“نمایشی در بیش از پنج پرده“
من نازی هستم. تک دختر شهباز شهبازی. از آنها که لای پنبه بزرگ شدهاند. کمی خجالتی با لبخندهای گشاد همیشه نشسته بر لبهایم. سفیدی رنگ پریدهی پوستم با کک و مکهای پراکنده، بیشتر از آنچه که هستم ماخوذ به حیا نشانم میدهد. موهای نارنجی کوتاهم را ارشد دوست داشت و من امروز امیر ارشد را کشتم. کشتنش کمی طول کشید اما آنقدرها هم سخت نبود. شاید باور نکنید اما کشتن آدمها حقیقتا سخت نیست. مثل هر کار دیگری انگیزه میخواهد و البته همدستی قابل. بعدش حالم خیلی هم بد نشد. تنها دوباره معده درد سراغم آمد که آن هم همراهِ گاهوبیگاهم است. با وجود درد معده برای خودم قهوه درست کردم. یک قهوهی شیرین، از آنها که ارشد خیلی دوست داشت. همیشه موقع خوردن قهوه حتما یک لب از فنجان من هم میخورد. مقصر خودش بود. میشد حالا هم با هم مشغول خوردن قهوه باشیم. میشد حالا موهای کوتاهم را با دستهایش به هم بریزد و بگوید :”آخه دختر اینقدر موهاش کوتاه نمیشه که…” میشد خم شوم روی صورتش و دهان همیشه نیم بازش را با بوسه ببندم. اما نشد. خودش نخواست. انتخابش پول بود و مرگ. آدمِ انتخابهای عجیب بود. انتخابهای عجیب و وارونه؛ رنگهای عجیب، غذاهای عجیب و…در انتخاب آدمها که دیگر زد به سیم آخر. مثل انتخاب پری. به قول شوکا، پری بلنده. من لبخند کجی زدم و او ریسه رفت و گفت :” والا به شرف پری بلنده..” برای خنک شدن دل من میگفت. دخترک دیلاق، هم دراز بود و هم سیاه. اولین بار چهلم بابا دیدمش. توی لباس سیاه، باریکتر و سیاهتر هم به چشم میآمد. ارشد اما سفید بود مثل خودم. بچههایمان حتما مثل برف میشدند. بعد مراسم چهلم بابا فهمیدم که آن جادوگر سیاهپوش بلند بالا، نامزد ارشد بوده. ارشد نه تنها انتخابهای عجیبی داشت، آدم عجولی هم بود. خیلی عجول؛ در رانندگی، در غذا خوردن، در معاشقه…و در جایگزین کردن آدمها. سرعتش در این آخری روی دست تمام موارد قبلی بلند شده بود. از اعلام ورشکستگی بابا و بهم خوردن ارتباط ما که در شُرُف نامزدی بودیم تا روز چهل بابا، یک سال هم نشد. چطور در این فاصلهی کوتاه از من گذشت و به دیگری رسید؟! فیلم روی دور تند هم اینهمه سریع پیش نمیرود.
از خبر ورشکستگی بابا قبل از اینکه من و مامان با خبر شویم، پدر ارشد خبردار شده بود. هر چه بود، شریک بودند و از جیک و پوک هم خبر داشتند. بابا برای اولین بار در زندگی حساب و کتابهایش جواب نداده و راستش مرتکب حماقتی بزرگ شده بود و این اولین بار هم شده بود بار آخرش. طفلک نازنینم اما تا آخرین لحظه کم نیاورد. آنچه از بازار و اقتصاد میدانست را به کار بست اما قلب درماندهاش یاری نکرد. تنها ورشکستگی نبود، سونامی ویرانگر بعد از زلزله هوار شد روی قلب ناسورش. و شاید مخربترین قسمت آن برمیگشت به ماجرای من و ارشد.
شاید باورش برایتان مثل خودم سخت باشد ولی درست از فردای روزی که خبر ورشکستگی بابا پیچید، ناگهان حضور ارشد در همه جای زندگی من کم رنگ شد. درست از فردایش. در پیام دادنهای روزانه، در زنگ زدنها و دیدارهایمان حتی در خرج کردن کلمات محبتآمیز به خست افتاده بود. انگار او ورشکست شده بود و داشت از خودش کمتر خرج میکرد تا تمام نشود. گفتم که آدم انتخابهای عجیب بود و این بار انتخابِ اجتناب به جای همدلی. آنهم در حق کسی که ادعایش میشد چیزی فراتر از عشق را دارد با او تجربه میکند. من اما نبودنهایش را باور نمیکردم. اصلا در دوست داشتنش آنقدر رها و مطمئن بودم که ذرهای شک در وجودم راه نداشت. اما او هی نبود، هی رفت دور و دورتر و آنقدر برنگشت که از یک جایی به بعد دست و پا زدنهایم شروع شد. آن هم چه دست و پا زدنهایی! ذرهای به خودم فکر نمیکردم؛ به اینکه چه چیز را دارم هزینهی بازگرداندن ارشد میکنم. در آن بال بال زدنها، ارزشمندترین داشتههایم را زیر پا گذاشتم؛ غرورم، شخصیتم و آنچه که احترام به نفس خوانده میشود. و نتیجهاش شد دو چیز. نتیجهی اول همان شب پاییز رقم خورد. یک شب مانده به شب چله. حرفهایش را که زد، چشم دوخت به چیزی پشت سرم و بخار نفسهایش در هوا گم شد. چیزی خرج نکرده برایم باقی نمانده بود که بریزم وسط. جملههایش ساده و کوتاه بودند. شبیه جملههای کلیشهای فیلمهای دم دستی خودمان. چیزی مانند به این جمله :”ما به درد هم نمیخوریم…” چهرهاش مانند صورتکی سنگی شده بود، بی هیچ ردی از احساسات انسانی. دریغ از اندکی احساس تاسف یا کمی شرم یا حتی دودلی. آشنایی چنان از نگاهش گریخته بود که گویی از ازل با هم بیگانه بودهایم. آشنا، آشناست دیگر؛ نمیشود که غیر خواندش.
