را دوباره سر جایش برگرداند. یک تماس بی‌پاسخ به تماس‌های بی‌جواب دیگر اضافه شد. از اسم‌ها خسته بود؛ صدف میم، سارا ۲، نفیسه‌ جدید، پانی شمال و…
زنانی که مانند مسافران یک قطار در ایستگاه توقف کوتاهی می‌کردند و می‌رفتند. ایستگاه متروکی را می‌ماند که هیچ کس در آن پیاده نمی‌شد. دنیایش خالی بود. اینهمه آدم گویی نبودند. ذهنش کاسه‌‌‌ی ملامین ترک‌خورده‌ی روی ایوانشان را می‌ماند که هر وقت مامان اقدس برای گربه‌‌ی سیاه شیر می‌ریخت یک قطره هم داخلش بر جای نمی‌ماند و مایع سفید رنگ راه می‌کشید روی سنگ خاکستری کف ایوان. آدم‌ها همینقدر فرّار بودند از خاطر خسته‌اش. مانند تنظیمات تلگرامش که به طور خودکار گفتگوها پس از یک روز پاک می‌شدند، نام‌ها و خاطرات گره خورده به آنها نیز همین سرنوشت را داشتند.
گوشی بار دیگر در جیبش به تکاپو افتاد و این بار ثریا بود. ناچار بود پاسخ بدهد. همیشه در مقابل پدر و آنچه به او مربوط می‌شد، سنگینیِ اجباری وجود داشت که بر قفسه‌ی سینه‌اش هوار می‌شد. چه به آن جبر تن می‌داد و چه شانه خالی می‌کرد، آن سنگینی بود که بود. پشت خط صدای ثریا لحن عِتاب آلود پدر را منعکس می‌کرد :”آقا گفتن دیر برنگردین‌ها… من که دارم میرم شما حتما خونه باشین…” امیر نفس پر صدایی کشید و بی‌آنکه چیزی بگوید، تماس را قطع کرد. هنوز ثریا نرفته شروع شده بود.


باد سرد نخستین روز دی ماه زیپ کاپشن امیر را بست. در خود کز کرد. نباید کار نصفه و نیمه‌ی پاره وقتش را رها می‌کرد. به درآمد بخور و نمیرش نیازی نداشت اما همین‌ که از خانه دورش می‌کرد خوب بود. باید به جواد زنگ می‌زد. شاید می‌شد دوباره برگردد پشت آن میز چوبی لکنته و به حساب و کتابهای شرکت هِندلی از نفس افتاده‌‌ی جواد و شرکایش برسد…
صدای بلند و مردانه‌ی پیرزنی که از افتخارات دخترانش می‌گفت، امیر را به خود آورد. دو زن سالخورده آرام به او نزدیک می‌شدند. مثل اقدس خانم که همیشه سخت به خود می‌رسید، آراسته و معطر بودند. موهای درست کرده و آرایش نشسته بر چهره‌های پر چینشان همه یاد مادر را در خاطرش زنده می‌کرد؛ زنی شیرین و تو‌دل‌برو. جوان‌تر که بود، بیشتر هم دل می‌برد. آنقدر که حتی هم‌کلاسی‌های امیر هم دوستش داشتند. پسربچه‌ها جذب زیبایی و سرزندگی‌اش می‌شدند. یکبار بردیا دوست و همسایه دیوار به دیوارشان برای اقدس خانم نامه نوشت. همراه یک نقاشی؛ تک جزیره‌ای در آب‌هایی سرخ به رنگ غروب که روی آن دو درخت نخل دیده می‌شد. درخت‌هایی که انتهایشان متصل به هم بودند. امیر آن‌روز دخل پسرک را آورد. اقدس با غش و ریسه نامه‌ی بردیا را برای هوشنگ خواند. ماسک سنگی نشسته بر چهره‌ی پدر حتی در مقابل شوخ‌و‌شنگی‌های زن فریبایش هم تکان نخورد.
پیرزن‌ها که دور شدند، امیر هم از جا برخاست. سیگار بعدی را آتش زد. دیشب با سمیرا به تیپ و تار هم زده بودند. سمیرا تنها آدم حسابی میان دوستانش بود. شاید اگر امیر عقل درست و حسابی داشت تا حالا در ارتباطشان به جایی رسیده بودند. به جایی امن. اما همین کم‌نقص بودن سمیرا هم او را آشفته می‌کرد. در ذهن مشوش او انگار همیشه باید چیزی کم می‌بود تا چیدمان در نگاهش درست به نظر برسد.
دلش می‌خواست کمی با هم گپ بزنند. می‌دانست الان سرکار است و عاشق آن وقتی‌هایی بود که دست و بال دخترک در پاسخ دادن به شیطنت‌هایش بسته است. گوشی را در دست گرفت. مطمئن بود امکان ندارد که جوابش را ندهد. حتی در تیره‌ترین لحظه‌های رابطه هم این اتفاق نیفتاده بود. بوق‌های ممتد تلفن را شمرد. خبری نبود. درست در لحظه‌ای که می‌خواست تماس را قطع کند، صدای بم سمیرا در حالی که نفس نفس می‌زد در گوشش پیچید. “سلام امیر. خوبی؟ ببین من لاستیک ماشینم ترکیده الان گیرم. بهت زنگ می‌زنم…” امیر تنها فرصت کرد بپرسد :”خودت خوبی؟”
“آره عزیزم. بهت زنگ می‌زنم…”
تماس را که قطع کرد برای لحظه‌ای احساسی گنگ شبیه به دلواپسی قلبش را در بر‌گرفت. مدت‌ها بود که دلش شور کسی را نزده بود. از این حس جا‌خورد. شاید هم ترسید. احساس تعلق قرار نبود ترسناک باشد. شاید اگر غبارها روبیده می‌شدند، زیر انباشته‌ی حس‌های تاریک، جوانه‌ی اشتیاقی را می‌یافت. افسوس که گذر فصلهای سرد بیشمار، توان غلبه بر تاریکی را از او گرفته بود…
امیر کلید را داخل شیار زنگ‌زده‌ی قفل در حیاط انداخت. مثل همیشه کلید حریف باز‌ کردن در نمی‌شد. دوست نداشت زنگ بزند. ترجیح می‌داد بی‌سر‌و‌صدا داخل خانه شود. مشغول کلنجار رفتن با کلید شد و سرانجام در آهنی سبز با صدای ناله‌ای زیر باز شد. گربه‌‌ی سیاه زیر آفتاب کم جان بعداز‌ظهر دی ماه روی ایوان چرت می‌زد. چشم‌ها را بسته بود و حفره‌ی راست چشمش که دو سالی میشد خالی شده، پنهان بود. مادر که مرد گربه چند روزی پیدایش نبود و وقتی برگشت جای چشم راستش، حفره‌ای سرخ به جای مانده بود. امیر نزدیک گربه ایستاد. به حیاط نگاهی انداخت و بعد چشم گرداند سمت خانه و نگاهش رفت تا طبقه‌ی بالا، پشت پنجره‌ی خانه‌ی افسانه. خانه عمرش را کرده بود حتی بیشتر از پیمانه‌اش و حالا کلنگی‌تر از آن بود که حتی بتواند زلزله‌‌ای چهار ریشتری را تاب بیاورد. وقت آن بود تبدیل به احسن شود. از این فکر پوزخندی روی لبانش نشست. کمی زیر آفتاب رنگ‌پریده‌ی زمستان که هوای آلوده‌ باز مانده‌ی جانش را هم گرفته بود، این پا و آن پا کرد و سپس داخل خانه شد. هوشنگ روی مبل راحتی مخصوص خودش چرت می‌زد و صدای شستن ظرف‌ها از آشپزخانه بلند بود. ثریا همیشه طوری ظرف‌ها را پر سر‌و‌صدا می‌شست که امیر از سالم ماندن آنها حیرت می‌کرد. پایش را روی اولین پله موکت پوش راه‌پله‌ای که او را به نیم طبقه بالا می‌رساند، نگذاشته بود که صدای دورگه‌ی پدر در گوشش پیچید :”این دو روزه دندون رو جیگر بذار، بشین خونه…من از پس خودم بر نمیاما…” بقیه‌ی حرف‌هایش حالت زمزمه به خود گرفت و میان صدای قاشق و چنگال‌های خیس و بشقاب‌هایی که در آبچکان قرار می‌گرفتند گم شد و امیر نشنید که پیرمرد بخت خود را لعنت کرده که چرا آخر عمری محتاج این پسره‌ی لندهور شده. با آنکه بد و بیراه پدر را نشنیده بود، جمله‌ای تکراری در ذهنش مانند ذکرهایی که ثریا بعد از نمازهایش پشت هم می‌گفت، طنین انداخت؛ “تو چرا نمی‌میری…تو چرا نمی‌میری…” یاد سمیرا افتاد.