کسی که مانوس با روح و جان آدم شده را مگر میشود بیگانه خواند؟ مگر میشود آشنایی را پس داد؟ چطور تمام نشانههای آشنایی را یکجا از چهرهاش زدوده بود؟ چطور آنهمه غربت را در نگاهش جای داده بود؟ آنسان غریبه که وقتی به چشمهایم نگریست، نگاهم را دزدیم. گویی با مرد بیگانهای ناگهان چشم در چشم شده باشم.
تا پیش از آن شب یک چیز را در مورد ارشد مطمئن بودم که آدم عمیقی نیست و آن شب فهمیدم آدمهای با شعور حتی زدنشان زیر میز هم ظرافتی دارد و من زبری دست زمخت ارشد را آن شب برای اولین بار لمس کردم و تعجب کردم که چطور تا آن روز متوجه آن نشده بودم.
و نتیجهی دوم درسی بزرگ بود حتی با اهمیتتر از نتیجهی اول. درسی که ارشد با آنچه بر سر باورهایم آورد، به من آموخت؛ که هیچ چیز را دربست باور نکنم و همیشه جایی برای تردید باقی بگذارم. از من به شما نصیحت، شما هم باور نکنید. اصلا همیشه اصل را بگذارید بر آنکه، دارید دروغ میبینید و میشنوید مگر آنکه عکس آن ثابت شود.
حتما با خودتان فکر میکنید اینهمه بگیر و ببند و شلوغ کاری ندارد که. خب این هم یک رابطهی عاطفی بود که مثل خیلی از روابط عاطفی دیگر تمام شد و رفت پی کارش. پس بگذارید از خودم برایتان بگویم. از انتخابهای عجیب ارشد گفتم، از عجول بودنش و بیشعوری زمخت ذاتی او. از خودم اگر بخواهم بگویم، شاید برایتان حتی عجیبتر هم باشد. گرچه هیچ چیز در این عالم عجیب نیست؛ خصوصا آنچه که از آدمها سر میزند. من در دوست داشتن آدمها و حتی اشیاء به طرز جنون آمیزی غرق میشوم؛ خواستن تا سر حد مرگ و تمنای تملک آن چیز تا تمام و کمال از آن خودم باشد و امکان ندارد آن را با کس دیگری قسمت کنم. هیچ کس به اندازهی مادر بخت برگشتهام این اخلاق گند مرا لمس نکرده. شمار دفعاتی که در کودکی برای رسیدن به خواستههایم در فروشگاه قشقرق به راه انداختم و خودم را به زمین و زمان کوبیدم، از دستش خارج است. شاید بگویید این که طبیعی است، خیلی از بچهها اینطور رفتار میکنند. اینکه در هفت سالگی برای اینکه حرفت را بخرند و اجازه بدهند تولد دوستت بروی، وسط اتاق شاشیده باشی چه؟! اینکه در ده سالگی برای مطالبهای دیگر نصف روز خودت را در اتاقک زیر راهپله حبس کرده باشی چطور؟ بریدن گیس همکلاسیات وقتی خوراکیات را برداشته، چه؟ شاید اینها همه برای یک دختربچهی یکییکدانهی لجوج چندان هم غیر طبیعی نباشد اما تصور میکنم اگر همین رفتارهای ناپخته تا سنین بزرگسالی ادامه یابد دیگر طبیعی به نظر نرسد. مثل دوران دانشگاه که نزدیک بود با رنو پنج فکستنیام یکی از دخترها را زیر بگیرم وقتی گمان کرده بودم با دوست پسرم سروسری دارد. نه آنقدر جدی که به کشتنش بدهم ولی در اینکه دست یا پایی از او بشکنم، کاملا جدی بودم. الان با خودتان میگویید چه دیوانهای! همان بهتر که ارشد ولش کرد و رفت سراغ همان دخترک دیلاق سیاه. شاید هم حق داشته اما من همینقدر دیوانهوار میخواستم ارشد را در کنار خودم داشته باشم و او ناگهان ورپریده بود. مثل آن بود که درست در لحظهای که آبنبات خوشمزه و خوشرنگم را از زرورقش درآوردهام و دارم سمت دهانم میبرم، کسی آن را از دستم قاپیده باشد. حالا من همانقدر جنونآمیز آماده بودم تا بایستم وسط زندگیاش و بشاشم به آن یا قیچی به دست بگیرم و گیسی را آن میان از بیخ ببرم.