آن‌روز که چشمان مرطوبش را به آسمان سرخ غروب دوخته بود و می‌گفت :” میدونی آدما اصلا شبیه اون چیزی نیستن که نشون میدن. باورت میشه منی که اینهمه برای مامانم می‌مردم، منی که اینهمه بعد مرگش غصه خوردم، اون روزا که زمین‌گیر شدن به آلزایمرش اضافه شده بود، گاهی آرزوی مرگشو می‌کردم. نه برای اینکه خودش راحت بشه. نه. برای راحت شدن خودم….می‌فهمی برای نجات خودم…” حرفهای سمیرا برایش غریب نبودند. انگار کسی آینه مقابلش گذاشته باشد. گرچه آن روز هنوز مثل امروز این عبارات را در حق پدر آرزو نکرده بود اما سمیرا را می‌فهمید. حتی به او گفته بود :”تو از اون شرایط که توش بودی متنفر بودی، تنفر از یه آدم چیز دیگه است. نفرت از یه آدم دمار از روزگارت در میاره…”
حالا هر چه با پدر تنها‌تر می‌شد، این حس بیشتر در او قوت می‌گرفت. یک بار حتی آن را جلوی هوشنگ با صدای بلند به زبان آورده بود. همین چند وقت پیش که عمه پوران از آن سر دنیا برگشته بود ایران که به املاک و حسابهای بانکی‌اش سر بزند، یک نصفه روز را آمد دیدن برادر. پیرزن از روزهای جوانی‌اش هم چشم دیدن زن هوشنگ را نداشت. آن روز کنار تخت برادر روی صندلی لهستانی لکنته نشسته و دو دست را روی عصای چوبی‌ قهوه‌ای سوخته‌اش گذاشته بود و داشت پنبه اقدس خدا بیامرز را می‌زد. برادر هم پا به پایش همراهی می‌کرد. امیر که چند دقیقه‌ای  به احترام عمه‌ی پیرش از اتاق بیرون زده و مشغول تحمل آن فضا بود، حرف که به اینجا کشید از جا بلند شد و با صدایی آنقدر رسا که خیالش از شنیده شدن آن آسوده باشد، گفت :”چرا نمی‌میری…” بعد هم راهش را کشید و رفت. صدای بد و بیراه‌های پدر مانند پرواز دسته‌ای حشره که در نقطه‌ای مدام بالا و پایین می‌روند، پشت سرش جا ماند…
سر و صدای ثریا که تمام شد، خانه در سکوتی سرد فرو رفت. امیر روی تخت اتاقش دراز کشید. نگاهی به کتابخانه کوچک بالای سرش انداخت. دست دراز کرد و کتابی که ماهها خواندنش را کش داده بود، برداشت و پایین قفسه‌ی سینه‌اش، روی شکم  گذاشت. کتاب، همراه نفس‌هایش بالا و پایین می‌رفت. نیم‌نگاهی به گوشی که کنار سرش روی بالشت بود انداخت. خبری از سمیرا نبود. حوصله پیام دادن  نداشت. منتظر می‌ماند تا خودش زنگ بزند. لااقل تا فردا می‌‌توانست صبر کند. کتاب را از روی شکم برداشت. تا نگاهش به جلد کتاب افتاد با تعجب نیم‌خیز شد. امکان نداشت کتاب را اشتباه برداشته باشد. جلد کتاب مورد نظرش سیاه بود و هیچ ربطی به جلد آبی کتاب میان دستانش نداشت. روی زمینه‌ی آبی رنگ جلد که هر چه از مرکز آن فاصله می‌گرفت، رنگ آن روشن‌تر می‌شد کلمه‌ی “خودکشی” نقش بسته بود. با فونتی نسبتا درشت و به رنگ سفید. امیر همچنان با حیرت به کتاب نگاه می‌کرد. انگشت اشاره‌اش را روی حروفِ خودکشی کشید. یادش نمی‌آمد کتاب را خوانده یا نه. چیزی از آن در خاطر نداشت. تنها به یاد می‌آورد وقتی شهرام پسرِ عمو پرویز خودش را انداخته بود زیر چرخ‌های کامیون، آن را خریده. پسرک سن و سالی نداشت. تازه دیپلمش را گرفته بود. کسی نفهمید آخر چه شد که دست به این دیوانگی زد. تنها چیزی که همه می‌دانستند جنگی دائمی بود که میان پرویز و او جریان داشت. که این هم انگار ارثیه‌ی مستشار بزرگ برای پسرهایش هوشنگ و پرویز بود. هر دو انگ هم. تفاوتی هم اگر بود در جزئیات به چشم می‌آمد. هوشنگ اهل تحقیر کردن بود در عوض پرویز دست بزن داشت. هر دو زن‌باره بودند. هوشنگ با پلکیدن و لاس زدن با موکلینش سر و ته کار را هم می‌آورد اما پرویز تا وقت مرگش فقط چهار عقد ثبت شده در شناسنامه داشت.
هر چه که بود شهرام را زیر خروارها خاک خواباند. امیر اما قسر در رفته بود. به قول سمیرا :”قسر در رفتن تو دو تا دلیل داشت؛ یکی اینکه مادر بالا سرت بود ولی شهرام بیچاره مامانه ولش کرد رفت و دوم اینکه…” اینجا که رسید، مکث کرده بود و با چشمان سیاهش صورت امیر را ورانداز کرده و کمی آهسته‌تر از قبل ادامه داده بود :”دوم اینکه…بدت نیادا ولی تو رو نوشت برابر اصل باباتی. هر چی اون کِشته تو درو کردی…” جمله‌ی صریح سمیرا به مذاقش سازگار نیامده بود. شباهتش در چهره را قبول داشت اما در رفتار را نه. البته این تنها حرف سمیرا نبود. از مادر هم بارها در لفافه طوری که پسر نرنجد، این را شنیده بود. اینهم از تناقض‌های این دنیای کذایی است که بچه‌ها شبیه به پدر و مادرشان می‌شوند حتی در آنچه که از آن بیزاری می‌جویند. روزی خود را در آینه نگاه می‌کنند و می‌بینند همان خال گوشتی بزرگ بد‌ترکیب با دانه‌های سیاه و موی روییده بر آن که همیشه از آن متنفر بوده‌اند بر چهره‌شان نشسته، همان که همیشه باعث مکدر شدن نگاهشان می‌شد. ژن قدرت عجیبی دارد. کمتر کسی بر آن فائق می‌آید و البته که نظاره‌ی مکرر رفتاری در گذر سال‌ها بهترین راه آموختن آن است.


امیر کتاب را پای تخت روی زمین انداخت. گوشی را از کنار بالشت برداشت و به سمیرا پیام داد :”چی شدی تو؟” جواب با سرعت نور رسید و بلافاصله مشغول گفتگو شدند. میان صحبتهایشان بود که چند تقه به در خورد و صدای ثریا که از پشت در گفت :”امیر آقا من دارم می‌رم…یه دقیقه بیایین من داروها و تزریق‌های آقا رو بهتون بگم…” امیر با بی حوصلگی بی‌آنکه از جایش بلند شود گفت :”مگه همونا نیست که رو کاغذ نوشتی و  چسبوندی به قفسه‌ی داروها؟”
“چرا آقا هموناس فقط گفتم شاید…”
امیر نگذاشت حرف ثریا به انتها برسد :”اگه هموناست که پس برو به سلامت…”
“باشه پس مراقب باشین دیگه. اگه کاری بود زنگ بزنین…
شب سیاه و سرد زمستان، خانه‌ی قدیمیِ انتهای بن بست رستگار را در بر گرفت. سیاهی غلیظی تیره‌تر از هر شب. در تمام پیکره‌ی خانه تنها سو‌سوی نارنجی رنگی از یک پنجره‌ هویدا بود. جنبش شاخه‌های لخت تک درخت پیر حیاط در باد به حرکت دستانی می‌ماند در حال استغاثه سمت آسمان. گویی ساکنان امشب این خانه نیازمند دعایش باشند.