من یک عادت دیگر هم دارم که وجدانا خودم هم دوستش ندارم و پدرم را در زندگی درآورده. مغز من مثل چهارپایانی که معدهی چهار قسمتی دارند عمل میکند؛ پیوسته در حال نشخوار و تکرار افکار. هر چه موضوع مورد نظر پراهمیتتر و تاریکتر، مداومت من بر نشخوار، دیوانه کنندهتر. فکرها مرا داخل هزارتویی که راهی به خارج ندارد، دنبال خود میکشند و میبرند و میبرند و میبرند…
بابا بعد از ماجرای آن شب گفت :”گور پدر تازه به دوران رسیدهش…حالا همچین تحفهای هم نبود. دختر من لب تر کنه، هزار تا خواستگارِ بهتر از اون براش قطار میشن” مامان گفت :”همون بهتر که حالا خودشو نشون داد. اگه میرفتین زیر یک سقف که بد از بدتر میشد…” هر دو دروغ میگفتند. مثل روز روشن بود که داشتند دلداریام میدادند. از دلداریهایشان بیشتر جری میشدم. خصوصا از دست بابای بیچاره که هم خودش و هم من مسبب اصلی این اتفاق را او میدانستیم. خلاصه آنها دلداری میدادند و من در حال جویدن مدام. انگار پشت یک ماشین تایپ قدیمی نشسته باشم و تنها یک جمله را تایپ کنم. هزار صفحه و در هر صفحه صدها بار. تنها یک جمله آرامم میکرد؛
“انتقام، غذایی است که بهتر است، سرد سرو شود”۱
چند ماه بعد، بابا سکته کرد و مرد. آن روز با بابا در خانه تنها بودم. مامان رفته بود به مادربزرگ سر بزند و تمام روز را خانه نبود. سر ظهر با بابا سر ماجرای ورشکستگیاش، جدایی من و ارشد و اینکه گند زده به زندگیمان بحثمان شد. کلافه از خانه زدم بیرون. بابا چند باری زنگ زد. جوابش را ندادم. حوصله نداشتم. نه حوصلهی آشتی و نه حوصلهی ادامهی جنگ را. دنیا هم به حوصلهام احترام گذاشت و امکان هر دو را برای همیشه از من گرفت. طرفهای غروب که برگشتم خانه، جنازهی بابا درست مقابل در ورودی توی راهرو افتاده بود. خودم را چاقو به دست بالای سرش دیدم، به هم دستی ارشد و حتی خودش.
مرگ بابا هم ارشد را قدمی سمت من بازنگرداند. انتظار یک پیام تسلیت که شخصا برایم بفرستد هم حتی انتظاری دور بود. مثل غریبهها در جمع آدمهای سیاه پوش ظاهر شد و از دور تسلیتی در کمال احترام تقدیمم کرد.
بعد از مرگ بابا اتاقم هر لحظه پر و پرتر میشد از برگههای تایپ شده. آنقدر که وقتی در اتاق را باز میکردم برگهها میریختند بیرون.
و تیر خلاص روز چهل بابا به شقیقهام نشست. از آن روز دیگر انگشتانم از تایپ کردن باز نایستادند. کاغذ کل خانه را گرفت. بیرون که میرفتم هم بودند. داخل کیفم، جیبهایم، گاهی حتی دهانم مزهی کاغذ میداد. یک روز شوکا کاغذی را برداشت و جمله را خواند. در کمال حیرت دیدم که چیزی نگفت. اطرافیان اصولا در این مواقع آدم را به گذشت و خویشتنداری دعوت میکنند اما او سکوت کرد و بعد از مکثی طولانی تنها یک جمله تقدیمم کرد :”اگه بخوای آدمش رو هم دارم…” شوکا را خوب میشناختم. سالها همسایهی دیوار به دیوار بودیم و رفیقهای چندین ساله. آرام بود و خوی انتقامجویی هیچ رقمه به وجناتش نمیخورد. روزی که داشت شراره را وارد بازیمان میکرد، به عنوان عامل اجرایی کردن نقشه، به چشمهای سبزش که انگار تا تهش را میشد، دید، خیره شدم و پرسیدم :”شوکا مرسی که پایهایها ولی چرا؟ واقعا چرا؟” لبخند غمگینی زد و به ناخنهای همیشه کوتاهش که از روزگار دور تا آن روز پیوسته میجویدشان، نگاه کرد و تنها یک جمله گفت :”به بعضی آدما باید فهموند که نمیشه با بقیه مثل ابزار رفتار کرد…مثل بابای گور به گور شدهی خودم.” داستان پدرش را میدانستم. مینوشت. چندتایی کتاب چاپ شده هم داشت. آقای نویسنده یک روز زن و بچه و زندگی را ول کرد و رفت. برای همیشه رفت. داستانش تاریکتر از داستان من و ارشد بود و من برای دستوپا کردنِ همدست، همین غلظت از سیاهی را نیاز داشتم. شراره اما مثل ما نبود. شر بود. شروری چشم و ابرو مشکی با مژههای فرخورده مانند موهایش. استادِ آفرینش آنچه که با اصلش مو نزند. دانشکدهی هنرهای زیبا را نصفه و نیمه رها کرده بود و کار میکرد و نان درمیآورد. همه جور کاری. برایش اولویت با کاری بود که درآمد بیشتری داشته باشد. حتی در جوابِ سوال شوکا که پرسیده بود :”حتی تن فروشی؟!” سکوت کرده بود.
با شوکا سر ویزیتوری دارو آشنا شده بودند و… ادامهی این حرفها دیگر رودهدرازی است؛ که شوکا کجا کار میکرده و چه پیش آمد که این دو نفر با هم دوست شدند و اینهمه نزدیک. مهم این است که ما سه نفر چطور ارشد را کشتیم.
نمیدانم به شانس اعتقاد دارید یا نه؟ من تازگیها خیلی به شانس اعتقاد پیدا کردهام. مثلا اینکه شراره و پری هر دو اهل نقاشی بودند، یک امکان عجیب بود که کائنات برایم مهیا کرده بود. درست مثل جای پارکی برای ماشینم در یک آخر هفتهی شلوغِ اطراف سینما که ناگهان جلویم سبز شده باشد. این تازه یکی از همراهیهای تقدیر بود. بگذارید داستان را تا آخر برایتان تعریف کنم تا متوجه شوید وقتی از شانش حرف میزنم، دقیقا از چه میگویم.
ارشد و پری ازدواج کردند. هنوز سال بابا نشده بود که جشن عروسیشان را در یکی از بهترین هتلهای شهر گرفتند. ما دعوت نبودیم. شاید هم بودیم ولی مامان به هوای دل من کارت دعوت را پنهان کرد. هر چه که بود، زندگی این دو نوگل عاشق آغاز شد و نمایش سرو کردن غذای سرد نیز…
پرده اول
شراره سوئیچش را روی میز گذاشت. چهرهی عرق کرده و گونههای گلانداختهاش به چهرهی کسی میماند که تمام راه دویده باشد. بطری آب معدنیِ روی میز را هل دادم سمتش. در بطری را باز کرد و لاجرعه سر کشید. بازی آب با سیب گلویش را نگاه کردم تا نوشیدنش تمام شود. بطری خالی را که روی میز گذاشت، بطری کمی به چپ و راست یله شد اما خودش را نگه داشت. منتظر بودم بیفتد. با انگشت تلنگری آرام به بدنهاش زدم. این بار واژگون شد. مطمئن بودم با تلنگری کوچک کله میشود؛ آخر خالی بود، خالیِ خالی.
“کارا چطور پیش میره؟“
شراره قطرات آب دور دهانش را پاک کرد و گفت :”عالییی. داریم با هم کار میکنیم. بعد مدتها دارم نقاشی میکشم. پری یه شاگرد هم بهم داده…” بعد چشمکی زد و ادامه داد :”اگه پروژه بشقاب سرد هم تعطیل بشه، من اوکیام…دارم کار دلخواهم رو انجام میدم… وایستا یه چیزی نشونت بدم…”
گوشیاش را از جیب کت جین خاکستری رنگش بیرون آورد و عکس بوم نقاشی که تصویری ناتمام روی آن بود، نشانم داد. از دیدن نقاشی چهرهام در هم رفت. مردی با هیبت اهریمن در حال تغذیه کردن از بدن کودکی بود. “این دیگه چیه کشیدی؟!” شراره گوشی را روی میز گذاشت و نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت :”ساتورن پسرش را میبلعد.” مشمئز کننده بود. دلزده نگاهش کردم و پرسیدم :”کی پسرش را میبلعد؟!” دیگر حتی نگاهم نکرد و گوشی را برداشت و مشغولش شد.
پری کارگاه نقاشی کوچکی داشت و شراره سادهتر از آنچه که فکر میکردم راه پیدا کرده بود آنجا. به قول شوکا کارش درست بود؛ یک ویزیتور قابل، یک هنرمند تمام عیار. و قرار بود در آن کارگاه نقشی واقعی دراندازد؛ نقشی که با واقعیت مو نزند.
پرده دوم
صبح پدر ارشد را توی شرکت دیدم؛ جناب صداقت بزرگ. چند وقتی میشد که دوباره برگشته بودم سرِ کار. صلاحِ کار در این بود که دوباره آنجا مشغول شوم. بابا روزگاری آنجا سهام داشت و خودم هم چند صباحی را آنجا کارهای سادهی دفتری انجام داده بودم. آن روزها ارشد هم پیش پدرش کار میکرد. خاطرات در کنار هم کار کردنمان را هم کنار دیگر خاطرات در کیسهی سیاهی گذاشته بودم تا نبینمشان اما مانند حیوان وحشی که داخل گونی کرده باشند مدام به خود میپیچیدند و پیوسته نگاهم را میکشاندند سمت خودشان. ارشد همان وقتها آرام آرام برای خودش دم و دستگاهی به هم زد و کارش را از پدرش جدا کرد. پس من برای بازگشت به شرکت دغدغهی مواجههی مدام با او را نداشتم. جناب صداقت با اکراه بازگشت من به شرکت را پذیرفت. احتمالا آن را لطفی در حق دخترِ بیپدرِ شریک سابقش میدانست.
صبح چشم در چشمش بودم که شراره پیام داد :”نامه تحویل داده شد.” لبخندی محو روی لبهایم نقش بست و جناب صداقت بی توجه به آن از کنارم عبور کرد. نامه دستخط شوکا بود. داخل آن، وسط کاغذی سفید، تنها نوشته شده بود :۲“love rat” و پیک آن را داده بود به نگهبان ساختمان.