هوشنگ پشت میز آشپزخانه نشسته بود و امیر پای گاز مشغول کشیدن غذا. صدای مرنوهای گربه از سر شب قطع نمی‌شد. هوشنگ زیر لب دشنامی حواله‌ی گربه کرد و بعد با صدایی بلندتر به گفتگو با خود مشغول شد :”ثریا که برگشت میگم این گربهه رو تو کیسه کنه ببره یه جا که دیگه نتونه برگرده…نه، اصلا یه سمی، مرگ موشی، چیزی بخره بریزه تو غذاش، گربه نفله بشه بره پیِ کارش…” امیر که همان‌طور پشت به پدر حرفهایش را می‌شنید، لبهایش را برچید و سری تکان داد. کمی آب مرغ را روی برنج ریخت و آن را گذاشت جلوی پدر و با خود گفت :”سمیرای بی‌انصاف من شبیه هوشنگ نیستم. حتی در بدترین حالت خودم.” پیرمرد بی‌آنکه کلمه‌ای حرف بزند مشغول خوردن غذا شد. امیر مختصر آب باقی مانده ته بطری را داخل لیوان ریخت و آن را گذاشت کنار دست پدر. هوشنگ با دهان پر گفت :”میدونی که با غذا آب نمی‌خورم.” امیر جوابی نداد و خواست از آشپزخانه خارج شود.
“گفتم آب نمی‌خورم” امیر لحظه‌ای ایستاد و زیر لب گفت :”نخور…”
“گفتم نمی‌خورم. برش دار”
امیر چند بار پشت هم پلک زد. احساس کرد نفسهایش تند شده. مثل آن‌روز که…مثل تمام روزهایی که وادار به انجام کاری توسط پدر شده بود. مثل همه‌ی اجبارهای سرد و ساکت تحمیل شده‌‌ی کودکی. مانند تمام ایستادن‌هایش مقابل پدر از وقتی پاهایش توان تحمل سنگینی چیزی بیش از وزنش را پیدا کردند. مثل آن روز بارانی در راه بازگشت از مدرسه، که پدر با ماشین از کنار او و مادر رد شده و خود را زده بود به ندیدن. مادر لاپوشانی کرده بود اما ده سال سن کافی بود برای آنکه بفهمد، پدر خود را به کوری زده. حتی دعوای مفصل شب قبل میان هوشنگ و اقدس هم مجوز این ندیدن را صادر نمی‌کرد. امیر لیوان آب را برداشت. دلش می‌خواست آن را بپاشد به صورت پدر. کاش توان آن را داشت که مثل او به مرگ موش یا هر سم کشنده‌ی دیگر فکر کند. نه او هرگز مثل هوشنگ نبود هرگز. لیوان آب را لاجرعه سر کشید و آن را که قدر یک بند انگشت آب تهش مانده بود، دوباره روی میز گذاشت. “پُرش رفته، خالیش مونده هوشنگ خان…”
پیرمرد پوزخندی زد و انگار که مدت‌ها بود منتظر این حرف پسر باشد، گفت :”ما با هم از این خونه می‌ریم…امروز من سرمو بذارم پایین، فرداش جات توی کوچه است…” امیر خَمی به ابرو انداخت. انگار فکرش در چنگال‌های این حرف پدر اسیر شده باشد. “من رو تهدید نکن جناب مستشار…من کارم از تهدید گذشته…”  هوشنگ قا‌شقش را از برنج پر کرد و همین‌طور که سمت دهان می‌برد، گفت :”تهدید نیست. گفتم که با خبر باشی و فکری به حال خودت کنی…” جمله‌ها از دهان پدر مانند دستمال خیسی چرکین کوبیده شد به صورت امیر. مزه‌ی خاک و فلز آمیخته به هم دهانش را پر کرد. نفسهایش