مانند هر بار که شراره حرفی برای گفتن داشت، رفتیم کافه. فنجانهای اسپرسو که روی میز قرار گرفت، شراره ادامه داد :”اتاقک شیشهای نگهبانی فاصلهای تا در ورودی کارگاه نداره. پری نامه به دست وارد اتاق شد و اون رو گذاشت روی میز. داشت با من خوش و بش میکرد که نامه رو از توی پاکت درآورد. اخم کرد. انگار داشت دوباره و دوباره میخوندش. بعد رفت دم در و از همونجا با فریاد از نگهبان پرسید :”آقا رضا مطمئنی نامه مال منه؟” صدای نگهبان رو واضح نشنیدم. ولی حتما گفته بود :”آره خانوم. نامه به اسم شما بوده. پریناز یزدان.” پری برگشت داخل کارگاه. کاغذ رو توی کیفش گذاشت. بعد رفت سراغ گوشیش. مطمئن بودم که داشت دنبال معنی اون عبارت میگشت. وقتی رنگ مهتابی صورتش و ارتعاش نامحسوس دستهاش رو دیدم، فهمیدم اولین بذر کاشته شده…”
“دیگه چیزی نگفت؟ تو چیزی نگفتی؟“
“نه نگفت. منم نباید چیزی میگفتم. فقط باید نگاهش میکردم. ولی لازم بود کاری کنم که توی اون لحظهها از من حس خوبی بگیره. کلا هواشو بیشتر از روزای دیگه داشتم. یه پلیلیست آهنگ محزون دارم، اون رو هم یه سره پلی کردم و وقتی گفت :”من امروز زودتر میرم.” خاطرش رو جمع کردم که آب توی دلت تکون نخوره“
با خودم فکر کردم، چند بار تا به حال اینگونه مهربانی دریافت کردهام. چند بار محبت در حقیقت کلاهی بوده که بر سرم گذاشته شده و نفهمیدهام. عجیب است مهربانی که ذاتی روشن دارد را هم میتوان به پلیدی گره زد. فنجان اسپرسو را با دستهایم پنهان کردم و گفتم :”ای موش! قیافهت ترسناک شده بود وقتی داشتی تعریف میکردی“
شراره که چهرهاش از تلخی قهوه در هم رفته بود. فنجان خالی را روی میز گذاشت و مانند کسی که از ورقهای توی دستش مطمئن باشد، لبخندی زد و گفت :” تازه اولشه…”
پرده سوم
شراره و شوکا به هم نگاه کردند. لب پایینم را با انگشت شست هل دادم سمت دندانها و پوست لبم را قلفتی کندم. شوری خون پخش شد روی زبانم. شوکا دستمالی از روی میز برداشت و سمتم گرفت. شراره مشغول بازی با بستهی کبریت بود. آن را میچرخاند و رها میکرد روی میز. کبریت که عمود روی میز ایستاد، خیره نگاهم کرد. “جفت شیش اوردیم نازی… یعنی سوپر کاتالیزور…” به دستمال خونی نگاه کردم. حوصلهی حدس زدن نداشتم. “حالا اگه گفت چی شده؟” شوکا پرید وسط. “بذار من بگم…پری حامله است.” سوز سرمای آن شب پاییز پیچید در دلم. رد اشک روی گونههایم دو باریکهی یخ زده جا گذاشته بود. بخار نفسهای ارشد بود یا مه غلیظِ حیرانی که ما را ذره ذره میبلعید.
خسته و ناامید به چهرهی آدم غریبهای که مقابلم هر لحظه رنگ میباخت و وضوحش را از دست میداد، نگاه میکردم. من آن شب به کلمات متضاد بسیاری فکر کرده بودم و نمیدانم چرا سراغ هر کلمه که میرفتم، متضادش نفرت میشد یا شاید حافظهی من یاری نمیکرد تا کلمهی مخالف درستی را پیدا کنم. ما با هم از آینده بسیار گفته بودیم. با چه قدرتی توانسته بود از گذشته تا آینده را یکباره در هم بپیچد.
شراره با آرنجش نهیبم زد. “حیرون چی شدی تو؟ کیفوری دیگه… مگه میشه! سیبل خودش پرید تا تیر درست بشینه وسطش…” در ذهن آشفتهام جملهها و احساسات متناقضی بالا و پایین میرفتند. اصلا از کجا معلوم که بارداری پریناز به نفعمان بود. اصلا شاید باعث میشد از آنچه میبیند و میشنود، بگذرد. “مطمئنی حامله است؟” “آره بابا دیروز واضح شنیدم. داشت با تلفن حرف میزد. من به بهانه اینکه یه چیزی توی ماشین جا گذاشتم، با ایما و اشاره گفتم دارم میرم بیرون… بعد گوش وایستادم. حتی شنیدم گفت واسه تعیین جنسیت هم رفته. فکر کنم تمیز سه چهار ماهش باشه.” پس ما همزمان با بسته شدن نطفه، نمایش را شروع کرده بودیم. امیرارشد و پریناز در آغوش یکدیگر بودند که ما با شیطان همبستر شدیم. از آرزوی ارشد با خبر بودم برای انجام و پایان این آبستنی. اما همخوابگی من با شیطان حاصلش چه بود؟ شاید دیوچهی سیاه کوچکی که سه سر داشت. سرها به وقت گریه، خرخر میکردند و زوزه میکشیدند و تنها بلعیدنِ تعفن، آرامشان میکرد.
شوکا با نی ته نوشیدنیاش را پر سر و صدا بالا کشید. ول کن اخرین قطرهها هم نبود. “یعنی تا قبلش متوجه نشده بودی؟” “چرا یه چیزایی حس کرده بودم ولی اصلا فکرشو نمیکردم… شوکا یادته یه بار آمدی کارگاه و قرار بود داستان فال قهوه رو علم کنیم. اون روز پریناز با اکراه قهوه خورد. احتمالا برای حاملگیش بوده…” فال قهوهای که قرار بود نشانهای از وجود رقیب در زندگی پری را چاشنی پیامها و نشانههایی کند که شراره وقت و بی وقت در دنیای مجازی و واقعی برای پریناز میفرستاد. پیامهایی از جانب معشوقهی ارشد.