کوتاه‌تر شدند. صدای زنگ تلفن هم نتوانست دستمال را از مسیر تنفس او بردارد. تلفن اما همچنان پافشاری می‌کرد. امیر سمت آن رفت و دو شاخه‌اش را از پریز کشید. تلفن بی‌سیم مشکی رنگ که به اصرار اقدس وارد خانه شده بود، خاموش شد. هوشنگ حرکت امیر را دید. حسی شبیه به حس آن روز که گربه‌‌ی سیاه ناگهان در اتاق جلویش ظاهر شده بود، بالای معده‌اش حس کرد. امیر کنار تلفن ایستاده بود و خیره به آن نگاه می‌کرد. دقایق کش می‌آمدند. پیرمرد احساس کرد باید از پشت میز بلند شود. با دست سالمش عصای سه پایه را برداشت. کمی روی صندلی جا‌به‌جا شد تا پاها را از زیر میز خلاص کند. در این چند ماه دست و پای چپش را اینهمه سنگین احساس نکرده بود. امیر با شنیدن صدای تکاپوی پدر سرش را چرخاند سمت او. نگاهشان در هم گره خورد. هوشنگ دست راست را به عصا گرفت و سنگینی تنه را انداخت روی آن و از جا برخاست. حالا که ایستاده بود، احساس ضعف بیشتری می‌کرد؛ انگار روی قایقی بر دریایی ناآرام ایستاده باشد و بخواهد از خود دفاع کند. همین فکر از ذهن امیر هم گذشت.


مایه‌اش ضربه‌ای نه چندان محکم بود تا تعادل پیرمرد را بهم بزند. سمت پدر رفت. دیگر نگاه در نگاه نبودند. پسر خیره به او نگاه می‌کرد و پدر به مسیر گریز. حالا آنقدر نزدیک شده بود که بوی نفس‌های پیرمرد را حس کند. به تماسهای بی‌پاسخی که بر تعدادشان در گوشی‌اش اضافه می‌شد نگاهی انداخت. “مثل اینکه ثریا و دخترات خیلی نگرانتن…”
“برو کنار می‌خوام برم اتاقم کپه مرگمُ بذارم”
امیر بی آنکه تکان بخورد با پوزخند گفت :” ترسیدی، نه؟”
“از توی گوساله بترسم. خونه رو زدم به اسم دخترا چون حقشون بود…”
امیر به خواهر‌ها فکر کرد. افسانه که تکلیفش مشخص بود اما از الهام بعید بود این پنهان‌کاری. حالا اصلا دیگر چه فرقی می‌کرد. افسانه، الهام، هوشنگ، حتی اقدس…دیگر این اسامی هم برایش بیگانه بودند. اقدس را البته مطمئن نبود. شاید تنها دل‌چرکینی او نسبت به مادر به خاطر این سوال بی‌پاسخ بود که هر کسی لااقل یک بار هم شده در ذهنش از مادر خود پرسیده‌ :که چرا او را به این دنیای کذایی دعوت کرده‌؟ به این کارزار بی‌انجام، این جشن بی‌شکوه…
به چروک‌های عمیق چهره پیرمردی که مقابلش ایستاده بود نگاه کرد. عمق بعضی شکن‌های پوست به حیرتش می‌انداخت. قرار نبود از مرگ پدر شادمان شود، گر‌چه بارها آرزویش کرده بود اما حالا مرگ او مثل کابوسی بود که تعبیرش، امیر را به فلاکت می‌کشاند. زخم نشسته از شلیک پدر بر جانش، بیش از آنکه درد داشته باشد، کرختش کرده بود. خود را کنار کشید. پیرمرد بی توجه به سکوت ناگهانی پسر عصا زنان، سمت اتاق رفت. صدای برخورد عصا روی کف‌پوش چوبی، در خانه می‌پیچید.