شراره غرق در لذتی عجیب بود از اجرای نمایش. هر چه من به نتیجه فکر میکردم، او اما کیفور از بازی بود. انگار کارگردان نمایشی فاخر باشد. با کلمات بازی میکرد و با روح و روان پریناز. نخستین بار توی تلگرام برایش نوشته بود:
” not only infidelity
but also adultury “۳
یکی از لذتهایش استفاده از کلماتی بود که در نگاه اول ابهام ایجاد میکردند. حظ میبرد از عذاب معماگونهای که باعث میشد. در جریان بسیاری از پیامهایش نبودم اما میدانستم با حوصلهای عجیب، اثرگذارترین جملهها را انتخاب میکند و کاریترین ضربات را میزند.
نی را از لیوان نوشیدنیاش در آورد و روی میز انداخت و باقیماندهی موهیتویی که حالا دیگر خنک نبود را یک نفس سر کشید. لیوان خالی را روی میز گذاشت و سرپا ایستاد. کولهی سیاهش را روی شانهی چپ انداخت و در حالی که سوئیچش را از جیب بغل کوله در میآورد، گفت :”نازی تا فردا یه عکس از ارشد برام بفرست. تلگرامشو داری که… یکی از عکسای جدید پروفایلشو بفرست و…یه عادت عالیجناب موقع عشقبازی…در ضمن حساب و کتاب ما هم یادت نره دختر.”
ارشد پک عمیقی به سیگار زد و سرش را داد عقب و تمام دود آن را یکجا فرستاد بیرون. برهنه بود، با چشمانی بسته. من هم چشمانم را بستم.
پرده چهارم
هنوز همان تیشرت سورمهای، همان موهای پریشان خرمایی با صورتی که هرگز اعتقادی به اصلاح کامل آن نداشت. با دیدن عکسش حتی تلخی عطر محبوبش را حس کردم و گرمای دستانش وقتی انگشتانم یک در میان بین انگشتانش جای میگرفت. و باز کلمات متضاد به ذهنم یورش آوردند؛ یاد، فراموشی…نفرت، نفرت، نفرت. باید بعضی حسها را مدام به خودت یادآوری کنی تا یادت نرود که چه بر سرت آمده. گذر زمان و فراموشی همیشه هم کمک کننده نیستند. گاه از یادت میبرد که چه دست و پایی زدهای و چطور خرد شدهای و تو باز عشق را علم میکنی برای تکرار اشتباهی دوباره. متضاد کلمهی عزیز چیست؟ ذلیل نمیتواند مخالف درستی برای این کلمه باشد. باید کلمهای بزرگتر و غمانگیزتر وجود داشته باشد. همیشه برایش مینوشتم :”برای ارشد عزیزِ عزیزم” مخالف عزیزِ عزیزم چه میتوانست باشد…
عکس را همراه چند جمله برای شراره فرستادم. آن چند جمله، برشی از یک کتاب بود انگار. گویی هرگز آنها را نزیسته بودم. راستی این ما بودیم آنهمه نزدیک و یکی؟!
شراره در جواب جملهها نوشت :”این دیگه تیر خلاصه…” و زیر عکس دو کلمه که لبخندی تلخ روی لبهایم نشاند :”جذاب لعنتی”
نیمه شب، اسکرین شات دایرکت صفحهی جعلی اینستاگرام ارشد در حالی که با معشوقهی فرضی چت کرده بود، برایم ارسال شد. لحن و مدل گفتار ارشد را خوب رعایت کرده بود و در انتها زیر پستی که تصویر همآغوشی زن و مردی در آن به چشم میخورد، این جمله را نوشته بود :”من و تو، هفتهی پیش…” با خودم گفتم :”من و تو دو سال پیش.”
پیامها و تصاویری که برای پری فرستاده میشد، مانند تیرهایی بود که از هر کرانه رها میشد به امید اصابت. بیآنکه ببینیم دقیقا هر تیر کجا مینشیند.
نیمه شب کشید به صبح. آخرین قرص ملاتونین را هم خوردم و قوطی خالی اش را گذاشتم بالای سرم، درست کنار گوشی.
پلکهایم با کمک دارو هم روی هم نیفتادند.
پرده پنجم
میدانم نمایشها معمولا پنج پرده دارند و این پرده باید آخرین آنها باشد اما نیست. داستان در پنج پرده تمام نشد.
بکتاش نگاهی داخل اتاق انداخت و با سر اشارهای به بیرون کرد و زیر لب گفت :”بریم”. ورود بکتاش به داستان پیشنهاد شراره بود. نامزد نوظهور من که قرار بود چند باری در شرکت آفتابی شود. کار از محکمکاری عیب نمیکرد و من این محکمکاری را دوست نداشتم. حضورش همیشه معذبم میکرد. نه! معذبم نمیکرد، حالم را بهم میزد.
کیفم را برداشتم و از اتاق زدم بیرون. با هم راه افتادیم. نمیدانم تا به حال برایتان پیش آمده که قلبتان زودتر از مغزتان واکنش نشان بدهد یا نه. آن لحظه برای من چنین اتفاقی افتاد. اول احساس کردم که قلبم ریخت و چند ثانیه بعد بود که فهمیدم از دیدن ارشد بوده که داشت با گامهای بلند حیاط شرکت را طی میکرد. ما روی پلکانی بودیم که حیاط را میرساند به ساختمان. نگاه ارشد هنوز به من نرسیده بود. پیش از آنکه چشم در چشم شویم، نگاهم را دزدیم و بیاختیار بازوی چپ بکتاش را گرفتم. او هم بیآنکه بداند چه شده، لبخندی بزرگ و یخ تحویلم داد. چندشم شد. نگاهم را انداختم روی سنگفرشهای کف حیاط و ارشد از کنارمان گذشت. از آن لحظه تا هنگامی که رسیدیم دم کارگاه پری، دیگر هیچ چیز را به خاطر ندارم. هیچ چیز را. انگار به کما رفته باشم.
با بکتاش توی ماشین منتظر شراره نشستیم. درِ کارگاه از آنجا که بودیم، دیده میشد. درست سر ساعت، شراره همراه پریناز آمدند بیرون و چند دقیقهای را ایستادند به صحبت. بکتاش پیاده شد و رفت روی صندلی عقب نشست. نمیدانم چقدر طول کشید تا شراره سوار ماشین شد. تا نشست سلام کشدار و بلند بالایی کرد و همزمان کولهاش را انداخت عقب کنار بکتاش. از خندهی نخودی همیشگیاش خبری نبود. پرسید :”چه خبر بچهها؟” صدای زنگ گوشی بکتاش بلند شد. از آینه نگاهش کردم. در دل لعنتی نثار خودم کردم. چطور دست انداخته بودم و بازوی پسرک لندهور سیاه سوخته، با آن موهای کوتاه که تخت چسبیده بودند به فرق سرش را گرفته بودم. یعنی در نگاه ارشد چطور به نظر رسیده بود؟ مگر مهم بود؟! حتما هنوز مهم بود که فکرش را کرده بودم. بکتاش در حال خوشوبش با تلفن از ماشین پیاده شد. شراره در همان حال که موهای سیاه فر و بیقاعدهاش را با کش قرمزی محکم میبست، گفت :”دمقی چرا؟” “دمق نیستم. چه خبر؟ کارا خوب پیش میره؟” “آره عااالییی” “بذار بریم به جا بشینیم برام تعریف کن.” “نه نازی حوصله ندارم. همینجا تو ماشین خوبه. بذار این پسره رو رد کنم بره…”
از ماشین پیاده شد. سمت بکتاش رفت و جملهای کوتاه بینشان رد و بدل شد. خیلی کوتاه. انگار شراره گفته باشد :”برو” و او رفت. شراره اینبار جای آنکه بیاید جلو، کنار من بنشیند، روی صندلی عقب ولو شد. “چرا رفتی عقب؟” ” این طوری راحتترم. تو هم نمیخواد برگردی نگام کنی. فقط گوش بده.” و شروع کرد :”دوشنبه روز کاری پری نبود. فردای اون روز که پریناز اومد سر کار، تقریبا وسطای روز رفتم سراغش. داشت روی بوم با مداد طرح میزد. خودمو مشغول شستن قلمو کردم و گفتم :”راستی دیروز که نبودی یه آقایی اومده بود اینجا و سراغت رو میگرفت. فکر کنم امروز دوباره بیاد. یه طوری سوال و جواب میکرد انگار میخواست خاطر جمع بشه که امروز حتما میآیی کارگاه…حتی ساعتش رو هم پرسید…” پری دست از طرح زدن برداشت و گفت :”نپرسیدی چیکار داره؟” “چرا پرسیدم ولی درست جواب نداد. یک کم عجیب و غریب بود. هول بود انگار. اگه مجرد بودی فکر میکردم، یه قصد و غرضی داره. خداییش هم خوب لعبتی بود؛ از اونا که یه ته ریشی دارن که پدرتو در میاره…”
آسمان ناگهان غرید. من و شراره هر دو تکان خوردیم. انگار دستی ما را از کارگاه انداخت بیرون. به شراره نگاه کردم، نگاه خیرهاش را گرداند سمت من و ادامه داد. “پریناز ساکت بود و تکون نمیخورد. تا خواست دوباره شروع کنه به کشیدن، انگار چیزی یادش اومده باشه، یه لبخند زورکی زد و گفت :”دیگه چه شکلی بود. تعریف کن ببینم.” انگار میخواست نشون بده که زده به در شوخی اما لرزشی که توی صداش بود رو نتونست قایم کنه.
منم که دیدم ماهی تو قلاب افتاده، خودمو زدم به کوچه علی چپ و چشمکی حوالهاش کردم و گفتم :”جونم برات بگه که…حالا اونقدرها هم جذاب نبود. یه ماهگرفتگی بالای یکی از ابروهاش داشت و …” بدبخت وا رفت. فکر کنم بقیهی حرفهام رو نشنید. دیگه هیچی نگفت. چند دقیقه بعدش هم کاری رو بهونه کرد و رفت. وقتی داشت از در میرفت بیرون بیهوا پرسید :”ماهگرفتگیش بالای کدوم ابروش بود؟” منم با خنده گفتم :”یه سوالایی میکنیا. دیگه اونقدر هم با دقت نگاش نکردم.” گفت :”برام مهمه. یک کم فکر کن.” من هم ادای فکر کردن رو درآوردم و بعد انگار که کشفی کرده باشم ، گفتم :”بالای ابروی راستش بود.