امیر پشت میز نشست. غذای نیم‌خورده را کنار زد و سر را میان دستها گرفت. زیر لب زمزمه کرد :”من شبیه تو نیستم…”
غرق در توفان افکار پریشان خود بود که صدای هوشنگ از اتاق بلند شد :”می‌خوام بخوابم. دواهامو بیار…” این صدای خش‌دار دورگه را دیگر نمی‌خواست بشنود. چرا این همه سال تحملش کرده بود. باید می‌رفت. باید پیشتر از اینها می‌رفت. کجایش مهم نبود. ماندنش دیگر رقت‌انگیز شده بود.
خواست بی‌خیال دارو دادن شود و برود اما این یک کار را هم می‌توانست پیش از رفتن انجام دهد. سراغ قفسه داروها رفت. ثریا لیست بلند بالایی را روی کاغذ سفیدی خط‌دار نوشته و چسبانده بود به در قفسه. دانه دانه قرص‌ها را داخل نعلبکی کوچکی گذاشت. دستور تزریق را نگاه کرد :”ویالی که روی آن نوشته آبی دارد هر شب یک سی‌سی، ویالی که نوشته قرمز دارد دو سی‌سی یکبار در هفته(تزریق این هفته انجام شد)”
امیر سرنگ‌ را از لفاف خارج کرد و دارو را داخل آن کشید. خواست ویال خالی را داخل سطل آشغال بیاندازد اما منصرف شد و آن را روی میز رها کرد. درپوش سرنگ را گذاشت. قرص‌ها و لیوان آبی که تا نیمه پر بود به همراه سرنگ داخل سینی برنجی کوچک جای گرفتند. هوشنگ روی تخت دراز کشیده بود. امیر آمپول پدر را تزریق کرد و بی هیچ گفتگویی داروها را روی میزِ کنار تخت گذاشت و آرام راهش را کشید و سمت در رفت. هوشنگ با همان لحن آمرانه‌ی همیشگی اما با تُنی پایین گفت :”چراغم خاموش کن.” انگشتان امیر کلید برق را لمس کردند و اتاق غرق در نور ضعیف نارنجی رنگ چراغ خواب شد…
وسایل چندانی نیاز نبود بردارد. ساک سیاه که پر شد، نگاهی به اتاقش انداخت. همدم سالیان دراز.  در این خانه به دنیا آمده بود. به دنیا آمدن الهام را هم یادش بود. گرچه پنج سال بیشتر نداشت. چقدر فصل‌ها زود گذشته بودند و حالا وقت کوچیدن فرا رسیده بود. کاپشن مشکی‌اش را به تن کرد. ساک در دست از اتاق خارج شد. خودش را در آینه‌ی بیرون اتاق که درست مقابل پله‌ها روی دیوار بود، ور‌انداز کرد. سراپا سیاه پوش. به موهای مشکی و پریشانش دستی کشید.
در رنگ و پریشانی موها و کشیدگی‌ چشم‌هایش که آنها هم به رنگ شب بودند، بیش از هر کس دیگر به جوانی پدر شباهت داشت. چند لحظه‌ای به آنچه در آینه می‌دید خیره ماند و سپس چهره‌اش را میان آن جا گذاشت و آهسته از پله‌ها پایین آمد. صدای خرناسه‌های پدر بلند شده بود. کفش‌ها را از جا کفشی برداشت. صدای رسیدن پیامی از گوشی‌اش بلند شد. به هوای آنکه شاید پیامی از جانب سمیرا باشد نگاهی به آن انداخت. ثریا بود :”آقا چند بار زنگ زدم. جواب ندادین. هم به خونه، هم به گوشی‌تون. یهو دلم شور افتاد که نکنه دستور تزریق رو جا‌به جا نوشته باشم. آبی هر شبه، قرمز یه بار در هفته…بی‌زحمت یه خبر بهم بدین” در حین خواندن، پیام بعدی هم رسید :”آخه افسانه خانم گفتن خطرناکه اگه جابه‌جا بشه…تو رو خدا خبرش رو بهم بدین” اضطراب زن را در هر کلمه از پیام می‌شد حس کرد. امیر ساک در دست رفت سمت آشپزخانه. ساک را روی میز گذاشت. نوشته‌ی روی در قفسه‌ی داروها را چک کرد. با نوشته‌ی پیام منطبق بود. بلافاصله پیام داد :”خیالت راحت ثریا خانم. درست بود” سمت میز رفت و کیف را برداشت. کیف به ویال خالی که روی میز بود، بر‌خورد کرد و آن را به زمین انداخت.