چون سمت راست صورتش سمت پنجره بود و نور از لای پرده افتاده بود روی ماهگرفتگیش.. میشناسیش؟” جوابم رو نداد و بی خداحافظی رفت. فرداش هم نیامد کارگاه. زنگ زد و گفت که ناخوش احواله. پسفرداش هم نیامد. هر آن منتظر بودم سروکلهی ارشد پیدا بشه اما نشد. امروز بالاخره پری اومد کارگاه. داغون بودا داغووون…”
فکرم رفت پیش بچهی ننه مردهای که توی زهدانش در حال زیستن بود. چه تپشهای حزین و پریشانی از قلب مادر میشنید. آنجا که میشد خبری از جنگ نباشد. کسی چه میداند، شاید برای هر کدام از ماها مانند این بختبرگشته، جنگهای دنیا از رحم مادر شروع شده باشد؛ شاید با شنیدن صدای نفیر بمبی، یا عربدهی پدری مست و یا اصلا چرا سختش کنیم هر آنچه که قلب مادر را به پریشانی بکشاند و در رگهاش بیقراری جاری کند.
شراره، کولهاش را برداشت و گفت :”همین دیگه…من برم.” ” میرسونمت خب…” “نه، دلم میخواد پیاده برم خونه.”ق خانهاش آن سر شهر بود. “اینهمه راهو میخوای پیاده بری که چی بشه… بیخیال” “دلم میخواد تنهاییمو بردارم بزنم به دل شلوغی شهر. بعد ببینم که شهر پره از آدمای تنها که لای هم میلولن…” اولین بار بود که این طور صحبت میکرد. در ماشین را باز کرد و یک پایش را بیرون گذاشت. مکثی کرد. به صورتم خیره شد و با صدایی خفه گفت :”نازی فکر کنم پریناز میخواد بچهشو بندازه.” بعد خندهی تلخِ صدا داری از دهانش خارج شد. با همان لبخنده ماسیده ادامه داد :” این یعنی با آس گشنیز و دهلو خوشگله سور زدی…” در صدایش ذوق برد نبود. عجیب آنکه در قلب من هم نبود. ما فاتحان غمگینی بودیم که بر گور کودک دشمن غمگنانه اشک میریختیم و همچنان بر یکدیگر شمشیر میکشیدیم.
شراره پیاده شد. دستها را در جیب کت کوتاه مشکیاش فرو برد و رفت. صدای قوطی نوشابهای خالی که با پاهایش همراه شده بودند کوچه را پر کرده بود. ماشین را روشن کردم. رادیو همراه ماشین روشن شد. کسی قرآن میخواند. میان آنچه میخواند، شنیدم که گفت :”علق” رادیو را خاموش کردم. به خون اندیشیدم و به اشک. باران گرفت. دلم یک فنجان قهوهی تلخ میخواست.
پرده آخر
دیگر برگی بر شاخهها نمانده بود که پری دخترش را انداخت. انداختن چه واژهی عجیبی است برای از بین بردن یک آدم. افتادن به معنای تمام شدن. همان طور که من از چشمها و دل ارشد افتادم. درستش آن است که بگویم در نگاهش مُردم. دختر پری و ارشد هم به ارادهی مادرش مُرد. نمیدانم پری هم میدانست که ارشد عاشق دختر است یا نه؟ “نازی من عاشق دختربچههام. دلم میخواد دختردار بشیم و اسمشو بذارم آذین. فقط همین یه دختر نه بیشتر. فقط یه دختر کوچولو…” آذین اسم خواهر کوچک ارشد بود. پنج ساله بود که از بالکن خانه افتاد پایین. افتاد و مرد.
پریناز هم دخترش را انداخت. هیچ کدام از ما سه نفر آن لحظه را که آذین دوباره در زندگی ارشد افتاد را ندیدیم. هیچ کدام افتادن ارشد را ندیدیم. اما من با اطمینان میتوانم بگویم که او را کشتم.
“وقتی نازی صدام میکنی دلم میره…اگه یه روز دیگه نازی تو نباشم چی؟“
” تو همیشه نازیِ منی. عشق ابدی من….میدونی! من کسی که دوست داشته باشم رو سنجاقش میکنم به قلبم. برای همیشه. مثل آذی که اینهمه ساله که نیست ولی دوست داشتنش هست…” و چشمهایش تر شد. آن روز برهنه کنار هم خفته بودیم؛ با تنها و ارواحی عریان. و مگر نه این است که عریانی یعنی تمام آنچه که هستی، عیان و صریح و بیجعل چیزی…
بعد از سقط بچه به شراره و شوکا گفتم که دیگر بازی تمام شده. شراره آخرین دستمزدش را هم گرفت اما انگار دلش میخواست بازی ادامه داشته باشد. برای من اما جنگ تمام شده بود. دیگر حتی پیگیر ماجرای ارشد و پریناز هم نشدم.
جنگ تمام شد و نمایش به پایان رسید و داستان هم. فقط بگذارید این آخرِ داستان اعترافی بکنم؛ من نازی شهبازی، که شما حتی نمیتوانید اسم کاملم را حدس بزنید، راستش تک دختر شهباز شهبازی نیستم و اتفاقا در خانوادهای پرجمعیت بالیدهام و آنقدرها هم لای پنبه بزرگ نشدهام…اما باور کنید فقط همین دو جمله در آنچه برایتان روایت کردم با واقعیت فاصله دارد. تنها همین دو جمله…و اصلا چه اهمیتی دارد اگر چیزهایی در داستانم واقعی نباشند.
مهم آن است که با شما از حقیقتی محض سخن گفتهام.
Revenge is a dish best served cold ۱
یک ضربالمثل انگلیسی که توصیه میکند که انتقام بهتر است با صبر و حوصله گرفته شود
۲اصطلاح عامیانهٔ انگلیسی برای فرد خیانتکار در رابطهٔ عاطفی.
۳نهتنها خیانت، بلکه زنا نیز


بدون دیدگاه