بخت یار بود که نشکست. امیر آن را دوباره روی میز گذاشت. خواست سمت در برود که سر جایش میخکوب شد. سریع نگاهش را چرخاند سمت آمپول خالی. نوشته روی آن قرمز بود. امکان نداشت. به پیام ثریا نگاه کرد. دوباره سراغ قفسه رفت. مطمئن بود که نوشته‌های روی کاغذ را درست خوانده. اطمینان داشت که آمپول را درست برداشته. دوباره رنگ‌ها را با خود تکرار کرد. پس این ویال خالی با نوشته‌ی قرمز رنگ روی میز چه می‌کرد. ضربان قلبش بالا رفت. احساس کرد سخت نفس می‌کشد. سریع عوارض تزریق اشتباه دارو را در گوگل جستجو کرد. دردی برنده معده‌اش را شکافت و دلش آشوب شد. احساس کرد محتویات معده‌اش را می‌خواهد بالا بیاورد. دستهایش را به لبه‌ی سرد سینک ظرفشویی تکیه داد و سرش را داخل آن برد. موج‌هایی سهمگین گویی به در و دیوار سینه‌اش می‌کوبیدند. شیر آب را باز کرد. دست لرزانش را زیر جریان کم فشار آب گرفت. آب از لای انگشتها شره می‌کرد سمت پایین و از نوک هر انگشت رها می‌شد داخل سینک. دست را مقابل صورتش گرفت. مرتعش و نمناک. آن را بر صورتش کشید.
احساس بی‌رمقی شدیدی می‌کرد. کف آشپزخانه نشست. باید فکرش را متمرکز می‌کرد. شاید هنوز می‌شد کاری کرد. باید به اورژانس زنگ می‌زد. گوشی را برداشت. انگشت شستش دو بار عدد یک را لمس کرد. دوباره احساس کرد می‌خواهد بالا بیاورد. ناگاه امیر سیزده ساله را دید. کف همین آشپزخانه. پیش پاهای هوشنگ مستشار. تنها باری که جلوی پدر کم آورده و به غلط کردن افتاده بود. به جبران شکستن چراغ لاله عباسی ارثیه‌ی فامیلی. وقتی از ترس کمربند پدر و البته نجات جعبه‌ی تیله‌هایش که گرو دست هوشنگ مانده بود، گفت :”غلط کردم” و پاسخی شنیده بود که مانند زالویی سیاه هیچگاه از ذهنش جدا نشد. پدر با لبخندی کریه گفته بود :”هیچ وقت خودت رو توی وضعیتی قرار نده که مجبور بشی چیزی که استفراغ کردی رو بخوری”
انگشت شست پیش از لمس عدد پنج مردد در هوا ماند. چند ثانیه خیره به صفحه‌ی روشن گوشی نگاه کرد. آرام آن را پایین آورد و کنار پایش روی زمین گذاشت. چشم‌ها را بست و سرش را به کابینت چوبیِ رنگ و رو رفته تکیه داد. چند دقیقه‌ای را در همان وضعیت گذراند. سرانجام با کندی از جا برخاست.
باید می‌رفت. همان کاری که پیش از پیام ثریا قصدش را داشت. گوشی را در جیب کاپشن گذاشت. ساک را برداشت و سمت در رفت. در حال پوشیدن کفش‌ها نگاهی سمت اتاق پدر انداخت. نور نارنجی رنگ چراغ خواب به قرمز می‌زد. از در خارج شد. گربه‌ی سیاه  مشغول ور رفتن با پیکر موشی بی‌جان بود. هوا سوز برف را داشت.
امیر یقه‌ی کاپشن مشکی‌اش را بالا داد و زیپ آن را بست. وسط حیاط ایستاد و به آسمان نگاه کرد. آسمان آبستن بارشی سنگین بود. شک نداشت روزهایی سرد در راه خواهد بود …

 

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید